راستش را بخواهید خودم هم نمیدانم چرا دارم اینجا اینها را مینویسم. حتی از کلمههایی که قرار است تایپ کنم هم متنفرم اما چون توی آن دفتر یادداشت کذاییام آنقدر ننوشتهام که دیگر نمیشود ماجراهایش را دنبال کرد، مجبورم همینجا بنویسمشان.
جمعه این هفته میخواستم به بهانه تولد ۳۰ سالگیام یک مهمانی بگیرم. چون فکر میکردم ۳۰ ساله شدن آدم یکی از آن اتفاقهایی ست که همیشه توی ذهنت میماند. نقشه کشیده بودم که چندتا از دوستهای قدیمی و چهار پنج تا از همکارها را دعوت کنم و چند ساعتی دور هم باشیم و بزنیم و برقصیم و خوش بگذرانیم.
میخواستم "او" هم کنارم باشد، میخواستم دهه سوم زندگیام را با "او" شروع کنم، میخواستم فلان کنم و بهمان.
نمیدانم چند ساعت است که دارم به این یک سال و هشت ماه و سه هفته و چهار روزی که گذشت فکر میکنم. ماهها قبلترش هم خوب یادم است. همه چیز عین فیلم مستند از جلوی چشمم رد شد.
جمعهای که قرار بود در راه باشد را هم دیدم. حتی خیلی از چیزهایی که دلم میخواست بعدها اتفاق بیوفتد را هم دیدم. خیلی از چیزهایی را که آرزو به دل دیدنشان بودم (و هستم) را هم دیدم. حتی آن پیراهن گل گلی را که از چین برایش خریده بودم را هم دیدم. همان ۲ تا تی شرتی را که پارسال خریده بودم تا دوتایی عین هم بپوشیم را هم دیدم.
دارم به این فکر میکنم که برگ گل من فقط یکی بود. همان که واقعا عاشقش شدم. همان که هیچ وقت نمیتوانی فراموشش کنی. همان که مزهاش هرگز برایت تکرار نمیشود.
دارم به این فکر میکنم که از فردا صبح دیگر برگ گل ندارم. هیچ فردایی برای من دیگر برگ گل ندارد. برگ گل من همان یکی بود که رفت.
دارم به این فکر میکنم که آرزوی همیشه داشتنش تا ابد به دلم ماند. همه آن فکر و خیالات که با "او" داشتم بخار شد. دیگر "اسکوییکی" اش نیستم.
میدانی.. بدیاش این است که یک تکه از وجودت کنده میشود و با "او" میرود.
آخر رفتنش درد دارد.. خیلی هم درد دارد، اما چارهای نداری. اگر میتوانست بماند حتما میماند.
پ.ن: نمیدانم این چه قانونی است که همیشه موقعهایی که آدم دارد برای خودش زندگیاش را میکند و فکر میکنی دنیا در صلح و صفا و آرامش است، صاف یک چیزی از آسمان نازل میشود و در نشیمنگاهت تا دسته فرو میرود و حسابی سرحال میکندت!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر