‏نمایش پست‌ها با برچسب موبایل نوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب موبایل نوشته. نمایش همه پست‌ها

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۶

717

امشب هم بی خوابی به سرم زده و ارتش فکرها هستند که توی تک تک سلول‌های سرم دارند رژه می‌روند. پاک روانی شده‌ام. تمرکزم روی هر چیزی را تقریبا از دست داده‌ام و اگر همین فرمان پیش برود تا چند ماه دیگر باید تیمارستان بستری‌ام کنند!!

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

686

خیلی دارم تلاش میکنم تا از کاری که میخواهم انجام دهم استرس نگیرم، اما خب نمیشود لعنتی
هرچه به موعدش نزدیکتر میشود، انگار که بیشتر دارم عمق فاجعه را درک میکنم
راستش را بخواهید اصلا نمیشود توضیح داد که به چه وضعی دارند توی دلم رخت میشورند
در واقع اتفاق خیلی خاصی هم قرار نیست بیوفتد، اما یک جور هایی هول توی دلم افتاده
اگر کمی تخم داشتم، همین الان جفتک می انداختم زیر همه چیز
خلاصه اینکه برایم آرزوی موفقیت کنید

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۲

در آرزوی نیویورک


سکانس یک: دیشب خواب میدیدم که پستچی برایم نامه آورده بود. وقتی رفتم دم در و امضا کردم و پاکت را تحویل گرفتم، دیدم نامه از اداره مهاجرت است.. خوب یادم است که دستهایم میلرزید. همانجا با کلی استرس پاکت را باز کردم و دیدم که توی لاتاری برنده شده ام!!

سکانس دو: دفتر سفارت بودیم. اینکه کدام کشور بود را یادم نیست. فقط میدانم که هوا مثل این روزها بهاری بود و من و طناز دلبرانه ام توی راهرو روی نیمکت چوبی منتظر نشسته بودیم. دل تو دلمان نبود. همه ش خدا خدا میکردم که طرف امروز را از دنده ی چپ بلند نشده باشد و شب قبل با عیالش اوقات خوشی را سپری کرده باشند!!

سکانس سه: داشتم با ذوق و شوق از رویای آمریکاییمان برای مامور مصاحبه کننده حرف میزدم. طرف نسخه ی واقی پیتر گریفین بود. حتا به خودش هم گفتم که چقدر شبیه پیتر هستی.. و او قاه قاه (با همان لحن و مدل) میخندید. برایش تعریف کردم که چقدر عاشق نیویورک هستم.. برایش گفتم که میخوام بروم گرافیک بخوانم.. که میخواهیم توی بروکلین یا کویینز خانه اجاره کنیم.. که کارمند یک شرکت خفن توی منهتن باشم.. که روزهای تعطیل با طناز دلبرانه ام برویم سنترال پارک هوای خوری.. که از دکه های کنار خیابان هات داگ یک دلاری بخریم.. و هزار یک جور خیال پردازی برایش کردم. حتا وبلاگم را هم نشانش دادم و برایش پست هایی را که در آرزوی نیویورک بودند را خواندم.
کلی با پیتر رفیق شده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و بهش قول دادم که سال آینده همین روز، میخواهم توی یکی از رستوران های معروف شهر به شام دعوتش کنم.
یادم نیست که پیتر چه میگفت، فقط میخندید و به فارسی تکرار میکرد‬‬‮ عالی.. عالی..
دست آخر هم فرم هایمان را مهر و امضا کرد و از توی کشوی میزش ۲ تا بلیط هواپیما به مقصد فرودگاه جان اف کندی بهمان هدیه داد و تاکید کرد که سال آینده همین موقع منتظر تماس ما از نیویورک است!!

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

از اون موقع ها كه..

مغزت از خستگى ديگه از كار افتاده اما لنتى خاموش نميشه
دو سه روزه نخوابيدى اما هيچ نشونه اى از خواب نيست
تنگى نفس دارى
از اون موقع ها كه نميدونى چه اتفاقى داره ميوفته
كه دلت ميخواد هرچه زودتر از اين كابوس بيدار بشى
كه همه چيز از اول داره از جلو چشمات رد ميشه
از اون موقع ها كه هرگز تصورش رو نميكردى
از موقع ها كه سنگينيش داره خفه ت ميكنه

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

...

دو سه روزی میشود که رفته مسافرت.
دو سه روزی میشود که درست و درمان نشده باهاش حرف بزنم.
دو سه روزی میشود که مثل دو سه هفته طولانی بوده برایم.
دو سه هفته ی دیگر میشود پنجاه و دو هفته.

پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۰

هشت دی هزار و سیصد و نود

افتاده ام توی تخت. هدفون هام رو گذاشته ام رو گوشم و نمیدونم برای بار چندم هی دارم به + این گوش میکنم و اینا رو هم مینویسم و هر از گاهی هم یه sms ی هم رد و بدل میشه.
عین دیوونه ها دارم با خودم حرف میزنم. کلمه ها مثه ارتش مورچه های گوشتخوار دارن مغزم رو میخورن.
تپش قلب دارم. جونم داره بالا میاد. با اینکه هوای اتاقم سرده اما فقط یه تی شرت دارم. تب دارم انگار ولی دندون هام دارن میخودن به هم. قاطی کرده ام. الان درک میکنم چرا زن ها وقتی پریود میشن بدون دلیل اشکشون در میاد!
هوای اتاقم اونقدر رقیق شده که دارم خفه میشم.
دلم میخواست میتونستم همین الان میشد از خونه بزنم بیرون و تا جون دارم بدو ام. فقط بدو ام.

پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۰

587

دارم پينک فلويد گوش ميكنم
به نشيمنگاهم كه داره يدونه دم ِ ميمون وار از توش بيرون مياد فكر ميكنم
به نگين كه تازه خودكشى مجازى كرده فكر ميكنم
به خيلى چيزا
به اون گوساله هايى كه ريختن تو سفارت بريتانيا فكر ميكنم
به اينكه حالم از خودشون و كارهاشون و شعورشون و همه چيزشون به هم ميخوره
به اين فكر ميكنم كه حتى تمركز سر هم كردن يه جمله ساده رو هم ندارم الان
به اين فكر ميكنم كه بالاخره كى اون چيزى كه هستم رو قبول ميكنم، نه اون چيزى كه ميخوام باشم
به اين فكر ميكنم كه چرا واسه وارد شدنم به اينجا حتما بايد هيلترشكن داشت
به اينكه دلم واسه نوشتن تو وبلاگم تنگ شده اما ديگه نه حالش رو دارم و نه اساسا چيزى واسه نوشتن. همه ش تكرار همين چند سال گذشته ست. روزمره ها هم خود به خود توى +g نوشته ميشن

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

از زير ميز دارم تایپ ميكنم

اينجا دفتره شركته، همه رييس روئسا جمع هستن و دارن حسابى بحث ميكنن.
نه حوصله خودشون رو دارم و نه حرف هاشون رو.

آى لاو يو پى ام سى

sent from my iPhone

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

همين الان

همچين خوشگل اومده بودم تو دل تختم و عشقولانه بغلش كرده بودم، يهو ديدم موبايلم صداش در اومده. 
نگاه ميكنم ميبينم ميگه ايميل جديد دارى.
منم كه كنجكاو... بدو بدو اومدم ببينم چيه!
هيچى، اين موقع شب تو ف.ب يه نفر سقلمه* (همون انگولى) فرمودن بنده رو!
خواستم بگم يه همچين دوستان باحالى دارم من كه ٣ و نيم نصفه شب يادشون مياد سيخونكت كنن آدم رو!

* : poke

sent from my iPhone

چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

being You

تو بلوار اصلى شهرك هيچ كس نيست. نم نم داره بارون مياد. هنوز سرم از نوشيدنى داغه. هوا عاليه. هدفون تو گوشمه. فقط عشقولانه كمه. خدا ميدونه چندبار كل بلوار رو رفتم و برگشته م. دلم ميخواد تا ابديت همينطور برم و برگردم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

Airport

dar in lahze ma dar terminale 2 foroodgahe Dubai neshasteim va ba bagooshie khod dar hale lezat bordan az wireless 52Mbit/sec foroodgah mibashim!

بعدا نوشت: نمیدونم چرا فقط عنوان آپ شده بوده و نوشته ها قابل دیدن نبودن. به هر حال اون موقع فقط فینگیلیش ها رو نوشته بودم.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

موبایل نوشته

چون فعلا كامپيوتر ندارم به لطف ايرانسل دارم مينويسم! خدايا من دلم ميخواد يكی رو همين الان ماچ كنم، خدا جونم هيچی نميخوام، فقط يدونه Kiss ... بيشتر هم نه. چرا اذيت ميكنی؟!