‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده اعتراف میکند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده اعتراف میکند. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۳

تقدیم به دوست شکایتی ام

فردا این موقع، سفره ۱۴۰۳ هم بسته شده و وارد سال جدید شده‌ایم. در کل سال خوبی بود و اگر بی پولی همیشگی را فاکتور بگیرم، بقیه‌اش آنچنان آزاردهنده نبود.

فروردین که خودش به تنهایی به اندازه ۱۲ ماه طول کشید. اردیبهشت و خرداد بی سر و صدا آمدند و رفتند و وارد تابستان گرم و چسبناک شدیم. تیر ماه به توافق رسیدیم و قانونی جدا شدیم. مرداد گرم کار بودم و شهریور هم حسابی افسرده. آیفون جدید رونمایی شد و همان مکافات رجیستر نشدن گوشی‌ها و باقی ماجرا. مهر فقط روزهای کوتاه و دلگیر داشت. تنها خوبی‌اش هوای خنک بود. وسط‌های آبان شروع کردم به تیک و تاک زدن با یک آدم جدید. راستی، بالاخره ماشین خریدم. آذر پر بود از حاشیه‌های تیک و تاک و مدام باید توضیح می‌دادم که چرا دارم با این دختر حرف می‌زنم. فکر کنم دی ماه بیشترین تنش را داشتم. ۲ هفته مثل سگ مریض شدم. بعدش یک چیزی توی کمرم زد بیرون و عفونت کرد و کارم به جراحی کشید. بهمن اما کمی آرام‌تر بود. اسفند خیلی زود گذشت، بی پول ترین آدم روی زمین بودم.

الان که اینها را دارم می‌نویسم، دلار از مرز ۱۰۰ هزار تومان هم رد شده و حتی خود خدا هم دیگر نمی‌داند که اوضاع از چه قرار است.

آرامش، تنها چیزی است که در سال جدید می‌خواهم.

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۴۰۳

پناه می‌برم به روزمره

 امروز صبح ساعت ۸ و نیم نوبت دادگاه داشتیم. من و ترانه و وکلیم تقریبا با هم رسیدیم. هفت هشت دقیقه بعد نوبت مان شد و رفتیم داخل و برگه را گذاشتند جلو مان و امضا کردیم و حالا فقط مانده که نامه دفترخانه طلاق آماده شود و برویم محضر.

جلوی در مجتمع قضایی خداحافظی کردیم و رفتیم.

هوا هنوز خیلی گرم نشده بود و می‌شد پیاده راه رفت. رسیدم به یک کافه. خلوت بود. آیس آمریکانو سفارش دادم و خیره به خیابان، تمام این پنج شش سال گذشته را با خودم مرور کردم. فکر می‌کنم هر دو ما هم روزهای خوب داشتیم و هم روزهای بد. نه راضی بودیم و نه ناراضی. انگار که یک جور بلاتکلیفی داشتیم. هر کاری هم که می‌کردیم، دست آخر آب مان توی یک جوی نمی‌رفت. چاره‌ای نداشتیم که مسیرمان را از هم جدا کنیم.

ساعت از ۱۰ گذشته بود که نوتیف خاموش شدن دزدگیر فروشگاه آمد و فهمیدم که یکی آمده و درب را باز کرده. همان موقع اسنپ گرفتم و رفتم که دوباره توی روزمره شیرجه بزنم و به هیچ چیز فکر نکنم.

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۲

Limbo

 تقریبا تا آخرین روز ۱۴۰۱ مریض بودم. کرونا یا چیزی شبیه به آخرین ورژن کرونا بود. ۲۷ اسفند یک سری از کارهای بانکی مربوط به دفتر (که البته به طور مستقیم به چک‌های برگشت خورده من مربوط بود!!) را انجام دادم. از ۳۲ چک وا مانده برگشت خورده که همگی مربوط به سال‌های ۹۶-۹۵ بودند الان فقط ۵ تای دیگر در سیستم بانکی باقی مانده که باید آنها را هم رفع سوء کنم.

تصمیم داشتم که ۲۸ اسفند را هم بروم دفتر که متاسفانه بخاطر مسائل عجیب و غریبی که توی دفتر پیش آمده بود، از بالا دستور آمد که بهتر است آن حوالی آفتابی نشوم. البته که پای من توی مشکلات پیش آمده گیر نبود، اما به هر حال نباید آنجا می‌بودم. بخاطر آن چهار پنج روزی که مریض شده بودم از برنامه کاری عقب افتاده بودم اما خب چاره‌ای نبود.

ساعت ۸ شب ۲۹ ام به کیش پرواز داشتیم. درست مثل سال قبل تا آخرین لحظه با ترانه داشتیم یقه هم را پاره می‌کردیم. به خودم گفته بودم که این واقعا آخرین شانسی است که دارم به خودم می‌دهم. گرچه در این مورد خاص تجربه ثابت کرده است که شانس جدید به معنی کلاه گذاشتن سر خود است.

به هر حال رفتیم و تا جایی که امکان داشت جلو خانواده تظاهر به خوب بودن همه چیز کردم. پیش خودم گفتم حالا که آمده‌ام لااقل نفسی تازه کنم. دوم فروردین به این نتیجه رسیدم که هرچه زودتر باید فلنگ را ببندم و فرار کنم. برای صبح اول وقت ۵ فروردین بلیط برگشت را گرفتم. مامان اینها از ۱۹ اسفند آمده بودند و برای مامان و شیوا و ترانه هم برای ۷ فروردین بلیط برگشت گرفتتم. از شانس تخمی‌ام دوباره ۴ فروردین علائم سرماخوردگی (یا هر کوفت دیگری بود) پیدا شد و دوباره خزیدم توی تخت.

به هر نکبتی که بود ۵ ام برگشتم خانه و فقط خوابیدم. ۶ ام و ۷ ام رفتم سر کار، اما ۸ ام و ۹ ام را دوباره ماندم خانه. آنقدر انرژی نداشتم که به زحمت می‌توانستم از تخت خواب جدا شوم. خلاصه اینکه تعطیلات بسیار دلپذیری داشتم.

دیشب به ترانه اولتیماتوم ۱۰ روزه دادم برای اینکه هم من و هم خودش را از این برزخ جهنم واری که در آن گیر کرده‌ایم، خلاص کند. راه حل آسان این است که عین دو انسان متمدن برویم و به صورت مسالمت آمیز همه چیز را ختم به خیر کنیم. راه حل دوم اما برای هر ۲ نفرمان داستان خواهد داشت.

برای ۱۴۰۲ هیچ برنامه خاصی ندارم. تنها خواسته‌ام این است که کمی به آرامش برسم. همین. که البته خیلی هم خوشبین نیستم!!

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۰

Last Hours of 1400

 چند ساعت دیگر سفره ۱۴۰۰ هم تمام می‌شود. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، امسال از نظر کاری به نسبت از خودم راضی بودم، اما از باقی نظرها اصلا اوضاع خوبی نداشتم. باقی نظرها منظورم وضع سلامتی.. تفریح.. پول و زندگی مشترک و اینجور چیزهاست.

در عوض تا دلت بخواهد جنگ و دعوا داشتم. خسته. خشمگین. پا در هوا. مستأصل. خلاصه که اوضاع شیر تو شیری بود. ترجیح می‌دهم برای سال نو هیچ آرزو و امیدی نداشته باشم.

پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۴۰۰

وقتی سر به ته پنلاتی می‌زند

 این هفته کلا خیلی قاراش‌میش بودم. ذهن و مغز در دو جهت کاملا متفاوت برای خودشان در حرکت بودند و هستند.

دیشب حوالی ساعت هشت و نیم با امین از دفتر زدیم بیرون و با مترو تا آخرین ایستگاه رفتیم و بعد اسنپ گرفتیم به سمت سیتی سنتر تا یک سری از کارهای عقب افتاده را راست و ریست کنیم. حدود ۱۱ شب تازه رفتیم سراغ امیر و احسان اینها. یک ساعتی هم اونجا مزخرف سر هم کردیم و چون ماشین نداشتیم، حامد گفت بیاید تا با هم بریم.

مسیر حامد و امین به همدیگر نزدیک بود و امین صندلی جلو نشست و من عقب. جلو خانه که رسیدیم، با حامد و امین دست دادم و تشکر و اینها کردم و پیاده شدم و رفتم. کلید را توی در انداختم و چرخیدم سمت ماشین که مثلا دست تکان بدهم و دوباره خداحافظی کنم، که دیدم هر دوتاشان برگشته‌اند سمت در عقب و دارند سعی می‌کنند بدون اینکه پیاده شوند، در را ببندند. رفتم سمت حامد و گفتم چی شده؟ نکنه در را نبستم؟!

دیدم قاه  قاه می‌خندد و می‌گوید: مرتیکه، پیاده شدی و رفتی.. چرا در را نبستی؟!

هنگ کردم. واقعاً چرا وقتی پیاده شدم عین یابو راهم را کشیدم و رفتم؟!

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۹

761

تا قبل از این داستان کرونا تصمیم قاطع گرفته بودم که تا قبل از بهمن ماه این پایا‌ن‌نامه کوفتی را بعد از ۳ سال جمع کنم، دفاع کنم، تمام کنم برود پی کارش. متاسفانه همانطور که قبلا هم گفتم تیرم به سنگ خورد و مجبور شدم دوباره ۶ واحد پایان‌نامه بگیرم و تا آخر شهریور زمان بخرم و امیدوار باشم که بالاخره بعد از ۳۶ ماه قال قضیه کنده شود.
عزم را جزم کردم که تا قبل از عید همه کارها تمام شود و آخرهای اسفند دفاع کنم. کرونا امان نداد. همه نقشه‌ها را دود کرد. بعد به خودم قول دادم که تا آخر اردیبهشت حتما دفاع می‌کنم.
الان هم که اینجا دارم می‌نویسم، حساب کار از دستم در رفته و هیچ ایده‌ای ندارم که چه خاکی باید به سرم کنم.
خلاصه اینکه خودتان وخامت اوضاع را درک کنید و برایم آرزوی موفقیت کنید!!

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹

758

کرونا سیستم کل دنیا را به هم ریخته و تقریبا می‌شود گفت که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
هیچ کس اطلاعات درستی از وخامت اوضاع ایران ندارد و باقی جاهای دنیا هم بدجوری بگا رفته‌اند. نیویورک تبدیل به بدترین نقطه روی کره زمین شده و هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد فیلم‌های آخر زمانی می‌افتم. 
از اول فروردین تا الان صورتم را اصلاح نکرده‌ام و از آنجایی که آرایشگاه‌ها هم تعطیل بوده‌اند، قیافه‌ام شبیه اورانگوتان شده است. کلی ریش سفید دارم که تا قبل از این از وجودشان خبر نداشتم و حالا ازشان خوشم آمده.
به ماندن و کار کردن در خانه عادت کردم و حالا این شرایط کرونایی نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه دلم می‌خواهد تا ابد با همین سیستم ادامه بدهم!!
سرعت سرسام آور زندگی روزمره تخمی حسابی کم شده و الان آدم بیشتر می‌تواند از لحظه‌هایش لذت ببرد. ریتم زندگی الان را بیشتر دوست دارم و اعتراف می‌کنم که دلم نمی‌خواهد کرونا به این زودی‌ها دست از سر دنیا بردارد.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۸

لامصب من مریضم

هفته پیش رفتم داروخانه که انسولین بگیرم. مسئول دارو طبق معمول دفترچه بیمه را گرفت که برود توی سیستم تامین اجتماعی (یا یک جای دیگر که من نمی‌دانم) ثبت کند و دارو را بدهد.
بعد از تقریبا نیم ساعت آمد و گفت که دفترچه‌ات را باید ببری فلان جا تایید کنند که تو نیاز به انسولین داری.
گفتم من که نسخه دکتر دارم، نزدیک به ۲ سال آزمایش خون دارم، تایید واسه چی؟
گفت سیستم اجازه نمی‌دهد. باید فلان جا تایید کنند تا بتونی دارو بگیری. فقط یادت باشه که صبح اول وقت برو که علاف نشی.
گفتم یعنی ساعت چند اونجا باشم؟
گفت شیش و نیم.

شیش و نیم صبح نفر چهل و هشتم بودم که از دستگاه نوبت گرفتم. یک مشت آدم درب و داغان دور هم بودیم و هر کدام یک مرضی داشتیم که باید به کارمندهایی که آن طرف شیشه سکوریت نشسته بودند اثبات می‌کردیم که واقعا مریض هستیم!!
اوضاع جالبی نبود. انواع فحش کاف دار بود که به زمین و زمان حواله می‌شد.
بعد از کلی سوال و جواب و وزن و قد و فشار خون و تست قند خون، بالاخره ساعت یازده مطمئن شدند که من دیابتی هستم و واقعا دارو نیاز دارم. طرف با کلی منت بیمه‌ام را برای یک سال به عنوان یک مریض دیابتی تایید کرد. برای محکم کاری هم گفت که باید فوری خودت را به یکی از مراکز دیابت معتمد معرفی کنی.

از همانجا یک راست رفتم به مرکزی که خودشان معرفی کرده بودند. دوباره نوبت و آزمایش و تست و کوفت و زهر مار. بعد هم گفتند که از شنبه تا پنج شنبه باید کلاس آموزشی بروم تا بعد از آن پرونده‌ام را بگذارند زیر بغلم.

تا قبل از این، خودم کم و بیش می‌دانستم که دیابت چقدر مزخرف است اما عمق واقعی ماجرا را درک نکرده بودم هنوز. توی این چهار جلسه آنقدر چیزهای هولناک درباره دیابت یاد گرفته‌ام که همه پشم و پیلم ریخت.
تقریبا همه آنهایی که سر کلاس هستند میانگین سنی‌شان بالای ۶۰-۵۵ است و آنهایی که مسن‌تر هستند زیاد در جریان اتفاقاتی که در بدنشان دارد می‌افتد نیستند. یا به تخمشان گرفته‌اند و یا واقعا بیرون باغ دارند برای خودشان می‌چرخند.

از شما چه پنهان، ولی من کمی ترس برم داشته (که به نظرم باید هم بردارد) و به این فکر می‌کنم که زندگی تا چه اندازه می‌تواند کشکی و تخمی باشد.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۶

پلاستیک

به شکل فلاکت باری در باتلاق مشکلات در حال دست و پا زدم هستم. از در و دیوار پشت سر هم دارد می‌آید. دلم می‌خواست که می‌توانستم با گفتن "لابد حکمتی دارد" به خودم دلداری بدهم ولی حیف که تنها حکمتش زنجیره‌ای از خریت‌های خودم است. بعضی‌هاشان مستقیما به خودم برمی‌گردد و بعضی‌هاشان هم شاید بشود اسمشان را بد بیاری گذاشت. در هر صورت کار از این حرفها گذشته است.

آن موقع که دانشجو بودم یک درسی داشتیم به اسم مقاومت مصالح که یکی از سرفصل‌هایش در مورد تنش تسلیم فولاد و از اینجور مزخرفات بود. زمانی که فولاد تحت کشش قرار بگیرد از یک جایی به بعد از حالت الاستیک خارج می‌شود و رفتار پلاستیک پیدا می‌کند. یعنی اینکه دیگر به حالت اول بر نمی‌گردد. اگر کشش باز هم ادامه داشته باشد گسیختگی بوجود می‌آید و کلا بگا می‌رود.
حالا من هم تسلیم شده‌ام و دارم وارد مرحله پلاستیک می‌شوم. در واقع خیلی زودتر از اینها باید تسلیم می‌شدم اما همان زنجیره که نمی‌دانم اسمش چیست باعث می‌شد مقاموت کنم و امید داشته باشم که از زیر این فشارها می‌توانم خارج شوم. الان دیگر کار از مقاومت گذشته.. باید تسلیم شد. شاید تنها راهی که بشود جلوی گسیختگی را گرفت همین باشد.. خدا کند همین باشد

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۶

Arqavan

به لطف یکی از دوستانم بالاخره امتحان‌های این ترم هم به خیر و خوشی تمام شد. اگر کمک هایش نبود من از همان ترم اول لنگ می‌زدم و الان به ترم چهار نرسیده بودم. راستش را بخواهید این فوق لیسانس را کلا از همین دوستم دارم. از همان موقعی که برای کنکور ارشد ثبت نامم کرد و بعد کتاب تست سالهای قبل را برایم خرید و فوت فن راندو زدن یادم داد و باقی ماجرا. تازه.. از این به بعد هم می‌خواهم بروم توی دفتر کارش تا اسکچ آپ یاد بگیرم.

من اصولا خواب نمی‌بینم و یا اگر هم ببینم در بیداری یادم نمی‌آید. دیشب اما خواب دیدم که ارغوان تلفن زد و گفت که کارهایش راست و ریست شده که برود آلمان و برای همین قرار است که دوست‌هایش را دعوت کند و مهمانی خداحافظی بگیرد. ارغوان از آن مدل دخترهایی است که کمتر کسی ممکن است دوستش نداشته باشد. یک دوست مشترک دختر داریم که می‌گفت اگر خودش پسر بود حتما عاشق ارغوان می‌شد.

از مهمانی و اینها چیزی یادم نیست اما رفته بودیم فرودگاه امام. تعدادمان زیاد نبود. من و نیلو و یاسی و مامان بابای ارغوان و یک پسر دیگری که فامیلش محسنی بود. این آقای محسنی را در عالم واقعیت هم فقط فامیلش را می‌دانم اما به نظرم می‌آید که پسر خیلی خوبی باشد.
آنجا که پاسپورت ها را کنترل می‌کنند و بیشتر از آن نمی‌شود جلو رفت، یادم هست که رفتم جلو و دو دستی صورت ارغوان را گرفتم و بوسیدمش. جوری که انگار هزار سال بوده که عاشقش بودم. بعد هم یادم است که سرم را انداختم پایین و راهم را کشیدم و رفتم. ارغوان از آن طرف رفت و من از آن طرف.

صبح که از خواب بیدار شدم حس می‌کردم که ارغوان واقعا رفته است. به عنوان کسی که عشقش را همین چند ساعت پیش از دست داده کشتی کروز مجلل و افسانه‌ای ام در اقیانوس غرق شده بود. تمام آن روز حال و هوایم همین بود.
راستش را بخواهید خیلی وقت است که ارغوان‌هایم دارند یکی یکی می‌روند و کشتی‌هایم یکی بعد از دیگری غرق می‌شوند. هر روز صبح که بیدار می‌شوم غم از دست دادن ارغوان دارم..

یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۵

704

من و احسان تقریبا از دو ماه پیش بخاطر یک موضوعی با هم بحثمان شد و دست آخر احسان گذاشت و رفت و از آن روز به بعد دیگر با هم حرف نمی‌زدیم. در واقع احسان بود که با من حرف نمی‌زد و خب طبیعی است که همدیگر را هم نمی‌دیدیم. اگر کار واجبی هم پیش می‌آمد به این و آن پیغام می‌دادیم که به گوش آن یکی مان برسد.
خلاصه اینکه اوضاع مسخره‌ای بود. من که واقعا خسته شده بودم اما در عین حال هیچ کاری هم برای بهتر یا بدتر شدن این وضعیت نمی‌کردم.
گذشت تا همین هفت هشت روز پیش که بخاطر یک موضوع مهمی همه مان باید جلسه‌ای می‌گذاشتیم و یه سری تصمیماتی می‌گرفتیم. آن موقع توی دفتر فضا خیلی سنگین بود. بعد از آن همه وقت که احسان را دیدم یادم افتاد که واقعا دلم برایش تنگ شده بود. نا سلامتی ما دو تا قبل از اینکه همکار باشیم، سالها دوستهایی بودیم که انگار دُممان را به هم بسته بودند.
قبل از اینکه برای هیچ کدام از مسائل کاری راه حلی پیدا شود، مشکل من و احسان حل شد. با هم حرف زدیم و فهمیدیم اشتباهاتی بوده که ناخواسته پیش آمده بود و بعد از آن هم بهشان الکی دامن خورده بود.
از همان موقع انگار که خستگی‌هایم در رفت. صبح‌ها که سر کار می‌آیم حالم بهتر است و انگار که زندگی باز هم نرمال شده.

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

690

چند شب پیش یک کتاب جدید از توی کتابخانه ام برداشتم که شروع کنم به خواندن. عادت همیشه ام بوده که صفحه اول کتاب‌ها تاریخ خریدش را بزنم و اگر کسی آن را به من توصیه کرده بوده، بنویسم به سفارش فلانی
چشمم به "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" افتاد

شهر کتاب - به سفارش احسان - فروردین هشتاد و نه

آمدم ولو شدم روی تخت و هنوز یک پاراگراف نخوانده بودم که حواسم رفت به خودم و احسان و آن سال ها.
به اینکه آن موقع ها توی شرکت اوپال کار می‌کردم و صبح ساعت هفت و نیم توی کارگاه حاضر بودم تا پنج و شش بعد از ظهر. ماهی پانصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ماشینم (که پراید ۱۱۱ بود) را فروخته بودم و یک 206 تیپ پنج ثبت نام کرده بودم که قرار بود سال آینده تحویل بگیرم و وسیله نقلیه ام پیکان وانت درب و داغان شرکت بود. سال قبلش چهار ماه حقوقم را دست نزده بودم و مکبوک پرو خریده بودم. زندگی ام به نسبت راضی کننده بود.
از اواخر همان سال کم کم با احسان داشتیم به این فکر میکردیم که برای ادامه تحصیل بشینیم حسابی زبان بخوانیم و کارهایمان را راست و ریست کنیم که از ایران برویم.
شهریور ۹۰ از شرکت اوپال استعفا دادم و دوتایی مشغول شدیم و تقریبا چهار ماه بعد آماده بودیم. در همین حالی که به دنبال پذیرش و اینجور چیزها بودیم، نمی‌دانم از کجا این ایده به ذهنمان آمد که در این فاصله ای که منتظر جواب دانشگاه هستیم بهتر است یک کار موقت برای خودمان دست و پا کنیم تا هم سرگرم باشیم و هم پولی پس انداز کنیم.
بعد از یکی دو روز فکر بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم توی یکی از موبایل فروشی ها و یک میز کرایه کنیم و کارهای نرم افزاری انجام دهیم. دلیل مان هم این بود که خودمان به iOS و android وارد هستیم و ملت برای این کارها خوب پول می‌دهند!!

و همین ایده، جرقه ای شد برای اینکه من و احسان به شکلی جدی وارد این حرفه بشویم و ناخواسته مسیر زندگی مان را عوض کنیم. آن کار پاره وقت بطور ناگهانی تبدیل شد به اولویت تمام وقت زندگی مان. شیوه زندگی‌ای که دائم در استرس و فشار روحی و کشمکش های تمام نشدنی تنیده شده است.
الان که دارم فکرش را می‌کنم می‌بینم بعد از نزدیک به پنج سال نه تنها شیوه زندگی و کار و درآمد و اینها، بلکه اخلاق و تا حدی شخصیت گذشته مان هم تغییر کرد. تبدیل به آدم‌هایی شدیم که هرگز خیالش را هم نمی‌کردیم، لااقل من که چنین تصوری نداشتم.

هدفم از گفتن اینها مقایسه بهتر یا بدتر شدن آن چیزی که الان هستیم نیست، اما قسمت غم انگیز ماجرا این است که شاید دیگر خود واقعی مان نیستیم. آن آدم‌های ساده و زود باوری که به عالم و عادم اعتماد داشتند، نیستیم. کمتر پیش می‌آید که دلمان برای کسی بسوزد. سرمان توی حساب و کتاب (هم مادی و هم معنوی) آمده و قسمت بزرگی از دنیای اطرافمان را از همین دریچه نگاه میکنیم. بیشتر آدم‌های اطرافمان افرادی هستند که در ابعاد خودشان آدم‌های بزرگی هستند، و الی آخر. خودتان تا آخر خط بروید که منظورم چیست.
خلاصه کلام اینکه، الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم حس میکنم آن چیزی را که یک زمانی به دنبالش بودیم را گم کردیم. حتی در مورد همین لحظه ای هم جریان دارد نمی‌دانیم قرار است به کجا برویم.
به قول احسان، انگار که خانه روی آب شده ایم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

واقعی

دیشب خواب تو را دیدم. انگار قرار بود جایی مسافرت بروم و مدتی آنجا بمانم. بدون آنکه خودم خبر داشته باشم آمده بودی فرودگاه و نشسته بودی روی نیمکت‌های فلزی سالن انتظار. راستش را بخواهی حسابی جا خورده بودم. نمی‌دانستم دقیقا باید چه کاری کنم.
درست عین همان موقع‌ها بودی که می‌شناختمت.. همان موقع‌هایی که واقعا بودی.
آنقدر واقعی بودی که خواب دوام نیاورد و برگشتم به همین دنیای واقعی

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

Viva La Vida

امروز حوالی ساعت ۳ ظهر بود که آقای پستچی سفارش (شما بخوانید هدیه) اینترنتی ام را آورد دم خانه و گذاشت کف دستم. توی سایت نوشته بود که دست کم یک هفته طول میکشد تا آماده شود، اما چهار روزه به دستم رسید.
با کلی ذوق بازش کردم و حسابی براندازش کردم. چیز خوبی از آب در آمده بود. خودم از خودم خوشم آمد.

دقیقا ۱۲ ساعت از وقتی که آقای پستچی آمده میگذرد و من دقیقا ۱۲ روز زودتر از تاریخ مقرر متوجه شده ام که کل برنامه ام به فاک رفته است. همه نقشه هایی که کشیده بودم دود شد رفت هوا.

واقعا نمیدانم این دیگر چه حکایتی است که این روزها دارد برای من در میاورد.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

کاش فقط جای نیمکت مان خالی بود

دقیقا سه سال پیش، ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ بود که برای اولین بار دستش را گرفته بودم.
رفته بودیم کوه. آن بالاها که رسیدیم خسته شده بودیم و یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم و با هم از هرچه که بگویی حرف زدیم و از آن شب به بعد تصمیم گرفتیم که این صندلی خودمان باشد.
آن شب موقع برگشتن Katy Perry برایمان Teenage Dream را می‌خواند. به جرات می‌توانم بگویم که خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. ساعت از ۱۲ گذشته بود که رساندمش دم خانه شان. برای اولین بار آن لب بالای شیرین کجکی اش را بوسیدم.

یک سال گذشت و برای سالگرد صندلی مان رفتیم همانجا. یک سورپرایز خنده دار هم برایش آماده کرده بودم. چقدر خندیدیم و بهمان خوش گذشت. فقط خدا می‌داند که چقدر برای این دختر ذوق داشتم. آن موقع ها فکر می‌کردم که تا ابد می‌توانیم روز صندلی‌دار شدن‌مان را با هم جشن بگیریم.

چند ماه بعدتر که رفته بودیم آن بالا، نمی‌دانم چرا صندلی مان را از آنجا برداشته بودند. از آن موقع به بعد هر از گاهی می‌رفتیم روی چمن‌ها، جای همان نیمکت سابق می‌نشستیم و بعد دوباره برمی‌گشتیم پایین.

دو سال گذشت و فقط جای نیمکتمان خالی بود..

ولی امروز، در آستانه سه سالگی
جای نیمکت مان خالی‌ست..
جای کیتی پری که برایمان آهنگ بخواند خالی‌ست..
از همه بدتر
جای من و تو کنار هم خالی‌ست..

جای تو همیشه کنار من خالی می‌ماند لعنتی

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۲

643

دیشب همین موقع ها بود که رسیدم خانه. میدانستم که همه شان رفته اند مهمانی و قاعدتا نباید شام داشته باشیم.
فروشگاه را که بستم، گازش را گرفتم و رفتم سراغ احسان و با دو تا از بچه های آنجا رفتیم از یکی از همین سگ پز های همان حوالی ساندویچ کثیف خریدیم و زدیم به بدن.
دیروز کلا روز کلافه کننده و مزخرفی بود. شب وقتی رسیدم آنقدر خسته بودم که تا زمانی که مامان اینها برگشتند خانه، من جلو بخاری روی زمین پهن شده بودم.
دلم چایی میخواست، اما گشادی ام می آمد. در نهایت تسلیم شدم. نیروی اهورایی ام را جمع کردم و دست به کار شدم.
چون دیر وقت بود با خودم فکر کردم که بهتر است چای سبز درست کنم که هم خستگی ام در برود و هم اینکه بی خوابی به سرم نزند.
جایتان خالی.. لیوان اول را که خوردم خیعلی چسبید. آنقدر خوب بود که لیوان دوم را هم سر کشیدم!!
ساعت چهار و نیم صبح بود و من به شکل مذبوحانه ای برای خواب تلاش میکردم.
داشتم روانی میشدم. هوشیاری ام صد برابر شده بود. ضعیف ترین صداها را تا شعاع یک کیلومتری به وضوح میشنیدم. تک تک آهنگ هایی که در تمام عمرم شنیده بودم همه شان را یک دور توی مغزم خواندم. لعنتی نمیشد صداهای داخل مغزم را خاموش کرد. ناگهان یادم افتاد که برم از توی کابینت آشپزخانه قرص پروپانول بخورم بلکه سه چهار ساعتی خوابم برود.
و باید اعتراف کنم که ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه ی صبح را هم یادم است!!
طبق معمول صدای منحوس آلارم گوشی ام ساعت هشت و نیم بلند شد و به هر جان کندنی که بود از تخت کنده شدم و رفتم پی کار و زندگی ام و تا همین لحظه ای که دارم این مزخرفات را تایپ میکنم لحظه ای چشم هایم را نبسته ام.

امروز (فردا؟) ولنتاین است.
یادت هست؟
پارسال همین موقع من و " تو " اینجا بودیم..
امسال من اینجا هستم و تو دیگر نیستی..

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲

641

امروز اصلا برایم مثل جمعه نبود. رییس بزرگ همه را جمع کرده بود فروشگاه ما که انبار گردانی کنیم و از این جور کارها. البته بیشتر شبیه به خانه تکانی شب عید بود تا انبار گردانی. تا ۴ عصر داشتیم بشور و بساب میکردیم.
بگذریم.

اوضاع کار و بار خیلی معمولی است. نه خوب است و نه بد.
اوضاع خودم هم که صبح ها به زور کلنگ از تخت خواب کنده میشوم و میروم که همان روتین همیشگی را تکرار کنم. به آدم ها لبخند بزنم و خودم را خوشحال نشان دهم و بی آنکه اثری از خستگی در وجودم باشد با همه شان کلنجار بروم و در نهایت ساعت یازده شب، درب و داغان بیایم خانه و یک چیزی برای خوردن برای خودم دست و پا کنم و بعد توی تخت بخزم و توی تاریکی یکی دو ساعتی با موبایل خودم را سرگرم کنم تا شاید خوابم برود.
وقتی هم که باتری گوشی ام به کمتر از ۱۰٪ رسید آلارم را برای فردا صبح روشن کنم و سیم شارژر را به ماتحتش فرو کنم و پتو را به دور خودم بپیچم و ساعت های مانده تا موعد بیدارباش را با انگشت های دستم بشمارم و تلاش کنم صدای درون سرم را خاموش کنم و شاید سه چهار ساعتی بخوابم.

جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲

داستان من و سر درد و قرص مسکن

باید اعتراف کنم که چهار شنبه ی خوبی نداشتم. بقیه ی روزهای هفته هم زیاد تعریفی نداشتند اما  چهار شنبه از همه شان ضدحال تر بود.
با آنکه خودم از قبل همه چیز را کم و بیش حدس میزدم و میدانستم، اما نمیدانم برای چه دلم میخواست واقعیت جور دیگری می بود. بارها راجع بهشان فکر کرده بودم و پی همه چیز را به تنم مالیده بودم اما شنیدن شان باز هم برایم آزار دهنده بود.
پنج شنبه صبح با ادامه ی همان داستان شروع شد.
بعد از آن نیم ساعتی که توی پیاده رو جلو فروشگاه با تلفن حرف میزدم و ۴ متر عرض مغازه را هزار بار قدم کردم، دلم میخواست بشینم و لب جدول و سرم را بین زانوهایم بگذارم و از کره ی زمین خارج شوم. جدی دلم گریه میخواست اما خب از لحاظ فنی نمیشد همانجا بشینم و با خیال راحت گریه کنم. مغزم تعطیل شده بود. فقط یادم است که نیم ساعتی توی خیابان راه رفتم تا حالم سر جایش آمد. وقتی هم که برگشتم فروشگاه توی چشم هیچ کس نگاه نکردم. فقط رفتم روی صندلی نشستم تا ساعت ۲ شد. بقیه بچه ها هم حساب کار دستشان آمد و ماست ها را کیسه کردند.
بعد از ظهر از ساعت ۴ و نیم تا ۶و نیم ادامه ی همان حرف ها بود. وقتی که تمام شد حالم خوش نبود. حوصله ی هیچ بنی بشری را نداشتم. عصبی بودم. دنبال یک چیزی میگشتم که همه ی دق و دلی ام را سرش خالی کنم.

نزدیک مغازه مان نمایندگی salomon است. تقریبا یک ماه و خرده ای پیش بود که جنس های زمستانی اش را آورده بود و من یک غلطی کردم و رفتم ببینم چی به چی است و بدبختانه چشمم یکی از کاپشن هایش را گرفت. اما وقتی که برچسب قیمت را دیدم نظرم عوض شد و به این نتیجه رسیدم که خیلی کاپشن مزخرفی است.

سرم داشت درد میگرفت. همان میگرن همیشگی بود.
اعصابم هم به پاچه گیری تمایل داشت.
نزدیک مغازه بودم و داشتم دنبال جای پارک میگشتم. پنج شنبه شب بود و ملت ریخته بودند بیرون. جای سوزن انداختن نبود. ته مه های یکی از کوچه های اطراف ماشین را پارک کردم و راه مغازه را پیش گرفتم. همانطور که داشتم توی پیاده رو میرفتم، از آن طرف خیابان چشمم به ویترین سالومون افتاد.
تنها چیزی که آن موقع میتوانست حالم را سر جایش بیاورد این بود که خواهر پول هایم را مورد تجاوز قرار دهم.. و حالا من یک انسان سرخوش و بی دغدغه و خوشحالم که دلش میخواهد همه ی خیابان های سرد و تاریک شهر را پیاده متر کند!!

جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲

638

با هزار مکافات توانستم بلاگر را باز کنم. نمی دانم چرا در این یک ماه گذشته هر سایت فیلتری را میتوانستم باز کنم بجز این بلاگر را.

اولین ماه پاییز زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم تمام شد. در مقابل سرد شدن هوا دیگر نمیشود مقاومت کرد. مجبوری روی تیشرت هایی که هرروز به تن میکنی چیزی دیگر بپوشی. روزها به شدت کوتاه شده اند و دلگیر.. و بلندی شب ها انگار که تمامی ندارند.
البته وقتی که ۲ روز تعطیلی داشته باشی بلندی شب چندان هم بد نیست. میتوانی چندتایی فیلم ببینی و حتی نیمی از یک سیزن سریال تماشا کنی و برای خودت قهوه درست کنی و چند صفحه ای کتاب بخوانی.

تا همین چند دقیقه پیش داشتم سی دی های آهنگ های قدیمی ام را روی هارد اکسترنال کپی میکردم تا شاید از بیشتر داغان شدنشان جلوگیری کنم. هر کدام از دیسک ها را که باز میکردم و خرت و پرت های داخلش را گوش میکردم کلی خاطره های جالب برایم زنده میشدند. از زمان سوم راهنمایی که تازه سی دی به ایران آمده بود و آن روزها Sandra و C.C.Catch و Modern Talking خیلی توی بورس بودند. بعدترها Ace of Base و Dj Bobo و Aqua برایمان خیلی جذاب بود.
بهترین چیزی که میانشان پیدا کردم یکی از آلبوم های pet shop boys بود که مال زمانی بود که پنجم دبستان بودم و آن پراید نقره ای هاچ بک را تازه خریده بودیم و سال ۷۲ پراید داشتن مثل این بود که امروز آلفا رومئویی چیزی داشته باشی.
البته آن زمان ضبط ماشین ها سی دی نمیخوردند و مجبور بودم با آن ضبط AKAEI مان آهنگ ها را روی نوار کاست ضبط کنم.
آهان.. آلبوم اول اسپایس گرلز را هم وقتی دیدم ناگهان نیشم تا بناگوش باز شد. خوب یادم است که اول دبیرستان بودم و اسپایس گرلز مثل بمب سر و صدا کرده بودند. بعد یادم است که پدر و مادر "نیما" میخواستند برای سفر بروند مالزی و من کلی از نیما خواهش کرده بودم که برایم آلبوم اصلی شان را بخرند. و آن آلبوم برایم ۹۰۰۰ تومان آب خورد!!
بک استریت بویز و وست لایف و ان سینک هم که دیگر جای خود دارند. اواخر دهه نود جاستین و بریتنی و کریستینا و ریکی مارتین خواننده های محبوبمان بودند.
نوشته های روی سی دی ها کمرنگ و محو شده اند. هر کدامشان دست کم دوازده سیزده سال از عمرشان گذشته. آدم اصلا باورش نمیشود موزیک هایی که کلی باهاشون خاطره داری و همه چیز عین فیلم جلو چشمت است مال ۱۵ سال پیش باشند. بعد وقتی که دقت میکنی و سالها را با انگشتهای دستت میشماری متوجه میشی که بیش از نیمی از ۳۰ سالگی را هم پشت سر گذاشته ای و خودت خبر نداری.

هیچ وقت فکر نمیکردم از بالا رفتن سن ناراحت بشم. همیشه در این توهم بوده ام که نهایتا بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارم و قرار نیست این شماره زیاد شود.
اعتراف میکنم که روحیه ام را به کل از دست داده ام!!