‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگیه ما داریم؟. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگیه ما داریم؟. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۴۰۵

کسی می‌دونه اینجا چه خبره؟

 توی یک چشم به هم زدن ماه اول تابستون گذشت. از زمانی که آرمینا برگشته حالم خیلی بهتره اما اگر راستش را بخوای، هنوز اون اطمینان کامل را از برگشتنش ندارم. حس می‌کنم فقط از روی دلتنگی دوباره اومد و واقعا در درونش چیزی عوض نشده و هر لحظه ممکنه برگرده سر نقطه اول. و خب امیدوارم که این حسم اشتباه باشه و به این راحتی‌ها از دستش ندم.

دیشب فینال جام جهانی بود و اسپانیا قهرمان شد، آرژانتیم دوم و انگلستان هم سوم.

اوضاع قاراشمیش مملکت هم که طبق معمول سر جای خودش هست. وضعیت اقتصادی واقعا ترسناک شده دیگه. دلار تا ۱۹۳ هزار تومن رفت، پژو ۲۰۷ شده ۳ میلیارد تومن، نمی‌دونیم جنگ شده؟ قراره بعد از این جنگ بشه؟ توافق کردن؟ اصلا کی به کی هست؟

فکر کنم الان بیشتر از ۲ ماه شده که حتی یک شب هم خواب درست حسابی نرفتم و در طول روز دارم برای نیم ساعت خواب له‌له می‌زنم و شب که می‌رسم خونه، تا روشن شدن هوا عین جغد بیدارم.

پنج شنبه دو هفته پیش رفته بودیم باغ شهریار. موقع برگشت، دنده عقب داشتم می‌اومدم بیرون که یهو در پارکینگ شروع کرد به بسته شدن. آینه سمت راننده ترکید، یک تیکه از در و گلگیر به گا رفت. سپر هم تاب برداشت. فرداش که قیمت حدود ۴۰ میلیونی آینه را از توی سایت‌ها دیدم، فهمیدم که گاو عزیزم زایمان کرده و باید باسن مبارک را با وازلین حسابی چرب کنم. کامران بهم دلداری داد و به آقا رضا نامی معرفی‌ام کرد که کارش جوش پلاستیک و کارهای برقی ماشین بود. فرداش تیکه پاره‌های آینه را بردم پیشش و خدا خدا کردم که بتونه همین جنازه را سر هم کنه. روز بعد با ۵ میلیون تومن آینه را عین روز اول تحویل داد. شنبه هفته پیش ماشین را بردم پیش یکی دیگه برای PDR و صافکاری. هنوز ماشین آماده نشده و می‌دونم که تا این لحظه بیش از ۴۰ تومن باید پیاده بشم.

آخرین بگایی هم می‌رسه به اون کیست مویی نکبتی که زمستون ۲ سال پیش عملش کردم و باز دوباره جوانه زده!!

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

آیا واقعا به شرایط نرمال برمی‌گردیم؟

 جمعه شب احسان زنگ زد و گفت بیا از فردا بریم سر کار،‌ فقط واسه اینکه سعی کنیم تا شاید به روتین عادی برگردیم.

گفتم خیلی موافقم، چون من یکی که دارم روانی میشم.

توی این ۲ روز که خبر خاصی نبوده و بعید می‌دونم به این زودی اتفاق خاصی بیوفته، اما مهم اینه که دست کم داریم تلاش خودمون را می‌کنیم.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

چرا تمام نمی‌شید؟

حالا وسط این هیری ویری این چه ویروسی کوفتی‌ای بود که از علی گرفتم را نمی‌دونم. فکر کنم یک‌شنبه یا دوشنبه بود که با ماسک اومده بود کانتر و همون موقع این ویروس تخمی را حواله من کرد. الان سه روز میشه که افتاده‌ام توی خونه. روز اول رفتم اورژانس و یدونه سرم با ۳ تا آمپول زدم و بقیه‌اش را هم توی تخت افقی بودم و پشت سر هم shameless تماشا کردم. کلا آمار شب و روز و ساعت‌ها را قاطی پاتی کرده‌ام. تقریبا هر روز، یکی دو بار جنگنده‌ها از بالای سرمون رد میشن و یک جاهایی را می‌زنن و می‌رن. روز بعدش هم توی اخبار اعلام می‌کنن فلانی و فلانی در حمله دیشب کشته شدن.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۴۰۴

سلام به دلار ۱۴۶ هزار تومانی

 پنج روز رفتیم ارمنستان. همه جا حال و هوای کریسمس داشت. به وفور شراب و آبجو و گوشت خوک خوردیم. به جز خوراکی، همه چیز خیلی گران بود. در کل خیلی خوش گذشت.

روزی که داشتیم می‌رفتیم هزینه رجیستر ۱۷ پرومکس حدود ۴۵ میلیون بود. موقع برگشت گوشی خودم را ثبت کردم. دو سه روز بعد سایت بسته بود و وقتی که بالاخره سایت باز شد قیمت رجیستر شد ۷۱ میلیون تومان. ممکلت تخمی به این می‌گویند.

راستش را بخواهید تا حدود ۵۰ تومان پول داشتم که گوشی را رجیستر کنم اما واقعا ۷۰ میلیون، ندارد است دیگر!!

هیچ نمی‌فهمم که چرا برای اینکه بتوانی از یک گوشی استفاده کنی، باید ۷۱ فاکینگ میلیون تومان پول بدهی؟ حرامزاده‌ها مگر برای تولید یک آیفون چه زحمتی می‌کشید؟ در ازای این همه پول چه خدماتی به ملت می‌دهید؟ اصلا چرا یک شبه باید ۳۰ میلیون تومان به رجیستر گوشی اضافه کنید؟

چون توی گمرک گوشی را ثبت کرده بودم، حتما باید رجیستر می‌کردمش وگرنه کلا سریال گوشی می‌رفت توی بلک لیست و بعدا دیگر قابل رجیستر نبود و بگایی می‌شد. مجبور شدم ۲۳ میلیون از احسان قرض بگیرم، گوشی را رجیستر کنم و دست دوم بفروشم و دوباره یک ۱۷ پرومکس بدون رجیستر بخرم. لعنت به قبر آخوند و همه جد و آباد منحوس حرامزاده‌شان.

mac mini m4
تقریبا از یکی دو ماه پیش تصمیم گرفته بودم برای خانه یک mac mini M4 بخرم. قبل از سفر ۶۷ میلیون بود و خوشحال بودم که ۵۰ تومانش را نقد دارم، اما توی یک هفته شده بود ۸۳ میلیون تومان. تازه باید مانیتور هم می‌خریدم. هیچ چاره‌ای نبود.. هر یک روزی که صبر می‌کردم باید بیشتر ضرر می‌دادم. هفته پیش زنگ زدم به چهره‌ساز و قیمت گرفتم. گفتم الان ۵۰ نقد دارم و بقیه‌اش را نمی‌دانم تا کی می‌توانم بهت پرداخت کنم، می‌توانی کمکم کنی؟ گفت چخه.. برایت خریدم و همین الان می‌فرستم بیاد.

برای مانیتور هیچی پول نداشتم دیگر. مک ‌مینی بدون مانیتور هم فقط به درد عمه آدم می‌خورد. یادم آمد که توی سرویس قسطی اسنپ ۳۰ میلیون اعتبار دارم و می‌توانم در ۴ قسط پرداخت کنم. یک ایرپادز پرو۳ قسطی خریدم تا نقد بفروشمش و هم پول مانیتور را بدهم و هم به میثم یک ذره دیگر نقدی پرداخت کنم. مانیتور را هم خریدم و دیشب سیستم را توی اتاق کارم نصب کردم. خدا را شکر که از قبل دوربین و میکروفون و اینها را دارم وگرنه توی این وضع وخیم بی پولی هیچ نمی‌دانم که چه گلی باید به سرم می‌گرفتم.

از هفته آینده می‌خواهم خیلی جدی شروع کنم به ویدئو گرفتن و سفت و سخت چنل یوتوبم را راه بیاندازم. باشد که بالاخره رستگار شوم.

یادداشت: دلار تا ۱۴۶ هزار تومان هم رفت. خیلی زیر پوستی بنزین را هم گران کردند. جان همه‌مان به لب رسیده. فردا روز دوم می‌شود که همه اصناف دارند اعتصاب می‌کنند. امیدوارم این دفعه دیگه بشود.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۴

in the memory of Linkin Park & Goli

هجده سالم بود که اولین آلبوم‌شان آمده بود و من هم مثل همه تینیجرهای دنیا عاشق لینکین پارک شده بودم. روی در و دیوار اتاق آن زمانم در کنار پوسترهای متالیکا و پینک فلوید و بون جووی و AC/DC و نیروانا و اینها، لوگو و عکس‌های لینکین پارک هم اضافه شده بود. از بین همه آلبوم‌هایشان، فقط ۲ تا را زیاد دوست ندارم و بقیه را تقریبا عاشق‌شان هستم. سال ۲۰۱۷ و درست بعد از انتشار آخرین آلبوم‌شان، چستر زد خودکشی کرد و همه طرفدارهای لینکین پارک شوکه شدند. از آن موقع تا آخرهای ۲۰۲۴ دیگر خبری از لینکین پارک نبود تا اینکه خیلی چراغ خاموش، سر و کله امیلی آرمسترانگ پیدا شد و آلبوم جدیدشان بیرون آمد. برای من هم مثل خیلی‌های دیگر، زمان برد تا شهامت شنیدن آلبوم جدید لینکین پارک را با صدایی به چز چستر داشته باشم. اول گارد داشتم و پیش خودم می‌گفتم لینکین پارک هم تمام شد و فقط باید همان آلبوم‌های قدیمی را گوش داد، اما کم‌کم و در طول ماه‌های بعد توانستم صدای امیلی را هم دوست داشته باشم و از آلبوم جدید خوشم بیاید.

از چهار شنبه هفته پیش تا ۳ صبح امروز، داشتم سریال ۶ قسمتی لینکین پارک را از پادکست آلبوم می‌شنیدم. در کنار لذت بردن از دانستن خیلی چیزها که درباره‌شان نمی‌دانستم، سرگذشت و زندگی چستر خیلی ناراحتم کرد، تا جایی که با تمام شدن قسمت ششم، ناخداگاه اشکم در آمد. به آهنگ‌های آلبوم آخرش هی فکر کردم و هی بیشتر فهمیدم که تا چه اندازه هر کدام از ترک‌ها داستان خودش بوده و هی بیشتر دلم برایش سوخت.

امروز ظهر مامان زنگ زد و خبر فوت زن دایی‌ام را داد. سرطان داشت و در طول دو سه ماه گذشته هر روز حالش داشت بد تر می‌شد. طفلکی سنی نداشت. از زمانی که حالش خراب شده بود اصلا جرئت دیدنش را نداشتم. ترجیح داده بودم همان تصویری که همیشه از «گلی» داشتم برایم باقی بماند. کل روز داشتم به هر خاطره‌ای که ازش یادم بود فکر می‌کردم. برای «گلی» هم کلی دلم سوخت. به این فکر کردم که زندگی، با همه خوبی‌ها یا بدی‌ها.. خوشی‌ها یا سختی‌ها.. و همه بالا و پایین‌ها، چقدر می‌تواند تخمی و بی در و پیکر باشد. به این فکر کردم که روی هیچ چیزی مطلقا هیچ حسابی نمی‌شود کرد. به این فکر کردم که آخر داستان همه کس و همه چیز همین تمام شدن است و با این حال هر روز صبح که چشم باز می‌کنیم، داریم برای آینده‌ای نقشه می‌کشیم که حتی از ۱ ثانیه بعدش هم مطمئن نیستیم. زندگی این و است و باز هم دائم در حال جر دادن خودمان و بقیه هستیم.

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۴

این پول کثیف

 برای همه واضح و مبرهن است که اوضاع مملکت از هر نظر قاراشمیش و غیر قابل توصیف شده و اولین نشانه‌اش، نکبت اقتصادی‌ای است که در آن در حال دست و پا زدن هستیم و برای همین دارم می‌نویسم که بعدها یادم بماند که از چه شرایطی جان به در بردیم.

خیلی خلاصه بخواهم بگویم، بی پولی دارد خرخره‌ام را می‌جود. خبر مرگم ۴۲ سالم شده و هنوز دست به تخم هستم. از ابتدای امسال تا الان که آخر مرداد شده، موجودی کارتم در بهترین حالت تا ۲۰ هر ماه دوام دارد و تا ۳۰ام باید فوتوسنتز کنم. بدبختی ماجرا این است که همه‌اش برای وام و قسط و چیزهای چرت و پرت می‌رود. دارم درجا می‌زنم و دستم به هیچ جا بند نیست و این خیلی بد است.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۴

از آسمان کیف می‌بارد

 راستش را بخواهید حرف خاصی برای گفتن ندارم. هوا مثل جهنم گرم شده، روزی ۲ ساعت برق نداریم و در نتیجه آب هم قطع می‌شود. وضعیت اقتصادی درب و داغان است. کار و کاسبی تعریف ندارد و چک‌های مشتری‌ها معمولا در حال برگشت خوردن هستند و در نتیجه بدهی‌های ما با عمده فروش‌ها بیشتر می‌شود.

با توجه به پاراگراف بالا، خودتان بقیه اوضاع را نتیجه‌گیری کنید.

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۴۰۴

swoosh

اگر اشتباه نکنم جمعه هفته پیش که از خواب بیدار شدیم، خبر رسید که اسرائیل دم صبح چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را فرستاده بود به جهان آخرت. خب طبیعی است که چشم همه گرد شد و تا حدودی پشم‌هایمان ریخت.

خیلی زود از این طرف شروع کردند به رجز خوانی که می‌زنیم فلان می‌کنیم و بهمان و پدرتان را در می‌آوریم و از اینجور حرف‌ها و از همین نقطه بود که جنگ شروع شد. اول ما موشک و پهپاد حواله آنها می‌کردیم و بعد نوبت آنها بود که با جنگنده و پهپاد و موشک به تاسیسات نظامی ما حمله کنند.

هر شب برنامه اینطوری است که با تاریک شدن هوا، حدود ساعت ۷ و نیم پدافندهای ما مشغول کار می‌شوند، بعد حدود ۱۰ ما حمله می‌کنیم، بعد دوباره آنها یکبار حدود ۱ و نیم و نوبت دوم حدود ۴ صبح حمله می‌کنند.

شب‌ها خواب نداریم و روزها عزای این را می‌گیریم که الان باید چه گهی خورد؟ هر روز خبر می‌رسد که دیشب فلان جا را زده و فلانی کشته شده و امروز قرار است فلان نقطه را بمباران کند. نصف جمعیت تهران پناه برده است شمال. تا رشت و مشهد را هم بمب زد و بیشتر تاسیسات هسته‌ای را داغان کرد. بیشتر کسب و کارها رفته روی هوا و وضعیت پولی همه به گای سگ رفته. ملت به ۲ دسته وطن پرست و وطن فروش تقسیم شده‌اند و توی شبکه‌های اجتماعی به جان هم افتاده‌اند. حوصله توضیح ندارم که بگویم چه شیر تو شیری شده و ملت می‌خواهند گلوی هم را پاره کنند. خدا برایشان خوش بخواهد که از سه چهار روز پیش کلا اینترنت را قطع کرده‌اند و خیال همه راحت شده، حتی سایت‌های داخلی هم به زور باز می‌شوند. گوشی‌های موبایل فقط به درد sms زدن می‌خورند.

دیشب خیلی بزن بزن بود. از ساعت ۱ صبح تا حدود ۵ فقط صدای انفجار و پدافند می‌آمد. تازه خوابم برده بود که مامان زنگ زد و سراسیمه گفت آمریکا دم صبح حمله کرده و سایت فردو و نطنز و اصفهان را زده و همین الان وسایل ضروری و دارو و اینها را بردار و بیا اینجا تا بزنیم به چاک.

گفتم مادر من، برای چی بریم؟ اصلا کجا بریم؟ اگر رادیواکتیو نشت داده و با باد جابجا شده باشد، شک نکن که تا الان همه آلوده شده‌ایم و کار از کار گذشته، بگذار آخر عمری راحت بخوابیم، شل کن قربانت شوم.

صدایش می‌لرزید. دم گریه بود. گفتم خیلی خب، آمدم. مسواک زدم، صورتم را شستم و رفتم. صدای اخبار تلویزیون تا سر کوچه می‌آمد. مامان و بابا و شیوا به حالت آماده باش روی کاناپه نشسته بودند و همزمان به کس‌شعرهای مجری گوش می‌دادند و زیرنویس‌ها را می‌خواندند و زیر لب فحش می‌دادند، هم به کله‌خرهای خودمان و هم آنها.

گفتم خب من آماده‌ام، دستور می‌فرمایید کجا برویم؟ مامان گفت فعلا صبر کن، آژانس اتمی گفته بعد از حمله نشت تشعشعات رادیواکتیو مشاهده نشده و جای نگرانی نیست!!

توی دلم گفتم به تخمم و رفتم برای خودم چای ریختم، با خیال راحت صبحانه‌ام را خوردم و خیال داشتم که برگردم و تا ۱۰ بخوابم و بعد بروم سر کار، اما تا همین یک ساعت پیش همه حواسم به این ۳ نفر بود که مبادا حتی سر روشن یا خاموش کردن کولر هم درگیری پیش نیاید و هر کدام و یک گوشه برای خودش زیر گریه نزند.

تا چند دقیقه دیگر هم امید دارد می‌آید دنبالم تا برویم یه کافه‌ای جایی بشینیم و یک چیزی بخوریم و یه مشت چیز میز برایش ترجمه کنم.

لعنت به جد و آباد همه تان که زندگی را برایمان عین جهنم کردید.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۴۰۴

Q Q Bang Bang

پیش از ظهر از خواب بیدار شدم و همینطور که توی تخت ولو بودم، از روی عادت اینستاگرم را باز کردم تا کمی چرت و پرت ببینم. اولین پستی که بالا آمد خبر حمله اسرائیل به تهران و نطنز و همدان بود. پشم‌هایم همانجا ریخت. چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را مستقیم فرستاده بودند آن دنیا. نقطه‌هایی در تهران و تبریز و نطنز و همدان را زده بودند.

رفتم خانه مامان اینها. تلویزیون روشن بود و اخبار را هی از این کانال به آن کانال عوض می‌کردند. توی اخبار می‌گفتند که خوشبختانه از نطنز نشت رادیواکتیو گزارش نشده و جای نگرانی نیست. یاد سریال چرنوبیل افتادم.

مثل اینکه بعد از حمله، همان اول صبح ایران با پهباد حمله کرده بوده که چیز خاصی نبود. حدود ساعت ۸ شب ایران با موشک حمله کرد و داشت تل‌آویو را می‌زد. حدود یک ساعت بعد پدآفندهای هوایی توی آسمان داشتند شلیک می‌کردند و هر از گاهی صدای انفجار شنیده می‌شد.

الان هم دارم اینها را تایپ می‌کنم ظاهرا بزن بزن تمام شده و هیچ ایده‌ای ندارم که آیا اصلا صبح از خواب بیدار می‌شویم یا نه.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۴

مسعود کسونه واویلا می‌شود

 سه شنبه بعد از ظهر بود که دیدم دیگر نمی‌توانم روی پا بند شوم. سگ لرز می‌زدم و جوری بدن درد داشتم که دلم می‌خواست غلطک ۱۰ تنی از روی استخوان‌هایم رد شود. با هر مکافاتی که بود خودم را رساندم خانه و صاف رفتم زیر پتو و تا حدود ساعت ۷ عصر که از شدت عرق و تب بیدار شدم، خواب بودم.

هر طور که بود خودم را رساندم به اورژانس و با آمپول و سرم و یک کیسه دارو بدرقه شدم. دیروز حالم کمی بهتر بود اما امروز صبح تب کردم و دوباره کارم به سرم کشید. دکتر می‌گفت همه اینها کرونا هستند اما خوبی ماجرا اینجاست که دیگر جان کسی را نمی‌گیرد. چاره‌ای نداری تا دوره‌اش تمام شود.

از همان سه شنبه که آمدم خانه، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، هیچ کدام از اعضای خانواده را از نزدیک ندیدم تا مبادا کسی واگیر نکند.

چند دقیقه پیش مامان زنگ زد و گفت مسعود به خون تو تشنه ست.. مراقب باش تا چند روز آینده جلو چشمش آفتابی نشوی. گفتم باز چی شده؟ معلوم بود از پشت تلفن دارد سرش را تکان می‌دهد، گفت: دارد قرص سرماخوردگی و شربت دیفن هیدرامین و یک مشت داروی دیگر می‌خورد و اعتقاد دارد از تو واگیر کرده و حالش خیلی خراب است. البته که مریض نیست اما شرط می‌بندم که بالاخره این داروها حالش را خراب می‌کنند. خلاصه اینکه اگر چیزی گفت، تو اصلا نشنیده بگیر و بگو بله، خیلی متاسفم که از من واگیر کردی.

گفتم اوکی، خیالت راحت. تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم فقط خدا به تو صبر بدهد.

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۴۰۳

what a mess

 وضعیت «عجیب گیری کردیم» به «قاراش میش» تبدیل شد و یک جوری پیچیده شده که راستش را بخواهید، خودم هم هیچ توضیحی دقیقی برایش ندارم.. و البته که به نظر خودم راه برگشتی هم نیست و باید تا آخرش را بروم و ببینم چه می‌شود.

ممکن است به بگایی ختم شود، اما ته دلم می‌خواهم ریسک کنم و ته داستان را ببینم.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۴۰۳

فاک یو بِچ

 در یک وضعیت «عجیب گیری کردیم» بدی قرار گرفته‌ام. یک ماه بیشتر است که دائم دارم یک مشت حرف‌های توی کون نرو می‌شنوم و تا جای ممکن سعی کرده‌ام که خودم را به گاو بودن بزنم و چیزی به روی خودم نیاورم و طوری رفتار کنم که انگار چیزی نمی‌دانم و انگار که نه انگار.

دیشب اما صبر طرف مقابل ظاهرا تمام شد و یک نفر دیگر را فرستاد که مثلا با من حرف بزند. کوتاه نیامدم و هر چیزی را که باید می‌دانستند را گفتم. طوری گفتم که آن شخص واسطه هم متوجه شد که چقدر درخواست و منطق آن دوست بزرگوار توی کون نرو است!!

حالا امروز قرار است که خود شخص بزرگوار بیاید و حرف‌هایش را مستقیم به خودم بگوید. به بقیه قول داده‌ام که هرچه گفت، من از کوره در نروم. به خودم قول دادم اگر داشت روی اعصابم راه می‌رفت، فقط محل را ترک کنم.

سخت ترین کار بعد از معدنچی بودن، حرف زدن منطقی با یک آدم بی شعور است که از یک جایی به بعد، فقط به شعور خودت توهین کرده‌ای.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۳

Zzz..

 کمی تا قسمتی خسته‌ام. همه چیز انگار که روی دور تند رفته و اصلا نمی‌فهمم که چطور هفته‌ها تمام می‌شوند. وضعیت خواب و بیداری‌ام کامل به گای سگ رفته است. دقیقا نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. همین

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۳

I'm Divorced

 امروز ساعت ۱ و نیم توی محضر قرار داشتیم. امیر و احسان را هم به عنوان شاهد با خودم برده بودم. ترانه هم لابد برای اینکه تنها نباشد، با مائده آمده بود. تا وقتی که منتظر بودیم حاج آقا برسد، امیر و احسان و ترانه مائده با هم حرف می‌زدند.

چند دقیقه بعد حاج آقا آمد و کمی برایمان موعضه کرد که بروید با هم دوباره زندگی کنید و شماها به نظر می‌اید که آدم‌های خوبی هستید و بلاه بلاه بلاه. دست آخر هم استخاره گرفت و چون بد آمد، کتاب دعایش را پرت کرد روی میز و به منشی‌اش گفت طلاق را ثبت کن!!

برگه‌ها را امضا کردیم و قرار شد که چند روز دیگر بروم و شناسنامه و مدارک را تحویل بگیرم. رفتیم سوار شدیم و مائده را رساندم سر کارش و ترانه را هم رساندم خانه‌شان. از آنجا هم با امیر و احسان رفتیم کافه و آیس لته خوردیم و حوالی ۴ رفتیم سر کار.

از وقتی که رسیدم خانه، دارم به کل این ۸ سال گذشته فکر می‌کنم. چی فکر می‌کردیم و چی شد..

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۲

an asshole father

راستش را بخواهید، هیچ وقت رابطه خوبی با پدرم نداشتم. در طول کل زندگی‌ام تا همین دیروز همیشه سعی کرده بودم خودم را نشان دهم، ثابت کنم و یا حتی تحت تاثیرش قرار دهم. سعی کرده بودم که پسر خوبی برایش باشم اما انگار که من از اول بزرگترین دشمنش بوده‌ام. انگار که موجودی اضافه بودم. یاد ندارم که حتی برای یک بار هم که شده من را واقعا دوست داشته باشد.

دیروز از صبح تصمیم گرفته بود پاچه یکی را بگیرد. اول به مامان گیر داد اما اصل کاری را گذاشت برای من. خیلی اوضاع کثافتی شد. حتی فکر کردن بهش هم حالم را به هم می‌زند، چه برسد به اینکه بخواهم بنویسم!!

فقط خواستم یادداشت کنم که برای دفعه نمی‌دانم چندم با حرف‌های مزخرفش حالم را خراب کرد. اما از این به بعد خبر ندارد که دیگر به هیچ جایم نیست. گذاشتمش کنار.. برای همیشه.

شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۲

یک جور ناجوری ناجور است

وضع دفتر اصلا خوب نیست و حدس می‌زنم اسحاق ورشکست شده است. سارا و امیرحسین استعفا دادند. به جای این ۲ تا، یک نفر جدید آمده است. من هم یک جورهایی منتظرم تا حقوق‌های عقب افتاده را بگیرم و بروم. گرچه چشمم آب نمی‌خورد که به این زودی‌ها چیزی دستم را بگیرد. همه وقت‌های آزادم را توی مسیر مدرن می‌گذرانم. قسمت خنده‌دار ماجرا این است که اوضاع بین امیر و محمد هم حسابی قاراش‌میش شده و به هر طرف که نگاه می‌کنم فقط در به دری است!! 

شنبه، مهر ۱۵، ۱۴۰۲

waiting for 5

 با اینکه دیشب نسبتا خوب خوابیدم، اما از وقتی که آلارم گوشی صدایش در آمد، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، در حال تسلیم جان به جان آفرین هستم. امروز فقط پشت مانیتور مخفی بودم و سعی کردم با هر مکافاتی که شده، کارهای ساده‌تر را انجام بدهم.

حالا که ساعت از ۴ و نیم رد شده، دیگر دل توی دلم نیست که ساعت ۵ بشود و فلنگ را ببندم به سمت خانه. احتمالا پیاده و هدفون به گوش برگردم و دوباره تا صبح بی‌خواب باشم و همین چرخه کوفتی را تا آخر هفته ادامه دهم!!

نمی‌دانم این چه مکافاتی است که با وجود خستگی، شب‌ها نمی‌توانم بخوابم و در طول روز باید زمین و زمان را گاز بگیرم.