‏نمایش پست‌ها با برچسب رستگاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رستگاری. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۴۰۵

کسی می‌دونه اینجا چه خبره؟

 توی یک چشم به هم زدن ماه اول تابستون گذشت. از زمانی که آرمینا برگشته حالم خیلی بهتره اما اگر راستش را بخوای، هنوز اون اطمینان کامل را از برگشتنش ندارم. حس می‌کنم فقط از روی دلتنگی دوباره اومد و واقعا در درونش چیزی عوض نشده و هر لحظه ممکنه برگرده سر نقطه اول. و خب امیدوارم که این حسم اشتباه باشه و به این راحتی‌ها از دستش ندم.

دیشب فینال جام جهانی بود و اسپانیا قهرمان شد، آرژانتیم دوم و انگلستان هم سوم.

اوضاع قاراشمیش مملکت هم که طبق معمول سر جای خودش هست. وضعیت اقتصادی واقعا ترسناک شده دیگه. دلار تا ۱۹۳ هزار تومن رفت، پژو ۲۰۷ شده ۳ میلیارد تومن، نمی‌دونیم جنگ شده؟ قراره بعد از این جنگ بشه؟ توافق کردن؟ اصلا کی به کی هست؟

فکر کنم الان بیشتر از ۲ ماه شده که حتی یک شب هم خواب درست حسابی نرفتم و در طول روز دارم برای نیم ساعت خواب له‌له می‌زنم و شب که می‌رسم خونه، تا روشن شدن هوا عین جغد بیدارم.

پنج شنبه دو هفته پیش رفته بودیم باغ شهریار. موقع برگشت، دنده عقب داشتم می‌اومدم بیرون که یهو در پارکینگ شروع کرد به بسته شدن. آینه سمت راننده ترکید، یک تیکه از در و گلگیر به گا رفت. سپر هم تاب برداشت. فرداش که قیمت حدود ۴۰ میلیونی آینه را از توی سایت‌ها دیدم، فهمیدم که گاو عزیزم زایمان کرده و باید باسن مبارک را با وازلین حسابی چرب کنم. کامران بهم دلداری داد و به آقا رضا نامی معرفی‌ام کرد که کارش جوش پلاستیک و کارهای برقی ماشین بود. فرداش تیکه پاره‌های آینه را بردم پیشش و خدا خدا کردم که بتونه همین جنازه را سر هم کنه. روز بعد با ۵ میلیون تومن آینه را عین روز اول تحویل داد. شنبه هفته پیش ماشین را بردم پیش یکی دیگه برای PDR و صافکاری. هنوز ماشین آماده نشده و می‌دونم که تا این لحظه بیش از ۴۰ تومن باید پیاده بشم.

آخرین بگایی هم می‌رسه به اون کیست مویی نکبتی که زمستون ۲ سال پیش عملش کردم و باز دوباره جوانه زده!!

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۴۰۴

سلام به دلار ۱۴۶ هزار تومانی

 پنج روز رفتیم ارمنستان. همه جا حال و هوای کریسمس داشت. به وفور شراب و آبجو و گوشت خوک خوردیم. به جز خوراکی، همه چیز خیلی گران بود. در کل خیلی خوش گذشت.

روزی که داشتیم می‌رفتیم هزینه رجیستر ۱۷ پرومکس حدود ۴۵ میلیون بود. موقع برگشت گوشی خودم را ثبت کردم. دو سه روز بعد سایت بسته بود و وقتی که بالاخره سایت باز شد قیمت رجیستر شد ۷۱ میلیون تومان. ممکلت تخمی به این می‌گویند.

راستش را بخواهید تا حدود ۵۰ تومان پول داشتم که گوشی را رجیستر کنم اما واقعا ۷۰ میلیون، ندارد است دیگر!!

هیچ نمی‌فهمم که چرا برای اینکه بتوانی از یک گوشی استفاده کنی، باید ۷۱ فاکینگ میلیون تومان پول بدهی؟ حرامزاده‌ها مگر برای تولید یک آیفون چه زحمتی می‌کشید؟ در ازای این همه پول چه خدماتی به ملت می‌دهید؟ اصلا چرا یک شبه باید ۳۰ میلیون تومان به رجیستر گوشی اضافه کنید؟

چون توی گمرک گوشی را ثبت کرده بودم، حتما باید رجیستر می‌کردمش وگرنه کلا سریال گوشی می‌رفت توی بلک لیست و بعدا دیگر قابل رجیستر نبود و بگایی می‌شد. مجبور شدم ۲۳ میلیون از احسان قرض بگیرم، گوشی را رجیستر کنم و دست دوم بفروشم و دوباره یک ۱۷ پرومکس بدون رجیستر بخرم. لعنت به قبر آخوند و همه جد و آباد منحوس حرامزاده‌شان.

mac mini m4
تقریبا از یکی دو ماه پیش تصمیم گرفته بودم برای خانه یک mac mini M4 بخرم. قبل از سفر ۶۷ میلیون بود و خوشحال بودم که ۵۰ تومانش را نقد دارم، اما توی یک هفته شده بود ۸۳ میلیون تومان. تازه باید مانیتور هم می‌خریدم. هیچ چاره‌ای نبود.. هر یک روزی که صبر می‌کردم باید بیشتر ضرر می‌دادم. هفته پیش زنگ زدم به چهره‌ساز و قیمت گرفتم. گفتم الان ۵۰ نقد دارم و بقیه‌اش را نمی‌دانم تا کی می‌توانم بهت پرداخت کنم، می‌توانی کمکم کنی؟ گفت چخه.. برایت خریدم و همین الان می‌فرستم بیاد.

برای مانیتور هیچی پول نداشتم دیگر. مک ‌مینی بدون مانیتور هم فقط به درد عمه آدم می‌خورد. یادم آمد که توی سرویس قسطی اسنپ ۳۰ میلیون اعتبار دارم و می‌توانم در ۴ قسط پرداخت کنم. یک ایرپادز پرو۳ قسطی خریدم تا نقد بفروشمش و هم پول مانیتور را بدهم و هم به میثم یک ذره دیگر نقدی پرداخت کنم. مانیتور را هم خریدم و دیشب سیستم را توی اتاق کارم نصب کردم. خدا را شکر که از قبل دوربین و میکروفون و اینها را دارم وگرنه توی این وضع وخیم بی پولی هیچ نمی‌دانم که چه گلی باید به سرم می‌گرفتم.

از هفته آینده می‌خواهم خیلی جدی شروع کنم به ویدئو گرفتن و سفت و سخت چنل یوتوبم را راه بیاندازم. باشد که بالاخره رستگار شوم.

یادداشت: دلار تا ۱۴۶ هزار تومان هم رفت. خیلی زیر پوستی بنزین را هم گران کردند. جان همه‌مان به لب رسیده. فردا روز دوم می‌شود که همه اصناف دارند اعتصاب می‌کنند. امیدوارم این دفعه دیگه بشود.

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

واقعا سگ برینه توی دهن آقای رجیستر تلفن همراه

 فردا با پنج شش تا از دوست‌هایم داریم می‌رویم سفر. بعد از حدود ۳ سال دارم از این شهر تخمی می‌زنم بیرون. سیم کارت را گذاشتم توی یک گوشی زپرتی و دادمش به علی مظاهری، تا در طول یک هفته آینده، جواب تلفن و تکست و کسشرهای ملت را بدهد.

اوضاع قاراشمیش رجیستر گوشی، اعصاب و روان همه را ریخته به هم. هر روز یک بامبول جدید داریم و باید به هفت زبان مختلف حالی ملت کنیم که چرا هنوز گوشی‌هایشان را نتوانسته‌ایم ثبت کنیم. خدا را شکر که سایت گمرک هم همیشه خدا قطع است و اگر گوشی یک بنده خدایی ثبت شده باشد، امکان پرداخت نیست!!

مردها معمولا هر چهار پنج روز یکبار تماس می‌گیرند و پیگیر وضعیت رجیستر گوشی‌شان می‌شوند. مکالمه ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و خیلی ایزی خدافس / خدافس. اما خانم‌ها روزی دو سه بار تماس می‌گیرند و هر بار باید چهار پنج دقیقه برایشان کل فرآیند کیری رجیستر را از ابتدا توضیح بدهم و تاکید کنم که قرار نیست پول تردد و ثبت را بالا بکشیم. ولی از همه خطرناک‌تر آن خانم‌هایی هستند که مغز شوهر / دوست پسر / پدر / برادر و هر بدبخت دیگری که دم دستشان هست را رنده کرده‌اند که به صورت تلفنی و یا حضوری برایمان هارت و پورت کنند که چرا آیفون فاکینگ ۱۷ پرومکس جنده خانم رجیستر نشده هنوز.

حدس می‌زنم شما هم متوجه شده باشید که بنده نیز اعصاب و روان درست و درمانی ندارم.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۴

in the memory of Linkin Park & Goli

هجده سالم بود که اولین آلبوم‌شان آمده بود و من هم مثل همه تینیجرهای دنیا عاشق لینکین پارک شده بودم. روی در و دیوار اتاق آن زمانم در کنار پوسترهای متالیکا و پینک فلوید و بون جووی و AC/DC و نیروانا و اینها، لوگو و عکس‌های لینکین پارک هم اضافه شده بود. از بین همه آلبوم‌هایشان، فقط ۲ تا را زیاد دوست ندارم و بقیه را تقریبا عاشق‌شان هستم. سال ۲۰۱۷ و درست بعد از انتشار آخرین آلبوم‌شان، چستر زد خودکشی کرد و همه طرفدارهای لینکین پارک شوکه شدند. از آن موقع تا آخرهای ۲۰۲۴ دیگر خبری از لینکین پارک نبود تا اینکه خیلی چراغ خاموش، سر و کله امیلی آرمسترانگ پیدا شد و آلبوم جدیدشان بیرون آمد. برای من هم مثل خیلی‌های دیگر، زمان برد تا شهامت شنیدن آلبوم جدید لینکین پارک را با صدایی به چز چستر داشته باشم. اول گارد داشتم و پیش خودم می‌گفتم لینکین پارک هم تمام شد و فقط باید همان آلبوم‌های قدیمی را گوش داد، اما کم‌کم و در طول ماه‌های بعد توانستم صدای امیلی را هم دوست داشته باشم و از آلبوم جدید خوشم بیاید.

از چهار شنبه هفته پیش تا ۳ صبح امروز، داشتم سریال ۶ قسمتی لینکین پارک را از پادکست آلبوم می‌شنیدم. در کنار لذت بردن از دانستن خیلی چیزها که درباره‌شان نمی‌دانستم، سرگذشت و زندگی چستر خیلی ناراحتم کرد، تا جایی که با تمام شدن قسمت ششم، ناخداگاه اشکم در آمد. به آهنگ‌های آلبوم آخرش هی فکر کردم و هی بیشتر فهمیدم که تا چه اندازه هر کدام از ترک‌ها داستان خودش بوده و هی بیشتر دلم برایش سوخت.

امروز ظهر مامان زنگ زد و خبر فوت زن دایی‌ام را داد. سرطان داشت و در طول دو سه ماه گذشته هر روز حالش داشت بد تر می‌شد. طفلکی سنی نداشت. از زمانی که حالش خراب شده بود اصلا جرئت دیدنش را نداشتم. ترجیح داده بودم همان تصویری که همیشه از «گلی» داشتم برایم باقی بماند. کل روز داشتم به هر خاطره‌ای که ازش یادم بود فکر می‌کردم. برای «گلی» هم کلی دلم سوخت. به این فکر کردم که زندگی، با همه خوبی‌ها یا بدی‌ها.. خوشی‌ها یا سختی‌ها.. و همه بالا و پایین‌ها، چقدر می‌تواند تخمی و بی در و پیکر باشد. به این فکر کردم که روی هیچ چیزی مطلقا هیچ حسابی نمی‌شود کرد. به این فکر کردم که آخر داستان همه کس و همه چیز همین تمام شدن است و با این حال هر روز صبح که چشم باز می‌کنیم، داریم برای آینده‌ای نقشه می‌کشیم که حتی از ۱ ثانیه بعدش هم مطمئن نیستیم. زندگی این و است و باز هم دائم در حال جر دادن خودمان و بقیه هستیم.

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۴۰۴

شبی که روح از بدنم خارج شد

 چند شب پیش حوالی ساعت ۴ صبح بود که از خواب بیدار شدم و چشم بسته رفتم سمت یخچال و تا جایی که می‌توانستم آب خوردم. از روی رضایت نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه خواب از سرم نپرد، یک چشمی برگشتم به اتاق خواب.

توی حال خودم بودم و داشتم می‌رفتم که دوباره تخت را بغل کنم که یک دفعه برق از سرم پرید..

توی تاریکی دیدم که یک نفر، درست در شکل و شمایل خودم توی چهارچوب در، رو به روی من ایستاده. خشکم زد. تقریبا ۴-۳ ثانیه طول کشید تا متوجه شدم این چیزی که می‌بینم سایه خودم روی دیوار است.

نفسم بند آمده بود. قلبم مثل کون مرغ می‌زد. توی رگ‌های بدنم به جای خون آدرنالین بود. در آستانه سکته بودم. کامل خواب از سرم پرید و تا وقتی که آلارم گوشی زنگ زد، بیدار بودم.

دیشب این عکس را خودم بازسازی کردم. نور از بیرون به داخل اتاق می‌تابید. سایه خودم افتاده بود روی دیوار و آن قسمت روشن‌تر را فکر کرده بودم که چهارچوب در است. خلاصه اینکه خیلی صحنه وحشتناکی بود.

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۴۰۴

swoosh

اگر اشتباه نکنم جمعه هفته پیش که از خواب بیدار شدیم، خبر رسید که اسرائیل دم صبح چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را فرستاده بود به جهان آخرت. خب طبیعی است که چشم همه گرد شد و تا حدودی پشم‌هایمان ریخت.

خیلی زود از این طرف شروع کردند به رجز خوانی که می‌زنیم فلان می‌کنیم و بهمان و پدرتان را در می‌آوریم و از اینجور حرف‌ها و از همین نقطه بود که جنگ شروع شد. اول ما موشک و پهپاد حواله آنها می‌کردیم و بعد نوبت آنها بود که با جنگنده و پهپاد و موشک به تاسیسات نظامی ما حمله کنند.

هر شب برنامه اینطوری است که با تاریک شدن هوا، حدود ساعت ۷ و نیم پدافندهای ما مشغول کار می‌شوند، بعد حدود ۱۰ ما حمله می‌کنیم، بعد دوباره آنها یکبار حدود ۱ و نیم و نوبت دوم حدود ۴ صبح حمله می‌کنند.

شب‌ها خواب نداریم و روزها عزای این را می‌گیریم که الان باید چه گهی خورد؟ هر روز خبر می‌رسد که دیشب فلان جا را زده و فلانی کشته شده و امروز قرار است فلان نقطه را بمباران کند. نصف جمعیت تهران پناه برده است شمال. تا رشت و مشهد را هم بمب زد و بیشتر تاسیسات هسته‌ای را داغان کرد. بیشتر کسب و کارها رفته روی هوا و وضعیت پولی همه به گای سگ رفته. ملت به ۲ دسته وطن پرست و وطن فروش تقسیم شده‌اند و توی شبکه‌های اجتماعی به جان هم افتاده‌اند. حوصله توضیح ندارم که بگویم چه شیر تو شیری شده و ملت می‌خواهند گلوی هم را پاره کنند. خدا برایشان خوش بخواهد که از سه چهار روز پیش کلا اینترنت را قطع کرده‌اند و خیال همه راحت شده، حتی سایت‌های داخلی هم به زور باز می‌شوند. گوشی‌های موبایل فقط به درد sms زدن می‌خورند.

دیشب خیلی بزن بزن بود. از ساعت ۱ صبح تا حدود ۵ فقط صدای انفجار و پدافند می‌آمد. تازه خوابم برده بود که مامان زنگ زد و سراسیمه گفت آمریکا دم صبح حمله کرده و سایت فردو و نطنز و اصفهان را زده و همین الان وسایل ضروری و دارو و اینها را بردار و بیا اینجا تا بزنیم به چاک.

گفتم مادر من، برای چی بریم؟ اصلا کجا بریم؟ اگر رادیواکتیو نشت داده و با باد جابجا شده باشد، شک نکن که تا الان همه آلوده شده‌ایم و کار از کار گذشته، بگذار آخر عمری راحت بخوابیم، شل کن قربانت شوم.

صدایش می‌لرزید. دم گریه بود. گفتم خیلی خب، آمدم. مسواک زدم، صورتم را شستم و رفتم. صدای اخبار تلویزیون تا سر کوچه می‌آمد. مامان و بابا و شیوا به حالت آماده باش روی کاناپه نشسته بودند و همزمان به کس‌شعرهای مجری گوش می‌دادند و زیرنویس‌ها را می‌خواندند و زیر لب فحش می‌دادند، هم به کله‌خرهای خودمان و هم آنها.

گفتم خب من آماده‌ام، دستور می‌فرمایید کجا برویم؟ مامان گفت فعلا صبر کن، آژانس اتمی گفته بعد از حمله نشت تشعشعات رادیواکتیو مشاهده نشده و جای نگرانی نیست!!

توی دلم گفتم به تخمم و رفتم برای خودم چای ریختم، با خیال راحت صبحانه‌ام را خوردم و خیال داشتم که برگردم و تا ۱۰ بخوابم و بعد بروم سر کار، اما تا همین یک ساعت پیش همه حواسم به این ۳ نفر بود که مبادا حتی سر روشن یا خاموش کردن کولر هم درگیری پیش نیاید و هر کدام و یک گوشه برای خودش زیر گریه نزند.

تا چند دقیقه دیگر هم امید دارد می‌آید دنبالم تا برویم یه کافه‌ای جایی بشینیم و یک چیزی بخوریم و یه مشت چیز میز برایش ترجمه کنم.

لعنت به جد و آباد همه تان که زندگی را برایمان عین جهنم کردید.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۴۰۴

Q Q Bang Bang

پیش از ظهر از خواب بیدار شدم و همینطور که توی تخت ولو بودم، از روی عادت اینستاگرم را باز کردم تا کمی چرت و پرت ببینم. اولین پستی که بالا آمد خبر حمله اسرائیل به تهران و نطنز و همدان بود. پشم‌هایم همانجا ریخت. چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را مستقیم فرستاده بودند آن دنیا. نقطه‌هایی در تهران و تبریز و نطنز و همدان را زده بودند.

رفتم خانه مامان اینها. تلویزیون روشن بود و اخبار را هی از این کانال به آن کانال عوض می‌کردند. توی اخبار می‌گفتند که خوشبختانه از نطنز نشت رادیواکتیو گزارش نشده و جای نگرانی نیست. یاد سریال چرنوبیل افتادم.

مثل اینکه بعد از حمله، همان اول صبح ایران با پهباد حمله کرده بوده که چیز خاصی نبود. حدود ساعت ۸ شب ایران با موشک حمله کرد و داشت تل‌آویو را می‌زد. حدود یک ساعت بعد پدآفندهای هوایی توی آسمان داشتند شلیک می‌کردند و هر از گاهی صدای انفجار شنیده می‌شد.

الان هم دارم اینها را تایپ می‌کنم ظاهرا بزن بزن تمام شده و هیچ ایده‌ای ندارم که آیا اصلا صبح از خواب بیدار می‌شویم یا نه.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۴

مسعود کسونه واویلا می‌شود

 سه شنبه بعد از ظهر بود که دیدم دیگر نمی‌توانم روی پا بند شوم. سگ لرز می‌زدم و جوری بدن درد داشتم که دلم می‌خواست غلطک ۱۰ تنی از روی استخوان‌هایم رد شود. با هر مکافاتی که بود خودم را رساندم خانه و صاف رفتم زیر پتو و تا حدود ساعت ۷ عصر که از شدت عرق و تب بیدار شدم، خواب بودم.

هر طور که بود خودم را رساندم به اورژانس و با آمپول و سرم و یک کیسه دارو بدرقه شدم. دیروز حالم کمی بهتر بود اما امروز صبح تب کردم و دوباره کارم به سرم کشید. دکتر می‌گفت همه اینها کرونا هستند اما خوبی ماجرا اینجاست که دیگر جان کسی را نمی‌گیرد. چاره‌ای نداری تا دوره‌اش تمام شود.

از همان سه شنبه که آمدم خانه، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، هیچ کدام از اعضای خانواده را از نزدیک ندیدم تا مبادا کسی واگیر نکند.

چند دقیقه پیش مامان زنگ زد و گفت مسعود به خون تو تشنه ست.. مراقب باش تا چند روز آینده جلو چشمش آفتابی نشوی. گفتم باز چی شده؟ معلوم بود از پشت تلفن دارد سرش را تکان می‌دهد، گفت: دارد قرص سرماخوردگی و شربت دیفن هیدرامین و یک مشت داروی دیگر می‌خورد و اعتقاد دارد از تو واگیر کرده و حالش خیلی خراب است. البته که مریض نیست اما شرط می‌بندم که بالاخره این داروها حالش را خراب می‌کنند. خلاصه اینکه اگر چیزی گفت، تو اصلا نشنیده بگیر و بگو بله، خیلی متاسفم که از من واگیر کردی.

گفتم اوکی، خیالت راحت. تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم فقط خدا به تو صبر بدهد.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۴۰۳

Zzz..

 کمی تا قسمتی خسته‌ام. همه چیز انگار که روی دور تند رفته و اصلا نمی‌فهمم که چطور هفته‌ها تمام می‌شوند. وضعیت خواب و بیداری‌ام کامل به گای سگ رفته است. دقیقا نمی‌دانم دارم چه گهی می‌خورم. همین

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۳

از آن خرداد تا این خرداد

امروز ۴۰ را رد کردم و به طور رسمی وارد دهه چهارم زندگی شدم. راستش را بخواهید، اصلا باورم نمی‌شود که از فردا یک آدم ۴۱ ساله هستم.

از خرداد پارسال تا خرداد امسال خیلی زود گذشت. هم روزهای خوشحال داشتم و هم روزهای افسرده، و اگر راستش را بخواهید بیشتر روزها را سعی کردم بیشتر کار کنم تا سرم گرم باشد و فرصت فکر کردن به هیچ چیزی را نداشته باشم.

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۲

an asshole father

راستش را بخواهید، هیچ وقت رابطه خوبی با پدرم نداشتم. در طول کل زندگی‌ام تا همین دیروز همیشه سعی کرده بودم خودم را نشان دهم، ثابت کنم و یا حتی تحت تاثیرش قرار دهم. سعی کرده بودم که پسر خوبی برایش باشم اما انگار که من از اول بزرگترین دشمنش بوده‌ام. انگار که موجودی اضافه بودم. یاد ندارم که حتی برای یک بار هم که شده من را واقعا دوست داشته باشد.

دیروز از صبح تصمیم گرفته بود پاچه یکی را بگیرد. اول به مامان گیر داد اما اصل کاری را گذاشت برای من. خیلی اوضاع کثافتی شد. حتی فکر کردن بهش هم حالم را به هم می‌زند، چه برسد به اینکه بخواهم بنویسم!!

فقط خواستم یادداشت کنم که برای دفعه نمی‌دانم چندم با حرف‌های مزخرفش حالم را خراب کرد. اما از این به بعد خبر ندارد که دیگر به هیچ جایم نیست. گذاشتمش کنار.. برای همیشه.

شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۲

یک جور ناجوری ناجور است

وضع دفتر اصلا خوب نیست و حدس می‌زنم اسحاق ورشکست شده است. سارا و امیرحسین استعفا دادند. به جای این ۲ تا، یک نفر جدید آمده است. من هم یک جورهایی منتظرم تا حقوق‌های عقب افتاده را بگیرم و بروم. گرچه چشمم آب نمی‌خورد که به این زودی‌ها چیزی دستم را بگیرد. همه وقت‌های آزادم را توی مسیر مدرن می‌گذرانم. قسمت خنده‌دار ماجرا این است که اوضاع بین امیر و محمد هم حسابی قاراش‌میش شده و به هر طرف که نگاه می‌کنم فقط در به دری است!! 

شنبه، مهر ۱۵، ۱۴۰۲

waiting for 5

 با اینکه دیشب نسبتا خوب خوابیدم، اما از وقتی که آلارم گوشی صدایش در آمد، تا همین الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم، در حال تسلیم جان به جان آفرین هستم. امروز فقط پشت مانیتور مخفی بودم و سعی کردم با هر مکافاتی که شده، کارهای ساده‌تر را انجام بدهم.

حالا که ساعت از ۴ و نیم رد شده، دیگر دل توی دلم نیست که ساعت ۵ بشود و فلنگ را ببندم به سمت خانه. احتمالا پیاده و هدفون به گوش برگردم و دوباره تا صبح بی‌خواب باشم و همین چرخه کوفتی را تا آخر هفته ادامه دهم!!

نمی‌دانم این چه مکافاتی است که با وجود خستگی، شب‌ها نمی‌توانم بخوابم و در طول روز باید زمین و زمان را گاز بگیرم.

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۴۰۲

No Hard Feelings

 متاسفانه اوضاع طبق برنامه پیش نرفت و تا حدودی اوضاع قاراش‌میش شد و افتادیم در مسیر راه حل سخت. البته هنوز هم دوربرگردان سر راه هست و می‌شود داستان را از راه آسان حل کرد، ولی نشد هم نشد.

راستش را بخواهید دیگر چیز خاصی برای از دست دادن ندارم. چیزی است که شروع شده و راه برگشتی ندارد و باید تا آخر خط رفت.

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۲

جانم را بالا آورده دیگر

دور کاری هفته پیش تا دیروز امروز ادامه داشت. یک جورهایی حکم مرخصی اجباری بود. بقیه بچه‌ها کم و بیش کارهای روتین را انجام می‌دادند اما من به خاطر این که برای ضبط برنامه حتما باید توی دفتر باشم و از جایی که امکان ورود به دفتر نبود، بنابراین من هم دست به تخم بودم و هیچ کار خاصی نتوانستم بکنم.

روزها فقط کامپیوتر را روشن می‌کردم و روی مبل ولو می‌شدم و کتاب (جزء از کل / استیو تولتز) می‌خواندم یا توی X (همان توییتر سابق) و Bluesky و می‌چرخیدم و وقت می‌گذراندم. اگر بقیه بچه‌ها کاری داشتند که به من ربط داشت، برایم توی اسکایپ تکست می‌دادند و می‌رفتم پشت کامپیوتر تا ببینم چه خبر است.

فقط منتظر بودم که ساعت از ۵ عصر بگذرد و کامپیوتر را خاموش کنم و از خانه بزنم بیرون. تنها جایی که دوست دارم، فروشگاه امیر اینها ست. پیش امیر و احسان و حامد حالم خوب است. کلی حرف مشترک داریم که بزنیم، کلا آنجا متوجه زمان نمی‌شوی. یکی دو بار هم بعد از آن رفتیم خانه احسان و درینک زدیم و جوجه درست کردیم و فیفا بازی کردیم. ساعت دو و سه صبح هم می‌آمدم خانه و روی مبل آنقدر با گوشی‌ام ور می‌رفتم تا بخوابم.

دوشنبه هفته آینده، آخرین جلسه مشاوره است و اگر به توافق رسیده باشیم، نامه نمی‌دانم چی را توی سامانه آپلود می‌کنند و می‌رود برای مرحله بعد که مراجعه به دفتر قضایی و بعد حکم قاضی و در انتها دفتر طلاق است و خلاص.

امشب می‌خواهم بشینم با ترانه برای آخرین بار حرف بزنم تا ببینم تکلیف‌مان چیست. مکالمه کوتاهی خواهد بود. البته که تصمیم من کاملا شفاف و مشخص است و می‌دانم که در هیچ حالتی، امکان ادامه زندگی مشترک با ترانه را ندارم. در عوض ترانه دائم در حال امروز به فردا کردن و پشت گوش انداختن موضوع است. فکر می‌کند که اگر این داستان مشمول گذر زمان شود، پرونده بسته خواهد شد و یا مثلا همه چیز ریست خواهد شد و دوباره به تنظیمات کارخانه باز خواهیم گشت!!

حتی شاید فهمیده که این پا در هوا بودن تا چه اندازه برای من زجر آور است و می‌خواهد تا آخرین ثانیه حسابی حالم را جا بیاورد. گرچه به قول خودش، یکی از مکانیسم‌های دفاعی‌اش همین پشت گوش انداختن و فراموش کردن صورت مساله است.

خلاصه که در هر حال جواب بسیار ساده و کوتاه است. با یک آره یا نه تکلیف کار معلوم می‌شود. بالاخره یا توافق می‌کنیم یا اینکه باید برویم سراغ راه حل سخت. هیچ حالت سومی هم ندارد.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۲

The Last Fight

 چهار شنبه و پنج شنبه هفته پیش به بهانه گرمای هوا، کل مملکت را تعطیل کردند. که البته به خاطر گرما نبود و تا جایی که فهمیدیم دلیلش این بوده که یک نیروگاه توی عراق منفجر شده و چون جمهوری اسلامی خیلی شریف و مهربان است، مملکت خودش را تعطیل می‌کند تا مصرف برق کم بشود و بتوانیم به شیعیان عراقی برق برسانیم!!

دفتر کاری خودمان هم اوضاعش از جمهوری اسلامی بهتر نیست. جمعه شب توی گروه اسکایپ به همه اعلام کردند که از شنبه (دیروز) همه باید ۴-۳ روز دور کار باشیم و شنبه صبح فقط بیاییم دفتر و چیز میزهایی لازم و ضروری را از روی کامپیوترها برداریم و برویم از خانه کار کنیم. نکته‌ای که خیلی روی آن تاکید کردند این بود که حتما هر روز باید گزارش کار برای خانم فلانی ارسال کنیم.

تقریبا سه هفته پیش رفتیم دفتر وکیل من و گفتیم که می‌خواهیم خیلی محترمانه و عین انسان‌های متمدن از هم جدا شویم. گفت توافق‌های مالی بین خودتان را انجام داده‌اید؟ گفتیم هنوز کمی اختلاف نظر داریم. گفت خب پس تا وقتی که مشاوره اجباری قبل از طلاق را می‌روید، وقت هست که به یک توافق دو طرفه برسید و کارهای اداری‌اش را انجام دهید. بعد هم توی سامانه درخواست مشاوره برایمان را ثبت کرد و گفت که فلان روز بروید مرکز نمی‌دانم چی تا برایتان پرونده تشکیل بدهند و بعد خودشان خبر می‌دهند که کجا باید پیش مشاور بروید.

دو شنبه هفته پیش جلسه اول مشاوره بود. خود آقای مشاور همان اول کار خیلی نامحسوس گفت که این ۳ جلسه فقط حالت فرمالیته دارد و دست آخر آن نامه کذایی را می‌گذارد کف دستمان و ۱ ساعت برایمان چرت و پرت سر هم کرد و ۳ تایی یک مشت مزخرف برای هم بافتیم و ادمه این دری وری‌ها موکول شد برای جلسه دوم که فردا باشد.

هنوز با ترانه به عدد قابل تفاهمی نرسیده‌ایم. اختلاف بین مبلغی که می‌توانم پرداخت کنم با رقمی که می‌خواهد به همان اندازه اختلاف بین زندگی‌مان است. اگر به صورت دموکراتیک به نتیجه نرسیم، تنها گزینه روی میز اعلام جنگ علنی است. جنگی که تلفات خواهد داشت و هر ۲ طرف بازنده خواهند بود.

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۲

اعتیاد به گوشی

 بعد از کلی این در و آن در زدن، دیشب موفق شدم دوباره گوشی بخرم.

اعتراف می‌کنم تا وقتی که آدم اسباب بازی جادویی‌اش را از دست نداده باشد، متوجه خیلی از چیزها نمی‌شود. مثلا در این چهل پنجاه روز بدون گوشی، مجبور بودم تا ساده‌ترین کارهای روزمره را هم با کامپیوتر انجام بدهم و توی خانه هم دیگر حوصله پشت کامپیوتر نشستن نداشتم.

اولین اتفاق این بود که رابطه‌ام با همه سوشال مدیاها قطع شد و اگر قرار بود به کسی پیام بدهم، تنها راه فقط sms بود.. و البته که دائم کلی پیام خوانده نشده روی واتس‌اپ و تلگرام و آی‌مسیج و اینها بود که نمی‌توانستم بخوانمشان. گرچه روی کامپیوتر دفتر و خانه، تلگرام و iMessage داشتم اما خب دست کم با ۱ روز تاخیر جواب می‌دادم و برای همه باید هزار بار تکرار می‌کردم که چرا دیر جواب می‌دهم.

بدبختی بعدی وقتی بود که مجبور بودم یه فایل کوفتی را فوری به دست یک نفر برسانم یا مثلا لوکیشن برایشان بفرستم. خدا را شکر که همه هم کون گشاد شده‌اند و حتی نمی‌دانند ایمیل دارند یا نه. این آدم‌های بدون ایمیل را دلم می‌خواهد خفه کنم.

وقتی‌هایی که با تاکسی توی ترافیک گیر کرده باشی یا مثلا منتظر نوبت هستی و در کل می‌خواهی وقت کُشی کنی، نداشتن گوشی با جهنم هیچ فرقی ندارد. هر ۱ دقیقه به اندازه هزار سال کِش می‌آید.

و از همه بدتر کوتاه بودن دستم از موزیک بود. تنها چیزی که می‌توانستم باهاش آهنگ گوش کنم همین گوشی لامصب بود که دق مرگ شدم از بی آهنگی.

اما این ماجرا یک خوبی هم داشت. شب‌ها برای اینکه حوصله‌ام سر نرود هی سرانه مطالعه را بالا بردم و تا این لحظه بیشتر از ۹۰۰ صفحه کتاب خوانده‌ام و امیدوارم به این زودی دوباره تا دم صبح به صفحه گوشی خیره نمانم!!

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۲

من هیچ.. من نگاه

 چهارشنبه هفته پیش بود که آیفون ۱۴ پرو مکس نازنینم را وسط ترافیک از دستم زد و رفت. پشت چراغ خطر ایستاده بودم و داشتم با یکی از مشتری‌ها حرف می‌زدم که در یک چشم به هم زدن یک پسر ریزه میزه سیزده چهارده ساله گوشی را از دستم قاپید و پرید تَرک موتوری که در جهت مخالف خیابان منتظرش بود و در رفت.

لابد می‌گویید که چرا شیشه باز بوده؟ یا چرا در ماشین قفل نبوده؟

درهای ماشین اتوماتیک قفل می‌شوند و شیشه کمتر از یک وجب باز بود. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور این اتفاق افتاد. در طول این یک هفته بیشتر کارهای روزمره‌ام مختل شده و به شکل مسخره‌ای دیگر نمی‌توانم در مواقع بیکاری، وقت کشی کنم!!

با این وضع درب و داغان پولی که دارم فکر می‌کنم من هم باید بروم یکی دیگر را خِفت کنم و گوشی‌اش را بدزدم.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۲

آب در هاون کوفتن

نزدیک به ۱ ماه بود که داشتیم روی یک پروژه‌ای کار می‌کردیم و در نهایت باید آن را روز ۱ خرداد از ساعت ۴ تا ۷ عصر جلوی دویست سیصد نفر آدم اجرا می‌کردیم. همه بچه‌های دفتر حسابی برایش زحمت کشیده بودیم. وظایف من طوری بود که کمترین مسئولیت و فشار و استرس را داشتم. همه کارها به موقع آماده شد، کاغذ بازی و مجوزها هم گرفته شده بود و صبح تمرین نهایی را هم کردیم.

حوالی ظهر خبر رسید که اگر مجوز فلان ارگان را نداشته باشید، باید قید سمینار را بزنید. گذاشته بودند دقیقه ۹۰ خبر بدهند که راه به جایی پیدا نکنیم. همه مات و مبهوت شدیم. بعد از این همه وقت و خدا تومان هزینه، ریده شد به همه چیز.

لازم به نوشتن و توضیح دادن نیست که تا چه اندازه اعصاب همه‌مان مُرغی شد.

زندگی و کار کردن در این مملکت عین آب در هاون کوفتن شده است. از موقعی که آمدم خانه تا همین الان داشتم دور خودم می‌چرخیدم و فکر می‌کردم که این چه جهنمی است که در آن گرفتار شده‌ایم؟

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۲

مرتیکه کلاس ۶ امی

یادم هست که یک سال در دوره احمدی نژاد، هیئت دولت تصمیم گرفته بود که از ابتدای سال ساعت تابستانی را اجرا نکنند تا مسلمین بتوانند در ظهر شرعی نماز را به کمرشان بزنند. که البته در طول بهار و تابستان کمبود انرژی باسن‌شان را پاره کرد و سال بعد دیگر گه خوری نکردند.

حالا امسال هم رئیس جمهور انقلابی ۶ کلاس سواد داشته مان فرموده‌اند که ساعت تابستانی برای غرب است و امت مسلمان کاری به این مسخره بازی‌ها ندارد و ما خر خودمان را سوار هستیم و از این گل‌واژه‌ها.

الان که ۱۷ فروردین است، هنوز برای اینکه کمبود انرژی و برق خواهر و مادرشان را به هم پیوند بدهد کمی زود است، اما دیر یا زود ایشان هم با لوکوموتیر شاخ به شاخ خواهند شد و خواهند فهمید که از روی باد معده نمی‌شود تصمیم گرفت.

امروز صبح گرافیست‌مان آمد پیشم و گفت فوتوشاپ روی سیستمش کار نمی‌کند و ۱ ثانیه بعد از باز شدن، دوباره بسته می‌شود و اعصابش را مرغی کرده و دلش می‌خواهد سرش را به گوشه میز بکوبد.

پیش خودم گفتم لابد ایراد از سیستم عامل است یا شاید خود نرم افزار خراب شده و اینجور فکرها. سیستم را چند بار ری‌استارت کردم.. ورژن‌های مختلف را از سایت‌های مختلف هزار بار دانلود و نصب کردم و هر کس‌کلک بازی که بلد بودم را در آوردم اما هیچ فایده‌ای نداشت. هم من و هم تینا می‌خواستیم سرمان را به گوشه میز بکوبیم. در همین حال بودم که یکی دیگر از بچه‌ها گفت ساعت سیستم را یک ساعت عقب یا جلو کنید شاید درست شد!!

شانه‌ام را بالا انداختم و توی دلم گفتم آخر گوز چه ربطی به شقیقه دارد؟! اما مثل اینکه داشت!!

چون ساعت سیستم ۱ ساعت از بقیه دنیا عقب بود ظاهرا creative cloud اجازه نمی‌داده برنامه اجرا شود!

خواستم از همینجا توی جمجمه تک به تک‌تان برینم که ساده‌ترین مسائل زندگی را هم برایمان مثل جهنم کردید. یک خط در میان vpn خاموش و روشن کردن کم بود.. حالا عقب و جلو کردن ساعت گوشی و کامپیوتر هم بهش اضافه شد.