‏نمایش پست‌ها با برچسب پاچه میگیرم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاچه میگیرم. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

واقعا سگ برینه توی دهن آقای رجیستر تلفن همراه

 فردا با پنج شش تا از دوست‌هایم داریم می‌رویم سفر. بعد از حدود ۳ سال دارم از این شهر تخمی می‌زنم بیرون. سیم کارت را گذاشتم توی یک گوشی زپرتی و دادمش به علی مظاهری، تا در طول یک هفته آینده، جواب تلفن و تکست و کسشرهای ملت را بدهد.

اوضاع قاراشمیش رجیستر گوشی، اعصاب و روان همه را ریخته به هم. هر روز یک بامبول جدید داریم و باید به هفت زبان مختلف حالی ملت کنیم که چرا هنوز گوشی‌هایشان را نتوانسته‌ایم ثبت کنیم. خدا را شکر که سایت گمرک هم همیشه خدا قطع است و اگر گوشی یک بنده خدایی ثبت شده باشد، امکان پرداخت نیست!!

مردها معمولا هر چهار پنج روز یکبار تماس می‌گیرند و پیگیر وضعیت رجیستر گوشی‌شان می‌شوند. مکالمه ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و خیلی ایزی خدافس / خدافس. اما خانم‌ها روزی دو سه بار تماس می‌گیرند و هر بار باید چهار پنج دقیقه برایشان کل فرآیند کیری رجیستر را از ابتدا توضیح بدهم و تاکید کنم که قرار نیست پول تردد و ثبت را بالا بکشیم. ولی از همه خطرناک‌تر آن خانم‌هایی هستند که مغز شوهر / دوست پسر / پدر / برادر و هر بدبخت دیگری که دم دستشان هست را رنده کرده‌اند که به صورت تلفنی و یا حضوری برایمان هارت و پورت کنند که چرا آیفون فاکینگ ۱۷ پرومکس جنده خانم رجیستر نشده هنوز.

حدس می‌زنم شما هم متوجه شده باشید که بنده نیز اعصاب و روان درست و درمانی ندارم.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۴۰۴

جمعه کیری پاییزی

امروز به شکل خیلی حال به هم زنی جمعه بود. تقریبا همه‌اش را خواب بودم. اعصاب درست درمانی نداشتم و خوشحالم که کسی دور و برم نبود تا پر و پاچه‌اش را جر بدهم. نمی‌دانم این چه قانون نا نوشته‌ای است که اگر آدم بعد از ظهر جمعه ۲ دقیقه چرت بزند و زمانی بیدار شود که هوا تاریک شده، حتما کله‌اش کیری خواهد شد.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۴۰۳

فاک یو بِچ

 در یک وضعیت «عجیب گیری کردیم» بدی قرار گرفته‌ام. یک ماه بیشتر است که دائم دارم یک مشت حرف‌های توی کون نرو می‌شنوم و تا جای ممکن سعی کرده‌ام که خودم را به گاو بودن بزنم و چیزی به روی خودم نیاورم و طوری رفتار کنم که انگار چیزی نمی‌دانم و انگار که نه انگار.

دیشب اما صبر طرف مقابل ظاهرا تمام شد و یک نفر دیگر را فرستاد که مثلا با من حرف بزند. کوتاه نیامدم و هر چیزی را که باید می‌دانستند را گفتم. طوری گفتم که آن شخص واسطه هم متوجه شد که چقدر درخواست و منطق آن دوست بزرگوار توی کون نرو است!!

حالا امروز قرار است که خود شخص بزرگوار بیاید و حرف‌هایش را مستقیم به خودم بگوید. به بقیه قول داده‌ام که هرچه گفت، من از کوره در نروم. به خودم قول دادم اگر داشت روی اعصابم راه می‌رفت، فقط محل را ترک کنم.

سخت ترین کار بعد از معدنچی بودن، حرف زدن منطقی با یک آدم بی شعور است که از یک جایی به بعد، فقط به شعور خودت توهین کرده‌ای.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۳

Zzz..

 کمی تا قسمتی خسته‌ام. همه چیز انگار که روی دور تند رفته و اصلا نمی‌فهمم که چطور هفته‌ها تمام می‌شوند. وضعیت خواب و بیداری‌ام کامل به گای سگ رفته است. دقیقا نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. همین

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۲

مرتیکه کلاس ۶ امی

یادم هست که یک سال در دوره احمدی نژاد، هیئت دولت تصمیم گرفته بود که از ابتدای سال ساعت تابستانی را اجرا نکنند تا مسلمین بتوانند در ظهر شرعی نماز را به کمرشان بزنند. که البته در طول بهار و تابستان کمبود انرژی باسن‌شان را پاره کرد و سال بعد دیگر گه خوری نکردند.

حالا امسال هم رئیس جمهور انقلابی ۶ کلاس سواد داشته مان فرموده‌اند که ساعت تابستانی برای غرب است و امت مسلمان کاری به این مسخره بازی‌ها ندارد و ما خر خودمان را سوار هستیم و از این گل‌واژه‌ها.

الان که ۱۷ فروردین است، هنوز برای اینکه کمبود انرژی و برق خواهر و مادرشان را به هم پیوند بدهد کمی زود است، اما دیر یا زود ایشان هم با لوکوموتیر شاخ به شاخ خواهند شد و خواهند فهمید که از روی باد معده نمی‌شود تصمیم گرفت.

امروز صبح گرافیست‌مان آمد پیشم و گفت فوتوشاپ روی سیستمش کار نمی‌کند و ۱ ثانیه بعد از باز شدن، دوباره بسته می‌شود و اعصابش را مرغی کرده و دلش می‌خواهد سرش را به گوشه میز بکوبد.

پیش خودم گفتم لابد ایراد از سیستم عامل است یا شاید خود نرم افزار خراب شده و اینجور فکرها. سیستم را چند بار ری‌استارت کردم.. ورژن‌های مختلف را از سایت‌های مختلف هزار بار دانلود و نصب کردم و هر کس‌کلک بازی که بلد بودم را در آوردم اما هیچ فایده‌ای نداشت. هم من و هم تینا می‌خواستیم سرمان را به گوشه میز بکوبیم. در همین حال بودم که یکی دیگر از بچه‌ها گفت ساعت سیستم را یک ساعت عقب یا جلو کنید شاید درست شد!!

شانه‌ام را بالا انداختم و توی دلم گفتم آخر گوز چه ربطی به شقیقه دارد؟! اما مثل اینکه داشت!!

چون ساعت سیستم ۱ ساعت از بقیه دنیا عقب بود ظاهرا creative cloud اجازه نمی‌داده برنامه اجرا شود!

خواستم از همینجا توی جمجمه تک به تک‌تان برینم که ساده‌ترین مسائل زندگی را هم برایمان مثل جهنم کردید. یک خط در میان vpn خاموش و روشن کردن کم بود.. حالا عقب و جلو کردن ساعت گوشی و کامپیوتر هم بهش اضافه شد.

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۱

Ready to Explode

 از اول هفته اوضاع اینترنت تخمی شده است. حتی ExpressVPN هم هر ۴-۳ دقیقه یکبار قطع می‌شود و دوباره باید التماس کنی که دوباره برای چند لحظه وصل بماند.

همه کارهایمان روی هم تلنبار شده و از صبح تا عصر، خیره به مانیتور در حال التماس به پروکسی و کلیک دکمه رفرش بروزر هستیم.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۴۰۱

close to the edge

 از هفته گذشته همه بچه‌های دفتر دور کار شدند اما من بخاطر نوع کارهایی که انجام می‌دهم حتما باید در دفتر باشم و کارهایم را از همانجا پیگیری کنم. اوضاع و احوال اینترنت هم که گفتن ندارد. ارتباط با جهان بیرون کاری دشوار، فرسایشی و زمان‌بر شده است و به همین دلیل کل این ده دوازده روز گذشته را در دفتر به خودم پیچیده‌ام و به آخوند و هر کثافتی که به این موجودات ربط داشته باشد لعنت فرستاده‌ام و در نهایت از اینکه موفق به انجام هیچ کار مفیدی نشده‌ام، بعد از چند ساعت، با اعصاب خط خطی و دست از پا درازتر به خانه برگشته‌ام. والبته خانه هم جای ماندن نیست. باید ماشین را بردارم و با اعصابی خراب‌تر به خیابان فرار کنم. اگر خوش شانس باشم شاید دوستی رفیقی آشنایی را بتوانم خفت کنم و تا آخر شب بیرون بمانم.

اما مطمئن هستم که این وضع ادامه نخواهد داشت.. نه این و نه آن!!

شنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۱

Baseball Bat

همه آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار که در یک وضعیت بلاتکلیفی گیر کرده باشند. خودم که از بقیه هم اوضاع بهتری ندارم. از صبح تا شب فقط اخبار و اینستاگرم و توییتر را بالا پایین می‌کنم.
خشم و ناامیدی و نفرت و هیجان و استرس همه با هم قاطی شده‌اند و مثلا یک ویدئو از فرار کردن مامورها خوشحالم می‌کند و یک ویدئو دیگر که مثلا فلانی دارد سخنرانی می‌کند باعث می‌شود همه کشتی‌هایم عین تایتانیک غرق بشوند و با ویدئو بعدی دندان قروچه می‌کنم و ویدئو یا خبر یا حتی یک ترانه دیگر، اشکم را در می‌آورد.

روزها از شدت خواب در حال جان دادن هستم و شب‌ها که باید بخوابم، تا خود صبح عین جغد از محله پاسداری می‌کنم.
حال هیچ کاری ندارم. این چند روز گذشته اینقدر سیگار دود کرده‌ام که یک خط در میان باید هی صدایم را صاف کنم.

تنها چیزی هم که حالم را خوب خواهد کرد، یکی از اینهاست


که بگیرم دستم و..
..بله، همه توپ‌های بیس بال را به چوخ بدهم!!

شنبه، مهر ۳۰، ۱۴۰۱

من از شما و دین شما بیزارم

 روح و روان هیچ کس دیگر درست نیست. همه کلافه و سر در گم هستند.

هر کسی که تلفن می‌زند فقط VPN می‌خواهد. خسته شدم دیگر، همه را کله می‌کنم.

از امروز تصمیم گرفتم که دیگر اخبار را حتی توی توییتر و اینستاگرم هم دنبال نکنم. واقعا دیگر کشش و ظرفیت این حجم از بی رحمی و وقاحت و دروغ و تناقض و کثافت بودن را ندارم.

از یکی دو ماه قبل، فیفا ۲۳ را پیش خرید کرده بودم و کلی برایش ذوق داشتم، اما حالا دو سه هفته‌ای هست که عرضه شده و من حتی کامل دانلودش هم نکردم.

آخر شب‌ها که می‌آیم خانه فقط دلم می‌خواهد گوشه کاناپه چماله شوم و سعی کنم به هیچ چیزی فکر نکنم.

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۱

ساعت ۵

امروز از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود. انگار که هنگ اُوری چیزی بودم. سرم منگ بود و صدای دو رنگه‌ای پیدا کرده بودم. دنیا را اسلوموشن می‌دیدم.
با کلی تاخیر رسیدم دفتر و سینه خیز خودم را رساندم پشت میز و کامپیوتر را روشن کردم و دست را گذاشتم زیر چانه و خیره به مانیتور شدم. اصلا مغزم کار نمی‌کرد. به زور قهوه سعی کردم بیدار شوم و روتین روزانه را شروع کنم.
در نهایت جانم به لبم رسید تا ساعت ۵ شود!!

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱

سالی که نکوست

 سالی که نکوست.. از شروع تخمی‌اش پیداست!!

بله. درست حدس زدید. رکورد زدم. تقریبا ۴ ساعت بعد از شروع ۱۴۰۱ به جان هم افتادیم و حسابی از خجالت همدیگر در آمدیم. برایم مهم نیست دیگر. چیزی برای از دست دادن ندارم. رد داده‌ام.

کل امروز در این فکر بودم که ای کاش کار تعطیل نبود و می‌توانستم بروم دفتر و بشینم پشت میز و فقط به مانیتور نگاه کنم و توی فکرهایم غرق شوم. تنها راه فرارم از این وضع مزخرف کار کردن است. فاک.. فاک.. فاک..

جمعه، آذر ۰۵، ۱۴۰۰

خَرَکی

من از این مدل آدم‌ها هستم که حتی موقع فشار دادن دکمه بالا/پایین آسانسور هم حواسم هست که بیش از اندازه دکمه را فشار ندهم. ناخداگاه به مکانیسم کارکرد هر وسیله‌ای (هرچند ساده و پیش پا افتاده) دقت می‌کنم و سعی می‌کنم به روش درستی از آن چیز استفاده کنم. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، اینجوری است که هر کاری را به شکل سیستمی می‌خواهم انجام بدهم. و خب طبیعی است که از این کار خودم لذت می‌برم و در عین حال اگر در اطرافم کسی باشد که به قول معروف خیلی "خَرَکی" از هر وسیله‌ای استفاده کند، کلافه می‌شوم. بصورت پیشفرض این را هم می‌دانم که هیچ بنی بشری از داخل شکم مادرش همه چیز دان به دنیا نمی‌آید و همه ما آدم‌ها در گذشت زمان نسبت به اتفاقاتی که در اطرافمان می‌افتد آگاهی بدست می‌آوریم.

حالا اینها را بافتم که بگویم از آدمی که کاری را "خَرَکی" و یا اشتباه انجام می‌دهد و نمی‌داند، هیچ انتظاری نیست اما آدمی که "خَرَکی" کار می‌کند و مدام برایش توضیح می‌دهی که به چه دلیل اشتباه است، و بعد طرف صاف توی صورتت نگاه می‌کند و می‌گوید که برایش نتیجه مهم نیست و اصلا هم دلش نمی‌خواهد دلیل این موضوع را بداند و کماکان به سیستم "خَرَکی" خودش می‌خواهد عمل کند را نمی‌دانم باید اسمش را چی گذاشت.

تا زمانی که نتیجه این سیستم "خَرَکی" فقط برای خود آن شخص باشد از نظر من مهم نیست که چه بلاییی سر آن آدم خواهد آمد، ولی وقتی که پای افراد دیگری هم به این چرخه "خَرَکی" باز باشد دیگر نمی‌شود بی تفاوت بود. خلاصه، از اینکه مدام این مزخرفات را باید برای آدم‌هایی که در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنند خسته شده‌ام.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰

782

باز دوباره در برهه حساس کنونی قرار گرفته‌ام و پول لازم دارم. لعنت به این برهه‌های حساس کنونی که تمامی ندارند. حدود ۵۰ میلیون طلب دارم که بعید می‌دانم به این زودی نقد شوند و نمی‌دانم چه خاکی باید بر سر کنم.

در روزهای آینده از همین تریبون اطلاع رسانی خواهم کرد که بالاخره چه غلطی کردم.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۰

Nolite te bastardes carborundorum

 امروز فکر کنم آخرین روز تعطیلی کرونا بود. از همان صبح که بیدار شدم، پریود بودم. حالم گرفته است. شاید بخاطر این باشد که کل این چهار پنج روز تعطیلی اجباری را نسشتیم و The Handmaid's Tale تماشا کردیم. خودمان کم بدبختی داریم و می‌نشینیم سریال‌های اعصاب خرد کن هم می‌بینیم و حال خودمان را بیشتر می‌گیریم.

البته خودم می‌دانم که دلیل اصلی حالِ گرفته‌ام برای چیست و سریال و عاسورا تاشورا و این مزخرفات فقط بهانه است.

یکی دو شب پیش با اشکان نشستم و دوباره ویرایش آخر پایان‌نامه را انجام دادم و این بار مستقیما توی پژوهشیار آپلود می‌کنم و به آقای امینی مسئول آموزش می‌گویم که آپلود کردم رفت، دیگر حوصله ادا اصول خانم دکتر را ندارم. اگر هم این فوق لیسانس تخمی‌ام را نمی‌خواهید بدهید که همین الان بگویید تا خیالم راحت شود مادر به خطاها.

حوصله سر کار رفتن هم ندارم دیگر. دلم می‌خواهد بشینم توی خانه و به حال خودم باشم. لااقل برای یک مدت هم که شده نیاز به یک همچین لایف‌استایلی نیاز دارم. کسی کار به کارم نداشته باشد و خودم عین کِرم فقط برای خودم بلولم.

امروز تلفنم عین ۱۱۸ زنگ خورد و من هم در کمال آرامش هیچ کدام را جواب ندادم. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. دو سه نفر بیشعور هم بودند که اولین تماس را که جواب نمی‌دادم، دوباره و دوباره و دوباره پشت سر هم زنگ می‌زدند و من از خودم می‌پرسیدم وقتی یک دقیقه پیش جواب ندادم، چرا فکر می‌کنی الان باید جوابت را بدهم مادِرفاکر؟!

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۹

764

 چند روز پیش استاد راهنما زنگ زد و گفت کجای کاری که خانم دکتر (مدیر گروه) هنوز پروپوزال را تایید نکرده!!

گفتم بابا من که نسخه چاپی پایان‌نامه را بهش دادم و تصحیح کرد رفتم ازش گرفتم و ایرادها را هم درست کردم. چی شده؟

گفت مرد حسابی، این هنوز پروپوزال تو را تایید نکرده که تو سرخوش رفتی سراغ پایان‌نامه!! اصلا توی سامانه پژوهشیار تیک تایید نخوردی هنوز.

خشکم زد. گفتم حالا باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ گفت همین الان دوباره برایش پروپوزال را بفرست و ببین حرف حسابش چیه.

دوباره pdf پروپوزال را توی پاتس‌اپ برایش فرستادم و یک سری ایراد بنی اسراییلی جدید گذاشت روش. رسما کفرم را در آورده. نمی‌فهمم چرا با من لجبازی می‌کند. اگر این باز قال قضیه کنده شد که هیچ، وگرنه بیخیال فوق لیسانس می‌شوم و بعدش از خجالت خانم دکتر در خواهم آمد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۸

اندر احوالات همکار جدید

تقریبا یک هفته است که یک همکار جدید پیدا کرده‌ام.
یک آقای پنجاه و اندی ساله که شاید یکی دو روز از خشک شدن جوهر حکم بازنشستگی‌اش گذشته و حالا سر از اینجا در آورده است.
دوست گرمابه و گلستان آقای رئیس است و یک میز هم بهش داده‌اند درست رو به روی من. یک جوری که وقتی نوت بوک هامون را باز می‌کنیم، ممکن است مانیتورها به همدیگر بخورند. در این حد نزدیک یعنی.
الان مشکل من این است که دیگر دست توی دماغم هم نمی‌توانم بکنم. هر موقع سرم را از روی مانیتور بلند می‌کنم با این آقای همکار جدید چشم تو چشم می‌شوم. برای استراحت به موبایلم نمی‌توانم مثل قبل ور بروم. حتی حدس می‌زنم ایشون به راحتی مانیتور من را از رفلکت توی شیشه عینکم هم می‌تواند ببیند و متوجه می‌شود دارم چه گهی می‌خورم.
البته اصولا هیچ گه خاصی نمی‌خورم ولی خب گاهی وقتها آدم دوست دارد بین کار چند دقیقه به خودش زمان استراحت جایزه بدهد، چهار تا صفحه باز کند یا دو تا خبر بخواند، توییتر را بالا پایین کند، یا حتی الکی وبگردی کند.. ولی اینجوی آدم حس می‌کند رفته است زیر ذره بین.
یک بدبختی دیگر هم هست، اینکه طرف وقتی دارد فکر می‌کند، از جاش بلند می‌شود و هی راه می‌رود.. هی راه می‌رود.. خب بتمرگ بابا. توی ۴۰ متر فضا نمی‌شود هی بالای سر من قدم بزنی که!!
بدبختی آخر هم اینکه از این دستور الکی بده هاست. توی همین چهار پنج روز پله‌های ترقی را در نوردید و با آسانسور رفت اون بالا بالاها. چپ و راست هم تز می‌دهد که آقای چیز (منرا می‌گوید) فلان چیز را بهمان طور بفرمایید. دوباره می‌رود توی اتاق رئیس، پشت درهای بسته با هم مذاکره می‌کنند، می‌آید بیرون، آقای چیز فلان چیز را بهمان طور بفرمایید!!

خودم را از پنجره پرت نکنم کف خیابون صلوات.

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۶

command + delete

دقیقا نمی‌دانم کِی این اتفاق افتاده، اما حتما نوت بوکم سر جای همیشگی‌اش بوده است. اصولا اهل رمز گذاشتن و این مسخره بازی‌ها هم نیستم. لابد کاری داشته و بعد از آن از روی کنجکاوی آمده بوده تا سر از خرت و پرت‌های توی کامپیوترم در بیاورد. نمی‌دانم. من که هیچ وقت خودم را در یک همچین موقعیت‌هایی نمی‌گذارم که حتی یک در صد بخواهم وسوسه بشوم و بروم سر از چیز میزهای خصوصی آدم‌ها در بیاورم. آدم‌ها که می‌گویم حالا نه همه آدم‌ها.. منظورم آنهایی ست که نزدیک هستند. آنهایی که بیشتر از بقیه اهمیت دارند. از پدر و مادر و خواهر و برادر بگیر تا زن و شوهر و دوست و رفیق.

همین چند دقیقه پیش بطور اتفاقی فهمیدم که کلی از یادداشت‌ها و عکس‌ها و فایل‌هایی که فقط مربوط به خود "من" بوده‌اند، دیگر وجود خارجی ندارند و به دیار باقی شتافته‌اند. نمی‌توانم درک کنم که چه فعل و انفعالاتی در مغز یک نفر می‌افتد که یکباره تصمیم به حذف قسمت‌هایی از خاطره و حافظه آدم می‌گیرد؟ شما را به تمام مقدسات قسم که با اطرافیانتان از این کارها نکنید.. آن کلیدهای لعنتی را فشار ندهید