‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۴۰۲

Game of Tag

تازگی‌ها نمی‌توانم منظورم را به درستی بیان کنم. الان یک مدت است که اینطوری شده‌ام. سعی می‌کنم چیزی بگویم، اما فقط کلمات اشتباه را بیان می‌کنم، کلماتی اشتباه و دقیقا برعکس منظورم!! سعی می‌کنم حرفم را اصلاح کنم و این همه چیز را بدتر می‌کند. یادم می‌رود در ابتدا سعی داشتم چه بگویم. انگار دو قسمت شده‌ام و دارم با خودم گرگم به هوا بازی می‌کنم. یه نیمه‌ام به دنبال نیمه دیگر می‌گردد. کلمات درست توی دست دیگر من است، اما این من، نمی‌تواند آنها را بگیرد.


جنگل نروژی / هاروکی موراکامی

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۲

اعتیاد به گوشی

 بعد از کلی این در و آن در زدن، دیشب موفق شدم دوباره گوشی بخرم.

اعتراف می‌کنم تا وقتی که آدم اسباب بازی جادویی‌اش را از دست نداده باشد، متوجه خیلی از چیزها نمی‌شود. مثلا در این چهل پنجاه روز بدون گوشی، مجبور بودم تا ساده‌ترین کارهای روزمره را هم با کامپیوتر انجام بدهم و توی خانه هم دیگر حوصله پشت کامپیوتر نشستن نداشتم.

اولین اتفاق این بود که رابطه‌ام با همه سوشال مدیاها قطع شد و اگر قرار بود به کسی پیام بدهم، تنها راه فقط sms بود.. و البته که دائم کلی پیام خوانده نشده روی واتس‌اپ و تلگرام و آی‌مسیج و اینها بود که نمی‌توانستم بخوانمشان. گرچه روی کامپیوتر دفتر و خانه، تلگرام و iMessage داشتم اما خب دست کم با ۱ روز تاخیر جواب می‌دادم و برای همه باید هزار بار تکرار می‌کردم که چرا دیر جواب می‌دهم.

بدبختی بعدی وقتی بود که مجبور بودم یه فایل کوفتی را فوری به دست یک نفر برسانم یا مثلا لوکیشن برایشان بفرستم. خدا را شکر که همه هم کون گشاد شده‌اند و حتی نمی‌دانند ایمیل دارند یا نه. این آدم‌های بدون ایمیل را دلم می‌خواهد خفه کنم.

وقتی‌هایی که با تاکسی توی ترافیک گیر کرده باشی یا مثلا منتظر نوبت هستی و در کل می‌خواهی وقت کُشی کنی، نداشتن گوشی با جهنم هیچ فرقی ندارد. هر ۱ دقیقه به اندازه هزار سال کِش می‌آید.

و از همه بدتر کوتاه بودن دستم از موزیک بود. تنها چیزی که می‌توانستم باهاش آهنگ گوش کنم همین گوشی لامصب بود که دق مرگ شدم از بی آهنگی.

اما این ماجرا یک خوبی هم داشت. شب‌ها برای اینکه حوصله‌ام سر نرود هی سرانه مطالعه را بالا بردم و تا این لحظه بیشتر از ۹۰۰ صفحه کتاب خوانده‌ام و امیدوارم به این زودی دوباره تا دم صبح به صفحه گوشی خیره نمانم!!

شنبه، تیر ۲۵، ۱۴۰۱

هیچ

یکی از آشنایان، با همسر و ۲ تا بچه‌هایشان سه چهار روز است که از آلمان بعد از حدود ۳ سال برای یک هفته آمده‌اند اینجا که به خانواده‌شان سر بزنند و دوباره بروند.
دیشب یک جایی دور هم بودیم و در کنار گپ زدن‌های خانوادگی، یک خط در میان در مورد وضعیت زندگی در اینجا و آنجا صحبت می‌شد. مقایسه‌های اقتصادی، اجتماعی و از اینجور چرت و پرت‌ها.
نمی‌دانم چطور حرف از عکس‌های جیمز وب شد که شروع کردم با وحید در مورد فضا و کهکشان و اینها صحبت کردن. البته قات سواد در این مورد ندارم و تنهای چیزهایی که می‌دانم دو سه تا فیلم و مستند دیده‌ام و کلا ۲ تا کتاب خوانده‌ام.
شب که آمدم خانه هنوز توی فضا و کهکشان بودم. نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به سرچ کردن و خواندن و در نهایت توی یوتوب غرق شدم. ساعت را نگاه کردم. ۳ و نیم صبح بود.

برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید

نمی‌دانم چند دقیقه بود که داشتم به این عکس نگاه می‌کردم. سعی می‌کردم تا حجم کوچک بودن زمین و خورشید و حتی سولار سیستم را در مقایسه با کهکشان راه شیری هضم کنم.. تازه این فقط کهکشان راه شیری است!!
برای اینکه بیشتر پشم‌هایتان بریزد اندازه زمین با خورشید را مقایسه کنید

برای دیدن تصور در سایز واقعی روی آن کلیلک کنید

و از دیشب تا الان فقط دارم به این فکر می‌کنم با اینکه ما توانسته‌ام تا مرز کائنات پیش برویم، اما در عین حال چقدر کوچک هستیم. چقدر هیچ هستیم. فقط از این سر تا آن سر کهکشان راه شیری ۱۰۰ هزار سال نوری است!!
و حالا شما به این فکر کن که جانورهایی روی این زمین هستند که دغدغه‌شان نوع لباس پوشیدن مردم و فیلتر کردن اینترنت و کلا انگولک کردن خصوصی‌ترین مسائل زندگی آدم‌ها است.

دچار فرسایش شده‌ام. خسته.. آنقدر خسته که توان تمام کردن این جمله را هم ندارم.

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

746

بستنی‌ام را لیس زدم. دل و دماغی نداشتم، و وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند. اغلب متوجه این قضیه شده‌ام. وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.

- زندگی در پیش رو / رومن گاری

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۷

I've been searching for a trail to follow again

در این اوضاع و احوال درب و داغان مملکت، بیشتر از ۷۰ روز می‌شود که حقوق نگرفته‌ ام. کفگیرم آنقدر به ته دیگ ساییده شده که دارد تهش را سوراخ می‌کند.
و نمی‌دانم این چطور قانونی است که هرچقدر بی پول تر باشی، اتفاق‌های بیشتری پیش می‌آید که به شکل وحشتناکی به پول نیاز پیدا می‌کنی.
به هر شکلی که بشود تلاش می‌کنم تا روحیه‌ام را از دست ندهم.
اوضاع قند خونم خیلی تعریفی ندارد و هفته به هفته با یک شیب ملایم دارد بالا می‌رود. انگار که داروها هم هیچ هنری ندارند.

از اول هفته درگیر کتابی شدم که از اواسط آن متوجه شدم برایش سریال هم ساخته‌اند. کارم شده بود که همزمان هم بخوانم و هم ببینم. ماجرا هر چه به آخرهای داستان می‌رفت، میزان درامای آن هم بیشتر می‌شد و تا جایی پیش رفت که دو سه بار اشکم را در آورد!!
شاید خنده‌ دار باشد که آدم با درامای کتاب / فیلم / سریال، کارش به پیاز رنده کردن برسد، اما حس و حال درونی‌ام شبیه به زن حامله ای شده که هر اتفاقی می‌تواند منقلبش کند.

دیشب ساعت ۴ بود که قسمت آخر را دیدم. حالم خیلی گرفته بود. به یکی از دوستانم که در جریان ماجرا بود تکست دادم که بالاخره تمام شد. فوری جواب داد. فکر نمی‌کردم آن موقع صبح بیدار باشد. تقریبا ۱ ساعت درباره خیلی چیزها با هم گپ زدیم. بعدش هم این آهنگ را که در یکی از سکانس‌های مهم سریال بود برای خودم گذاشتم و رفتم لب پنجره و دو نخ دود کردم.

I had all and then most of you
Some and now none of you
Take me back to the night we met
I don't know what I'm supposed to do
Haunted by the ghost of you
Take me back to the night we met

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

734

آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

هزار پیشه / چارلز بوکوفسکی

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

713

چند ماه پیش از طرف یک دوست معرکه هدیه‌ای به دستم رسید که دو تا کتاب هم شاملش می‌شد. روز سیزده به در، بعد از اینکه از شر آن ترجمه‌های کوفتی خلاص شدم برای اینکه دچار افسردگی روز تعطیل نشوم، رفتم سراغ "بچه رزمری" و روی تخت ولو شدم.
ماجرای خیلی گیرایی داشت. لااقل برای من که خیلی جذاب بود. فردا شبش که خانه آمدم فوری شام خوردم و رفتم بالا و تا نمی‌دانم ساعت چند بود که تمامش کردم.
توی مقدمه کتاب نوشته بود که در سال ۱۹۶۸ رومن پولانسکی فیلمی را به همین نام کارگردانی کرده است و یکی از بهترین فیلم‌های این ژانر محسوب می‌شود. برای همین دیروز گشتم و فیلمش را پیدا کردم و سر کار با اینکه نمی‌شود عین آدم فیلم تماشا کرد دیدمش. راستش را بخواهی به خوبی کتابش نبود اما باعث شد که تصویر بهتری از کتاب توی ذهنم بسازم.

دیشب هم از آن شب‌هایی بود که نمی‌توانستم بخوابم و مغزم خاموش نمی‌شد. یادم به آن یکی کتابی افتاد. ضخامتش زیاد نبود و از این مدل داستان‌هایی بود که آدم را دنبال خودش می‌کشد. تا به خودم آمدم ساعت از ۴ صبح هم گذشته بود. تمامش کردم. رفتم توی بالکن نشستم و یک نخ سیگار دود کردم. از شدت خستگی خوابم نمی‌برد. حواسم از بدهکاری و قسط و بدبختی‌هایم پرت شده بود اما باز هم نمی‌توانستم بخوابم. تقریبا تا وقتی که صدای آلارم گوشی بلند شد خواب و بیدار بودم. صبح به زحمت از تخت کنده شدم و دوش گرفتم و باز دوباره برگشتم به همین روال نکبت همیشگی.


از صبح تا حالا هم هیچ خبری نیست و من از استرس چک‌ و بدهی‌های عقب افتاده سکته می‌کنم.

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۵

ضرب آهنگ‌ها

شادمانی و خوشبختی در یک نُت تنها نهفته نیست، شادمانی آن چیزی است که در دو نُتی که با هم تلاقی می‌کنند وجود دارد. بدبختی وقتی است که نُت عوضی نواخته می‌شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمی‌آمیزد. خطرناک‌ ترین جدایی‌ها میان مردم در همین نکته نهفته است نه در جایی دیگر: در ضرب آهنگ‌ها


دیوانه بازی - کریستین بوبَن

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

شل سیلور استاین می فرماید

برخی وقت‌ها ما آدم‌هایی را دوست داریم که دوستمان نمی‌دارند، همانگونه که آدم‌هایی نیز یافت می‌شوند که دوستمان دارند اما ما دوستشان نداریم.

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می‌خوریم و همواره بر می‌خوریم، اما آنانی را که دوست می‌داریم همواره گم می‌کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی‌خوریم!!

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می‌آراییم، گاه برای یافتن ‬"او" به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می‌رویم و همه چیز را به کف می‌آوریم اما "او" را از کف می‌دهیم.

گاهی اویی را که دوست می‌داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی‌کنی. تو قطعه گمشده او نیستی. تو قدرت تملک او را نداری.

گاه نیز چنین کسی تو را رها می‌کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می‌آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه‌های گمشده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیوفتی، حرکت کنی.

او به تو می‌آموزد و تو را ترک می‌کند، اما پیش از خداحافظی می‌گوید: "شاید روزی به هم برسیم.."، می‌گوید و میرود، و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت و دردناک است.

بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می‌شوی، و راه می‌افتی و می‌روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می‌شود، اما آب‌دیده می‌شوی و می‌آموزی که از جاده‌های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی..

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

100

امروز تا چشمام رمق داشتن کتاب خوندم.
وقتی که "نزهت السلطنه" خودش رو کشت بد جوری دمق شدم. دلم براش سوخت. الان دوباره میخوام برم بشینم بخونم.

پ.ن: الان ۲:۲۵ صبحه. اصلا خوابم نمیاد. میدونی همین لحظه چی دلم میخواد؟ PSP، آخه کرمش تمام موجودم رو گرفته. دارم بازی God of War II رو واسه وقتی که ۲۵۰ تومن پول مفتی پیدا کردم و psp خریدم، دانلود میکنم. ۸ امین قسمت هم دانلود شد و هنوز ۸۰۰ مگابایت دیگه مونده تا تمام بشه. قول میدم به محض اینکه همه ش رو دانلود کردم ۱ ثانیه بعدش در به در دنبال psp میگردم.