امسال همه چیز برایم روی دور تند بود انگار. پارسال همین موقعها بود که «نقطه» هزار جریب راه افتاد و توی یک چشم به هم زدن ۳۶۵ روز گذشت.
کم کم به زندگی این مدلیام عادت کردهام و انگار که از اول روتین همیشه این شکلی بوده است.
امسال همه چیز برایم روی دور تند بود انگار. پارسال همین موقعها بود که «نقطه» هزار جریب راه افتاد و توی یک چشم به هم زدن ۳۶۵ روز گذشت.
کم کم به زندگی این مدلیام عادت کردهام و انگار که از اول روتین همیشه این شکلی بوده است.
امروز ساعت ۱ و نیم توی محضر قرار داشتیم. امیر و احسان را هم به عنوان شاهد با خودم برده بودم. ترانه هم لابد برای اینکه تنها نباشد، با مائده آمده بود. تا وقتی که منتظر بودیم حاج آقا برسد، امیر و احسان و ترانه مائده با هم حرف میزدند.
چند دقیقه بعد حاج آقا آمد و کمی برایمان موعضه کرد که بروید با هم دوباره زندگی کنید و شماها به نظر میاید که آدمهای خوبی هستید و بلاه بلاه بلاه. دست آخر هم استخاره گرفت و چون بد آمد، کتاب دعایش را پرت کرد روی میز و به منشیاش گفت طلاق را ثبت کن!!
برگهها را امضا کردیم و قرار شد که چند روز دیگر بروم و شناسنامه و مدارک را تحویل بگیرم. رفتیم سوار شدیم و مائده را رساندم سر کارش و ترانه را هم رساندم خانهشان. از آنجا هم با امیر و احسان رفتیم کافه و آیس لته خوردیم و حوالی ۴ رفتیم سر کار.
از وقتی که رسیدم خانه، دارم به کل این ۸ سال گذشته فکر میکنم. چی فکر میکردیم و چی شد..
بعد از کلی این در و آن در زدن، دیشب موفق شدم دوباره گوشی بخرم.
اعتراف میکنم تا وقتی که آدم اسباب بازی جادوییاش را از دست نداده باشد، متوجه خیلی از چیزها نمیشود. مثلا در این چهل پنجاه روز بدون گوشی، مجبور بودم تا سادهترین کارهای روزمره را هم با کامپیوتر انجام بدهم و توی خانه هم دیگر حوصله پشت کامپیوتر نشستن نداشتم.
اولین اتفاق این بود که رابطهام با همه سوشال مدیاها قطع شد و اگر قرار بود به کسی پیام بدهم، تنها راه فقط sms بود.. و البته که دائم کلی پیام خوانده نشده روی واتساپ و تلگرام و آیمسیج و اینها بود که نمیتوانستم بخوانمشان. گرچه روی کامپیوتر دفتر و خانه، تلگرام و iMessage داشتم اما خب دست کم با ۱ روز تاخیر جواب میدادم و برای همه باید هزار بار تکرار میکردم که چرا دیر جواب میدهم.
بدبختی بعدی وقتی بود که مجبور بودم یه فایل کوفتی را فوری به دست یک نفر برسانم یا مثلا لوکیشن برایشان بفرستم. خدا را شکر که همه هم کون گشاد شدهاند و حتی نمیدانند ایمیل دارند یا نه. این آدمهای بدون ایمیل را دلم میخواهد خفه کنم.
وقتیهایی که با تاکسی توی ترافیک گیر کرده باشی یا مثلا منتظر نوبت هستی و در کل میخواهی وقت کُشی کنی، نداشتن گوشی با جهنم هیچ فرقی ندارد. هر ۱ دقیقه به اندازه هزار سال کِش میآید.
و از همه بدتر کوتاه بودن دستم از موزیک بود. تنها چیزی که میتوانستم باهاش آهنگ گوش کنم همین گوشی لامصب بود که دق مرگ شدم از بی آهنگی.
اما این ماجرا یک خوبی هم داشت. شبها برای اینکه حوصلهام سر نرود هی سرانه مطالعه را بالا بردم و تا این لحظه بیشتر از ۹۰۰ صفحه کتاب خواندهام و امیدوارم به این زودی دوباره تا دم صبح به صفحه گوشی خیره نمانم!!
چند وقتی هست که اوضاع وی پی ان داغان شده است. یا اصلا وصل نمیشود، یا اگر هم وصل شد به زحمت بتواند سایت باز کند. اگر تا همین چند لحظه پیش موفق نمیشدم صفحه بلاگر را باز کنم ممکن بود در یک اقدام احمقانه، بزنم بروم توی بلاگفا شروع به نوشتن کنم.
تنها خوبی بلاگفا این است که فیلتر نیست و چه برای من که میخواهم بنویسم و چه برای آنهایی که دلشان میخواهد بخوانند، این مورد مثبتی به حساب میآید.
راستش را بخواهید الان دلم برای سال ۸۶ که تازه شروع به نوشتن کرده بودم تنگ شد. سال آخر دانشگاه بودم و از روزمرههایی که امروز دیگر نمیدانم اسمشان را چه بگذارم مینوشتم. یکی دو سال بعد از نوشتن توی بلاگفا هوس کردم به Blogger مهاجرت کنم. آن دوران خیلیها از بلاگفا به بلاگر و وردپرس وسرویسهای خارجی درست حسابی کوچ کردند. خدا میداند که چقدر copy و psate کردیم تا همه نوشتههایمان را از این طرف به آن طرف انتقال بدهیم.
یکی دو سال بعدتر آمدند و بلاگر و وردپرس را فیلتر کردند لعنتیها. باز دوباره موج جدید مهاجرت از سرویسهای فیلتر شده به بلاگفا شروع شد. من که دیگر حال و حوصله اسباب کشی نداشتم.
یکی از غم انگیزترین اتفاقهایی که میتواند برای یک وبلاگ نویس بیوفتد این است که وبلاگش فیلتر شود. صرف نظر از اینکه آن وبلاگ چند نفر خواننده داشته باشد، فیلتر شدن یعنی اینکه نود درصد خوانندهها از دست خواهند رفت.
راستش را بخواهید من نمیدانم این چه سر خوشی و لذتی است که بقیه بیایند و وبلاگ آدم را بخوانند؟ اصلا یکی از دغدغههای من همین فیلتر بودن بلاگر است. چرا که میدانم دیگر کسی به اینجا سر نمیزند و فوقش شاید چند نفری باشند که فید اینجا را توی فیدخوان خودشان داشته باشند و مستقیما از آنجا بخوانند.
باید اعتراف کنم که وبلاگ نوشتن یکی از معدود اتفاقهای زندگیام بوده که در آن پشتکار داشتم. یک جور وابستگی خاصی بهش دارم. مثل یک جور گیاهی که دانهاش را توی گلدان کاشته باشی و هر روز حواست بهش بوده باشد. کم کم رشد کرده و حالا بعد از تقریبا نه سال برای خودش یک گیاه درست و حسابی شده است. حالا هم مقصودم این نیست که الان دیگر وبلاگم برای خودش خیلی درست و حسابی شده، اما من یک همچین حس تعلق خاطری نسبت بهش دارم.
آن موقعها همه اهالی بلاگفا (از جمله خود من) توی وبلاگشان آمارگیر "وبگذر" داشتند و هر روز چک میکردیم که مثلا چند نفر بازدید کننده داشتیم و از چه لینکهایی و با جست و جوی چه کلماتی از وبلاگ ما سر در آوردهاند و از این جور جانگولک بازیها. هرقدر بیشتر بازدید کننده داشتیم، بیشتر قند توی دلمان آب میشد. در ضمن، بازار کامنت و نظر نوشتن پای پستهای وبلاگی حسابی داغ بود.
کم کم سر و کله Google Reader پیدا شد و حال و هوای وبلاگ خواندن بطور کلی فرق کرد. هرکسی میتوانست فیدهایی که دوست داشت را توی گوگل ریدر اضافه کند و بدون اینکه به خودش زحمت سر زدن به تک تک وبلاگها را بدهد، نوشتههای جدید را بخواند. گوگل ریدر خودش داستان جداگانهای دارد. شاید یک روزی هوس کردم و از عصر طلایی گوگل ریدر هم نوشتم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت که یکدفعه گوگل تصمیم گرفت این سرویس دوست داشتنی را تعطیل کند و جای آن را به گوگل پلاس بدهد. تقریبا از همین دوران بود که وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی شروع به افت کرد. خیلیها کلا بیخیال نوشتن شدند و عدهای هم دست به کار نوشتن توی صفحههای شخصیشان توی فیسبوک و اینجور جاها کردند. اصلا شبکههای اجتماعی آنقدر تغییر کردند که وبلاگ نوشتن به حاشیه رفت. من هم آنقدر از حاشیه نوشتم که اصلا یادم رفت آمده بودم چی بنویسم!!