‏نمایش پست‌ها با برچسب گه گیجه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گه گیجه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

The hardest part is the night

 روزها سعی می‌کنم اونقدر خودم را مشغول کار نگه دارم که فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای نداشته باشم. همه تلاش خودم را می‌کنم تا ظاهرم را حفظ کنم و کسی آنچنان متوجه ویرانی درونم نشه.

ولی شب‌ها سخت‌ترین قسمت ماجراست. هیچ جوره نمی‌تونم توضیح بدم که چی بهم می‌گذره.

کاش زودتر بگذره تا شاید کمی دردش کمتر بشه.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

Back to Friends

اولین بار آرمینا را ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ دیدم و سه چهار ماه بعدتر حس کردم که واقعا این دختر را دوست دارم. در طول این مدت هر اتفاقی که فکرش را بکنی افتاد. جنگ ۱۲ روزه، بعد اعتصاب‌های سراسری، کشتار دی ماه، دوباره جنگ و بقیه داستانی که همه مون ازش خبر داریم.

با همه این مشکلات، حضور این دختر در زندگی‌ام تنها دلیل سرپا موندن من بود. توی دلم و از اعماق وجودم خوشحال بودم که آرمینا را کنار خودم دارم. تقریبا از اوایل فروردین حس کرده بودم که مثل همیشه نیست. شروع کردیم به حرف زدن و آروم‌آروم شروع کرد به گفتن این که دیگه نمی‌تونه به رابطه‌مون ادامه بده. چند بار نشستیم و با هم حرف زدیم تا بتونیم راه حل پیدا کنیم. گفتیم بریم پیش مشاور. نوبت گرفتیم. حرف زدیم.. اما تصمیم خودش را گرفته بود. تبدیل شدیم به دوست معمولی.

شوک بودم. حالمون خوب نبود. جلوی مرکز مشاوره بهش گفتم بیا همین الان بریم خونه و وسیله‌هات را بردار، چون شب که بعد از کار بیام خونه و چشمم به چیز میزهات بخوره، بدون شک از غصه و دلتنگی دق می‌کنم.

رسیدم به ماشین، استارت نمی‌خورد، باتری خوابیده بود. زنگ زدم به آرمینا و گفتم ماشین روشن نمی‌شه، فلان جا پارک کردم و لطفا بیا دنبالم. با هم اومدیم خونه. تا وارد شدیم زدیم زیر گریه. همدیگه را بغل کردیم و تا تونستیم زار زدیم.

همه چی را جمع کرد. با چشم گریون رفتم پایین تا ماشینش. بوس.. بغل.. و خدافس..

اصلا حالم خوب نیست. الان که اومدم خونه تازه حجم واقعی جای خالی آرمینا رو حس کردم.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

آیا واقعا به شرایط نرمال برمی‌گردیم؟

 جمعه شب احسان زنگ زد و گفت بیا از فردا بریم سر کار،‌ فقط واسه اینکه سعی کنیم تا شاید به روتین عادی برگردیم.

گفتم خیلی موافقم، چون من یکی که دارم روانی میشم.

توی این ۲ روز که خبر خاصی نبوده و بعید می‌دونم به این زودی اتفاق خاصی بیوفته، اما مهم اینه که دست کم داریم تلاش خودمون را می‌کنیم.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

چرا تمام نمی‌شید؟

حالا وسط این هیری ویری این چه ویروسی کوفتی‌ای بود که از علی گرفتم را نمی‌دونم. فکر کنم یک‌شنبه یا دوشنبه بود که با ماسک اومده بود کانتر و همون موقع این ویروس تخمی را حواله من کرد. الان سه روز میشه که افتاده‌ام توی خونه. روز اول رفتم اورژانس و یدونه سرم با ۳ تا آمپول زدم و بقیه‌اش را هم توی تخت افقی بودم و پشت سر هم shameless تماشا کردم. کلا آمار شب و روز و ساعت‌ها را قاطی پاتی کرده‌ام. تقریبا هر روز، یکی دو بار جنگنده‌ها از بالای سرمون رد میشن و یک جاهایی را می‌زنن و می‌رن. روز بعدش هم توی اخبار اعلام می‌کنن فلانی و فلانی در حمله دیشب کشته شدن.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

واقعا سگ برینه توی دهن آقای رجیستر تلفن همراه

 فردا با پنج شش تا از دوست‌هایم داریم می‌رویم سفر. بعد از حدود ۳ سال دارم از این شهر تخمی می‌زنم بیرون. سیم کارت را گذاشتم توی یک گوشی زپرتی و دادمش به علی مظاهری، تا در طول یک هفته آینده، جواب تلفن و تکست و کسشرهای ملت را بدهد.

اوضاع قاراشمیش رجیستر گوشی، اعصاب و روان همه را ریخته به هم. هر روز یک بامبول جدید داریم و باید به هفت زبان مختلف حالی ملت کنیم که چرا هنوز گوشی‌هایشان را نتوانسته‌ایم ثبت کنیم. خدا را شکر که سایت گمرک هم همیشه خدا قطع است و اگر گوشی یک بنده خدایی ثبت شده باشد، امکان پرداخت نیست!!

مردها معمولا هر چهار پنج روز یکبار تماس می‌گیرند و پیگیر وضعیت رجیستر گوشی‌شان می‌شوند. مکالمه ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و خیلی ایزی خدافس / خدافس. اما خانم‌ها روزی دو سه بار تماس می‌گیرند و هر بار باید چهار پنج دقیقه برایشان کل فرآیند کیری رجیستر را از ابتدا توضیح بدهم و تاکید کنم که قرار نیست پول تردد و ثبت را بالا بکشیم. ولی از همه خطرناک‌تر آن خانم‌هایی هستند که مغز شوهر / دوست پسر / پدر / برادر و هر بدبخت دیگری که دم دستشان هست را رنده کرده‌اند که به صورت تلفنی و یا حضوری برایمان هارت و پورت کنند که چرا آیفون فاکینگ ۱۷ پرومکس جنده خانم رجیستر نشده هنوز.

حدس می‌زنم شما هم متوجه شده باشید که بنده نیز اعصاب و روان درست و درمانی ندارم.

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۴۰۴

شبی که روح از بدنم خارج شد

 چند شب پیش حوالی ساعت ۴ صبح بود که از خواب بیدار شدم و چشم بسته رفتم سمت یخچال و تا جایی که می‌توانستم آب خوردم. از روی رضایت نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه خواب از سرم نپرد، یک چشمی برگشتم به اتاق خواب.

توی حال خودم بودم و داشتم می‌رفتم که دوباره تخت را بغل کنم که یک دفعه برق از سرم پرید..

توی تاریکی دیدم که یک نفر، درست در شکل و شمایل خودم توی چهارچوب در، رو به روی من ایستاده. خشکم زد. تقریبا ۴-۳ ثانیه طول کشید تا متوجه شدم این چیزی که می‌بینم سایه خودم روی دیوار است.

نفسم بند آمده بود. قلبم مثل کون مرغ می‌زد. توی رگ‌های بدنم به جای خون آدرنالین بود. در آستانه سکته بودم. کامل خواب از سرم پرید و تا وقتی که آلارم گوشی زنگ زد، بیدار بودم.

دیشب این عکس را خودم بازسازی کردم. نور از بیرون به داخل اتاق می‌تابید. سایه خودم افتاده بود روی دیوار و آن قسمت روشن‌تر را فکر کرده بودم که چهارچوب در است. خلاصه اینکه خیلی صحنه وحشتناکی بود.

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۴

این پول کثیف

 برای همه واضح و مبرهن است که اوضاع مملکت از هر نظر قاراشمیش و غیر قابل توصیف شده و اولین نشانه‌اش، نکبت اقتصادی‌ای است که در آن در حال دست و پا زدن هستیم و برای همین دارم می‌نویسم که بعدها یادم بماند که از چه شرایطی جان به در بردیم.

خیلی خلاصه بخواهم بگویم، بی پولی دارد خرخره‌ام را می‌جود. خبر مرگم ۴۲ سالم شده و هنوز دست به تخم هستم. از ابتدای امسال تا الان که آخر مرداد شده، موجودی کارتم در بهترین حالت تا ۲۰ هر ماه دوام دارد و تا ۳۰ام باید فوتوسنتز کنم. بدبختی ماجرا این است که همه‌اش برای وام و قسط و چیزهای چرت و پرت می‌رود. دارم درجا می‌زنم و دستم به هیچ جا بند نیست و این خیلی بد است.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۴

از آسمان کیف می‌بارد

 راستش را بخواهید حرف خاصی برای گفتن ندارم. هوا مثل جهنم گرم شده، روزی ۲ ساعت برق نداریم و در نتیجه آب هم قطع می‌شود. وضعیت اقتصادی درب و داغان است. کار و کاسبی تعریف ندارد و چک‌های مشتری‌ها معمولا در حال برگشت خوردن هستند و در نتیجه بدهی‌های ما با عمده فروش‌ها بیشتر می‌شود.

با توجه به پاراگراف بالا، خودتان بقیه اوضاع را نتیجه‌گیری کنید.

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۴۰۳

what a mess

 وضعیت «عجیب گیری کردیم» به «قاراش میش» تبدیل شد و یک جوری پیچیده شده که راستش را بخواهید، خودم هم هیچ توضیحی دقیقی برایش ندارم.. و البته که به نظر خودم راه برگشتی هم نیست و باید تا آخرش را بروم و ببینم چه می‌شود.

ممکن است به بگایی ختم شود، اما ته دلم می‌خواهم ریسک کنم و ته داستان را ببینم.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۴۰۳

فاک یو بِچ

 در یک وضعیت «عجیب گیری کردیم» بدی قرار گرفته‌ام. یک ماه بیشتر است که دائم دارم یک مشت حرف‌های توی کون نرو می‌شنوم و تا جای ممکن سعی کرده‌ام که خودم را به گاو بودن بزنم و چیزی به روی خودم نیاورم و طوری رفتار کنم که انگار چیزی نمی‌دانم و انگار که نه انگار.

دیشب اما صبر طرف مقابل ظاهرا تمام شد و یک نفر دیگر را فرستاد که مثلا با من حرف بزند. کوتاه نیامدم و هر چیزی را که باید می‌دانستند را گفتم. طوری گفتم که آن شخص واسطه هم متوجه شد که چقدر درخواست و منطق آن دوست بزرگوار توی کون نرو است!!

حالا امروز قرار است که خود شخص بزرگوار بیاید و حرف‌هایش را مستقیم به خودم بگوید. به بقیه قول داده‌ام که هرچه گفت، من از کوره در نروم. به خودم قول دادم اگر داشت روی اعصابم راه می‌رفت، فقط محل را ترک کنم.

سخت ترین کار بعد از معدنچی بودن، حرف زدن منطقی با یک آدم بی شعور است که از یک جایی به بعد، فقط به شعور خودت توهین کرده‌ای.

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۳

insomnia

فکر می‌کنم توی این یکی دو ماه گذشته مشکل خواب پیدا کرده‌ام. حتی اگر از خستگی در حال افقی شدن هم باشم، باز هم نمی‌توانم قبل از ۵ و ۶ صبح به سمت تخت خواب بروم. اگر بچه‌ها اینجا نباشند، عین مرغ سر کنده دور خودم راه می‌روم و به چیزهای مزخرف فکر می‌کنم. در بهترین حالت روی کاناپه جلو پنجره لم می‌دهم و به آسمان خیره می‌شوم و توی سرم با خودم اینقدر حرف می‌زنم تا هوا کامل روشن شود. از آن طرف کل روز را دلم می‌خواهد فقط بخوابم. به جان کندن می‌روم سر کار و هر آن ممکن است که بروم به احسان بگویم که دیگر نمی‌خواهم کار کنم. دلم می‌خواهد فقط بشینم گوشه خانه و برای خودم وقت تلف کنم. دلم هیچ کاری نکردن می‌خواهد.


از شانس تخمی من، مسعود هم برای خودش ‌پدیده عجیبی شده و شاید در آینده بیشتر درباره‌اش بنویسم. از اینکه حدس می‌زنم هرچه حال خراب در زندگی‌ام دارم، تقصیر مسعود است و می‌خواهم همه شان را روی سر مسعود خالی کنم. از اینکه وقتی می‌بینم از روی عمد و با هر ابزاری می‌خواهد اعصاب و روان شیوا و مامان را تخریب کند عصبی می‌شوم. البته شیوا از پس خودش بر می‌آید و در لحظه حقش را می‌گذارد کف دستش، اما وقتی تا سر حد مرگ مامان را ناراحت می‌کند، فشار خونش را بالا می‌برد و اشکش را در می‌آورد، توی سرم با خودم مرور می‌کنم که ای کاش می‌توانستم با چوب بیس بال چنان به جانش بی‌افتم که فقط عزائیل بتواند نجاتش دهد!!


به گمانم که افسردگی‌ام می‌خواهد دوباره از آن پایین مایین‌ها سر و کله‌اش را بیرون بیاورد و خارمادر همین باقیمانده زندگی‌ام را به گند بکشد. توی بیست و چهار پنج سالگی تجربه‌اش کردم (که به تشخیص دکترم آن هم زیر سر مسعود بود!!) و دست کم دو سال طول کشید تا دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم. فقط خودم می‌دانم که این بار اگر بیاید، آمدنش با خودش است و رفتنش با خدا..


چند ماه پیش تراپیستم گفت الان تقریبا دو سال و خرده‌ای هست که هر ده روز یکبار جلسه مشاوره داری و می‌خواهم بدانم که چرا دوست دختر نمی‌گیری؟ من فکر می‌کنم وقت آن رسیده که با یک نفر آشنا شوی و از این حال و هوا بیرون بیایی.

گفتم دلم می‌خواهد اما اعتماد به نفس ندارم.

گفت سخت نگیر و مقاومت نکن.

زد و با یکی از خودم کسخل‌تر آشنا شدم.. بعدش هم در اولین فرصت فوری زدم به چاک!!


امشب زودتر از وقت جلسه رزرو شده‌ام به دکترم پیام دادم که حالم زیاد خوش نیست و باید حرف بزنیم.

هر چیزی که توی سرم بود را گفتم. گریه کردم حتی.. از مسعود.. از اینکه همه امیدم را کم کم دارم از دست می‌دهم.. از اینکه خسته شدم از بس که سعی کردم خودم را قوی نشان بدهم.. از خیلی چیزها.. از اینکه به شدت حس دلتنگی دارم، برای خودم بیشتر.. از اینکه دلم می‌خواهد دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.. از اینکه دلم لک زده برای یک بغل ساده..

گفت باید تلاش کنم که تنها نباشم.. فکرهای احمقانه نکنم.. باید سرم را به هر چیزی که شد گرم کنم.. حواسم پرت باشد به روزمره‌های خوب زندگی..

دست آخر هم جلوی دوربین لبخند زدم و توی دلم گفتم فقط حرف‌های دلگرم کننده تخمی، و خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردم.


هفت هشت ده روزی هست که کامپیوترم را آورده‌ام دفتر و البته که هیچ کار خاصی هنوز باهاش انجام نمی‌دهم و الان ساعت پنج و نیم صبح است و دارم اینها را توی گوشی می‌نویستم و بعد به ایمیل مخفی بلاگر می‌فرستم تا توی وبلاگ کوفتی‌ام پست شود و یادم بماند که چه روزهایی را از سر گذراندم.

شنبه، مهر ۱۵، ۱۴۰۲

waiting for 5

 با اینکه دیشب نسبتا خوب خوابیدم، اما از وقتی که آلارم گوشی صدایش در آمد، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، در حال تسلیم جان به جان آفرین هستم. امروز فقط پشت مانیتور مخفی بودم و سعی کردم با هر مکافاتی که شده، کارهای ساده‌تر را انجام بدهم.

حالا که ساعت از ۴ و نیم رد شده، دیگر دل توی دلم نیست که ساعت ۵ بشود و فلنگ را ببندم به سمت خانه. احتمالا پیاده و هدفون به گوش برگردم و دوباره تا صبح بی‌خواب باشم و همین چرخه کوفتی را تا آخر هفته ادامه دهم!!

نمی‌دانم این چه مکافاتی است که با وجود خستگی، شب‌ها نمی‌توانم بخوابم و در طول روز باید زمین و زمان را گاز بگیرم.

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۲

جانم را بالا آورده دیگر

دور کاری هفته پیش تا دیروز امروز ادامه داشت. یک جورهایی حکم مرخصی اجباری بود. بقیه بچه‌ها کم و بیش کارهای روتین را انجام می‌دادند اما من به خاطر این که برای ضبط برنامه حتما باید توی دفتر باشم و از جایی که امکان ورود به دفتر نبود، بنابراین من هم دست به تخم بودم و هیچ کار خاصی نتوانستم بکنم.

روزها فقط کامپیوتر را روشن می‌کردم و روی مبل ولو می‌شدم و کتاب (جزء از کل / استیو تولتز) می‌خواندم یا توی X (همان توییتر سابق) و Bluesky و می‌چرخیدم و وقت می‌گذراندم. اگر بقیه بچه‌ها کاری داشتند که به من ربط داشت، برایم توی اسکایپ تکست می‌دادند و می‌رفتم پشت کامپیوتر تا ببینم چه خبر است.

فقط منتظر بودم که ساعت از ۵ عصر بگذرد و کامپیوتر را خاموش کنم و از خانه بزنم بیرون. تنها جایی که دوست دارم، فروشگاه امیر اینها ست. پیش امیر و احسان و حامد حالم خوب است. کلی حرف مشترک داریم که بزنیم، کلا آنجا متوجه زمان نمی‌شوی. یکی دو بار هم بعد از آن رفتیم خانه احسان و درینک زدیم و جوجه درست کردیم و فیفا بازی کردیم. ساعت دو و سه صبح هم می‌آمدم خانه و روی مبل آنقدر با گوشی‌ام ور می‌رفتم تا بخوابم.

دوشنبه هفته آینده، آخرین جلسه مشاوره است و اگر به توافق رسیده باشیم، نامه نمی‌دانم چی را توی سامانه آپلود می‌کنند و می‌رود برای مرحله بعد که مراجعه به دفتر قضایی و بعد حکم قاضی و در انتها دفتر طلاق است و خلاص.

امشب می‌خواهم بشینم با ترانه برای آخرین بار حرف بزنم تا ببینم تکلیف‌مان چیست. مکالمه کوتاهی خواهد بود. البته که تصمیم من کاملا شفاف و مشخص است و می‌دانم که در هیچ حالتی، امکان ادامه زندگی مشترک با ترانه را ندارم. در عوض ترانه دائم در حال امروز به فردا کردن و پشت گوش انداختن موضوع است. فکر می‌کند که اگر این داستان مشمول گذر زمان شود، پرونده بسته خواهد شد و یا مثلا همه چیز ریست خواهد شد و دوباره به تنظیمات کارخانه باز خواهیم گشت!!

حتی شاید فهمیده که این پا در هوا بودن تا چه اندازه برای من زجر آور است و می‌خواهد تا آخرین ثانیه حسابی حالم را جا بیاورد. گرچه به قول خودش، یکی از مکانیسم‌های دفاعی‌اش همین پشت گوش انداختن و فراموش کردن صورت مساله است.

خلاصه که در هر حال جواب بسیار ساده و کوتاه است. با یک آره یا نه تکلیف کار معلوم می‌شود. بالاخره یا توافق می‌کنیم یا اینکه باید برویم سراغ راه حل سخت. هیچ حالت سومی هم ندارد.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۲

آب در هاون کوفتن

نزدیک به ۱ ماه بود که داشتیم روی یک پروژه‌ای کار می‌کردیم و در نهایت باید آن را روز ۱ خرداد از ساعت ۴ تا ۷ عصر جلوی دویست سیصد نفر آدم اجرا می‌کردیم. همه بچه‌های دفتر حسابی برایش زحمت کشیده بودیم. وظایف من طوری بود که کمترین مسئولیت و فشار و استرس را داشتم. همه کارها به موقع آماده شد، کاغذ بازی و مجوزها هم گرفته شده بود و صبح تمرین نهایی را هم کردیم.

حوالی ظهر خبر رسید که اگر مجوز فلان ارگان را نداشته باشید، باید قید سمینار را بزنید. گذاشته بودند دقیقه ۹۰ خبر بدهند که راه به جایی پیدا نکنیم. همه مات و مبهوت شدیم. بعد از این همه وقت و خدا تومان هزینه، ریده شد به همه چیز.

لازم به نوشتن و توضیح دادن نیست که تا چه اندازه اعصاب همه‌مان مُرغی شد.

زندگی و کار کردن در این مملکت عین آب در هاون کوفتن شده است. از موقعی که آمدم خانه تا همین الان داشتم دور خودم می‌چرخیدم و فکر می‌کردم که این چه جهنمی است که در آن گرفتار شده‌ایم؟

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۲

و این بی‌پولی لعنتی

ساعت ۵ عصر که می‌شود تقریبا همه بچه‌ها خروج خودشان را توی سیستم ثبت می‌کنند و یک خداحافظ تا فردا می‌گویند و می‌روند. اما من معمولا بعد از ثبت خروج، توی دفتر می‌ماندم و بعضی از کارهای روز را تمام می‌کردم و یا کارهای اول وقت فردا را سر و سامان می‌دادم و هر موقع که دلم می‌خواست راه خانه را پیش می‌گرفتم. هدفم گرفتن اضافه‌کاری نبوده و کسی هم با این موضوع مشکلی نداشت.

از تعطیلات نوروز به این طرف اما کمی اوضاع دفتر فرق کرده و حالا من اولین نفری هستم که راس ساعت ۵ خروج می‌زنم و از دفتر می‌زنم بیرون. راستش را بخواهید مهم‌ترین دلیلی که دوست داشتم بیشتر توی دفتر بمانم این بود که دیرتر به خانه برسم. حالا اینکه چرا از خانه فراری‌ام بماند، ولی از وقتی که این ماجرا برایم درست شده هر روز مجبورم هدفون به گوش توی خیابان بی هدف برای خودم آنقدر راه بروم و با خودم فکر کنم و حرف بزنم تا بالاخره خسته شوم و به خانه برسم.

امروز که داشتم برمی‌گشتم، فکرم مشغول حرف حامد بود که پنج شنبه شب که توی بالکن داشتیم سیگار می‌کشیدیم، گفت: ببین، اگه کمتر از ماهی بیست سی تومن پول در میاری، ما توی کارخونه به یکی مثل تو نیاز داریم که زبانش خوب باشه و بتونه سرچ کنه و چیز میزها و قطعات یدکی کارخونه رو پیدا کنه و از یه قبرستونی سفارش بده. اصلا هم مهم نیست که مدرک تحصیلی چی داری یا سابقه کاری مرتبط هست یا نه.. اینا فقط یک کسی رو می‌خوان که بتونه انگلیسی بنویسه و حرف بزنه. توی این دپارتمانی که من هستم همه تایید‌ها هم با خود منه و اگر حواست رو جمع کنی، با بهره‌وری و پاداش و این کس‌شرها شاید ماهی سی چهل تومن بتونی به جیب بزنی. دود سیگار را که می‌دادم بیرون گفتم: بیست سی که واقعا در نمی‌آرم اما پیشنهاد وسوسه کننده‌ای دادی، در موردش فکر می‌کنم.

و امروز عصر فقط داشتم به آن بیست، سی تومان کذایی فکر می‌کردم. درست است که کار فعلی‌ام را دوست دارم و چشم‌انداز خوبی را در آینده‌ای نه چندان دور در آن می‌بینم، اما در شرایط فعلی آنچنان درآمد قابل توجهی هم ندارم. در مقایسه با دو سه سال پیش اوضاع پولی‌ام خیلی بهتر شده ولی هنوز مشکل مالی سر جای خودش هست و دارد دهانم را سرویس می‌کند. خودتان لابد بهتر از من می‌دانید که امروز، گرانی و مخارج زندگی چطور است. انگار که روی یک تردمیل در حال دویدن باشیم و اگر ثانیه‌ای نفس کم بیاوریم، در یک چشم به هم زدن با مغز پخش زمین خواهیم شد.

از آن موقع که رسیده‌ام خانه، تا همین الان دارم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود راهی پیدا کنم تا هم آن بیست سی تومان را داشته باشم، و هم کاری که دوست دارم. ولی خب از قدیم گفته‌اند که نمی‌شود هم خدا را بخواهی و هم خرما.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۴۰۲

همین است که هست

 فکر می‌کنم که از ابتدای سال دوباره هوس نوشتن در من بیدار شده و دائم دلم می‌خواهد بیایم اینجا و برای خودم چیز میز بنویسم.

امشب از حدود ساعت ۱ که آمدم خانه، تا همین چند دقیقه پیش داشتم نوشته‌های قبلی خودم را می‌خواندم. نزدیک به ۱۶ سال شده که دارم هر چیزی که توی سرم هست را می‌نویسم. البته که سال به سال به محتویات سرم اضافه شد و از مقدار نوشتن کم. نه اینکه چیزی برای نوشتن نباشد.. خیلی چیزها بود (و هست) که ای کاش مثل همان ده پانزده سال پیش می‌توانستم بدون هیچ فکر و خیالی بنویسم‌شان. ای کاش که دغدغه‌ها همانقدر کوچک و قابل حل بودند.

اول فقط شروع کردم به خواندن اردیبهشت ماه هر سال. می‌خواستم ببینم در اردیبهشت سال‌های مختلف در چه حال و هوایی بودم و چه غلطی می‌کردم، اما بعد کم‌کم شروع کردم به خواندن همه پست‌های همان سال. بعد یک مرتبه دلم گرفت. صفحه را بستم و دست‌هایم را پشت سرم قلاب کردم و تکیه دادم به صندلی.

دلم برای قبل‌ترها تنگ شد. برای پسر بیست و پنج / شش ساله‌ای که کلی امید و آرزو داشت. فکر می‌کردم اگر هدف داشته باشم و تلاش کنم، به احتمال زیاد خواهم توانست گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. در عوض الان اینجا نشسته‌ام و در آستانه ۴۰ سالگی می‌بینم که فقط دست و پا زده‌ام. البته اگر همین دست و پای نصف و نیمه را هم نزده بودم احتمالا الان کلاهم پس معرکه بود، اما با این حال دلیل نمی‌شود که احساس سرخوردگی نداشته باشم.

نسل ما دهه ۶۰ ی ها نسل مزخرفی بود. برای بیشتر چیزها سگ‌دو زدیم و کمتر نتیجه گرفتیم و حدس می‌زنم این سگ‌دو زدن‌ها تا زمانی که زیر خاک نرویم تمامی نداشته باشد. به هر حال همین است که هست.

بعد از اینکه دکمه انتشار را کلیک کردم، می‌خواهم آخرین نخ سیگارم را روشن کنم و بروم نوشته‌های سال‌های قبل خودم را دوباره بخوانم. بدبختی اینجاست که این آخرین نخ است و ۵ صبح از کجا سیگار پیدا کنم؟

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۴۰۲

Keep Fucking Calm

فردا و پس فردا (یعنی شنبه و یکشنبه) تعطیل است. ماه مبارک تمام شد و مسلمانان عزیز کیلومتر حرامزادگی را صفر کرده‌اند و مثل همیشه خارکسده‌گی را از سر خواهند گرفت.
دیروز ظهر که داشتم از دفتر برمی‌گشتم، به این فکر می‌کردم که این ۳ روز تعطیلی تخمی را چطور توی خانه سر کنم، که ترانه زنگ زد و گفت که ساعت ۴ دارد با گروه کوهنوردی به کوه نمی‌دانم چی‌چی می‌رود و شنبه شب برمی‌گردند.
تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم خدایا شُکر.. معلوم نبود این ۳ روز خانه نشینی به چه زهر ماری تبدیل می‌شد!!
اصولا اگر اوضاع زندگی مشترک درست و درمان بود، این ۳ روز تعطیلی جور دیگری می‌گذشت. اما حالا یکی توی خانه با خیال راحت برای خودش لَش می‌کند و تا صبح پلی‌استیشن بازی می‌کند و از تنهایی خودش لذت می‌برد، آن یکی هم می‌رود که کون خودش را توی کوه و بیابان پاره کند و قیافه نحس این یکی را نبیند.
دوشنبه همین هفته از وکیل نوبت گرفته بودم که ۲ تایی با هم برویم بشینیم و ببینیم که چه غلطی باید بکنیم. درست حدس زده بودم و ترانه بهانه آورد که اول باید با هم حساب و کتاب کنیم و اینها و بعد برویم پیش وکیل و اینجوری فایده ندارد.
دارم تلاش می‌کنم تا زمانی که می‌خواهیم بشینیم و ۲ تایی با هم سنگ‌هایمان را وا بکنیم، خودم را آرام نگه دارم.
وا داده‌ام.. خسته شدم.. کلافه.. کلافه.. کلافه..

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲

مثل خر توی گِل گیر کردم

 فقط ۲ روز دیگر باقی مانده تا روزه داران گرامی آنجایشان را از باسن بقیه بیرون بکشند.

دیروز عصر چند ساعتی را هدفون به گوش و با شلوارک توی خیابان چرخیدم. گرچه این کار برای من چیز جدیدی نبود. چون همیشه بجز پاییز و زمستان با شلوارک و سوار بر دوچرخه در تردد بوده‌ام. اما این بار فرق داشت. از وقتی که ج.ا هر روز دارد خانم‌ها را بخاطر رعایت نکردن حجاب اجباری تهدید می‌کند، حالا، شلوارک پوشیدن مردها ترند شده و کم‌کم توی اینستاگرم و توییتر می‌بینم که مردها هم کمی شجاعت به خرج داده‌اند و دارند شلوارک می‌پوشند. دو سه نفر می‌خواستند تذکر لسانی!! بدهند که بهشان گفتم اگر تمایل داشته باشند می‌توانند آنجایم را با زبان به راه راست هدایت کنند.

اوضاع اقتصادی ما تحت همه را پاره کرده است. دیشب حوالی ۸ و نیم بود که شاهین زنگ زد که کجایی و اگر وقت آزاد داری بیا سمت دفتر که با هم حرف بزنیم. رفتم سمت دفترش و با هم رفتیم و یک جایی نشستیم و حرف زدیم. می‌گفت خدا تومن از مشتری‌هایش طلب دارد اما هیچ کس پول نمی‌دهد و دارد به گای سگ می‌رود. کارش به جایی رسیده که زیر فشار قسط وام و اجاره دفتر و اجاره خانه و مخارج روزمره دارد زایمان می‌کند. می‌گفت این چند وقت گذشته ۲ بار تا حالا از شدت استرس و اینها کارش به بیمارستان و نوار قلب و اینها کشیده است. بهش گفتم همه‌مان زندگی‌هامان به فنا رفته و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی‌آید. می‌گفت دارم از ۸ صبح تا ۱۰ شب نان استاپ کار می‌کنم اما انگار که هر روز دارم بیشتر عقب می‌افتم. گفتم من از تو بد ترم. بعد جفتمان ساکت شدیم و خیره به خیابان هی سیگار دود کردیم. دست آخر هم خسته شدیم و راه افتادیم. سر آخرین چهارراه فقط همدیگر را بغل کردیم و شاهین رفت سمت چپ و من راست.

کل امروز را داشتم به شاهین فکر می‌کردم. به خودم. به همه ماهایی که نه راه پیش داریم و نه پس.