2/06/2010

365

هر کسی که دوباره بشیند و سریال ققنوس را از اول ببیند خَر است!
  • در راستای پخش مجدد ققنوس از فارسی1

2/03/2010

Shit

تمام روزهای هفته رو فقط به عشق 4 شنبه طی میکنم که ساعت 3 و نیم بشه و آروم آروم بیام توی دفتر، لباس هام رو عوض کنم و ساعت 4 خودم رو برسونم نگهبانی. کارت بزنم و بپرم توی سرویس، روی صندلی لم بدم و خوش خوشان از پنجره بیرون رو نگاه کنم و خوشحال باشم، واسه اینکه فردا 5شنبه ست و میتونم خونه بمونم.

اما، وقتی حدود ساعت 3 همکارت میاد و بهت میگه بهتره که فردا سر کار بیای، دلم میخواد با مشت بزنم توی صورتش. دلم میخواد آرماتور شماره 32 با خم 90 درجه رو بکنم توی ماتحتش و بچرخونم و اجدادش رو بیارم جلو چشمش تا از این حرفش پشیمون بشه.
بهانه ش اینه که ممکنه فردا بتن ریزی داشته باشیم. و من مطمئنم که فردا به هیچ وجه 60 متر مکعب بتن توی اون فنداسیون لعنتی نخواهیم ریخت.
میدونم مشکلش چیه، این عوضی فقط میخواد 5 شنبه ها رو سر کار باشه تا اضافه کاری بگیره، و اگه نباشیم معنیش اینه که رسما کار نیست و اون هم یه جورایی تابلو میشه که الکی اومده سر کار.

واحد عمرانی کارخونه یه مهندس خیلی کلفت داره که در طول هفته هر موقع عشقش بکشه چند ساعتی میاد و یه نگاهی میندازه، دستورات رو میده و میره و در عمل ما 3 نفر هستیم که کارها رو میچرخونیم.
این 2 تا همکار بنده هم از ساکنان محلی همون منطقه هستن و فاصله خونه شون تا کارخونه نیم ساعت هم نیست و مثه من ِ بدبخت مجبور نیستن 120 کیلومتر برن و 120 تا هم برگردن.
اصلا این 2 تا دهاتی براشون اهمیتی نداره که 5 شنبه شون رو مفت و مجانی دود کنن هوا. البته تقصیر خودشون هم نیست، چون چیزی واسه از دست دادن ندارن!
و من هم چیزی برای بدست آوردن ندارم ولی خیلی برام مهمه که فقط 1 روز رو بجز جمعه برای خودم داشته باشم.
از شنبه تا 4 شنبه نه وقت و نه انرژی برای هیچ کار دیگه ای ندارم، فقط یدونه 5شنبه میمونه که اینطوری به فاک میدن آدم رو.
الان چند هفته ست که این برنامه ادامه داره، ولی کور خوندن، من بالاخره 5 شنبه هام رو پس میگیرم.

1/29/2010

Grant's

آخرین جرعه رو هم خورده م.
این دومین لیوان بود.
با یخ ها توی لیوان بازی میکنم.
یه نگاهی به بطری میندازم... مثه این الکلی های حرفه ای چند قُلُپ دیگه هم میرم بالا و بطری رو محکم میزنم روی میزم.
واسه چند ثانیه آتیش میگیرم، صورتم منقبض میشه، چشمام رو میبندم و دندن هام رو روی هم فشار میدم.
دیگه بسه.
تا چند ثانیه دیگه کامپیوتر رو خاموش میکنم و میرم تو تختم.
امشب میخوام خواب ِ قاب عکس ببینم.

1/26/2010

zzzZZZ

همه جا ساکت و آرومه.
تنها چیزی که به گوش میرسه صدای خور و پوف بابامه.
صبح وقتی دارم از خونه بیرون میرم واقعا بهش حسودیم میشه!

1/23/2010

361

یکی از دوست های نزدیکم هفت هشت ماهی میشه که تا امروز چند جا خواستگاری رفته و یحتمل تا چند ماه آینده بالاخره دست ِ یکی از همین دخترها رو میگیره و میره میشینه سر خونه و زندگیش!
این رفیق ِ ما ذاتا آدم کلاسیک و نسبتا سنتی بوده و هست و دقیقا یه همچین مدلی هم ازش انتظار میرفت.

همیشه وقتی یه جایی بحث راجع به ازدواج و خواستگاری و اینجور چیزها میشد من پیش خودم میگفتم آخه چطور ممکنه چشم بسته یه نفر بهت معرفی بشه و بعدش باهاش ازدواج کنی؟
اصلا احساس خوبی به آدم دست نمیده مثلا اگه یه نفر بیاد و بگه فلانی دختر خوبی داره و پاشو برو خواستگاریش.
اگه یه روزی قرار باشه "من" ازدواج کنم، اون برگ گل ِ من کسی بوده که چند سال همدیگه رو میشناختیم، همدیگه رو دوست داشتیم، زیر و بم همدیگه رو میدونستیم و الاخ.

هر از گاهی این دوستم میاد پیشم و باهام حرف میزنه که فلان اینجور و بهمان اونجور، و من هم فقط گوش میکنم.
تازگی یه چیزی فکرم رو مشغول کرده، به این زودی خیال ازدواج ندارم اما برام خیلی عجیبه که من با این همه ادعا بعد از 26 سال و اندی حتی 1 دونه کاندید هم ندارم!
والبته دلیلش رو هم میدونم...
  • هیچ وقت با هیچ دختری بخاطر داشتن ِ یه رابطه ی جدی آشنا نشدم
  • هر زمانی که احساس کردم دوست دخترم داره از اون خط قرمز هام رد میشه، از دستش فرار کردم
  • همیشه در طول زمانی که با یه نفر بودم فکرم مشغول نفر بعدی بود
  • حتی اگه واقعا یه نفر رو هم دوست داشتم، ولی به خودم این اجازه رو نمیدادم که گیر بیوفتم و راه برگشت نداشته باشم
  • با اینکه نگاهم به روش ازدواج کردن این شکلیه اما هرگز سعی نکردم بهش جدی نگاه کنم
  • و همیشه به خودم گفتم: وقت زیاد دارم
ولی الان حس میکنم خیلی از بلیط هام رو سوزونده م. حس میکنم واسه از صفر شروع کردن یه ذره داره دیر میشه.
...و میترسم، میترسم از زمانی که سی و چند سال ازم گذشته باشه و یه روزی با مامانم یه دسته گل بگیرم دستم و زنگ خونه ی کسی رو بزنم که حتی 1 بار هم باهاش حرف نزدم.

دوست دارم الان با هم به این گوش کنیم

1/21/2010

360

ای تُف به این زندگی که واسه یدونه پیراهن و سوئت شرت که روش یدونه مارک tommy ی کوچولو داشته باشه باید بیشتر از نصف درآمد ماهانه ت رو دود کنی هوا.
ولی به درک، جون میکنم که واسه همین چیزا خرج کنم!

1/20/2010

359

دقیق یادم نیست چه سالی بود اما توی تعطیلات نوروز اون سالی بود که تازه ویدوئوی T7 رو فروخته بودیم و بجاش یدونه sharp نوار بزرگ خریده بودیم و باهاش کلی به مهمون ها پز میدادیم!
یکی از دوستای بابام که فروشنده ی فیلم های ویدئویی بود و توی ذهن من نمادی از یه قاچاقچی ِ مخوف بود، از نمیدونم کجا یه شو خارجی گیر آورده بود که ادعا میکرد از روی نسخه ی اصلی (که از آلمان اومده بوده!) کپی کرده و بر طبق نظرش یه همچین گنجی رو نباید از دست میدادیم.
موزیک ویدئوهای اون زمان ِ Sandra رو به قیمت خون باباش خریدیم و توی هر دید و بازدیدی یه دور از اول تا آخرش رو به عنوان عیدی به خورد ملت دادیم و هر بار دسته جمعی با مهمون ها میخکوب تماشا میکردیم.
جوون های فامیل همه عاشق ساندرا شده بودن!
توی 14 روز تعطیلات 1400 تا کپی ازش گرفتیم.
ساندرا تبدیل به ملکه زیبایی شده بود.
چند ماه بعدش هم آهنگ هاش روی نوار کاست اومد و هر جا که میرفتی فقط ساندرا بود.

الان که ویدئو یکی از آهنگ هاش که عاشقش بودم رو میبینم از خودم میپرسم چطور اون زمان فکر میکردیم "ساندرا" خوشگل ترین موجود ِ روی زمینه؟!
آهنگش رو هم میتونید دانلود کنید.

1/14/2010

هندوانه

درست یادم نیست چند سالم بود ولی مطمئنم که قبل از سال 71 بود، چون اون پیکان سبزه رو داشتیم.
یه عصر دل انگیز تابستون بود که بابام و داییم میخواستن واسه یه کاری برن بیرون، منم دنبالشون راه افتادم.
توی پارکینگ خونه میخواستیم سوار ماشین بشیم که "اون آقاهه" رو دیدیم، و اون هم به جمع ما 3 تا اضافه شد.
موقع برگشتن از یه بقالی توی پاسداران همگی بستنی چوبی "کیم" خریدیم، و از میوه فروشی کناریش هم یه سری میوه گرفتیم، از جمله یدونه هندوانه.
همه ی پاکت ها رو چیدن صندلی عقب، بین من و داییم. بابام پشت رُل بود و "اون آقاهه" هم کنارش، دستش رو گذاشته بود پشت صندلی راننده و به در تکیه داده بود. من هم پشت سر بابام بود.
3 تایی داشتن با هم حرف میزدن. چند ثانیه سکوت شد.
اون آقاهه برگشت و به من گفت: سهیل جون، اون هندوانه رو بذار پایین، اینطوری که بغلش کردی خسته میشی عمو!
گفتم: نه... راحتم، دوست دارم اگه یه چیزی رو پام باشه!!!

و اینجا بود که داییم منفجر شد. اون زمان همسن و سال های الان ِ من بود. و پشت سرش خنده های بابام و "اون آقاهه" شروع شد.
تا چند دقیقه اونا میخندیدن و من مبهوت نگاهشون میکردم. تلاشم برای فهمیدن این خنده ی زجرآور بی نتیجه بود.
بابام از توی آینه میپرسید: آره بابا؟ ... و ادامه ی خنده ها
خفه خون گرفته بودم. حتی شهامت پرسیدن یه "چرا"ی ساده رو هم نداشتم.
آخرین تصویری که یادم میاد اینه که "اون آقاهه" کاملا برگشت به طرفم، یه لبخندی زد و بعد از بالای عینکش یه نگاه معنا داری بهم انداخت و برگشت.
بعد از اون دیگه هیچی یادم نمیاد.
سال ها بعد، روزی که یه چیزای جدیدی در مورد بدنم کشف کردم، دلیل خنده های اون عصر تابستونی رو هم فهمیدم.

دیشب گوشی تلفن رو که برداشتم پشت خط بود. "اون آقاهه" با همون نگاه و لبخندش اومد جلو چشمم، با همون سبیل های پُر پشت سیاهی که الان دیگه خاکستری شدن، با همون صدا و لحن صحبت کردنش که هرگز عوض نمیشه.
وقتی اسمش میاد، یا صداش رو میشنوم یا حتی میبینمش، اولین چیزی که تو ذهنم میاد همون صحنه ست.
این "اون آقاهه" یکی از بهترین دوستان خانوادگی مونه. در اولین فرصتی که ببینمش این داستان رو براش تعریف میکنم.

وقتی یادم به معنی لبخند "اون آقاهه" می افته اول میخندم، و بعدش خجالت میکشم.

1/11/2010

نویسنده ادب می شود

پروردگارا...
این بنده ی حقیر مثه سگ پشیمون شده. اصلا گه خوردم، خوب شد حالا؟
از این به بعد مثه بچه آدم میرم سر کار و زیاد هم شکایت نمیکنم. فقط یه لطفی کن و دیگه type A به جونم ننداز. آفرین.

پ.ن: راستی خدا جونم، یه سوالی هم میشه بپرسم؟ واسه چی بقیه حرف هام رو پشت گوش میندازی اما به محض اینکه یه همچین ایده مسخره ای از ذهنم گذشت، معطل نکردی و مثه برق جواب دادی؟ :پی

1/09/2010

jiizzz

نویسنده این وبلاگ "جـــــــــیــــززز" می شود.
بنابر گفته ی پزشکان علت آنفولانزا گرفتی حاد می باشد.

پ.ن: بیمار مورد ذکر از این موضوع نسبتا راضی است، چون در روزهای آینده به سر کار نخواهد رفت!