یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۷

734

این روزها همه اش دلم می‌خواهد بیایم اینجا و هی بنویسم و بنویسم، اما به محض اینکه چند دقیقه وقت آزاد پیدا می‌کنم و صفحه بلاگر را باز می‌کنم، انگار که کل مغزم را فرمت کرده باشند. یکی دو دقیقه به صفحه خالی خیره می‌مانم و بعد دست از پا درازتر صفحه را می‌بندم و می‌روم پی کارم.

می‌گذرد تا شب. ساعت از یک و دو که رد شد، صاف همان موقع که دلم پنج شش ساعت خواب درست و حسابی می‌خواهد، لشکر کلمه ها است که توی سرم شروع می‌کنند به رژه رفتن. آنقدر همه چیز روشن می‌شود که می‌توانم کتاب بنویسم!!
هی به خودم می‌گویم فردا حتما اینها را می‌نویسم، اما وقتی می‌خواهم دست به کیبورد شوم دوباره آلزایمر سر و کله‌‌اش پیدا می‌شود.

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

734

آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

هزار پیشه / چارلز بوکوفسکی

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۷

از ۶۲ تا ۹۷

هر سال که بزرگتر می‌شوم، امیدهایم را بیشتر از دست می‌دهم. سرخورده تر اما آرام تر می‌شوم. آنقدرها تلاش نمی‌کنم و به هر دری نمی‌زنم. سکوت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. دیگر حتی به چیزهای کوچکی که خوشحالم می‌کردند دلخوشی ندارم. روزهایم سخت می‌گذرد و می‌گذارم همه اینها بگذرند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

731

فردای ماجرای ترامپ و بیرون آمدن آمریکا از برجام و اینها، به شکل غم انگیزی حس ناامیدی داشتم. حالا نه اینکه در طول این دو سالی که از برجام گذشته، زندگی شیرین شده باشد و اوضاع احوال مملکت سر و سامان گرفته باشد، نه اصلا. از من بپرسی می‌گویم که دیگر از این افتضاح تر ممکن نیست. اما در عین حال، یک گوشه‌ای از ذهنم نقطه کوچک روشنی از امید به اینکه شاید در آینده‌ای نه چندان دور وضع و اوضاع زندگی مردم بهتر شود، بود.
می‌خواستم بیایم و بنویسم که حالا با این ماجرای تازه، همان امید مذبوحانه به بهتر شدن اوضاع را هم ندارم. باید دعا کنیم که حال و روزمان از ونزوئلا بدتر نشود و از اینجور حرف‌ها.

گذشت تا دیشب که داشتم توی یکی از این کانال‌ها، تیتر اخبار را گوش می‌کردم.
رسید به اخباری از مراسم جشنواره فیلم کن و حاشیه‌هایی از فرش قرمز فیلم جدید اصغر فرهادی و گلشیفته و دو نفر از هنرپیشه‌های فیلم سه رخ، آخرین اثر جعفر پناهی.

مردم همیشه در صحنه، گلشیفته و مرضیه رضایی و بهناز جعفری را به توپ بسته بودند. گلشیفه به جرم اینکه لباس آنچنانی پوشیده، آن دو نفر دیگر هم به جرم اینکه هیچ چیزی از "فَشن" نمی‌دانند و لباس‌هایشان شیک نیست و از این چرت و پرت‌ها.

خبر بعدی هم ویدئویی کوتاه بود از یکی از شبکه‌های آمریکا که مجری برنامه داشت نمایندگان مجلس ایران را در حالی که تلاش می‌کردند پرچم آمریکا را آتش بزنند، مسخره می‌کرد.

در کمتر از پنج دقیقه این حجم از تناقض باور کردنی نبود.
آنهایی که به مدل لباس گلشیفته حمله کرده بودند، به احتمال زیاد همان‌هایی بودند که به لباس آن دو هنرپیشه بیچاره گیر داده بودند. و اگر همان لباس گلشیفته را بر تن مثلا ناتالی پورتمن می‌دیدند، حتما کلی از لباس زیبایی که انتخاب کرده تعریف و تمجید می‌کردند!!
و نمایندگان مجلس که با آتش زدن پرچم یک کشور خارجی، در واقع مملکت خودشان را بیشتر از هر بیگانه‌ای کوچک کردند.

اینجور چیزها همیشه باعث می‌شود تا آدم به این نکته پی ببرد که به این زودی‌ها قرار نیست چیزی درست شود.
این جمله مجری برنامه خودش گویای همه چیز هست:
اینها در روشن کردن یه آتیش با فندک مشکل دارن، چطوری ممکنه که بتونن بمب اتم بسازن؟ "

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۷

730

سال نو را توی ویلای دایی و کنار خانواده تحویل گرفتیم. خوبی‌اش این بود که کنار مادر بزرگ بودیم. مثل زمانی بچگی که همگی خانه مادربزرگ (که پدر بزرگ هم بود البته) جمع می‌شدیم و از حال و هوای نوروز مست بودیم.

نمی‌دانم چرا سال به سال انگار دارد رنگ و بوی چیزهای خوب کمتر و کمتر می‌شود. سرخوشی شروع سال جدید کمتر از یکی دو ساعت شده، حتی کمتر!!
تا هفت هشت سال پیش هنوز ذوق نوروز و تعطیلات و عیدی و هفت سین و سبزه و سنبل و خیلی چیزهای دیگر را داشتم اما هرچه جلوتر رفت هی کم رنگ تر شد. انگار که آدم بیخیال شده باشد.

هفته اول تعطیلات نسبتا سریع گذشت و هفته دوم کِش دار و بی خاصیت.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

729

یک هفته و چند ساعت دیگر از سال ۹۶ باقی مانده تا بار بندیلش را جمع کند و با خودش ببرد. از اینکه دارد می‌رود خوشحالم. چون توی اسباب و وسایلش چیزهای خوبی برایم نداشت. گرچه همه‌شان ناخوشایند نبودند، اما همان معدود چیزهای خوبش هم به تن من زار می‌زدند.
با اینکه روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم اما همه اینها باعث شدند تا آدم قوی تری نسبت به قبل شوم و از این بابت خوشحال هستم. باید خوشحال باشم و امیدوار به اینکه هر طور شده از پس همه‌شان بر خواهم آمد و دوباره از نو شروع خواهم کرد.
امیدوارم که سال ۹۷ برای همه پر باشد از سلامتی و شادی

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۶

728

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به نقشه مدرسه‌ای که برای پروژه "طرح ۲" باید آماده کنم و صبح دوشنبه تحویل بدهم وَر می‌رفتم. به کمک همان دوست همیشگی موفق شدم تا استاد را راضی کنم هرچه که از دستم بر می‌آید را تحویل بدهم و استاد هم با نمره‌ای که فقط بتوانم درس را پاس کنم از سر تقصیراتم بگذرد.

با اینکه از فردا صبح کله سحر باید مشغول کار باشم، اما جغد درونم بیدار شده و  هیچ اثری از خواب نیست. مثل سگ هم گرسنه‌ام است و هیچ چیز دندان گیری توی یخچال پیدا نمی‌شود. اگر همین فرمان ادامه بدهم بقیه حیوانات درونم یکی یکی بیدار می‌شوند و دیگر از پس جمع کردنشان بر نخواهم آمد.

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۶

727

باید اعتراف کنم که در این مقطع زمانی چالش ۳۰ روز وبلاگ نویسی برای من کار سختی است. تقریبا ده سال پیش در همین وبلاگ از تک تک روزمره‌های پیش پا افتاده‌ام با آب و تاب حرف می‌زدم و از این کار خیلی هم لذت می‌بردم. اما حالا بعد از این هم مدت حس می‌کنم دیگر توان هر روز نوشتن را ندارم. در واقع هیچ حرف جدیدی نیست. همان تکرار مکررات است. امروز نوشتن برایم جنبه حسی دارد. هر وقت هوس نوشتن به سرم بزند می‌توانم بنویسم.

استادم امروز جواب داد که نهایتا تا ۹ بهمن فرصت دارم که پروژه‌ام را تحویل بدهم.
تا هفت روز آینده نیاز به یک معجزه دارم.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۶

726

تلاش‌های امروز برای تماس با استادم بی فایده بود. استاد گرامی به آنجایش حواله‌ام داده است.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۶

725

امروز صبح مجبور بودم بروم دانشگاه. این ترم طرح ۲ و ۳ را با هم گرفته بودم که ترم بعدی بتوانم پایان نامه را بگیرم. طرح ۳ خوب پیش رفت اما در نقطه مقابل،‌ برای طرح ۲ کار درست و حسابی‌ای انجام ندادم. نه اینکه نخواسته باشم.. فرصت نمی‌شد. لامصب طرح ۳ اینقدر استاد سختگیر و مزخرفی داشت که کل هفته درگیر کارهایی بودم که باید برای هفته بعد برایش آماده می‌کردم.
استاد طرح ۲ (که مدیر گروه هم هست) آدم ریلکسی است. هیچ کاری به کارم نداشت و من هم فقط امروز و فردا کردم، به امید اینکه کمی بیشتر ازش زمان بگیرم و کارهایش را انجام بدهم.
گذشت تا اینکه به یکی دو تا از همکلاسی‌ها پیغام داده بود که فلانی (یعنی من) اوضاعش بیریخت است!!
برای همین امروز صبح رفتم دانشگاه تا بلکه بتوانم یک جوری دلش را به دست بیاورم و زمان بخرم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم.
از صبح که رسیدم چند نفر بودند که جلسه دفاع داشتند و استاد هم توی جلسه بود. من هم زمان مرخصی‌ام محدود بود و باید برمی‌گشتم. دست از پا درازتر آمدم دفتر و به استادم تکست زدم که باید باهاتون تماس بگیرم و از این حرف‌ها.. او هم جواب میدهد که فقط پیام بده!!
فهمیده که برای چه کاری می‌خواهم باهاش حرف بزنم.
فردا صبح دوباره باید شانسم را امتحان کنم که رضایت بدهد تلفنی باهاش صحبت کنم. اگر نشد باید برایش توی تلگرام چیزی بنویسم و وضعیت درب و داغانم را حالی‌اش کنم.
اگر پایش را توی یک کفش کند و بخواهد حذفم کند قشنگ بگا رفته‌ام. طرح ۳ را که این همه برایش زحمت کشیده‌ام می‌رود روی هوا و ترم بعدی پایان نامه را هم نمی‌توانم بگیرم.
فقط برایم دعا کنید که معضل دانشگاه هم به بقیه بدبختی‌هایم اضافه نشود.



پ.ن: خیلی اتفاقی به این نوشته بر خوردم که یک چالش ۳۰ روزه برای نوشتن وبلاگ راه انداخته است.
"در این چالش قرار است خودمان رو متعهد کنیم که به مدت ۳۰ روز هر روز یک پست وبلاگ نوشته و منتشر کنیم"
پیش خودم فکر کردم شاید بد نباشد که برای عوض شدن حال و هوایم خودم را مجبور کنم که در طول یک ماه، هر روز پست جدیدی بنویسم. شما هم اگر حال و حوصله‌اش را دارید از همین امروز دست به کار شوید و پست‌هایتان را با #چالش_وبلاگنویسی منتشر کنید.

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۶

724

دو سه هفته پیش بود که دلم خواست بشینم فیلم ببینم و رفتم سراغ دانکرک. چند ماه قبل دانلودش کرده بودم اما تا آن روز، دل و دماغش را نداشتم. معرکه بود. ساعت‌ها مغزم را درگیر کرده بود. موزیکش هم که جای خود دارد. بعد هوس کردم بشینم و از اول یکی یکی همه فیلم‌های نولان را دوباره ببینم. یکی دو روز پیش رسیدم به Interstellar و نمی‌دانم چرا مرا با خودش به هپروت برده است. موزیک متن فیلم توی مغزم روی تکرار افتاده است. مخصوصا این و این یکی که یک جورهایی احساس سمپاتی باهاشون دارم. یک تعلق خاطر غصه داری که حتی ممکن است باهاشون گریه‌ام بگیرد.

اوضاع احوال روحی‌ام مثل زن پریودی است که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه. احساس افسردگی ناجوری دارم. خسته شدم. از این در به آن در زدن خسته شدم. از اینکه مشکلاتم نه تنها کمتر، بلکه هر روز بیشتر هم می‌شوند کلافه شدم دیگر. هرچه بیشتر فکر می‌کنم و کمتر به نتیجه می‌رسم. پاک قاطی کرده‌ام دیگر.

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۶

723

خوب یا بد
   فرقی نمی‌کند
      هیچ چیز تا ابد باقی نمی‌ماند

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۶

722

اوایل هفته دوم مهر ماه بود که فهمیدم چشم‌هایم درست نمی‌بینند. درست که چه عرض کنم.. یعنی با اینکه عینک روی چشمم بود اما در واقع هیچ چیز را واضح نمی‌دیدم. یک شبه چشم‌هایم تصمیم گرفته بودند که بروند پی استراحت.

یکی دو روز بعد اوضاع بدتر شد. کورمال کورمال خودم را به چشم پزشکی رساندم و دکتر پیشنهاد داد که قبل از تعویض شیشه‌های عینک بهتر است آزمایش قند خون بدهم.

فردا صبح اول وقت رفتم برای آزمایش و بعد از ظهر که جواب را گرفتم برق از سرم پرید. قند خون نرمال که باید بین ۷۰ تا ۱۰۰ باشد، مال من ۵۲۸ بود!!

به واسطه یکی از بستگان توانستم از یکی از متخصص‌های خوب غدد نوبت اورژانسی بگیرم.
از فردای آن شب صاحب یکی از این دستگاه‌های اندازه‌گیری قند خون شدم و هر روز صبح و ظهر و شب باید ببینم نمایشگر آن چه عددی را نشان می‌دهد. موقع‌هایی که قند با دارو پایین نیامده باشد باید انسولین تزریق کنم تا اوضاع از این که هست افتضاح تر نشود.

خنده دار اینجاست که در درون از شیرینی زیاد دارم بگا می‌روم و در بیرون از تلخی زیاد. دنیا همین است دیگر.. هیچ وقت چیزها آنطور که می‌خواهی پیش نمی‌روند.

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۶

command + delete

دقیقا نمی‌دانم کِی این اتفاق افتاده، اما حتما نوت بوکم سر جای همیشگی‌اش بوده است. اصولا اهل رمز گذاشتن و این مسخره بازی‌ها هم نیستم. لابد کاری داشته و بعد از آن از روی کنجکاوی آمده بوده تا سر از خرت و پرت‌های توی کامپیوترم در بیاورد. نمی‌دانم. من که هیچ وقت خودم را در یک همچین موقعیت‌هایی نمی‌گذارم که حتی یک در صد بخواهم وسوسه بشوم و بروم سر از چیز میزهای خصوصی آدم‌ها در بیاورم. آدم‌ها که می‌گویم حالا نه همه آدم‌ها.. منظورم آنهایی ست که نزدیک هستند. آنهایی که بیشتر از بقیه اهمیت دارند. از پدر و مادر و خواهر و برادر بگیر تا زن و شوهر و دوست و رفیق.

همین چند دقیقه پیش بطور اتفاقی فهمیدم که کلی از یادداشت‌ها و عکس‌ها و فایل‌هایی که فقط مربوط به خود "من" بوده‌اند، دیگر وجود خارجی ندارند و به دیار باقی شتافته‌اند. نمی‌توانم درک کنم که چه فعل و انفعالاتی در مغز یک نفر می‌افتد که یکباره تصمیم به حذف قسمت‌هایی از خاطره و حافظه آدم می‌گیرد؟ شما را به تمام مقدسات قسم که با اطرافیانتان از این کارها نکنید.. آن کلیدهای لعنتی را فشار ندهید

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۶

720

در این دو و ماه چندی که گذشت اسنپ تنها منبع درآمد برایم بوده است. راستش، به عنوان یک شغل تمام وقت به آن آسانی که فکرش را می‌کردم نیست اما خب در شرایط فعلی چاره بهتری ندارم.
حتی توضیح اینکه تا چه اندازه در مخمصه هستم چهار ستون بدنم را می‌لرزاند. تقریبا هر شب یکی دو بار از خواب می‌پرم و توی خواب از بس که عرق می‌کنم بالش آنقدر خیس می‌شود که انگار یک پارچ آب رویش خالی کرده باشی.
نمی‌دانم کی و کجا مرتکب چه گناهی شده‌ام که هر روز یک آلت جدید برایم راست می‌شود!!

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

719

امروز یکی از آنهایی که بهشان بدهکار هستم زنگ زد و هرچه که در توانش بود را نثارم کرد. بنده خدا حق دارد ولی خب از یک آدم ورشکسته چه انتظاری می‌شود داشت؟

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۶

پلاستیک

به شکل فلاکت باری در باتلاق مشکلات در حال دست و پا زدم هستم. از در و دیوار پشت سر هم دارد می‌آید. دلم می‌خواست که می‌توانستم با گفتن "لابد حکمتی دارد" به خودم دلداری بدهم ولی حیف که تنها حکمتش زنجیره‌ای از خریت‌های خودم است. بعضی‌هاشان مستقیما به خودم برمی‌گردد و بعضی‌هاشان هم شاید بشود اسمشان را بد بیاری گذاشت. در هر صورت کار از این حرفها گذشته است.

آن موقع که دانشجو بودم یک درسی داشتیم به اسم مقاومت مصالح که یکی از سرفصل‌هایش در مورد تنش تسلیم فولاد و از اینجور مزخرفات بود. زمانی که فولاد تحت کشش قرار بگیرد از یک جایی به بعد از حالت الاستیک خارج می‌شود و رفتار پلاستیک پیدا می‌کند. یعنی اینکه دیگر به حالت اول بر نمی‌گردد. اگر کشش باز هم ادامه داشته باشد گسیختگی بوجود می‌آید و کلا بگا می‌رود.
حالا من هم تسلیم شده‌ام و دارم وارد مرحله پلاستیک می‌شوم. در واقع خیلی زودتر از اینها باید تسلیم می‌شدم اما همان زنجیره که نمی‌دانم اسمش چیست باعث می‌شد مقاموت کنم و امید داشته باشم که از زیر این فشارها می‌توانم خارج شوم. الان دیگر کار از مقاومت گذشته.. باید تسلیم شد. شاید تنها راهی که بشود جلوی گسیختگی را گرفت همین باشد.. خدا کند همین باشد

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۶

717

امشب هم بی خوابی به سرم زده و ارتش فکرها هستند که توی تک تک سلول‌های سرم دارند رژه می‌روند. پاک روانی شده‌ام. تمرکزم روی هر چیزی را تقریبا از دست داده‌ام و اگر همین فرمان پیش برود تا چند ماه دیگر باید تیمارستان بستری‌ام کنند!!

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۶

Arqavan

به لطف یکی از دوستانم بالاخره امتحان‌های این ترم هم به خیر و خوشی تمام شد. اگر کمک هایش نبود من از همان ترم اول لنگ می‌زدم و الان به ترم چهار نرسیده بودم. راستش را بخواهید این فوق لیسانس را کلا از همین دوستم دارم. از همان موقعی که برای کنکور ارشد ثبت نامم کرد و بعد کتاب تست سالهای قبل را برایم خرید و فوت فن راندو زدن یادم داد و باقی ماجرا. تازه.. از این به بعد هم می‌خواهم بروم توی دفتر کارش تا اسکچ آپ یاد بگیرم.

من اصولا خواب نمی‌بینم و یا اگر هم ببینم در بیداری یادم نمی‌آید. دیشب اما خواب دیدم که ارغوان تلفن زد و گفت که کارهایش راست و ریست شده که برود آلمان و برای همین قرار است که دوست‌هایش را دعوت کند و مهمانی خداحافظی بگیرد. ارغوان از آن مدل دخترهایی است که کمتر کسی ممکن است دوستش نداشته باشد. یک دوست مشترک دختر داریم که می‌گفت اگر خودش پسر بود حتما عاشق ارغوان می‌شد.

از مهمانی و اینها چیزی یادم نیست اما رفته بودیم فرودگاه امام. تعدادمان زیاد نبود. من و نیلو و یاسی و مامان بابای ارغوان و یک پسر دیگری که فامیلش محسنی بود. این آقای محسنی را در عالم واقعیت هم فقط فامیلش را می‌دانم اما به نظرم می‌آید که پسر خیلی خوبی باشد.
آنجا که پاسپورت ها را کنترل می‌کنند و بیشتر از آن نمی‌شود جلو رفت، یادم هست که رفتم جلو و دو دستی صورت ارغوان را گرفتم و بوسیدمش. جوری که انگار هزار سال بوده که عاشقش بودم. بعد هم یادم است که سرم را انداختم پایین و راهم را کشیدم و رفتم. ارغوان از آن طرف رفت و من از آن طرف.

صبح که از خواب بیدار شدم حس می‌کردم که ارغوان واقعا رفته است. به عنوان کسی که عشقش را همین چند ساعت پیش از دست داده کشتی کروز مجلل و افسانه‌ای ام در اقیانوس غرق شده بود. تمام آن روز حال و هوایم همین بود.
راستش را بخواهید خیلی وقت است که ارغوان‌هایم دارند یکی یکی می‌روند و کشتی‌هایم یکی بعد از دیگری غرق می‌شوند. هر روز صبح که بیدار می‌شوم غم از دست دادن ارغوان دارم..

چهارشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۶

715

همه زندگی‌ام به معنی کلمه "قفل" شده است. به هر دری هم که می‌زنم تا بلکه وضع بهتر شود درست برعکس از آب در می‌آید. از استرس آنچه که قرار است بر سرم بیاید دارم می‌میرم. واقعا نمی‌دانم دیگر..

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۶

ما به عقب بر نمی‌گردیم

تا پس فردا این موقع خدا می‌داند حالمان چطور است. هرچه به جمعه شب نزدیکتر می‌شود بیشتر توی دلم رخت می‌شورند. همه‌اش یاد آن شبی می‌افتم که تا صبح چشممان به توییتر و فیسبوک و زیرنویس‌های شبکه‌های خبری بود و هرچه به صبح نزدیکتر می‌شدیم بیشتر در بُهت فرو می‌رفتیم. از فردایش هم که درگیری‌ها و بگیر و ببند و بزن بزن..

در طول این ده دوازده روز گذشته هرچه دوست و آشنا و غریبه و مشتری هست را بهشان التماس می‌کنم که رای بدهند. فردا هم تصمیم دارم همه آنهایی را که بهشان مشکوک هستم را خودم شخصا تا پای صندوق رای مشایعت کنم.
یک گروه هستند که مصمم به روحانی رای خواهند داد. یک گروه دیگر هم هستند که بنا به استدلال خودشان اعتقاد دارند با روی کار آمدن رئیسی وضع بهتر خواهد شد. با این گروه هم به اندازه‌ای که توان داشته‌ام و به شعورم توهین نشد سعی کرده‌ام به دور از تعصب حرف بزنم و برایشان دلایل عقلانی بیاورم. یک گروه سوم منفعل "من رای نمی‌دهم" هم هست که بیشتر از هر چیزی مرا می‌ترسانند. آنهایی که از همه چیز شکایت دارند و نارضایتی از وضع موجود را با بی تفاوتی می‌خواهند بدهند. آنهایی که می‌خواهند شناسنامه‌شان پاک بماند. آنهایی که مشروعیت نظام را می‌خواند زیر سوال ببرند!!

فراموش کار بودن این گروه سوم را هیچ نمی‌فهمم.. هیچ نمی‌فهمم که چطور می‌توانند ۸ سال از تک تک روزهای دوره قبل از روحانی را فراموش کرده باشند و از تک تک روزهای ۸ سال آینده ترس نداشته باشند.
خلاصه اینکه جان مادرتان.. جمعه را فراموش نکنید. دست هر کسی را هم که می‌شناسید بگیرید و با خودتان ببرید

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

713

چند ماه پیش از طرف یک دوست معرکه هدیه‌ای به دستم رسید که دو تا کتاب هم شاملش می‌شد. روز سیزده به در، بعد از اینکه از شر آن ترجمه‌های کوفتی خلاص شدم برای اینکه دچار افسردگی روز تعطیل نشوم، رفتم سراغ "بچه رزمری" و روی تخت ولو شدم.
ماجرای خیلی گیرایی داشت. لااقل برای من که خیلی جذاب بود. فردا شبش که خانه آمدم فوری شام خوردم و رفتم بالا و تا نمی‌دانم ساعت چند بود که تمامش کردم.
توی مقدمه کتاب نوشته بود که در سال ۱۹۶۸ رومن پولانسکی فیلمی را به همین نام کارگردانی کرده است و یکی از بهترین فیلم‌های این ژانر محسوب می‌شود. برای همین دیروز گشتم و فیلمش را پیدا کردم و سر کار با اینکه نمی‌شود عین آدم فیلم تماشا کرد دیدمش. راستش را بخواهی به خوبی کتابش نبود اما باعث شد که تصویر بهتری از کتاب توی ذهنم بسازم.

دیشب هم از آن شب‌هایی بود که نمی‌توانستم بخوابم و مغزم خاموش نمی‌شد. یادم به آن یکی کتابی افتاد. ضخامتش زیاد نبود و از این مدل داستان‌هایی بود که آدم را دنبال خودش می‌کشد. تا به خودم آمدم ساعت از ۴ صبح هم گذشته بود. تمامش کردم. رفتم توی بالکن نشستم و یک نخ سیگار دود کردم. از شدت خستگی خوابم نمی‌برد. حواسم از بدهکاری و قسط و بدبختی‌هایم پرت شده بود اما باز هم نمی‌توانستم بخوابم. تقریبا تا وقتی که صدای آلارم گوشی بلند شد خواب و بیدار بودم. صبح به زحمت از تخت کنده شدم و دوش گرفتم و باز دوباره برگشتم به همین روال نکبت همیشگی.


از صبح تا حالا هم هیچ خبری نیست و من از استرس چک‌ و بدهی‌های عقب افتاده سکته می‌کنم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

712

دیروز بعد از ظهر همانطور که پشت میز فروشگاه نشسته بودم ناگهان یادم به دو تا مقاله‌ای افتاد که باید برای یکی از درس‌هایی که این ترم دارم (و نمی‌دانم اسمش چیست) ترجمه کنم. به خیال خودم فکر کردم هنوز وقت کافی برای ترجمه‌اش هست اما بعد با یک حساب سر انگشتی دوزاری‌ام افتاد که هفته آینده باید پاور پوینت را سر کلاس ارائه بدهم!
تا حوالی ساعت ۶ حتی یک پاراگراف هم ترجمه نشده بود. دیدم هرچه دست روی دست بگذارم اوضاع بدتر می‌شود. بار و بندیلم را جمع کردم و راه خانه را در پیش گرفتم. تا سه و نیم صبح سرم توی مانیتور و دیکشنری بود و تازه صفحه دوم تمام شد.
آلارم را روی هشت و نیم صبح تنظیم کردم و نفهمیدم چطور غش کردم. قبل از اینکه آلارم زنگ بزند خودم بیدار شدم و رفتم سراغ درس و مشق. حوالی ۱۰ بقیه اهل خانه بیدار شدند و هی تلفن زنگ می‌زد و یکی تلویزیون تماشا می‌کرد و آن یکی هم هی حرف می‌زد و نمی‌گذاشتند آدم به کارش برسد. لجم گرفته بود. نوتبوک و دفتر و قلم و کاغذ را گذاشتم زیر بغلم و رفته طبقه سوم و کف زمین پهن شدم..

الان یازده و نیم شب است و تقریبا نیم ساعتی می‌شود که از خستگی مغزم قفل شده. به گمانم برای امروز کافی است دیگر. از طبقه پایین صدای مهمان‌ها را می‌شنوم که همه‌شان همزمان دارند با هم حرف می‌زنند و قاه قاه می‌خندند. روی این آهنگ چِت-مُخ کرده‌ام و خیلی خوشحال خواهم شد اگر هنوز توی کشوی میزم سیگار داشته باشم و بروم توی بالکن و یکی دو نخ دود کنم و برای خودم ادای آدم‌های سرخوش را در بیاورم.

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

classic

خوبی اینترنت این است که در هر زمان و مکان که باشی، می‌شود حسابی وقت کُشی کرد. برای خانه هنوز اینترنت نگرفته‌ام و چون گوشی هم ندارم آخر شب‌ها آدم حسابی کلافه می‌شود تا خواب به سرش بزند. حال و حوصله کتاب خواندن ندارم. توی نوت بوک هم چیزی نیست که بشود سرگرم شد. گرچه کلی فیلم و سریال دارم که باید ببینمشان اما یک حس مسخره‌ای اجازه نمی‌دهد که مشغول آنها شوم. فقط هدفون و موزیک به درد آن موقع از شب می‌خورد.
از زمانی که نوکیا چراغ قوه‌ای گرفته‌ام، علاوه بر دردسرهای روزمره تلفنی که باهاش دارم، دچار فقر موسیقیایی هم  شده‌ام. فقر موسیقیایی یکی توی ماشین و یکی هم در مواقع تنهایی خیلی به ماتحت آدم فشار می‌آورد. آهنگ‌های فلش مموری ماشین را تقریبا دو سال است که دارم بی وقفه گوش میکنم و نمی‌دانم چه طلسمی است که همت به روز کردن آهنگ‌های داخلش را ندارم!!

دیشب مثل بیشتر شب‌ها با آنکه با جسد متحرک خیلی تفاوت نداشتم، اما نمی‌توانستم بخوابم. نوت بوکم را روشن کردم و آهنگ‌هایی که هوس کرده بودم را به صف کردم و گذاشتم به ترتیب برای خودشان پخش شوند.
همانطور که به پشت خوابیده بودم و با بدنه نوت بوک روی شکمم ریتم گرفته بودم، انگار که جبرییل پیام وحی آورده باشد یادم به آیپاد کلاسیکم افتاد. نزدیک ۱۰ سال از عمرش می‌گذرد و بهترین دوست سال آخر دانشگاهم بود. تا آخر سیزن ۵ سریال Family Guy را توی صفحه ۲ و نیم اینچی‌اش تماشا کردم. لامصب ۱۲۰ گیگ فضا داشت و هیچ محدودیتی برای موزیک و ویئو و عکس نداشت. برای آن دوران دستگاه فوق العاده‌ای بود.. و هنوز هم هست.
عین فنر از جا پریدم و همه جا را زیر و رو کردم. خیلی با وقار مثل زیبای خفته توی جعبه اش آرمیده بود. عین همان روزی که خریدمش ذوق داشتم. به برق وصلش کردم و چند دقیقه بعد روشن شد.
ظاهرا آخرین باری که ازش استفاده کرده بودم مال اوایل این لاو بودنم با X بوده. چون آن موقع‌ها عادت داشتم که همه جا عکس‌هایش را با خودم داشته باشم و از دیدنش نیشم تا بناگوش باز شود.
کمتر از یک ساعت باتری‌اش را شارژ کردم و حوالی ۳ صبح هدفون به گوش رفتم توی بالکن نشستم و هی عکس‌ها را دوباره و دوباره مرور کردم و هی سیگار دود کردم و هی آهنگ گوش کردم و هی لبخند خوشالونکی زدم. مدل خوشالونکی بودنم فرق داشت البته اما حال و هوای آن دوران خودم را خیلی دوست دارم. لامصب آنقدر دوستش داشتم که مزه‌اش هیچوقت تمام نمی‌شود.
خلاصه اینکه موزیک آفریده شده تا حال آدم را خوب کند.

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۵

710

دقیقا یک هفته است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. خواهر و مادر مغزم گاییده شده از بس که هی فکر و خیال‌های تخمی و درب و داغان کردم و به هیچ جواب درست درمانی هم نرسیدم. هی تلاش میکنم تا به فیلان سمت چپم دایورت کنم اما نمی‌توانم.

برای این ترم ۱۱ واحد انتخاب کردم و از همین الان می‌دانم که روش تحقیق و طرح (۱) دهانم را سرویس خواهند کرد. اگر همه چیز به خوبی و خوشی بگذرد، ترم بعد طرح ۲ و ۳ را با هم برمی‌دارم و ترم بعدتر فقط پایان نامه می‌ماند.

چند روزی هست که دستم به دکتر و آزمایش و اینجور کوفت و زهرمارها بند شده است. اوضاع آنزیم‌های کبد به شدت قر و قاطی شده و باید حواسم را جمع کنم. دور غذای بیرون و ساندویچ و پیتزا و عرق سگی را هم باید خط قرمز بکشم. فشار خونم پایین افتاده و یک جورهایی می‌شود گفت که ضربان ندارم. با یک ریتم خیلی ملو کلا دارم به فنا می‌روم.

برای اینکه همه‌اش هم چس ناله نباشم تک آهنگ جدید Coldplay را گوش کنید و حالش را ببرید

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۵

709

بیشتر از ده دوازده روزی می‌شود که صورتم را اصلاح نکرده‌ام. اصولا حال و هوایم رابطه مستقیمی با زدن یا نزدن ریش دارد. دچار یک جور استرس و نگرانی مالیخولیایی شده‌ام که نمی‌توانم از سرم بیرونش کنم و عین خوره دارد جانم را می‌گیرد.

تقریبا یک ماه شده است که دفتر نرفته‌ام و همه‌اش نگران این هستم که نکند آنجا را از دست بدهم. لحظه شماری میکنم که کارها راست و ریست شوند و عین آدم بروم بچسبم به کار.

هفته پیش رفتم دانشگاه و برای ترم جدید ثبت نام کردم. پرداخت ماه به ماه شهریه به بقیه بی پولی‌هایم اضافه شد. واقعا نمی‌دانم از کجا قرار است هزینه‌هایم را تامین کنم.

امروز عصر اصلا دل و دماغ بازی کردن نداشتم. بی هدف توپ میزدم فقط. آمدم یک دستی بک‌هند بزنم.. مچ دستم بگا رفت.

خودمان توی این مملکت تخماتیک کم بدبختی داشتیم، این ترامپ عوضی هم آمد به دغدغه‌هایمان اضافه کرد. هر روز صبح که تیتر خبرها را می‌خوانم بیشتر مطمئن می‌شوم که این مردک عقل توی سرش نیست. کل دنیا را آشوب می‌کند.

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۵

708

تقریبا دو هفته‌ای می‌شود که آیفونم را فروختم و بجایش یکی از این نوکیا چراغ قوه دار ها خریدم و خب، گفتن ندارد که به پول کثیفی که از فروش گوشی‌ام دستگیرم می‌شد چقدر نیاز داشتم. (حتی اگر می‌توانستم همین نوت بوک و یک سری چیزهای دیگر را هم نقد می‌کردم.) یکی دو روز اول زندگی روزمره‌ام کاملا قفل شده بود. هر کسی که تماس می‌گرفت یا تکست می‌فرستاد برایم ناآشنا بود، هی باید سوال و جواب می‌کردم تا بلکه یادم بیاید طرف پشت خط کیست.. شماره حساب و کارت‌هایی که بهشان نیاز دارم همه توی نوت گوشی‌ام بودند.. هزار و یک جور خرت و پرتی که لازمشان دارم و به این راحتی‌ها دستم بهشان نمی‌رسد دیگر.. از همه مهمتر شاید تلگرام و واتس‌اپ بودند که یکی از ملزومات شغلی‌ام محسوب می‌شوند/می‌شدند. صادقانه بخواهم بگویم یک جورهایی بد نیست که از شر هر دو تا شان خلاص شدم.. شب‌ها موقع خواب تنها گزینه‌ای که دارم این است که آلارم را روشن کنم و یک گوشه‌ای به حال خودش رهایش کنم.. لامصب استقامت باور نکردنی‌ای در تمام نشدن باتری دارد. تا پیش از این همیشه یکی از مشکلات زندگی تمام شدن باتری گوشی بود که خدا را شکر حل شد!

هفته پیش کلا خیلی مزخرف بود. اول که با پهلو، روی پله‌ها زمین خوردم و کمرم به گا رفت. پنج شنبه هم فشارم پایین آمده بود و پخش زمین شدم. البته زمین خوردن از ویژگی‌های بارز بنده است و چیز جدیدی به حساب نمی‌آید. چند وقت دیگر هم یک زمین خوردن درست حسابی در پیش دارم که فکر کنم کل استخوان‌بندی‌ام را خرد و خمیر کند.

الان هم چیز دیگری به ذهنم نمی‌آید که بنویسم. نقطه. پایان پیام

پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۵

707

امروز از آن پنج شنبه‌هایی است که نمی‌دانم برای چه دلم گرفته است. از همان صبح اول وقت مشترهایی که تنها هدف‌شان سالاد کردن مغز آدم است، حمله ور شده‌اند و خدا می‌داند که چطور باید تا ساعت یازده شب خودم را خونسرد نشان دهم و به همه‌شان لبخندهای تخماتیک تحویل بدهم.
تازه ساعت پنج و نیم بود که برای نهار رفتم فود کورت و یک پیتزای مزخرف خوردم و حالم را بیشتر از قبل گرفت. از آن موقع تا الان هم بیشتر از یک سطل آب خورده‌ام.
از همان صبح تا الان صفحه اتوکد جلوی صورتم باز است و دریغ از یک خط ساده که کشیده باشم.
لامصب اینجا اینقدر سر و صدا و همهمه است که آدم را دیوانه می‌کند.

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۵

706

دیروز از بس که خسته بودم از حوالی ساعت ۸ و ۹ شب برای خواب داشتم می‌مُردم و برای همین زودتر از موعد رفتم خانه، بلکه بشود زوتر خوابید. روی کاناپه جلوی تلویزیون داشت خوابم می‌برد که به خودم گفتم الان وقتش است!!
چشم‌هایم را بستم و توی دلم وعده یک خواب مبسوط را به خودم دادم. با لذتی وصف نشدنی بالش و تشک و پتو را در آغوش کشیدم و منتظر شدم تا خواب ببلعد مرا.
فکر کنم حداقل نیم ساعت منتظر آمدنش بودم ولی هیچ خبری نبود. گوش‌هایم عین رادار ضعیف‌ترین ارتعاشات را از جهان‌های موازی می‌شنیدند. پردازنده مغزم به شدت به کار افتاده بود و عین دیوانه‌ها توی سرم با خودم حرف می‌زدم.
تا موقعی که هوا داشت روشن می‌شد بیدار بودم. اعصابم به فنا رفته بود. دلم می‌خواست زمین را گاز بگیرم.

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۵

705

تقریبا دو هفته است که به خانه خودم نقل مکان کرده‌ام. منظورم از "خانه خودم" یعنی اتاق خوابی که لباس‌هایم را داخل کمد چیده‌ام و بقیه خرت و پرت‌هایم که توی دو تا کارتن گوشه اتاق به حال خودشان افتاده‌اند. البته بیشتر چیزهایی که دیگر ازشان استفاده نمی‌کردم را یا دور ریختم، یا به درد بخورهایشان را دادم به آنهایی که ازشان استفاده می‌کنند.
تشک خوشخواب دونفره قدیمی مامان اینها را هم ازشان گرفتم و به عنوان تخت گذاشتمش وسط اتاق.
بقیه خانه کاملا خالی است. آنقدر که حتی صدای نفس کشیدن آدم همه جا می‌پیچد. پنجره‌ها پرده ندارند و شب‌ها که چراغ سالن روشن باشد احساس آکواریوم به آدم دست می‌دهد.
شب‌ها بعد از کار، اول می‌روم خانه مامان اینها و از آنجایی که آن موقع از شب آدم توانایی بلعیدن یک اسب آبی درسته را دارد، حسابی از خجالت یخچالشان در می‌آیم. فرقی نمی‌کند که نون و پنیر و چایی شیرین باشد یا چلو کباب.. مهم فقط بلعیدن اسب آبی است. یکی دو لیوان چای میخورم و تا هر موقع که حوصله‌اش را داشته باشم کانال‌های تلویزیون را بالا پایین می‌کنم. دست آخر شب بخیر گویان راهی آسانسور می‌شوم و می‌روم طبقه سوم.
طبقه دوم را یک آقای صادقی نامی اجاره کرده است که من در طول این چند ماه دو سه بار بیشتر ندیده‌ مشان. بی سر و صدا هستند و خوبی‌شان این است که توی پارکینگ ماشین‌هایشان را عین آدم پارک می‌کنند. یک چیز خنده دار اینکه این آقای صادقی خودش کمری هیبرید سوار است و پسرش لکسوس CT200 دارد. یک پرشیا سفید هم دارند که توی حیاط می‌گذارند.

دیشب هوا خیلی خنک بود. هوس کردم بروم توی بالکن و یک نخ سیگار دود کنم. همینطور که سیگار در حال دود شدن بود یهویی رفتم توی این فکر که احتمالا تا پنج شش ماه دیگر این خانه پر از وسیله شده است و جدی جدی برای خودم مستقل خواهم شد. شروع کردم به تصور کردن اینکه فلان چیزها را می‌خرم و بهمان کارها را می‌کنم و چنین می‌کنم و چنان. اما بعدش یه کم ترسیدم. از اینکه یک آدم دیگر هم کنارم است و همین قضیه خودش کلی بار و مسئولیت روی دوش آدم می‌گذارد و در این اوضاع نابسامان اقتصادی که دارم، نمی‌دانم چطور باید از پس همه چیز بر بیایم.
وقتی که می‌خواستم ته سیگار را توی تاریکی شوت کنم، توی دلم گفتم گور پدر همه چیز.. آخر یک طوری می‌شود دیگر. به موقع‌اش یک گِلی به سرم می‌گیرم. رفتم رادیاتور اتاق را باز کردم و تا صبح عین سنگ خوابیدم.

یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۵

704

من و احسان تقریبا از دو ماه پیش بخاطر یک موضوعی با هم بحثمان شد و دست آخر احسان گذاشت و رفت و از آن روز به بعد دیگر با هم حرف نمی‌زدیم. در واقع احسان بود که با من حرف نمی‌زد و خب طبیعی است که همدیگر را هم نمی‌دیدیم. اگر کار واجبی هم پیش می‌آمد به این و آن پیغام می‌دادیم که به گوش آن یکی مان برسد.
خلاصه اینکه اوضاع مسخره‌ای بود. من که واقعا خسته شده بودم اما در عین حال هیچ کاری هم برای بهتر یا بدتر شدن این وضعیت نمی‌کردم.
گذشت تا همین هفت هشت روز پیش که بخاطر یک موضوع مهمی همه مان باید جلسه‌ای می‌گذاشتیم و یه سری تصمیماتی می‌گرفتیم. آن موقع توی دفتر فضا خیلی سنگین بود. بعد از آن همه وقت که احسان را دیدم یادم افتاد که واقعا دلم برایش تنگ شده بود. نا سلامتی ما دو تا قبل از اینکه همکار باشیم، سالها دوستهایی بودیم که انگار دُممان را به هم بسته بودند.
قبل از اینکه برای هیچ کدام از مسائل کاری راه حلی پیدا شود، مشکل من و احسان حل شد. با هم حرف زدیم و فهمیدیم اشتباهاتی بوده که ناخواسته پیش آمده بود و بعد از آن هم بهشان الکی دامن خورده بود.
از همان موقع انگار که خستگی‌هایم در رفت. صبح‌ها که سر کار می‌آیم حالم بهتر است و انگار که زندگی باز هم نرمال شده.