پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

Miss You So Much

 این یک ماه گذشته واقعا روزهای سختی داشتم و شب‌های سخت‌تر. دو سه باری از شدت دلتنگی تلفن را برداشتم و زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. اون هم حالش از من بدتر.

تا وقتی که هوا بخواد روشن بشه دارم توی خونه دور خودم می‌چرخم و هر از گاهی هم یک نخ توی بالکن دود می‌کنم.

آخرهای فروردین بود که یک شب، یکی از مشتری‌های گوساله‌مون، شوخی شوخی زد گوشیم را کامل erase کرد و هرچی که داشتم پاک شد!!

روی iCloud از عکس و ویدئوها بکاپ نداشتم و فقط دفتر تلفن و نوت و تکست‌ها و iMessage ها برگشت. بعد از پاک شدن گوشیم قرار بود سر فرصت بشینم و عکس و ویدئوهامون را از گوشی آرمینا برای خودم AirDrop کنم که اصلا اینجوری شد. این چند وقت هزار بار گفته که بیا تا هرچی خواستی را بفرستی روی گوشی خودت، یا اصلا هارد اکسترنال بده تا همه را برات کپی بگیرم.. ولی راستش را بخوای، دلش را ندارم.

تنها عکسی که ازش دارم، واسه آخرین دفعه ست که دوتایی رفته بودیم کاراکو و توی آینه عکس گرفته بودیم.

هر شب صفحه تکست‌هامون را اونقدر اسکرول می‌کنم بالا تا برسم به اولین پیامی که بهش دارم و از اول می‌خونم. بعدش میرم اینستاگرم و هزار بار پست و استوری و های‌لایت هاش را بالا پایین می‌کنم. صداش، بوش، ادا اطوارش، اندازه بدنش، هرچی که بتونم را سعی می‌کنم توی سرم مرور کنم تا یادم نره.

آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه آرمینا..





دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

Back to Friends

اولین بار آرمینا را ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ دیدم و سه چهار ماه بعدتر حس کردم که واقعا این دختر را دوست دارم. در طول این مدت هر اتفاقی که فکرش را بکنی افتاد. جنگ ۱۲ روزه، بعد اعتصاب‌های سراسری، کشتار دی ماه، دوباره جنگ و بقیه داستانی که همه مون ازش خبر داریم.

با همه این مشکلات، حضور این دختر در زندگی‌ام تنها دلیل سرپا موندن من بود. توی دلم و از اعماق وجودم خوشحال بودم که آرمینا را کنار خودم دارم. تقریبا از اوایل فروردین حس کرده بودم که مثل همیشه نیست. شروع کردیم به حرف زدن و آروم‌آروم شروع کرد به گفتن این که دیگه نمی‌تونه به رابطه‌مون ادامه بده. چند بار نشستیم و با هم حرف زدیم تا بتونیم راه حل پیدا کنیم. گفتیم بریم پیش مشاور. نوبت گرفتیم. حرف زدیم.. اما تصمیم خودش را گرفته بود. تبدیل شدیم به دوست معمولی.

شوک بودم. حالمون خوب نبود. جلوی مرکز مشاوره بهش گفتم بیا همین الان بریم خونه و وسیله‌هات را بردار، چون شب که بعد از کار بیام خونه و چشمم به چیز میزهات بخوره، بدون شک از غصه و دلتنگی دق می‌کنم.

رسیدم به ماشین، استارت نمی‌خورد، باتری خوابیده بود. زنگ زدم به آرمینا و گفتم ماشین روشن نمی‌شه، فلان جا پارک کردم و لطفا بیا دنبالم. با هم اومدیم خونه. تا وارد شدیم زدیم زیر گریه. همدیگه را بغل کردیم و تا تونستیم زار زدیم.

همه چی را جمع کرد. با چشم گریون رفتم پایین تا ماشینش. بوس.. بغل.. و خدافس..

اصلا حالم خوب نیست. الان که اومدم خونه تازه حجم واقعی جای خالی آرمینا رو حس کردم.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

آیا واقعا به شرایط نرمال برمی‌گردیم؟

 جمعه شب احسان زنگ زد و گفت بیا از فردا بریم سر کار،‌ فقط واسه اینکه سعی کنیم تا شاید به روتین عادی برگردیم.

گفتم خیلی موافقم، چون من یکی که دارم روانی میشم.

توی این ۲ روز که خبر خاصی نبوده و بعید می‌دونم به این زودی اتفاق خاصی بیوفته، اما مهم اینه که دست کم داریم تلاش خودمون را می‌کنیم.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

چرا تمام نمی‌شید؟

حالا وسط این هیری ویری این چه ویروسی کوفتی‌ای بود که از علی گرفتم را نمی‌دونم. فکر کنم یک‌شنبه یا دوشنبه بود که با ماسک اومده بود کانتر و همون موقع این ویروس تخمی را حواله من کرد. الان سه روز میشه که افتاده‌ام توی خونه. روز اول رفتم اورژانس و یدونه سرم با ۳ تا آمپول زدم و بقیه‌اش را هم توی تخت افقی بودم و پشت سر هم shameless تماشا کردم. کلا آمار شب و روز و ساعت‌ها را قاطی پاتی کرده‌ام. تقریبا هر روز، یکی دو بار جنگنده‌ها از بالای سرمون رد میشن و یک جاهایی را می‌زنن و می‌رن. روز بعدش هم توی اخبار اعلام می‌کنن فلانی و فلانی در حمله دیشب کشته شدن.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴