‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل از دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل از دیگران. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۴۰۲

Game of Tag

تازگی‌ها نمی‌توانم منظورم را به درستی بیان کنم. الان یک مدت است که اینطوری شده‌ام. سعی می‌کنم چیزی بگویم، اما فقط کلمات اشتباه را بیان می‌کنم، کلماتی اشتباه و دقیقا برعکس منظورم!! سعی می‌کنم حرفم را اصلاح کنم و این همه چیز را بدتر می‌کند. یادم می‌رود در ابتدا سعی داشتم چه بگویم. انگار دو قسمت شده‌ام و دارم با خودم گرگم به هوا بازی می‌کنم. یه نیمه‌ام به دنبال نیمه دیگر می‌گردد. کلمات درست توی دست دیگر من است، اما این من، نمی‌تواند آنها را بگیرد.


جنگل نروژی / هاروکی موراکامی

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

746

بستنی‌ام را لیس زدم. دل و دماغی نداشتم، و وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند. اغلب متوجه این قضیه شده‌ام. وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.

- زندگی در پیش رو / رومن گاری

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

734

آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

هزار پیشه / چارلز بوکوفسکی

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۵

ضرب آهنگ‌ها

شادمانی و خوشبختی در یک نُت تنها نهفته نیست، شادمانی آن چیزی است که در دو نُتی که با هم تلاقی می‌کنند وجود دارد. بدبختی وقتی است که نُت عوضی نواخته می‌شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمی‌آمیزد. خطرناک‌ ترین جدایی‌ها میان مردم در همین نکته نهفته است نه در جایی دیگر: در ضرب آهنگ‌ها


دیوانه بازی - کریستین بوبَن

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۳

The Moment

actually, there is a word for that. it's LOVE. I'm in LOVE with her, ok?
if you're looking for the word that means caring about someone beyond all rationality and wanting them to have everything they want no matter how much it destroys you, it's LOVE..
and when you LOVE someone, you don't STOP.. ever

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

چه بد منطقی داشتیم ما

خب میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما منطقی هستیم
یکی مان پرسید منطقی یعنی چی؟
آن یکی جواب داد یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید

این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در.... نیامد
توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام..
بجای اینکه گِل سرمان بگیریم و خودمان را چنگ بزنیم وفریاد بکشیم و شیشه بشکنیم تا نشکند، نرود، بماند، هی منطقی رفتار کردیم. ایستادیم و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم. مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند، از خانه، از دنیا، از دست..

شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۳

دلم برایت تنگ شده الاغ

تاکنون به این اندیشده اید که مثلا "دلم برایت تنگ شده الاغ" با "دلم برایت تنگ شده" چقدر فرق دارد؟
من به شما میگویم.

حقیقتش این است که در نظیر این جملات فقط شیطنتش نیست که لذت بخشش می کند، انگار آدم می خواهد مهربان بودنش را، خوب بودنش را پشت این بد و بیراه ها پنهان کند.
انگار یک جور هایی خجالت می کشد، و این خجالت چه دوست داشتنی ترش می کند.
البته فقط هم این نیست. گاهی وقت ها دیگر کلمه های معمولی جواب نمی دهند.
هیچ جوری نمی شود به یکی بگویی"دوستت دارم". انگار که لوس است.. دست مالی شده.. کم است..
طرف عق ش میگیرد و از شنیدن "دوستت دارم" بالا می آورد.
باید بگویی"کثافت عوضی" تا بفهمد.
بفهمد عاصی ات کرده.. مستاصل شده ای بس که خوب است و فوق العاده است و بس که می خواهی اش.
بفهمد دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار.. دلت می خواهد داد بزنی.. بمیری.. تا بفهمد چقدر میخواهی اش.

باور کنید اینها بهانه ای نیست برای بی ادب بودن، نه.
آدمیزاد گاهی به همه چیز چنگ میزند برای بهتر فهمیدن.. برای بهتر فهماندن..
اصلا "ادب" یعنی رعایت کردن حد هر چیز.

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

شل سیلور استاین می فرماید

برخی وقت‌ها ما آدم‌هایی را دوست داریم که دوستمان نمی‌دارند، همانگونه که آدم‌هایی نیز یافت می‌شوند که دوستمان دارند اما ما دوستشان نداریم.

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می‌خوریم و همواره بر می‌خوریم، اما آنانی را که دوست می‌داریم همواره گم می‌کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی‌خوریم!!

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می‌آراییم، گاه برای یافتن ‬"او" به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می‌رویم و همه چیز را به کف می‌آوریم اما "او" را از کف می‌دهیم.

گاهی اویی را که دوست می‌داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی‌کنی. تو قطعه گمشده او نیستی. تو قدرت تملک او را نداری.

گاه نیز چنین کسی تو را رها می‌کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می‌آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه‌های گمشده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیوفتی، حرکت کنی.

او به تو می‌آموزد و تو را ترک می‌کند، اما پیش از خداحافظی می‌گوید: "شاید روزی به هم برسیم.."، می‌گوید و میرود، و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت و دردناک است.

بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می‌شوی، و راه می‌افتی و می‌روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می‌شود، اما آب‌دیده می‌شوی و می‌آموزی که از جاده‌های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی..

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

Sent from Yahoo! Mail on Android

سلام
فک کنم خیلی وخته من چیزی برات ننوشتم.
از تبریک سی ساله شدن تا سال نو، فاصله زیاده!
ولی هر دوتاشون مبارک باشه، که البته میدونم الان نیست.
مثلن سی ساله شدن آدم بدون برگ گلش و سال نو تحویل گرفتن بازم بدون برگه گلش، چیزه خیلی ایده آلی نیس که حالا پس و پیش شدنه تبریکاتش مهم باشه!

فک نمی کنم هیچکس از نوشتن اتفاقات اینجوریه زندگیش توی صفحه ی شخصیش، قصدش دریافت مشاوره و دلگرمی باشه، ولی همینجوری دلم خاست که بهت بگم حداقل نود درصد آدمای این سیاره یه روزی یه حالی شبیه تو داشتن. مطمئن باش کلی پسر دختر تو دنیا وجود داره که همشون یه هفته تنها استفاده ای که از خونه خالی شون کردن، بلند بلند گریه کردن بوده.
میدونم که بضی وختا بضی آدما میان تو زندگی آدم که حضورشون یه تعادلی تو زندگی ایجاد میکنه که خیلی حال خوبی داره، و بعد از رفتنشون کفه های ترازو یه جوری به هم میخوره که انگار دیگه هیچ وخت درس نمیشه.
ولی میشه. سخته. آدم خیلی وختا مجبوره ذره ذره از دوس داشتنیاش کم کنه تا کفه ی موجود سبک بشه و بالا بیاد، ولی درست میشه.

نمیگم خوب میشه، ولی درست میشه، مهم همین درست شدنه، یه چیزی اگه درست باشه میشه خوبش کرد.
دوس دارم که حالت زود خوب بشه. امیدوارم زمانی که باید برات بگذره تا حالت درست بشه زیاد طولانی نباشه. مثلن یه سی و یک سالگی خوب داشته باشی.
امیدوارم که خیلی زود یکی بیاد تو زندگیت که بخاطر این همه خوبی و مهربونیت همش بغلت کنه!
برات بهترین چیزا رو میخوام و امیدوارم تو سال جدید تنت سالم باشه و دلت خوش.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۲

فال حافظ شب یلدا

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد .. وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است .. طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش .. کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست .. و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم .. گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود .. او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد
این همه شعبده خویش که می کرد اینجا .. سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند .. جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید .. دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست .. گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۲

یادداشت پیدا شده در خانه تکانی

از میان هزار و یک آدم زندگیت، گاهی یک نفر و فقط یک نفر هست که می شود برداری اش بنشانی توی لایه های شخصی زندگی ات. و بشود و بتوانی از هر دری و از هر حسی، خوشایند یا ناخوشایند با او حرف بزنی، برایش تعریف کنی، نشانش بدهی، بی آنکه نگران تصویرت باشی. که اصلا این آدم بشود تو، خود ِ خود ِ تو، انگار حضورش با تو یکی باشد، انگار حضور نداشته باشد. همان جور برهنه و عریان باشی با او، انگار در خلوت خودت.

سخت است، اما اگر از این یک نفرها پیدا کردی جایی، بردار لایه ی دوست نداشته ها و برهنگی ها و نگفته ها و نشان نداده هایت را بگذار جلویش، روی میز، خودت را در این موقعیت تجربه کن و این تجربه ی منحصر به فرد را آویزان کن یک جایی سر در زندگیت!!

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱

پاییز در نیویورک

از رزرو اتاق در هتل محل اسکان در ناحیه ی جنوب سنترال پارک مطمئن می شوم و بعد برای خود و همسرم ۲ بلیط هواپیما از بوستون به نیویورک تهیه میکنم. لباس ها و کفش های دو را که حالا دیگر برای مسابقه دادن حرف ندارد در یک ساک ورزشی جا می دهم. در حال حاضر کاری ندارم جز استراحت و انتظار برای روز مسابقه. فقط میماند دعا برای هوایی خوب. یک روز باشکوه پاییزی.
هر بار که برای مسابقه ماراتن به نیویورک میروم (این چهارمین بار خواهد بود) به یاد قطعه ای زیبا و دلنشین از ورنون دوک به نام "پاییز در نیویورک" * می افتم:

پاییز است در نیویورک
چه خوش است دوباره زیستن با آن

حقا که شهر نیویورک در ماه نوامبر افسونی منحصر به فرد دارد. هوا شفاف و لطیف است و برگ های درختان سنترال پارک تازه به رنگ طلایی در آمده اند. آسمان چنان صاف است که تا اعماق آن می توان نظر کرد و آسمان خراش ها اشعه های آفتاب را با گشاده دستی بازتاب میدهند. انسان احساس میکند که خیابان ها را میتواند یکی پس از دیگری پیاده طی کند. ویترین فروشگاه های برگدورف گودمن پر است از کت های گران قیمت کشمیری، و خیابان ها آکنده از بوی خوش بیسکوییت های شور و تنوری پرتزل.
آیا روز مسابقه حین دویدن در آن خیابان ها از این "پاییز در نیویورک" لذت کافی خواهم برد؟ یا ذهنم بخاطر مسائل دیگر مجال پیدا نخواهد کرد؟ تا لحظه شروع مسابقه پاسخ این سوال را نخواهم دانست. قاعده سخت و ثابت در مورد ماراتن همین است.

+ هاروکی موراکامی - از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم

*: Vernon Duke - Autumn in New York را از اینجا گوش کنید

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

594

زن ها این طوری اند که هر وقت کار قشنگی بکنند آدم عاشقشان می شود.
هرچند که خوشگل هم نباشند، هرچند که احمق هم باشند.
آدم عاشقشان می شود و دیگر حواس خودش را نمی فهمد.
خدایا این زن ها آدم را پاک دیوانه می کنند.


ناطور دشت - جی.دی.سلینجر

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

582

در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا میشوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان دارد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد. تا هیچ زن و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد، و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن یکدیگر توجه داشته باشند و بس، و نه چیز دیگری.
چرا؟
چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد، آن دیوار شهوت فرو میریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص میدهند و خانواده هایی که تشکیل میدهند بر دوست داشتن انسانی بنا شده است و فرزندان سالم تربیت میکنند که تاب استبداد را ندارند و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش میابند.

مقدمه ای از کتاب "ضیافت افلاطون"

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

578

خداوندا
به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیج کاری نخواهد آمد

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

550

من خدا را در قمقمه ی آب یافته ام، در عطر پیچ امین الدوله، در خلوص برخی کتاب ها و حتی نزد بی دینان. اما تقریبا هیچگاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست نیافته ام.

رستاخیز - کریستین بوبن

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۰

545

از کسی که کتابخانه دارد و زیاد کتاب میخواند نترس.
از کسی بترس که فقط یک کتاب دارد و فقط همان یک کتاب را میخواند و آن را هم مقدس میداند!

پ.ن: منبع نامعلوم

شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۹

523


 زنده باد آزادی

                 زنده باد آگاهی

                                 زنده باد زندگی

منبع: +