‏نمایش پست‌ها با برچسب ذوق مرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ذوق مرگ. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۵

She smells like heaven

 حوالی ۹ و ۲۰ دقیقه صبح بود که با صدای زنگ در واحد از خواب پریدم. این زنگ یعنی یکی از اهالی خونه پشت در ایستاده و احتمالا باید مسعود باشه و خدا می‌دونه که صبح جمعه چه چیزی برام راست کرده. به زور از تخت اومدم بیرون و با لحن اعتراضی گفتم: صبر کن اومدم.

فوری یه چیزی پوشیدم، عینک زدم و در را که باز کردم، دیدم آرمینا با کیک و شمع و کادو به دست جلوم ایستاده و می‌خنده و تولدت مبارک را می‌خونه. خشکم زده بود. واقعا سورپرایز شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. یک در میلیون هم فکرش را نمی‌کردم که الان پشت در ببینمش.

گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟! گفت یالا اینا را بگیر از دستم که دارن می‌افتن.

اومدیم داخل. محکم بغلش کردم، بوش کردم، حسابی بوسیدمش. گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود و نتونستم تنهایی ادامه بدم. برای همین تصمیم گرفتم که برگردم و به خودم فرصت بدم و با هم ادامه بدیم.

از خوشحالی بال در آوردم. عین همون دم صبح آذر ماه ۱۴۰۳ که با بالش دم در اتاقم ایستاده بود، دوباره دلم براش رفت.



جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۴۰۳

برگ‌هایم

 دیشب حوالی ۳ صبح که می‌خواستیم با بچه‌ها پیک شام را حساب کنیم و به کارت آریا بزنیم، خیلی الکی توی بلو بانک درخواست وام دادم و چند لحظه بعد درخواستم ثبت شد و صبح که بیدار شدم، از بلو بانک تکست آمده بود که بیا قرارداد را امضا کن تا وام را به حسابت واریز کنیم. اپلیکیشن را باز کردم و قرارداد را تایید کردم و تا داشتم آماده می‌شدم که بزنم از خانه بیرون، نوتیفیکیشن آمد که پول به حساب نشست!!

از آنجایی که پول باد آورده را همیشه باد خواهد برد، به سرم زد که کامپیوتر خانه را عوض کنم. مک مینی قدیمی‌ام را به یکی از بچه‌های دفتر فروختم و حالا دارم اینها را با mac mini M1 تایپ می‌کنم.

اگر دیشب یکی می‌گفت که فردا عین آب خوردن کامپیوترت را عوض خواهی کرد، بدون شک با قیافه‌ای مسخره بهش می‌گفتم: جدی می‌فرمایید؟!

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۱

PS5

تقریبا ۲ هفته پیش بود که تصمیم گرفتم دوباره برای خودم پلی‌استیشن بخرم. توی آخرین جلسه مشاوره، تراپیست عزیزم تجویز کرد که باید برای خودم ایجاد خوشحالی کنم.

از مطب که بیرون زدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مثل سگ دلم پلی‌استیشن می‌خواهد.

آبان ماه پارسال بود که از سر ناچاری پلی‌استیشن ۴ را فروخته بودم و از همان موقعی که به دست صاحب جدیدش داده بودمش، تا چند هفته بعد جای خالی‌اش درد داشت.

کم‌کم خودم را راضی کرده بودم که حالا همچین چیز خاصی هم نبود و اصلا همان بهتر که به یک پسر بچه فروختمش.. اما ته دلم واقعا دوست داشتم کنسول بازی داشته باشم.

وقتی که تراپیست گفت برو و کارهایی که خوشحالت می‌کند را انجام بده.. بدون معطلی به یکی از دوستانم زنگ زدم که فلانی، پی‌اس۵ دیجیتال اِدیشن با یک دسته قرمز اضافه می‌خواهم.. جان من همین الان با پیک بفرست خانه!!

که البته، بخاطر اینکه خیلی ذوق داشتم، فردا شب به دستم رسید و ظاهرا آن شب، یک نفر همه پی‌اس۵ های شهر را یکجا خریده بوده و هدفش این بوده که ۲۴ ساعت من را توی کف نگه دارد!!

خلاصه اینکه هر ۲ روز تعطیلی تاسوعا / عاشورا مشغول بازی بودم و هر روز عصر که برمی‌گردم خانه، حتی برای چند دقیقه هم که شده، با اسباب بازی نازنینم خوش می‌گذرانم.

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۰

I want a revenge

هشت نه روز دیگر پرونده ۱۴۰۰ هم بسته می‌شود. هنوز مطمئن نیستم که تا قبل از پایان سال باز هم چیزی خواهم نوشت یا نه. به هر حال ۱۴۰۰ به یک چشم به هم زدن تمام شد و در مجموع سال بدی نبود و شکایت خاصی هم ندارم.

تقریبا ۲ هفته پیش آمدم به دفتر جدید. جای خوبی است و حتی می‌توانم بگویم که شروع خوبی داشتم و از این بابت خیلی خوشحالم. امیدوارم که بتوانم انتقام این سه چهار سال گذشته را بگیرم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰

cube

 تقریبا کل فروردین را تعطیل بودیم و تا ۱۷ اردیبهشت هم تمدید کرده‌اند که همه فروشگاه‌ها باید بسته باشند. و اگر همین وضع افتضاح ادامه داشته باشد احتمالا برای هفته بعدتر هم تعطیل خواهیم بود.

قسمت بد ماجرا این است که از حقوق خبری نیست، اما خوبی‌اش این است که حسابی می‌شود توی خانه لش کرد و تلویزیون تماشا کرد و چند صفحه‌ای کتاب خواند و بازی کرد و کلا با باسن لخت در خانه تردد کرد. این ۳ هفته گذشته حسابی وقت داشتم برای دوچرخه سواری. تقریبا هر شب از ساعت ۹ می‌زنم بیرون و حوالی ۱ و ۲ صبح برمی‌گردم خانه. هوا جان می‌دهد برای رکاب زدن و موزیک گوش دادن و لذت بردن و بیخیال زمین و زمان شدن. هر از چند باری ترانه هم همراهم می‌شود و دوتایی کیف می‌کنیم.


تقریبا از هفت هشت روز پیش به امیر و محمد پیله کردم که آنها هم باید دوچرخه بخرند و شب‌ها بعد از کار همگی با هم برویم و تا جایی که جان داریم رکاب بزنیم و ورزش کنیم. امیر در طول این دو سه سال گذشته به شدت اضافه وزن پیدا کرده و چاق شدنش دارد کار دستش می‌دهد. بالاخره راضی شدند و به یکی از دوستانم که فروشگاه دوچرخه دارد پیام دادم که فلانی هستی ما بیاییم ۲ تا دوچرخه برداریم؟ گفت پلمپ شدم اما مدل‌هایی که توی انبار دارم را عکس‌هایشان را برایت می‌فرستم تا اگر چیزی پسندیدی برایشان آماده کنم و بیایید تحویل بگیرید. عکس‌ها را که به امیر و محمد نشان دادم هی بهانه آوردند و گفتند صبر می‌کنیم تا مغازه‌اش باز شود و بعد می‌رویم می‌بینیم و اینها.

حوصله‌تان را سر نبرم. مدل‌‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ را که می‌دیدم دلم برایشان ضعف رفت. همان موقع به دوستم زنگ زدم و گفتم فلانی، دوچرخه خودم را چند برمی‌داری؟ گفت همان cube, Aim Pro نارنجی با سِت SRAM را می‌خواهی عوض کنی؟ گفتم آره. گفت برایت یک cube, Analog سبز ۱۹ اینچی ۲۰۲۰ با سِت SRAM SX می‌گذارم کنار، ۱۲ سرعته (۱ در ۱۲) و چرخ‌های ۲۹ اینچ، خوراک خودت، برو حالش رو ببر.. گفتم چقدر؟ گفت ۳۲ تومن. با ناامیدی پرسیدم خیلی باید سر بدهم؟ خندید و گفت نگران آن قسمتش نباش و فردا صبح بیا.

حوالی ۱۱ باهاش قرار داشتم و رفتم جلوی انبار. پشت در که رسیدم به سمت دوربین مدار بسته دست تکان دادم و چند لحظه بعد کرکره بالا رفت. دل توی دلم نبود. با هم کارتن دوچرخه جدیدم را آوردیم گذاشتیم وسط انبار و شروع کردیم به سر هم کردنش و چند ساعت بعد، خوشحال و خندان به سمت خانه رکاب می‌زدم.

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۹

Micro Genius to PS4

 بعد از آخرین تلاشم برای اینکه پروپوزال را سر وقت به دست مدیر گروه برسانم و ایشان کم لطفی نکردند و باز گیر داد که باید زیر هر عکس شماره باشد و رفرنس باید بدهی و از اینجور حرفها.. تقریبا می‌توانم اعتراف کنم که دیگر حتی فایل ورد پروپوزالم را باز هم نکردم. اصلا یادش که می‌افتم حالم خراب می‌شود. بگذریم.

دقیقا هفته پیش بود که ساعت Garmin م را با یک PlayStaytion4 طاق زدم. آن زمان که تازه آمده بودم خانه خودمان می‌شد با حدود ۲ میلیون عین همین که الان گرفتم را خرید. اما الان دست دومش با ۲ دسته تقریبا ۷ تومن برایم آب خورد. فقط هم فیفا ۱۸ دارد و نید فور اسپید. درست عین همان زمان بچگی که آتاری آخرهای عمر حرفه‌ای‌اش بود و داشت از دور خارج می‌شد و کم کم سر و کله میکرو پیدا شده بود و خیلی از هم سن و سالهایم با هزار جور خواهش و التماس و تقاضا توانسته بودیم مامان و بابا را راضی کنیم تا بعد از امتحانات ثلث سوم برایمان میکرو جِنیوس بخرند، حالا من هم ذوق این پلی استیشن خسته‌ام را دارم. لابد صاحب قبلی‌اش یک بچه چهارده پانزده ساله بوده که توانسته پدر مادرش را راضی کند که این را بفروشند و برایش PlayStation5 بخرند. و از این معامله هم آن بچه پدر سگ به خواسته‌اش رسیده و هم من صاحب اسباب بازی‌ام شده‌ام.

زمان ما، مد بود که فقط ۳ ماه تابستان اجازه داشته باشیم که با میکرو (و بعدترها sega) بازی کنیم. آن هم زمانی که آقای پدر سر کار بود. و مادرها همیشه برای آنکه بتوانند حرف‌هایشان را به کرسی بنشانند، از این اسباب بازی محبوب به عنوان یک اهرم فشار موثر برای رسیدن به خواسته‌هایش استفاده می‌کردند. ممکن بود یک روز، بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای مجوز بازی صادر نشود و این کافی بود برای اینکه ساعت‌ها بشینیم و از دور به میکرو و دسته‌هایش که روی قفسه میز تلویزیون جا خشک کرده بودند و داشتند صدایمان می‌زدند که برویم و باهاشان بازی کنیم، خیره بمانیم. خوب یادم هست که اینجور موقع‌ها که توی خماری بازی مانده بودم، می‌رفتم و یکی از نوارهای بازی را برمی‌داشتم و روی تختم می‌نشستم و با دقت به جزییات عکس بازی که روی کارتریج چسبیده بود نگاه می‌کردم و کم کم توی خیالات خودم غرق می‌شدم.

حتی گاهی کار به جایی می‌کشید که حس می‌کردم مرحله‌ها و شخصیت‌های بازی را روی مدارهای بُرد الکتریکی کارتریج می‌توانم ببینم!!

از آن موقع تا الان بیشتر از ۲۵ سال گذشته و قسمت خنده دار ماجرا این است که در ۳۷ سالگی هم کماکان باید دنبال مجوز بازی بود. بدبختی اینجاست که پلی استیشن کارتریج و دیسک ندارد و نمی‌شود به کاور بازی با دقت نگاه کرد. هی باید امیدوار بود که شاید بالاخره یکی از برنامه‌های تلویزیون به درد نخور باشد تا بلکه بتوانی نیم ساعتی برای خودت فیفا بازی کنی. هر بار هم روشن بشود انواع و اقسام تهدیدات را خواهی شنید. تازه، باید صدای تلویزیون به قدری کم باشد که صدای مِنوها و بازی به گوش کسی نرسد.

ازدواج کلا چیز عجیب غریب و پیچیده‌ای است. پروردگار آن روزی که ترانه این پست را خوانده باشد، ختم به خیر کند. باشد که رستگار شوم.

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۷

740

حوالی سالهای ۸۸ و ۸۹ که سیمان ساروج کار می‌کردم با پس انداز ۳ ماه حقوقم توانستم یک iPhone 3Gs سی و دو گیگابایتی برای خودم بخرم. اگر درست یادم باشد آن موقع با اضافه کاری و پاداش و اینها چیزی کمتر از چهارصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و خرید یک گوشی ۹۲۰ هزار تومانی کار زیاد سختی نبود.

خوب یادم هست که بعد از خرید آیفون تازه متوجه شدم که باید مودم را هم عوض کنم تا وای-فای داشته باشد. آخر توی خانه فقط یک PC داشتیم که با مودم ADSL اکسترنال به اینترنت وصل می‌شد و هیچ خبری از دستگاهی که نیاز به مودم بی سیم داشته باشد، نبود.

چند روز طول کشید تا موفق شدم برای خودم apple ID بسازم و توی دنیای اپلیکیشن‌‌ها شیرجه بزنم. کم کم پای گیفت کارت‌های ۱۰ دلاری به ایران باز شد و آخر هر ماه ته مانده جیبم را برای موزیک و اپلیکیشن‌های باحال خالی می‌کردم. و این ماجرا تا زمانی که دلار نزدیک به ۴۰۰۰ تومان رسید ادامه داشت.

به نظر خودم یکی از کارهای خیلی خفنی که آن موقع‌ها می‌کردم این بود که صبح‌ها توی سرویس، مسیر ۱ ساعته تا کارخانه را به پادکست چشم انداز بامدادی بی‌بی‌سی گوش می‌کردم. عصرها هم موقع برگشت، اگر نمی‌خوابیدم، به یکی دو تا کانال انگلیسی زبان که بیشتر در مورد کتاب و فیلم صحبت می‌کردند گوش می‌دادم. و البته اعتراف می‌کنم که آنچنان از حرفهایشان چیزی دستگیرم نمی‌شد. چون موضوعات خیلی ادبی بودند و از وسط‌های كار رشته از دستم در می‌رفت.
وقتی هم که از ساروج بیرون آمدم، سیستم کاری‌ام عوض شد و عادت پادکست گوش کردن از سرم افتاد.

گذشت تا همین دو ماه پیش که ۲ تا بلیط رفت و برگشت اتوبوس گذاشتند جلو من و شهاب و فرستادند مان ماموریت.
توی اتوبوس از هر دری که می‌توانستیم حرف زدیم. لامصب نه خوابمان می‌امد و نه مسیر به این راحتی‌ها تمام می‌شد. لا به لای سکوت و خیره ماندن به جاده و ور رفتن‌های الکی به گوشی، شهاب گفت برایت یک لینک توی تلگرام فرستادم الان. کانال را فالو کن. خیلی باحاله. هم وقت کُشی است و هم چیزهای جالبی می‌شنوی.

یک کانال بود با چند هزار دنبال کننده و توی توضیحات نوشته بود "روایت شنیدنی ماجراهای واقعی"
به نظرم خیلی جذاب آمد. از بین چند تا پست آخر هوس کردم "قسمت ۳۶ - جان مکافی" را گوش کنم.
عالی بود.. ۲ ساعت تمام غرق در داستان بودم و روی سقف اتوبوس داشتم چیزهایی که می‌شنیدم را با تخیل خودم تصویر سازی می‌کردم.
شاید خنده تان بگیرد اما دلم می‌خواست هرچه زودتر زمان برگشت برسد و دوباره بشینیم توی اتوبوس و تمام وقت داستان‌های این کانال را بشنوم.
گذشت تا روزی که بالاخره می‌خواستیم برگردیم. یکی دیگر از داستان‌ها را توی تلگرام باز کردم و آماده شدم برای شنیدن که دیدم راوی داستان (علی بندری) قبل از شروع دارد می‌گوید که خیلی بهتر است اگر ما را با اپلیکیشن‌های پادکست گوش کنید و بلاه بلاه بلاه..
انگار که برای اولین بار آتش را کشف کرده باشم!!
هیجان زده اپ پادکست را باز کردم و Channel B را سرچ کردم و بوووم.
توی مسیر برگشت کمتر از چند جمله کوتاه با شهاب بیشتر حرف نزدم. خودش هم هدفون توی گوشش بود و هر از گاهی با اشاره می‌پرسید باحاله، نه؟
سرم را به نشانه تایید تکان می‌دادم و می‌گفتم خیلی.

از آن روز به بعد شروع کرده‌ام به گوش کردن از اولین قسمت. علاوه بر جذابیت ماجراها، خودِ گوش دادن پادکست هم، حس و حال خوبی به من می‌دهد. شور و شوق همان سال‌هایم را برایم دوباره زنده می‌کند. آنقدر که حتی دلم می‌خواهد خودم هم پادکست راه بیاندازم!!

راستی، شما هم چنل بی را توی برنامه پادکست گوشی‌تان سرچ کنید و حالش را ببرید.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

Workers & Trucks

دیشب به بهانه تبریک تولد یکی از دوست‌های صمیمی‌ام داشتم برایش روی واتساپ پیام می‌دادم که چند دقیقه بعد آنلاین شد و شروع کردیم به خوش و بش و گپ زدن.
آخرین بار که علی را دیده بودم حدود ۲ سال پیش بود، شاید هم بیشتر.
یک روز صبح که تازه کرکره فروشگاه را بالا داده بودم و داشتم خرت و پرت‌های شب قبل را توی کیسه زباله می‌انداختم از پشت سرم صدای آشنایی سلام کرد. باور نمی‌کردم خودش باشد.
حدود پنج شش سال پیش (شاید هم بیشتر) مهاجرت کرد و رفت آمریکا و تگزاسی شد.

نمی‌دانم سر چی شد که به علی گفتم "آدم می‌تونه توی آمریکا باشه و تراک نداشته باشه؟ من که اگه یه روز پام به آمریکا رسید، اولین کاری که می‌کنم، می‌رم یه تراک خفن برا خودم می‌خرم و حسابی باهاش کیف می‌کنم"
و بعد ازش پرسیدم تو هم تراک داری؟

به قول خودش چون از بچگی در کنار پدرش بوده و اجرای هزار جور ساختمان متفاوت را از نزدیک دیده بود، همه درس‌هایی که ما برای پاس کردن‌شان جانمان بالا می‌آمد را علی عین آب خوردن با نمره بالا پاس می‌کرد. مسائل اجرایی را به مراتب از بیشتر استادها بهتر می‌دانست و دانشگاه و درس خواندن برایش بیشتر جنبه تفریح داشت. سال ۸۳ یا ۸۴ که ترم ۶ و ۷ بودیم، دوتایی با هم یک کار واقعی گرفتیم و از صفر تا صد را خودمان انجام دادیم. راستش را بخواهید علی همه کاره بود و من بیشتر سعی می‌کردم چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده بودیم را در عمل ببینم. در واقع تازه داشتم می‌فهمیدم چی به چی است.

علی خندید و گفت اینجا خیلی‌ها روانی تراک هستن. خدایی خیلی باحاله اما من نه، ندارم. با اینکه مصرفش بالاست اما خیلی حال می‌ده. اون اوایل خیلی وسوسه شدم بگیرم اما خانومم دوست نداره و نگرفتم.
تعریف کرد که یکی از دوست‌هاش یدونه FORD F250 super duty داره و وقتی که توش می‌شینی انگار که توی طبقه دوم یه آپارتمان کوچیک با کلی امکانات نشستی. نرم و فوق العاده پر شتاب.
با خنده تعریف کرد که وقتی برای اولین بار پشت فرمون تراک می‌شینی اولین حسی که به آدم دست می‌ده اینه که چرا نفر کناری اینقدر ازت فاصله داره!!

بعد من گفتم که عاشق Ford Raptor زرد هستم و اگر روزی به آمریکا رسیدم، اولین ماشینم بدون شک همین خواهد بود. فقط تو هم قول بده من را توی شرکتت استخدام کنی تا هر روز بروم سر فلکه و کارگرها را بریزم عقب تراک و بیاورم سر ساختمان و عصر هم ببرمشان همانجا پیاده شان کنم.
دیدم دارد قاه قاه می‌خندد.
گفت: اینجا همه کارگرها از داغون گرفته تا درست حسابی‌هاشون تراک دارن خودشون..

حرف‌هایمان که ته کشید، شب/روز بخیر کردیم. من رفتم که بخوابم و علی هم رفت که از روز تعطیلش لذت ببرد.

دیشب خواب می‌دیدم صاحب همین تراک زرد شده‌ام و با علی داریم ساختمان ولیعصر را می‌سازیم.

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

classic

خوبی اینترنت این است که در هر زمان و مکان که باشی، می‌شود حسابی وقت کُشی کرد. برای خانه هنوز اینترنت نگرفته‌ام و چون گوشی هم ندارم آخر شب‌ها آدم حسابی کلافه می‌شود تا خواب به سرش بزند. حال و حوصله کتاب خواندن ندارم. توی نوت بوک هم چیزی نیست که بشود سرگرم شد. گرچه کلی فیلم و سریال دارم که باید ببینمشان اما یک حس مسخره‌ای اجازه نمی‌دهد که مشغول آنها شوم. فقط هدفون و موزیک به درد آن موقع از شب می‌خورد.
از زمانی که نوکیا چراغ قوه‌ای گرفته‌ام، علاوه بر دردسرهای روزمره تلفنی که باهاش دارم، دچار فقر موسیقیایی هم  شده‌ام. فقر موسیقیایی یکی توی ماشین و یکی هم در مواقع تنهایی خیلی به ماتحت آدم فشار می‌آورد. آهنگ‌های فلش مموری ماشین را تقریبا دو سال است که دارم بی وقفه گوش میکنم و نمی‌دانم چه طلسمی است که همت به روز کردن آهنگ‌های داخلش را ندارم!!

دیشب مثل بیشتر شب‌ها با آنکه با جسد متحرک خیلی تفاوت نداشتم، اما نمی‌توانستم بخوابم. نوت بوکم را روشن کردم و آهنگ‌هایی که هوس کرده بودم را به صف کردم و گذاشتم به ترتیب برای خودشان پخش شوند.
همانطور که به پشت خوابیده بودم و با بدنه نوت بوک روی شکمم ریتم گرفته بودم، انگار که جبرییل پیام وحی آورده باشد یادم به آیپاد کلاسیکم افتاد. نزدیک ۱۰ سال از عمرش می‌گذرد و بهترین دوست سال آخر دانشگاهم بود. تا آخر سیزن ۵ سریال Family Guy را توی صفحه ۲ و نیم اینچی‌اش تماشا کردم. لامصب ۱۲۰ گیگ فضا داشت و هیچ محدودیتی برای موزیک و ویئو و عکس نداشت. برای آن دوران دستگاه فوق العاده‌ای بود.. و هنوز هم هست.
عین فنر از جا پریدم و همه جا را زیر و رو کردم. خیلی با وقار مثل زیبای خفته توی جعبه اش آرمیده بود. عین همان روزی که خریدمش ذوق داشتم. به برق وصلش کردم و چند دقیقه بعد روشن شد.
ظاهرا آخرین باری که ازش استفاده کرده بودم مال اوایل این لاو بودنم با X بوده. چون آن موقع‌ها عادت داشتم که همه جا عکس‌هایش را با خودم داشته باشم و از دیدنش نیشم تا بناگوش باز شود.
کمتر از یک ساعت باتری‌اش را شارژ کردم و حوالی ۳ صبح هدفون به گوش رفتم توی بالکن نشستم و هی عکس‌ها را دوباره و دوباره مرور کردم و هی سیگار دود کردم و هی آهنگ گوش کردم و هی لبخند خوشالونکی زدم. مدل خوشالونکی بودنم فرق داشت البته اما حال و هوای آن دوران خودم را خیلی دوست دارم. لامصب آنقدر دوستش داشتم که مزه‌اش هیچوقت تمام نمی‌شود.
خلاصه اینکه موزیک آفریده شده تا حال آدم را خوب کند.

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵

Booxon *

ده دوازده روز پیش احسان برایم ایمیل زده بود که دارد به ایران می‌آید و قرار است مراسم ازدواجش را اینجا برگزار کند. پایین نامه هم عکس کارت دعوت را ضمیمه کرده بود و نوشته بود که خیلی خوشحال می‌شود که من هم بهشان ملحق شوم.

همانطور که هول هولکی صبحانه می‌خوردم برایش نوشتم که حتما می‌آیم و شماره موبایلم را هم اضافه کردم که بتوانیم با هم در تماس باشیم.

پنج شنبه شب وارد باغ که شدم هیچ کدام از آن چند نفری که به استقبال آمدند را نمی‌شناختم و طبیعتا آنها هم همینطور. میان یکی از آنها پدر احسان را شناختم. بعد از دوازده سال نمی‌شد انتظار داشت که من را یادش باشد. خودم را معرفی کردم و بعد از سلام احوالپرسی و تبریک و این چیزها، سوال کردم که بقیه دوستهای احسان کجا هستند؟ پدر مادر عروس و داماد خندیدند و به گوشه‌ای از باغ اشاره کردند.

سر میز که رسیدم ناگهان همه ساکت شدند و یک لحظه بعد همه زدیم به خنده. بعد از ده دوازده سال، هم نیمکتی‌های دوران دبیرستان را می‌دیدم. نیما به نسبت آن دوران کلی لاغر شده بود اما ظاهرش هیچ فرقی نکرده بود. چند سالی هست که ازدواج کرده و لهجه فارسی مسخره‌ای داشت. نیکروز هم همان نیکروز، با این تفاوت که کله‌اش را کامل تراشیده بود. فکر کنم او هم چهار پنج سالی از ازدواجش می‌گذرد. کم و بیش از فیسبوک و اینستاگرم با هم در تماس بودیم اما خب کلی وقت بود که از نزدیک ندیده بودمشان.

اوایل سال‌های هشتاد نیما و نیکروز رفتند سوئیس و احسان هم رفت استرالیا. بعد احسان رفت کانادا و یکی دو سال پیش نیما هم رفت کانادا پیش احسان.

برای مشاهده روی تصویر کلیک کنید
ما چهار نفر تقریبا همه جا و همه وقت با هم بودیم. بخش بزرگی از خاطرات خوب آن روزها را مدیون نیما و نیکروز و احسان هستم. محمدرضا آذر هم عین برادرم بود ولی چون فامیلش با "آ" شروع می‌شد توی یک کلاس دیگر بود. محمدرضا بعد از اینکه دانشگاه‌مان تمام شد رفت ایتالیا.

خلاصه اینکه دیشب کلی زدیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم. از آن موقع تا الان هم عین مازوخیست‌ها نشسته ام به آن موقع‌ها فکر می‌کنم و هر از گاهی یک "هی" کشدار می‌گویم.

ای کاش می‌شد با یک تله پورت برمی‌گشتم به همان روزهای خوش بیخیالی و بی تکلیفی.




پ.ن: پارسال احسان برای روز تولدم این برگه را اسکن کرده بود و ایمیل زده بود:

Payinesh 15 sale pish neveshte bodi FORGET ME NOT EHSAN! ...and we didn't :)


خوب یادم هست که آخرین روزهای مدرسه بود و برای اینکه یادگاری از من داشته باشد سر کلاس پرورشی نشسته بودم اینها را کشیده بودم. هیچ گفتن هم ندارد که همه این آهنگ‌ها را تحت تاثیر viva و MTV و vh1 و onyx بوده‌ام.



*: بوکسون (Booxon) اسم مستعار احسان بود که از فامیلش ساخته بودم.

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

666

تقریبا مثل بیشتر جمعه ها برای نهار کباب داشتیم. نمیدانم چرا خیلی از ماها عادت داریم که فقط جمعه ها باید کباب بخوریم.
اصولا چلو کباب وعده ی غذایی خیلی چرب و نرم و خوشمزه ای است ولی از آنجا که با بعد از ظهر جمعه تلاقی دارد، به نظرم مزه ی خوبش را تا حد زیادی از دست میدهد.
البته یک حالت هست که مزه ی چلو کباب ظهر جمعه را خراب نمیکند، و آن هم این است که شنبه تعطیل باشد.
الان هم پاهایم را دراز کرده ام و یک لیوان گنده چایی نبات گذاشته ام کنار دستم و دارم اینها را تایپ میکنم. و لانا دل ری هم دارد آرام آرام برای خودش ناله میکند.

بعله.. این ساعتی را که عکسش را این کنار گذاشته ام را هم دستم کرده ام و هر از گاهی نگاهی بهش می اندازم و ذوقش را میکنم.

البته، اگر راستش را بخواهید یک صدایی از اعماق زیرین وجدانم توی گوشم زمزمه میکند که من آدم کسخلی هستم که نزدیک به دو میلیون تومان از پولهایم را به گا داده ام فقط بخاطر اینکه حالم خوب شود. خب واقعیت همین است. موقع هایی که حالم به هر دلیلی گرفته باشد، یکی از چیزها یا کارهایی که واقعا سرحال میکند من را، خرید کردن است. و خب گفتن هم ندارد که من عاشق ساعت ام. چه قرار باشد برای خودم بخرم و چه اینکه به مناسبتی برای آنهایی که دوستشان دارم.

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

Sent from Yahoo! Mail on Android

سلام
فک کنم خیلی وخته من چیزی برات ننوشتم.
از تبریک سی ساله شدن تا سال نو، فاصله زیاده!
ولی هر دوتاشون مبارک باشه، که البته میدونم الان نیست.
مثلن سی ساله شدن آدم بدون برگ گلش و سال نو تحویل گرفتن بازم بدون برگه گلش، چیزه خیلی ایده آلی نیس که حالا پس و پیش شدنه تبریکاتش مهم باشه!

فک نمی کنم هیچکس از نوشتن اتفاقات اینجوریه زندگیش توی صفحه ی شخصیش، قصدش دریافت مشاوره و دلگرمی باشه، ولی همینجوری دلم خاست که بهت بگم حداقل نود درصد آدمای این سیاره یه روزی یه حالی شبیه تو داشتن. مطمئن باش کلی پسر دختر تو دنیا وجود داره که همشون یه هفته تنها استفاده ای که از خونه خالی شون کردن، بلند بلند گریه کردن بوده.
میدونم که بضی وختا بضی آدما میان تو زندگی آدم که حضورشون یه تعادلی تو زندگی ایجاد میکنه که خیلی حال خوبی داره، و بعد از رفتنشون کفه های ترازو یه جوری به هم میخوره که انگار دیگه هیچ وخت درس نمیشه.
ولی میشه. سخته. آدم خیلی وختا مجبوره ذره ذره از دوس داشتنیاش کم کنه تا کفه ی موجود سبک بشه و بالا بیاد، ولی درست میشه.

نمیگم خوب میشه، ولی درست میشه، مهم همین درست شدنه، یه چیزی اگه درست باشه میشه خوبش کرد.
دوس دارم که حالت زود خوب بشه. امیدوارم زمانی که باید برات بگذره تا حالت درست بشه زیاد طولانی نباشه. مثلن یه سی و یک سالگی خوب داشته باشی.
امیدوارم که خیلی زود یکی بیاد تو زندگیت که بخاطر این همه خوبی و مهربونیت همش بغلت کنه!
برات بهترین چیزا رو میخوام و امیدوارم تو سال جدید تنت سالم باشه و دلت خوش.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

615

باران گرفته است. از همان ها که حسابی آدم را سر حال می آورد. از همان ها که بوی خوب میدهد. از همان ها که آدم عاشقشان میشود. از همان ها که آدم یکهو هوس میکند نوت بوکش را بگذارد زیر بغلش و دوان دوان بپرد توی ماشین و از خانه بزند بیرون. که البته من فقط به اندازه ای که ماشین از زیر سقف پارکینگ خارج شود زدم بیرون و نشستم برای خودم آهنگ گذاشتم و حیاط خانه را از پشت شیشه ی خیس تماشا میکنم.

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

Crack The Shutters

you cool your bedwarm hands down
on the broken radiator
when you lay them freezing on me
I mumble can you wake me later
but I don't really want you to stop
and you know it so it doesn't stop you
you run your hands from my neck
to my chest

crack the shutters open wide
I want to bathe you in the light of day
and just watch you as the rays
tangle up around your face and body
I could sit here for hours
finding new ways to be awed each minute
cause the daylight seems to want you
just as much as I want you

its been minutes, it's been days
it's been all I will remember
happy lost in your hair
and the cold side of the pillow
your hills and valleys
are mapped by my intrepid fingers
and in a naked slumber
I dream all this again

crack the shutters open wide
I want to bathe you in the light of day
and just watch you as the rays
tangle up around your face and body
I could sit here for hours
finding new ways to be awed each minute
cause the daylight seems to want you
just as much as I want you

هر موقع این آهنگ رو گوش میکنم با تک تک کلماتش پرواز میکنم و تو هوا چرخ میزنم.

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۰

577

صبح ها همیشه سینی صبحونه رو از تو آشپزخونه برمیدارم و میام صاف میشینم وسط هال، درست روبروی تلویزیون.
نه اینکه بخوام تی وی نگا کنما، اما از زمان مدرسه همیشه همین کار احمقانه رو تا به امروز تکرار کرده ام.

ساعت ریسیور همیشه ی خدا یکی دو ساعتی از دنیا عقبه. صبح ها همیشه با حسرت نگاهش میکنم و به خودم میگم چی میشد مثلا الان واقعا ۴ و نیم صبح بود؟!
اصن یکی از آرزوهام همیشه این بود که یه روز بیدار شم و ببینم ساعت دنیا مثه این عقبه و من بازم میتونم بخوابم!

دیروز به حد مرگ خسته بودم. عصبی بودم. کلافه بودم. داغون.
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم دوش گرفتم و بعدش حوله رو از تنم در آوردم و مستقیما خزیدم تو تخت. از ۱۰ گذشته بود که پا شدم یه چیزی خوردم و حدودای ۱۲ دوباره خوابیدم.

موبایل بابام همیشه روی میز نهار خوری پارک شده. امروز صبح نمیدونم ساعت چند بود که یه کس خلی هی زنگ زد بهش... هی زنگ زد... هی زنگ زد...
حداقل ۳ بارش رو من فهمیدم.
مسعود کلا رابطه خوبی با تلفن و این چیزا نداره. اصولا در مواقعی که هوشیاری کامل داره با نیم ساعت تاخیر نسبت به زنگ موبایلش واکنش نشون میده، دیگه وای به حالی که خواب باشه.
بعد از اینکه به یارو حالی کردم شماره رو اشتباه گرفته، یه نگاهی به ساعت توی هال انداختم. عینک نداشتم. عقربه ها شبیه به شیش و بیس دیقه بود. گفتم دیگه خواب فایده نداره، حالا که یه نمه بیشتر وقت دارم لااقل بذا یه صبحونه غیر از نون پنیر چای واسه خودم درست کنم.

سینی به دست طبق سنت همیشه روبرو ریسیور نشستم و با حسرت ساعتش رو نگا کردم. واقعا از ته دل آه کشیدما. بعدش اومدم تو اتاقم و همونطور که داشتم جوراب پام میکردم موبایله رو هم برداشتم که آلارمش رو خفه کنم. چشم افتاد به ساعتش. ده دیقه به شیش بود.

خواستم بگم به همین راحتی یکی از آرزوهام برآورده شد... ولی یکی از تخمی ترین شون!!!

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۰

شما یادتون نمیاد

اوایل سال های 2-1991 بود انگاری که یه سری میتسوبیشی لنسر وارد کرده بودن، بعد چراغ استوپ شون توی باله ی عقب جاسازی شده بود. هرموقع ترمز میگرفتی این چراغه یهو میومد بیرون. (و قاعدتا وقتی هم که یارو پاشو از رو ترمز بر میداشت چراغه غیب میشد)
هر موقع تو خیابون یکی از این لنسرها میدیدیم، به هر قیمتی بود باباهه رو خفت میکردیم که بره دنبالش به هوای اینکه یارو تو ترافیک ترمز بگیره و ما این چراغ ترمزش رو نگاه کنیم و حسرت بخوریم که چرا ماشین ما از این قرتی بازی ها نداره.
یادمه به بابام میگفتم واسه ماشین خودمون از این باله ها بگیره. اون زمان رنو 5 داشتیم. واسه اینکه از خر شیطون پیاده ام کنه میگفت چراغه از بس که بالا پایین میره زود خراب میشه. منم وسواسی.. سریعا بیخیالش شدم!!

امروز تو خیابون یدونه از همون لنسرها رو دیدم. یه ربع بی هدف داشتم پشت سرش میرفتم

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

دوقلو دارم

همین چند ساعت پیش متوجه شده ام که چند ماهه یدونه MacBook Pro هم حامله بوده ام و خودم خبر نداشته ام. با دکتر که صحبت میکردم گفت تا 1 ماه دیگه حتما زایمان میکنی. توی سونوگرافی تشخیص دادن این یکی هم دختره، سایزش هم 13.3 اینچ ه.

آخه ماه 4-3 بارداریم که بود بچه رو دختر تشخیص دادن و خبری از یه جفت دیگه نبود.
چون میدونستم دختره اسمش رو Marie Anne انتخاب کردم.
کلی پس انداز کرده بودم که واسه دخترم رینگ و لاستیک بخرم... سیستم صوتیش رو عوض کنم... اصلا میخواستم حسابی میک آپش کنم...
حالا من موندم و 2 تا دختر رو دستم. یه مادر تنها که سرپرست خانواده هم هست چه خاکی تو سرش باید بریزه آخه؟

پ.ن: فردا صبح میخوام برم بانک تقاضای دسته چک بدم. من میدونم، آخرش سر از زندان در میارم. حالا ببین کی بود گفتم!

چهارشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۹

532

امروز یدونه مانکن پشت ویترین SISLEY دیدم، از بس که لباس هاش خوشگل بودن دلم میخواست یکجا بخرمش بذارمش تو اتاقم!

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

505

یه دوستی دارم که دانشگاه یزد داره فوق لیسانس میخونه. همین الان زنگ زد و یه ماجرایی رو برام گفت که دلم نیومد اینجا ننویسمش.

تعریف کرد:
سر ِ کلاس ِ روش تحقیق پیشرفته استاد داشت راجع به Grounded Theory * صحبت میکرد و توضیح میداد که چیه و از اینجور حرفها.

  • دوست من: پس یه چیزی شبیه به tag (برچسب) های توی بلاگر میمونه استاد نه؟
  • استاد: مگه بلاگ اسپات همچین قابلیتی هم داره؟ من خودم اونجا وبلاگ دارم ولی تا حالا ازش استفاده نکرده م. میشه نمونه ش رو نشون بدی؟
  • دوست من: بله استاد، اجازه بدید...
چلیک چلیک چلیک... تق (صدای کلید Enter )
... و اینگونه "اتاق شماره ی من" روی پرده ویدئو پرژکتور کلاس درس ظاهر میگردد تا گامی کوچک در جهت پیشرفت علم و دانش برداشته باشد!

* : روشی برای آنالیز داده های متنی.


پ.ن: اتاق شماره ی من هستم، اینجا دانشگاه یزده، دارم آنالیز داده های متنی درس میدم.
آی لاو یو پی ام سی!

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

me, myself & anena

من و "anena"  هوس کرده ایم 2 تایی با هم مهاجرت کنیم.
anena همان "برگ گل" م است، اسم مستعارش. این اسمش را برای این دوست دارم که 2 طرفه است. چپ و راست ندارد، خوانده میشود.
با آننا برویم یک جای سرد سیر که بالای آمریکاست، 2 تا آپارتمان فسقلی ِ دیوار به دیوار کرایه کنیم. اگر درهای ورودی رو به رو باشند چه بهتر.
باید خانه جدا داشته باشیم برای آن وقت هایی که حوصله کسی را نداریم، برای وقت هایی که باید تنها بگذرانیم. اما باید با هم باشیم و با هم زندگی کنیم، و بعد ها اگر همه چیز خوب پیش رفت move together کنیم.

نزدیک خانه کافه ای دنج هست که بعدها تبدیل به پاتوق ما میشود. که بعدترها مک بوکم را بردارم و وبلاگم را از همانجا آپدیت کنم. کافه ای که در ابتدای ورود به مملکت خارجه بتوانم در آن کاری دست و پا کنم و قسمتی از امورات روزها و ماه های اولیه را بگذرانم. آننا هم باید فکری به حال خودش کند، گرچه اوضاعش آنقدر خوب هست که نیازی به اینجور کارها ندارد!

کم کم که وضعمان بهتر شد و برای خودمان دوستانی دست و پا کردیم، هر از گاهی با رفقا دور هم جمع شویم و مهمانی بگیریم.
باکس های 6 تایی آب/جو بگیریم، با بر و بچ بشینیم و بازی های NHL تماشا کنیم و تیم محبوبمان را تشویق کنیم.
یا مثلا غذای چینی سفارش بدهیم و در کنارش یک عدد پیتزای کینگ سایز، و همه یا هم شام بخوریم.





در آن زمان هم که هنوز دوست ِ درست و حسابی پیدا نکرده ایم، با آننا میشینیم و 2 تایی است/ریپ پو/کر بازی میکنیم. سعی میکنم برنده باشم و همه ی چیپس ها را ببرم و در نهایت La  Senza یش را هم از تنش در بیاورم...
...و آخر ِ بازی هم که روشن است، تا فردا صبح جانانه از هم تشکر میکنیم!!!







نزدیک خانه ایستگاه مترو داریم.
گاهی وقت ها که دیر از خواب بیدار شده ایم، از همان کافه پاتوقمان 2 لیوان قهوه take away میگیریم، مافین شکالاتی هم ایضا، و صبحانه را در مترو میخوریم.
هر از گاهی هوس میکنیم برویم سینما و 2 تایی یک پاکت بزرگ پاپ کورن را روی دسته صندلی مان بگذاریم و 2 ساعت بعد ببینیم که نیمی از ذرت بو داده ها روی لباس هایمان است!

شنبه شب ها تا صبح بیرون باشیم و خوش بگذرانیم، چهارشنبه ها برویم خرید، پنج شنبه شب ها وقتی خسته از سر کار برگشته ایم 2 تایی روی کاناپه لم بدهیم و تلویزیون تماشا کنیم و موزیکی گوش کنیم، یکشنبه ها ظرف های کثیف طول هفته را بشوریم و لباس چرک ها را ببریم رخت شور خونه، دوشنبه ها بریم جیم، جمعه ها مهمانی بدهیم و بگیریم، سه شنبه ها هم روز استقلال، هر کاری که دلمان خواست میکنیم!

اینها که نوشتم قسمتی از فانتزی خارجی ام است که همیشه دوست داشته ام داشته باشم!
واسه تنوع بیا زمین صافه گوش کنیم
پ.ن: برای بزرگتر دیدن عکس ها روی آنها کلیک کنید. با تشکر :دی