‏نمایش پست‌ها با برچسب یکی منو بغل کنه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یکی منو بغل کنه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۵

She smells like heaven

 حوالی ۹ و ۲۰ دقیقه صبح بود که با صدای زنگ در واحد از خواب پریدم. این زنگ یعنی یکی از اهالی خونه پشت در ایستاده و احتمالا باید مسعود باشه و خدا می‌دونه که صبح جمعه چه چیزی برام راست کرده. به زور از تخت اومدم بیرون و با لحن اعتراضی گفتم: صبر کن اومدم.

فوری یه چیزی پوشیدم، عینک زدم و در را که باز کردم، دیدم آرمینا با کیک و شمع و کادو به دست جلوم ایستاده و می‌خنده و تولدت مبارک را می‌خونه. خشکم زده بود. واقعا سورپرایز شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. یک در میلیون هم فکرش را نمی‌کردم که الان پشت در ببینمش.

گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟! گفت یالا اینا را بگیر از دستم که دارن می‌افتن.

اومدیم داخل. محکم بغلش کردم، بوش کردم، حسابی بوسیدمش. گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود و نتونستم تنهایی ادامه بدم. برای همین تصمیم گرفتم که برگردم و به خودم فرصت بدم و با هم ادامه بدیم.

از خوشحالی بال در آوردم. عین همون دم صبح آذر ماه ۱۴۰۳ که با بالش دم در اتاقم ایستاده بود، دوباره دلم براش رفت.



چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۵

.

 سخت‌ترین کار اینه که مثل سگ دلم براش تنگ میشه، ولی باید خودم را کنترل کنم بهش زنگ نزم و تکست ندم. باید بهش اجازه بدم سر تصمیمی که گرفته بمونه و کاری که فکر می‌کنه درسته را انجام بده.

کل امروز داشتم زمین را گاز می‌گرفتم که توی گوشی اسمش رو کلیک نکنم.

دلم براش اندازه نقطه شده.

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

Miss You So Much

 این یک ماه گذشته واقعا روزهای سختی داشتم و شب‌های سخت‌تر. دو سه باری از شدت دلتنگی تلفن را برداشتم و زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. اون هم حالش از من بدتر.

تا وقتی که هوا بخواد روشن بشه دارم توی خونه دور خودم می‌چرخم و هر از گاهی هم یک نخ توی بالکن دود می‌کنم.

آخرهای فروردین بود که یک شب، یکی از مشتری‌های گوساله‌مون، شوخی شوخی زد گوشیم را کامل erase کرد و هرچی که داشتم پاک شد!!

روی iCloud از عکس و ویدئوها بکاپ نداشتم و فقط دفتر تلفن و نوت و تکست‌ها و iMessage ها برگشت. بعد از پاک شدن گوشیم قرار بود سر فرصت بشینم و عکس و ویدئوهامون را از گوشی آرمینا برای خودم AirDrop کنم که اصلا اینجوری شد. این چند وقت هزار بار گفته که بیا تا هرچی خواستی را بفرستی روی گوشی خودت، یا اصلا هارد اکسترنال بده تا همه را برات کپی بگیرم.. ولی راستش را بخوای، دلش را ندارم.

تنها عکسی که ازش دارم، واسه آخرین دفعه ست که دوتایی رفته بودیم کاراکو و توی آینه عکس گرفته بودیم.

هر شب صفحه تکست‌هامون را اونقدر اسکرول می‌کنم بالا تا برسم به اولین پیامی که بهش دارم و از اول می‌خونم. بعدش میرم اینستاگرم و هزار بار پست و استوری و های‌لایت هاش را بالا پایین می‌کنم. صداش، بوش، ادا اطوارش، اندازه بدنش، هرچی که بتونم را سعی می‌کنم توی سرم مرور کنم تا یادم نره.

آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه آرمینا..





جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

The hardest part is the night

 روزها سعی می‌کنم اونقدر خودم را مشغول کار نگه دارم که فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای نداشته باشم. همه تلاش خودم را می‌کنم تا ظاهرم را حفظ کنم و کسی آنچنان متوجه ویرانی درونم نشه.

ولی شب‌ها سخت‌ترین قسمت ماجراست. هیچ جوره نمی‌تونم توضیح بدم که چی بهم می‌گذره.

کاش زودتر بگذره تا شاید کمی دردش کمتر بشه.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

Back to Friends

اولین بار آرمینا را ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ دیدم و سه چهار ماه بعدتر حس کردم که واقعا این دختر را دوست دارم. در طول این مدت هر اتفاقی که فکرش را بکنی افتاد. جنگ ۱۲ روزه، بعد اعتصاب‌های سراسری، کشتار دی ماه، دوباره جنگ و بقیه داستانی که همه مون ازش خبر داریم.

با همه این مشکلات، حضور این دختر در زندگی‌ام تنها دلیل سرپا موندن من بود. توی دلم و از اعماق وجودم خوشحال بودم که آرمینا را کنار خودم دارم. تقریبا از اوایل فروردین حس کرده بودم که مثل همیشه نیست. شروع کردیم به حرف زدن و آروم‌آروم شروع کرد به گفتن این که دیگه نمی‌تونه به رابطه‌مون ادامه بده. چند بار نشستیم و با هم حرف زدیم تا بتونیم راه حل پیدا کنیم. گفتیم بریم پیش مشاور. نوبت گرفتیم. حرف زدیم.. اما تصمیم خودش را گرفته بود. تبدیل شدیم به دوست معمولی.

شوک بودم. حالمون خوب نبود. جلوی مرکز مشاوره بهش گفتم بیا همین الان بریم خونه و وسیله‌هات را بردار، چون شب که بعد از کار بیام خونه و چشمم به چیز میزهات بخوره، بدون شک از غصه و دلتنگی دق می‌کنم.

رسیدم به ماشین، استارت نمی‌خورد، باتری خوابیده بود. زنگ زدم به آرمینا و گفتم ماشین روشن نمی‌شه، فلان جا پارک کردم و لطفا بیا دنبالم. با هم اومدیم خونه. تا وارد شدیم زدیم زیر گریه. همدیگه را بغل کردیم و تا تونستیم زار زدیم.

همه چی را جمع کرد. با چشم گریون رفتم پایین تا ماشینش. بوس.. بغل.. و خدافس..

اصلا حالم خوب نیست. الان که اومدم خونه تازه حجم واقعی جای خالی آرمینا رو حس کردم.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۴

in the memory of Linkin Park & Goli

هجده سالم بود که اولین آلبوم‌شان آمده بود و من هم مثل همه تینیجرهای دنیا عاشق لینکین پارک شده بودم. روی در و دیوار اتاق آن زمانم در کنار پوسترهای متالیکا و پینک فلوید و بون جووی و AC/DC و نیروانا و اینها، لوگو و عکس‌های لینکین پارک هم اضافه شده بود. از بین همه آلبوم‌هایشان، فقط ۲ تا را زیاد دوست ندارم و بقیه را تقریبا عاشق‌شان هستم. سال ۲۰۱۷ و درست بعد از انتشار آخرین آلبوم‌شان، چستر زد خودکشی کرد و همه طرفدارهای لینکین پارک شوکه شدند. از آن موقع تا آخرهای ۲۰۲۴ دیگر خبری از لینکین پارک نبود تا اینکه خیلی چراغ خاموش، سر و کله امیلی آرمسترانگ پیدا شد و آلبوم جدیدشان بیرون آمد. برای من هم مثل خیلی‌های دیگر، زمان برد تا شهامت شنیدن آلبوم جدید لینکین پارک را با صدایی به چز چستر داشته باشم. اول گارد داشتم و پیش خودم می‌گفتم لینکین پارک هم تمام شد و فقط باید همان آلبوم‌های قدیمی را گوش داد، اما کم‌کم و در طول ماه‌های بعد توانستم صدای امیلی را هم دوست داشته باشم و از آلبوم جدید خوشم بیاید.

از چهار شنبه هفته پیش تا ۳ صبح امروز، داشتم سریال ۶ قسمتی لینکین پارک را از پادکست آلبوم می‌شنیدم. در کنار لذت بردن از دانستن خیلی چیزها که درباره‌شان نمی‌دانستم، سرگذشت و زندگی چستر خیلی ناراحتم کرد، تا جایی که با تمام شدن قسمت ششم، ناخداگاه اشکم در آمد. به آهنگ‌های آلبوم آخرش هی فکر کردم و هی بیشتر فهمیدم که تا چه اندازه هر کدام از ترک‌ها داستان خودش بوده و هی بیشتر دلم برایش سوخت.

امروز ظهر مامان زنگ زد و خبر فوت زن دایی‌ام را داد. سرطان داشت و در طول دو سه ماه گذشته هر روز حالش داشت بد تر می‌شد. طفلکی سنی نداشت. از زمانی که حالش خراب شده بود اصلا جرئت دیدنش را نداشتم. ترجیح داده بودم همان تصویری که همیشه از «گلی» داشتم برایم باقی بماند. کل روز داشتم به هر خاطره‌ای که ازش یادم بود فکر می‌کردم. برای «گلی» هم کلی دلم سوخت. به این فکر کردم که زندگی، با همه خوبی‌ها یا بدی‌ها.. خوشی‌ها یا سختی‌ها.. و همه بالا و پایین‌ها، چقدر می‌تواند تخمی و بی در و پیکر باشد. به این فکر کردم که روی هیچ چیزی مطلقا هیچ حسابی نمی‌شود کرد. به این فکر کردم که آخر داستان همه کس و همه چیز همین تمام شدن است و با این حال هر روز صبح که چشم باز می‌کنیم، داریم برای آینده‌ای نقشه می‌کشیم که حتی از ۱ ثانیه بعدش هم مطمئن نیستیم. زندگی این و است و باز هم دائم در حال جر دادن خودمان و بقیه هستیم.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۴۰۳

فاک یو بِچ

 در یک وضعیت «عجیب گیری کردیم» بدی قرار گرفته‌ام. یک ماه بیشتر است که دائم دارم یک مشت حرف‌های توی کون نرو می‌شنوم و تا جای ممکن سعی کرده‌ام که خودم را به گاو بودن بزنم و چیزی به روی خودم نیاورم و طوری رفتار کنم که انگار چیزی نمی‌دانم و انگار که نه انگار.

دیشب اما صبر طرف مقابل ظاهرا تمام شد و یک نفر دیگر را فرستاد که مثلا با من حرف بزند. کوتاه نیامدم و هر چیزی را که باید می‌دانستند را گفتم. طوری گفتم که آن شخص واسطه هم متوجه شد که چقدر درخواست و منطق آن دوست بزرگوار توی کون نرو است!!

حالا امروز قرار است که خود شخص بزرگوار بیاید و حرف‌هایش را مستقیم به خودم بگوید. به بقیه قول داده‌ام که هرچه گفت، من از کوره در نروم. به خودم قول دادم اگر داشت روی اعصابم راه می‌رفت، فقط محل را ترک کنم.

سخت ترین کار بعد از معدنچی بودن، حرف زدن منطقی با یک آدم بی شعور است که از یک جایی به بعد، فقط به شعور خودت توهین کرده‌ای.

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۳

insomnia

فکر می‌کنم توی این یکی دو ماه گذشته مشکل خواب پیدا کرده‌ام. حتی اگر از خستگی در حال افقی شدن هم باشم، باز هم نمی‌توانم قبل از ۵ و ۶ صبح به سمت تخت خواب بروم. اگر بچه‌ها اینجا نباشند، عین مرغ سر کنده دور خودم راه می‌روم و به چیزهای مزخرف فکر می‌کنم. در بهترین حالت روی کاناپه جلو پنجره لم می‌دهم و به آسمان خیره می‌شوم و توی سرم با خودم اینقدر حرف می‌زنم تا هوا کامل روشن شود. از آن طرف کل روز را دلم می‌خواهد فقط بخوابم. به جان کندن می‌روم سر کار و هر آن ممکن است که بروم به احسان بگویم که دیگر نمی‌خواهم کار کنم. دلم می‌خواهد فقط بشینم گوشه خانه و برای خودم وقت تلف کنم. دلم هیچ کاری نکردن می‌خواهد.


از شانس تخمی من، مسعود هم برای خودش ‌پدیده عجیبی شده و شاید در آینده بیشتر درباره‌اش بنویسم. از اینکه حدس می‌زنم هرچه حال خراب در زندگی‌ام دارم، تقصیر مسعود است و می‌خواهم همه شان را روی سر مسعود خالی کنم. از اینکه وقتی می‌بینم از روی عمد و با هر ابزاری می‌خواهد اعصاب و روان شیوا و مامان را تخریب کند عصبی می‌شوم. البته شیوا از پس خودش بر می‌آید و در لحظه حقش را می‌گذارد کف دستش، اما وقتی تا سر حد مرگ مامان را ناراحت می‌کند، فشار خونش را بالا می‌برد و اشکش را در می‌آورد، توی سرم با خودم مرور می‌کنم که ای کاش می‌توانستم با چوب بیس بال چنان به جانش بی‌افتم که فقط عزائیل بتواند نجاتش دهد!!


به گمانم که افسردگی‌ام می‌خواهد دوباره از آن پایین مایین‌ها سر و کله‌اش را بیرون بیاورد و خارمادر همین باقیمانده زندگی‌ام را به گند بکشد. توی بیست و چهار پنج سالگی تجربه‌اش کردم (که به تشخیص دکترم آن هم زیر سر مسعود بود!!) و دست کم دو سال طول کشید تا دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم. فقط خودم می‌دانم که این بار اگر بیاید، آمدنش با خودش است و رفتنش با خدا..


چند ماه پیش تراپیستم گفت الان تقریبا دو سال و خرده‌ای هست که هر ده روز یکبار جلسه مشاوره داری و می‌خواهم بدانم که چرا دوست دختر نمی‌گیری؟ من فکر می‌کنم وقت آن رسیده که با یک نفر آشنا شوی و از این حال و هوا بیرون بیایی.

گفتم دلم می‌خواهد اما اعتماد به نفس ندارم.

گفت سخت نگیر و مقاومت نکن.

زد و با یکی از خودم کسخل‌تر آشنا شدم.. بعدش هم در اولین فرصت فوری زدم به چاک!!


امشب زودتر از وقت جلسه رزرو شده‌ام به دکترم پیام دادم که حالم زیاد خوش نیست و باید حرف بزنیم.

هر چیزی که توی سرم بود را گفتم. گریه کردم حتی.. از مسعود.. از اینکه همه امیدم را کم کم دارم از دست می‌دهم.. از اینکه خسته شدم از بس که سعی کردم خودم را قوی نشان بدهم.. از خیلی چیزها.. از اینکه به شدت حس دلتنگی دارم، برای خودم بیشتر.. از اینکه دلم می‌خواهد دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.. از اینکه دلم لک زده برای یک بغل ساده..

گفت باید تلاش کنم که تنها نباشم.. فکرهای احمقانه نکنم.. باید سرم را به هر چیزی که شد گرم کنم.. حواسم پرت باشد به روزمره‌های خوب زندگی..

دست آخر هم جلوی دوربین لبخند زدم و توی دلم گفتم فقط حرف‌های دلگرم کننده تخمی، و خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردم.


هفت هشت ده روزی هست که کامپیوترم را آورده‌ام دفتر و البته که هیچ کار خاصی هنوز باهاش انجام نمی‌دهم و الان ساعت پنج و نیم صبح است و دارم اینها را توی گوشی می‌نویستم و بعد به ایمیل مخفی بلاگر می‌فرستم تا توی وبلاگ کوفتی‌ام پست شود و یادم بماند که چه روزهایی را از سر گذراندم.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۳

I'm Divorced

 امروز ساعت ۱ و نیم توی محضر قرار داشتیم. امیر و احسان را هم به عنوان شاهد با خودم برده بودم. ترانه هم لابد برای اینکه تنها نباشد، با مائده آمده بود. تا وقتی که منتظر بودیم حاج آقا برسد، امیر و احسان و ترانه مائده با هم حرف می‌زدند.

چند دقیقه بعد حاج آقا آمد و کمی برایمان موعضه کرد که بروید با هم دوباره زندگی کنید و شماها به نظر می‌اید که آدم‌های خوبی هستید و بلاه بلاه بلاه. دست آخر هم استخاره گرفت و چون بد آمد، کتاب دعایش را پرت کرد روی میز و به منشی‌اش گفت طلاق را ثبت کن!!

برگه‌ها را امضا کردیم و قرار شد که چند روز دیگر بروم و شناسنامه و مدارک را تحویل بگیرم. رفتیم سوار شدیم و مائده را رساندم سر کارش و ترانه را هم رساندم خانه‌شان. از آنجا هم با امیر و احسان رفتیم کافه و آیس لته خوردیم و حوالی ۴ رفتیم سر کار.

از وقتی که رسیدم خانه، دارم به کل این ۸ سال گذشته فکر می‌کنم. چی فکر می‌کردیم و چی شد..

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۲

من از دستم خودم هم خسته شدم

 تقریبا این ۱ ماه که گوشی ندارم، همه روتین زندگی به هم ریخته و مثلا حتی برای گرفتن یک اسنپ ساده هم باید خایه مالی این و آن را بکنم. بدترین قسمت ماجرا اینجاست که همان اندک درآمدی که می‌توانستم با ترید کردن داشته باشم را هم از دست داده‌ام.

تقریبا ۱۰ روز دیگر می‌شود ۴ ماه که حقوق نگرفته‌ام و متعجب که تا الان چطور دوام آورده‌ام. و البته که از جاهایی پول به دستم رسیده که حتی تصورش را هم نمی‌کردم.

یک ماه پیش وارد ۴۰ سالگی شدم. شب تولدم ماندم خانه و تا صبح فقط FIFA23 بازی کردم. به این فکر کردم که چقدر زود آدم ۴۰ سالش می‌شود. همین ده پانزده سال پیش فکر می‌کردم که اوووه.. حالا خیلی وقت دارم و کو تا بخواهم به ۴۰ برسم، اما خب توی یک چشم به هم زدن رسیدم. خیال می‌کردم وقتی به این نقطه برسم لابد برای خودم کسی هستم و فلان و بهان، اما متاسفانه هیچ عن خاصی نشدم. در عوض تبدیل شدم به یک آدم روزمره که دائم در حال دست و پا زدن و تقلا کردن و درجا زدن است و مهم‌ترین دستاوردش فقط ادامه دادن بوده و بس.

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۲

من هیچ.. من نگاه

 چهارشنبه هفته پیش بود که آیفون ۱۴ پرو مکس نازنینم را وسط ترافیک از دستم زد و رفت. پشت چراغ خطر ایستاده بودم و داشتم با یکی از مشتری‌ها حرف می‌زدم که در یک چشم به هم زدن یک پسر ریزه میزه سیزده چهارده ساله گوشی را از دستم قاپید و پرید تَرک موتوری که در جهت مخالف خیابان منتظرش بود و در رفت.

لابد می‌گویید که چرا شیشه باز بوده؟ یا چرا در ماشین قفل نبوده؟

درهای ماشین اتوماتیک قفل می‌شوند و شیشه کمتر از یک وجب باز بود. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور این اتفاق افتاد. در طول این یک هفته بیشتر کارهای روزمره‌ام مختل شده و به شکل مسخره‌ای دیگر نمی‌توانم در مواقع بیکاری، وقت کشی کنم!!

با این وضع درب و داغان پولی که دارم فکر می‌کنم من هم باید بروم یکی دیگر را خِفت کنم و گوشی‌اش را بدزدم.

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۱

Gloomy Saturday

 امروز شنبه، اول بهمن است و افسردگی من به شدت بالا زده، جوری که صبح با زور کلنگ از تخت جدا شدم.

بخاطر آلودگی هوا، امروز و فردا اداره‌ها و بانک‌ها و اینها تعطیل هستند. اینقدر وضع خراب شده که دائم فکر می‌کنی هوا ابری شده و همین الان است که یک باران حسابی ببارد، اما همه‌اش دود و کثافت است. به زور می‌شود نفس کشید. هوا یک جورهایی مثل فیلم interstellar شده است.

حالا فکر کن که در یک همچین وضعی، افسردگی آدم هم بالا بزند. از صبح تا همین الان نشسته‌ام پشت کامپیوتر و هیچ کاری نمی‌کنم. هدفونم را گذاشته‌ام توی گوشم و برنامه دیشب کامبیز را گوش می‌کنم و بیشتر حالم گرفته می‌شود.

حالم از اخبار به همه می‌خورد. از همه چیز خسته شدم. حوصله ندارم. امید و انگیزه‌ام را از دست داده‌ام.

دلم یک تراپیست مجانی می‌خواهد!!

شنبه، مهر ۳۰، ۱۴۰۱

من از شما و دین شما بیزارم

 روح و روان هیچ کس دیگر درست نیست. همه کلافه و سر در گم هستند.

هر کسی که تلفن می‌زند فقط VPN می‌خواهد. خسته شدم دیگر، همه را کله می‌کنم.

از امروز تصمیم گرفتم که دیگر اخبار را حتی توی توییتر و اینستاگرم هم دنبال نکنم. واقعا دیگر کشش و ظرفیت این حجم از بی رحمی و وقاحت و دروغ و تناقض و کثافت بودن را ندارم.

از یکی دو ماه قبل، فیفا ۲۳ را پیش خرید کرده بودم و کلی برایش ذوق داشتم، اما حالا دو سه هفته‌ای هست که عرضه شده و من حتی کامل دانلودش هم نکردم.

آخر شب‌ها که می‌آیم خانه فقط دلم می‌خواهد گوشه کاناپه چماله شوم و سعی کنم به هیچ چیزی فکر نکنم.

چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۴۰۱

The quiet chaos driving me mad

 دوشنبه همین هفته نوبت مشاور داشتم. ساعت ۶ رسیدم و چند دقیقه بعد رفتم داخل.

برای اولین بار بود که اینجا می‌آمدم. مشاور خودم که سال‌ها پیش او می‌رفتم، آنقدر قیمت یک ساعت مشاوره‌اش را بالا برده که بعد از هر جلسه، تازه باید پیش یک تراپیست دیگر بروی که درد کارت بانکی‌ات را بلکه یک ذره کم کند!!

تقریبا یک ساعت و نیم بدون توقف حرف زدم. هی آب خوردم حرف زدم.

گفتم خسته‌ام.. نا امیدم.. شاید افسرده شده‌ام و البته خیلی خشم دارم.. مغزم دارد سوت می‌کشد.. خواب ندارم.. کلافه شدم.. حتی گاهی وقت‌ها همه‌شان با هم قاطی می‌شوند.

گفت همین الان هم که داری حرف می‌زنی می‌شود متوجه اینها شد. بیا و در طول این هفته تا جلسه آینده وقتی یکی از این حس‌ها سراغت آمد بنویس که دقیقا چه چیزهایی از توی مغزت رد می‌شود.

ساعت هفت و نیم از مطب بیرون زدم و هدفون به گوش راه افتادم سمت خانه.

شنبه، تیر ۲۵، ۱۴۰۱

هیچ

یکی از آشنایان، با همسر و ۲ تا بچه‌هایشان سه چهار روز است که از آلمان بعد از حدود ۳ سال برای یک هفته آمده‌اند اینجا که به خانواده‌شان سر بزنند و دوباره بروند.
دیشب یک جایی دور هم بودیم و در کنار گپ زدن‌های خانوادگی، یک خط در میان در مورد وضعیت زندگی در اینجا و آنجا صحبت می‌شد. مقایسه‌های اقتصادی، اجتماعی و از اینجور چرت و پرت‌ها.
نمی‌دانم چطور حرف از عکس‌های جیمز وب شد که شروع کردم با وحید در مورد فضا و کهکشان و اینها صحبت کردن. البته قات سواد در این مورد ندارم و تنهای چیزهایی که می‌دانم دو سه تا فیلم و مستند دیده‌ام و کلا ۲ تا کتاب خوانده‌ام.
شب که آمدم خانه هنوز توی فضا و کهکشان بودم. نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به سرچ کردن و خواندن و در نهایت توی یوتوب غرق شدم. ساعت را نگاه کردم. ۳ و نیم صبح بود.

برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید

نمی‌دانم چند دقیقه بود که داشتم به این عکس نگاه می‌کردم. سعی می‌کردم تا حجم کوچک بودن زمین و خورشید و حتی سولار سیستم را در مقایسه با کهکشان راه شیری هضم کنم.. تازه این فقط کهکشان راه شیری است!!
برای اینکه بیشتر پشم‌هایتان بریزد اندازه زمین با خورشید را مقایسه کنید

برای دیدن تصور در سایز واقعی روی آن کلیلک کنید

و از دیشب تا الان فقط دارم به این فکر می‌کنم با اینکه ما توانسته‌ام تا مرز کائنات پیش برویم، اما در عین حال چقدر کوچک هستیم. چقدر هیچ هستیم. فقط از این سر تا آن سر کهکشان راه شیری ۱۰۰ هزار سال نوری است!!
و حالا شما به این فکر کن که جانورهایی روی این زمین هستند که دغدغه‌شان نوع لباس پوشیدن مردم و فیلتر کردن اینترنت و کلا انگولک کردن خصوصی‌ترین مسائل زندگی آدم‌ها است.

دچار فرسایش شده‌ام. خسته.. آنقدر خسته که توان تمام کردن این جمله را هم ندارم.

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۴۰۰

گریه بر هر درد بی درمان دواست

 امشب حالم اصلا خوب نیست. حتی دیگر دلم نمی‌خواهد به دلایلش فکر کنم. اصلا دیگر دلم نمی‌خواهد به چیزی فکر کنم. فقط می‌دانم که اگر ۱۰ دقیقه دیرتر از خانه بیرون می‌زدم حتما مغزم منفجر می‌شد. نشستم پشت ماشین، کلاه کاپشنم را کشیدم روی سرم و رفتم. جایی برای رفتن نداشتم البته اما رفتم. مثل چی یخ کرده بودم. بخاری تا آخر زیاد بود و باز هم سگ لرز می‌زدم. زدم کنار. سرم را گذاشتم روی فرمان و تا می‌توانستم، با صدای بلند گریه کردم. گور پدر همه آنهایی که داشتند نگاه می‌کردند. بعد فین فین کنان زنگ زدم به زرگر. زرگر مشاور و اینهاست. جواب نداد. دوباره زنگ زدم. ریجکت کرد مرتیکه. باید حرف می‌زدم وگرنه دق می‌کردم. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که زرگر الان روبرویم نشسته تا به حرف‌هایم گوش کند. یادم نیست که چی می‌گفتم. حتی مطمئن هم نیستم که جمله‌هایم سر و ته داشتند یا نه. فقط حرف زدم. کلمه‌ها با هق‌هق قاطی شده بودند. خلاصه که خیلی وضعیت کثافتی بود. حرف‌هایم که تمام شد انگار که کوه کنده بودم. خسته و نفس بریده. فقط سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و بیرون را تماشا می‌کردم..

یک ساعت پیش آمدم خانه. هوس کره مربا کرده بودم. یک تکه بزرگ نان و کره و مربا بلعیدم. دارم سعی می‌کنم فراموش کنم. خسته‌ام. دلم می‌خواست کل فردا را بخوابم. اگر اینجا چیزی نمی‌نوشتم حتما مغزم می‌ترکید.

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۹

Miss You So Bad

 دقیقا ۲ هفته است که افتاده‌ام توی خانه. تنهای تنها. تا اواسط این هفته هم تصمیم دارم به قرنطینه ادامه بدهم تا عذاب وجدان این را نداشته باشم که نکند فلانی از من واگیر کند!!

حالم خوب شده و این دو هفته تا جا داشت خوابیدم. تلفن هم فقط خیلی ضروری‌ها را جواب می‌دادم. حوصله سر و کله زدن با ملت را نداشتم اصلا. سیستم خواب و بیدار بودنم کامل به هم ریخته و هر طور که شده دوباره باید به تنظیمات کارخانه برگردم. کتابی که ماه‌ها کنار تخت داشت خاک می‌خورد را تمام کردم بالاخره و رفتم سراغ بعدی. کلی موزیک جدید کشف کردم. با خودم تصمیم قاطع گرفتم و سیگار را گذاشتم کنار. سه چهار تا فیلم دیدم که خیلی هم چنگی به دل نزدند. کلی پادکست گوش کردم. دو تا دوره آموزش ادیت عکس دیدم. تمرین‌های عقب مانده کورسرا را انجام دادم. خیلی عجیب بود اما دل و دماغ پلی‌استیشن و فیفا بازی کردن هم نداشتم.

امشب دلم مثل سگ تنگ شده. حالم گرفته. غصه دارم. نمی‌دانم این فکرهای لامصب از کجا هجوم آورده‌اند. اگر کسی این موقع شب بود که می‌توانستم باهاش حرف بزنم، تا صبح عین طوطی حرف می‌زدم. حتی ممکن بود کارم به گریه و زاری هم برسد. اصلا انگار که تمام دلتنگی‌ها دنیا را بسته‌بندی کرده‌اند و آورده باشند گذاشته باشند توی دل من. در این حد نابود. در این حد تباه. دلم می‌خواست واقعا با یکی حرف بزنم.

شب‌ها انگار که هَمستِر درونم می‌زند بالا و هی دور خودم توی خانه می‌چرخم و راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم و به هیچ چیز یا جای خاصی هم نمی‌رسم. انواع و اقسام فکرها و ایده‌ها به سرم زده و سعی کرده‌ام به درد بخورهایشان را توی دفترم یادداشت کنم. بعضی شب‌ها حالم خوب بوده و بعضی شب‌ها هم مثل الان موودم خیلی پایین آمده.

نمی‌دانم بخاطر حالم است یا واقعا یک چیزی توی این آهنگ هست که دلتنگی آدم را بیشتر می‌کند.