‏نمایش پست‌ها با برچسب پریود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پریود. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

The hardest part is the night

 روزها سعی می‌کنم اونقدر خودم را مشغول کار نگه دارم که فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای نداشته باشم. همه تلاش خودم را می‌کنم تا ظاهرم را حفظ کنم و کسی آنچنان متوجه ویرانی درونم نشه.

ولی شب‌ها سخت‌ترین قسمت ماجراست. هیچ جوره نمی‌تونم توضیح بدم که چی بهم می‌گذره.

کاش زودتر بگذره تا شاید کمی دردش کمتر بشه.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

Back to Friends

اولین بار آرمینا را ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ دیدم و سه چهار ماه بعدتر حس کردم که واقعا این دختر را دوست دارم. در طول این مدت هر اتفاقی که فکرش را بکنی افتاد. جنگ ۱۲ روزه، بعد اعتصاب‌های سراسری، کشتار دی ماه، دوباره جنگ و بقیه داستانی که همه مون ازش خبر داریم.

با همه این مشکلات، حضور این دختر در زندگی‌ام تنها دلیل سرپا موندن من بود. توی دلم و از اعماق وجودم خوشحال بودم که آرمینا را کنار خودم دارم. تقریبا از اوایل فروردین حس کرده بودم که مثل همیشه نیست. شروع کردیم به حرف زدن و آروم‌آروم شروع کرد به گفتن این که دیگه نمی‌تونه به رابطه‌مون ادامه بده. چند بار نشستیم و با هم حرف زدیم تا بتونیم راه حل پیدا کنیم. گفتیم بریم پیش مشاور. نوبت گرفتیم. حرف زدیم.. اما تصمیم خودش را گرفته بود. تبدیل شدیم به دوست معمولی.

شوک بودم. حالمون خوب نبود. جلوی مرکز مشاوره بهش گفتم بیا همین الان بریم خونه و وسیله‌هات را بردار، چون شب که بعد از کار بیام خونه و چشمم به چیز میزهات بخوره، بدون شک از غصه و دلتنگی دق می‌کنم.

رسیدم به ماشین، استارت نمی‌خورد، باتری خوابیده بود. زنگ زدم به آرمینا و گفتم ماشین روشن نمی‌شه، فلان جا پارک کردم و لطفا بیا دنبالم. با هم اومدیم خونه. تا وارد شدیم زدیم زیر گریه. همدیگه را بغل کردیم و تا تونستیم زار زدیم.

همه چی را جمع کرد. با چشم گریون رفتم پایین تا ماشینش. بوس.. بغل.. و خدافس..

اصلا حالم خوب نیست. الان که اومدم خونه تازه حجم واقعی جای خالی آرمینا رو حس کردم.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

چرا تمام نمی‌شید؟

حالا وسط این هیری ویری این چه ویروسی کوفتی‌ای بود که از علی گرفتم را نمی‌دونم. فکر کنم یک‌شنبه یا دوشنبه بود که با ماسک اومده بود کانتر و همون موقع این ویروس تخمی را حواله من کرد. الان سه روز میشه که افتاده‌ام توی خونه. روز اول رفتم اورژانس و یدونه سرم با ۳ تا آمپول زدم و بقیه‌اش را هم توی تخت افقی بودم و پشت سر هم shameless تماشا کردم. کلا آمار شب و روز و ساعت‌ها را قاطی پاتی کرده‌ام. تقریبا هر روز، یکی دو بار جنگنده‌ها از بالای سرمون رد میشن و یک جاهایی را می‌زنن و می‌رن. روز بعدش هم توی اخبار اعلام می‌کنن فلانی و فلانی در حمله دیشب کشته شدن.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۴۰۴

جمعه کیری پاییزی

امروز به شکل خیلی حال به هم زنی جمعه بود. تقریبا همه‌اش را خواب بودم. اعصاب درست درمانی نداشتم و خوشحالم که کسی دور و برم نبود تا پر و پاچه‌اش را جر بدهم. نمی‌دانم این چه قانون نا نوشته‌ای است که اگر آدم بعد از ظهر جمعه ۲ دقیقه چرت بزند و زمانی بیدار شود که هوا تاریک شده، حتما کله‌اش کیری خواهد شد.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۳

Zzz..

 کمی تا قسمتی خسته‌ام. همه چیز انگار که روی دور تند رفته و اصلا نمی‌فهمم که چطور هفته‌ها تمام می‌شوند. وضعیت خواب و بیداری‌ام کامل به گای سگ رفته است. دقیقا نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. همین

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۳

insomnia

فکر می‌کنم توی این یکی دو ماه گذشته مشکل خواب پیدا کرده‌ام. حتی اگر از خستگی در حال افقی شدن هم باشم، باز هم نمی‌توانم قبل از ۵ و ۶ صبح به سمت تخت خواب بروم. اگر بچه‌ها اینجا نباشند، عین مرغ سر کنده دور خودم راه می‌روم و به چیزهای مزخرف فکر می‌کنم. در بهترین حالت روی کاناپه جلو پنجره لم می‌دهم و به آسمان خیره می‌شوم و توی سرم با خودم اینقدر حرف می‌زنم تا هوا کامل روشن شود. از آن طرف کل روز را دلم می‌خواهد فقط بخوابم. به جان کندن می‌روم سر کار و هر آن ممکن است که بروم به احسان بگویم که دیگر نمی‌خواهم کار کنم. دلم می‌خواهد فقط بشینم گوشه خانه و برای خودم وقت تلف کنم. دلم هیچ کاری نکردن می‌خواهد.


از شانس تخمی من، مسعود هم برای خودش ‌پدیده عجیبی شده و شاید در آینده بیشتر درباره‌اش بنویسم. از اینکه حدس می‌زنم هرچه حال خراب در زندگی‌ام دارم، تقصیر مسعود است و می‌خواهم همه شان را روی سر مسعود خالی کنم. از اینکه وقتی می‌بینم از روی عمد و با هر ابزاری می‌خواهد اعصاب و روان شیوا و مامان را تخریب کند عصبی می‌شوم. البته شیوا از پس خودش بر می‌آید و در لحظه حقش را می‌گذارد کف دستش، اما وقتی تا سر حد مرگ مامان را ناراحت می‌کند، فشار خونش را بالا می‌برد و اشکش را در می‌آورد، توی سرم با خودم مرور می‌کنم که ای کاش می‌توانستم با چوب بیس بال چنان به جانش بی‌افتم که فقط عزائیل بتواند نجاتش دهد!!


به گمانم که افسردگی‌ام می‌خواهد دوباره از آن پایین مایین‌ها سر و کله‌اش را بیرون بیاورد و خارمادر همین باقیمانده زندگی‌ام را به گند بکشد. توی بیست و چهار پنج سالگی تجربه‌اش کردم (که به تشخیص دکترم آن هم زیر سر مسعود بود!!) و دست کم دو سال طول کشید تا دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم. فقط خودم می‌دانم که این بار اگر بیاید، آمدنش با خودش است و رفتنش با خدا..


چند ماه پیش تراپیستم گفت الان تقریبا دو سال و خرده‌ای هست که هر ده روز یکبار جلسه مشاوره داری و می‌خواهم بدانم که چرا دوست دختر نمی‌گیری؟ من فکر می‌کنم وقت آن رسیده که با یک نفر آشنا شوی و از این حال و هوا بیرون بیایی.

گفتم دلم می‌خواهد اما اعتماد به نفس ندارم.

گفت سخت نگیر و مقاومت نکن.

زد و با یکی از خودم کسخل‌تر آشنا شدم.. بعدش هم در اولین فرصت فوری زدم به چاک!!


امشب زودتر از وقت جلسه رزرو شده‌ام به دکترم پیام دادم که حالم زیاد خوش نیست و باید حرف بزنیم.

هر چیزی که توی سرم بود را گفتم. گریه کردم حتی.. از مسعود.. از اینکه همه امیدم را کم کم دارم از دست می‌دهم.. از اینکه خسته شدم از بس که سعی کردم خودم را قوی نشان بدهم.. از خیلی چیزها.. از اینکه به شدت حس دلتنگی دارم، برای خودم بیشتر.. از اینکه دلم می‌خواهد دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.. از اینکه دلم لک زده برای یک بغل ساده..

گفت باید تلاش کنم که تنها نباشم.. فکرهای احمقانه نکنم.. باید سرم را به هر چیزی که شد گرم کنم.. حواسم پرت باشد به روزمره‌های خوب زندگی..

دست آخر هم جلوی دوربین لبخند زدم و توی دلم گفتم فقط حرف‌های دلگرم کننده تخمی، و خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردم.


هفت هشت ده روزی هست که کامپیوترم را آورده‌ام دفتر و البته که هیچ کار خاصی هنوز باهاش انجام نمی‌دهم و الان ساعت پنج و نیم صبح است و دارم اینها را توی گوشی می‌نویستم و بعد به ایمیل مخفی بلاگر می‌فرستم تا توی وبلاگ کوفتی‌ام پست شود و یادم بماند که چه روزهایی را از سر گذراندم.

شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۲

یک جور ناجوری ناجور است

وضع دفتر اصلا خوب نیست و حدس می‌زنم اسحاق ورشکست شده است. سارا و امیرحسین استعفا دادند. به جای این ۲ تا، یک نفر جدید آمده است. من هم یک جورهایی منتظرم تا حقوق‌های عقب افتاده را بگیرم و بروم. گرچه چشمم آب نمی‌خورد که به این زودی‌ها چیزی دستم را بگیرد. همه وقت‌های آزادم را توی مسیر مدرن می‌گذرانم. قسمت خنده‌دار ماجرا این است که اوضاع بین امیر و محمد هم حسابی قاراش‌میش شده و به هر طرف که نگاه می‌کنم فقط در به دری است!! 

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۲

جانم را بالا آورده دیگر

دور کاری هفته پیش تا دیروز امروز ادامه داشت. یک جورهایی حکم مرخصی اجباری بود. بقیه بچه‌ها کم و بیش کارهای روتین را انجام می‌دادند اما من به خاطر این که برای ضبط برنامه حتما باید توی دفتر باشم و از جایی که امکان ورود به دفتر نبود، بنابراین من هم دست به تخم بودم و هیچ کار خاصی نتوانستم بکنم.

روزها فقط کامپیوتر را روشن می‌کردم و روی مبل ولو می‌شدم و کتاب (جزء از کل / استیو تولتز) می‌خواندم یا توی X (همان توییتر سابق) و Bluesky و می‌چرخیدم و وقت می‌گذراندم. اگر بقیه بچه‌ها کاری داشتند که به من ربط داشت، برایم توی اسکایپ تکست می‌دادند و می‌رفتم پشت کامپیوتر تا ببینم چه خبر است.

فقط منتظر بودم که ساعت از ۵ عصر بگذرد و کامپیوتر را خاموش کنم و از خانه بزنم بیرون. تنها جایی که دوست دارم، فروشگاه امیر اینها ست. پیش امیر و احسان و حامد حالم خوب است. کلی حرف مشترک داریم که بزنیم، کلا آنجا متوجه زمان نمی‌شوی. یکی دو بار هم بعد از آن رفتیم خانه احسان و درینک زدیم و جوجه درست کردیم و فیفا بازی کردیم. ساعت دو و سه صبح هم می‌آمدم خانه و روی مبل آنقدر با گوشی‌ام ور می‌رفتم تا بخوابم.

دوشنبه هفته آینده، آخرین جلسه مشاوره است و اگر به توافق رسیده باشیم، نامه نمی‌دانم چی را توی سامانه آپلود می‌کنند و می‌رود برای مرحله بعد که مراجعه به دفتر قضایی و بعد حکم قاضی و در انتها دفتر طلاق است و خلاص.

امشب می‌خواهم بشینم با ترانه برای آخرین بار حرف بزنم تا ببینم تکلیف‌مان چیست. مکالمه کوتاهی خواهد بود. البته که تصمیم من کاملا شفاف و مشخص است و می‌دانم که در هیچ حالتی، امکان ادامه زندگی مشترک با ترانه را ندارم. در عوض ترانه دائم در حال امروز به فردا کردن و پشت گوش انداختن موضوع است. فکر می‌کند که اگر این داستان مشمول گذر زمان شود، پرونده بسته خواهد شد و یا مثلا همه چیز ریست خواهد شد و دوباره به تنظیمات کارخانه باز خواهیم گشت!!

حتی شاید فهمیده که این پا در هوا بودن تا چه اندازه برای من زجر آور است و می‌خواهد تا آخرین ثانیه حسابی حالم را جا بیاورد. گرچه به قول خودش، یکی از مکانیسم‌های دفاعی‌اش همین پشت گوش انداختن و فراموش کردن صورت مساله است.

خلاصه که در هر حال جواب بسیار ساده و کوتاه است. با یک آره یا نه تکلیف کار معلوم می‌شود. بالاخره یا توافق می‌کنیم یا اینکه باید برویم سراغ راه حل سخت. هیچ حالت سومی هم ندارد.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۲

The Last Fight

 چهار شنبه و پنج شنبه هفته پیش به بهانه گرمای هوا، کل مملکت را تعطیل کردند. که البته به خاطر گرما نبود و تا جایی که فهمیدیم دلیلش این بوده که یک نیروگاه توی عراق منفجر شده و چون جمهوری اسلامی خیلی شریف و مهربان است، مملکت خودش را تعطیل می‌کند تا مصرف برق کم بشود و بتوانیم به شیعیان عراقی برق برسانیم!!

دفتر کاری خودمان هم اوضاعش از جمهوری اسلامی بهتر نیست. جمعه شب توی گروه اسکایپ به همه اعلام کردند که از شنبه (دیروز) همه باید ۴-۳ روز دور کار باشیم و شنبه صبح فقط بیاییم دفتر و چیز میزهایی لازم و ضروری را از روی کامپیوترها برداریم و برویم از خانه کار کنیم. نکته‌ای که خیلی روی آن تاکید کردند این بود که حتما هر روز باید گزارش کار برای خانم فلانی ارسال کنیم.

تقریبا سه هفته پیش رفتیم دفتر وکیل من و گفتیم که می‌خواهیم خیلی محترمانه و عین انسان‌های متمدن از هم جدا شویم. گفت توافق‌های مالی بین خودتان را انجام داده‌اید؟ گفتیم هنوز کمی اختلاف نظر داریم. گفت خب پس تا وقتی که مشاوره اجباری قبل از طلاق را می‌روید، وقت هست که به یک توافق دو طرفه برسید و کارهای اداری‌اش را انجام دهید. بعد هم توی سامانه درخواست مشاوره برایمان را ثبت کرد و گفت که فلان روز بروید مرکز نمی‌دانم چی تا برایتان پرونده تشکیل بدهند و بعد خودشان خبر می‌دهند که کجا باید پیش مشاور بروید.

دو شنبه هفته پیش جلسه اول مشاوره بود. خود آقای مشاور همان اول کار خیلی نامحسوس گفت که این ۳ جلسه فقط حالت فرمالیته دارد و دست آخر آن نامه کذایی را می‌گذارد کف دستمان و ۱ ساعت برایمان چرت و پرت سر هم کرد و ۳ تایی یک مشت مزخرف برای هم بافتیم و ادمه این دری وری‌ها موکول شد برای جلسه دوم که فردا باشد.

هنوز با ترانه به عدد قابل تفاهمی نرسیده‌ایم. اختلاف بین مبلغی که می‌توانم پرداخت کنم با رقمی که می‌خواهد به همان اندازه اختلاف بین زندگی‌مان است. اگر به صورت دموکراتیک به نتیجه نرسیم، تنها گزینه روی میز اعلام جنگ علنی است. جنگی که تلفات خواهد داشت و هر ۲ طرف بازنده خواهند بود.

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۲

من از دستم خودم هم خسته شدم

 تقریبا این ۱ ماه که گوشی ندارم، همه روتین زندگی به هم ریخته و مثلا حتی برای گرفتن یک اسنپ ساده هم باید خایه مالی این و آن را بکنم. بدترین قسمت ماجرا اینجاست که همان اندک درآمدی که می‌توانستم با ترید کردن داشته باشم را هم از دست داده‌ام.

تقریبا ۱۰ روز دیگر می‌شود ۴ ماه که حقوق نگرفته‌ام و متعجب که تا الان چطور دوام آورده‌ام. و البته که از جاهایی پول به دستم رسیده که حتی تصورش را هم نمی‌کردم.

یک ماه پیش وارد ۴۰ سالگی شدم. شب تولدم ماندم خانه و تا صبح فقط FIFA23 بازی کردم. به این فکر کردم که چقدر زود آدم ۴۰ سالش می‌شود. همین ده پانزده سال پیش فکر می‌کردم که اوووه.. حالا خیلی وقت دارم و کو تا بخواهم به ۴۰ برسم، اما خب توی یک چشم به هم زدن رسیدم. خیال می‌کردم وقتی به این نقطه برسم لابد برای خودم کسی هستم و فلان و بهان، اما متاسفانه هیچ عن خاصی نشدم. در عوض تبدیل شدم به یک آدم روزمره که دائم در حال دست و پا زدن و تقلا کردن و درجا زدن است و مهم‌ترین دستاوردش فقط ادامه دادن بوده و بس.

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۴۰۲

Keep Fucking Calm

فردا و پس فردا (یعنی شنبه و یکشنبه) تعطیل است. ماه مبارک تمام شد و مسلمانان عزیز کیلومتر حرامزادگی را صفر کرده‌اند و مثل همیشه خارکسده‌گی را از سر خواهند گرفت.
دیروز ظهر که داشتم از دفتر برمی‌گشتم، به این فکر می‌کردم که این ۳ روز تعطیلی تخمی را چطور توی خانه سر کنم، که ترانه زنگ زد و گفت که ساعت ۴ دارد با گروه کوهنوردی به کوه نمی‌دانم چی‌چی می‌رود و شنبه شب برمی‌گردند.
تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم خدایا شُکر.. معلوم نبود این ۳ روز خانه نشینی به چه زهر ماری تبدیل می‌شد!!
اصولا اگر اوضاع زندگی مشترک درست و درمان بود، این ۳ روز تعطیلی جور دیگری می‌گذشت. اما حالا یکی توی خانه با خیال راحت برای خودش لَش می‌کند و تا صبح پلی‌استیشن بازی می‌کند و از تنهایی خودش لذت می‌برد، آن یکی هم می‌رود که کون خودش را توی کوه و بیابان پاره کند و قیافه نحس این یکی را نبیند.
دوشنبه همین هفته از وکیل نوبت گرفته بودم که ۲ تایی با هم برویم بشینیم و ببینیم که چه غلطی باید بکنیم. درست حدس زده بودم و ترانه بهانه آورد که اول باید با هم حساب و کتاب کنیم و اینها و بعد برویم پیش وکیل و اینجوری فایده ندارد.
دارم تلاش می‌کنم تا زمانی که می‌خواهیم بشینیم و ۲ تایی با هم سنگ‌هایمان را وا بکنیم، خودم را آرام نگه دارم.
وا داده‌ام.. خسته شدم.. کلافه.. کلافه.. کلافه..

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲

مثل خر توی گِل گیر کردم

 فقط ۲ روز دیگر باقی مانده تا روزه داران گرامی آنجایشان را از باسن بقیه بیرون بکشند.

دیروز عصر چند ساعتی را هدفون به گوش و با شلوارک توی خیابان چرخیدم. گرچه این کار برای من چیز جدیدی نبود. چون همیشه بجز پاییز و زمستان با شلوارک و سوار بر دوچرخه در تردد بوده‌ام. اما این بار فرق داشت. از وقتی که ج.ا هر روز دارد خانم‌ها را بخاطر رعایت نکردن حجاب اجباری تهدید می‌کند، حالا، شلوارک پوشیدن مردها ترند شده و کم‌کم توی اینستاگرم و توییتر می‌بینم که مردها هم کمی شجاعت به خرج داده‌اند و دارند شلوارک می‌پوشند. دو سه نفر می‌خواستند تذکر لسانی!! بدهند که بهشان گفتم اگر تمایل داشته باشند می‌توانند آنجایم را با زبان به راه راست هدایت کنند.

اوضاع اقتصادی ما تحت همه را پاره کرده است. دیشب حوالی ۸ و نیم بود که شاهین زنگ زد که کجایی و اگر وقت آزاد داری بیا سمت دفتر که با هم حرف بزنیم. رفتم سمت دفترش و با هم رفتیم و یک جایی نشستیم و حرف زدیم. می‌گفت خدا تومن از مشتری‌هایش طلب دارد اما هیچ کس پول نمی‌دهد و دارد به گای سگ می‌رود. کارش به جایی رسیده که زیر فشار قسط وام و اجاره دفتر و اجاره خانه و مخارج روزمره دارد زایمان می‌کند. می‌گفت این چند وقت گذشته ۲ بار تا حالا از شدت استرس و اینها کارش به بیمارستان و نوار قلب و اینها کشیده است. بهش گفتم همه‌مان زندگی‌هامان به فنا رفته و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی‌آید. می‌گفت دارم از ۸ صبح تا ۱۰ شب نان استاپ کار می‌کنم اما انگار که هر روز دارم بیشتر عقب می‌افتم. گفتم من از تو بد ترم. بعد جفتمان ساکت شدیم و خیره به خیابان هی سیگار دود کردیم. دست آخر هم خسته شدیم و راه افتادیم. سر آخرین چهارراه فقط همدیگر را بغل کردیم و شاهین رفت سمت چپ و من راست.

کل امروز را داشتم به شاهین فکر می‌کردم. به خودم. به همه ماهایی که نه راه پیش داریم و نه پس.

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۲

Limbo

 تقریبا تا آخرین روز ۱۴۰۱ مریض بودم. کرونا یا چیزی شبیه به آخرین ورژن کرونا بود. ۲۷ اسفند یک سری از کارهای بانکی مربوط به دفتر (که البته به طور مستقیم به چک‌های برگشت خورده من مربوط بود!!) را انجام دادم. از ۳۲ چک وا مانده برگشت خورده که همگی مربوط به سال‌های ۹۶-۹۵ بودند الان فقط ۵ تای دیگر در سیستم بانکی باقی مانده که باید آنها را هم رفع سوء کنم.

تصمیم داشتم که ۲۸ اسفند را هم بروم دفتر که متاسفانه بخاطر مسائل عجیب و غریبی که توی دفتر پیش آمده بود، از بالا دستور آمد که بهتر است آن حوالی آفتابی نشوم. البته که پای من توی مشکلات پیش آمده گیر نبود، اما به هر حال نباید آنجا می‌بودم. بخاطر آن چهار پنج روزی که مریض شده بودم از برنامه کاری عقب افتاده بودم اما خب چاره‌ای نبود.

ساعت ۸ شب ۲۹ ام به کیش پرواز داشتیم. درست مثل سال قبل تا آخرین لحظه با ترانه داشتیم یقه هم را پاره می‌کردیم. به خودم گفته بودم که این واقعا آخرین شانسی است که دارم به خودم می‌دهم. گرچه در این مورد خاص تجربه ثابت کرده است که شانس جدید به معنی کلاه گذاشتن سر خود است.

به هر حال رفتیم و تا جایی که امکان داشت جلو خانواده تظاهر به خوب بودن همه چیز کردم. پیش خودم گفتم حالا که آمده‌ام لااقل نفسی تازه کنم. دوم فروردین به این نتیجه رسیدم که هرچه زودتر باید فلنگ را ببندم و فرار کنم. برای صبح اول وقت ۵ فروردین بلیط برگشت را گرفتم. مامان اینها از ۱۹ اسفند آمده بودند و برای مامان و شیوا و ترانه هم برای ۷ فروردین بلیط برگشت گرفتتم. از شانس تخمی‌ام دوباره ۴ فروردین علائم سرماخوردگی (یا هر کوفت دیگری بود) پیدا شد و دوباره خزیدم توی تخت.

به هر نکبتی که بود ۵ ام برگشتم خانه و فقط خوابیدم. ۶ ام و ۷ ام رفتم سر کار، اما ۸ ام و ۹ ام را دوباره ماندم خانه. آنقدر انرژی نداشتم که به زحمت می‌توانستم از تخت خواب جدا شوم. خلاصه اینکه تعطیلات بسیار دلپذیری داشتم.

دیشب به ترانه اولتیماتوم ۱۰ روزه دادم برای اینکه هم من و هم خودش را از این برزخ جهنم واری که در آن گیر کرده‌ایم، خلاص کند. راه حل آسان این است که عین دو انسان متمدن برویم و به صورت مسالمت آمیز همه چیز را ختم به خیر کنیم. راه حل دوم اما برای هر ۲ نفرمان داستان خواهد داشت.

برای ۱۴۰۲ هیچ برنامه خاصی ندارم. تنها خواسته‌ام این است که کمی به آرامش برسم. همین. که البته خیلی هم خوشبین نیستم!!

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۱

Gloomy Saturday

 امروز شنبه، اول بهمن است و افسردگی من به شدت بالا زده، جوری که صبح با زور کلنگ از تخت جدا شدم.

بخاطر آلودگی هوا، امروز و فردا اداره‌ها و بانک‌ها و اینها تعطیل هستند. اینقدر وضع خراب شده که دائم فکر می‌کنی هوا ابری شده و همین الان است که یک باران حسابی ببارد، اما همه‌اش دود و کثافت است. به زور می‌شود نفس کشید. هوا یک جورهایی مثل فیلم interstellar شده است.

حالا فکر کن که در یک همچین وضعی، افسردگی آدم هم بالا بزند. از صبح تا همین الان نشسته‌ام پشت کامپیوتر و هیچ کاری نمی‌کنم. هدفونم را گذاشته‌ام توی گوشم و برنامه دیشب کامبیز را گوش می‌کنم و بیشتر حالم گرفته می‌شود.

حالم از اخبار به همه می‌خورد. از همه چیز خسته شدم. حوصله ندارم. امید و انگیزه‌ام را از دست داده‌ام.

دلم یک تراپیست مجانی می‌خواهد!!

شنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۱

Baseball Bat

همه آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار که در یک وضعیت بلاتکلیفی گیر کرده باشند. خودم که از بقیه هم اوضاع بهتری ندارم. از صبح تا شب فقط اخبار و اینستاگرم و توییتر را بالا پایین می‌کنم.
خشم و ناامیدی و نفرت و هیجان و استرس همه با هم قاطی شده‌اند و مثلا یک ویدئو از فرار کردن مامورها خوشحالم می‌کند و یک ویدئو دیگر که مثلا فلانی دارد سخنرانی می‌کند باعث می‌شود همه کشتی‌هایم عین تایتانیک غرق بشوند و با ویدئو بعدی دندان قروچه می‌کنم و ویدئو یا خبر یا حتی یک ترانه دیگر، اشکم را در می‌آورد.

روزها از شدت خواب در حال جان دادن هستم و شب‌ها که باید بخوابم، تا خود صبح عین جغد از محله پاسداری می‌کنم.
حال هیچ کاری ندارم. این چند روز گذشته اینقدر سیگار دود کرده‌ام که یک خط در میان باید هی صدایم را صاف کنم.

تنها چیزی هم که حالم را خوب خواهد کرد، یکی از اینهاست


که بگیرم دستم و..
..بله، همه توپ‌های بیس بال را به چوخ بدهم!!

شنبه، مهر ۳۰، ۱۴۰۱

من از شما و دین شما بیزارم

 روح و روان هیچ کس دیگر درست نیست. همه کلافه و سر در گم هستند.

هر کسی که تلفن می‌زند فقط VPN می‌خواهد. خسته شدم دیگر، همه را کله می‌کنم.

از امروز تصمیم گرفتم که دیگر اخبار را حتی توی توییتر و اینستاگرم هم دنبال نکنم. واقعا دیگر کشش و ظرفیت این حجم از بی رحمی و وقاحت و دروغ و تناقض و کثافت بودن را ندارم.

از یکی دو ماه قبل، فیفا ۲۳ را پیش خرید کرده بودم و کلی برایش ذوق داشتم، اما حالا دو سه هفته‌ای هست که عرضه شده و من حتی کامل دانلودش هم نکردم.

آخر شب‌ها که می‌آیم خانه فقط دلم می‌خواهد گوشه کاناپه چماله شوم و سعی کنم به هیچ چیزی فکر نکنم.

چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۴۰۱

The quiet chaos driving me mad

 دوشنبه همین هفته نوبت مشاور داشتم. ساعت ۶ رسیدم و چند دقیقه بعد رفتم داخل.

برای اولین بار بود که اینجا می‌آمدم. مشاور خودم که سال‌ها پیش او می‌رفتم، آنقدر قیمت یک ساعت مشاوره‌اش را بالا برده که بعد از هر جلسه، تازه باید پیش یک تراپیست دیگر بروی که درد کارت بانکی‌ات را بلکه یک ذره کم کند!!

تقریبا یک ساعت و نیم بدون توقف حرف زدم. هی آب خوردم حرف زدم.

گفتم خسته‌ام.. نا امیدم.. شاید افسرده شده‌ام و البته خیلی خشم دارم.. مغزم دارد سوت می‌کشد.. خواب ندارم.. کلافه شدم.. حتی گاهی وقت‌ها همه‌شان با هم قاطی می‌شوند.

گفت همین الان هم که داری حرف می‌زنی می‌شود متوجه اینها شد. بیا و در طول این هفته تا جلسه آینده وقتی یکی از این حس‌ها سراغت آمد بنویس که دقیقا چه چیزهایی از توی مغزت رد می‌شود.

ساعت هفت و نیم از مطب بیرون زدم و هدفون به گوش راه افتادم سمت خانه.

شنبه، تیر ۲۵، ۱۴۰۱

هیچ

یکی از آشنایان، با همسر و ۲ تا بچه‌هایشان سه چهار روز است که از آلمان بعد از حدود ۳ سال برای یک هفته آمده‌اند اینجا که به خانواده‌شان سر بزنند و دوباره بروند.
دیشب یک جایی دور هم بودیم و در کنار گپ زدن‌های خانوادگی، یک خط در میان در مورد وضعیت زندگی در اینجا و آنجا صحبت می‌شد. مقایسه‌های اقتصادی، اجتماعی و از اینجور چرت و پرت‌ها.
نمی‌دانم چطور حرف از عکس‌های جیمز وب شد که شروع کردم با وحید در مورد فضا و کهکشان و اینها صحبت کردن. البته قات سواد در این مورد ندارم و تنهای چیزهایی که می‌دانم دو سه تا فیلم و مستند دیده‌ام و کلا ۲ تا کتاب خوانده‌ام.
شب که آمدم خانه هنوز توی فضا و کهکشان بودم. نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به سرچ کردن و خواندن و در نهایت توی یوتوب غرق شدم. ساعت را نگاه کردم. ۳ و نیم صبح بود.

برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید

نمی‌دانم چند دقیقه بود که داشتم به این عکس نگاه می‌کردم. سعی می‌کردم تا حجم کوچک بودن زمین و خورشید و حتی سولار سیستم را در مقایسه با کهکشان راه شیری هضم کنم.. تازه این فقط کهکشان راه شیری است!!
برای اینکه بیشتر پشم‌هایتان بریزد اندازه زمین با خورشید را مقایسه کنید

برای دیدن تصور در سایز واقعی روی آن کلیلک کنید

و از دیشب تا الان فقط دارم به این فکر می‌کنم با اینکه ما توانسته‌ام تا مرز کائنات پیش برویم، اما در عین حال چقدر کوچک هستیم. چقدر هیچ هستیم. فقط از این سر تا آن سر کهکشان راه شیری ۱۰۰ هزار سال نوری است!!
و حالا شما به این فکر کن که جانورهایی روی این زمین هستند که دغدغه‌شان نوع لباس پوشیدن مردم و فیلتر کردن اینترنت و کلا انگولک کردن خصوصی‌ترین مسائل زندگی آدم‌ها است.

دچار فرسایش شده‌ام. خسته.. آنقدر خسته که توان تمام کردن این جمله را هم ندارم.

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۰

Low Battery

کل این هفته تخلیه انرژی بودم. از آن مدل بی انرژی بودن‌هایی که از لحظه‌ای که صدای آلارم گوشی را خفه می‌کردم، مثل این بود که انگار دو هفته تمام نان-استاپ توی معدن کار کرده‌ام. از این مدل‌ها که وقتی از خواب بیدار می‌شوی خسته‌تر از وقتی هستی که می‌خواستی بخوابی.
تا قبل از اینکه وارد پنل بلاگر بشوم می‌توانستم هزار خط بنویسم اما الان انگار که کل مغزم ریست شده باشد.
اگر توانستم دوباره فکرم را جمع و جور کنم، دوباره برمی‌گردم و در ادامه همین پست می‌نویسم.