‏نمایش پست‌ها با برچسب توهم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب توهم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۱

Baseball Bat

همه آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار که در یک وضعیت بلاتکلیفی گیر کرده باشند. خودم که از بقیه هم اوضاع بهتری ندارم. از صبح تا شب فقط اخبار و اینستاگرم و توییتر را بالا پایین می‌کنم.
خشم و ناامیدی و نفرت و هیجان و استرس همه با هم قاطی شده‌اند و مثلا یک ویدئو از فرار کردن مامورها خوشحالم می‌کند و یک ویدئو دیگر که مثلا فلانی دارد سخنرانی می‌کند باعث می‌شود همه کشتی‌هایم عین تایتانیک غرق بشوند و با ویدئو بعدی دندان قروچه می‌کنم و ویدئو یا خبر یا حتی یک ترانه دیگر، اشکم را در می‌آورد.

روزها از شدت خواب در حال جان دادن هستم و شب‌ها که باید بخوابم، تا خود صبح عین جغد از محله پاسداری می‌کنم.
حال هیچ کاری ندارم. این چند روز گذشته اینقدر سیگار دود کرده‌ام که یک خط در میان باید هی صدایم را صاف کنم.

تنها چیزی هم که حالم را خوب خواهد کرد، یکی از اینهاست


که بگیرم دستم و..
..بله، همه توپ‌های بیس بال را به چوخ بدهم!!

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۶

Arqavan

به لطف یکی از دوستانم بالاخره امتحان‌های این ترم هم به خیر و خوشی تمام شد. اگر کمک هایش نبود من از همان ترم اول لنگ می‌زدم و الان به ترم چهار نرسیده بودم. راستش را بخواهید این فوق لیسانس را کلا از همین دوستم دارم. از همان موقعی که برای کنکور ارشد ثبت نامم کرد و بعد کتاب تست سالهای قبل را برایم خرید و فوت فن راندو زدن یادم داد و باقی ماجرا. تازه.. از این به بعد هم می‌خواهم بروم توی دفتر کارش تا اسکچ آپ یاد بگیرم.

من اصولا خواب نمی‌بینم و یا اگر هم ببینم در بیداری یادم نمی‌آید. دیشب اما خواب دیدم که ارغوان تلفن زد و گفت که کارهایش راست و ریست شده که برود آلمان و برای همین قرار است که دوست‌هایش را دعوت کند و مهمانی خداحافظی بگیرد. ارغوان از آن مدل دخترهایی است که کمتر کسی ممکن است دوستش نداشته باشد. یک دوست مشترک دختر داریم که می‌گفت اگر خودش پسر بود حتما عاشق ارغوان می‌شد.

از مهمانی و اینها چیزی یادم نیست اما رفته بودیم فرودگاه امام. تعدادمان زیاد نبود. من و نیلو و یاسی و مامان بابای ارغوان و یک پسر دیگری که فامیلش محسنی بود. این آقای محسنی را در عالم واقعیت هم فقط فامیلش را می‌دانم اما به نظرم می‌آید که پسر خیلی خوبی باشد.
آنجا که پاسپورت ها را کنترل می‌کنند و بیشتر از آن نمی‌شود جلو رفت، یادم هست که رفتم جلو و دو دستی صورت ارغوان را گرفتم و بوسیدمش. جوری که انگار هزار سال بوده که عاشقش بودم. بعد هم یادم است که سرم را انداختم پایین و راهم را کشیدم و رفتم. ارغوان از آن طرف رفت و من از آن طرف.

صبح که از خواب بیدار شدم حس می‌کردم که ارغوان واقعا رفته است. به عنوان کسی که عشقش را همین چند ساعت پیش از دست داده کشتی کروز مجلل و افسانه‌ای ام در اقیانوس غرق شده بود. تمام آن روز حال و هوایم همین بود.
راستش را بخواهید خیلی وقت است که ارغوان‌هایم دارند یکی یکی می‌روند و کشتی‌هایم یکی بعد از دیگری غرق می‌شوند. هر روز صبح که بیدار می‌شوم غم از دست دادن ارغوان دارم..

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

واقعی

دیشب خواب تو را دیدم. انگار قرار بود جایی مسافرت بروم و مدتی آنجا بمانم. بدون آنکه خودم خبر داشته باشم آمده بودی فرودگاه و نشسته بودی روی نیمکت‌های فلزی سالن انتظار. راستش را بخواهی حسابی جا خورده بودم. نمی‌دانستم دقیقا باید چه کاری کنم.
درست عین همان موقع‌ها بودی که می‌شناختمت.. همان موقع‌هایی که واقعا بودی.
آنقدر واقعی بودی که خواب دوام نیاورد و برگشتم به همین دنیای واقعی

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳

653

نمی دانم چرا شب که میشود و وقتی همه چیز کم کم میخواهد آرام بگیرد و همهمه و هیاهوی شهر دارد آرام میشود، درست همان موقع که داری به خانه برمیگردی، تمام غم و غصه های دنیا توی دل آدم هجوم می آورند.. همه ی تنهایی ها روی سر آدم خراب میشوند..
دیگر حواست به اطراف نیست. ناخداگاه میبینی یکی دو ساعت است که داری برای خودت اتوبان گردی میکنی و آهنگ های چس ناله ای گوش میکنی فقط.
نمیدانم این دیگر چه حس مازوخیستی خوشایندی ست که حال آدم را بهتر میکند. در واقع همه ی آن دلتنگی ها و غصه ها و کوفت و زهر مار ها را زیاد تر میکند، اما آدم ته دلش احساس رضایت دارد.

همین یکی دو ساعت پیش جواب لاتاری ۲۰۱۵ آمد.
از قیافه ام معلوم است که قبول نشده ام.

بس است دیگر
بروید پی کارتان
حوصله هیچ کس را ندارم

دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

بیا امشب شرابی دیگرم ده.. ز مینای حقیقت ساغرم ده

امروز صبح زود از شدت سردرد از خواب بیدار شدم. زود که میگویم حوالی ۶ اینها بود.
به نشیمنگاهم خیلی فشار آورده بود که دو ساعت دیگر تا در آمدن صدای آلارم لعنتی مانده است و من بیدار شده ام.
گوش هایم داشتند سوت میکشیدند. بدنم داغ شده بود.
رفتم آبی به صورتم بزنم تا شاید حالم سر جایش بیاید اما روی پا که ایستادم دیدم تعادل ندارم، چشم هایم درست جایی را نمیبینند.
پیش خودم فکر کردم مثل بیشتر وقت ها دلیلش این است که قند خونم کم شده، یا شاید فشارم پایین افتاده.
باز روی تخت افتادم و سعی کردم خودم را به خواب بزنم.. اما نمیشد.
سرم داشت منفجر میشد. رفتم اتاق مامان اینها تا دستگاه فشار را بردارم و ببینم چه مرگم شده. یواشکی و بی سر و صدا دستگاه را آوردم بیرون. فشارم ۱۹ روی ۸ بود. نمیدانستم چه کنم. گفتم بیخیال.. خودش خوب میشود.
باز آمدم روی تخت خوابیدم و خیره به سقف ماندم.
این روزها سقف اتاقم مثل پرده سینما شده. مدام دارد خاطره هایم را برایم بازپخش میکند. بی شرف فقط همان هایی را برایت میگذارد که فوری اشک آدم را در می آورند.
نمیدانم ساعت چند بود اما بعد از آن بود که آلارم گوشی صدایش در آمده بود و خاموشش کرده بودم.
یهو دیدم صورتم داغ شد. نیم خیز که شدم، خون از دماغم شروع به آمدن کرد.
آنقدر آمد که تیشرتم با خون یکی شد.
آنقدر آمد که همان موقع حس کردم حالم خوب شد.
بلند شدم تیشرتم را چماله کردم و انداختم توی سطل زباله.
لباس پوشیدم و رفتم پی کارم.
این روزها اگر توان داشتم، ۲۴ ساعت فقط کار میکردم.
حیف که ندارم.. حیف

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۲

در آرزوی نیویورک


سکانس یک: دیشب خواب میدیدم که پستچی برایم نامه آورده بود. وقتی رفتم دم در و امضا کردم و پاکت را تحویل گرفتم، دیدم نامه از اداره مهاجرت است.. خوب یادم است که دستهایم میلرزید. همانجا با کلی استرس پاکت را باز کردم و دیدم که توی لاتاری برنده شده ام!!

سکانس دو: دفتر سفارت بودیم. اینکه کدام کشور بود را یادم نیست. فقط میدانم که هوا مثل این روزها بهاری بود و من و طناز دلبرانه ام توی راهرو روی نیمکت چوبی منتظر نشسته بودیم. دل تو دلمان نبود. همه ش خدا خدا میکردم که طرف امروز را از دنده ی چپ بلند نشده باشد و شب قبل با عیالش اوقات خوشی را سپری کرده باشند!!

سکانس سه: داشتم با ذوق و شوق از رویای آمریکاییمان برای مامور مصاحبه کننده حرف میزدم. طرف نسخه ی واقی پیتر گریفین بود. حتا به خودش هم گفتم که چقدر شبیه پیتر هستی.. و او قاه قاه (با همان لحن و مدل) میخندید. برایش تعریف کردم که چقدر عاشق نیویورک هستم.. برایش گفتم که میخوام بروم گرافیک بخوانم.. که میخواهیم توی بروکلین یا کویینز خانه اجاره کنیم.. که کارمند یک شرکت خفن توی منهتن باشم.. که روزهای تعطیل با طناز دلبرانه ام برویم سنترال پارک هوای خوری.. که از دکه های کنار خیابان هات داگ یک دلاری بخریم.. و هزار یک جور خیال پردازی برایش کردم. حتا وبلاگم را هم نشانش دادم و برایش پست هایی را که در آرزوی نیویورک بودند را خواندم.
کلی با پیتر رفیق شده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و بهش قول دادم که سال آینده همین روز، میخواهم توی یکی از رستوران های معروف شهر به شام دعوتش کنم.
یادم نیست که پیتر چه میگفت، فقط میخندید و به فارسی تکرار میکرد‬‬‮ عالی.. عالی..
دست آخر هم فرم هایمان را مهر و امضا کرد و از توی کشوی میزش ۲ تا بلیط هواپیما به مقصد فرودگاه جان اف کندی بهمان هدیه داد و تاکید کرد که سال آینده همین موقع منتظر تماس ما از نیویورک است!!

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

585

لیوان استار باکس م رو تا خرخره پر قهوه کرده ام و گذاشته ام جلوم، در واقع کنار نوت بوکم.

ژست آدم های با شخصیت که کارهای خیلی مهمی دارن به خودم گرفته ام. پیش خودم خیال میکنم که توی یکی از شعبه های استار باکس منهتن، یا حتی آپر ایست ساید نشسته ام.
به وقت الان، اونجا باید ۳ و نیم بعد از ظهر باشه.
روی یکی از اون میزهای چوبی گرد کوچولو واسه خودم نشسته ام و با وای فای مجانی کافه دارم وبگردی میکنم. راستش رو بخوای نمیدونم آدم های با شخصیت که کارهای مهم دارن اصلن وبگردی میکنن یا نه. به هر حال من الان حسابی حواسم به مانیتوره. لابد دارم گودر میخونم. یا شاید هم دارم خبرهای مربوط به "اشغال وال استریت" رو میخونم و زیر لب به همه ی اون کله پوک ها بد بیراه میگم. هر از گاهی یه قلپ از قهوه ی خوشمزه ام رو میخورم و مزمزه اش میکنم. راستی، یدونه مافین شکلاتی هم دارم. حدودا یک ساعت همونجا برای خودم میشینم و کلی لایک میزنم و یه چندتایی از آیتم های باحال رو شر میکنم. بعدش هم عین این فیلم ها، بدون اینکه از گوگل اکانتم ساین اوت کنم یا حتا گوگل کروم رو ببندم، یهو زرتی در نوت بوک رو میبندم و راهم رو میکشم و میرم.
همونطور که توی پیاده رو دارم قدم میزنم، به سمت خیابون ۵ ام میپیچم و از کادر خارج میشم. در نهایت تصور فید میشه.

دوباره چشمم می افته به لیوان دوست داشتنی ام. درست که نگاه میکنم میبینم پشت میز خاک گرفته و شلوغ پلوغم نشسته ام.
آره... به همین زودی دوباره برگشتم تو اتاقم... از نشیمن صدای فارسی ۱ میاد... خبری از منهتن و امپایر استیت و این جلف بازی ها نیست... باز هم اینترنت داغون ِ هیلتر شده... کافه های مزخرفی که هیچ کدومشون استارباکس نیستن... مدرس های برنامه های گردن کلفت کامپیوتری که بعد از یک عمر سر و کار با کامپیوتر به sign in میگن "سینگ این" ... موتوری های کس خلی که با نهایت سرعت خیابون رو خلاف میان و میکوبن توی ماشینت...

پینگی* داره نگاهم میکنه. همیشه همینطوری نگاهم میکنه. چشمام رو ریز میکنم و بهش میخندم. محکم بغلش میکنم.

*: پینگی عروسک پنگوئن من است که همیشه روی میزم دارد به من نگاه میکند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۰

درتی مایند به من میگن ها

از راه رسیده م خونه. مامان یه ظرف کوچولو پره توت فرنگی میده دستم.

بعد همونجا، در همون حالت یه ابر بالای سرم درست میشه و خودمو میبینم که دارم روی یدونه nipple خامه میریزم (از همونا که مثه خمیر ریش اسپری میشه)، روی خامه هم یدونه از همون توت فرنگی ها رو میذارم. بعد چون خامه خنک بوده اونوقت خانوم برگ گل مذکور مور مورش شده، پوست نیپل و حومه دون دون شده.
منم در همون حال برای این صحنه رعشه میگیرم!

خواستم بگم یه همچین بدبختی هستم من

جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

a letter to S

Hi
I just wanted to say that recently, I've fallen deeply in love with you.
Honestly, your boyfriend Dan makes me jealous.
Can you please give me a little hint that what exactly Dan did which a cute girl like you did date him?
thanks

دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹

519

دیشب خواب دیدم سوار ۳ چرخه شده‌ام.
آلارم ساعت اجازه نداد بفهمم آخرش چی میشه، اما تا جایی که یادم میاد خیلی باحال بود!!

پ.ن: یعنی در واقعیت هم میشه "سه چرخه" سواری کرد؟ باید تجربه جالبی باشه!!

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

484

چند وقته که همه ش خواب ِ آدم هایی که از وبلاگستان و گودر میشناسم رو میبینم. آدم هایی که میشناسم ولی هیچ وقت ندیده م.
حالا هم میخوام یه خواهش ازتون بکنم، میشه لطفا از خواب های من بیرون برید؟

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

473

همه چیز از اینجا شروع شد.
اون اوایل زیاد سر و کله ش پیدا نمیشد و شاید بیشتر از 12-10 بار در ماه نمیدیدمش، اما توی این یکی دو ماه اخیر دیوونه م کرده. هر شب به زور خودشو میندازه تو بغلم و نمیذاره راحت بخوابم. واقعیتش اینه که اصلا نمیذاره بخوابم!
بدبختانه بیشتر وقت ها دیگه بی/کی/نی هم تنش نیست.
اعصاب و روانم رو به فاک داده :دی

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

me, myself & anena

من و "anena"  هوس کرده ایم 2 تایی با هم مهاجرت کنیم.
anena همان "برگ گل" م است، اسم مستعارش. این اسمش را برای این دوست دارم که 2 طرفه است. چپ و راست ندارد، خوانده میشود.
با آننا برویم یک جای سرد سیر که بالای آمریکاست، 2 تا آپارتمان فسقلی ِ دیوار به دیوار کرایه کنیم. اگر درهای ورودی رو به رو باشند چه بهتر.
باید خانه جدا داشته باشیم برای آن وقت هایی که حوصله کسی را نداریم، برای وقت هایی که باید تنها بگذرانیم. اما باید با هم باشیم و با هم زندگی کنیم، و بعد ها اگر همه چیز خوب پیش رفت move together کنیم.

نزدیک خانه کافه ای دنج هست که بعدها تبدیل به پاتوق ما میشود. که بعدترها مک بوکم را بردارم و وبلاگم را از همانجا آپدیت کنم. کافه ای که در ابتدای ورود به مملکت خارجه بتوانم در آن کاری دست و پا کنم و قسمتی از امورات روزها و ماه های اولیه را بگذرانم. آننا هم باید فکری به حال خودش کند، گرچه اوضاعش آنقدر خوب هست که نیازی به اینجور کارها ندارد!

کم کم که وضعمان بهتر شد و برای خودمان دوستانی دست و پا کردیم، هر از گاهی با رفقا دور هم جمع شویم و مهمانی بگیریم.
باکس های 6 تایی آب/جو بگیریم، با بر و بچ بشینیم و بازی های NHL تماشا کنیم و تیم محبوبمان را تشویق کنیم.
یا مثلا غذای چینی سفارش بدهیم و در کنارش یک عدد پیتزای کینگ سایز، و همه یا هم شام بخوریم.





در آن زمان هم که هنوز دوست ِ درست و حسابی پیدا نکرده ایم، با آننا میشینیم و 2 تایی است/ریپ پو/کر بازی میکنیم. سعی میکنم برنده باشم و همه ی چیپس ها را ببرم و در نهایت La  Senza یش را هم از تنش در بیاورم...
...و آخر ِ بازی هم که روشن است، تا فردا صبح جانانه از هم تشکر میکنیم!!!







نزدیک خانه ایستگاه مترو داریم.
گاهی وقت ها که دیر از خواب بیدار شده ایم، از همان کافه پاتوقمان 2 لیوان قهوه take away میگیریم، مافین شکالاتی هم ایضا، و صبحانه را در مترو میخوریم.
هر از گاهی هوس میکنیم برویم سینما و 2 تایی یک پاکت بزرگ پاپ کورن را روی دسته صندلی مان بگذاریم و 2 ساعت بعد ببینیم که نیمی از ذرت بو داده ها روی لباس هایمان است!

شنبه شب ها تا صبح بیرون باشیم و خوش بگذرانیم، چهارشنبه ها برویم خرید، پنج شنبه شب ها وقتی خسته از سر کار برگشته ایم 2 تایی روی کاناپه لم بدهیم و تلویزیون تماشا کنیم و موزیکی گوش کنیم، یکشنبه ها ظرف های کثیف طول هفته را بشوریم و لباس چرک ها را ببریم رخت شور خونه، دوشنبه ها بریم جیم، جمعه ها مهمانی بدهیم و بگیریم، سه شنبه ها هم روز استقلال، هر کاری که دلمان خواست میکنیم!

اینها که نوشتم قسمتی از فانتزی خارجی ام است که همیشه دوست داشته ام داشته باشم!
واسه تنوع بیا زمین صافه گوش کنیم
پ.ن: برای بزرگتر دیدن عکس ها روی آنها کلیک کنید. با تشکر :دی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹

my Dream job

گذشته از رشته ای که توش درس خوندم و نوع شغلی که الان دارم و احتمالا از این به بعد هم خواهم داشت، یکی از شغل های رویایی من این بوده که که یدونه کافه به سبک ِ خودم داشته باشم یا یدونه بوتیک ِ یه برند ِ معروف!

اگه این مملکت در و پیکر درست و حسابی داشت، بدون شک میرفتم و نمایندگی intimissimi رو میگرفتم.
چند روزه به این نتیجه رسیده م که نمایندگی La Senza خیلی باحالتره! :دی

پ.ن: حالا بماند که la senza رو از کجا کشف کردم :پی

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

ت مثل تو

آهای...
میدونستی عاشق ِ تیپ ِ لباس پوشیدنت م؟
میدونستی یه وقتایی که دلم برات تنگ میشه، به دیوار خیره میشم و با تو و لباس های توی کمدت یه فشن شو راه میندازم؟
یه شو که تنها مانکنی که برام cat walk میره تویی
ولی حیف که یه ایرادی داره، اصلا نمیدونم توی اون لباس های رنگ و وارنگ چه شکلی میشی!

پ.ن: توی فشن شو این آهنگ پخش میشه :پی

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸

قاب عکس


دلم میخواد روی تخت لــَم داده باشم، دست هام رو گذاشته باشم زیر سرم و "برگ گل" روی شکمم نشسته باشه، به طرف من خم شده باشه تا دقیقا یه همچین سکانسی بوجود بیاد...
دلم میخواد ساعت ها همینطور نگاهش کنم...
دلم میخواد دقیقا با یه همچین کادری ازش عکس بگیرم و بذارمش توی یه قاب عکس
دلم میخواد به اندازه ی بزرگترین دیوار اتاقم چاپش کنم

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸

335 *

امشب ذهن خیال پردازم هم توهم زده و هم جو گیر!

ماجرا دقیقا از موقعی شروع شد که بعد از ظهر داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم. اصولا در چنین مواقعی با خودم قرار میذارم که روی هر کانالی 10 ثانیه صبر کنم، اگه خوشم اومد که هیچ و اگه هم مزه نداد که بعدی!
خلاصه، توی یکی از همین 10 ثانیه ها بودم که چشمم یه دختره ای رو گرفت و گفتم بذار ببینیم داستان چیه. آخرهای فیلم بود و زبان هم ایتالیایی. تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که دختره چون عشق New York داشته از نمیدونم کجا پا شده بود و بار و بندیلش رو جمع کرده بود و اومده بود نیویورک.
از اینجا به بعدش رو هم نفهمیدم. چرا؟ چون یادم افتاد که خودم هم عشق NY دارم. چشمم به تلویزیون بود ولی داشتم اون چیزایی رو میدیدم که همون لحظه خودم داشتم واسه خودم میساختم!
بیخیال تلویزیون شدم و اومدم افتادم رو تختم تا ادامه ی فیلمم رو روی سقف ببینم.

... توی کالج درس میخونم، یدونه آپارتمان فسقلی نزدیکای تایمز سکوئر دارم، بعد از ظهرها هم توی یه کافه که همون نزدیکا هست کار میکنم، آخر وقت اگه چیزی واسه نوشتن داشته باشم وبلاگم رو از همونجا آپ میکنم، یدونه دوست دختر دارم که توی کالج همکلاسیم و...

این توهم نمیدونم واسه چی یهو قیچی شد و کلا یادم رفت که چی بود!

شب، همون موقع که ویکتوریا و اون جرونیموی مسخره دارن راجع به شیرینی فروشی و این چرت و پرتا حرف میزنن تلفن اتاقم زنگ میزنه. احسان پشت خطه. اول از هر چیزی ازش تشکر میکنم که با تلفنش منو از پای این فارسی 1 بلند کرد!
حرف میزنیم و خیال بافی میکنیم... الکی الکی با هم میریم سوییس تا واسه فوق درس بخونیم. تصمیم میگیریم تا زندگیمون رو مثه F.R.I.E.N.D.S بسازیم. من و احسان همخونه ایم. رِیچل و مونیکا هم واحد رو به روی ما رو دارن. دنبال راس و فیبی میگردیم. فعلا به نتیجه نمیرسیم که شخصیت این 2 نفر کی باشه. چند سال بعد که درسمون تمام میشه توی یه شرکت خوب کار میکنیم. وضعمون خوب میشه. من بالاخره 335 * م رو خریده م. واسه تعطیلات 6 تایی میریم دریاچه جنوا. احسان و مونیکا با پورشه میان، من و رِیچل هم که با 335، راس و فیبی هم احتمالا با تاکسی فیبی!!!
(داستان رو یه خورده دستکاری کردم چون دوست دارم رِیچل ماله من باشه :دی)

پ.ن: الان یه لبخند احمقانه و همراه با رضایت دارم، طوری که انگار لپ تاپم رو روی میز اُپن آشپزخونه گذاشتم و دارم از توی اون آپارتمان کذایی این چیزا رو مینویسم!

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

توهم

همه جا ساکته... هوا خنکه... دست هام رو حلقه میکنم زیر سرم... روی تخت دراز میکشم، به سقف خیره میشم و توی اون چیزایی که میبینم غرق میشم...

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

white bikini

تازگی‌ها روی تختم یه خانوم خوشگل و مامانی که یدونه Bikini سفید پوشیده پیدا کردم. هی دلم می‌خواد برم توی بغلش و بگیرم بخوابم. بعضی وقتها هم هوس می‌کنم که گره سوتینش رو با دندون باز کنم و ببینم اون پشت چه خبره!