‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آبان ۲۶، ۱۴۰۲

BAZINGA

 این هفته آلودگی هوا افتضاح بود. هر روز صبح که از خانه می‌زنم بیرون، کل آسمان یک جوری خاکستری است که انگار هوا حسابی ابری شده و هر آن ممکن است باران بگیرد، اما به جای باران، فقط کثافت است که پایین می‌آید.

نمی‌دانم چرا اینقدر زود به زود جمعه می‌شود. تازگی‌ها علاوه بر مشکل افسردگی عصر جمعه، مکافات صبح شنبه هم دارم. کل هفته را فقط به امید اینکه زودتر چهارشنبه شود، طی می‌کنم.

تقریبا از هفته پیش شروع کرده‌ام به دیدن دوباره بیگ بنگ تئوری. هیچ وقت از اپیسود اول ندیده بودمش و فقط جسته گریخته دنبالش کرده بودم، اما این بار گفتم عین آدم بشینم و از اول تماشا کنم. نصف بیشتر فصل ۳ را دیده‌ام و باید اعتراف کنم که خیلی باحال‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۴۰۰

to my left corner

 الان که اینجا پشت کامپیوتر نشسته‌ام، حالم حسابی گرفته است. خسته و درمانده شده‌ام. از آخر بهمن ماه ۱۳۹۹ که بالاخره پایان‌نامه کوفتی را دفاع کردم، بالاخره بعد از ۴ ماه توانستم با هر ضرب و زوری که شده ویرایش‌های تخمی خانم دکتر را انجام بدهم و فایل نهایی را برایش بفرستم.

فکر می‌کنید چه شد؟! باز دوباره به یک مشت چیزهای بی ارزش پیله کرده که باید این‌ها را هم اصلاح کنی و از این خزعبلات. واقعا درک نمی‌کنم مشکل اصلی‌اش با من چیه؟ به معنی کلمه خسته شدم از این پروسه تمام نشدنی.

امشب نشستیم و با هم فیلم Cruella را تماشا کردیم. چند وقتی هست که دارم سعی می‌کنم به خودم و خودش بیشتر زمان بدهم. سعی می‌کنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم. سعی می‌کنم سخت نگیرم و صبور باشم. سعی می‌کنم بیشتر شنونده باشم و کمتر حرف بزنم. سعی می‌کنم بیشتر نقاط روشن را ببینیم.. اما وقتی که اساس یک چیز از پایه درست نباشد هرقدر هم سعی کنی خوشبین باشی، امیدوار باشی و اینجور مزخرفات، آخرش گند ماجرا دوباره بالا می‌زند و همه چیز دوباره از اول شروع می‌شود. درست مثل یک بازی‌ای که auto save یا checkpoint ندارد و اگر در هر مرحله‌ای از بازی شکست خوردی، ریده می‌شود به همه تلاش و وقت و انرژی‌ای که صرف کردی و باز باید از اول شروع کنی.

تلویزیون تیتراژ پایانی فیلم را داشت نشان می‌داد که ناگهان متوجه شدم یکی از مراحل ساده بازی را باختم. اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی دوباره باختم!! و حالا دوباره همه چیز برگشت به نقطه ابتدایی و باید از اول شروع کنم. ولی راستش را بخواهید از این بازی دیگر خسته شده‌ام. ترجیح می‌دهم دیگر این بازی را بیخیال بشوم. حوصله اینکه از اول شروع کنم و مرحله‌ها را یکی یکی پیش بروم را ندارم. فکر کنم این بازی به درد من نمی‌خورد. انگار که استعداد خوبی برایش ندارم.

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۷

I've been searching for a trail to follow again

در این اوضاع و احوال درب و داغان مملکت، بیشتر از ۷۰ روز می‌شود که حقوق نگرفته‌ ام. کفگیرم آنقدر به ته دیگ ساییده شده که دارد تهش را سوراخ می‌کند.
و نمی‌دانم این چطور قانونی است که هرچقدر بی پول تر باشی، اتفاق‌های بیشتری پیش می‌آید که به شکل وحشتناکی به پول نیاز پیدا می‌کنی.
به هر شکلی که بشود تلاش می‌کنم تا روحیه‌ام را از دست ندهم.
اوضاع قند خونم خیلی تعریفی ندارد و هفته به هفته با یک شیب ملایم دارد بالا می‌رود. انگار که داروها هم هیچ هنری ندارند.

از اول هفته درگیر کتابی شدم که از اواسط آن متوجه شدم برایش سریال هم ساخته‌اند. کارم شده بود که همزمان هم بخوانم و هم ببینم. ماجرا هر چه به آخرهای داستان می‌رفت، میزان درامای آن هم بیشتر می‌شد و تا جایی پیش رفت که دو سه بار اشکم را در آورد!!
شاید خنده‌ دار باشد که آدم با درامای کتاب / فیلم / سریال، کارش به پیاز رنده کردن برسد، اما حس و حال درونی‌ام شبیه به زن حامله ای شده که هر اتفاقی می‌تواند منقلبش کند.

دیشب ساعت ۴ بود که قسمت آخر را دیدم. حالم خیلی گرفته بود. به یکی از دوستانم که در جریان ماجرا بود تکست دادم که بالاخره تمام شد. فوری جواب داد. فکر نمی‌کردم آن موقع صبح بیدار باشد. تقریبا ۱ ساعت درباره خیلی چیزها با هم گپ زدیم. بعدش هم این آهنگ را که در یکی از سکانس‌های مهم سریال بود برای خودم گذاشتم و رفتم لب پنجره و دو نخ دود کردم.

I had all and then most of you
Some and now none of you
Take me back to the night we met
I don't know what I'm supposed to do
Haunted by the ghost of you
Take me back to the night we met

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۶

724

دو سه هفته پیش بود که دلم خواست بشینم فیلم ببینم و رفتم سراغ دانکرک. چند ماه قبل دانلودش کرده بودم اما تا آن روز، دل و دماغش را نداشتم. معرکه بود. ساعت‌ها مغزم را درگیر کرده بود. موزیکش هم که جای خود دارد. بعد هوس کردم بشینم و از اول یکی یکی همه فیلم‌های نولان را دوباره ببینم. یکی دو روز پیش رسیدم به Interstellar و نمی‌دانم چرا مرا با خودش به هپروت برده است. موزیک متن فیلم توی مغزم روی تکرار افتاده است. مخصوصا این و این یکی که یک جورهایی احساس سمپاتی باهاشون دارم. یک تعلق خاطر غصه داری که حتی ممکن است باهاشون گریه‌ام بگیرد.

اوضاع احوال روحی‌ام مثل زن پریودی است که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه. احساس افسردگی ناجوری دارم. خسته شدم. از این در به آن در زدن خسته شدم. از اینکه مشکلاتم نه تنها کمتر، بلکه هر روز بیشتر هم می‌شوند کلافه شدم دیگر. هرچه بیشتر فکر می‌کنم و کمتر به نتیجه می‌رسم. پاک قاطی کرده‌ام دیگر.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

713

چند ماه پیش از طرف یک دوست معرکه هدیه‌ای به دستم رسید که دو تا کتاب هم شاملش می‌شد. روز سیزده به در، بعد از اینکه از شر آن ترجمه‌های کوفتی خلاص شدم برای اینکه دچار افسردگی روز تعطیل نشوم، رفتم سراغ "بچه رزمری" و روی تخت ولو شدم.
ماجرای خیلی گیرایی داشت. لااقل برای من که خیلی جذاب بود. فردا شبش که خانه آمدم فوری شام خوردم و رفتم بالا و تا نمی‌دانم ساعت چند بود که تمامش کردم.
توی مقدمه کتاب نوشته بود که در سال ۱۹۶۸ رومن پولانسکی فیلمی را به همین نام کارگردانی کرده است و یکی از بهترین فیلم‌های این ژانر محسوب می‌شود. برای همین دیروز گشتم و فیلمش را پیدا کردم و سر کار با اینکه نمی‌شود عین آدم فیلم تماشا کرد دیدمش. راستش را بخواهی به خوبی کتابش نبود اما باعث شد که تصویر بهتری از کتاب توی ذهنم بسازم.

دیشب هم از آن شب‌هایی بود که نمی‌توانستم بخوابم و مغزم خاموش نمی‌شد. یادم به آن یکی کتابی افتاد. ضخامتش زیاد نبود و از این مدل داستان‌هایی بود که آدم را دنبال خودش می‌کشد. تا به خودم آمدم ساعت از ۴ صبح هم گذشته بود. تمامش کردم. رفتم توی بالکن نشستم و یک نخ سیگار دود کردم. از شدت خستگی خوابم نمی‌برد. حواسم از بدهکاری و قسط و بدبختی‌هایم پرت شده بود اما باز هم نمی‌توانستم بخوابم. تقریبا تا وقتی که صدای آلارم گوشی بلند شد خواب و بیدار بودم. صبح به زحمت از تخت کنده شدم و دوش گرفتم و باز دوباره برگشتم به همین روال نکبت همیشگی.


از صبح تا حالا هم هیچ خبری نیست و من از استرس چک‌ و بدهی‌های عقب افتاده سکته می‌کنم.

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۳

بخت ِ پریشان ِ ما

دیروز عصر بود که برای خودم نشستم و یک فیلم گذاشتم و دیدمش. خوب بود. از این هایی که وقتی به تیتراژ آخر میرسد
ناخداگاه اشک آدم در می آید.
دلیلش از دو حالت خارج نیست: یا فیلم خوب بوده، یا حال آدم خوب نبوده!!

تمام که شد آهنگ پایانی اش را دانلود + کردم و لباس پوشیدم و هدفون به گوش رفتم سر کار. شب هم پیاده به خانه آمدم و باز هم فقط همان را گوش کردم.
موقع رفتن داشتم به این فکر میکردم که شب وقتی برگشتم خانه، برایش ایمیل بزنم و چند کلمه ای برایش بنویسم و آهنگ را هم برایش بفرستم تا "او" هم گوش کند. واقعا دلم خواسته بود که او هم گوش بدهد.

ولی چند لحظه بعد یادم آمد که چند ماه پیش برایم تکست زده بود که "خیلی خوشحال است که توانسته با من تمام کند. کار درستی کرده و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشود."

راستش را بخواهید دیگر به دنبال دلیل و چرا نمیگردم. دنبال کشف کردن منطقی که داشت نیستم. فقط رهایش کردم، همین. این بار واقعا رها کردم. دقیقا یک سال گذشت. بس است دیگر، چقدر باید منتظر باشم؟ چقدر باید امیدوار باشم؟ چقدر باید خودم را زجر بدهم؟
خسته شدم دیگر.. حتی به زانو در آمدم. تسلیم شدم..
فهمیدم که درک درستی از آنچه که در بین ما بود نداشت. بارها تلاش کردم تا واقعیت را (از دید خودم) نشانش دهم، بارها سعی کردم آن چیزهایی که لااقل به نظر خودم درست است را برایش توضیح دهم، میخواستم احساس امنیت کند، میخواستم برایش آرامش باشم.
نشد، راهش را پیدا نکردیم.
اما یک چیز را میتوانم شرط ببندم. اینکه زمان خیلی چیزها را برایش روشن خواهد کرد. یک روزی میرسد که  تمام اینها را خودش حس میکند.
با همه این حرفها، از ته دل آرزو میکنم که هیچ وقت به آن روز و آن حس نرسد. امیدوارم آنقدر دور شود که هیچ وقت یاد این لحظه ها نیوفتد.

It's just another night
And I'm staring at the moon
I saw a shooting star
And thought of you
I sang a lullaby
By the waterside and knew
If you were here,
I'd sing to you
You're on the other side
As the skyline splits in two
I'm miles away from seeing you
I can see the stars
From America
I wonder, do you see them, too?

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

I can hear your heart
On the radio beat
They're playing
​ "​Chasing Cars​"
And I thought of us
Back to the time
You were lying next to me
I looked too close and fell in love
So I took your hand
Back through London streets I knew
Everything led back to you
So can you see the stars?
Over Amsterdam
You're the song my heart is
Beating to

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

And, oooohh,
And, oooohh,
And, oooohh,
I can see the stars
From America

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۳

The Moment

actually, there is a word for that. it's LOVE. I'm in LOVE with her, ok?
if you're looking for the word that means caring about someone beyond all rationality and wanting them to have everything they want no matter how much it destroys you, it's LOVE..
and when you LOVE someone, you don't STOP.. ever

جمعه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۳

روز اول عید خود را چگونه گذراندید

اول تصمیم داشتم مثل این دو سه سال اخیر یک خلاصه ی ۱۲ خطی از سالی که گذشت بنویسم.
بعد دیدم که یازده خط را باید بنویسم کار.. و یک خط دیگر را بنوسیم برای تنها اتفاقی که در سال ۹۲ برایم افتاد.
که البته "حادثه" کلمه مناسبتری است و گفتن هم ندارد. فکر کنم از نوشته های قبلی ام مشخص باشد که دردم از چیست.

امروز صبح بابا و مامان و خواهر و مادر بزرگ رفتند شمال. من هم تا ۶ ام میروم سر کار و از ۷ ام بهشان ملحق میشوم.
امسال عید اصلا حال و هوای همیشه را نداشت. عین بقیه ی روزها بود. راستش را بخواهید هیچ اشتیاقی هم برای آمدنش نداشتم. فکر کنم همه ی اینها عوارض بالا رفتن سن باشد.

شاید بیشتر از یک سال بود که خرت و پرت های روی میزم روی هم تلنبار شده بودند. به همین منوال اگر ادامه میدادم یحتمل تا چند وقت دیگر بعضی از آن آت و اشغال ها فسیل شده بودند.
از بین همان فسیل ها " ۵۰۰ روز سامر " را پیدا کردم. خدا میداند که از ۳ سال پیش تا حالا زیر میز من چه میکرده و یادم است که چقدر دنبالش گشته بودم و پیدا نشده بود و بیخیال دیدنش شده بودم.

بعد از اینکه تمام شد بغضم ترکید. نه اینکه فکر کنی فیلم خیلی درام و تاثیر گذاری باشد ها.. نه.. ولی یک جورهایی حس کردم Tom خود من است. عاشق Summer بود ولی آبشان با هم توی یک جوی نمیرفت. درست عین من و "سین"
راحت شدم. الان حالم خیلی بهتر است.
خوبی اش این بود که کسی خانه نبود و با خیال راحت توانستم همه ی هق هق های تلنبار شده ی فسیل شده ی لعنتی این چند ماه را بریزم بیرون.

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

375

یکی به من بگه این سریال ویکتوریا کِی قراره تمام بشه؟!
تمام سریال های فارسی1 یه دور پخش شدن، یه دور دیگه بازپخش شدن، یه روز ِ تمام از اول پخش شدن... و این ویکتوریا تمام شدنی نیست!!!

جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

325 *

دیشب که از کلاس برگشتم خونه دیدم مامان اینا رفتن بیرون و نیستن. واسه خودم یه چیزایی از تو یخچال به عنوان شام پیدا کردم و اومدم نشستم پای تلویزیون. چهل پنجاه تایی بالا پایین کردم و چیز قابل دیدنی پیدا نکردم.
به خودم گفتم برم یه فیلم بیارم و ببینم.
از توی فیلم هایی که چند وقت پیش گرفته بودم و هنوز ندیده بودمشون Seven Pounds رو انداختم توی dvd player و لم دادم رو کاناپه.
دقیقا 2 ساعت بعد، و در آخرین سکانس های فیلم، وقتی که اشک های "اِمیلی" سرازیر بودن، در حالی که روی کاناپه زانوهام رو بغل کرده بودم اشک های منم راه افتادن. وقتی رفته بود روی تیتراژ دیگه رسما های-های گریه میکردم.
تنها فیلمی این شکلی اشکم رو در آورده بود Gladiator بود. هنوز هم وقتی میبینمش اشکم در میاد.
خلاصه اینکه کلی تخلیه ی روحی شدم.
توصیه میکنم Seven Pounds رو از دست ندین.

*: دعا کن به 325 م برسم!

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

155

خدا می‌دونه که تا حالا چند بار Fight Club رو دیده‌ام. امروز بعد ظهر دوباره دیدمش. پسر این فیلم فوق العاده ست.

این آهنگ با صدای Brad Pitt و دقیقا با همون دیالوگ‌های توی فیلم ساخته شده. گوش کن ببین چی میگه.


The Dust Brothers
This is Your Life

And you open the door, and you step inside
Where inside our hearts
Now imagine your pain as a white ball of healing light
That's right, your pain
The pain itself is a white ball of healing light
I don't think so

This is your life, good to the last drop
Doesn't get any better than this
This is your life and it's ending one minute at a time

This isn't a seminar, this isn't a weekend retreat
Where you are now you can't even imagine what the bottom will be like
Only after disaster can we be resurrected
It's only after you've lost everything that you're free to do anything
Nothing is static, everything is evolving, everything is falling apart

This is your life
Doesn't get any better than this
This is your life
And it and it's ending one minute at a time

You are NOT a beautiful and unique snowflake
You are the same decaying organic matter as everything else
We are all part of the same compost heap
We are the all singing, all dancing, crap of the world

You are NOT your bank account
You are NOT the clothes you wear
You are NOT the contents of your wallet
You are NOT your bowel cancer
You are NOT your grande latte
You are NOT the car you drive
You are NOT your fucking khaki's

You have to give up
You have to realize that someday you will Die
until you know that, you are useless

I say let me never be complete
I say may I never be content
I say deliver me from Swedish furniture
I say deliver me from clever arts
I say deliver me from clear skin and perfect teeth
I say you have to give up
I say evolve, and let the chips fall where they may

This is your life
Doesn't get any better than this
This is your life
and it and it's ending one minute at a time

You have to give up
I want you to hit me as hard as you can

Welcome to Fight Club
if this is your first night, you have to Fight

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

S10 D5



پارسال تقریبا همین موقع ها بود که من و شهریار و مهیار تصمیم گرفتیم تا برای خودمون پکیجی بسازیم که یه سریال 10 ساله رو توی 59 تا dvd گذاشته بودن. و باید بگم یه چیزی ساختیم شبیه پک واقعیش. همه کاور ها و جعبه ها رو گرفتیم.


از اون روز به بعد تقریبا کار هر روز من و مامانم این بود که آخر شب بشینیم و یک ساعت و خورده ای زندگی 6 نفر از دوست داشتنی ترین آدم های دنیا رو ببینیم.


امروز بعد از 1 سال آخرین قسمتش رو دیدیم. آره... تمام شد. و همین الان هم که پشت کامپیوتر نشسته م حس میکنم یه چیزی کم دارم... یه چیزی گم شده... حس میکنم یه قسمتی از وجود خودم هم با اون 6 نفر تمام شد. نمیدونم چرا نمیتونم درست احساسم رو بنویسم.


شاید به نظرت خنده دار باشه اما در این مدت من با این 6 نفر زندگی کردم. باهاشون خوشحال شدم، ناراحت شدم، خندیدم و حتی بغض کردم. من هم باهاشون بودم.


تا حالا برام پیش نیومده بود که با تمام شدن یه سریال یا فیلم و یا حتی یه کتاب ناراحت بشم و پیش خودم بگم که چرا تمام شد، ولی امروز این سوال رو از خودم پرسیدم. واقعا چرا تمام شد؟


باور کن همین الان دلم واسه هر 6 نفرشون تنگ شده. دلم واسه رفاقت، صداقت، سادگی، و در نهایت زندگی شون تنگ میشه. این 6 نفر بد جوری جای خودشون رو توی دل آدم باز میکنن، جوری که نمیتونی بگی کدوم شون رو بیشتر دوست داری.


دلم میخواست سریال رو تکه تکه و در همون 10 سالی که از سال 94 تا 2004 پخش شد ببینم. وقتی که اون قسمت های قدیمی تر ش رو دوباره ببینی از روی چهره ها متوجه گذشت این 10 سال میشی. حتی ممکنه مثه من خیال کنی که زمان واسه خودت هم 10 سال گذشته!


در آخرین سکانس وقتی همه شون کلید ِ خونه مونیکا رو گذاشتن روی میز و رفتن منم دلم میخواست کلیدم رو بذارم روی میز. منم واسه آخرین بار میخواستم باهاشون برم "کافی هاوس" . همون Central Perk


وقتی دوربین یک دور همه جای اون آپارتمان خالی رو نشون داد یهو دلم گرفت. به نظرم فقط اون 6 نفر نبودن که یه عالمه خاطره از گوشه و کنارش داشتن بلکه میلیون ها بیننده هم خاطره ها از اون آپارتمان دارن.


قول میدم که فردا شب ناخوداگاه میام تا دیسک بعدی رو ببینم. نمیدونم تا کی میتونم صبر کنم اما قول میدم به زودی از اول شروع میکنم.


نمیدونم از کجا خوندم یا شنیدم که یه نفر از قول يه آمريکايی گفته بود: "روزی میرسد که بچه ‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد ، آن روز برایشان F.R.I.E.N.D.S را میگذارم تا تماشا کنند"

راست میگن که آدم ها دو دسته اند:

آنهایی که این شش نفر را می شناسند و آنهایی که نمی شناسند

این هم Demo ی شروع FRIENDS که حدس میزنم همه حداقل یکبار هم که شده به گوششون خورده. من که وقتی گوشش میکنم انگار میخوام بال در بیارم.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

و باز هم می بینیم

امروز واسه اینکه در این erteHolly days یه ذره تفریحات کرده باشم حدود ساعت ۱۲ بود که تصمیم گرفتم بشینم و یه فیلم از عمو دیوید لینچ به اسم Mulholland Drive (جاده مالهالند) ببینم.

وقتی فیلم شروع شد فهمیدم همون زمان که تازه روی پرده بوده هم ۱ بار فیلم رو دیده م اما چون ۷-۶ سال پیش شعور سینمایی زیادی نداشتم حوصله نکرده بودم که تا آخرش رو ببینم، گرچه اگه هم دیده بودم زیاد فرقی نمیکرد.

حدود ۲ و نیم بود که فیلم تمام شد و من مات و مبهوت جلوی تلویزیون خشک شده بودم... روی dvd یدونه نقد و بررسی راجع به فیلم بود که در درک ماجرا خیلی کمک کرد. بعد از اینکه خوندمش یه سری هم به ویکی پدیا زدم و هرچی درباره ش نوشته بود رو خوندم و تازه یه چیزایی گرفتم که جریان از چه قراره... و اینگونه بود که ساعت ۴ بعد از ظهر به مدت ۲ ساعت و ۲۶ دقیقه ی دیگه یه بار دیگه نشستم و فیلم رو دیدم.
و هنوز هم فکر میکنم باز هم باید این فیلم رو از اول و با دقت بیشتری دید...

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

هویجوری

امروز روز نسبتا خوبی بود. صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم که یه دستی به سر و گوش اتاق کاملا شلوغ و پلوغم بکشم. با کمد لباس شروع کردم. خدا میدونه که اون تو چه خبر بود. کلی بازیافت کردم. یه عالمه تی شرت گذاشتم کنار، تا جمعه که ممد آقا میاد بهش بدم.
بعد از ظهر رفتم سراغ اون DVD هایی که توی نوبت گذاشته م تا سر فرصت بشینم و ببینم.
Mr. Brooks با بازی کوین کاستنر و دمی مور. معرکه بود این فیلم. تعریف نمیکنم جریان رو تا خودتون برید و ببینید. واسه امروز یه ذره سر حالم کرد.
امروز تا دلت بخواد کتاب خوندم. چشمام دیگه چپ شدن.

ساعت ۸ قرار بود که با آرش بریم تنیس اما بجای ساعت ۸ جناب آرش خان ۱۰:۳۰ تشریف آوردن. ضد حال شدیدی نبود چون حدسش رو میزدم. بعدش هم یه مهمون برامون اومد. اصلا حوصله ش رو نداشتم. کلی از DVD هام رو هم با خودش برد. از این کارش اصلا خوشم نیومد.

از این شبکه های لس آنجلس ی خیلی لجم گرفته. شبکه های داخلی رو که باید فاکتور بگیری، ۳۶۵ روز سال همینه، اما اون شبکه ها که تمام ۲۴ ساعت شبانه روز دارن تبلیغ شرت و سوتین و روغن موتور و داروی افزایش قد و افزایش سایز سینه و ... میکنن، یهو واسه این شهادت تخمی میزنن اون کانال و لباس مشکی میپوشن و موزیک پخش نمیکنن و کلا مؤمن میشن. بعضی ها که کلا تعطیل میکنن. که چی آخه؟ حرف حسابتون چیه؟ چرا ما ایرانی ها اینقدر راحت رنگ عوض میکنیم؟ این عزاداری چه سودی براتون داره؟ تو رو خدا این حرف رو نزنین که "ما اعتقاد داریم"

من که در روز هیچ کدومشون رو ۱۰ دقیقه هم نگا نمیکنم اما از این فیلم بازی کردن لجم میگیره. مخصوصا این مرتیکه شبخیز.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

کپک زدگی

بابا چرا هیشکی بوی گند حوصله ی منو که داره حالم رو به هم میزنه نمیفهمه؟! حالت تهوع دارم. باورت میشه که گیر افتادم؟ خسته م ... میخوام نق بزنم. چرا هیچ کار مفیدی نیست من انجام بدم؟
من موندم ملت چیکار میکنن که من نمیتونم؟! چطوری وقت میگذرونن؟! چرا همه فقط حرف میزنن؟!
باور میکنی امروز به کی که التماس نکردم که بیا منو ببر بیرون یه ذره دلم وا بشه... اما هیچکس جواب + نداد.
خسته شدم. دلم از این زمانی که داره توی جوی آب میره من همینجوری دارم نگاش میکنم میسوزه.
دارم کم میارم. من تنوع میخوام.

بعد از ظهر mbc2 فیلم Cold Mountain گذاشته بود. واسه دفعه N ام دیدمش. چقدر فیلم قشنگیه. Jude Law رو خیلی دوسش دارم. اون سال نیکول کیدمن نامزد اسکار واسه نقش اول زن شد اما نبرد (یادم نیست کی برنده شد) اما رنه زلوگر جایزه اسکار هنرپیشه زن نقش مکمل رو بخاطر بازی توی همین فیلم برد.

امروز زد به سرم که به Blogger مهاجرت کنم. رفتم یه بلاگ هم اونجا ساختم. آرشیو ۲ ماه رو هم منتقل کردم اما بعد دوباره پاکش کردم. اینجا رو بیشتر دوست داشتم. البته اونجا رو هم خوشم اومد ازش اما باز هم همین بلاگفا یه چیز دیگه س.

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

83

دیشب خیلی دلم میخواست تا بشینم Oscar 2008 رو ببینم اما خواب غلبه کرد... و امروز که نتیجه ها رو دیدم خوشحال شدم که بیدار نموندم! ، آخه هیچ کدوم از اون کسانی رو که دوست داشتم برنده نشدن و اونایی که برنده شدن رو دوست نداشتم!!!

بگذریم. امروز ظهر نشستم و فیلم ATONEMENT رو دیدم. عجب فیلم قشنگی بود. بعدن سر فرصت میخوام یه بار دیگه ببینمش. اگه اشتباه نکرده باشم نامزد ۳ تا اسکار بود که هیچ کدوم رو نبرد.

بعد از ظهر حدود ۷ بود که با دخترها (میترا و شیوا) رفتم واسه خرید. البته من فقط تماشاچی بودم. آخ که چقدر سخت خرید میکنن این خانم ها و جالب اینکه آخر شب هم دست خالی برمیگردن. خرید کردن من بیشتر از ۱ ساعت طول نمیکشه. از اولین چیزی که خوشم بیاد همون موقع میخرمش اما این دخترا...
الان که اومدم خونه دیگه پخش تکرار اسکار از کانال Dubai One داره تمام میشه. نمیدونین کی و کجا دوباره تکرارش رو میذاره؟

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

خوابمان می آید

امروز ساعت ۸:۳۰ با امواج فراصوت مامانم از خواب بیدار شدم. هنوز ۴ ساعت نشده بود که خوابم برده بود. خداوند شیطان را از گیرهای این بشر مصون بدارد!!!
هر ۲ تا پای مبارک را در ۱ کفش کرده بودند و کوتاه هم نمیامدند، بابا... جون هرکی دوس داری بذار ۱ ساعت دیگه بخوابم.
حدودا ۱۲:۳۰ خونه بودم. از این خوشحالم که هیچ کدوم از کارایی که میخواست انجام بشه، ردیف نشدن. باشد که دیگر ما را مورد آزار قرار ندهند!
مثه سگ خوابم میومد اما دیگه نمیشد.
دیشب افشین چند دقیقه ای اومد پیشم واسه خداحافظی. امروز ساعت ۳ رفت آموزشی. مرزن آباد. فکر کنم نیروی انتظامی افتاده. حقشه مرتیکه کله خر. بره شاید آدم بشه.
بگذریم... دیشب بعد از اینکه آقا خرسه رفتش چون خیلی حوصله م سریده بود پیاده زدم بیرون تا یه ذره قدم بزنم. همیشه این جور موقع ها سر از مغازه نصیری در میارم و باید چندتا فیلم بگیرم تا دلم خنک بشه.

دیشب فیلم جدید Will Smith به اسم رو گرفتم.
I
AM
LEGEND

امروز ظهر دیدم که الان وقت فیلم دیدنه. ماجرای داستان شبیه سری ۳ گانه Resident Evil بود اما به نظرم این فیلم خوش ساخت، ارزش دیدن رو داشت. ماجرا از این قراره که در سال 2009 دانشمندان یه واکسن برای سرطان میسازن اما کمی بعد این واکسن تبدیل به یه ویروسی میشه که انسان ها رو به یه موجودات خونخوار تبدیل میکنه و حالا بعد از ۳ سال یعنی در سال 2012 در شهر نیویورک فقط ۱ نفر (که همون ویل اسمیث باشه) زنده مونده... اگه از این سبک فیلم ها خوشتون میاد حتما ببینیدش.

بعد از فیلم رفتم و تا ساعت ۵ تخت خوابیدم. بعدش هم یه دوش گرفتم و فوری رفتم واسه کلاس.
امشب ساعت ۲:۳۰ قراره مراسم اسکار 2008 از کانال Dubai One پخش بشه. سعی میکنم که ببینمش ولی مطمئن نیستم چون به شدت خوابم میاد.

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

روزمره گی

راستش امروز هم حرف و حدیث خاصی واسه گفتن ندارم اما فقط میام که باشم!
امروز صبح از ساعت ۹ تا حدود ۱۲ رفته بودم مراسم مامان محمدرضا. ساکت بودنش آدم رو بیشتر ناراحت میکرد.
بگذریم... امروز خیلی بی هدف پشت کامپیوتر بودم. حوصله م سریده!
حدود ساعت ۸ بود که با مامانم دوتایی (و بدون غرغرهای خواهرم) نشستیم و فیلم "پرسپولیس" رو دیدیم. یه انیمیشن ساده و بینهایت با معنا و مفهوم. به نظر من که فوق العاده بود. یه جورایی حرف دل همه رو میزنه، از هر سن و جنس و مسلکی که باشی.
توصیه میکنم هر طور شده گیرش بیارید و ببینید.
واسه امشب هم یه آهنگ مامانی از Ronan Keating براتون گذاشتم. در ضمن اون صدای 3D رو هم گوش نکردین. قول میدم براتون جالب باشه. (البته ۵ تا دانلود داشته اما هیچ کس چیزی نگفته بود که چطوره. راستش واسه خود من خیلی جالب بود اما اگه خوشتون نیومد دیگه بذارید به حساب بی سلیقگی من)

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

عنوان ندارد

امروز حوصله ام سر رفته در حد تیم ملی...
نمیدونم چرا، اما من همیشه با روزهای تعطیل مشکل دارم. دست خودم نیست اما احساس خفگی بهم دست میده
دلم واسه یه نفر تنگ شده اما نمیدونم کیه اون عوضی! میدونی... دلم میخواد که دلم واسه یه نفر تنگ بشه اما هیشکی نیست!
آدم عجیبی دارم میشم... دارم دگردیسی میکنم...
از دست این spam ها دارم روانی میشم... اسپم های ای میل رو نمیگم. اسپم های افکارم رو میگم. یه لحظه که غافل میشی حمله میکنن. جالب اینه که اصلا نمیفهمم چی میگن و چی هستن.
باورت نمیشه اما تا الان ۱۰۰۰ تا جمله نوشته ام و بعد پاکش کردم.
دلم میخواد حرف بزنم... دلم میخواد با یکی درد و دل کنم اما نمیدونم چی میخوام بگم! (الان داری پیش خودت میگی یارو زده به سرش)
دلم میخواد خودم رو خالی کنم... از همه چیز... اما نمیشه... راهش رو بلد نیسم
میخوام اعتراف کنم اما نمیدونم به چی!
امروز بعد از چند ماه یه دستی به سر و وضع اتاقم کشیدم. البته به اصرار بعضی ها (میدونین که). واقعا شرم آور بود. از خودم هم خجالت کشیدم. الان هم زیاد تعریفی نداره ها اما خیلی بهتر شد. روی میزم یه جزوه پیدا کردم که ماله ۳ ترم پیش بود!!! میفهمی یعنی چی؟
چرا من اینجوری شدم؟ تا ۴-۳ سال پیش توی خونه اسوه ی نظم و انضباط بودم اما حالا...
بعد از ظهر نشستم فیلم Sleepers رو دیدم. محشره این فیلم. اگه ندیدید امتحانش ضرر نداره
حوصله درس خوندن هم ندارم. ۱ ماه دیگه میان ترم پی دارم اما نگاهش هم نکردم
نمیدونم...
فردا صبح زود باید برم دانشگاه. یعنی همین امروز صبح باید برم! نهایتا ۵ ساعت فرصت خواب داشته باشم.

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

فریاد مورچه ها

سلام به همه وب گرد ها

حال و احوال دوستای خوب من چطوره؟

خیلی دلم میخواست میتونستم هر روز آپ کنم اما حیف که چند وقته که سرم بدجور شلوغه

دیگه چه خبرا؟

امروز بعد از ظهر حدود ۲.۵ میخواستم بیام بشینم و یه آپ اساسی بزنم اما نگذاشتن! آقای نجار نمود منو از بس که تلفن زد... آخرش تسلیم شدم و رفتم سر ساختمان

ساعت ۵ بود که برگشتم و مثه جسد بدون اینکه لباس عوض کنم افتادم روی تختم... چشمام رو که باز کردم ۷.۵ بود!

خلاصه اینکه با این حرکت خیلی حال کردیم.

چند روز پیش از مستر نصیری یه فیلم جدید از مخملباف گرفتم به اسم "فریاد مورچه ها"

اصولا از فیلم های مخملباف چیزی سر در نمیارم اما این دفعه یه دلیل عجیب واسه دیدن این فیلم داشتم!

به احتمال زیاد "لونا شاد" رو که توی صدای آمریکا مجری برنامه "شباهنگ" هست رو میشناسین، آره؟

طبق معمول وقتی به نصیری گفتم فیلم جدید چی اومده گفت یه فیلم از مخملباف که لونا شاد توش بازی کرده. منم بی معطلی گفتم بده DVDش رو

مسخره نکنین که فیلم رو بخاطر لونا شاد گرفتم. آخه هم برام جالب بود و هم عجیب که مجری صدای آمریکا فیلم هم بازی کرده جدیدا

بگذریم. از خواب که بیدار شدم نشستم پای tv و ۱ ساعت و نیم فیلم رو دیدم... فلسفه جالبی داشت... نه میتونم قبولش کنم و نه میتونم ردش کنم. مخملبافه دیگه... مغزت رو میپیچونه

تا قبل از اینکه فیلم رو ببینم یه تصور دیگه ای از شخصیت "لونا" داشتم اما الان دیگه به کلی عوض شد. مثلا توی یکی از سکانس ها توی یه رودخونه ای میره که اگه دنیا رو هم به من بدن عمرا دستم رو توی آب نمیکنم چه برسه به اینکه بخوام کاملا زیر آب فرو برم!!! این رو هم بگم که لوکیشن فیلم هندوستان هستش.

خلاصه اینکه خیلی جالب بود. الان هم صدای لونا رو از پایین دارم میشنوم که داره برنامه اجرا میکنه.

در ضمن. الان هم آهنگ Complicated از آوریل رو به درخواست شیما خانم گذاشتم.

از همین جا هم به تارا سلام میرسونم و میگم که هنوز لینک اکتیو و به درد بخور برای Anathema پیدا نکردم اما قول میدم تا ۲ روز دیگه حتما با دست پر برگردم.

فردا از صبح باید برم دانشگاه. اصلا حالش رو ندارم.