‏نمایش پست‌ها با برچسب برگ گل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برگ گل. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۴۰۵

کسی می‌دونه اینجا چه خبره؟

 توی یک چشم به هم زدن ماه اول تابستون گذشت. از زمانی که آرمینا برگشته حالم خیلی بهتره اما اگر راستش را بخوای، هنوز اون اطمینان کامل را از برگشتنش ندارم. حس می‌کنم فقط از روی دلتنگی دوباره اومد و واقعا در درونش چیزی عوض نشده و هر لحظه ممکنه برگرده سر نقطه اول. و خب امیدوارم که این حسم اشتباه باشه و به این راحتی‌ها از دستش ندم.

دیشب فینال جام جهانی بود و اسپانیا قهرمان شد، آرژانتیم دوم و انگلستان هم سوم.

اوضاع قاراشمیش مملکت هم که طبق معمول سر جای خودش هست. وضعیت اقتصادی واقعا ترسناک شده دیگه. دلار تا ۱۹۳ هزار تومن رفت، پژو ۲۰۷ شده ۳ میلیارد تومن، نمی‌دونیم جنگ شده؟ قراره بعد از این جنگ بشه؟ توافق کردن؟ اصلا کی به کی هست؟

فکر کنم الان بیشتر از ۲ ماه شده که حتی یک شب هم خواب درست حسابی نرفتم و در طول روز دارم برای نیم ساعت خواب له‌له می‌زنم و شب که می‌رسم خونه، تا روشن شدن هوا عین جغد بیدارم.

پنج شنبه دو هفته پیش رفته بودیم باغ شهریار. موقع برگشت، دنده عقب داشتم می‌اومدم بیرون که یهو در پارکینگ شروع کرد به بسته شدن. آینه سمت راننده ترکید، یک تیکه از در و گلگیر به گا رفت. سپر هم تاب برداشت. فرداش که قیمت حدود ۴۰ میلیونی آینه را از توی سایت‌ها دیدم، فهمیدم که گاو عزیزم زایمان کرده و باید باسن مبارک را با وازلین حسابی چرب کنم. کامران بهم دلداری داد و به آقا رضا نامی معرفی‌ام کرد که کارش جوش پلاستیک و کارهای برقی ماشین بود. فرداش تیکه پاره‌های آینه را بردم پیشش و خدا خدا کردم که بتونه همین جنازه را سر هم کنه. روز بعد با ۵ میلیون تومن آینه را عین روز اول تحویل داد. شنبه هفته پیش ماشین را بردم پیش یکی دیگه برای PDR و صافکاری. هنوز ماشین آماده نشده و می‌دونم که تا این لحظه بیش از ۴۰ تومن باید پیاده بشم.

آخرین بگایی هم می‌رسه به اون کیست مویی نکبتی که زمستون ۲ سال پیش عملش کردم و باز دوباره جوانه زده!!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۵

She smells like heaven

 حوالی ۹ و ۲۰ دقیقه صبح بود که با صدای زنگ در واحد از خواب پریدم. این زنگ یعنی یکی از اهالی خونه پشت در ایستاده و احتمالا باید مسعود باشه و خدا می‌دونه که صبح جمعه چه چیزی برام راست کرده. به زور از تخت اومدم بیرون و با لحن اعتراضی گفتم: صبر کن اومدم.

فوری یه چیزی پوشیدم، عینک زدم و در را که باز کردم، دیدم آرمینا با کیک و شمع و کادو به دست جلوم ایستاده و می‌خنده و تولدت مبارک را می‌خونه. خشکم زده بود. واقعا سورپرایز شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. یک در میلیون هم فکرش را نمی‌کردم که الان پشت در ببینمش.

گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟! گفت یالا اینا را بگیر از دستم که دارن می‌افتن.

اومدیم داخل. محکم بغلش کردم، بوش کردم، حسابی بوسیدمش. گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود و نتونستم تنهایی ادامه بدم. برای همین تصمیم گرفتم که برگردم و به خودم فرصت بدم و با هم ادامه بدیم.

از خوشحالی بال در آوردم. عین همون دم صبح آذر ماه ۱۴۰۳ که با بالش دم در اتاقم ایستاده بود، دوباره دلم براش رفت.



چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۵

.

 سخت‌ترین کار اینه که مثل سگ دلم براش تنگ میشه، ولی باید خودم را کنترل کنم بهش زنگ نزم و تکست ندم. باید بهش اجازه بدم سر تصمیمی که گرفته بمونه و کاری که فکر می‌کنه درسته را انجام بده.

کل امروز داشتم زمین را گاز می‌گرفتم که توی گوشی اسمش رو کلیک نکنم.

دلم براش اندازه نقطه شده.

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

Miss You So Much

 این یک ماه گذشته واقعا روزهای سختی داشتم و شب‌های سخت‌تر. دو سه باری از شدت دلتنگی تلفن را برداشتم و زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. اون هم حالش از من بدتر.

تا وقتی که هوا بخواد روشن بشه دارم توی خونه دور خودم می‌چرخم و هر از گاهی هم یک نخ توی بالکن دود می‌کنم.

آخرهای فروردین بود که یک شب، یکی از مشتری‌های گوساله‌مون، شوخی شوخی زد گوشیم را کامل erase کرد و هرچی که داشتم پاک شد!!

روی iCloud از عکس و ویدئوها بکاپ نداشتم و فقط دفتر تلفن و نوت و تکست‌ها و iMessage ها برگشت. بعد از پاک شدن گوشیم قرار بود سر فرصت بشینم و عکس و ویدئوهامون را از گوشی آرمینا برای خودم AirDrop کنم که اصلا اینجوری شد. این چند وقت هزار بار گفته که بیا تا هرچی خواستی را بفرستی روی گوشی خودت، یا اصلا هارد اکسترنال بده تا همه را برات کپی بگیرم.. ولی راستش را بخوای، دلش را ندارم.

تنها عکسی که ازش دارم، واسه آخرین دفعه ست که دوتایی رفته بودیم کاراکو و توی آینه عکس گرفته بودیم.

هر شب صفحه تکست‌هامون را اونقدر اسکرول می‌کنم بالا تا برسم به اولین پیامی که بهش دارم و از اول می‌خونم. بعدش میرم اینستاگرم و هزار بار پست و استوری و های‌لایت هاش را بالا پایین می‌کنم. صداش، بوش، ادا اطوارش، اندازه بدنش، هرچی که بتونم را سعی می‌کنم توی سرم مرور کنم تا یادم نره.

آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه آرمینا..





جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

The hardest part is the night

 روزها سعی می‌کنم اونقدر خودم را مشغول کار نگه دارم که فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای نداشته باشم. همه تلاش خودم را می‌کنم تا ظاهرم را حفظ کنم و کسی آنچنان متوجه ویرانی درونم نشه.

ولی شب‌ها سخت‌ترین قسمت ماجراست. هیچ جوره نمی‌تونم توضیح بدم که چی بهم می‌گذره.

کاش زودتر بگذره تا شاید کمی دردش کمتر بشه.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

Back to Friends

اولین بار آرمینا را ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ دیدم و سه چهار ماه بعدتر حس کردم که واقعا این دختر را دوست دارم. در طول این مدت هر اتفاقی که فکرش را بکنی افتاد. جنگ ۱۲ روزه، بعد اعتصاب‌های سراسری، کشتار دی ماه، دوباره جنگ و بقیه داستانی که همه مون ازش خبر داریم.

با همه این مشکلات، حضور این دختر در زندگی‌ام تنها دلیل سرپا موندن من بود. توی دلم و از اعماق وجودم خوشحال بودم که آرمینا را کنار خودم دارم. تقریبا از اوایل فروردین حس کرده بودم که مثل همیشه نیست. شروع کردیم به حرف زدن و آروم‌آروم شروع کرد به گفتن این که دیگه نمی‌تونه به رابطه‌مون ادامه بده. چند بار نشستیم و با هم حرف زدیم تا بتونیم راه حل پیدا کنیم. گفتیم بریم پیش مشاور. نوبت گرفتیم. حرف زدیم.. اما تصمیم خودش را گرفته بود. تبدیل شدیم به دوست معمولی.

شوک بودم. حالمون خوب نبود. جلوی مرکز مشاوره بهش گفتم بیا همین الان بریم خونه و وسیله‌هات را بردار، چون شب که بعد از کار بیام خونه و چشمم به چیز میزهات بخوره، بدون شک از غصه و دلتنگی دق می‌کنم.

رسیدم به ماشین، استارت نمی‌خورد، باتری خوابیده بود. زنگ زدم به آرمینا و گفتم ماشین روشن نمی‌شه، فلان جا پارک کردم و لطفا بیا دنبالم. با هم اومدیم خونه. تا وارد شدیم زدیم زیر گریه. همدیگه را بغل کردیم و تا تونستیم زار زدیم.

همه چی را جمع کرد. با چشم گریون رفتم پایین تا ماشینش. بوس.. بغل.. و خدافس..

اصلا حالم خوب نیست. الان که اومدم خونه تازه حجم واقعی جای خالی آرمینا رو حس کردم.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۹

Miss You So Bad

 دقیقا ۲ هفته است که افتاده‌ام توی خانه. تنهای تنها. تا اواسط این هفته هم تصمیم دارم به قرنطینه ادامه بدهم تا عذاب وجدان این را نداشته باشم که نکند فلانی از من واگیر کند!!

حالم خوب شده و این دو هفته تا جا داشت خوابیدم. تلفن هم فقط خیلی ضروری‌ها را جواب می‌دادم. حوصله سر و کله زدن با ملت را نداشتم اصلا. سیستم خواب و بیدار بودنم کامل به هم ریخته و هر طور که شده دوباره باید به تنظیمات کارخانه برگردم. کتابی که ماه‌ها کنار تخت داشت خاک می‌خورد را تمام کردم بالاخره و رفتم سراغ بعدی. کلی موزیک جدید کشف کردم. با خودم تصمیم قاطع گرفتم و سیگار را گذاشتم کنار. سه چهار تا فیلم دیدم که خیلی هم چنگی به دل نزدند. کلی پادکست گوش کردم. دو تا دوره آموزش ادیت عکس دیدم. تمرین‌های عقب مانده کورسرا را انجام دادم. خیلی عجیب بود اما دل و دماغ پلی‌استیشن و فیفا بازی کردن هم نداشتم.

امشب دلم مثل سگ تنگ شده. حالم گرفته. غصه دارم. نمی‌دانم این فکرهای لامصب از کجا هجوم آورده‌اند. اگر کسی این موقع شب بود که می‌توانستم باهاش حرف بزنم، تا صبح عین طوطی حرف می‌زدم. حتی ممکن بود کارم به گریه و زاری هم برسد. اصلا انگار که تمام دلتنگی‌ها دنیا را بسته‌بندی کرده‌اند و آورده باشند گذاشته باشند توی دل من. در این حد نابود. در این حد تباه. دلم می‌خواست واقعا با یکی حرف بزنم.

شب‌ها انگار که هَمستِر درونم می‌زند بالا و هی دور خودم توی خانه می‌چرخم و راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم و به هیچ چیز یا جای خاصی هم نمی‌رسم. انواع و اقسام فکرها و ایده‌ها به سرم زده و سعی کرده‌ام به درد بخورهایشان را توی دفترم یادداشت کنم. بعضی شب‌ها حالم خوب بوده و بعضی شب‌ها هم مثل الان موودم خیلی پایین آمده.

نمی‌دانم بخاطر حالم است یا واقعا یک چیزی توی این آهنگ هست که دلتنگی آدم را بیشتر می‌کند.

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۶

command + delete

دقیقا نمی‌دانم کِی این اتفاق افتاده، اما حتما نوت بوکم سر جای همیشگی‌اش بوده است. اصولا اهل رمز گذاشتن و این مسخره بازی‌ها هم نیستم. لابد کاری داشته و بعد از آن از روی کنجکاوی آمده بوده تا سر از خرت و پرت‌های توی کامپیوترم در بیاورد. نمی‌دانم. من که هیچ وقت خودم را در یک همچین موقعیت‌هایی نمی‌گذارم که حتی یک در صد بخواهم وسوسه بشوم و بروم سر از چیز میزهای خصوصی آدم‌ها در بیاورم. آدم‌ها که می‌گویم حالا نه همه آدم‌ها.. منظورم آنهایی ست که نزدیک هستند. آنهایی که بیشتر از بقیه اهمیت دارند. از پدر و مادر و خواهر و برادر بگیر تا زن و شوهر و دوست و رفیق.

همین چند دقیقه پیش بطور اتفاقی فهمیدم که کلی از یادداشت‌ها و عکس‌ها و فایل‌هایی که فقط مربوط به خود "من" بوده‌اند، دیگر وجود خارجی ندارند و به دیار باقی شتافته‌اند. نمی‌توانم درک کنم که چه فعل و انفعالاتی در مغز یک نفر می‌افتد که یکباره تصمیم به حذف قسمت‌هایی از خاطره و حافظه آدم می‌گیرد؟ شما را به تمام مقدسات قسم که با اطرافیانتان از این کارها نکنید.. آن کلیدهای لعنتی را فشار ندهید

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چکاوک *

ای آدم های سینگل، آدم های تنها
ای آدم هایی که همیشه برای بودن تلاش کرده اید
ای آدم هایی که حتی در روزهای خوبتان هم کسی نبوده که با شما ذوق کند و بهتان افتخار کند
ای آدم هایی که "عزیزم تو بهترینی" را از کسی نمیشنوید
ای آدم هایی که با چنگ و دندان حالتان را خوب نگه میدارید
ای آدم هایی که هیچ کس متوجه اتفاقات دور و برتان نمیشود
ای آدم هایی که بعضی از صبح ها، مسیج صب بخیر ندارید
ای آدم هایی که همیشه برای تولدتان بهترین هدیه را از خودتان گرفته اید و حتی تا صبح گریه کرده اید!!
ای آدم هایی که برای اثبات حرف هایتان سخت جنگیده اید، چون هیچ کس را نداشته اید که از هر مزخرفی که میگویید تعریف کند و کم کم باورتان شود که شاید واقعا آدم حسابی هستید!!
ای آدم هایی که وقتی قلبتان توی دهانتان است و استرس گلویتان را دو دستی دارد فشار میدهد، به جای یک بغل مهربان، با هزار و یک ترفند خودتان را آرام کرده اید و باز هم ادامه داده اید
ای آدم های صبحانه ها و نهارها و شام ها و بستنی ها و قهوه های تنهایی
ای آدم هایی که روزهای اتفاقات مهم خوب و بد را به تنهایی پشت سر گذاشتید
ای آدم های پیاده روی ها و ولنتاین ها و آخر هفته ها و کافه های تنهایی
ای آدم های سلف پرتره های آینه ای
ای آدم های اروتیک های جایگزین
ای آدم های روزهای خوب و بد و افتضاح
ای آدم های قوی، سگ جان
آدم های ادامه دادن و پیش رفتن..


*: نام ترانه ای از داریوش

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۳

بخت ِ پریشان ِ ما

دیروز عصر بود که برای خودم نشستم و یک فیلم گذاشتم و دیدمش. خوب بود. از این هایی که وقتی به تیتراژ آخر میرسد
ناخداگاه اشک آدم در می آید.
دلیلش از دو حالت خارج نیست: یا فیلم خوب بوده، یا حال آدم خوب نبوده!!

تمام که شد آهنگ پایانی اش را دانلود + کردم و لباس پوشیدم و هدفون به گوش رفتم سر کار. شب هم پیاده به خانه آمدم و باز هم فقط همان را گوش کردم.
موقع رفتن داشتم به این فکر میکردم که شب وقتی برگشتم خانه، برایش ایمیل بزنم و چند کلمه ای برایش بنویسم و آهنگ را هم برایش بفرستم تا "او" هم گوش کند. واقعا دلم خواسته بود که او هم گوش بدهد.

ولی چند لحظه بعد یادم آمد که چند ماه پیش برایم تکست زده بود که "خیلی خوشحال است که توانسته با من تمام کند. کار درستی کرده و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشود."

راستش را بخواهید دیگر به دنبال دلیل و چرا نمیگردم. دنبال کشف کردن منطقی که داشت نیستم. فقط رهایش کردم، همین. این بار واقعا رها کردم. دقیقا یک سال گذشت. بس است دیگر، چقدر باید منتظر باشم؟ چقدر باید امیدوار باشم؟ چقدر باید خودم را زجر بدهم؟
خسته شدم دیگر.. حتی به زانو در آمدم. تسلیم شدم..
فهمیدم که درک درستی از آنچه که در بین ما بود نداشت. بارها تلاش کردم تا واقعیت را (از دید خودم) نشانش دهم، بارها سعی کردم آن چیزهایی که لااقل به نظر خودم درست است را برایش توضیح دهم، میخواستم احساس امنیت کند، میخواستم برایش آرامش باشم.
نشد، راهش را پیدا نکردیم.
اما یک چیز را میتوانم شرط ببندم. اینکه زمان خیلی چیزها را برایش روشن خواهد کرد. یک روزی میرسد که  تمام اینها را خودش حس میکند.
با همه این حرفها، از ته دل آرزو میکنم که هیچ وقت به آن روز و آن حس نرسد. امیدوارم آنقدر دور شود که هیچ وقت یاد این لحظه ها نیوفتد.

It's just another night
And I'm staring at the moon
I saw a shooting star
And thought of you
I sang a lullaby
By the waterside and knew
If you were here,
I'd sing to you
You're on the other side
As the skyline splits in two
I'm miles away from seeing you
I can see the stars
From America
I wonder, do you see them, too?

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

I can hear your heart
On the radio beat
They're playing
​ "​Chasing Cars​"
And I thought of us
Back to the time
You were lying next to me
I looked too close and fell in love
So I took your hand
Back through London streets I knew
Everything led back to you
So can you see the stars?
Over Amsterdam
You're the song my heart is
Beating to

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

And, oooohh,
And, oooohh,
And, oooohh,
I can see the stars
From America

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

Viva La Vida

امروز حوالی ساعت ۳ ظهر بود که آقای پستچی سفارش (شما بخوانید هدیه) اینترنتی ام را آورد دم خانه و گذاشت کف دستم. توی سایت نوشته بود که دست کم یک هفته طول میکشد تا آماده شود، اما چهار روزه به دستم رسید.
با کلی ذوق بازش کردم و حسابی براندازش کردم. چیز خوبی از آب در آمده بود. خودم از خودم خوشم آمد.

دقیقا ۱۲ ساعت از وقتی که آقای پستچی آمده میگذرد و من دقیقا ۱۲ روز زودتر از تاریخ مقرر متوجه شده ام که کل برنامه ام به فاک رفته است. همه نقشه هایی که کشیده بودم دود شد رفت هوا.

واقعا نمیدانم این دیگر چه حکایتی است که این روزها دارد برای من در میاورد.

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۳

672

حدود یک ماه (شاید هم بیشتر) میشود که شروع کرده ام به تیک زدن با یک آدم جدید. در واقع درستش این است که تیک میزدم. یک هفته ای هست که تیک زدنمان ته کشیده انگار. نمیدانم چرا یهو نظرش عوض شد.

تولدش ۶ دی است. تا قبل از این هفته، ایده های دیگری داشتم، اما با این وضعی که پیش آمد خب شاید آنها دیگر به درد بخور نباشند. تا همین چند دقیقه پیش اصلا نمیدانستم لزومی دارد حرکتی انجام بدهم یا اینکه به یک اس ام اس تبریک تولد کلیشه ای با چندتا شکلک کیک و گل و بوس و اینجور چیزها اکتفا کنم.
همینطور که داشتم پشت نوتبوکم برای خودم آهنگ گوش میکردم و اینها، یک جرقه به ذهنم رسید. اعتراف میکنم که از ایده خودم خوشم آمد. خوبی اش این است که تکراری نیست. یعنی برای اولین بار است که این کار را میکنم. از نظر معنوی حرکت باحالی باید از آب در بیاید.
همین الان اینترنتی سفارش را تکمیل کردم و احتمالا تا ۱۰ روز دیگر با پست میرسد دم خانه مان و بعد اگر خوش شانس باشم و تا آن موقع همه چیز نترکیده باشد میتوانم هدیه را بدهم دستش.
اگر هم به فاک رفته باشد که می آیم و اینجا افشا میکنم که چه بود و چه شد.

تا ۶ دی ۹۳ برایم آرزوی موفقیت کنید. واقعا احتیاج دارم تا باز هم به روزهای خوب برگردم

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۳

The Moment

actually, there is a word for that. it's LOVE. I'm in LOVE with her, ok?
if you're looking for the word that means caring about someone beyond all rationality and wanting them to have everything they want no matter how much it destroys you, it's LOVE..
and when you LOVE someone, you don't STOP.. ever

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۳

Let Her Go

رابطه بیشتر اوقات مثل کلید نیست که دکمه روشن و خاموش داشته باشد. بیشتر اوقات کش می آید و باریک و باریکتر میشود ولی پاره نمیشود. هنوز نگاهی، لبخندی، حرفی چیزی میتواند به سرعت تو را به احساسات اولیه نسبت به آدمی که قرار است برود برگرداند.
اینطور وقت ها یک قیچی لازم است تا همه ی آن بندها پاره شود و آن آدم دور شود. آنقدر دور شود که خودت هم باور نکنی.
آنجا که میرسد و اتفاق که می افتد انگار باری از روی سینه ات برداشته میشود. انگار نگاهت دوباره دنبال نگاهی است که دلت را بلرزاند. دوباره عطش ِ گرفتن دستی و در آغوش کشیدن تنی جدید در تو بیدار میشود.
آن اتفاق هر قدر سهمگین تر باشد اثرش قوی تر است.
اتفاقی که در لحظه ویرانت میکند. آوار میشود روی سرت و نمیفهمی که داری چه کار میکنی. اما کم کم زمان که میگذرد از آرامش نفسهایت میفهمی که این هم تمام شد.
آدمی که زمانی دوستش داشتی دیگر سوم شخص مفرد است و دیگر قرار نیست مخاطب خاص باشد.
دیگر قرار نیست توی خیابان دنبال 206 خاکستری اش بگردی.
دیگر وقتی که از نزدیک خانه شان یا محل کارش رد میشوی چشمهایت میان آدم ها دنبال "او" نمیگردند.
دیگر با 60D هوس عکاسی با او به سرت نمیزند.
دیگر با صدها آهنگی که با هم خاطره دارید، یادش نمی افتی.
دیگر نباید با شنیدن اسمش یا دیدن عکس هایش قلبت توی دهانت بزند.
به هر ضرب و زوری که باشد سعی میکنی که به راهت ادامه بدهی و بروی..
مزه ی همه ی روزهای خوب را تا ابد برای خودت نگه میداری

و به این گوش میکنی و برای خودت در خیالات شنا میکنی

سه‌شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۳

Marie Anne

اردیبهشت سال ۹۰ بود که داشتم با نگین بر سر اسم ماشینم بحث میکردم. دعوتنامه اش از ایران خودرو آمده بود و تا چند روز بعدش قرار بود 206 دوست داشتنی ام را تحویل بگیرم.
گفته بودم که میخواهم قرمز باشد اما تنها رنگهای قابل تحویل سفید و نقره ای و مشکی و خاکستری بودند.
چون تصمیم گرفته بودم که ماشینم دختر باشد، سفید را انتخاب کردم، و نگین هم اسمش را "ماری-آن" گذاشت.
همان روزهای اول رفتم و برایش رینگ اسپرت خریدم و فنرهایش را عوض کردم که چند سانتیمتر پایینتر بیاید.
آن موقع دیگر به اندازه ی کافی پول نداشتم که سیستم صوتی اش را هم سرحال بیاورم و مجبور بودم که با همان مزخرفی که توی کارخانه رویش نصب کرده بودند دوام بیاورم.
چند ماه بعد از آمدن "ماری آن" بود که برگ گل رویایی ام هم آمد. همان ۲۷ شهریوری که صاحب نیمکت شدیم.. و باقی ماجرا.
بهترین آهنگ های عمرم را با همان ضبط صوت زاقارتش گوش کردم.
آخر آن موقع که سعیده بود دیگر اهمیتی نداشت که صدا چطور است. میدانید که چه میگویم، نه؟

گذشت تا همین دی ماه ۹۲ که خیلی چیزها عوض شد.
جای خالی برگ گلم را با یک سیستم صوتی خوب خواستم پر کنم.. که نشد البته
گرچه صدای خوبی داشت و حسابی هم فاز میداد.. ولی خب، اصل کاری اش نبود

گذشت تا همین یک ماه پیش که جلو درب خانه، آقای دزد نامحترم آمد و ضبط و اسپیکر و ساب و آمپلیفایر و کلی خرت و پرت دیگر را بار کرد و با خودش برد.

گذشت تا همین یک هفته پیش که صاحب جدیدش آمد و دخترم را برداشت و برد.
درست است که یک جورهایی به پولش نیاز داشتم
درست است که "ماری آن" را خیلی دوستش داشتم
ولی دلم میخواست که دیگر نداشته باشمش
واقعیتش را اگر بخواهید، این است که دارم سعی میکنم هرآنچه که مربوط به آن دوران است را از جلوی چشمم بردارم. یک جورهایی میخواهم دق دلی ام را با این احمق بازی ها خالی کنم.

حالا پنج - شش روزی میشود که یک دوچرخه گرفته ام.
صبح ها با تاکسی یا بی آر تی میروم و می آیم. عصرها هم که هوا خنک است با دوچرخه.
بعد از ظهر وقتی میروم سر کار، کل مسیر سراشیبی است و آخر شب، موقع برگشن ماتحت آدم پاره میشود.
به نیمه ی راه که میرسم، نفس زنان و نا بریده رکاب میزنم و فقط به خودم دلداری میدهم که دیگر چیزی تا خانه نمانده.

هنوز هوا سرد نشده، ولی من دلم هوای سرد و کاپشن و هدفون و آهنگ چس ناله میخواهد که کل مسیر خانه را پیاده توی خیابان راه بروم و تا صبح به خانه نرسم.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

کاش فقط جای نیمکت مان خالی بود

دقیقا سه سال پیش، ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ بود که برای اولین بار دستش را گرفته بودم.
رفته بودیم کوه. آن بالاها که رسیدیم خسته شده بودیم و یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم و با هم از هرچه که بگویی حرف زدیم و از آن شب به بعد تصمیم گرفتیم که این صندلی خودمان باشد.
آن شب موقع برگشتن Katy Perry برایمان Teenage Dream را می‌خواند. به جرات می‌توانم بگویم که خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. ساعت از ۱۲ گذشته بود که رساندمش دم خانه شان. برای اولین بار آن لب بالای شیرین کجکی اش را بوسیدم.

یک سال گذشت و برای سالگرد صندلی مان رفتیم همانجا. یک سورپرایز خنده دار هم برایش آماده کرده بودم. چقدر خندیدیم و بهمان خوش گذشت. فقط خدا می‌داند که چقدر برای این دختر ذوق داشتم. آن موقع ها فکر می‌کردم که تا ابد می‌توانیم روز صندلی‌دار شدن‌مان را با هم جشن بگیریم.

چند ماه بعدتر که رفته بودیم آن بالا، نمی‌دانم چرا صندلی مان را از آنجا برداشته بودند. از آن موقع به بعد هر از گاهی می‌رفتیم روی چمن‌ها، جای همان نیمکت سابق می‌نشستیم و بعد دوباره برمی‌گشتیم پایین.

دو سال گذشت و فقط جای نیمکتمان خالی بود..

ولی امروز، در آستانه سه سالگی
جای نیمکت مان خالی‌ست..
جای کیتی پری که برایمان آهنگ بخواند خالی‌ست..
از همه بدتر
جای من و تو کنار هم خالی‌ست..

جای تو همیشه کنار من خالی می‌ماند لعنتی

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

چه بد منطقی داشتیم ما

خب میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما منطقی هستیم
یکی مان پرسید منطقی یعنی چی؟
آن یکی جواب داد یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید

این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در.... نیامد
توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام..
بجای اینکه گِل سرمان بگیریم و خودمان را چنگ بزنیم وفریاد بکشیم و شیشه بشکنیم تا نشکند، نرود، بماند، هی منطقی رفتار کردیم. ایستادیم و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم. مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند، از خانه، از دنیا، از دست..

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۳

661

آمده بودم ماجرای صاحب شدن یکی دیگر از +این سواچ های رنگی را بنویسم.
میخواستم بی هوا درد و دل کنم.. از روزمره بنویسم.. از اینکه میخواهم همه ی تلاشم را کنم تا حالم خوب شود.. از آن چیزهایی بنویسم که دارم برای آینده ام بهشان فکر میکنم..

نمیدانم چرا الان ساعت از ۳ صبح هم رد شده و من خیره به این صفحه سفید مانده ام
راستش را بخواهید دلیلش را میدانم.. اما دیگر رمق برای گفتنش را ندارم
بهتر است دیگر گذشته را شخم نزنم
بس است