شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۸

747

هفته پیش از آن هفته‌های ماراتن بود که خیال تمام شدن نداشت. چهارشنبه و پنج شنبه عین تراختور تا ساعت ۱۰ شب کار می‌کردیم. موقع رفتن، آقای رئیس خیلی با لطفات فرمودند که فردا (یعنی جمعه) هم زحمت بکشید و ساعت ۸ صبح دفتر باشید.
بعد از این حرف هیچ کداممان حتی به همدیگر نگاه هم نکردیم. فقط راهمان را کشیدیم و رفتیم.
دیروز هم تا حوالی ۸ شب مشغول راندن تراختور مربوطه بودیم. توی راه که داشتم می‌رفتم خانه، به خودم قول دادم که بعد از شام یک راست بروم دوش بگیرم و بخوابم.
تجربه نشان داده که هر موقع من به خودم قول استراحت بدهم حتما ورق برمی‌گردد.

دیگر گفتتن ندارد که دیشب درست مثل جعذ چهار چشمی مراقب محله بودم!!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

746

بستنی‌ام را لیس زدم. دل و دماغی نداشتم، و وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند. اغلب متوجه این قضیه شده‌ام. وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.

- زندگی در پیش رو / رومن گاری

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۸

745

​یک عادت جدید مزخرفی پیدا کرده‌ام که صبح‌ها یکی دو دقیقه قبل از اینکه صدای آلار در بیاید، خاموشش می‌کنم و به خودم می‌گویم ۵ دقیقه دیگر از تخت بیرون می‌روم.. و خب گفتن ندارد که زودتر از ۹ چشم باز نمی‌کنم.
امروز هم دوباره دیر رسیدم شرکت. آقای رئیس به زور جواب سلام را داد. به گمانم دفعه بعد که دیر برسم، بار آخر خواهد بود و باید دنبال کار جدید بگردم.

توی شرکت کار زیادی نیست. بیشتر اوقات داریم با آنجامان بازی می‌کنیم. عمده فعالیت‌ مفیدی که انجام می‌دهیم انگولک کردن پروژه‌های قبلی است که تحویلشان به درخواست کارفرما عقب افتاده یا کلا لنگ‌ در هوا شده‌اند.
خلاصه که اوضاع بس دل انگیزی داریم.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

744

طولانی ترین ۴ ثانیه دنیا برای من وقتی است که یک قطره خون روی نوار تست قند انداخته‌ام و چشم به صفحه نمایش دستگاه، منتظرم تا ببینم چه عددی را نشان می‌دهد.
توی تعطیلات نوروز آنقدر بالا بود که جرات تست کردن نداشتم. ترجیح می‌دادم فقط به خودم بگم بالاست و اصلا دلم نمی‌خواست بدانم که عدد کوفتی‌اش چند است. نه اینکه رژیم غذایی و اینها به هم خورده باشد، نه، ولی لامصب از اون رقم بالایی که همیشه بود هم زده بود بالاتر!!
امروز صبح وقتی قند ناشتا را ۱۴۳ نشان داد باورم نمی‌شد. از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم. بعد از ۴-۳ ماه بالاخره قند زیر ۲۰۰ را دیدم. ۲ ساعت بعد هم عالی بود!!

امروز توی دفتر کلی کار مزخرف روی سرم ریخته که حال و حوصله هیچ کدام را ندارم.
از صبح آقای رئیس ۲ تا فایل اکسل فرستاده که رویشان کار کنم و هر نیم ساعت یکبار پیگیر می‌شه که چه غلطی کرده‌ام و من هی تکرار می‌کنم: هنوز تمام نشده
هر غلطی که بگی کرده‌ام.. بجز کاری که باید انجام بدهم.
اصلا مگه آیه آمده که آدم باید هر روز گوش به فرمان باشد؟

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۷

743

از هفته اول اسفند متوجه شدم که علی رغم اینکه همه رژیم‌های غذایی و ورزش و توصیه‌های پزشکی را رعایت می‌کنم، ولی دوباره قند خونم در حال بالا رفتن است. یک هفته تمام هر کاری که از دستم بر می‌آمد را انجام دادم ولی انگار که نه انگار.
دوباره ریده شده بود به روحیه‌ام. کلافه بودم. رفتم و بست نشستم توی مطب دکتر و به هر مکافاتی بود بدون نوبت جدول قند خونم را دادم دست دکتر.

بعد از کلی سوال و جواب دکتر خندید و گفت: پوست کلفت شدی!!
گفتم منظورتان چیه که پوست کلفت شدم؟!
دوباره خندید و گفت: پوست کلفت شدی.. انسولین درست به بدن وارد نمی‌شه. باید سر سوزن بلندتر استفاده کنی. همین.
گفتم همین؟ حالم خوب می‌شه؟
گفت: نگران نباش. میاد پایین. نترس. آدمی که روزی ۵ تا تزریق داره به مرور پوستش ضخیم می‌شه، دارو خوب نفوذ نمی‌کنه.

رفتم نیدل ۸ میلیمتری خریدم. این چهار پنج روز گذشته را هم جرات نکردم چک کنم ببینم واقعا پایین آمده یا نه، ولی همین که دکتر گفت بخاطر این بوده که دارو خوب جذب نمی‌شده حالم بهتر است.

امروز توی دفتر چشمم به تقویم روی میز افتاد. تاریخ را که دیدم کُرک و پرم ریخت. باورش برایم سخت است که پنج روز دیگر سفره سال ۹۷ هم جمع می‌شود.
آخ که چقدر بالا و پایین داشت امسال. بیخود نیست که پوست کلفت شدم!!

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۷

سندرم خواب

با اینکه دکترم بارها تاکید کرده که کم خوابی برایم اصلا خوب نیست، اما این یکی دو ماه گذشته کمتر پیش آمده که شب‌ها زودتر از ساعت ۲ خوابیده باشم.
هفته پیش از آن هفته‌هایی بود که روزانه شاید ۵-۴ ساعت خواب مفید هم نداشتم. صبح با کلنگ از تخت جدا می‌شدم و دهانم در طول روز عین غار علیصدر باز بود.

صبح جمعه قرار بود با یک اکیپ کوهنوردی بزنیم بیرون و کلاه قاضی را فتح کنیم و برگردیم. شب قبل صبحانه و ناهار و وسیله‌هایمان را بستیم و تا به خودمان آمدیم که بخوابیم ساعت از ۲ هم گذشت!!
ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه چشم بسته آلارم گوشی را خاموش کردم و رفتم که آب جوش توی فلاسک بریزم و فوری ترانه را بیدار کنم تا لباس بپوشیم و برویم که دیدم صدایش عین لولای در شده و به زحمت می‌شد فهمید که چه دارد می‌گوید. سرما خورده بود.
در همان حالتی که داشتم روی تشک سقوط می‌کردم بهش گفتم به فلانی زنگ بزن و بگو ما نمی‌آییم و..
ساعت ۱ ظهر بیدار شدیم. انگار که با بیل کتکمان زده بودند، له و لورده، درب و داغان.
خیلی خوشحال چایی دم کردم و صبحانه‌مان را از کوله پشتی بیرون کشیدم و دوتایی نشستیم به بلعیدن. خیلی کیف داد. یک ساعتی جلو تلویزیون لش بودیم و باز دیدم که گشنه‌مان است. با اشتیاق زدیم به ساندویچ‌های ناهار.
چیزی نگذشت که متوجه شدم توان باز نگه داشتن پلک‌هایم را ندارم. سینه خیز خودم را به اتاق خواب رساندم و تمام.
ترانه دو دستی تکانم می‌داد و با آن صدای خنده دارش تاکید می‌کرد که ساعت ۸ شد. اول فکر کردم که صبح شده و خواب مانده‌ام، اما هوا تاریک بود. زمان و مکان از دستم در رفته بود. هاج و واج نگاهش می‌کردم فقط. به زحمت نشستم و یادم آمد که دنیا دست کیست.
نور چراغ‌های سالن چشمم را می‌زد. برای چند دقیقه روی کاناپه ولو شدم. باز دوباره گرسنگی پاچه‌ام را گرفته بود. حوالی ۱۰ شام خوردم و در کمال ناباوری ساعت ۱۲ داشتم خواب هفت پادشاه را می‌دیدم.

امروز صبح باز با کلنگ از خواب بیدار شدم و کل روز به حالت غار علیصدر بودم. الان هم بعد از پست کردن این نوشته می‌روم تا تخم مرغ‌های آب پز خوشمزه‌مان را بالا بندازم و بعد تا خود صبح عین خرس گریزلی خرناس بکشم.

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۷

741

در طول روز به اندازه کافی مشکلات دور و برم هست که دیگر لزومی به جزییات بیشتر از دور و نزدیک نباشم. به همین خاطر در تلاشم تا کمتر اخبار و چیزهای ضد حال را توی موبایل و کامپیوتر و تلویزیون دنبال کنم.

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۷

740

حوالی سالهای ۸۸ و ۸۹ که سیمان ساروج کار می‌کردم با پس انداز ۳ ماه حقوقم توانستم یک iPhone 3Gs سی و دو گیگابایتی برای خودم بخرم. اگر درست یادم باشد آن موقع با اضافه کاری و پاداش و اینها چیزی کمتر از چهارصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و خرید یک گوشی ۹۲۰ هزار تومانی کار زیاد سختی نبود.

خوب یادم هست که بعد از خرید آیفون تازه متوجه شدم که باید مودم را هم عوض کنم تا وای-فای داشته باشد. آخر توی خانه فقط یک PC داشتیم که با مودم ADSL اکسترنال به اینترنت وصل می‌شد و هیچ خبری از دستگاهی که نیاز به مودم بی سیم داشته باشد، نبود.

چند روز طول کشید تا موفق شدم برای خودم apple ID بسازم و توی دنیای اپلیکیشن‌‌ها شیرجه بزنم. کم کم پای گیفت کارت‌های ۱۰ دلاری به ایران باز شد و آخر هر ماه ته مانده جیبم را برای موزیک و اپلیکیشن‌های باحال خالی می‌کردم. و این ماجرا تا زمانی که دلار نزدیک به ۴۰۰۰ تومان رسید ادامه داشت.

به نظر خودم یکی از کارهای خیلی خفنی که آن موقع‌ها می‌کردم این بود که صبح‌ها توی سرویس، مسیر ۱ ساعته تا کارخانه را به پادکست چشم انداز بامدادی بی‌بی‌سی گوش می‌کردم. عصرها هم موقع برگشت، اگر نمی‌خوابیدم، به یکی دو تا کانال انگلیسی زبان که بیشتر در مورد کتاب و فیلم صحبت می‌کردند گوش می‌دادم. و البته اعتراف می‌کنم که آنچنان از حرفهایشان چیزی دستگیرم نمی‌شد. چون موضوعات خیلی ادبی بودند و از وسط‌های كار رشته از دستم در می‌رفت.
وقتی هم که از ساروج بیرون آمدم، سیستم کاری‌ام عوض شد و عادت پادکست گوش کردن از سرم افتاد.

گذشت تا همین دو ماه پیش که ۲ تا بلیط رفت و برگشت اتوبوس گذاشتند جلو من و شهاب و فرستادند مان ماموریت.
توی اتوبوس از هر دری که می‌توانستیم حرف زدیم. لامصب نه خوابمان می‌امد و نه مسیر به این راحتی‌ها تمام می‌شد. لا به لای سکوت و خیره ماندن به جاده و ور رفتن‌های الکی به گوشی، شهاب گفت برایت یک لینک توی تلگرام فرستادم الان. کانال را فالو کن. خیلی باحاله. هم وقت کُشی است و هم چیزهای جالبی می‌شنوی.

یک کانال بود با چند هزار دنبال کننده و توی توضیحات نوشته بود "روایت شنیدنی ماجراهای واقعی"
به نظرم خیلی جذاب آمد. از بین چند تا پست آخر هوس کردم "قسمت ۳۶ - جان مکافی" را گوش کنم.
عالی بود.. ۲ ساعت تمام غرق در داستان بودم و روی سقف اتوبوس داشتم چیزهایی که می‌شنیدم را با تخیل خودم تصویر سازی می‌کردم.
شاید خنده تان بگیرد اما دلم می‌خواست هرچه زودتر زمان برگشت برسد و دوباره بشینیم توی اتوبوس و تمام وقت داستان‌های این کانال را بشنوم.
گذشت تا روزی که بالاخره می‌خواستیم برگردیم. یکی دیگر از داستان‌ها را توی تلگرام باز کردم و آماده شدم برای شنیدن که دیدم راوی داستان (علی بندری) قبل از شروع دارد می‌گوید که خیلی بهتر است اگر ما را با اپلیکیشن‌های پادکست گوش کنید و بلاه بلاه بلاه..
انگار که برای اولین بار آتش را کشف کرده باشم!!
هیجان زده اپ پادکست را باز کردم و Channel B را سرچ کردم و بوووم.
توی مسیر برگشت کمتر از چند جمله کوتاه با شهاب بیشتر حرف نزدم. خودش هم هدفون توی گوشش بود و هر از گاهی با اشاره می‌پرسید باحاله، نه؟
سرم را به نشانه تایید تکان می‌دادم و می‌گفتم خیلی.

از آن روز به بعد شروع کرده‌ام به گوش کردن از اولین قسمت. علاوه بر جذابیت ماجراها، خودِ گوش دادن پادکست هم، حس و حال خوبی به من می‌دهد. شور و شوق همان سال‌هایم را برایم دوباره زنده می‌کند. آنقدر که حتی دلم می‌خواهد خودم هم پادکست راه بیاندازم!!

راستی، شما هم چنل بی را توی برنامه پادکست گوشی‌تان سرچ کنید و حالش را ببرید.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

Workers & Trucks

دیشب به بهانه تبریک تولد یکی از دوست‌های صمیمی‌ام داشتم برایش روی واتساپ پیام می‌دادم که چند دقیقه بعد آنلاین شد و شروع کردیم به خوش و بش و گپ زدن.
آخرین بار که علی را دیده بودم حدود ۲ سال پیش بود، شاید هم بیشتر.
یک روز صبح که تازه کرکره فروشگاه را بالا داده بودم و داشتم خرت و پرت‌های شب قبل را توی کیسه زباله می‌انداختم از پشت سرم صدای آشنایی سلام کرد. باور نمی‌کردم خودش باشد.
حدود پنج شش سال پیش (شاید هم بیشتر) مهاجرت کرد و رفت آمریکا و تگزاسی شد.

نمی‌دانم سر چی شد که به علی گفتم "آدم می‌تونه توی آمریکا باشه و تراک نداشته باشه؟ من که اگه یه روز پام به آمریکا رسید، اولین کاری که می‌کنم، می‌رم یه تراک خفن برا خودم می‌خرم و حسابی باهاش کیف می‌کنم"
و بعد ازش پرسیدم تو هم تراک داری؟

به قول خودش چون از بچگی در کنار پدرش بوده و اجرای هزار جور ساختمان متفاوت را از نزدیک دیده بود، همه درس‌هایی که ما برای پاس کردن‌شان جانمان بالا می‌آمد را علی عین آب خوردن با نمره بالا پاس می‌کرد. مسائل اجرایی را به مراتب از بیشتر استادها بهتر می‌دانست و دانشگاه و درس خواندن برایش بیشتر جنبه تفریح داشت. سال ۸۳ یا ۸۴ که ترم ۶ و ۷ بودیم، دوتایی با هم یک کار واقعی گرفتیم و از صفر تا صد را خودمان انجام دادیم. راستش را بخواهید علی همه کاره بود و من بیشتر سعی می‌کردم چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده بودیم را در عمل ببینم. در واقع تازه داشتم می‌فهمیدم چی به چی است.

علی خندید و گفت اینجا خیلی‌ها روانی تراک هستن. خدایی خیلی باحاله اما من نه، ندارم. با اینکه مصرفش بالاست اما خیلی حال می‌ده. اون اوایل خیلی وسوسه شدم بگیرم اما خانومم دوست نداره و نگرفتم.
تعریف کرد که یکی از دوست‌هاش یدونه FORD F250 super duty داره و وقتی که توش می‌شینی انگار که توی طبقه دوم یه آپارتمان کوچیک با کلی امکانات نشستی. نرم و فوق العاده پر شتاب.
با خنده تعریف کرد که وقتی برای اولین بار پشت فرمون تراک می‌شینی اولین حسی که به آدم دست می‌ده اینه که چرا نفر کناری اینقدر ازت فاصله داره!!

بعد من گفتم که عاشق Ford Raptor زرد هستم و اگر روزی به آمریکا رسیدم، اولین ماشینم بدون شک همین خواهد بود. فقط تو هم قول بده من را توی شرکتت استخدام کنی تا هر روز بروم سر فلکه و کارگرها را بریزم عقب تراک و بیاورم سر ساختمان و عصر هم ببرمشان همانجا پیاده شان کنم.
دیدم دارد قاه قاه می‌خندد.
گفت: اینجا همه کارگرها از داغون گرفته تا درست حسابی‌هاشون تراک دارن خودشون..

حرف‌هایمان که ته کشید، شب/روز بخیر کردیم. من رفتم که بخوابم و علی هم رفت که از روز تعطیلش لذت ببرد.

دیشب خواب می‌دیدم صاحب همین تراک زرد شده‌ام و با علی داریم ساختمان ولیعصر را می‌سازیم.

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۷

738

امروز صبح که صدای آلارم بلند شد، یک چشمی دکمه ساعت را فشار دادم و به خودم گفتم ۵ دقیقه دیگر خودم را از تخت جدا خواهم کرد.
هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که احساس کردم نور اتاق زیادتر از همیشه است. ساعت را با نگرانی نگاه کردم و دیدم که هشت و نیم را رد کرد است!!
عین فشنگ از جا پریدم و نفهمیدم که چطور صبحانه خوردم و لباس پوشیدم و زدم بیرون.
حدس می‌زنم از وقتی که دکتر داروهایم را عوض کرده حسابی مشنگ شده‌ام. حتی اگر ۲۴ ساعت خواب بوده باشم، باز هم از کوچکترین فرصت برای خوابیدن استفاده می‌کنم.

توی دفتر کسی متوجه دیر آمدنم نشد. همه آنقدر سرشان به کیون خودشان بود که اصلا نفهمیده بودند کی هست و کی نیست. آمدم بند و بساطم را روی میز پهن کردم و برای اینکه موتور مغزم روشن شود، رفتم سراغ قهوه جوش و به اندازه کل حجم کتری‌اش قهوه دم کردم.
به طرز مشکوکی هیچ ایمیل تازه‌ای نداشتم و هیچ پروژه جدیدی هم نبود که شروع کنم. فقط یک سری چیزهای معمولی که از دو سه روز پیش مانده بود و بعد از یک ساعت آنها را هم خلاص کردم.
بعد گفتم الان بهترین وقت برای این است که دست به کار خرده کاری‌های پروپوزال کوفتی‌ام بشوم.
با کمترین میزان صدا این آهنگ را پلی کردم و رفتم توی عالم خودم. تا الان دست کم ۳ ساعت هست که دارد برای خودش می‌خواند. من این عادت مسخره را دارم که می‌توانم ساعت‌ها و حتی روزها فقط و فقط به یک آهنگ گوش کنم و توی عالم خودم باشم و حالت تهوع پیدا نکنم.

خلاصه اینکه تا الان سه چهار تا لیوان قهوه و یک بسته ساقه طلایی خورده‌ام و حسابی با پایان نامه کوفتی‌ام سر و کله زده‌ام و آنقدر انرژی دارم که می‌توانم تا آخر هفته به همین وضعیت ادامه دهم.
امروز از آن روزهایی است که الکی سرخوش هستم و امیدوارم که تا چند روز آینده چیز کلفتی به باسنم وارد نشود و بتوانم چند روزی در این سرخوشی غوطه بخورم.

و من الله توفیق!!

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۷

737

هوس آن زمانی را کرده‌ام که از فرط سرخوشی و بی خیالی هر روز توی دفتر یادداشتم و توی همین وبلاگم از زمانی که از خواب بیدار می‌شدم را می‌نوشتم تا آخرین لحظه‌ای که می‌خواستم بخوابم!!
هیچ کار مهم یا هیچ اتفاق خاصی برای نوشتن نبود، اما همینکه سرخوش بودم و دنیا به هیچ جایم نبود باعث می‌شد تا بتوانم با میل و رغبت از هیچ بنویسم و از این کار خودم خوشحال هم باشم.

ولی الان که دارم با خودم اتفاق‌های روزانه‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم که هیچ چیزی که ارزش نوشتن داشته باشد ندارم.

صبح از خواب بیدار می‌شوم و قرص قبل از صبحانه‌ام را می‌خورم.
برای اینکه به خودم جایزه داده باشم، یک تایمر ۱۰ دقیقه‌ای روی ساعتم تنظیم می‌کنم و روی مبل لم می‌دهم و منتظر صدای آلارم می‌مانم.
ده دقیقه بعد، روبروی کابینت ایستاده‌ام و نون سنگک و پنیر را با کمک چای فرو می‌دهم پایین. لا به لای لقمه‌ها، یک دانه متفورمین ۵۰۰ را می‌بلعم و به خودم می‌گویم این یکی قرار است حسابی قند خونم را پایین بیاورد.
ده دقیقه بعد جلو آسانسور ایستاده‌ام تا بطور رسمی روز کاری جدیدی را شروع کنم.

وارد دفتر که می‌شوم، بعد از سلام و احوالپرسی همیشگی، نوت بوکم را باز می‌کنم و منتظر صدای رئیس می‌شوم که برنامه‌های امروز را برایمان مرور کند.
ده دقیقه بعد همگی سرمان توی نوتبوک است و فقط صدای کیبورد و ماوس می‌آید.
حوالی ساعت ده و نیم و یازده، کمرمان را صاف می‌کنیم و روی صندلی کش و قوس می‌آییم. باسنمان را از روی صندلی بلند می‌کنیم و توی آشپزخانه یک وجبی مان چایی می‌خوریم.
ده دقیقه بعد دوباره صدای کیبورد بلند می‌شود تا نزدیکی‌های ساعت ۲ که دوباره قبل از نهار متفورمین ۵۰۰ را بالا می‌اندازم و به جان مادرش قسم می‌دهم که اثر کند و این قند لعنتی را یک سر سوزن پایین بیاورد.
زنگ تفریح تا ساعت سه و نیم ادامه دارد.
بعد از نهار گاهی وقت‌ها برای یک سری از کارها باید برویم بیرون. هر جایی ممکن است باشد. این مدت هم که اوضاع کار حسابی لجن خورده درش، تا وقتی که چشم‌هایمان یاری کنند و انگشت‌هایمان روی کیبورد رقص بندری نکنند توی دفتر می‌مانیم.

حوالی هشت و نه دیگر رسیده‌ام خانه. کوله پشتی را دم در می‌اندازم زمین. روی کاناپه لم می‌دهم و ترانه با دو تا لیوان چایی می‌آید کنارم. تلویزیون دارد برای خودش سر و صدا میکند.
.. و این قصه هر روز است.

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۷

I've been searching for a trail to follow again

در این اوضاع و احوال درب و داغان مملکت، بیشتر از ۷۰ روز می‌شود که حقوق نگرفته‌ ام. کفگیرم آنقدر به ته دیگ ساییده شده که دارد تهش را سوراخ می‌کند.
و نمی‌دانم این چطور قانونی است که هرچقدر بی پول تر باشی، اتفاق‌های بیشتری پیش می‌آید که به شکل وحشتناکی به پول نیاز پیدا می‌کنی.
به هر شکلی که بشود تلاش می‌کنم تا روحیه‌ام را از دست ندهم.
اوضاع قند خونم خیلی تعریفی ندارد و هفته به هفته با یک شیب ملایم دارد بالا می‌رود. انگار که داروها هم هیچ هنری ندارند.

از اول هفته درگیر کتابی شدم که از اواسط آن متوجه شدم برایش سریال هم ساخته‌اند. کارم شده بود که همزمان هم بخوانم و هم ببینم. ماجرا هر چه به آخرهای داستان می‌رفت، میزان درامای آن هم بیشتر می‌شد و تا جایی پیش رفت که دو سه بار اشکم را در آورد!!
شاید خنده‌ دار باشد که آدم با درامای کتاب / فیلم / سریال، کارش به پیاز رنده کردن برسد، اما حس و حال درونی‌ام شبیه به زن حامله ای شده که هر اتفاقی می‌تواند منقلبش کند.

دیشب ساعت ۴ بود که قسمت آخر را دیدم. حالم خیلی گرفته بود. به یکی از دوستانم که در جریان ماجرا بود تکست دادم که بالاخره تمام شد. فوری جواب داد. فکر نمی‌کردم آن موقع صبح بیدار باشد. تقریبا ۱ ساعت درباره خیلی چیزها با هم گپ زدیم. بعدش هم این آهنگ را که در یکی از سکانس‌های مهم سریال بود برای خودم گذاشتم و رفتم لب پنجره و دو نخ دود کردم.

I had all and then most of you
Some and now none of you
Take me back to the night we met
I don't know what I'm supposed to do
Haunted by the ghost of you
Take me back to the night we met

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۷

735

گاهی وقت‌ها دوره‌ای در زندگی پیش می‌آید که آدم ساکت می‌شود.
حال حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارد.
حرفی نمی‌زنی، نظری نمی‌دهی، بحث نمی‌کنی، بیشتر تماشاچی هستی.
همه تلاش خودت را می‌کنی تا کم کم توان از دست رفته‌ات را پس بگیری.
سرت را به کار خودت گرم نگه می‌داری و به اطراف توجهی نداری.

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۷

734

این روزها همه اش دلم می‌خواهد بیایم اینجا و هی بنویسم و بنویسم، اما به محض اینکه چند دقیقه وقت آزاد پیدا می‌کنم و صفحه بلاگر را باز می‌کنم، انگار که کل مغزم را فرمت کرده باشند. یکی دو دقیقه به صفحه خالی خیره می‌مانم و بعد دست از پا درازتر صفحه را می‌بندم و می‌روم پی کارم.

می‌گذرد تا شب. ساعت از یک و دو که رد شد، صاف همان موقع که دلم پنج شش ساعت خواب درست و حسابی می‌خواهد، لشکر کلمه ها است که توی سرم شروع می‌کنند به رژه رفتن. آنقدر همه چیز روشن می‌شود که می‌توانم کتاب بنویسم!!
هی به خودم می‌گویم فردا حتما اینها را می‌نویسم، اما وقتی می‌خواهم دست به کیبورد شوم دوباره آلزایمر سر و کله‌‌اش پیدا می‌شود.

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

734

آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

هزار پیشه / چارلز بوکوفسکی

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۷

از ۶۲ تا ۹۷

هر سال که بزرگتر می‌شوم، امیدهایم را بیشتر از دست می‌دهم. سرخورده تر اما آرام تر می‌شوم. آنقدرها تلاش نمی‌کنم و به هر دری نمی‌زنم. سکوت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. دیگر حتی به چیزهای کوچکی که خوشحالم می‌کردند دلخوشی ندارم. روزهایم سخت می‌گذرد و می‌گذارم همه اینها بگذرند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

731

فردای ماجرای ترامپ و بیرون آمدن آمریکا از برجام و اینها، به شکل غم انگیزی حس ناامیدی داشتم. حالا نه اینکه در طول این دو سالی که از برجام گذشته، زندگی شیرین شده باشد و اوضاع احوال مملکت سر و سامان گرفته باشد، نه اصلا. از من بپرسی می‌گویم که دیگر از این افتضاح تر ممکن نیست. اما در عین حال، یک گوشه‌ای از ذهنم نقطه کوچک روشنی از امید به اینکه شاید در آینده‌ای نه چندان دور وضع و اوضاع زندگی مردم بهتر شود، بود.
می‌خواستم بیایم و بنویسم که حالا با این ماجرای تازه، همان امید مذبوحانه به بهتر شدن اوضاع را هم ندارم. باید دعا کنیم که حال و روزمان از ونزوئلا بدتر نشود و از اینجور حرف‌ها.

گذشت تا دیشب که داشتم توی یکی از این کانال‌ها، تیتر اخبار را گوش می‌کردم.
رسید به اخباری از مراسم جشنواره فیلم کن و حاشیه‌هایی از فرش قرمز فیلم جدید اصغر فرهادی و گلشیفته و دو نفر از هنرپیشه‌های فیلم سه رخ، آخرین اثر جعفر پناهی.

مردم همیشه در صحنه، گلشیفته و مرضیه رضایی و بهناز جعفری را به توپ بسته بودند. گلشیفه به جرم اینکه لباس آنچنانی پوشیده، آن دو نفر دیگر هم به جرم اینکه هیچ چیزی از "فَشن" نمی‌دانند و لباس‌هایشان شیک نیست و از این چرت و پرت‌ها.

خبر بعدی هم ویدئویی کوتاه بود از یکی از شبکه‌های آمریکا که مجری برنامه داشت نمایندگان مجلس ایران را در حالی که تلاش می‌کردند پرچم آمریکا را آتش بزنند، مسخره می‌کرد.

در کمتر از پنج دقیقه این حجم از تناقض باور کردنی نبود.
آنهایی که به مدل لباس گلشیفته حمله کرده بودند، به احتمال زیاد همان‌هایی بودند که به لباس آن دو هنرپیشه بیچاره گیر داده بودند. و اگر همان لباس گلشیفته را بر تن مثلا ناتالی پورتمن می‌دیدند، حتما کلی از لباس زیبایی که انتخاب کرده تعریف و تمجید می‌کردند!!
و نمایندگان مجلس که با آتش زدن پرچم یک کشور خارجی، در واقع مملکت خودشان را بیشتر از هر بیگانه‌ای کوچک کردند.

اینجور چیزها همیشه باعث می‌شود تا آدم به این نکته پی ببرد که به این زودی‌ها قرار نیست چیزی درست شود.
این جمله مجری برنامه خودش گویای همه چیز هست:
اینها در روشن کردن یه آتیش با فندک مشکل دارن، چطوری ممکنه که بتونن بمب اتم بسازن؟ "

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۷

730

سال نو را توی ویلای دایی و کنار خانواده تحویل گرفتیم. خوبی‌اش این بود که کنار مادر بزرگ بودیم. مثل زمانی بچگی که همگی خانه مادربزرگ (که پدر بزرگ هم بود البته) جمع می‌شدیم و از حال و هوای نوروز مست بودیم.

نمی‌دانم چرا سال به سال انگار دارد رنگ و بوی چیزهای خوب کمتر و کمتر می‌شود. سرخوشی شروع سال جدید کمتر از یکی دو ساعت شده، حتی کمتر!!
تا هفت هشت سال پیش هنوز ذوق نوروز و تعطیلات و عیدی و هفت سین و سبزه و سنبل و خیلی چیزهای دیگر را داشتم اما هرچه جلوتر رفت هی کم رنگ تر شد. انگار که آدم بیخیال شده باشد.

هفته اول تعطیلات نسبتا سریع گذشت و هفته دوم کِش دار و بی خاصیت.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

729

یک هفته و چند ساعت دیگر از سال ۹۶ باقی مانده تا بار بندیلش را جمع کند و با خودش ببرد. از اینکه دارد می‌رود خوشحالم. چون توی اسباب و وسایلش چیزهای خوبی برایم نداشت. گرچه همه‌شان ناخوشایند نبودند، اما همان معدود چیزهای خوبش هم به تن من زار می‌زدند.
با اینکه روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم اما همه اینها باعث شدند تا آدم قوی تری نسبت به قبل شوم و از این بابت خوشحال هستم. باید خوشحال باشم و امیدوار به اینکه هر طور شده از پس همه‌شان بر خواهم آمد و دوباره از نو شروع خواهم کرد.
امیدوارم که سال ۹۷ برای همه پر باشد از سلامتی و شادی

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۶

728

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به نقشه مدرسه‌ای که برای پروژه "طرح ۲" باید آماده کنم و صبح دوشنبه تحویل بدهم وَر می‌رفتم. به کمک همان دوست همیشگی موفق شدم تا استاد را راضی کنم هرچه که از دستم بر می‌آید را تحویل بدهم و استاد هم با نمره‌ای که فقط بتوانم درس را پاس کنم از سر تقصیراتم بگذرد.

با اینکه از فردا صبح کله سحر باید مشغول کار باشم، اما جغد درونم بیدار شده و  هیچ اثری از خواب نیست. مثل سگ هم گرسنه‌ام است و هیچ چیز دندان گیری توی یخچال پیدا نمی‌شود. اگر همین فرمان ادامه بدهم بقیه حیوانات درونم یکی یکی بیدار می‌شوند و دیگر از پس جمع کردنشان بر نخواهم آمد.

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۶

727

باید اعتراف کنم که در این مقطع زمانی چالش ۳۰ روز وبلاگ نویسی برای من کار سختی است. تقریبا ده سال پیش در همین وبلاگ از تک تک روزمره‌های پیش پا افتاده‌ام با آب و تاب حرف می‌زدم و از این کار خیلی هم لذت می‌بردم. اما حالا بعد از این هم مدت حس می‌کنم دیگر توان هر روز نوشتن را ندارم. در واقع هیچ حرف جدیدی نیست. همان تکرار مکررات است. امروز نوشتن برایم جنبه حسی دارد. هر وقت هوس نوشتن به سرم بزند می‌توانم بنویسم.

استادم امروز جواب داد که نهایتا تا ۹ بهمن فرصت دارم که پروژه‌ام را تحویل بدهم.
تا هفت روز آینده نیاز به یک معجزه دارم.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۶

726

تلاش‌های امروز برای تماس با استادم بی فایده بود. استاد گرامی به آنجایش حواله‌ام داده است.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۶

725

امروز صبح مجبور بودم بروم دانشگاه. این ترم طرح ۲ و ۳ را با هم گرفته بودم که ترم بعدی بتوانم پایان نامه را بگیرم. طرح ۳ خوب پیش رفت اما در نقطه مقابل،‌ برای طرح ۲ کار درست و حسابی‌ای انجام ندادم. نه اینکه نخواسته باشم.. فرصت نمی‌شد. لامصب طرح ۳ اینقدر استاد سختگیر و مزخرفی داشت که کل هفته درگیر کارهایی بودم که باید برای هفته بعد برایش آماده می‌کردم.
استاد طرح ۲ (که مدیر گروه هم هست) آدم ریلکسی است. هیچ کاری به کارم نداشت و من هم فقط امروز و فردا کردم، به امید اینکه کمی بیشتر ازش زمان بگیرم و کارهایش را انجام بدهم.
گذشت تا اینکه به یکی دو تا از همکلاسی‌ها پیغام داده بود که فلانی (یعنی من) اوضاعش بیریخت است!!
برای همین امروز صبح رفتم دانشگاه تا بلکه بتوانم یک جوری دلش را به دست بیاورم و زمان بخرم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم.
از صبح که رسیدم چند نفر بودند که جلسه دفاع داشتند و استاد هم توی جلسه بود. من هم زمان مرخصی‌ام محدود بود و باید برمی‌گشتم. دست از پا درازتر آمدم دفتر و به استادم تکست زدم که باید باهاتون تماس بگیرم و از این حرف‌ها.. او هم جواب میدهد که فقط پیام بده!!
فهمیده که برای چه کاری می‌خواهم باهاش حرف بزنم.
فردا صبح دوباره باید شانسم را امتحان کنم که رضایت بدهد تلفنی باهاش صحبت کنم. اگر نشد باید برایش توی تلگرام چیزی بنویسم و وضعیت درب و داغانم را حالی‌اش کنم.
اگر پایش را توی یک کفش کند و بخواهد حذفم کند قشنگ بگا رفته‌ام. طرح ۳ را که این همه برایش زحمت کشیده‌ام می‌رود روی هوا و ترم بعدی پایان نامه را هم نمی‌توانم بگیرم.
فقط برایم دعا کنید که معضل دانشگاه هم به بقیه بدبختی‌هایم اضافه نشود.



پ.ن: خیلی اتفاقی به این نوشته بر خوردم که یک چالش ۳۰ روزه برای نوشتن وبلاگ راه انداخته است.
"در این چالش قرار است خودمان رو متعهد کنیم که به مدت ۳۰ روز هر روز یک پست وبلاگ نوشته و منتشر کنیم"
پیش خودم فکر کردم شاید بد نباشد که برای عوض شدن حال و هوایم خودم را مجبور کنم که در طول یک ماه، هر روز پست جدیدی بنویسم. شما هم اگر حال و حوصله‌اش را دارید از همین امروز دست به کار شوید و پست‌هایتان را با #چالش_وبلاگنویسی منتشر کنید.

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۶

724

دو سه هفته پیش بود که دلم خواست بشینم فیلم ببینم و رفتم سراغ دانکرک. چند ماه قبل دانلودش کرده بودم اما تا آن روز، دل و دماغش را نداشتم. معرکه بود. ساعت‌ها مغزم را درگیر کرده بود. موزیکش هم که جای خود دارد. بعد هوس کردم بشینم و از اول یکی یکی همه فیلم‌های نولان را دوباره ببینم. یکی دو روز پیش رسیدم به Interstellar و نمی‌دانم چرا مرا با خودش به هپروت برده است. موزیک متن فیلم توی مغزم روی تکرار افتاده است. مخصوصا این و این یکی که یک جورهایی احساس سمپاتی باهاشون دارم. یک تعلق خاطر غصه داری که حتی ممکن است باهاشون گریه‌ام بگیرد.

اوضاع احوال روحی‌ام مثل زن پریودی است که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه. احساس افسردگی ناجوری دارم. خسته شدم. از این در به آن در زدن خسته شدم. از اینکه مشکلاتم نه تنها کمتر، بلکه هر روز بیشتر هم می‌شوند کلافه شدم دیگر. هرچه بیشتر فکر می‌کنم و کمتر به نتیجه می‌رسم. پاک قاطی کرده‌ام دیگر.

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۶

723

خوب یا بد
   فرقی نمی‌کند
      هیچ چیز تا ابد باقی نمی‌ماند

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۶

722

اوایل هفته دوم مهر ماه بود که فهمیدم چشم‌هایم درست نمی‌بینند. درست که چه عرض کنم.. یعنی با اینکه عینک روی چشمم بود اما در واقع هیچ چیز را واضح نمی‌دیدم. یک شبه چشم‌هایم تصمیم گرفته بودند که بروند پی استراحت.

یکی دو روز بعد اوضاع بدتر شد. کورمال کورمال خودم را به چشم پزشکی رساندم و دکتر پیشنهاد داد که قبل از تعویض شیشه‌های عینک بهتر است آزمایش قند خون بدهم.

فردا صبح اول وقت رفتم برای آزمایش و بعد از ظهر که جواب را گرفتم برق از سرم پرید. قند خون نرمال که باید بین ۷۰ تا ۱۰۰ باشد، مال من ۵۲۸ بود!!

به واسطه یکی از بستگان توانستم از یکی از متخصص‌های خوب غدد نوبت اورژانسی بگیرم.
از فردای آن شب صاحب یکی از این دستگاه‌های اندازه‌گیری قند خون شدم و هر روز صبح و ظهر و شب باید ببینم نمایشگر آن چه عددی را نشان می‌دهد. موقع‌هایی که قند با دارو پایین نیامده باشد باید انسولین تزریق کنم تا اوضاع از این که هست افتضاح تر نشود.

خنده دار اینجاست که در درون از شیرینی زیاد دارم بگا می‌روم و در بیرون از تلخی زیاد. دنیا همین است دیگر.. هیچ وقت چیزها آنطور که می‌خواهی پیش نمی‌روند.

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۶

command + delete

دقیقا نمی‌دانم کِی این اتفاق افتاده، اما حتما نوت بوکم سر جای همیشگی‌اش بوده است. اصولا اهل رمز گذاشتن و این مسخره بازی‌ها هم نیستم. لابد کاری داشته و بعد از آن از روی کنجکاوی آمده بوده تا سر از خرت و پرت‌های توی کامپیوترم در بیاورد. نمی‌دانم. من که هیچ وقت خودم را در یک همچین موقعیت‌هایی نمی‌گذارم که حتی یک در صد بخواهم وسوسه بشوم و بروم سر از چیز میزهای خصوصی آدم‌ها در بیاورم. آدم‌ها که می‌گویم حالا نه همه آدم‌ها.. منظورم آنهایی ست که نزدیک هستند. آنهایی که بیشتر از بقیه اهمیت دارند. از پدر و مادر و خواهر و برادر بگیر تا زن و شوهر و دوست و رفیق.

همین چند دقیقه پیش بطور اتفاقی فهمیدم که کلی از یادداشت‌ها و عکس‌ها و فایل‌هایی که فقط مربوط به خود "من" بوده‌اند، دیگر وجود خارجی ندارند و به دیار باقی شتافته‌اند. نمی‌توانم درک کنم که چه فعل و انفعالاتی در مغز یک نفر می‌افتد که یکباره تصمیم به حذف قسمت‌هایی از خاطره و حافظه آدم می‌گیرد؟ شما را به تمام مقدسات قسم که با اطرافیانتان از این کارها نکنید.. آن کلیدهای لعنتی را فشار ندهید

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۶

720

در این دو و ماه چندی که گذشت اسنپ تنها منبع درآمد برایم بوده است. راستش، به عنوان یک شغل تمام وقت به آن آسانی که فکرش را می‌کردم نیست اما خب در شرایط فعلی چاره بهتری ندارم.
حتی توضیح اینکه تا چه اندازه در مخمصه هستم چهار ستون بدنم را می‌لرزاند. تقریبا هر شب یکی دو بار از خواب می‌پرم و توی خواب از بس که عرق می‌کنم بالش آنقدر خیس می‌شود که انگار یک پارچ آب رویش خالی کرده باشی.
نمی‌دانم کی و کجا مرتکب چه گناهی شده‌ام که هر روز یک آلت جدید برایم راست می‌شود!!

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

719

امروز یکی از آنهایی که بهشان بدهکار هستم زنگ زد و هرچه که در توانش بود را نثارم کرد. بنده خدا حق دارد ولی خب از یک آدم ورشکسته چه انتظاری می‌شود داشت؟

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۶

پلاستیک

به شکل فلاکت باری در باتلاق مشکلات در حال دست و پا زدم هستم. از در و دیوار پشت سر هم دارد می‌آید. دلم می‌خواست که می‌توانستم با گفتن "لابد حکمتی دارد" به خودم دلداری بدهم ولی حیف که تنها حکمتش زنجیره‌ای از خریت‌های خودم است. بعضی‌هاشان مستقیما به خودم برمی‌گردد و بعضی‌هاشان هم شاید بشود اسمشان را بد بیاری گذاشت. در هر صورت کار از این حرفها گذشته است.

آن موقع که دانشجو بودم یک درسی داشتیم به اسم مقاومت مصالح که یکی از سرفصل‌هایش در مورد تنش تسلیم فولاد و از اینجور مزخرفات بود. زمانی که فولاد تحت کشش قرار بگیرد از یک جایی به بعد از حالت الاستیک خارج می‌شود و رفتار پلاستیک پیدا می‌کند. یعنی اینکه دیگر به حالت اول بر نمی‌گردد. اگر کشش باز هم ادامه داشته باشد گسیختگی بوجود می‌آید و کلا بگا می‌رود.
حالا من هم تسلیم شده‌ام و دارم وارد مرحله پلاستیک می‌شوم. در واقع خیلی زودتر از اینها باید تسلیم می‌شدم اما همان زنجیره که نمی‌دانم اسمش چیست باعث می‌شد مقاموت کنم و امید داشته باشم که از زیر این فشارها می‌توانم خارج شوم. الان دیگر کار از مقاومت گذشته.. باید تسلیم شد. شاید تنها راهی که بشود جلوی گسیختگی را گرفت همین باشد.. خدا کند همین باشد

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۶

717

امشب هم بی خوابی به سرم زده و ارتش فکرها هستند که توی تک تک سلول‌های سرم دارند رژه می‌روند. پاک روانی شده‌ام. تمرکزم روی هر چیزی را تقریبا از دست داده‌ام و اگر همین فرمان پیش برود تا چند ماه دیگر باید تیمارستان بستری‌ام کنند!!