دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹

758

کرونا سیستم کل دنیا را به هم ریخته و تقریبا می‌شود گفت که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
هیچ کس اطلاعات درستی از وخامت اوضاع ایران ندارد و باقی جاهای دنیا هم بدجوری بگا رفته‌اند. نیویورک تبدیل به بدترین نقطه روی کره زمین شده و هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد فیلم‌های آخر زمانی می‌افتم. 
از اول فروردین تا الان صورتم را اصلاح نکرده‌ام و از آنجایی که آرایشگاه‌ها هم تعطیل بوده‌اند، قیافه‌ام شبیه اورانگوتان شده است. کلی ریش سفید دارم که تا قبل از این از وجودشان خبر نداشتم و حالا ازشان خوشم آمده.
به ماندن و کار کردن در خانه عادت کردم و حالا این شرایط کرونایی نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه دلم می‌خواهد تا ابد با همین سیستم ادامه بدهم!!
سرعت سرسام آور زندگی روزمره تخمی حسابی کم شده و الان آدم بیشتر می‌تواند از لحظه‌هایش لذت ببرد. ریتم زندگی الان را بیشتر دوست دارم و اعتراف می‌کنم که دلم نمی‌خواهد کرونا به این زودی‌ها دست از سر دنیا بردارد.

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۹

757

بالاخره ۹۸ هم تمام شد، اما آخرین شیرین کاری‌اش هنوز ادامه دارد. هر یکی دو ماه یکبار چالش جدیدی را باید پشت سر می‌گذاشتیم. کلا یک روز بدون دردسر نداشتیم.

کم کم  داریم وارد هفته سوم قرنطینه خانگی می‌شویم و حسابی کلافه و خسته‌ام. شب و روزمان حسابی به هم ریخته و کلا ستینگ زندگی شیر تو شیر شده. تا نزدیک صبح فیلم و سریال تماشا می‌کنیم، تا ساعت ۱ ظهر می‌خوابیم و عصر ناهار می‌خوریم و این چرخه ادامه دارد.

قرارداد کاری‌ام انتهای اسفند تمام شد و با اینکه به شدت به داشتن درآمد نیاز دارم ولی تمدید نکردم. می‌خواهم دو سه هفته به خودم استراحت بدهم و کاری را پیدا کنم و انجام بدهم که آرامش بیشتری داشته باشد. فعلا داشتن استرس کمتر و آرامش برایم در اولویت است.

برای سال ۹۹ آرزوی بخصوصی ندارم. تنها خواسته‌ام این است که روزهایش بی دردسر بیاییند و کارهایمان بدون پیچیدگی انجام بشوند. برای همین برای سال تحویل به خودمان زحمت ندادیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم.
امیدوارم سال جدید برای همه همانطور باشد که دلشان می‌خواهد.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۸

756

امروز شنبه ست و از سر اجبار آمده‌ایم سر کار.
از زمان جدی شدن کرونا، آقایان مدیر عامل از یک کیلومتری دفتر هم رد نشده‌اند و فقط از توی دوربین و تلفن و واتس‌اپ ما را زیر نظر دارند و دهان‌مان را سرویس می‌کنند.
هیچ کدام از بچه‌ها نه کاری هست که انجام بدهند و نه دل و دماغ کار دارند.
هر کدام یک اسپری الکل گرفتیم دستمان و هی پیس پیس می‌کنیم به هر چیزی که دم دستمان باشد.
با اینکه مدل کار من جوری است که از خانه هم می‌توانم کارهایم را انجام بدهم، وقتی پیشنهادش را به آقای رئیس دادمفرمودند که حتما باید در دفتر حضور داشته باشی و از سیستم دفتر استفاده کنی.

قرارداد کارم تا آخر اسفند است و تصمیم گرفته‌ام که دیگر تمدید نکنم.
از اول اسفند به آقایان گفتم که از ابتدای سال جدید در خدمتشان نخواهم بود. هیچ عکس العملی نشان ندادند. انگار که یک جمله خبری توی یکی از این کانال‌های زپرتی تلگرام خوانده باشند. خیلی حالم گرفته شد. پیش خودم فکر می‌کردم که شاید بخواهند بدانند که برای چی می‌خواهم از این شرکت بروم.

راستش را بخواهید خیلی برنامه واضح و مشخصی برای بعد از اینجا ندارم اما مطمئن هستم که ماندن هم برایم فایده‌ای ندارد. نه درآمد خوبی دارم که دلم خوش باشد و نه شرایط کارش به درد بخور است. هر روز جنگ اعصاب و استرس و کوفت و زهر مار. واقعا خسته شدم. کلافه. درب و داغان.

تا قبل از این داستان کرونا، روی تدریس توی یک موسسه آموزشی خیلی حساب باز کرده بودم و پیش خودم حساب کتاب کرده بودم که با تدریس دو یا سه عنوان درسی بتوانم از پس مخارج زندگی‌ام بر بیایم، اما با این اوضاعی که کرونا راه انداخته بعید می‌دانم کلاس‌ها بعد از تعطیلات نوروز هم برگزار شوند.

درست نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ام که سرنوشت کاری‌ام باید اینجور نابسامان باشد.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۸

Browser

به یک مرض جدید به اسم "از کدوم بروزر استفاده کنم؟!" مبتلا شدم.
یعنی زمان زیادی از وقت آزادی که پشت کامپیوتر هستم را صرف چرخیدن توی اینترنت و سرچ کردن درباره بروزرها می‌کنم و دائم دارم از کروم به فایرفاکس و اپرا و مایکروسافت اج و بریو و سافاری و کوفت زهر مار اسباب کشی می‌کنم و بعد از یک مدت دست از پا درازتر برمی‌گردم به کروم.
این مرض از آنجا شروع شد که یک روز ناگهانی و به شکل عجیبی از خود گوگل و به طبع، کروم متنفر شدم و شروع کردم به پیدا کردن یک جایگزین مناسب.
در قدم اول سعی کردم جست و جوها را با Bing انجام بدهم ولی از آنجاییکه نتیجه‌ها از زمین تا آسمان با آن چیزی که از گوگل می‌گیری متفاوت بود، بنابراین تسلیم شدم و موتور جست و جوی دیفالت را دوباره روی گوگل تنظیم کردم.
توی جنگ بروزرها ولی اوضاع داغان‌تر از این حرف‌هاست. هفت تا بروزر (Safari, Chrome, Firefox, Opera, Edge, Brave, Vivaldi) روی داک پشت سر هم قطار کرده‌ام و اولین مصیبت صبح این است که از کدام یکی استفاده کنم؟ و بدبختانه بعد از هر تلاشی بیشتر به این نتیجه رسیدم که بهتر از کروم واقعا نداریم. حتی فکر می‌کنم خود گوگل هم اگر دوباره بخواهد بروزر دیگری بسازد عمرا به خوبی کروم نمی‌شود!!
اکوسیستم گوگل چنان به زندگی آدم رخنه کرده که جدا شدن از این لامصب عملی نیست.
جان کلام اینکه زده به سرم و خدا می‌داند که تا کی به این مسخره بازی ادامه خواهم داد.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۸

754

قرار بود تا آخر بهمن از پایان نامه دفاع کنم و بعد از یک سال خرده‌ای که این پایان نامه کوفتی را تمدید کرده بودم، بالاخره از دستش خلاص شوم.
استاد راهنمای عزیز مطمئن بود که تا اواخر بهمن حتما کد آزاد پیدا خواهد کرد و من می‌توانم دفاع کنم. یک شیت بندی و ویرایش جزئیات نهایی را هم گذاشته بودم برای یکی از همین آخر هفته‌ها که داستان را جمع کنم و همه چیز خلاص بشود برود پی کارش.
آقای استاد پریروز زنگ زد و گفت هی فلانی، برای این ترم کد آزاد ندارم و باید خیلی فوری فرم‌های فلان و بهمان را از سایت دانشگاه بگیری و ببری امضای مدیر گروه و استاد مشاور و استاد راهنما را پای برگه‌ها بزنی. راستی، اسم استاد راهنما را آقای فلانی بزن و من هم به عنوان مشاور. در ضمن، اصلا هم وقت نداری و حتما باید اول بهمن دفاع کنی!!

حالا من نه شیت آماده داشتم و نه فایل پایان نامه‌ام ویرایش شده بود.
می‌دانستم که بزرگترین مشکلم پیدا کردن خانم مدیر گروه، و بد تر از آن گرفتن امضایش است.
حوصله تان را سر نبرم. دیروز با مکافات از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، به امید اینکه بتوانم کمی زمان بخرم.
تیرم به سنگ خورد. دست از پا درازتر درخواست تمدید پایان نامه دادم و باید یک میلیون چهارصد هزار تومان توی جیب دانشگاه کنم.
هرچه زودتر باید کلک دفاع را بکنم و مدرک فوق لیسانس را بگذارم کنار لیسانس، شاید اینجوری آب بهتری از کوزه بیرون بیاید.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۸

753

این چند هفته گذشته هر روز با خبرهای بد شروع شد.
گرانی بنزینی و درگیری‌های آبان.. ماجرای قاسم سلیمانی و حاشیه‌های عجیب و غریب و انتقام سخت.. پرتاب موشک به پایگاه‌های خالی.. سرنگون کردن هواپیمای مسافربری خودی.. سیل و ویرانی سیستان و بلوچستان.

اصلا دیگه برایم قابل درک نیست که چه اتفاقاتی دارد در اطرافم می‌افتد.
آنقدر دروغ و مزخرف به خوردمان داده‌اند که قدرت تشخیص خوب از بد را داریم از دست می‌دهیم.
به همه چیز شک داریم.. خسته شدیم.. خشم سرکوب شده داریم.. استرس داریم.. تنفر.. داریم به مرز جنون نزدیک می‌شویم.