‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۵

.

 سخت‌ترین کار اینه که مثل سگ دلم براش تنگ میشه، ولی باید خودم را کنترل کنم بهش زنگ نزم و تکست ندم. باید بهش اجازه بدم سر تصمیمی که گرفته بمونه و کاری که فکر می‌کنه درسته را انجام بده.

کل امروز داشتم زمین را گاز می‌گرفتم که توی گوشی اسمش رو کلیک نکنم.

دلم براش اندازه نقطه شده.

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

واقعا سگ برینه توی دهن آقای رجیستر تلفن همراه

 فردا با پنج شش تا از دوست‌هایم داریم می‌رویم سفر. بعد از حدود ۳ سال دارم از این شهر تخمی می‌زنم بیرون. سیم کارت را گذاشتم توی یک گوشی زپرتی و دادمش به علی مظاهری، تا در طول یک هفته آینده، جواب تلفن و تکست و کسشرهای ملت را بدهد.

اوضاع قاراشمیش رجیستر گوشی، اعصاب و روان همه را ریخته به هم. هر روز یک بامبول جدید داریم و باید به هفت زبان مختلف حالی ملت کنیم که چرا هنوز گوشی‌هایشان را نتوانسته‌ایم ثبت کنیم. خدا را شکر که سایت گمرک هم همیشه خدا قطع است و اگر گوشی یک بنده خدایی ثبت شده باشد، امکان پرداخت نیست!!

مردها معمولا هر چهار پنج روز یکبار تماس می‌گیرند و پیگیر وضعیت رجیستر گوشی‌شان می‌شوند. مکالمه ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و خیلی ایزی خدافس / خدافس. اما خانم‌ها روزی دو سه بار تماس می‌گیرند و هر بار باید چهار پنج دقیقه برایشان کل فرآیند کیری رجیستر را از ابتدا توضیح بدهم و تاکید کنم که قرار نیست پول تردد و ثبت را بالا بکشیم. ولی از همه خطرناک‌تر آن خانم‌هایی هستند که مغز شوهر / دوست پسر / پدر / برادر و هر بدبخت دیگری که دم دستشان هست را رنده کرده‌اند که به صورت تلفنی و یا حضوری برایمان هارت و پورت کنند که چرا آیفون فاکینگ ۱۷ پرومکس جنده خانم رجیستر نشده هنوز.

حدس می‌زنم شما هم متوجه شده باشید که بنده نیز اعصاب و روان درست و درمانی ندارم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۴

از آسمان کیف می‌بارد

 راستش را بخواهید حرف خاصی برای گفتن ندارم. هوا مثل جهنم گرم شده، روزی ۲ ساعت برق نداریم و در نتیجه آب هم قطع می‌شود. وضعیت اقتصادی درب و داغان است. کار و کاسبی تعریف ندارد و چک‌های مشتری‌ها معمولا در حال برگشت خوردن هستند و در نتیجه بدهی‌های ما با عمده فروش‌ها بیشتر می‌شود.

با توجه به پاراگراف بالا، خودتان بقیه اوضاع را نتیجه‌گیری کنید.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۴

مسعود کسونه واویلا می‌شود

 سه شنبه بعد از ظهر بود که دیدم دیگر نمی‌توانم روی پا بند شوم. سگ لرز می‌زدم و جوری بدن درد داشتم که دلم می‌خواست غلطک ۱۰ تنی از روی استخوان‌هایم رد شود. با هر مکافاتی که بود خودم را رساندم خانه و صاف رفتم زیر پتو و تا حدود ساعت ۷ عصر که از شدت عرق و تب بیدار شدم، خواب بودم.

هر طور که بود خودم را رساندم به اورژانس و با آمپول و سرم و یک کیسه دارو بدرقه شدم. دیروز حالم کمی بهتر بود اما امروز صبح تب کردم و دوباره کارم به سرم کشید. دکتر می‌گفت همه اینها کرونا هستند اما خوبی ماجرا اینجاست که دیگر جان کسی را نمی‌گیرد. چاره‌ای نداری تا دوره‌اش تمام شود.

از همان سه شنبه که آمدم خانه، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، هیچ کدام از اعضای خانواده را از نزدیک ندیدم تا مبادا کسی واگیر نکند.

چند دقیقه پیش مامان زنگ زد و گفت مسعود به خون تو تشنه ست.. مراقب باش تا چند روز آینده جلو چشمش آفتابی نشوی. گفتم باز چی شده؟ معلوم بود از پشت تلفن دارد سرش را تکان می‌دهد، گفت: دارد قرص سرماخوردگی و شربت دیفن هیدرامین و یک مشت داروی دیگر می‌خورد و اعتقاد دارد از تو واگیر کرده و حالش خیلی خراب است. البته که مریض نیست اما شرط می‌بندم که بالاخره این داروها حالش را خراب می‌کنند. خلاصه اینکه اگر چیزی گفت، تو اصلا نشنیده بگیر و بگو بله، خیلی متاسفم که از من واگیر کردی.

گفتم اوکی، خیالت راحت. تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم فقط خدا به تو صبر بدهد.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۴۰۴

Fast as Light

 فروردین بدون آنکه حسش کرده باشم، عین برق دارد تمام می‌شود و اگر همین منوال ادامه داشته باشد، باید ۱۴۰۴ را هم تمام شده فرض کرد!!

حدس می‌زنم امسال از آن سال‌هایی باشد که خبری از بهار نیست و قرار است مستقیم وسط تابستان پرتاب شویم. هنوز فروردین تمام نشده باید توی ماشین و خانه کولر روشن کنیم.

نوروز هم حس و حال همیشه را نداشت. نه خبری از مهمانی و دورهمی بود، نه سفری و نه حتی ذوقی برای تازه شدن سال. فقط چهار روز تعطیلی و حس بلاتکلیفی.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۳

تقدیم به دوست شکایتی ام

فردا این موقع، سفره ۱۴۰۳ هم بسته شده و وارد سال جدید شده‌ایم. در کل سال خوبی بود و اگر بی پولی همیشگی را فاکتور بگیرم، بقیه‌اش آنچنان آزاردهنده نبود.

فروردین که خودش به تنهایی به اندازه ۱۲ ماه طول کشید. اردیبهشت و خرداد بی سر و صدا آمدند و رفتند و وارد تابستان گرم و چسبناک شدیم. تیر ماه به توافق رسیدیم و قانونی جدا شدیم. مرداد گرم کار بودم و شهریور هم حسابی افسرده. آیفون جدید رونمایی شد و همان مکافات رجیستر نشدن گوشی‌ها و باقی ماجرا. مهر فقط روزهای کوتاه و دلگیر داشت. تنها خوبی‌اش هوای خنک بود. وسط‌های آبان شروع کردم به تیک و تاک زدن با یک آدم جدید. راستی، بالاخره ماشین خریدم. آذر پر بود از حاشیه‌های تیک و تاک و مدام باید توضیح می‌دادم که چرا دارم با این دختر حرف می‌زنم. فکر کنم دی ماه بیشترین تنش را داشتم. ۲ هفته مثل سگ مریض شدم. بعدش یک چیزی توی کمرم زد بیرون و عفونت کرد و کارم به جراحی کشید. بهمن اما کمی آرام‌تر بود. اسفند خیلی زود گذشت، بی پول ترین آدم روی زمین بودم.

الان که اینها را دارم می‌نویسم، دلار از مرز ۱۰۰ هزار تومان هم رد شده و حتی خود خدا هم دیگر نمی‌داند که اوضاع از چه قرار است.

آرامش، تنها چیزی است که در سال جدید می‌خواهم.

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۳

The DOT

امسال همه چیز برایم روی دور تند بود انگار. پارسال همین موقع‌ها بود که «نقطه» هزار جریب راه افتاد و توی یک چشم به هم زدن ۳۶۵ روز گذشت.

کم کم به زندگی این مدلی‌ام عادت کرده‌ام و انگار که از اول روتین همیشه این شکلی بوده است.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۳

Zzz..

 کمی تا قسمتی خسته‌ام. همه چیز انگار که روی دور تند رفته و اصلا نمی‌فهمم که چطور هفته‌ها تمام می‌شوند. وضعیت خواب و بیداری‌ام کامل به گای سگ رفته است. دقیقا نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. همین

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۴۰۳

No complaints

هیچ زمانی را یاد ندارم که از پاییز خوشم آمده باشد و خوشحالم که مهر ماه عین برق و باد دارد تمام می‌شود. هفته دیگر می‌شود ۳ ماه که دارم می‌روم باشگاه، آن هم تنهایی. این اولین بار و بهترین رکوردم است که بیشتر از چهار پنج جلسه رفته‌ام و برای خودم خیلی عجیب است.

هوا نه سرد است و نه گرم، بهترین دمای ممکن. تنها بدی‌اش این است که روزها دارند کوتاه می‌شوند.

در بقیه موارد شکایت خاصی نیست.

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۴۰۳

پناه می‌برم به روزمره

 امروز صبح ساعت ۸ و نیم نوبت دادگاه داشتیم. من و ترانه و وکلیم تقریبا با هم رسیدیم. هفت هشت دقیقه بعد نوبت مان شد و رفتیم داخل و برگه را گذاشتند جلو مان و امضا کردیم و حالا فقط مانده که نامه دفترخانه طلاق آماده شود و برویم محضر.

جلوی در مجتمع قضایی خداحافظی کردیم و رفتیم.

هوا هنوز خیلی گرم نشده بود و می‌شد پیاده راه رفت. رسیدم به یک کافه. خلوت بود. آیس آمریکانو سفارش دادم و خیره به خیابان، تمام این پنج شش سال گذشته را با خودم مرور کردم. فکر می‌کنم هر دو ما هم روزهای خوب داشتیم و هم روزهای بد. نه راضی بودیم و نه ناراضی. انگار که یک جور بلاتکلیفی داشتیم. هر کاری هم که می‌کردیم، دست آخر آب مان توی یک جوی نمی‌رفت. چاره‌ای نداشتیم که مسیرمان را از هم جدا کنیم.

ساعت از ۱۰ گذشته بود که نوتیف خاموش شدن دزدگیر فروشگاه آمد و فهمیدم که یکی آمده و درب را باز کرده. همان موقع اسنپ گرفتم و رفتم که دوباره توی روزمره شیرجه بزنم و به هیچ چیز فکر نکنم.

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۳

من که تقریبا از ۴ فروردین به روتین برگشته بودم اما حال و هوای ملت و شهر در هالیدی بود و خدا را شکر که تعطیلات نوروز تمام شد و از فردا زندگی به روتین تخمی‌اش بر خواهد گشت. این ۲ هفته گذشته همه‌اش به بی خوابی گذشت. شب‌ها تا ۶ و ۷ صبح بیدار و ساعت ۱۱ و ۱۲ به زور بیدارن شدن و این داستان‌ها.

امسال برای من هم خوب بود و هم بد. تجربه و تصمیم‌های جدیدی که باید می‌گرفتم‌شان. شکست‌هایی که باید می‌خوردم‌شان.

می‌دانم که در سال جدید قرار نیست همه چیز گل و بلبل باشد و هر طور که می‌خواهم زندگی کنم و اینها.. اتفاقا می‌دانم که روزهای سخت‌تری در پیش خواهم داشت و باید برای هر چیزی آماده باشم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۲

Fuck You 1402

 قرار بود دیروز آخرین روز کاری باشد، اما از آنجایی که ملت کون گشاد همه کارهایشان را می‌خواهند دقیقه ۹۰ انجام دهند، امروز از ساعت ۹ و نیم صبح موبایل من و احسان یک ریز داشتند زنگ می‌خوردند و مشتری‌ها گوشی می‌خواستند. از آن وضعیت‌هایی که نمی‌دانی باید خوشحال باشی یا نه. به خودمان گفتیم که می‌رویم دفتر و تا ۲ و ۳ بعد از ظهر همه گوشی‌ها را تحویل می‌دهیم و می‌رویم پی زندگی‌مان. موقع رفتن به مامان قول دادم که برای شام که سبزی پلو ماهی شب عید است حتما خانه خواهم بود.

حوالی ساعت ۸ و نیم دیدم که اگر همین الان از دفتر بیرون نزم، مادر گرامی باسنم را جر خواهد داد. پس فوری کارها را جمع کردم، احسان و بقیه بچه‌ها را بغل کردم و آرزوی سال خوب و اینها را کردیم و فلنگ را بستم به سمت خانه. وقتی رسیدم، مامان جون هم آمده بود. طبق معمول، فقط با سر به بابا سلام کردم. این اواخر وضعیت بین ما ۲ تا خیلی خیط شده، طوری که مواظبم تا با همدیگر چشم تو چشم نشویم و خرخره همدیگر را پاره نکنیم. روز به روز بیشتر حالم از خودش و جد و آباد مزخرفش به هم می‌خورد. بعد از شام دوباره شروع کرد به کس‌پرت گفتن و تا جایی که در توانم بود، دهانم را بسته نگه داشتم و به دور دست‌ها خیره شدم. بعدش به همه شب به خیر گفتم و راهم را کشیدم و آمدم بالا. تنها راه نجات این است که صحنه را ترک کنی و قیافه‌اش را نبینی.

چند دقیقه دیگر تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ نمانده و هرچه زودتر باید دکمه سیو را بزنم. سال تحویل فکر کنم حوالی ۶ و نیم صبح باشد و حتما خواب خواهم بود. به احتمال زیاد همین یکی دو روز آینده می‌آیم و خلاصه ۱۴۰۲ را یادداشت می‌کنم.

شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۲

یک جور ناجوری ناجور است

وضع دفتر اصلا خوب نیست و حدس می‌زنم اسحاق ورشکست شده است. سارا و امیرحسین استعفا دادند. به جای این ۲ تا، یک نفر جدید آمده است. من هم یک جورهایی منتظرم تا حقوق‌های عقب افتاده را بگیرم و بروم. گرچه چشمم آب نمی‌خورد که به این زودی‌ها چیزی دستم را بگیرد. همه وقت‌های آزادم را توی مسیر مدرن می‌گذرانم. قسمت خنده‌دار ماجرا این است که اوضاع بین امیر و محمد هم حسابی قاراش‌میش شده و به هر طرف که نگاه می‌کنم فقط در به دری است!! 

جمعه، آبان ۲۶، ۱۴۰۲

BAZINGA

 این هفته آلودگی هوا افتضاح بود. هر روز صبح که از خانه می‌زنم بیرون، کل آسمان یک جوری خاکستری است که انگار هوا حسابی ابری شده و هر آن ممکن است باران بگیرد، اما به جای باران، فقط کثافت است که پایین می‌آید.

نمی‌دانم چرا اینقدر زود به زود جمعه می‌شود. تازگی‌ها علاوه بر مشکل افسردگی عصر جمعه، مکافات صبح شنبه هم دارم. کل هفته را فقط به امید اینکه زودتر چهارشنبه شود، طی می‌کنم.

تقریبا از هفته پیش شروع کرده‌ام به دیدن دوباره بیگ بنگ تئوری. هیچ وقت از اپیسود اول ندیده بودمش و فقط جسته گریخته دنبالش کرده بودم، اما این بار گفتم عین آدم بشینم و از اول تماشا کنم. نصف بیشتر فصل ۳ را دیده‌ام و باید اعتراف کنم که خیلی باحال‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.

شنبه، مهر ۱۵، ۱۴۰۲

waiting for 5

 با اینکه دیشب نسبتا خوب خوابیدم، اما از وقتی که آلارم گوشی صدایش در آمد، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، در حال تسلیم جان به جان آفرین هستم. امروز فقط پشت مانیتور مخفی بودم و سعی کردم با هر مکافاتی که شده، کارهای ساده‌تر را انجام بدهم.

حالا که ساعت از ۴ و نیم رد شده، دیگر دل توی دلم نیست که ساعت ۵ بشود و فلنگ را ببندم به سمت خانه. احتمالا پیاده و هدفون به گوش برگردم و دوباره تا صبح بی‌خواب باشم و همین چرخه کوفتی را تا آخر هفته ادامه دهم!!

نمی‌دانم این چه مکافاتی است که با وجود خستگی، شب‌ها نمی‌توانم بخوابم و در طول روز باید زمین و زمان را گاز بگیرم.

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۲

اعتیاد به گوشی

 بعد از کلی این در و آن در زدن، دیشب موفق شدم دوباره گوشی بخرم.

اعتراف می‌کنم تا وقتی که آدم اسباب بازی جادویی‌اش را از دست نداده باشد، متوجه خیلی از چیزها نمی‌شود. مثلا در این چهل پنجاه روز بدون گوشی، مجبور بودم تا ساده‌ترین کارهای روزمره را هم با کامپیوتر انجام بدهم و توی خانه هم دیگر حوصله پشت کامپیوتر نشستن نداشتم.

اولین اتفاق این بود که رابطه‌ام با همه سوشال مدیاها قطع شد و اگر قرار بود به کسی پیام بدهم، تنها راه فقط sms بود.. و البته که دائم کلی پیام خوانده نشده روی واتس‌اپ و تلگرام و آی‌مسیج و اینها بود که نمی‌توانستم بخوانمشان. گرچه روی کامپیوتر دفتر و خانه، تلگرام و iMessage داشتم اما خب دست کم با ۱ روز تاخیر جواب می‌دادم و برای همه باید هزار بار تکرار می‌کردم که چرا دیر جواب می‌دهم.

بدبختی بعدی وقتی بود که مجبور بودم یه فایل کوفتی را فوری به دست یک نفر برسانم یا مثلا لوکیشن برایشان بفرستم. خدا را شکر که همه هم کون گشاد شده‌اند و حتی نمی‌دانند ایمیل دارند یا نه. این آدم‌های بدون ایمیل را دلم می‌خواهد خفه کنم.

وقتی‌هایی که با تاکسی توی ترافیک گیر کرده باشی یا مثلا منتظر نوبت هستی و در کل می‌خواهی وقت کُشی کنی، نداشتن گوشی با جهنم هیچ فرقی ندارد. هر ۱ دقیقه به اندازه هزار سال کِش می‌آید.

و از همه بدتر کوتاه بودن دستم از موزیک بود. تنها چیزی که می‌توانستم باهاش آهنگ گوش کنم همین گوشی لامصب بود که دق مرگ شدم از بی آهنگی.

اما این ماجرا یک خوبی هم داشت. شب‌ها برای اینکه حوصله‌ام سر نرود هی سرانه مطالعه را بالا بردم و تا این لحظه بیشتر از ۹۰۰ صفحه کتاب خوانده‌ام و امیدوارم به این زودی دوباره تا دم صبح به صفحه گوشی خیره نمانم!!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۴۰۲

I'm not you bitch, BITCH

توی دفتر ۷ نفر هستیم که داخل یکی از اتاق‌ها، مستطیل وار نشسته‌ایم و کار می‌کنیم. کارمان هم طوری است که کم و بیش به همدیگر وابسته هستیم و بیشتر کارها به شکل تیمی انجام می‌شود. البته که همه کارها، هم زمان به هر ۷ نفر مربوط نیست اما به هر حال همه باید با هم در تعامل باشیم.

تقریبا ۲ هفته است که یکی از همکاران (که البته همه کاره دفتر هم هست) رفته است روی اعصاب و روانم. از این بابت روی اعصاب و روان است، به خاطر اینکه نمی‌دانم دقیقا چه مرگش شده که دارد اینجوری می‌کند. مثلا صبح که می‌آیم و به همه سلام می‌کنم، ایشان به مانیتور خیره است و انگار که حواسش نیست. موقع خداحافظی هم همینطور. اگر مجبور باشم که چیزی ازش بپرسم، به هر جایی جز من نگاه می‌کند و با اکراه جواب می‌دهد. با بقیه بچه‌ها بیشتر از قبل گرم می‌گیرد و جوری وانمود می‌کند که خیلی آدم کول و باحالی است. انگار که با تظاهر به کول بودنش می‌خواهد بیشتر حال من را بگیرد. از طرف دیگر، دیده‌ام که توی اتاق رئیس در حال گلایه است که فلانی (یعنی من) کار نمی‌کنم و دائم از برنامه‌ها عقب هستم و دائم سرم توی گوشی است و اینجور حرف‌ها.

و خب البته من هم به تخمم گرفته‌ام. اعتنایی به مدل رفتارش ندارم. سرم به کار خودم است. اما خب باید صادقانه بگویم که از این داستانی که درست شده حس خوبی ندارم. بقیه بچه‌ها هم متوجه این داستان شده‌اند و از نگاه و قیافه‌شان که به من با حالت علامت سوال نگاه می‌کنند، مشخص است.

آخر این ماجرا به کجا می‌رسد را نمی‌دانم، اما اگر قرار است دشمن باشی، سعی کن دشمن عاقلی باشی.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲

مثل خر توی گِل گیر کردم

 فقط ۲ روز دیگر باقی مانده تا روزه داران گرامی آنجایشان را از باسن بقیه بیرون بکشند.

دیروز عصر چند ساعتی را هدفون به گوش و با شلوارک توی خیابان چرخیدم. گرچه این کار برای من چیز جدیدی نبود. چون همیشه بجز پاییز و زمستان با شلوارک و سوار بر دوچرخه در تردد بوده‌ام. اما این بار فرق داشت. از وقتی که ج.ا هر روز دارد خانم‌ها را بخاطر رعایت نکردن حجاب اجباری تهدید می‌کند، حالا، شلوارک پوشیدن مردها ترند شده و کم‌کم توی اینستاگرم و توییتر می‌بینم که مردها هم کمی شجاعت به خرج داده‌اند و دارند شلوارک می‌پوشند. دو سه نفر می‌خواستند تذکر لسانی!! بدهند که بهشان گفتم اگر تمایل داشته باشند می‌توانند آنجایم را با زبان به راه راست هدایت کنند.

اوضاع اقتصادی ما تحت همه را پاره کرده است. دیشب حوالی ۸ و نیم بود که شاهین زنگ زد که کجایی و اگر وقت آزاد داری بیا سمت دفتر که با هم حرف بزنیم. رفتم سمت دفترش و با هم رفتیم و یک جایی نشستیم و حرف زدیم. می‌گفت خدا تومن از مشتری‌هایش طلب دارد اما هیچ کس پول نمی‌دهد و دارد به گای سگ می‌رود. کارش به جایی رسیده که زیر فشار قسط وام و اجاره دفتر و اجاره خانه و مخارج روزمره دارد زایمان می‌کند. می‌گفت این چند وقت گذشته ۲ بار تا حالا از شدت استرس و اینها کارش به بیمارستان و نوار قلب و اینها کشیده است. بهش گفتم همه‌مان زندگی‌هامان به فنا رفته و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی‌آید. می‌گفت دارم از ۸ صبح تا ۱۰ شب نان استاپ کار می‌کنم اما انگار که هر روز دارم بیشتر عقب می‌افتم. گفتم من از تو بد ترم. بعد جفتمان ساکت شدیم و خیره به خیابان هی سیگار دود کردیم. دست آخر هم خسته شدیم و راه افتادیم. سر آخرین چهارراه فقط همدیگر را بغل کردیم و شاهین رفت سمت چپ و من راست.

کل امروز را داشتم به شاهین فکر می‌کردم. به خودم. به همه ماهایی که نه راه پیش داریم و نه پس.

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۱

از ۲۲ به ۲۳

 دیشب حوالی ساعت ۱ بود که از خستگی غش کردم و نفهمیدم که چطور خودم را به تخت خواب رساندم. در طول یکی دو ماه گذشته زودتر از ساعت ۳ نخوابیده‌ام و مدام در طول روز دارم از بی‌خوابی زمین و زمان را گاز می‌گیرم. قبل از اینکه به خانه برسم دائم به خودم یادآوری می‌کنم که امشب دیگر باید به موقع بخوابم و از این جور حرف‌ها.. اما به محض اینکه می‌رسم خانه و باسنم را روی کاناپه می‌گذارم، انگار که نُشادر به آنجایم فرو کرده باشند، یهو جان می‌گیرم و عین جغد تا ۳ و ۴ صبح بیدارم و باقی ماجرا.

و خب ۲۰۲۳ هم از امروز به طور رسمی کار خودش را شروع کرد. در کل ۲۰۲۲ برای من یکی سال بدی نبود و در مجموع روزهای خوب بیشتری داشت و امیدوارم که سال میلادی جدید برای همه اتفاق‌های بهتری در راه داشته باشد.

و البته که ۲۰۲۲ برای ما ایرانی‌ها نقطه عطفی خواهد بود که در تاریخ ثبت می‌ماند. نقطه عطفی که از ۲۰۲۲ شروع شد و امیدوارم که تا قبل از تمام شدن ۲۰۲۳ نتیجه‌اش را ببینیم و طعم شیرینی‌اش دهان ما و همه دنیا را شیرین کند.

سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۴۰۱

Free fall towards GA

 روز به روز اوضاع دارد داغان تر می‌شود. انگار که سوار ماشینی هستیم که توی سراشیبی ترمز بریده و مستقیم به سمت گا می‌رود.

قیمت هر چیزی که فکر کنی دارد سر به جهنم می‌گذارد. الان که دارم اینها را می‌نویسم دلار و تتر از مرز ۴۲ هزار تومان هم رد شده‌اند.