‏نمایش پست‌ها با برچسب همینجوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همینجوری. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۳

The DOT

امسال همه چیز برایم روی دور تند بود انگار. پارسال همین موقع‌ها بود که «نقطه» هزار جریب راه افتاد و توی یک چشم به هم زدن ۳۶۵ روز گذشت.

کم کم به زندگی این مدلی‌ام عادت کرده‌ام و انگار که از اول روتین همیشه این شکلی بوده است.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۳

I'm Divorced

 امروز ساعت ۱ و نیم توی محضر قرار داشتیم. امیر و احسان را هم به عنوان شاهد با خودم برده بودم. ترانه هم لابد برای اینکه تنها نباشد، با مائده آمده بود. تا وقتی که منتظر بودیم حاج آقا برسد، امیر و احسان و ترانه مائده با هم حرف می‌زدند.

چند دقیقه بعد حاج آقا آمد و کمی برایمان موعضه کرد که بروید با هم دوباره زندگی کنید و شماها به نظر می‌اید که آدم‌های خوبی هستید و بلاه بلاه بلاه. دست آخر هم استخاره گرفت و چون بد آمد، کتاب دعایش را پرت کرد روی میز و به منشی‌اش گفت طلاق را ثبت کن!!

برگه‌ها را امضا کردیم و قرار شد که چند روز دیگر بروم و شناسنامه و مدارک را تحویل بگیرم. رفتیم سوار شدیم و مائده را رساندم سر کارش و ترانه را هم رساندم خانه‌شان. از آنجا هم با امیر و احسان رفتیم کافه و آیس لته خوردیم و حوالی ۴ رفتیم سر کار.

از وقتی که رسیدم خانه، دارم به کل این ۸ سال گذشته فکر می‌کنم. چی فکر می‌کردیم و چی شد..

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۲

اعتیاد به گوشی

 بعد از کلی این در و آن در زدن، دیشب موفق شدم دوباره گوشی بخرم.

اعتراف می‌کنم تا وقتی که آدم اسباب بازی جادویی‌اش را از دست نداده باشد، متوجه خیلی از چیزها نمی‌شود. مثلا در این چهل پنجاه روز بدون گوشی، مجبور بودم تا ساده‌ترین کارهای روزمره را هم با کامپیوتر انجام بدهم و توی خانه هم دیگر حوصله پشت کامپیوتر نشستن نداشتم.

اولین اتفاق این بود که رابطه‌ام با همه سوشال مدیاها قطع شد و اگر قرار بود به کسی پیام بدهم، تنها راه فقط sms بود.. و البته که دائم کلی پیام خوانده نشده روی واتس‌اپ و تلگرام و آی‌مسیج و اینها بود که نمی‌توانستم بخوانمشان. گرچه روی کامپیوتر دفتر و خانه، تلگرام و iMessage داشتم اما خب دست کم با ۱ روز تاخیر جواب می‌دادم و برای همه باید هزار بار تکرار می‌کردم که چرا دیر جواب می‌دهم.

بدبختی بعدی وقتی بود که مجبور بودم یه فایل کوفتی را فوری به دست یک نفر برسانم یا مثلا لوکیشن برایشان بفرستم. خدا را شکر که همه هم کون گشاد شده‌اند و حتی نمی‌دانند ایمیل دارند یا نه. این آدم‌های بدون ایمیل را دلم می‌خواهد خفه کنم.

وقتی‌هایی که با تاکسی توی ترافیک گیر کرده باشی یا مثلا منتظر نوبت هستی و در کل می‌خواهی وقت کُشی کنی، نداشتن گوشی با جهنم هیچ فرقی ندارد. هر ۱ دقیقه به اندازه هزار سال کِش می‌آید.

و از همه بدتر کوتاه بودن دستم از موزیک بود. تنها چیزی که می‌توانستم باهاش آهنگ گوش کنم همین گوشی لامصب بود که دق مرگ شدم از بی آهنگی.

اما این ماجرا یک خوبی هم داشت. شب‌ها برای اینکه حوصله‌ام سر نرود هی سرانه مطالعه را بالا بردم و تا این لحظه بیشتر از ۹۰۰ صفحه کتاب خوانده‌ام و امیدوارم به این زودی دوباره تا دم صبح به صفحه گوشی خیره نمانم!!

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۴۰۱

هشت و سی و چهار دقیقه

زمان شروع کار در دفتر ما ساعت ۹ است. در طول شش ماه گذشته محض رضای خدا من برای ۶ بار هم که شده سر موقع دفتر نبوده‌ام و دیروز از مقامات بالا اخطار کتبی گرفتم. علاوه بر جریمه تاکید شده بود که تا زمان از پیش تعیین نشده‌ای باید راس ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه دفتر باشم.
امروز به مکافات ۸ و ۳۴ دقیقه ورود زدم و حدود نیم ساعت بعد، از بالا پیام رسید که حتی امروز هم سر وقت نیامدی!!
خندیدم و گفتم واقعا دست خودم نیست.
حوالی ظهر رئیس آمد و نشست کنارم و خندید و گفت: امیدوارم که ناراحت نشده باشی. می‌دانم که سیستم کار کردنت چطور است و من هیچ مشکلی با این مدل کار کردن تو ندارم اما بقیه ممکن است جنبه نداشته باشند و باعث بشود که نظم بقیه به هم بریزد و می‌دانم که درک می‌کنی.
خندیدم و گفتم درک می‌کنم و سعی خودم را می‌کنم تا ورود و خروج مرتب‌تری داشته باشم.

شعور داشتن خریدنی نیست. با هیچ آمپول و قرصی هم نمی‌شود به کسی شعور داد. واقعا باید قدر اینجور آدم‌ها را دانست.

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۱

ساعت ۵

امروز از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود. انگار که هنگ اُوری چیزی بودم. سرم منگ بود و صدای دو رنگه‌ای پیدا کرده بودم. دنیا را اسلوموشن می‌دیدم.
با کلی تاخیر رسیدم دفتر و سینه خیز خودم را رساندم پشت میز و کامپیوتر را روشن کردم و دست را گذاشتم زیر چانه و خیره به مانیتور شدم. اصلا مغزم کار نمی‌کرد. به زور قهوه سعی کردم بیدار شوم و روتین روزانه را شروع کنم.
در نهایت جانم به لبم رسید تا ساعت ۵ شود!!

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۹

760

راستش را بخواهید اصلا باورم نمی‌شود که سه سال دیگر با دهه سوم زندگی باید خداحافظی کنم!!
اگر از خودم بپرسید که چند سالم است، شاید به زور باور داشته باشم که ۳۱ یا ۳۲ باشم. حتی ممکن است بگویم ۲۸ سالم است.
روح و روانم هنوز جوان است و عاشق.. اما از نظر جسمی دیگر مثل قبل نیستم و مفهوم خستگی را درک می‌کنم.
به هر حال باید قدر همه لحظه‌ها را دانست و از هر چیزی لذت برد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۹

759

الان که وارد بلاگر شدم هر چیزی که می‌خواستم بنویسم ز بیخ یادم رفت.
گوگل بعد از مدت‌ها یک حال اساسی به اینجا داده است انگار. تازه باید بعد از اینکه نوشتنم تمام شد بروم و ته و توی همه چیزش را در بیاورم. به نظرم خیلی باحال شده.

به همین راحتی ۲ ماه از سال جدید هم رفت پی کارش.
برای خودم مشغولیت‌های تازه‌ای دست و پا کردم. ایده آل نیستند اما به نظر خودم از وضعیت قبلی‌ام بهتر شده. در کل از لایف استایل الانم بیشتر راضی‌ام. بیشتر سریال می‌بینم و کتاب می‌خوانم و شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌مانم. من آدم زندگی کارمندی و ساعت ۷ صبح کارت زدن و ۵ عصر برگشتن به خانه نیستم.
بقیه چیزهای زندگی هم که به روال خودشان پیش می‌روند و یکی دو بار حال می‌دهند و در بقیه موارد دهن آدم را صاف می‌کنند.

این یکی دو ماه هوا عالی بود. جون می‌داد برای اینکه بپری پشت دوچرخه و رکاب بزنی و حسابی کیف کنی، که من البته زیاد موفق نشدم ولی در عوض آخر هفته‌ها حسابی زدیم به دل کوه و دشت و بیابان و حالش را بردیم.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۶

728

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به نقشه مدرسه‌ای که برای پروژه "طرح ۲" باید آماده کنم و صبح دوشنبه تحویل بدهم وَر می‌رفتم. به کمک همان دوست همیشگی موفق شدم تا استاد را راضی کنم هرچه که از دستم بر می‌آید را تحویل بدهم و استاد هم با نمره‌ای که فقط بتوانم درس را پاس کنم از سر تقصیراتم بگذرد.

با اینکه از فردا صبح کله سحر باید مشغول کار باشم، اما جغد درونم بیدار شده و  هیچ اثری از خواب نیست. مثل سگ هم گرسنه‌ام است و هیچ چیز دندان گیری توی یخچال پیدا نمی‌شود. اگر همین فرمان ادامه بدهم بقیه حیوانات درونم یکی یکی بیدار می‌شوند و دیگر از پس جمع کردنشان بر نخواهم آمد.

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۶

717

امشب هم بی خوابی به سرم زده و ارتش فکرها هستند که توی تک تک سلول‌های سرم دارند رژه می‌روند. پاک روانی شده‌ام. تمرکزم روی هر چیزی را تقریبا از دست داده‌ام و اگر همین فرمان پیش برود تا چند ماه دیگر باید تیمارستان بستری‌ام کنند!!

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۵

روزهای بلاگفا

چند وقتی هست که اوضاع وی پی ان داغان شده است. یا اصلا وصل نمی‌شود، یا اگر هم وصل شد به زحمت بتواند سایت باز کند. اگر تا همین چند لحظه پیش موفق نمی‌شدم صفحه بلاگر را باز کنم ممکن بود در یک اقدام احمقانه، بزنم بروم توی بلاگفا شروع به نوشتن کنم.

تنها خوبی بلاگفا این است که فیلتر نیست و چه برای من که می‌خواهم بنویسم و چه برای آنهایی که دلشان می‌خواهد بخوانند، این مورد مثبتی به حساب می‌آید.

راستش را بخواهید الان دلم برای سال ۸۶ که تازه شروع به نوشتن کرده بودم تنگ شد. سال‌ آخر دانشگاه بودم و از روزمره‌هایی که امروز دیگر نمی‌دانم اسمشان را چه بگذارم می‌نوشتم. یکی دو سال بعد از نوشتن توی بلاگفا هوس کردم به Blogger مهاجرت کنم. آن دوران خیلی‌ها از بلاگفا به بلاگر و وردپرس وسرویس‌های خارجی درست حسابی کوچ کردند. خدا می‌داند که چقدر copy و psate کردیم تا همه نوشته‌هایمان را از این طرف به آن طرف انتقال بدهیم.

یکی دو سال بعدتر آمدند و بلاگر و وردپرس را فیلتر کردند لعنتی‌ها. باز دوباره موج جدید مهاجرت از سرویس‌های فیلتر شده به بلاگفا شروع شد. من که دیگر حال و حوصله اسباب کشی نداشتم.

یکی از غم انگیزترین اتفاق‌هایی که می‌تواند برای یک وبلاگ نویس بیوفتد این است که وبلاگش فیلتر شود. صرف نظر از اینکه آن وبلاگ چند نفر خواننده داشته باشد، فیلتر شدن یعنی اینکه نود درصد خواننده‌ها از دست خواهند رفت.

راستش را بخواهید من نمی‌دانم این چه سر خوشی و لذتی است که بقیه بیایند و وبلاگ آدم را بخوانند؟ اصلا یکی از دغدغه‌های من همین فیلتر بودن بلاگر است. چرا که می‌دانم دیگر کسی به اینجا سر نمی‌زند و فوقش شاید چند نفری باشند که فید اینجا را توی فیدخوان خودشان داشته باشند و مستقیما از آنجا بخوانند.

باید اعتراف کنم که وبلاگ نوشتن یکی از معدود اتفاق‌های زندگی‌ام بوده که در آن پشتکار داشتم. یک جور وابستگی خاصی بهش دارم. مثل یک جور گیاهی که دانه‌اش را توی گلدان کاشته باشی و هر روز حواست بهش بوده باشد. کم کم رشد کرده و حالا بعد از تقریبا نه سال برای خودش یک گیاه درست و حسابی شده است. حالا هم مقصودم این نیست که الان دیگر وبلاگم برای خودش خیلی درست و حسابی شده، اما من یک همچین حس تعلق خاطری نسبت بهش دارم.

آن موقع‌ها همه اهالی بلاگفا (از جمله خود من) توی وبلاگشان آمارگیر "وبگذر" داشتند و هر روز چک می‌کردیم که مثلا چند نفر بازدید کننده داشتیم و از چه لینک‌هایی و با جست و جوی چه کلماتی از وبلاگ ما سر در آورده‌اند و از این جور جانگولک بازی‌ها. هرقدر بیشتر بازدید کننده داشتیم، بیشتر قند توی دلمان آب می‌شد. در ضمن، بازار کامنت و نظر نوشتن پای پست‌های وبلاگی حسابی داغ بود.

کم کم سر و کله Google Reader پیدا شد و حال و هوای وبلاگ خواندن بطور کلی فرق کرد. هرکسی می‌توانست فیدهایی که دوست داشت را توی گوگل ریدر اضافه کند و بدون اینکه به خودش زحمت سر زدن به تک تک وبلاگ‌ها را بدهد، نوشته‌های جدید را بخواند. گوگل ریدر خودش داستان جداگانه‌ای دارد. شاید یک روزی هوس کردم و از عصر طلایی گوگل ریدر هم نوشتم.

همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش می‌رفت که یکدفعه گوگل تصمیم گرفت این سرویس دوست داشتنی را تعطیل کند و جای آن را به گوگل پلاس بدهد. تقریبا از همین دوران بود که وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی شروع به افت کرد. خیلی‌ها کلا بیخیال نوشتن شدند و عده‌ای هم دست به کار نوشتن توی صفحه‌های شخصی‌شان توی فیسبوک و اینجور جاها کردند. اصلا شبکه‌های اجتماعی آنقدر تغییر کردند که وبلاگ نوشتن به حاشیه رفت. من هم آنقدر از حاشیه نوشتم که اصلا یادم رفت آمده بودم چی بنویسم!!

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

688

دفتر و مداد و ماژیک و خرت و پرت هایم را آوردم این طرف توی کافه و روی میز مخصوص خودم پهن کردم و دست به کار شدم. این هفته باید چندتا از لوگوهایی که خوشمان می‌آید را بکشیم.

خوبی این فروشگاه جدیدمان این است که درست چسبیده به آن یک کافه ی خوب و دنج است. بیشترین دلیل خوب بودنش بخاطر آدمهایی ست که آنجا کار میکنند.
تازگی ها یاد گرفته ام که برای انجام دادن مشق های دانشگاه میروم آنجا و با خیال راحت نقاشی میکشم و پاورپوینت درست میکنم و از اینجور کارها. همیشه قبل از اینکه بند و بساطم را ببرم آنجا، اول میروم ببینم جای خالی هست یا نه. بعد سیاوش -صاحب کافه- خودش دو اش می‌افتد که میخواهم بشینم مشق بنویسم. یک تابلوی کوچک که رویش نوشته Reserved را میگذارد روی میز دنج پهلوی مبل و یک لبخند تحویلم میدهد. من هم میخندم و چشمکی برایش میزنم و میروم و با دفتر و دستک برمیگردم.
گاهی وقت ها به عنوان زنگ تفریح یک لیوان چایی برایم می‌آورد و خودش -سیاوش را میگویم- هم کنارم روی مبل لم میدهد و شروع میکنیم به گپ زدن.

چند دقیقه پیش تکلیف های دوشنبه را تمام کردم و دلم خواست اینها را بنویسم.

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

675

برای خودم آهنگ گذاشته ام و هارد اکسترنال گوگولی مگولی ام را هم چپانده ام به نوت بوکم تا از دویست سیصد گیگ خرت و پرت های روی کامپیوترم بکاپ بگیرم. از الان نزدیک به دو ساعت دیگر این کار ملال آور فکر کنم طول بکشد.
از تمام اکانت های ایمیل و فیسبوک و توییتر و آیکلود و بقیه شان ساین اوت کردم تا برای مکبوک رتینای جدیدم آماده شوم.

خوب یادم است که چهار سال پیش نزدیک به ۳ ماه و خرده ای از حقوقم را دربست کنار گذاشتم تا بتوانم یک میلیون و هفتصد هزار تومان پول بی زبان را بابت این نوتبوکم بدهم. و حالا قسمت خنده دار (در واقع غم انگیز) این است که بعد از این همه مدت قرار است فردا این نوتبوک خسته را در ازای یک میلیون و هشتصد هزار تومان بدهم دست صاحب جدیدش و خودم هم سه میلیون و اندی از پولهایم را به گا بدهم و مدل جدیدترش را در آغوش بگیرم.

خاطره های خیلی خوبی ازش دارم. هیچ وقت تنهایم نگذاشت و یکی از دلخوشی های زندگی ام بود.
امیدوارم صاحب جدیدش هم به اندازه من دوستش داشته باشد.

خدافس مک بوک دوست داشتنی

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۳

672

حدود یک ماه (شاید هم بیشتر) میشود که شروع کرده ام به تیک زدن با یک آدم جدید. در واقع درستش این است که تیک میزدم. یک هفته ای هست که تیک زدنمان ته کشیده انگار. نمیدانم چرا یهو نظرش عوض شد.

تولدش ۶ دی است. تا قبل از این هفته، ایده های دیگری داشتم، اما با این وضعی که پیش آمد خب شاید آنها دیگر به درد بخور نباشند. تا همین چند دقیقه پیش اصلا نمیدانستم لزومی دارد حرکتی انجام بدهم یا اینکه به یک اس ام اس تبریک تولد کلیشه ای با چندتا شکلک کیک و گل و بوس و اینجور چیزها اکتفا کنم.
همینطور که داشتم پشت نوتبوکم برای خودم آهنگ گوش میکردم و اینها، یک جرقه به ذهنم رسید. اعتراف میکنم که از ایده خودم خوشم آمد. خوبی اش این است که تکراری نیست. یعنی برای اولین بار است که این کار را میکنم. از نظر معنوی حرکت باحالی باید از آب در بیاید.
همین الان اینترنتی سفارش را تکمیل کردم و احتمالا تا ۱۰ روز دیگر با پست میرسد دم خانه مان و بعد اگر خوش شانس باشم و تا آن موقع همه چیز نترکیده باشد میتوانم هدیه را بدهم دستش.
اگر هم به فاک رفته باشد که می آیم و اینجا افشا میکنم که چه بود و چه شد.

تا ۶ دی ۹۳ برایم آرزوی موفقیت کنید. واقعا احتیاج دارم تا باز هم به روزهای خوب برگردم

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

664

یک هفته دیگر تا آخر تابستان نمانده. اصلا همان بهتر که زودتر تمام شود برود پی کارش.
دلم برای هوای خنک و باران و روزهای کوتاه پاییز تنگ شده حسابی.
دلم مسافرت درست و درمان میخواهد که برم و همه ی خستگی این ۶ ماه را همانجا چال کنم و برگردم.

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۳

چراغ مطالعه روشنفکرانه ی من

نیمه دوم بازی هلند - کاستاریکا را بیخیال شدم. تلویزیون را خاموش کردم و آمدم توی اتاقم.
میدانید، صبح ها که با مکافات از خواب بیدار میشوم تا نیم ساعت فقط دارم به خودم قول میدهم که از امشب دیگر تا ۲ و نیم صبح پای فوتبال ننشینم.

دیروز (در واقع جمعه) بقیه ی خرت و پرت هایی که از اسباب کشی هنوز وسط اتاقم پهن بودند را مرتب کردم. نمیدانم چرا من اینقدر آت و آشغال دارم. حداقل یک سوم چیز میزهایم را همان موقع که داشتیم جابجا میشدیم را دور ریختم اما باز هم خنزر پنزر دارم. خیلی چیزها هست که آدم نمیتواند دور بیندازد.
بین همه آنها، یک چراغ مطالعه فسقلی پیدا کردم که حتی یادم نیست کی و کجا خریده بودمش. یک پایه دارد که به هر جایی میشود چسباندش. البته چسبش دیگر هنری ندارد و فقط جنبه دکوری دارد. میله چراغش هم به هر شکل و قیافه ای که دلت بخواهد در میاید. با کلی چسب پنج سانتی، به گوشه ی بالای تختم چسباندمش. قیافه اش خیلی مسخره است اما خوشم آمده ازش.
اصلا یک جورهایی تخت خوابم تیریپ روشنفکری پیدا کرده که نگو!!
دیشب از ذوق چراغ مطالعه روشنفکرانه ام رفتم سراغ آن کتاب هایی که خیلی وقت از خریدشان میگذرد اما حتی یک خطشان را هم نخوانده ام.
اول از همه میخواهم "خداحافظ گری کوپر" را تمام کنم.
عادت دارم صفحه اول همه ی کتاب هایم بنویسم که کِی و کجا و با چه کسی (و حتی چرا) آن کتاب را خریده ام.
بهمن ۱۳۹۰ با احسان رفته بودیم شهر کتاب. آن موقع ها توی "گوگل ریدر" یک دوستی داشتم که اسمش نگین بود. عاشق "رومن گری" بود و محال ممکن بود که روزی یکی دو بار به نوشته های او اقتدا نکند. خوب یادم است که چند بار گفته بود دست آخر یک روز خودش هم مثل رومن گری خودکشی خواهد کرد.. و بالاخره یک روز واقعا خودکشی کرد. از نوع مجازی البته، و همه ی حساب های اینترنتی و پروفایل و ایمیل و وبلاگ هایش را بست!!

و حالا کلی آسمان ریسمان بافتم که بگویم  الان زیر نور چراغ مطالعه روشنفکرانه ام دارم اینها را مینویسم و بعدش میخواهم تا وقتی که چشم هایم مجال دهند کتاب بخوانم.

شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۹

بترس از زن‏ها و دخترکانی که...

این روزا یکی دو تا پست توی گودر راجع به "مردهایی که ترس دارن" خیلی داره شر میشه، و یکی از همون نوشته ها منو به اینجا رسوند. و آخرش هم نویسنده ش از آقایون دعوت کرده که از خانم هایی که باید ازشون ترسید بنویسن.

بترس از زن هایی که:
  • چشم های گیرا و نگاه های شیطنت آمیز دارن
  • خرامان راه میرن
  • مثه گربه خودشون رو تو دلت جا میکنن
  • صدا، تکیه کلام ها و نوع حرف زدنشون شبیه هیچ کس دیگه ای نیست
  • اولین های با اونها بودن رو هرگز فراموش نمیکنی. اولین تلفن، ملاقات، sms، بوس، هدیه، شام..
  • بوی عطرشون تو رو فقط به یاد اونها میندازه
  • واقعا زن هستن، و خودشون هم اینو میدونن
  • هرجایی رو که نگاه میکنی یه اثری ازشون میبینی
  • تو بغلشون گریه کرده ای
  • قشنگ فحش میدن
  • تو رو واسه اون چیزی که هستی دوست دارن
  • وقتی کنارشون هستی، زمان و مکان برات STOP میشه
  • توی بیشتر رویاها و تصوراتت هستن
  • وقتی میخوان تو رو ببوسن روی پنجه پا بلند میشن
  • بارها FRIENDS دیده اند
  • میانه شان با تکنولوژی از تو بهتر است!!
  • قهوه بازهای حرفه ای هستن
  • وقتی با موهای پشت گردنت بازی میکنن کلا از دنیا میری
  • بلد باشن چطور دلت رو ببرن
  • خوب رانندگی میکنن
  • بیشتر وقت ها، خیلی ماهرانه یه بند انگشت از خط سینه شون از یقه لباسشون مشخصه، تا بهت یادآوری کنن تو عاشق اون دو تا هستی!
  • حتی وقت هایی که حسابی باهات دعوا کرده‌اند، اما شب لخت تو بغل همدیگه میخوابید
  • موهاشون رو توی صورتت میریزن
  • اسمشون رو مثه بقیه به زبون نمیاری
  • بهت امید میدن
  • دوری، یا نداشتن شون اشکت رو در میاره

پ.ن: البته قبلنا هم یه پست [+] شبیه به این نوشته بودم

      جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

      477

      + فریم عینک هایم را عوض کرده ام. یک عدد Emporio Armani گرفته ام و خودمان خیلی دوستش داریم اما توی خانه همه اَه و تف میکنند. حالم را به هم زده اند از بس که در باب اینکه چه مدل عینکی به صورتم می آید و چه مدلی می رود سخن رانی کرده اند.
      از قرار معلوم به نظر میرسد مادر خانمی تصمیم دارند برایم عینکی دیگر خریداری کنند که به جمال زیبایمان بیاید!
      از طرف دیگر هر کدام از دوستان که ما را با عینک جدید رویت میکنند جملگی تایید مینمایند که انتخاب شایسته ای داشته ایم، مخصوصا اینکه با مدل جدید گیسوان کوتاهمان هماهنگ می باشد.

      + راهی پیدا نموده ایم که از iTunes هی فرت و فرت بازی و آهنگ و رینگ تون و خرت و پرت های دیگر را بصورت قانونی برای آیفون مان خریداری مینماییم. طی دیروز و امروز فقط 10 دلار در حسابمان باقی گذاشته ایم و یحتمل فردا 25 دلار دیگر شارژ مینماییم. قید حقوق این ماه را زده ایم، باشد که رستگار شویم!

      + پروردگارا... اگر روزی ما هم صاحب خانه و خانواده و زندگی شدیم و سن و سالمان بالا رفت، و اگر کمی تا قسمتی شروع به چیز خل بازی در آوردیم و باعث شکنجه های روحی به برگ گل و فرزندمان (ما 1 فرزند بیشتر نمیخواهیم) شدیم ما را در اسرع وقت مرحوم بفرمایید تا ایشان را بیش از این زجر ندهیم.
      خودمان میدانیم و اعتقاد داریم که مردها تاریخ مصرف دارند. بعد از اینکه تاریخشان اِکسپایر شد همه جا را به گند میکشند.

      شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

      430

      شروع کرده م به دیدن how i met your mother
      فعلا تا سیزن 4 ش رو گرفتم.
      حس میکنم این سریال میتونه رقیب خیلی جدی برای Friends باشه.
      نمی دونی چقدر این نوع زندگی ها رو دوست دارم.
      واسه ساده بودن ها، واسه واقعی بودن ها، واسه خالص بودن ها...
      فکر کنم واسه قضاوت یه ذره زود باشه اما از همینجا میخوام بگم:

      قبل از مُردنت اول فرندز ببین، بعدش این سریال رو هم ببین!

      پ.ن: بدم نمیاد منم یه کتابچه درست کنم و اسمش رو بذارم "چطوری با مامانت آشنا شدم"

      سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

      423

      شنبه بازی های جام و جهانی شروع میشه و نمیدونم چه خاکی باید تو سرم بریزم که حتی شبکه های نکبت سراسری رو هم نداریم!
      باید برم از این آنتن مقوایی ها بگیرم شاید فرجی بشه :دی
      تنها شبکه ای که روش پاراtiz نداریم دبی اسپورته. الان به چندتا زنگ زدم میگم کارتش رو میخوام، میگن عمرا گیر نمیاد الان.
      بین خودمون بمونه، اما بعید میدونم اگه کارت هم گیر بیارم دستگاه زغالی مون ساپورتش کنه!!!
      خدایا... یه کاری کن فرکا.نس ZDF و ARD از لیست قرمز این عوضی ها خارج بشه.

      پ.ن: iPhone 4 هم به بازار اومد، یعنی برو بمیر :پی

      دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

      405

      دچار کم خوابی مفرط شده م. در روز بیشتر از 6-5 ساعت خواب ندارم. یعنی نمیتونم داشته باشم.
      وقتی خونه میام تقریبا میشه گفت رمقی واسه هیچ کاری ندارم.
      ساعت هم که مثه فرفره میچرخه... تو یه چشم به هم زدن میبینی شده 12 و وقت لالا!
      ***
      چند بار تا حالا به سرم زده یه خودکشی اینترنتی جانانه بکنم، اما بعید میدونم شهامتش رو داشته باشم.
      میدونی... یه جورایی از این هویت مجازیم لجم گرفته. با اینکه خود ِ خودم هستم اما فکر میکنم دیگه بهتره نباشه.
      ***
      عاشق این theme های هوشمند جیمیل م که وقتی صدا و بوی بارون از پنجره اتاقت میاد، توی mailbox ت هم بارون میگیره :دی