یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷
Workers & Trucks
پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵
classic
از زمانی که نوکیا چراغ قوهای گرفتهام، علاوه بر دردسرهای روزمره تلفنی که باهاش دارم، دچار فقر موسیقیایی هم شدهام. فقر موسیقیایی یکی توی ماشین و یکی هم در مواقع تنهایی خیلی به ماتحت آدم فشار میآورد. آهنگهای فلش مموری ماشین را تقریبا دو سال است که دارم بی وقفه گوش میکنم و نمیدانم چه طلسمی است که همت به روز کردن آهنگهای داخلش را ندارم!!
دیشب مثل بیشتر شبها با آنکه با جسد متحرک خیلی تفاوت نداشتم، اما نمیتوانستم بخوابم. نوت بوکم را روشن کردم و آهنگهایی که هوس کرده بودم را به صف کردم و گذاشتم به ترتیب برای خودشان پخش شوند.
همانطور که به پشت خوابیده بودم و با بدنه نوت بوک روی شکمم ریتم گرفته بودم، انگار که جبرییل پیام وحی آورده باشد یادم به آیپاد کلاسیکم افتاد. نزدیک ۱۰ سال از عمرش میگذرد و بهترین دوست سال آخر دانشگاهم بود. تا آخر سیزن ۵ سریال Family Guy را توی صفحه ۲ و نیم اینچیاش تماشا کردم. لامصب ۱۲۰ گیگ فضا داشت و هیچ محدودیتی برای موزیک و ویئو و عکس نداشت. برای آن دوران دستگاه فوق العادهای بود.. و هنوز هم هست.
عین فنر از جا پریدم و همه جا را زیر و رو کردم. خیلی با وقار مثل زیبای خفته توی جعبه اش آرمیده بود. عین همان روزی که خریدمش ذوق داشتم. به برق وصلش کردم و چند دقیقه بعد روشن شد.
ظاهرا آخرین باری که ازش استفاده کرده بودم مال اوایل این لاو بودنم با X بوده. چون آن موقعها عادت داشتم که همه جا عکسهایش را با خودم داشته باشم و از دیدنش نیشم تا بناگوش باز شود.
کمتر از یک ساعت باتریاش را شارژ کردم و حوالی ۳ صبح هدفون به گوش رفتم توی بالکن نشستم و هی عکسها را دوباره و دوباره مرور کردم و هی سیگار دود کردم و هی آهنگ گوش کردم و هی لبخند خوشالونکی زدم. مدل خوشالونکی بودنم فرق داشت البته اما حال و هوای آن دوران خودم را خیلی دوست دارم. لامصب آنقدر دوستش داشتم که مزهاش هیچوقت تمام نمیشود.
خلاصه اینکه موزیک آفریده شده تا حال آدم را خوب کند.
شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۵
روزهای بلاگفا
چند وقتی هست که اوضاع وی پی ان داغان شده است. یا اصلا وصل نمیشود، یا اگر هم وصل شد به زحمت بتواند سایت باز کند. اگر تا همین چند لحظه پیش موفق نمیشدم صفحه بلاگر را باز کنم ممکن بود در یک اقدام احمقانه، بزنم بروم توی بلاگفا شروع به نوشتن کنم.
تنها خوبی بلاگفا این است که فیلتر نیست و چه برای من که میخواهم بنویسم و چه برای آنهایی که دلشان میخواهد بخوانند، این مورد مثبتی به حساب میآید.
راستش را بخواهید الان دلم برای سال ۸۶ که تازه شروع به نوشتن کرده بودم تنگ شد. سال آخر دانشگاه بودم و از روزمرههایی که امروز دیگر نمیدانم اسمشان را چه بگذارم مینوشتم. یکی دو سال بعد از نوشتن توی بلاگفا هوس کردم به Blogger مهاجرت کنم. آن دوران خیلیها از بلاگفا به بلاگر و وردپرس وسرویسهای خارجی درست حسابی کوچ کردند. خدا میداند که چقدر copy و psate کردیم تا همه نوشتههایمان را از این طرف به آن طرف انتقال بدهیم.
یکی دو سال بعدتر آمدند و بلاگر و وردپرس را فیلتر کردند لعنتیها. باز دوباره موج جدید مهاجرت از سرویسهای فیلتر شده به بلاگفا شروع شد. من که دیگر حال و حوصله اسباب کشی نداشتم.
یکی از غم انگیزترین اتفاقهایی که میتواند برای یک وبلاگ نویس بیوفتد این است که وبلاگش فیلتر شود. صرف نظر از اینکه آن وبلاگ چند نفر خواننده داشته باشد، فیلتر شدن یعنی اینکه نود درصد خوانندهها از دست خواهند رفت.
راستش را بخواهید من نمیدانم این چه سر خوشی و لذتی است که بقیه بیایند و وبلاگ آدم را بخوانند؟ اصلا یکی از دغدغههای من همین فیلتر بودن بلاگر است. چرا که میدانم دیگر کسی به اینجا سر نمیزند و فوقش شاید چند نفری باشند که فید اینجا را توی فیدخوان خودشان داشته باشند و مستقیما از آنجا بخوانند.
باید اعتراف کنم که وبلاگ نوشتن یکی از معدود اتفاقهای زندگیام بوده که در آن پشتکار داشتم. یک جور وابستگی خاصی بهش دارم. مثل یک جور گیاهی که دانهاش را توی گلدان کاشته باشی و هر روز حواست بهش بوده باشد. کم کم رشد کرده و حالا بعد از تقریبا نه سال برای خودش یک گیاه درست و حسابی شده است. حالا هم مقصودم این نیست که الان دیگر وبلاگم برای خودش خیلی درست و حسابی شده، اما من یک همچین حس تعلق خاطری نسبت بهش دارم.
آن موقعها همه اهالی بلاگفا (از جمله خود من) توی وبلاگشان آمارگیر "وبگذر" داشتند و هر روز چک میکردیم که مثلا چند نفر بازدید کننده داشتیم و از چه لینکهایی و با جست و جوی چه کلماتی از وبلاگ ما سر در آوردهاند و از این جور جانگولک بازیها. هرقدر بیشتر بازدید کننده داشتیم، بیشتر قند توی دلمان آب میشد. در ضمن، بازار کامنت و نظر نوشتن پای پستهای وبلاگی حسابی داغ بود.
کم کم سر و کله Google Reader پیدا شد و حال و هوای وبلاگ خواندن بطور کلی فرق کرد. هرکسی میتوانست فیدهایی که دوست داشت را توی گوگل ریدر اضافه کند و بدون اینکه به خودش زحمت سر زدن به تک تک وبلاگها را بدهد، نوشتههای جدید را بخواند. گوگل ریدر خودش داستان جداگانهای دارد. شاید یک روزی هوس کردم و از عصر طلایی گوگل ریدر هم نوشتم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت که یکدفعه گوگل تصمیم گرفت این سرویس دوست داشتنی را تعطیل کند و جای آن را به گوگل پلاس بدهد. تقریبا از همین دوران بود که وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی شروع به افت کرد. خیلیها کلا بیخیال نوشتن شدند و عدهای هم دست به کار نوشتن توی صفحههای شخصیشان توی فیسبوک و اینجور جاها کردند. اصلا شبکههای اجتماعی آنقدر تغییر کردند که وبلاگ نوشتن به حاشیه رفت. من هم آنقدر از حاشیه نوشتم که اصلا یادم رفت آمده بودم چی بنویسم!!
جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵
Booxon *
ده دوازده روز پیش احسان برایم ایمیل زده بود که دارد به ایران میآید و قرار است مراسم ازدواجش را اینجا برگزار کند. پایین نامه هم عکس کارت دعوت را ضمیمه کرده بود و نوشته بود که خیلی خوشحال میشود که من هم بهشان ملحق شوم.
همانطور که هول هولکی صبحانه میخوردم برایش نوشتم که حتما میآیم و شماره موبایلم را هم اضافه کردم که بتوانیم با هم در تماس باشیم.
پنج شنبه شب وارد باغ که شدم هیچ کدام از آن چند نفری که به استقبال آمدند را نمیشناختم و طبیعتا آنها هم همینطور. میان یکی از آنها پدر احسان را شناختم. بعد از دوازده سال نمیشد انتظار داشت که من را یادش باشد. خودم را معرفی کردم و بعد از سلام احوالپرسی و تبریک و این چیزها، سوال کردم که بقیه دوستهای احسان کجا هستند؟ پدر مادر عروس و داماد خندیدند و به گوشهای از باغ اشاره کردند.
سر میز که رسیدم ناگهان همه ساکت شدند و یک لحظه بعد همه زدیم به خنده. بعد از ده دوازده سال، هم نیمکتیهای دوران دبیرستان را میدیدم. نیما به نسبت آن دوران کلی لاغر شده بود اما ظاهرش هیچ فرقی نکرده بود. چند سالی هست که ازدواج کرده و لهجه فارسی مسخرهای داشت. نیکروز هم همان نیکروز، با این تفاوت که کلهاش را کامل تراشیده بود. فکر کنم او هم چهار پنج سالی از ازدواجش میگذرد. کم و بیش از فیسبوک و اینستاگرم با هم در تماس بودیم اما خب کلی وقت بود که از نزدیک ندیده بودمشان.
اوایل سالهای هشتاد نیما و نیکروز رفتند سوئیس و احسان هم رفت استرالیا. بعد احسان رفت کانادا و یکی دو سال پیش نیما هم رفت کانادا پیش احسان.
![]() |
| برای مشاهده روی تصویر کلیک کنید |
خلاصه اینکه دیشب کلی زدیم و رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم. از آن موقع تا الان هم عین مازوخیستها نشسته ام به آن موقعها فکر میکنم و هر از گاهی یک "هی" کشدار میگویم.
ای کاش میشد با یک تله پورت برمیگشتم به همان روزهای خوش بیخیالی و بی تکلیفی.
پ.ن: پارسال احسان برای روز تولدم این برگه را اسکن کرده بود و ایمیل زده بود:
Payinesh 15 sale pish neveshte bodi FORGET ME NOT EHSAN! ...and we didn't :)
*: بوکسون (Booxon) اسم مستعار احسان بود که از فامیلش ساخته بودم.
جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۷۷
سال ۷۷ بود که به این خانه مان آمدیم. دوم دبیرستان بودم. دوم دبیرستان را از این جهت مطمئن هستم چون آن موقع یک معلم زبان حرامزادهای داشتیم که تا آخر عمر دیوانگیاش را یادم نمیرود. هیچ کدام از بچه های آن سال آقای عطایی را یادشان نمیرود.
همان موقعها که خواندن و نوشتن فارسی را یاد میگرفتم، پدرم انگلیسی هم یادم میداد. پنجم دبستان که بودم به راحتی میتوانستم انگلیسی بخوانم. معنی خیلی چیزها را نمیدانستم، اما خواندن و نوشتن بلد بودم. دوم یا سوم راهنمایی که بودم از ۲ تا آموزشگاه زبان دیپلم گرفتم اما این مردک بلایی به سر همهمان آورده بود که من ِ نوعی "الف" را از "ب" تشخیص نمیدادم دیگر!! سر کلاسهایش آنقدر استرس داشتم که یک جمله ساده را هم نمیتوانستم بگویم.
خوب یادم است که خرداد ماه وقتی برگه امتحان پایان ترم را تحویلش دادم، همانجا بالای سرم ایستاد و برگه ام را صحیح کرد و چند لحظه بعد همانطور که نگاه نفرت انگیزش روی صورتم بود، یک کشیده جانانه زیر گوشم خواباند. توی سالن امتحان همه بچه ها مبهوت به من نگاه میکردند.
بعد با صدای نکرهاش داد زد: هجده و نیم شدی.. باید بیست میشدی الاغ!!
هنوز برگه امتحانیام را میتوانم ببینم که در دست عطایی توی هوا دارد تکان میخورد و با حرص میگوید هجده و نیم شدی.. هجده و نیم..
یادم است که بعد از این ماجرا پدر مادرم و چندتای دیگر از پدر مادرهای بچهها رفتند شکایت کردند و از مدرسه انداختندش بیرون.
بگذریم. این داستان را برای این تعریف کردم که بگویم بعد از حدود ۱۶ سال داریم از اینجا میرویم به طبقه دوم خانه مادربزگ. قرار است تا یکی دو هفته دیگر اینجا با خاک یکی شود و به جایش یک سه طبقه بسازیم. یکی برای مامان بابا.. یکی خواهرم.. یکی هم من.
از صبح هر کسی داشت اتاق خودش را جمع و جور میکرد. مامان هر از گاهی داد میزد که دل از آت و آشغالهایم بکنم و همهشان را دور بریزم. تقریبا همه کمدها و کشوها را بیرون ریختم و بازیافت کردم. کمد لباسی را هم همینطور.
الان وسط اتاقم پر است از خرت و پرتهایی که دلم میخواهد همهشان را یکجا بغل کنم و باهاشان به سالهای قبل پرتاب شوم. از چرک نویسهای شب های امتحان پایان ترم های دانشگاه بگیر.. تا یادداشتی که مال یک سال پیش بود و روی میزم جا خشک کرده بود.. تی شرت هایی که برای آینده نگه داشته بودم.. شیشههای خالی عطر.. شکلاتی که توی کشو میز قایم کرده بودم.. اسباب بازیهای تخم مرغ شانسیهای کیندر.. باکس اولین هدیه تولدش که DVD های فرندز بود و چون جعبهاش بزرگ بود، با خودش نبرده بود خانه!!
خیلی چیزها..
خیلی چیزهایی که دیگر تاب نوشتن و بازگو کردنشان را هم ندارم.
از اتاقم خیلی خاطره دارم. همهشان را هم دوست دارم. به هر کدامشان که فکر میکنم ناخداگاه لبخند خوشالونکی میزنم. حتی وقتی یاد آن روزی میافتم که دوست دختر آن زمانم را پشت در اتاقم قایم کرده بودم و مامان آمده بود توی اتاق و من داشتم از استرس پس میافتادم.. حتی آن روزی که آن دختری که عاشقش بودم، وسط اتاق ایستاده بود و بغلش کرده بودم و داشتم میبوسیدمش که بی مقدمه توی چشمهایم نگاه کرد و گفت نمیتواند بماند و منی که ناگهان با مغز روی آسفالت پهن شدم. با اینکه آن لحظه برایم مرگبار بود اما هنوز هم وقتی یادم میآید، لبخند خوشالونکی میزنم. البته مزه لبخند خوشالونکیاش الان کمی تلخ است. باز هم چیزهایی هستند که تا فردا میتوانم ازشان بنویسم.
مهم این است که حتی تلخ ترینشان هم، الان برایم خاطره خوبی به حساب میآید.
فقط ای کاش میتوانستم مزهها.. بوها.. صداها را هم با خودم ببرم. ای کاش میتوانستم برای همیشه برای خودم نگهشان دارم
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲
638
اولین ماه پاییز زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم تمام شد. در مقابل سرد شدن هوا دیگر نمیشود مقاومت کرد. مجبوری روی تیشرت هایی که هرروز به تن میکنی چیزی دیگر بپوشی. روزها به شدت کوتاه شده اند و دلگیر.. و بلندی شب ها انگار که تمامی ندارند.
البته وقتی که ۲ روز تعطیلی داشته باشی بلندی شب چندان هم بد نیست. میتوانی چندتایی فیلم ببینی و حتی نیمی از یک سیزن سریال تماشا کنی و برای خودت قهوه درست کنی و چند صفحه ای کتاب بخوانی.
تا همین چند دقیقه پیش داشتم سی دی های آهنگ های قدیمی ام را روی هارد اکسترنال کپی میکردم تا شاید از بیشتر داغان شدنشان جلوگیری کنم. هر کدام از دیسک ها را که باز میکردم و خرت و پرت های داخلش را گوش میکردم کلی خاطره های جالب برایم زنده میشدند. از زمان سوم راهنمایی که تازه سی دی به ایران آمده بود و آن روزها Sandra و C.C.Catch و Modern Talking خیلی توی بورس بودند. بعدترها Ace of Base و Dj Bobo و Aqua برایمان خیلی جذاب بود.
بهترین چیزی که میانشان پیدا کردم یکی از آلبوم های pet shop boys بود که مال زمانی بود که پنجم دبستان بودم و آن پراید نقره ای هاچ بک را تازه خریده بودیم و سال ۷۲ پراید داشتن مثل این بود که امروز آلفا رومئویی چیزی داشته باشی.
البته آن زمان ضبط ماشین ها سی دی نمیخوردند و مجبور بودم با آن ضبط AKAEI مان آهنگ ها را روی نوار کاست ضبط کنم.
آهان.. آلبوم اول اسپایس گرلز را هم وقتی دیدم ناگهان نیشم تا بناگوش باز شد. خوب یادم است که اول دبیرستان بودم و اسپایس گرلز مثل بمب سر و صدا کرده بودند. بعد یادم است که پدر و مادر "نیما" میخواستند برای سفر بروند مالزی و من کلی از نیما خواهش کرده بودم که برایم آلبوم اصلی شان را بخرند. و آن آلبوم برایم ۹۰۰۰ تومان آب خورد!!
بک استریت بویز و وست لایف و ان سینک هم که دیگر جای خود دارند. اواخر دهه نود جاستین و بریتنی و کریستینا و ریکی مارتین خواننده های محبوبمان بودند.
نوشته های روی سی دی ها کمرنگ و محو شده اند. هر کدامشان دست کم دوازده سیزده سال از عمرشان گذشته. آدم اصلا باورش نمیشود موزیک هایی که کلی باهاشون خاطره داری و همه چیز عین فیلم جلو چشمت است مال ۱۵ سال پیش باشند. بعد وقتی که دقت میکنی و سالها را با انگشتهای دستت میشماری متوجه میشی که بیش از نیمی از ۳۰ سالگی را هم پشت سر گذاشته ای و خودت خبر نداری.
هیچ وقت فکر نمیکردم از بالا رفتن سن ناراحت بشم. همیشه در این توهم بوده ام که نهایتا بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارم و قرار نیست این شماره زیاد شود.
اعتراف میکنم که روحیه ام را به کل از دست داده ام!!
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱
ما را چه می شود؟
عاشق حال و هوای عید بودم، خرید کردن ها، آجیل و شیرینی خریدن ها، عیدی گرفتن و شمردن پول های نو و نقشه کشیدن برای خرج کردنشان. پیک های شادی که همه اش را شب ۱۲ ام هول هولکی با کمک خاله و دایی و بقیه مینوشتیم. غصه خوردن برای ۱۴ فروردین که صبح اول وقت باید میرفتیم مدرسه.
اصلا عاشق این بودم که همه ی ۲ هفته تعطیلات را خانه مادر بزرگم همه دور هم جمع باشیم و ما بچه ها سرمان به میکرو و سگا گرم باشد. صدای زنگ در قطع نشود و از در و دیوار مهمان بیاید و ما هم با بچه های مهمان آتش بسوزانیم و اشکشان را در بیاوریم و خودمان هار هار هار بهشان بخندیم. آخر شب ها هم از جایی فیلم ویدیو طنین پیدا کنیم ببینیم.
بعدها هرچه گذشت بدتر شد.
دیگر نه از میکرو و سگا خبری بود و نه مهمانی های آنچنانی خانه مادر بزرگ و نه دور هم جمع شدن ها.
هر کسی سرش به کار خودش است. یکی برای خودش مسافرت رفته، آن یکی خوش ندارد دیگری را ببیند. تازه اگر بزرگترها هم دورهم جمع شوند کوچکترها همیشه غایب اند.
اینها را میگویم فکر نکنید که خودم با بقیه فرق میکنم ها... نه، من از شماها بدترم. راستش امسال اصلا نفهمیدم که چطور سال نو آمد. از ۱ فروردین تا این لحظه که ۴ فروردین باشد همه اش توی اتاقم بوده ام. البته یکی دو بار خانه مادر بزرگ رفته ام که البته پای پیاده ۱ دقیقه هم کمتر طول میکشد به خانه شان برسم. ۳ تا عید دیدنی زورکی هم رفتم چون خواهر گرامی نیامدند و مادرم برای آنکه زشت نباشد و آبروی خانوادگی حفظ شود و اینها مرا با زور با خودشان بردند. آخر هیچ کس حریف این خواهر کوچک ما نمیشود، حرف حرف خودش است. و من هم البته تمام وقت سرم توی گوشی بود و داشتم یا توییت میکردم یا به این و آن تکست میزدم. به هر حال برای حفظ آبرو بیشتر از این کاری از من ساخته نبود.
حالا همه ی این حرف ها را زدم که بگویم ما را چه میشود؟
چرا این دلخوشی های ساده را هم از خودمان دریغ میکنیم؟
چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹
سوسیس در ۳ دقیقه
هنوز مامان از سر کار برنگشته بود و شیوا هم مدرسه بود.
داشتم با سگا mortal combat بازی میکردم که دیدم سر و کله بابام پیدا شد و دستش یه جعبه نسبتا بزرگ بود. از قیافه ش مشخص بود که خیلی هیجان داره.
بازی رو بیخیال شدم و راه افتادم دنبالش تا ببینم چیه.
از خیلی وقت پیش بابام زمزمه میکرد که تو ایران هم ماکروویو آوردن و حتما باید یدونه بگیریم، و در تقطه مقابل مامان مخالفت میکرد، بابام میگفت زمان دانشجوییش تو آمریکا هم ماکروویو داشته و هیچ ضرری نداره، اما مامان میگفت نمیتونه غذایی که با اشعه! پخته میشه رو به خورد ماها بده.
ظاهرا ۱ سال قبل تر بابام توی نمایشگاه بین المملی "لوازم خانگی" و دور از چشم مامان یدونه ماکروویو بوتان پیش خرید کرده بوده. شرکت بوتان اون سال برای اولین بار میخواسته برند AEG رو با مارک خودش موتاژ کنه و توی نمایشگاه پیش فروش میکرده. (فقط واسه ماشین های سایپا و ایران خودرو نباید ثبت نام کرد و منتظر موند، شاید واسه ماکروویو هم مجبور باشی ثبت نام کنی!)
اولین خوراکی که واسه امتحان باهاش درست کردیم یدونه سوسیس بود!
واسه کلاس های فوق برنامه ی مدرسه، همیشه نهار من هات داگ بود.
هر موقع توی خونه احساس تنهایی میکردم فورا یدونه سوسیس میزدم تو رگ.
اون اواخر مامان اینا تهدیدم کرده بودن که دیگه حق ندارم در جواب سوال دوست و فامیل و آشنا که میپرسه "چطوری غذا رو میپزه؟"، فورا یدونه سوسیس از توی فریزر در بیارم و عملا نشون بدم!
همه این چرت و پرت ها رو واسه این تعریف کردم که بگم امشب واسه شام با همون پراید مدل ۷۶ یدونه کراکف پنیری درست کردم اندازه کیر خر، با سس خردل، کاهو و نونِ همبرگر!!
پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸
هندوانه
درست یادم نیست چند سالم بود ولی مطمئنم که قبل از سال هفتاد و یک بود، چون اون پیکان سبزه رو داشتیم. یه عصر دل انگیز تابستون بود که بابام و داییم میخواستن واسه یه کاری برن بیرون، منم دنبالشون راه افتادم.
توی پارکینگ خونه میخواستیم سوار ماشین بشیم که "اون آقاهه" رو دیدیم، و اون هم به جمع ما ۳ تا اضافه شد. موقع برگشتن از یه بقالی توی پاسداران بستنی چوبی "کیم" خریدیم و از میوه فروشی کناریش هم یه سری میوه گرفتیم، از جمله یدونه هندوانه.
بابا اینا همه کیسههای خرید رو چیدن روی صندلی عقب بین من و داییم. بابام پشت رُل بود و "اون آقاهه" هم جلو نشسته بود و دستش رو گذاشته بود پشت صندلی راننده و به در تکیه داده بود. من پشت سر بابام بودم. سه تایی داشتن با هم حرف میزدن که چند ثانیه سکوت شد. اون آقاهه یهو برگشت و به من گفت: سهیل جون، اون هندوانه رو بذار پایین، اینطوری که بغلش کردی خسته میشی عمو.
گفتم: نه.. من راحتم، اصلا دوست دارم اگه یه چیزی روی پاهام باشه!!
و اینجا بود که داییم از خنده منفجر شد. اون زمان همسن و سال های الان ِ من بود. پشت سرش خندههای بابام و "اون آقاهه" شروع شد. تا چند دقیقه اونا میخندیدن و من مبهوت نگاهشون میکردم. تلاشم برای فهمیدن این خندههای زجرآور بی نتیجه بود.
دو سه بار بابام از توی آینه میپرسید: آره بابا؟!.. و ادامه خندهها.
خفه خون گرفته بودم. حتی شهامت پرسیدن یه "چرا" ساده رو هم نداشتم. آخرین تصویری که یادم میاد اینه که "اون آقاهه" کامل برگشت به طرفم، یه لبخندی زد و بعد از بالای عینکش یه نگاه معنا داری بهم انداخت و خندید.
بعد از اون دیگه هیچی یادم نمیاد. سالها بعد، روزی که یه چیزهای جدیدی در مورد بدنم کشف کردم، دلیل خندههای اون عصر تابستونی رو هم فهمیدم.
دیشب تلفن خونه زنگ خورد. گوشی رو که برداشتم پشت خط بود. "اون آقاهه" با همون نگاه و لبخندش اومد جلو چشمم، با همون سبیلهای پُر پشت سیاهی که الان دیگه خاکستری شدن، با همون صدا و لحن صحبت کردنش که هرگز عوض نمیشه. با هم حال و احوال کردیم. با مامان میخواست حرف بزنه. گوشی رو دادم بهش.
هر موقع اسمش میاد، یا صداش رو میشنوم یا حتی میبینمش، اولین چیزی که تو ذهنم میاد همون صحنه ست. این "اون آقاهه" یکی از بهترین دوستان خانوادگی مونه و در اولین فرصتی که ببینمش حتما این داستان رو براش تعریف میکنم.
وقتی یادم به معنی لبخند "اون آقاهه" میافته اول میخندم، و بعدش خجالت میکشم.
شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸
جوجه ی سبز و کلاغ
اون زمان مامان جونم اینا خونه ی قدیمی خیلی بزرگی داشتن و طبیعتا حیاطش هم بزرگ بود و پر از درخت و گل و گیاه.
توی اون بازه زمانی بیشتر بچه ها همه شون جوجه داشتن و توی یکی از همین اقامت های هفتگی، یه روز به این نتیجه رسیدم که الان وقت مناسبیه که من هم جوجه داشته باشم. خلاصه اینکه رفتیم و یدونه جوجه فسقلی سبز خریدم و برای اولین بار صاحب جوجه شدم.
نمیدونی چه عشقی باهاش میکردم...
هفت هشت ده روزی نگذشته بود که یه روز بچه م رو که دیگه رنگ سبزش تقریبا رفته بود و متمایل به زرد شده بود، واسه گردش صبحگاهی برده بودم تو حیاط و دوتایی با هم صفا میکردیم.
یدونه میخ بلند داشتم که باهاش کِرم خاکی شکار میکردم و به عنوان اسپاگتی به بچه جانم میدادم. سرگرم پختن اسپاگتی بودم که یهو دیدم یه کلاغ مثه شاهین اومد و جوجه م رو که چند متر اونطرفتر بود شکار کرد و با خودش برد.
منو میگی... داشتم پس می افتادم. به عمرا تا حالا همچین صحنه ی فجیعی ندیده بودم. یکی دور روز زار و زنبل داشتیم.
هنوز هم صدای جیررررر جیررررر کردنش وقتی که کلاغه داشت میبردش تو گوشم مونده.
از اون موقع به بعد از همه ی کلاغ ها متنفر شدم و از ترسم دیگه هیچ وقت جوجه نخریدم. بعد از این قضیه تا مدت ها تفگ بادی داییم رو که قاطی خرت و پرت هاش که خونه مامان بزرگم بود رو برمیداشتم و میرفتم طبقه دوم و از پشت یکی از پنجره ها مثه یه تک تیرانداز حرفه ای ساعت ها کمین میگرفتم تا کلاغه رو ترور کنم. والبته هرگز موفق نشدم!
پ.ن: امروز داشتم با یکی از دوستام گپ میزدم، بحث کشید به جوجه و این حرفا، یادم به جوجه ی مرحوم افتاد و هوس کردم این خزعبلات رو اینجا هم ثبت کنم.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
موضوع انشاء
"فکر کنم سال 68-67 بود. اواخر جنگ ایران و عراق، و منم 6-5 سال بیشتر نداشتم. در طول جنگ اسباب بازی بیشتر پسربچه ها، خرت و پرت های چنگی بود و منم یکی مثه بقیه. اون زمان یه اسباب بازی فروشی خیلی خفن بود که همیشه واسه تفریح هم که شده، با خواهش و التماس میرفتم که ویترینش رو ببینم و شاید فقط یدونه اسباب بازی کوچولو بخرم. یه روز یه گوشه از ویترینش یدونه هلیکوپتر خاکی رنگ (که ماله نیرو هوایی ارتش بود) گذاشته بود که اندازه اش از قد و قامت من کلی بزرگتر بود، و در همون نگاه اول من عاشقش شدم. با اینکه اون روزا من اونقدر خجالتی بودم که حتی قیمت یه آدمس ساده رو نمیتونستم بپرسم یهو نفهمیدم چی شد که رفتم و از فروشنده سوال کردم که قیمتش چقدره. اون موقع ها بابا مسعودم چیزی حدود 12-10 هزار تومن حقوق میگرفت و اسباب بازی جدید من 3200 تومن قیمت داشت! میدونستم که واقعا گرونه اما دیگه کار از کار گذشته بود. چندین و چند ماه کار من شده بود خواهش و تقاضا که تو رو به خدا اون هلیکوپتر رو واسه من بخرید. به هر کاری که فکرش رو بکنی دست زدم اما نشد، و من هم تقریبا امیدم رو از دست داده بودم و بیخیال شده بودم... دقیق یادم نیست کِی بود اما حدس میزنم اواسط خرداد بود. شب بود. یهو آژیر خطر به صدا در اومد و برق منطقه قطع شد. حمله موشکی شده بود. عادت داشتیم. اون شب بابام باید واسه شیفت شب میرفت سر کار. آخه یه هفته روزها سر کار بود و یه هفته شب. دقیقا اون موقع که از در ورودی داشت میرفت بیرون دیدم یهو ایستاد و برگشت بهم گفت: توی فلان قفسه ی انباری یه جعبه هست که ماله توئه، اما یادت باشه که این کادوی تولدت هم هست. و بعدش رفت. توی اون تاریکی نفهمیدم چطور پیداش کردم و بازش کردم و واسه چند لحظه حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود. آره... همون هلیکوپتر غول پیکر بود که به راحتی نمیتونستم بلندش کنم! "
از اون روز به بعد هر موقع اسم حمله ی موشکی و آژیر خطر میاد ناخداگاه یاد اون هلیکوتر می افتم.
این هم متن انگلیسی چیزی که نوشتم. (البته خودم میدونم که غلط غلوت و اشتباه زیاد دارم)
during the war between Iran and Iraq most of the boys had played with army toys, and I was one of them.
those days there was a grate Toy Store that I knew, and I was going there just for window shopping and having fun.
one day in the corner of it's window there was a huge Helicopter. it was almost bigger than my body!
while my daddy's income was about 10000-12000 tomans, it's price was 3200 tomans.
even for a kid like me, I knew that it's pretty damn expensive. but unfortunately I fell in love with that chopper.
for several months I was begging my parents to buy that for me, and they were refusing.
one night, in the middle of Khordad (I guess) the missile attacks began and the electricity power of our area cut off, and a few minutes later the situation turned into Yellow. those days all the people had gotten used to this.
that night, was the night-part of my father's job. he was almost ready to go. when he was getting out of the hall, he said to me: hey son, there is a box on one of the shelf of garbage room, check it out and remember that it would be your B-Day present too!
in the darkness I don't know how did I get there and found that box.
yeah... it was that giant Helicopter.
and after this, that night of attacks became the sweetest thing that I remember from the damn war.
پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷
دلم تنگ شده
تا قبل از این پیش خودم فکر میکردم چون وقتی مهر میشه و درنتیجه درس و مشق هم شروع میشه ازش خوشم نمیاد، ولی امسال با وجود اینکه حدود 18 سال از وقتی که کلاس اول دبستان رفتم گذشته و اولین مهر ماهی بود که درگیر درس و مشق نبودم با این حال باز هم اون حس نه چندان دلچسب رو در وجودم حس کردم.
پارسال همین موقع پیش خودم میگفتم خدایا، یعنی واقعا ترم دیگه من تمام میشم؟ تابستون دیگه راحتم؟ اول مهر دیگه نمیرم دانشگاه؟
ترم آخر تمام شد و "سالی" از همیشه خوشحال تر... تابستون رسید و کیفور از اینکه دیگه مجبور نیستی که تا اواسط تیر ماه امتحان پایان ترم بدی و منتظر نمره های اجق وجق باشی... مهر ماه رسید و در کمال ناباوری دلش واسه دانشگاه تنگ شده! ... درسته که این ۲ ترم آخر واقعا داشت فشار میاورد اما باز هم خوب بود.
دلم واسه صبح زود بیدار شدن تنگ شده... واسه خوردن صبحانه توی تریا... واسه دو دره کردن کلاس ها... واسه میان ترم هایی که خونده و نخونده میرفتیم تا مخ استاد رو بزنیم و بندازیم واسه ۲ هفته دیگه (یا اینکه کلا cancel ش کنیم!)... واسه غیبت هایی که ناگهانی میدیدی استاد محترم حذفت کرده... واسه ریاضی 2... واسه حراست... واسه ساندویچ های تخ** بوفه... واسه مشروطی برای بار N ام... واسه ننه من غریبم بازی هایی که برای استاد در میاوردی تا نیم نمره بگیری... واسه وقتایی که صبح اول وقت میرفتی توی دانشکده و میدیدی که تنها کلاس اون روزت تشکیل نشده... دلم واسه همه ی اون جانگولک بازی ها تنگ شده...
گرچه الان که خوب فکر میکنم میبینم واقعا تاریخ مصرفشون گذشته اما واقعا روزهای جالبی بودن. هم خوب و هم بد. درسته که خیلی چیزا ممکن بود در یه مقطع زمانی تا سر حد مرگ اذیتت کنه ولی اونا هم جزیی از همون خوشی ها بودن. همون چیزایی که وقتی الان بهشون فکر میکنم به خودم میگم: واه ه ه خوبه که گذشت!
آخر اینکه من با پاییز مشکل دارم. افسردگی میگیرم.
از پاییزتون لذت ببرید!
پ.ن: راستی، واسه این شب هایی پاییزی هر 4 تا season سریال LOST رو گرفتم ببینم تا حوصله م سر نره!!!
پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶
داستان آقا شیره
امروز میخوام داستان آقا شیره رو براتون بگم.
این آقا شیره اسمش شهریار هست. یکی از بهترین دوستامه. سال ۱۳۸۰ توی دانشگاه با هم آشنا شدیم. هر دو ترم ۱ بودیم. هنوز یک هفته هم از شروع ترم نگذشته بود. یه روز که توی ایستگاه اتوبوس سابق دانشگاه تنها نشسته بودم (چون کلاس نداشتم) که سر و کلهاش پیدا شد و اومد نزدیک من نشست.
اولش داشتیم همدیگه رو بررسی میکردیم که بالاخره سر صحبت باز شد و با هم رفیق شدیم. خوب یادمه اولین بحثی رو که شروع کردیم راجع به بازی SIM City 3000 بود. و بعدش هم در مورد Flight Simulator حسابی حرف زدیم. از همینجا بود که با هم دوستهای خیلی صمیمی شدیم. اون هم مثه من خوره کامپیوتر بود. از همون اول چون انگلیسی خوبی هم داشت خیلی خوشم اومد ازش. از نظر موزیک هم خیلی با من هم سلیقه بود. همیشه با هم انگلیسی email و sms میزنیم و سعی میکنیم از مشکل ترین کلماتی که بلد هستیم استفاده کنیم تا روی همدیگه رو کم کنیم اما هنوز مبارزه ادامه داره!!
دوران خیلی خوبی بود. توی دانشگاه با هیچ کس به اندازه شهریار خاطره ندارم. همیشه با هم بودیم. غیر ممکن بود بدون هم نهار بخوریم. همه کارهامون مثل هم بود. مثلا اگه اون یکی از کلاس ها رو نمیرفت منم نمیرفتم. صبحها به هم تلفن میزدیم تا اون یکی رو بیدار کنیم و اگه یه نفر بیدار نمیشد اون یکی هم میخوابید. چند ترم من و شهریار هیچ کدوم از کلاسهای صبح رو نرفتیم!!
هیچ وقت با همدیگه، هم خونه نبودیم و هرکدوم خونه جدا داشتیم اما همیشه پیش هم بودیم. خیلی خوب بود. اعتراف میکنم دست پختش هم عالی بود. ادویه جات زیاد داشت. یادش بخیر play station با یدونه تلویزیون ۱۴ اینچ هم داشت. بعضی وقت ها ۲۴ ساعت بازی میکردیم... فقط هم Gran Turismo
ماشین من همیشه یدونه Nissan SkyLine زرد بود و شهریار با هر ماشین دیگهای هم که بود باز منو میبرد. رانندگیش خوب بود عوضی. (البته همیشه دسته آنالوگ رو خودش برمیداشت چون میخواست دستی دنده عوض کنه)
این بشر یه عشق ماشینه به تمام معناست. همه چیز ماشین رو از اعضای بدنش بهتر میشناسه. خدایی دست فرمونش هم لنگه نداره. مثه کاپیتان بویینگ 777 رانندگی میکنه. یه 206 تیپ ۵ داره که خودش بهش میگه تیپ ۷. البته بی راه هم نمیگه چون یه چیزایی تو ماشینش میبینی که توی ۲۰۶ های فرانسه هم نمیبینی. مثلا موقع بارون برف پاکنها اتوماتیک روشن میشن یا هوا که تاریک میشه چراغها خودشون روشن میشن. مثلا یه صفحه LCD غول گذاشته اون بالا بجای ساعتش که از مصرف سوخت لحظهای ماشین و فشار باد لاستیک و.. تا اون چه که تو فکر سرنشینها میگذره رو هم نشون میده. تازه BlueTooth هم داره!
چیزی که توی خونهاش همیشه پیدا میشد خوراکی های خوب بود. چه تابستونها و زمستونهایی با هم داشتیم.. زمستون ۱۳۸۳ حدود ۱ ماه کل آب خونه شهریار یخ زد. الان که فکر میکنم میبینم میشه یه کتاب بنویسم از کارهایی که میکردیم. همه چیز داره مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشه. پول میگذاشتیم روی هم و یهو ۷۰ تا آلبوم MP3 میخریدیم. با هم ماشین حساب میخریدیم. با هم ساعت بیدار باش سخنگو میخریدیم.
یه عادت مسخرهای که داشتیم این بود که هر روز عصر موقع برگشتن به خونه باید pepsi میخریدیم و قوطی رو هم نگه میداشتیم. تا پارسال که هنوز خونه دانشجویی داشتم قوطیها رو هم داشتم. ۲تا گونی پر!!
اولین گوشی موبایلمون 3310 بود. کلی باهاش پز میدادیم. سال ۱۳۸۲ وقتی سرویس sms موبایل مون وصل شد اولین sms رو به شهریار دادم. یادمه سر وصل شدن sms کلی با هم کلکل داشتیم.
خیلی با هم جور بودیم و هستیم. موقع امتحانهای پایان ترم خونه من تبدیل میشد یه "ستاد امتحانات" و شهریار و افشین و امید و.. میاومدن اونجا. باید وضعیت رو میدیدی. داغون بودیم همه. واسه امتحانها شهریار بی نهایت خوش شانس بود. خودش میگذاره به حساب باهوش بودن و درس خوندن اما اصلا اینجوری نبود. فقط شانس داشت!!
چندتا مثال میزنم. ما یه درسی داریم به اسم مکانیک سیالات که در زمان ما فقط و فقط با دکتر بیات ارائه میشد و بیات هم هیچ حساب و کتابی نداشت. اگه دلش میخواست پاس میکردی و اگه هم حال نمیکرد افتاده بودی. رنج نمرههاش همیشه بین ۰ تا ۱۴ بود. دفعه اول با هم سیالات داشتیم. آقا شیره شمال بود که زنگ زد به من و گفت سیالات نمره اعلام کرده. هیچ وقت یادم نمیره.. گفتم خب؟.. جواب داد: من ۱۷ شدم!!. بهش گفتم خب من چی؟! جواب داد نمیدونم، زنگ بزن از امین فرج (خدا رحمتش کنه) بپرس. گفتم یعنی تو نمیدونی؟ گفت زنگ میزنم بهش خبرت میکنم. دو دقیقه بعد بهم پیام داد که -۱- شدم! بله.. یک.
این در حالی بود که من فکر میکردم امتحانم رو خوب دادم و آقا شهریار مطمئن بود که افتاده!
چندتا نمونه دیگه:
تحلیل سازه ۲: من به نکبت ۱۰ شدم و اون ۱۷
ریاضی ۲: من دفعه ۶ ام پاس کردم و اون ۱۷ (اسم من رو توی کلاس کریمی ننوشتی! یادت باشه. مجبور شدم با اون یارو فاضلی بگیرم و دهنم سرویس شد)
سازه بتن آرمه ۱: من ۱۰ و شهریار ۱۷
بتن ۲: من افتادم و اون پاس کرد. (باز هم ۱۷ فکر کنم!!)
راه سازی: شب امتحان میخواست حذف کنه و ما همه بهش روحیه میدادیم که نکن این کار رو!! آخرش هم من ۱۰ شدم و آقا ۱۶ شدن. افشین که به همه یاد میداد ۱۵ شد. تازه این وسط توی سرمای ۲۰ درجه زیر صفر رفته بود توی بالکن نشسته بود و قهوه میخورد و برف رو تماشا میکرد و My Immortal گوش میکرد!
خلاصه اینکه هرچی درس ۳ واحدی خووووف داشتیم شهریار فقط با ۱۷ پاس کرد. این اواخر دیگه ازش میترسیدم. هر درسی باهاش داشتم میگفتم: افتادم!!
کلا هر موقع نمره واسه من دید بی برو برگرد افتاده بودم. باور کنید. حتی ترم پیش درس ترافیک که یه درس اختیاری هست و عمرا کسی نمیافته، آقا شهریار نمره منو دید و زنگ زد گفت: "سلمان جون، ترافیک افتادی.. آخه چرا همیشه من خبر بد باید بهت بدم؟!"
واقعا چرا؟!
خلاصه اینکه خیلی خاطره با هم داریم. کلی درس با هم حذف کردیم. الان هم هر دو ترم ۱۳ هستیم و ۸ واحد برامون مونده. دو ترم پیش هم رفت و با پیمان و فرهود هم خونه شد. چه پایه خندههایی بودن اون ۲ تا دیگه.
دلم براشون تنگ شده. با اونا هم خیلی خوش میگذشت. مثلا ۱ روز تمام حتی غذا هم نمیخوردیم و فقط ورق بازی. اما کلا با فرهود و پیمان خیلی خوش میگذشت. یادم نمیره یه روز بعد از نهار (چون تفریح نداشتیم) داشتیم ۴ تایی با این حصیرها که روی قابلمه میگذارن که برنج دم بکشه "فریزبی" بازی میکردیم، فرهود خیلی محکم پرتش کرد طرف شهریار و اون هم به جای اینکه بگیردش خیلی relax جاخالی داد و فریزبی ما هم بعد از خورد کردن شیشه رفت وسط کوچه. توی اون زمستون تصور کنید اتاق بدون پنجره چه حالی میده!!
یا مثلا یه بار از رستوران پایین خونه فرهود اینا چند کیلو زیتون دودره کردیم و ۲ روز تمام فقط زیتون میخوردیم. بعدش هم هر جای خونه رو که پا میگذاشتی هسته بود. توی اون خونه هم یه دنیا خاطره داریم.
این هم از داستان آقا شیره. اصلا میدونی چرا بهش میگم آقا شیره؟ چون متولد مرداد ماه این شهریار.
یه آهنگ معرکه به اسم Apologize براتون گذاشتم. چند روزی میشه که فقط دارم همین رو گوش میکنم. امتحانش ضرر نداره. خیلی باهاش حال کردم تازگی.
آخر هفته خوبی داشته باشید.
دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶
آلبوم
سلام به همگی
امیدوارم که خوب و خوش باشید
دو روز بود که تصمیم داشتم بیام و پست جدید بنویسم اما هی یه کاری پیش میاومد و نمیشد.
اولین خبر اینکه یه وبلاگ جدید به نام پشت پرده قدم به دنیای مجازی گذاشت و ظاهرا خانم عاطفه قراره از اون طرف یه خبرهایی به ما بده!
راستش میخواستم که روز افتتاحیه وبلاگ رو خودم از اینجا اعلام کنم اما نمیدونم چرا نشد و تا جایی که خبر دار شدم دیگه نیازی به معرفی نداره و همه میشناسینش.
توی پست قبلی یه آهنگ از گروه Savage Garden گذاشته بودم و چون شیما خانم خیلی ازش استقبال کردن تصمیم گرفتم تا کل آلبوم های این گروه استرالیایی رو که ۲ تا آلبوم بیشتر نیست و دیگه این که این گروه دیگه وجود خارجی نداره رو مخصوص خانم شیما آپلود کنم.
البته خواننده گروه یعنی Darren Hayes خودش به تنهایی (همون دوست من!) مشغول به خوندن هست.
الان هم میخوام تعریف کنم که من چطوری Savage Garden رو کشف کردم!
درست یادم نیست اما فکر میکنم سوم دبیرستان بودم که کلیپ آهنگ to the moon and back رو توی کانال onyx دیدم (یادش بخیر.. عجب کانال خوبی بود) و عاشق این آهنگ شدم. سال ۱۹۹۸ بود. یک ماه تمام دنبال آلبوم های savage garden میگشتم. هرجایی رو که میدونستم CD آهنگ میفروشن رو سر زدم اما حتی ۱ نفر هم نبود که اسمش رو شنیده باشه!
هشت نه سال پیش مثل الان نبود که کنار خیابون هم جدیدترین فیلمها و موزیکها رو بفروشن.. اون مغازههایی که فیلم و آهنگ میفروختن underground بودن.
خلاصه اینکه کُشتم خودم رو اما هیچی. اسمشون هم به گوش کسی نخورده بود. اینترنت هم هنوز مثه الان معدن این جور چیزها نشده بود. فقط شنیده بودم که یه نرم افزاری به اسم Napster هست که شاید با اون بشه چیزی پیدا کرد. با اینترنت ساعتی ۹۰۰ تومن Napster رو دانلود کردم (بیشتر از ۱ هفته طول کشید با اون سرعت مثل لاکپشت) و تلاش کردم تا چیزی ازشون پیدا کنم اما اونجا هم هیچی.
نرم افزار Napster یه چیزی شبیه به eMule و Shareaza و Lime Wire و اینا بود که چند سال بعد بخاطر نقض قانون copy right درش رو تخته کردن و خودش یه داستان داره!
دیوونه شده بودم.. واقعا نمیدونستم دیگه چیکار کنم. تا اینکه یه روز تلفن زدم به عمهام تو آمریکا و ماجرا رو براش تعریف کردم ولی همون موقع متوجه شدم که این کار کوچکترین نتیجهای نداره چون مشخص بود که عمه جانم اصلا تو باغ نیست. ناامید نشدم. تلفن زدم به عموجانم که اون هم آمریکا زندگی میکنه و همه چیز رو براش تعریف کردم. قول داد که برام گیر بیاره و یه جوری به دستم برسونه. حدود ۱ ماه بعد عمو منوچهر تلفن زد و گفت که اینجا اصلا همچین گروهی رو نمیشناسن!! کلی بهم دل داری داد و میگفت چون یه گروه اروپایی هست که زیاد هم معروف نیستن واسه همین اینجا طرفدار نداره و کلی فلسفه بافت که اونجا مثه ایران نیست که اروپا مرجع تقلید باشه و از این حرفا.
دوباره نششتم به فکر کردن. یادم افتاد به پسر عمهام که N سال بود که انگلستان زندگی میکرد و من فقط عکسهاش رو دیده بودم. هیچ تیریپی باهاش نداشتیم. حتی عیدها هم تلفن بهش نزده بودیم!! بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم بالاخره خجالت رو کنار گذاشتم و یه روز رفتم خونه عمهام و از اونجا بهش زنگ زدم و داستان رو براش تعریف کردم. چند هفته بعد یه روز که از مدرسه برگشتم مامانم بهم گفت که محسن (پسر عمهام) برام گیرشون آورده و پست کرده به آدرس عمهام. نمیدونی چقدر ذوق کردم.. روزی ۱۰۰ بار از عمهام سراغ بسته رو میگرفتم و همهاش نگران این بودم که نکنه توی پست دودره بشه.
و بالاخره رسید. بیچاره با DHL پست کرده بود. حدس میزنم هزینه پستش از خوده CD ها گرونتر شده بود اما نمیدونی چقدر خوشحال بودم. ۲تا CD اورجینال با دفترچه و اینها. هنوز اون پاکت DHL رو که CDها توش بودن رو واسه یادگاری نگه داشتم!
امروز هم از عکس روی جلد آلبوم Affirmation اسکن گرفتم تا شما رو هم در شادی اون موقع خودم سهیم کرده باشم. البته با ACD See هم یه کم مرتبش کردم!
شیما خانم، امیدوارم شما هم مثه من ازش لذت ببرین. اگه شد فردا آلبوم سال ۱۹۹۷ رو براتون آپلود میکنم. آهنگها رو با بیت ریت ۱۲۸ encode کردم تا هم کیفیت خوبی داشته باشه و هم اینکه حجمش برای دانلود زیاد نباشه.




