جمعه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۱

سوسک فاکینگ بالدار

 یکی دو روز است که دارند برای بارندگی و سیل و اینها هشدار می‌دهند. تقریبا یک هفته است که خیلی جاها بطور ناگهانی سیلاب راه افتاده و آب با خودش همه چیز را درب و داغان کرده و برده است. مثلا همین پریروز بود که امامزاده داود تا کمر توی گِل فرو رفت.

از طرف دیگر هوا به قدری گرم شده که کلا کولر جواب نیست. عین بستنی در حال وا رفتن و چسبناک شدم هستیم.

دیشب از شدت گرما رفتم روی پشت بام و به گلدان‌ها آب دادم و روی زمین را هم کمی خیس کردم. به شکل قابل توجهی هوا بهتر شد. روی نیمکت برای خودم لش کرده بودم و سرم توی گوشی بود که یهو دیدم یک چیزی با صدای پررر پررر آمد و تالاپ افتاد روی سرم.

عین دیوانه‌ها بالا پایین می‌پریدم و با دست توی سر و صورتم می‌زدم که دیدم یکی از این سوسک‌های بالدار از روی گردنم پایین افتاد و دوباره پرید. داشتم بالا می‌آوردم. توی زندگی هیچ چیزی از سوسک بالدار وحشتناک‌تر سراغ ندارم. لعنتی ۴ طبقه پرواز کرده بود و آمده بود بالا.

به خودم دلداری دادم که چیز مهمی نیست و لابد شانسی از اینجا سر در آورده و این حرف‌ها. دوباره رفتم توی گوشی اما دیگر لش نبودم. همه حواسم به این بود که دوباره سر و کله این هیولا پیدا نشود. بعد از چند دقیقه دوباره به حالت لمیده در آمدم و چشم به صفحه گوشی و رو به آسمان بودم و داشتم برای خودم از نسیم لذت می‌بردم که دوباره صدای بال‌های اژدها را شنیدم. گوشی را از جلو صورتم کنار کشیدم و نفهمیدم که چطور خودم هم بال در آوردم و از سر راهش پریدم کنار.

شب من نبود. بند و بساط را جمع کردم.. چراغ‌ها را خاموش کردم و درب پشت بام را هم چفت کردم و دوباره برگشتم روی کاناپه و به خدا با این اختراع تخمی‌اش بد و بیراه گفتم.

چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۴۰۱

The quiet chaos driving me mad

 دوشنبه همین هفته نوبت مشاور داشتم. ساعت ۶ رسیدم و چند دقیقه بعد رفتم داخل.

برای اولین بار بود که اینجا می‌آمدم. مشاور خودم که سال‌ها پیش او می‌رفتم، آنقدر قیمت یک ساعت مشاوره‌اش را بالا برده که بعد از هر جلسه، تازه باید پیش یک تراپیست دیگر بروی که درد کارت بانکی‌ات را بلکه یک ذره کم کند!!

تقریبا یک ساعت و نیم بدون توقف حرف زدم. هی آب خوردم حرف زدم.

گفتم خسته‌ام.. نا امیدم.. شاید افسرده شده‌ام و البته خیلی خشم دارم.. مغزم دارد سوت می‌کشد.. خواب ندارم.. کلافه شدم.. حتی گاهی وقت‌ها همه‌شان با هم قاطی می‌شوند.

گفت همین الان هم که داری حرف می‌زنی می‌شود متوجه اینها شد. بیا و در طول این هفته تا جلسه آینده وقتی یکی از این حس‌ها سراغت آمد بنویس که دقیقا چه چیزهایی از توی مغزت رد می‌شود.

ساعت هفت و نیم از مطب بیرون زدم و هدفون به گوش راه افتادم سمت خانه.

شنبه، تیر ۲۵، ۱۴۰۱

هیچ

یکی از آشنایان، با همسر و ۲ تا بچه‌هایشان سه چهار روز است که از آلمان بعد از حدود ۳ سال برای یک هفته آمده‌اند اینجا که به خانواده‌شان سر بزنند و دوباره بروند.
دیشب یک جایی دور هم بودیم و در کنار گپ زدن‌های خانوادگی، یک خط در میان در مورد وضعیت زندگی در اینجا و آنجا صحبت می‌شد. مقایسه‌های اقتصادی، اجتماعی و از اینجور چرت و پرت‌ها.
نمی‌دانم چطور حرف از عکس‌های جیمز وب شد که شروع کردم با وحید در مورد فضا و کهکشان و اینها صحبت کردن. البته قات سواد در این مورد ندارم و تنهای چیزهایی که می‌دانم دو سه تا فیلم و مستند دیده‌ام و کلا ۲ تا کتاب خوانده‌ام.
شب که آمدم خانه هنوز توی فضا و کهکشان بودم. نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به سرچ کردن و خواندن و در نهایت توی یوتوب غرق شدم. ساعت را نگاه کردم. ۳ و نیم صبح بود.

برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید

نمی‌دانم چند دقیقه بود که داشتم به این عکس نگاه می‌کردم. سعی می‌کردم تا حجم کوچک بودن زمین و خورشید و حتی سولار سیستم را در مقایسه با کهکشان راه شیری هضم کنم.. تازه این فقط کهکشان راه شیری است!!
برای اینکه بیشتر پشم‌هایتان بریزد اندازه زمین با خورشید را مقایسه کنید

برای دیدن تصور در سایز واقعی روی آن کلیلک کنید

و از دیشب تا الان فقط دارم به این فکر می‌کنم با اینکه ما توانسته‌ام تا مرز کائنات پیش برویم، اما در عین حال چقدر کوچک هستیم. چقدر هیچ هستیم. فقط از این سر تا آن سر کهکشان راه شیری ۱۰۰ هزار سال نوری است!!
و حالا شما به این فکر کن که جانورهایی روی این زمین هستند که دغدغه‌شان نوع لباس پوشیدن مردم و فیلتر کردن اینترنت و کلا انگولک کردن خصوصی‌ترین مسائل زندگی آدم‌ها است.

دچار فرسایش شده‌ام. خسته.. آنقدر خسته که توان تمام کردن این جمله را هم ندارم.

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۴۰۱

Long / Short

 روزها عین برق و باد دارند می‌روند و اصلا گذشت زمان را حس نمی‌کنم. یک جورهایی هم خوب است و هم بد. خوب از این بابت که بالاخره سخت یا آسان دارد می‌گذرد.. بد از این جهت که خیلی مفت و مجانی دارد می‌گذرد!!

از ابتدای سال فقط حقوق فروردین را گرفته‌ام و حسابی دست و بالم خالی شده و دائم در حال گدایی از خانواده‌ام. البته اگر وقت آزاد و تمرکز داشته باشم کمی ترید هم می‌کنم اما از آنجایی که اصولا در وقت آزاد دیگه حوصله و تمرکزی برای آدم نمی‌ماند، بنابراین پول درست و حسابی هم در نمی‌آید.

راستش را بخواهید خیلی دغدغه مالی دارم. هر طور تلاش می‌کنم تا اوضاع مالی را یک جوری مدیریت کنم که دائم کاسه گدایی دستم نباشد، نمی‌شود که نمی‌شود. نمی‌دانم که چرا معادله دخل و خرج با هم جور در نمی‌آید.

و در آخر نتیجه گیری اخلاقی هم اینکه وقتی اوضاع مالی آدم خوب نباشد، اوضاع داخل خانه هم خوب نیست و باقی ماجرا..

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۱

say Hello to 39

 دیشب بطور رسمی وارد ۳۹ سالگی شدم.

زمانی که نوجوان بودم پیش خودم تصور می‌کردم که حتما خیلی طول خواهد کشید تا آدم مثلا ۴۰ سالش بشود، اما الان دهه ۴ زندگی بیخ گوشم است و اگر صادقانه بخواهم جواب بدهم باید بگویم که اصلا نفهمیدم که چطور به این سن رسیده‌ام!!

و الان دارم به این فکر می‌کنم که از این بعد چطور خواهد بود و چطور خواهد گذشت.. به این فکر می‌کنم که اصلا چقدر دیگر ممکنه است مانده باشد؟

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۴۰۱

پوست کلفتی تا کجا؟

 به آن موقع از سال رسیده‌ام که آلرژی دارد پاره‌ام می‌کند. از صبح تا شب شیر دماغم باز است و چشم‌هایم سرخ و صدای بم و دورگه‌ای که انگار همین الان از توی تخت بیرون آمده باشم!!

نزدیک به یک سال و خرده‌ای هست که کلا قید هر نوع اخبار ضد حالی که دارد دور و برم اتفاق می‌افتد را زده‌ام، چون علاوه بر آن مشکلاتی که خودم دارم روزانه تجربه می‌کنم، دیگر واقعا ظرفیت هضم باقی بدبختی‌های و در به دری‌هایی که هر لحظه برای ملت دارد اتفاق می‌افتد را ندارم. تنها جایی که برای چند لحظه ممکن است چشمم به این مدل خبرها بی‌افتد اینستاگرم و توییتر است. و هر بار فقط دهانم باز می‌ماند از آنچه که دارد به سرمان می‌آید و در عجبم که تا کجا می‌توانیم دوام بیاوریم و آب از آب تکان نخورد!!

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۱

ساعت ۵

امروز از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود. انگار که هنگ اُوری چیزی بودم. سرم منگ بود و صدای دو رنگه‌ای پیدا کرده بودم. دنیا را اسلوموشن می‌دیدم.
با کلی تاخیر رسیدم دفتر و سینه خیز خودم را رساندم پشت میز و کامپیوتر را روشن کردم و دست را گذاشتم زیر چانه و خیره به مانیتور شدم. اصلا مغزم کار نمی‌کرد. به زور قهوه سعی کردم بیدار شوم و روتین روزانه را شروع کنم.
در نهایت جانم به لبم رسید تا ساعت ۵ شود!!

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۴۰۱

795

اگر خدا بخواهد همین یکی دو روز دیگر کلک این ماه مبارک کنده می‌شود و روزه داران عزیز از باسن ما روزه نگیرها بیرون خواهند کشید. امسال اوضاع خیلی بدتر بود و تقریبا کل شهر را با واجبی صاف و صیقلی کرده بودند.

این هفته چند روز تعطیلی پشت سر هم و به درد نخور داریم. از اینهایی که آدم نمی‌داند باید چه خاکی به سرش بریزد. از این تعطیلی‌هایی که نه دوست داری توی خانه باشی و نه توی دفتر کاری هست که بتوانی انجام بدهی. خدا خودش این هفته را ختم به خیر کند

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱

سالی که نکوست

 سالی که نکوست.. از شروع تخمی‌اش پیداست!!

بله. درست حدس زدید. رکورد زدم. تقریبا ۴ ساعت بعد از شروع ۱۴۰۱ به جان هم افتادیم و حسابی از خجالت همدیگر در آمدیم. برایم مهم نیست دیگر. چیزی برای از دست دادن ندارم. رد داده‌ام.

کل امروز در این فکر بودم که ای کاش کار تعطیل نبود و می‌توانستم بروم دفتر و بشینم پشت میز و فقط به مانیتور نگاه کنم و توی فکرهایم غرق شوم. تنها راه فرارم از این وضع مزخرف کار کردن است. فاک.. فاک.. فاک..

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۰

Last Hours of 1400

 چند ساعت دیگر سفره ۱۴۰۰ هم تمام می‌شود. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، امسال از نظر کاری به نسبت از خودم راضی بودم، اما از باقی نظرها اصلا اوضاع خوبی نداشتم. باقی نظرها منظورم وضع سلامتی.. تفریح.. پول و زندگی مشترک و اینجور چیزهاست.

در عوض تا دلت بخواهد جنگ و دعوا داشتم. خسته. خشمگین. پا در هوا. مستأصل. خلاصه که اوضاع شیر تو شیری بود. ترجیح می‌دهم برای سال نو هیچ آرزو و امیدی نداشته باشم.

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۰

I want a revenge

هشت نه روز دیگر پرونده ۱۴۰۰ هم بسته می‌شود. هنوز مطمئن نیستم که تا قبل از پایان سال باز هم چیزی خواهم نوشت یا نه. به هر حال ۱۴۰۰ به یک چشم به هم زدن تمام شد و در مجموع سال بدی نبود و شکایت خاصی هم ندارم.

تقریبا ۲ هفته پیش آمدم به دفتر جدید. جای خوبی است و حتی می‌توانم بگویم که شروع خوبی داشتم و از این بابت خیلی خوشحالم. امیدوارم که بتوانم انتقام این سه چهار سال گذشته را بگیرم.

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۴۰۰

Shit Happens

اواسط هفته پیش بود که ترانه علائم سرما خوردگی داشت و دو سه روز حال خوبی نداشت و بعد هم رو به راه شد و برای اینکه اطرافیان را بگا ندهیم چپیدیم توی خانه و بی وقفه فقط فیلم و سریال دیدیم.

هی پیش خودم امیدوار بودم که سرما خوردگی و یا هر کوفت دیگری که بوده به من سرایت نکرده و بالاخره می‌توانیم به زندگی عادی برگردیم اما از امروز علائم من هم شروع شده و فکر می‌کنم که اُمیکرون را در آغوش کشیده باشم و این یعنی اینکه دست کم باید یک هفته دیگر توی خانه باشیم و جلوی تلویزیون یا مانیتور زخم بستر بگیریم!!

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۴۰۰

TIME *

کل این هفته را توی دفتر نشستم و فقط به چارت نگاه کردم. و خب البته برای یک هفته توانستم مبلغ نسبتا خوبی را به جیب بزنم. البته هنوز با آن چیزی که باید باشد فاصله نسبتا زیادی دارد اما کم‌کم دارم به خودم اعتماد می‌کنم و احساس می‌کنم که راه خوبی را در پیش گرفته‌ام. و البته باید یک قدم مهم دیگر بردارم تا به رقم‌هایی که برایشان نقشه کشیده‌ام نزدیک‌تر شوم. بعد از سه چهار سال دوباره دارم امیدوارم می‌شوم که انگار دارم در مسیر درستی قرار می‌گیرم و البته به خودم یادآوری می‌کنم که هر ثانیه امکان دارد همه چیز به هم بریزد و عین بازی مار و پله، سُر بخورم و برگردم به همان خانه اول.. اما با این اوصاف باز هم ته دلم خوشحالم که تا همینجا هم دوام آورده‌ام. یک نیرویی هنوز در درونم جریان دارد که به سمت جلو هُلم می‌دهد و باعث شده دست بر ندارم.

گاهی وقت‌ها پیش خودم فکر می‌کنم اگر از آن چیزی که الان هستم راضی نیستم، نه بخاطر این است که راه اشتباه را در پیش گرفته‌ام.. بیشتر بخاطر این است که زمان مناسب هنوز نرسیده.. یا شاید در زمان و مکان مناسب قرار نگرفته‌ام هنوز. شاید واقعا به همین سادگی و مسخرگی باشد!!

خلاصه که می‌خواهم ظرف ناهارم را بشورم و وسایم را بریزم توی  کوله‌ام و از دفتر بزنم بیرون و تا خانه راه بروم و از این‌ها گوش کنم.


* Time, by Hans Zimmer

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۴۰۰

گریه بر هر درد بی درمان دواست

 امشب حالم اصلا خوب نیست. حتی دیگر دلم نمی‌خواهد به دلایلش فکر کنم. اصلا دیگر دلم نمی‌خواهد به چیزی فکر کنم. فقط می‌دانم که اگر ۱۰ دقیقه دیرتر از خانه بیرون می‌زدم حتما مغزم منفجر می‌شد. نشستم پشت ماشین، کلاه کاپشنم را کشیدم روی سرم و رفتم. جایی برای رفتن نداشتم البته اما رفتم. مثل چی یخ کرده بودم. بخاری تا آخر زیاد بود و باز هم سگ لرز می‌زدم. زدم کنار. سرم را گذاشتم روی فرمان و تا می‌توانستم، با صدای بلند گریه کردم. گور پدر همه آنهایی که داشتند نگاه می‌کردند. بعد فین فین کنان زنگ زدم به زرگر. زرگر مشاور و اینهاست. جواب نداد. دوباره زنگ زدم. ریجکت کرد مرتیکه. باید حرف می‌زدم وگرنه دق می‌کردم. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که زرگر الان روبرویم نشسته تا به حرف‌هایم گوش کند. یادم نیست که چی می‌گفتم. حتی مطمئن هم نیستم که جمله‌هایم سر و ته داشتند یا نه. فقط حرف زدم. کلمه‌ها با هق‌هق قاطی شده بودند. خلاصه که خیلی وضعیت کثافتی بود. حرف‌هایم که تمام شد انگار که کوه کنده بودم. خسته و نفس بریده. فقط سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و بیرون را تماشا می‌کردم..

یک ساعت پیش آمدم خانه. هوس کره مربا کرده بودم. یک تکه بزرگ نان و کره و مربا بلعیدم. دارم سعی می‌کنم فراموش کنم. خسته‌ام. دلم می‌خواست کل فردا را بخوابم. اگر اینجا چیزی نمی‌نوشتم حتما مغزم می‌ترکید.

پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۴۰۰

وقتی سر به ته پنلاتی می‌زند

 این هفته کلا خیلی قاراش‌میش بودم. ذهن و مغز در دو جهت کاملا متفاوت برای خودشان در حرکت بودند و هستند.

دیشب حوالی ساعت هشت و نیم با امین از دفتر زدیم بیرون و با مترو تا آخرین ایستگاه رفتیم و بعد اسنپ گرفتیم به سمت سیتی سنتر تا یک سری از کارهای عقب افتاده را راست و ریست کنیم. حدود ۱۱ شب تازه رفتیم سراغ امیر و احسان اینها. یک ساعتی هم اونجا مزخرف سر هم کردیم و چون ماشین نداشتیم، حامد گفت بیاید تا با هم بریم.

مسیر حامد و امین به همدیگر نزدیک بود و امین صندلی جلو نشست و من عقب. جلو خانه که رسیدیم، با حامد و امین دست دادم و تشکر و اینها کردم و پیاده شدم و رفتم. کلید را توی در انداختم و چرخیدم سمت ماشین که مثلا دست تکان بدهم و دوباره خداحافظی کنم، که دیدم هر دوتاشان برگشته‌اند سمت در عقب و دارند سعی می‌کنند بدون اینکه پیاده شوند، در را ببندند. رفتم سمت حامد و گفتم چی شده؟ نکنه در را نبستم؟!

دیدم قاه  قاه می‌خندد و می‌گوید: مرتیکه، پیاده شدی و رفتی.. چرا در را نبستی؟!

هنگ کردم. واقعاً چرا وقتی پیاده شدم عین یابو راهم را کشیدم و رفتم؟!

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۰

Low Battery

کل این هفته تخلیه انرژی بودم. از آن مدل بی انرژی بودن‌هایی که از لحظه‌ای که صدای آلارم گوشی را خفه می‌کردم، مثل این بود که انگار دو هفته تمام نان-استاپ توی معدن کار کرده‌ام. از این مدل‌ها که وقتی از خواب بیدار می‌شوی خسته‌تر از وقتی هستی که می‌خواستی بخوابی.
تا قبل از اینکه وارد پنل بلاگر بشوم می‌توانستم هزار خط بنویسم اما الان انگار که کل مغزم ریست شده باشد.
اگر توانستم دوباره فکرم را جمع و جور کنم، دوباره برمی‌گردم و در ادامه همین پست می‌نویسم.

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۴۰۰

تو چرا س ک ت ه کردی؟

 بالاخره هر ۲ تا دوربین را فروختم. کل مبلغ D90 را تتر کردم و زدم به کبف پولم. برای GoPro هم طرف هنوز پول نداده و به محض اینکه نقد شد، آن را هم تتر می‌کنم و به عنوان روز مبادا نگه می‌دارم.

این چند وقت اوضاع ترید آنچنان تعریف نداشت. همه پوزیشن‌ها توی رکود خورده‌اند و عین مرغ باید رویشان بخوابم تا بازار دوباره جان بگیرد. دلار هم که قربانش بروم. هر روز دارد بالاتر می‌رود.

امروز صبح خبردار شدم که یکی از دوست‌های صمیمی‌ام سکته کرده و توی بیمارستان بستری‌اش کرده‌اند. بیچاره دیروز سکته را زده بوده و امروز متوجه شده بودند. شانس آورده که اوضاع آنقدرها وخیم نیست.

از صبح دارم یک ریز با خودم فکر می‌کنم که چرا یک آدم ۳۸ ساله باید سکته کند؟

جمعه، آذر ۰۵، ۱۴۰۰

خَرَکی

من از این مدل آدم‌ها هستم که حتی موقع فشار دادن دکمه بالا/پایین آسانسور هم حواسم هست که بیش از اندازه دکمه را فشار ندهم. ناخداگاه به مکانیسم کارکرد هر وسیله‌ای (هرچند ساده و پیش پا افتاده) دقت می‌کنم و سعی می‌کنم به روش درستی از آن چیز استفاده کنم. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، اینجوری است که هر کاری را به شکل سیستمی می‌خواهم انجام بدهم. و خب طبیعی است که از این کار خودم لذت می‌برم و در عین حال اگر در اطرافم کسی باشد که به قول معروف خیلی "خَرَکی" از هر وسیله‌ای استفاده کند، کلافه می‌شوم. بصورت پیشفرض این را هم می‌دانم که هیچ بنی بشری از داخل شکم مادرش همه چیز دان به دنیا نمی‌آید و همه ما آدم‌ها در گذشت زمان نسبت به اتفاقاتی که در اطرافمان می‌افتد آگاهی بدست می‌آوریم.

حالا اینها را بافتم که بگویم از آدمی که کاری را "خَرَکی" و یا اشتباه انجام می‌دهد و نمی‌داند، هیچ انتظاری نیست اما آدمی که "خَرَکی" کار می‌کند و مدام برایش توضیح می‌دهی که به چه دلیل اشتباه است، و بعد طرف صاف توی صورتت نگاه می‌کند و می‌گوید که برایش نتیجه مهم نیست و اصلا هم دلش نمی‌خواهد دلیل این موضوع را بداند و کماکان به سیستم "خَرَکی" خودش می‌خواهد عمل کند را نمی‌دانم باید اسمش را چی گذاشت.

تا زمانی که نتیجه این سیستم "خَرَکی" فقط برای خود آن شخص باشد از نظر من مهم نیست که چه بلاییی سر آن آدم خواهد آمد، ولی وقتی که پای افراد دیگری هم به این چرخه "خَرَکی" باز باشد دیگر نمی‌شود بی تفاوت بود. خلاصه، از اینکه مدام این مزخرفات را باید برای آدم‌هایی که در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنند خسته شده‌ام.

سه‌شنبه، آذر ۰۲، ۱۴۰۰

مرگ من این ۲ تا دوربین را بخرید

 پیرو پست قبلی آن شنبه کذایی آمد و رفتم آزمایشگاه و روز بعد روی تلفنم لینک جواب آزمایش آمد و فقط در همین حد بگویم که افتضاح بود.

بعد از فروش پلی‌استیشن و مکبوک، هنوز هیچ الاغی پیدا نشده که برای D90 و GoPro پول بدهد. هر هفته دارم اینها را توی دیوار فروش فوری و نردبان می‌کنم بلکه زودتر صاحب‌های جدیدشان پیدا شوند ولی انگار که نه انگار.

اوضاع کار خوب و است شکایتی ندارم. تنها نکته بد ماجرا این است که به اندازه کافی پول در نمی‌آورم.

هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که هرچه زودتر امضاهای پایان‌نامه را بگیرم و قال قضیه را بکنم، ولی لامصب طلسم شده انگار. در کل تاریخ تحصیلی این مرز و بوم بعید می‌دانم که کسی به اندازه من پایان‌نامه‌اش داستان شده باشد.

فعلا از باقی قسمت‌های زندگی شکایت خاصی ندارم و دارم باهاشان هر طور شده کنار می‌آیم.

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۴۰۰

کفگیر ته دیگ است

 در راستی پست قبلی باید عرض کنم که مک‌بوک و پلی‌استیشن نازنیم را فروختم. هیچ چاره‌ای برای کوتاه مدت نداشتم. به زودی ۲ عدد آگهی توی دیوار برای دوربین عکاسی و GoPro خواهم زد که آنها را هم نقد کنم. توی خانه کامپیوتر ندارم و باید حدود ۴ میلیون پول بدهم که یکی از این سیستم‌های دسکتاپ زپرتی ارزان قیمت بخرم.

سیستم کار را عوض کردم. صبح‌ها ساعت ۸ بیدار می‌شوم و شب‌ها سعی می‌کنم تا قبل از ۱ کپه مرگم را زمین گذاشته باشم. بیشتر وقت‌ها یا با دوچرخه و یا با مترو این طرف و آن طرف می‌روم. بیشتر راه می‌روم. سعی می‌کنم غذای سالم بخورم. خیلی کمتر از قبل سیگار دود می‌کنم. خلاصه اینکه ادای تنگ‌ها را دارم در می‌آورم.

تقریبا ۱۰ روز دیگر نوبت چکاپ دارم و از همین الان نگران جواب آزمایش هنوز نداده‌ام هستم. خودم حدس می‌زنم که اوضاعم زیاد خوب نباشد. راستش را بخواهید دلیل ادای تنگ‌ها را در آوردن همین حدس از بی ریختی اوضاع است. صبح شنبه هفته آینده باید بروم آزمایشگاه، و ای کاش که هیچ وقت شنبه نشود!!

شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰

782

باز دوباره در برهه حساس کنونی قرار گرفته‌ام و پول لازم دارم. لعنت به این برهه‌های حساس کنونی که تمامی ندارند. حدود ۵۰ میلیون طلب دارم که بعید می‌دانم به این زودی نقد شوند و نمی‌دانم چه خاکی باید بر سر کنم.

در روزهای آینده از همین تریبون اطلاع رسانی خواهم کرد که بالاخره چه غلطی کردم.

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۴۰۰

Time is Mine

 دو سه روزی هست که روی این آهنگ قفلی زده‌ام. یک جور خیلی عجیبی ازش خوشم آمده و تا عن قضیه را در نیاورم آروم نمی‌گیگیرم.

احتمالا از ابتدای هفته آینده به مدت نامشخصی کار را تعطیل خواهم کرد. خسته شده‌ام. ساعت ۱۲ شب به خانه آمدن دمارم را درآورده و کل سیستم زندگی را مختل کرده و برای همین باید تکلیفم را حداقل با خودم مشخص کنم. البته یک سری آپشن‌های جایگزین هم دارم که باید بروم ببینم تا چه اندازه درست از آب در خواهند آمد.

پروسه ویرایش پایان‌نامه بعد از جلسه دفاع آنقدر طولانی شد که خود استاد راهنما زنگ زد و گفت: مرتیکه!! معطل چه کوفتی هستی؟ این بی صاحاب را توی پژوهشیار آپلود کن.. نمودی ما را.. گفتم خانم دکتر برای بار سوم گفته فلان چیزها را ویرایش کن!! گفت کون لق خانم دکتر، آپلود کن و وقتی انجام دادی خبر بده تا تاییدش کنم و خلاص شه بره پی کارش. گفتم نوکرتم دکتر، نجاتم دادی!!

نسخه نهایی را آپلود کردم و حالا منتظر آن یکی مسئول آموزش هستم که دکمه تایید را بزند و بعدش هم استاد راهنمای خودم تایید نهایی و اگر خودا بخواهد همه چیز تمام شود. دست آخر هم می‌خواهم بروم و یک بیلاخ جانانه نثار خانم دکتر بکنم و بروم پی کارم.

خبر خاص دیگری هم نیست فعلا.

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۴۰۰

D' OH

 تقریبا دو هفته پیش بود که توی پارکینگ سر و کله یک لکه کوچک روغن زیر ماشین پیدا شده بود. یکی دو روز بعد رفتم سراغ تعویض روغنی تا هم روغن موتور و فیلتر و اینجور چیزها را عوض کنم و هم اینکه نَشتی کذایی را ببندم. ماجرا را برای مکانیک توضیح دادم و همه جا را که خوب وارسی کرد گفت که روغن گیرباکس دارد نشتی می‌دهد و خیلی جدی نیست اما در اولین فرصت ببر تا درستش کنند.

دوشنبه هفته پیش صبح اول وقت می‌خواستم ماشین را ببرم نمایندگی، که خواب ماندم و گفتم که حتما فردا باید ببرمش تا خرج روی دستم نگذاشته. از شانس من سه شنبه هم برایم کاری پیش آمد که باید می‌رفتم جایی و گفتم فردا هر طور شده باید این ماشین را ببرم نمایندگی.. که ناگهان وسط اتوبان زایید!!

خاموش شد و همان وسط ایستاد. به هر مکافاتی بود که کشیدمش کنار و زنگ زدم به امداد خودرو. نیم ساعت بعد یک یارویی آمد و کاپوت را زد بالا و بعد گفت بشین پشت ماشین و استارت بزن. استارت زدم. گفت یکی دیگه.. یکی دیگه زدم. گفت تسلیت می‌گم، تسمه تایم پاره کردی. کارت خوان سیار را گرفت جلو دستم و چهل هزار تومان هزینه ایاب و ذهاب گرفت و خودش یک یدک کش خبر کرد تا بیاید ماشین را بار کند و ببرد.

یدک کش آمد و ۲۰۶ مادر مُرده را کشید بالا و من هم رفتم کنار دستش نشستم. گفت کجا بریم؟ گفتم بریم فلان نمایندگی ایران خودرو. گفت از نمایندگی‌های مجاز ایران خودرو مادر به خطاتر نداریم. می‌برمت یک جایی که کار درست است و فلان و بهمان. من هم گفتم به جهنم.. از نمایندگی‌ها که هیچ خیری ندیدیم، شاید این جایی که این یارو می‌گوید بهتر باشد.

در طول مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که من روی ۷۰ هزار کیلومتر تسمه تایم را عوض کرده بودم و قاعدتا بعد از ۱۵ هزار کارکرد نباید این بلا سرش بیاید. رفتیم به تعمیرگاه پیشنهادی آقای یدک کش و مسئول پذیرش آمد و گفت تایم بریده؟ گفتم آره. گفت استارت که نزدی احیانا؟! گفتم آقای امداد خودرو ۲ بار استارت زد. سرش را تکان می‌داد و زیر لب کلی فحش داد. مشخص بود که اوضاع حسابی بگایی شده و باید باسنم را چرب کنم و شُل بگیرم.

ماشین پنج روز تعمیرگاه بود. یکی از هرزگردها قفل کرده بوده و همین باعث شده بود که تسمه تایم پاره شود. میل سوپاپ و سیلندر و اینها هم بخاطر همان استارت زدن کوفتی کج و کوله شده بودند و ۷ میلیون ناقابل خرج روی دستم گذاشتند. فردای روزی که ماشین را تحویل گرفته بودم، وسط ظهر از زیر کاپوت دود سفید زد بالا و بوی روغن بلند شد. به هر مکافاتی که بود خودم را به تعمیرگاه رساندم. لوله اتصال روغن هیدرولیک نشتی داشت و روغن می‌چکیده روی بدنه موتور و از باسن شانس آورده بودم که توی مسیر، موتور آتش نگرفته بود. اینجا یک میلیون و نیم دیگر پیاده شدم. از دیروز تا حالا هم هنوز زرت جای دیگری در نیامده خدا را شکر!!

خبر خوب اینکه هیچ ایده‌ای ندارم که من این هشت میلیون و پانصد را چطوری و از کجا جور کردم.

نکته اخلاقی اینکه اگر ماشین ناگهانی ایستاد و خاموش شد، جان مادرتان استارت نزنید.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۰

Nolite te bastardes carborundorum

 امروز فکر کنم آخرین روز تعطیلی کرونا بود. از همان صبح که بیدار شدم، پریود بودم. حالم گرفته است. شاید بخاطر این باشد که کل این چهار پنج روز تعطیلی اجباری را نسشتیم و The Handmaid's Tale تماشا کردیم. خودمان کم بدبختی داریم و می‌نشینیم سریال‌های اعصاب خرد کن هم می‌بینیم و حال خودمان را بیشتر می‌گیریم.

البته خودم می‌دانم که دلیل اصلی حالِ گرفته‌ام برای چیست و سریال و عاسورا تاشورا و این مزخرفات فقط بهانه است.

یکی دو شب پیش با اشکان نشستم و دوباره ویرایش آخر پایان‌نامه را انجام دادم و این بار مستقیما توی پژوهشیار آپلود می‌کنم و به آقای امینی مسئول آموزش می‌گویم که آپلود کردم رفت، دیگر حوصله ادا اصول خانم دکتر را ندارم. اگر هم این فوق لیسانس تخمی‌ام را نمی‌خواهید بدهید که همین الان بگویید تا خیالم راحت شود مادر به خطاها.

حوصله سر کار رفتن هم ندارم دیگر. دلم می‌خواهد بشینم توی خانه و به حال خودم باشم. لااقل برای یک مدت هم که شده نیاز به یک همچین لایف‌استایلی نیاز دارم. کسی کار به کارم نداشته باشد و خودم عین کِرم فقط برای خودم بلولم.

امروز تلفنم عین ۱۱۸ زنگ خورد و من هم در کمال آرامش هیچ کدام را جواب ندادم. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. دو سه نفر بیشعور هم بودند که اولین تماس را که جواب نمی‌دادم، دوباره و دوباره و دوباره پشت سر هم زنگ می‌زدند و من از خودم می‌پرسیدم وقتی یک دقیقه پیش جواب ندادم، چرا فکر می‌کنی الان باید جوابت را بدهم مادِرفاکر؟!

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۴۰۰

ننگ بر آمریکا

وضعیت کرونا به قدری افتضاح شده که از امروز تا شنبه هفته آینده را تعطیل کرده‌اند. آقای رهبر بالاخره وا دادند و اجازه وارد کردن واکسن خارجی را صادر فرمودند. آمار مرگ و میر کرونا از ۶۰۰ نفر در روز گذشته و فکر می‌کنم اعداد واقعی خیلی بیشتر از اینها باید باشد. آخر هفته هم عاسورا تاشورا است و هیئت‌های عاشقان حسین قرار است حسابی کرونا را بغل کنند و بصورت یک طرفه به درک واصل شوند. قسمت بد ماجرا این است که علاوه بر خودشان، کلی آدم دیگر را هم نفله خواهند کرد.

یک دسته گوسفند دیگر هم داریم که آنها هم به نوبه خودشان مثال زدنی هستند. جماعت الدنگی که بع‌بع کنان جاده شمال را گرفته‌اند و قرار است همزمان خودشان و شهرهای شمالی را به گا بدهند.

هرچه می‌کشیم تقصیر خودمان است. همزمان از خودخواهی و حماقت خودمان است. وجود ویروسی به نام آخوند، نبودن واکسن، بی برقی، بی آبی، وضع خراب اقتصادی و هر کوفت و زهرمار دیگری که هر روز باهاش دست به گریبان هستیم به کنار، ولی همه چیز از آنجا شروع می‌شود که خودمان، به خودمان رحم نمی‌کنیم.

افغانستان هم به فنا رفت. این چند روز توی اینستاگرم و توییتر خبرها را که می‌بینم و می‌خوانم حالم خراب می‌شود. چطور دنیا می‌تواند اینقدر کور و بی شرف باشد؟ چند سال پیش (بیست سال؟) آدم‌خوارهایی به اسم طالبان را سر کار آوردند (همان بلایی که سال ۱۳۵۷ بر سر ایران آوردند!!) و دست کم زندگی دو نسل از مردم افغانستان را نابود کردند و بعد از ده سال کار به جایی رسید که آمریکا و چند کشور دیگر با کمک هم این کثافت‌ها را سر جایشان نشاندند و حالا دوباره همین آمریکا سرش را زیر انداخت و مردم افغانستان را دو دستی به طالبان تقدیم کرد!!

واقعا ننگ بر آمریکا که کل خاورمیانه را به گند کشیده و زندگی مردم پاکستان و افغانستان و ایران و عراق و سوریه و یمن و لبنان و فلسطین و خیلی جاهای دیگر را به جهنم تبدیل کرده و یک مشت جانی بنیاد گرای اسلامی را به جانمان انداخته و ما مردم عادی را به این فلاکت انداخته است.

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۴۰۰

to my left corner

 الان که اینجا پشت کامپیوتر نشسته‌ام، حالم حسابی گرفته است. خسته و درمانده شده‌ام. از آخر بهمن ماه ۱۳۹۹ که بالاخره پایان‌نامه کوفتی را دفاع کردم، بالاخره بعد از ۴ ماه توانستم با هر ضرب و زوری که شده ویرایش‌های تخمی خانم دکتر را انجام بدهم و فایل نهایی را برایش بفرستم.

فکر می‌کنید چه شد؟! باز دوباره به یک مشت چیزهای بی ارزش پیله کرده که باید این‌ها را هم اصلاح کنی و از این خزعبلات. واقعا درک نمی‌کنم مشکل اصلی‌اش با من چیه؟ به معنی کلمه خسته شدم از این پروسه تمام نشدنی.

امشب نشستیم و با هم فیلم Cruella را تماشا کردیم. چند وقتی هست که دارم سعی می‌کنم به خودم و خودش بیشتر زمان بدهم. سعی می‌کنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم. سعی می‌کنم سخت نگیرم و صبور باشم. سعی می‌کنم بیشتر شنونده باشم و کمتر حرف بزنم. سعی می‌کنم بیشتر نقاط روشن را ببینیم.. اما وقتی که اساس یک چیز از پایه درست نباشد هرقدر هم سعی کنی خوشبین باشی، امیدوار باشی و اینجور مزخرفات، آخرش گند ماجرا دوباره بالا می‌زند و همه چیز دوباره از اول شروع می‌شود. درست مثل یک بازی‌ای که auto save یا checkpoint ندارد و اگر در هر مرحله‌ای از بازی شکست خوردی، ریده می‌شود به همه تلاش و وقت و انرژی‌ای که صرف کردی و باز باید از اول شروع کنی.

تلویزیون تیتراژ پایانی فیلم را داشت نشان می‌داد که ناگهان متوجه شدم یکی از مراحل ساده بازی را باختم. اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی دوباره باختم!! و حالا دوباره همه چیز برگشت به نقطه ابتدایی و باید از اول شروع کنم. ولی راستش را بخواهید از این بازی دیگر خسته شده‌ام. ترجیح می‌دهم دیگر این بازی را بیخیال بشوم. حوصله اینکه از اول شروع کنم و مرحله‌ها را یکی یکی پیش بروم را ندارم. فکر کنم این بازی به درد من نمی‌خورد. انگار که استعداد خوبی برایش ندارم.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۴۰۰

لعنت به ج.ا

 توی یک چشم به هم زدن ۳ ماه اول سال تمام شد و ابراهیم رئیسی از حلقوم رهبر بیرون آمد و رئیس جمهور مملکت شد. هشت نوع واکسن داخلی تولید شد. ضرورت داشت. تولید خارجی. سریع. فوری. انقلابی. اقتصاد. لوکوموتیر. مشکل مسکن. مردم احساس آرامش کنند. اقتصاد رونق بگیرد. اولویت. موضوع کرونا. برخورد با این ویروس منحوس. برخورد جدی. اولویت. اقتصاد. تولید. واکنش سریع. قاطع. انقلابی. انشاالله.

بی برقی دهن همه را صاف کرده و وقتی برق قطع میشه آب هم قطع میشه، چرا؟ چون فشار آب همیشه پایین بوده و همه از پمپ استفاده می‌کنند و برق که نباشه پمپ هم نیست و عملا آب هم تعطیل میشه.
پارازیت نسبت به قبل هزار برابر شده و تقریبا تلویزیون هم نداریم. سرعت اینترنت کم شده و به زور بشود به وی‌پی‌ان وصل شد.
خلاصه اینکه اوضاع حسابی شیر تو شیر شده و حالم از این وضع حسابی به هم می‌خورد.
امیدوارم هرچه زودتر جان همه‌شان از حلقوم‌شان بیرون بیاید.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰

cube

 تقریبا کل فروردین را تعطیل بودیم و تا ۱۷ اردیبهشت هم تمدید کرده‌اند که همه فروشگاه‌ها باید بسته باشند. و اگر همین وضع افتضاح ادامه داشته باشد احتمالا برای هفته بعدتر هم تعطیل خواهیم بود.

قسمت بد ماجرا این است که از حقوق خبری نیست، اما خوبی‌اش این است که حسابی می‌شود توی خانه لش کرد و تلویزیون تماشا کرد و چند صفحه‌ای کتاب خواند و بازی کرد و کلا با باسن لخت در خانه تردد کرد. این ۳ هفته گذشته حسابی وقت داشتم برای دوچرخه سواری. تقریبا هر شب از ساعت ۹ می‌زنم بیرون و حوالی ۱ و ۲ صبح برمی‌گردم خانه. هوا جان می‌دهد برای رکاب زدن و موزیک گوش دادن و لذت بردن و بیخیال زمین و زمان شدن. هر از چند باری ترانه هم همراهم می‌شود و دوتایی کیف می‌کنیم.


تقریبا از هفت هشت روز پیش به امیر و محمد پیله کردم که آنها هم باید دوچرخه بخرند و شب‌ها بعد از کار همگی با هم برویم و تا جایی که جان داریم رکاب بزنیم و ورزش کنیم. امیر در طول این دو سه سال گذشته به شدت اضافه وزن پیدا کرده و چاق شدنش دارد کار دستش می‌دهد. بالاخره راضی شدند و به یکی از دوستانم که فروشگاه دوچرخه دارد پیام دادم که فلانی هستی ما بیاییم ۲ تا دوچرخه برداریم؟ گفت پلمپ شدم اما مدل‌هایی که توی انبار دارم را عکس‌هایشان را برایت می‌فرستم تا اگر چیزی پسندیدی برایشان آماده کنم و بیایید تحویل بگیرید. عکس‌ها را که به امیر و محمد نشان دادم هی بهانه آوردند و گفتند صبر می‌کنیم تا مغازه‌اش باز شود و بعد می‌رویم می‌بینیم و اینها.

حوصله‌تان را سر نبرم. مدل‌‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ را که می‌دیدم دلم برایشان ضعف رفت. همان موقع به دوستم زنگ زدم و گفتم فلانی، دوچرخه خودم را چند برمی‌داری؟ گفت همان cube, Aim Pro نارنجی با سِت SRAM را می‌خواهی عوض کنی؟ گفتم آره. گفت برایت یک cube, Analog سبز ۱۹ اینچی ۲۰۲۰ با سِت SRAM SX می‌گذارم کنار، ۱۲ سرعته (۱ در ۱۲) و چرخ‌های ۲۹ اینچ، خوراک خودت، برو حالش رو ببر.. گفتم چقدر؟ گفت ۳۲ تومن. با ناامیدی پرسیدم خیلی باید سر بدهم؟ خندید و گفت نگران آن قسمتش نباش و فردا صبح بیا.

حوالی ۱۱ باهاش قرار داشتم و رفتم جلوی انبار. پشت در که رسیدم به سمت دوربین مدار بسته دست تکان دادم و چند لحظه بعد کرکره بالا رفت. دل توی دلم نبود. با هم کارتن دوچرخه جدیدم را آوردیم گذاشتیم وسط انبار و شروع کردیم به سر هم کردنش و چند ساعت بعد، خوشحال و خندان به سمت خانه رکاب می‌زدم.

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۴۰۰

I'm fucking done

 از سوم چهارم فروردین برگشتم سر کار. حوصله ماندن توی خانه را نداشتم. تقریبا توی این یک سال گذشته، متاسفانه همیشه بیرون از خانه بودن را به داخل خانه بودن ترجیح داده‌ام. اگر می‌شد شب‌ها یک جوری برگردم که فقط بروم بخوابم، قطعا همین کار را می‌کردم. بله، اوضاع‌مان اصلا تعریف ندارد.

الان هفته اول بعد از تعطیلات است و بخاطر کرونا دو هفته تعطیلی اجباری داریم. وضعیت خیلی کس‌شعری درست شده و هیچ کس نمی‌داند که دقیقا چه غلطی باید بکند. مملکت دقیقا از روی باد معده حضرت آقا اداره می‌شود.

یک جور وضعیت بلا تکلیف و پا در هوا دارم. خسته شدم. کم کم کاسه صبرم دارد سرریز می‌شود.

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۹

773

 سال ۱۳۹۹ عجیب برای من زود گذشت. انگار همین دیروز بود که یکهو سر و کله کرونا پیدا شد و از توی اسفند از خانه شروع به کار کردیم و آخر فروردین هم از کار بیکار شدیم و باقی ماجرا.

با اینکه از خیلی جهات سال سختی بود اما لااقل برای من یکی، واقعا سریع گذشت. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور امروز ۲۹ اسفند شده و فردا این موقع وارد ۱۴۰۰ شده‌ایم.

برای امسال هم کلی برنامه ریختم. نمی‌دانم چقدرشان را می‌توانم عملی کنم، اما همه سعی و تلاشم را می‌کنم که امسال بهتر از پارسال از آب در بیاد. باشد که رستگار شوم.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۹

Finally

 بالاخره ۱۹ بهمن دفاع کردم. بعد از ۳ فاکینگ سال.. ۶ ترم.. دفاع کردم بالاخره.

فقط خواستم بیام و از این تریبون اعلام کنم که خانم دکتر تسلیم شد و اون دکمه لعنتی را فشار داد و پایان‌نامه مزخرف من تایید شد و با هزار ایراد و کوفت و زهر مار بالاخره رضایت داد که ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ صبح از مصیبت پایان‌نامه خلاص شوم.

خِلاص