دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۸

Browser

به یک مرض جدید به اسم "از کدوم بروزر استفاده کنم؟!" مبتلا شدم.
یعنی زمان زیادی از وقت آزادی که پشت کامپیوتر هستم را صرف چرخیدن توی اینترنت و سرچ کردن درباره بروزرها می‌کنم و دائم دارم از کروم به فایرفاکس و اپرا و مایکروسافت اج و بریو و سافاری و کوفت زهر مار اسباب کشی می‌کنم و بعد از یک مدت دست از پا درازتر برمی‌گردم به کروم.
این مرض از آنجا شروع شد که یک روز ناگهانی و به شکل عجیبی از خود گوگل و به طبع، کروم متنفر شدم و شروع کردم به پیدا کردن یک جایگزین مناسب.
در قدم اول سعی کردم جست و جوها را با Bing انجام بدهم ولی از آنجاییکه نتیجه‌ها از زمین تا آسمان با آن چیزی که از گوگل می‌گیری متفاوت بود، بنابراین تسلیم شدم و موتور جست و جوی دیفالت را دوباره روی گوگل تنظیم کردم.
توی جنگ بروزرها ولی اوضاع داغان‌تر از این حرف‌هاست. هفت تا بروزر (Safari, Chrome, Firefox, Opera, Edge, Brave, Vivaldi) روی داک پشت سر هم قطار کرده‌ام و اولین مصیبت صبح این است که از کدام یکی استفاده کنم؟ و بدبختانه بعد از هر تلاشی بیشتر به این نتیجه رسیدم که بهتر از کروم واقعا نداریم. حتی فکر می‌کنم خود گوگل هم اگر دوباره بخواهد بروزر دیگری بسازد عمرا به خوبی کروم نمی‌شود!!
اکوسیستم گوگل چنان به زندگی آدم رخنه کرده که جدا شدن از این لامصب عملی نیست.
جان کلام اینکه زده به سرم و خدا می‌داند که تا کی به این مسخره بازی ادامه خواهم داد.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۸

754

قرار بود تا آخر بهمن از پایان نامه دفاع کنم و بعد از یک سال خرده‌ای که این پایان نامه کوفتی را تمدید کرده بودم، بالاخره از دستش خلاص شوم.
استاد راهنمای عزیز مطمئن بود که تا اواخر بهمن حتما کد آزاد پیدا خواهد کرد و من می‌توانم دفاع کنم. یک شیت بندی و ویرایش جزئیات نهایی را هم گذاشته بودم برای یکی از همین آخر هفته‌ها که داستان را جمع کنم و همه چیز خلاص بشود برود پی کارش.
آقای استاد پریروز زنگ زد و گفت هی فلانی، برای این ترم کد آزاد ندارم و باید خیلی فوری فرم‌های فلان و بهمان را از سایت دانشگاه بگیری و ببری امضای مدیر گروه و استاد مشاور و استاد راهنما را پای برگه‌ها بزنی. راستی، اسم استاد راهنما را آقای فلانی بزن و من هم به عنوان مشاور. در ضمن، اصلا هم وقت نداری و حتما باید اول بهمن دفاع کنی!!

حالا من نه شیت آماده داشتم و نه فایل پایان نامه‌ام ویرایش شده بود.
می‌دانستم که بزرگترین مشکلم پیدا کردن خانم مدیر گروه، و بد تر از آن گرفتن امضایش است.
حوصله تان را سر نبرم. دیروز با مکافات از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، به امید اینکه بتوانم کمی زمان بخرم.
تیرم به سنگ خورد. دست از پا درازتر درخواست تمدید پایان نامه دادم و باید یک میلیون چهارصد هزار تومان توی جیب دانشگاه کنم.
هرچه زودتر باید کلک دفاع را بکنم و مدرک فوق لیسانس را بگذارم کنار لیسانس، شاید اینجوری آب بهتری از کوزه بیرون بیاید.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۸

753

این چند هفته گذشته هر روز با خبرهای بد شروع شد.
گرانی بنزینی و درگیری‌های آبان.. ماجرای قاسم سلیمانی و حاشیه‌های عجیب و غریب و انتقام سخت.. پرتاب موشک به پایگاه‌های خالی.. سرنگون کردن هواپیمای مسافربری خودی.. سیل و ویرانی سیستان و بلوچستان.

اصلا دیگه برایم قابل درک نیست که چه اتفاقاتی دارد در اطرافم می‌افتد.
آنقدر دروغ و مزخرف به خوردمان داده‌اند که قدرت تشخیص خوب از بد را داریم از دست می‌دهیم.
به همه چیز شک داریم.. خسته شدیم.. خشم سرکوب شده داریم.. استرس داریم.. تنفر.. داریم به مرز جنون نزدیک می‌شویم.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۸

752

با اینکه همه ساعت‌های موظف کارکرد را از شنبه تا چهار شنبه تکمیل می‌کنیم، اما پنج شنبه‌ها را هم باید در دفتر حاضر باشیم.
اصولا هیچ کار خاصی هم نداریم و تا ساعت دوازده فقط وقت تلف می‌کنیم.
آقایان رئیس هم پشت میزهایشان نیستند و گاهی حتی جواب تلفن را هم نمی‌دهند.
فقط من دلیل این حضور بی استفاده و اجباری را نمی‌دانم. 

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۸

751

از امروز منتقل شدم به یک دفتر جدید. فضا نصف شده و تعداد کارکنان دو برابر!!
یک میز دو در سه را به چهار قسمت مساوی تقسیم کرده‌اند و گوشه بین ۲ دیوار را دادند به من. از ضلع شرق و جنوب به دیوار می‌رسم و سرم را که از شمال و روی مانیتور بالا می‌آورم با خانم ف شاخ به شاخ می‌شوم و از سمت غرب با آقای م.ا. شمال غربی هم آقای م.م نشسته و از همان اول که شدت ضربه‌هایش روی اینتر و اسپیس را دیدم حساب کار دستم آمد که اعصاب و روانی درستی ندارد بنده خدا.
آنقدر فاصله من و م.ا با دیوار کم است که وقتی می‌خواهم از پشت میز کوفتی‌ام بلند شوم و مثلا بروم دستشویی، بنده خدا م.ا باید صندلی‌اش را تا زیر گلو ببرد زیر میز تا من بتوانم رد شوم.
خلاصه که وضعیت چیدمان خیلی درب و داغان است. تازه این وسط ۲ تا پرینتر و دستگاه حضور و غیاب و چهار تا تلفن هم اضافه کنید.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۸

750

پاییز هم به سرعت برق و باد از راه رسید. از زمانی که یاد دارم هیچ وقت از پاییز، و مخصوصا مهر ماه خوشم نمی‌اومد. شاید بیشترین دلیل تنفرم از پاییز بخاطر شروع مدرسه‌ها بود و صدای اقبال واحدی که سر ساعت شش و نیم صبح با چنان انرژی و شوقی فریاد می‌زد "صبح بخیر ایراااااااان" که انگار خودش شخصا خورشید را از آن طرف کره زمین کول کرده بود و آورده بود این طرف که روز را شروع کند!!
یک برنامه‌ای داشت به اسم "سفرنامه صبا" که هر روز از یک جای ایران بصورت زنده پخش می‌شد و می‌رفت با آدم‌های محلی آن شهر یا روستا مصاحبه می‌کرد و مزخرف می‌بافت از خوبی و خوشی آنجا. همیشه خدا هم کلی جمعیت پشت سرش جمع بود و تنها دلخوشی اون آدم‌ها این بود که چند ثانیه توی کادر دوربین جا بشوند.
یک پاترول چهار درب سبز و بژ رنگ داشت که باهاش اینور اونور می‌رفت و توی سال‌های ۵-۷۴ نیسان پاترول جز ماشین‌های لاکچری به حساب می‌آمد و هر کسی که پاترول سوار بود دیگر خدا را بنده نبود.
صدای آقای واحدی حکم زنگ ساعت بیدارباش را در خانه ما داشت. عین خروس بی محل، آدم را با رعشه از خواب بیدار می‌کرد و بعد عین جنازه می‌رفتم سر سفره صبحانه و منتظر می‌ماندم تا سرویس مدرسه بیاید و بوق بزند و بروم سوار پیکان استیشن زهوار در رفته آقای طلاکش بشوم و ۴۵ دقیقه بعد عین کمپوت گلابی همه‌مان را جلو مدرسه بریزد بیرون.

امروز همه‌اش از پنجره کنار میزم به هوای ابری بیرون نگاه کردم و نهایت تلاشم رو کردم که ازش لذت ببرم.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۸

749

هفته پیش رفتم داروخانه که انسولین بگیرم. مسئول دارو طبق معمول دفترچه بیمه را گرفت که برود توی سیستم تامین اجتماعی (یا یک جای دیگر که من نمی‌دانم) ثبت کند و دارو را بدهد.
بعد از تقریبا نیم ساعت آمد و گفت که دفترچه‌ات را باید ببری فلان جا تایید کنند که تو نیاز به انسولین داری.
گفتم من که نسخه دکتر دارم، نزدیک به ۲ سال آزمایش خون دارم، تایید واسه چی؟
گفت سیستم اجازه نمی‌دهد. باید فلان جا تایید کنند تا بتونی دارو بگیری. فقط یادت باشه که صبح اول وقت برو که علاف نشی.
گفتم یعنی ساعت چند اونجا باشم؟
گفت شیش و نیم.

شیش و نیم صبح نفر چهل و هشتم بودم که از دستگاه نوبت گرفتم. یک مشت آدم درب و داغان دور هم بودیم و هر کدام یک مرضی داشتیم که باید به کارمندهایی که آن طرف شیشه سکوریت نشسته بودند اثبات می‌کردیم که واقعا مریض هستیم!!
اوضاع جالبی نبود. انواع فحش کاف دار بود که به زمین و زمان حواله می‌شد.
بعد از کلی سوال و جواب و وزن و قد و فشار خون و تست قند خون، بالاخره ساعت یازده مطمئن شدند که من دیابتی هستم و واقعا دارو نیاز دارم. طرف با کلی منت بیمه‌ام را برای یک سال به عنوان یک مریض دیابتی تایید کرد. برای محکم کاری هم گفت که باید فوری خودت را به یکی از مراکز دیابت  معتمد معرفی کنی.

از همانجا یک راست رفتم به مرکزی که خودشان معرفی کرده بودند. دوباره نوبت و آزمایش و تست و کوفت و زهر مار.
بعد هم گفتند که از شنبه تا پنج شنبه باید کلاس آموزشی بروم تا بعد از آن پرونده‌ام را بگذارند زیر بغلم.

تا قبل از این، خودم کم و بیش می‌دانستم که دیابت چقدر مزخرف است اما عمق واقعی ماجرا را درک نکرده بودم هنوز. توی این چهار جلسه آنقدر چیزهای هولناک درباره دیابت یاد گرفته‌ام که همه پشم و پیلم ریخته.
تقریبا همه آنهایی که سر کلاس هستند میانگین سنی‌شان بالای ۶۰-۵۵ است و آنهایی که مسن‌تر هستند زیاد در جریان اتفاقاتی که در بدنشان دارد می‌افتد نیستند. یا به تخمشان گرفته‌اند و یا واقعا بیرون باغ دارند برای خودشان می‌چرخند.

از شما چه پنهان، ولی من کمی ترس برم داشته (که به نظرم باید هم بردارد) و دارم به این فکر می‌کنم که زندگی تا چه اندازه می‌تواند کشکی باشد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۸

748

تقریبا یک هفته است که یک همکار جدید پیدا کرده‌ام.
یک آقای پنجاه و اندی ساله که شاید یکی دو روز از خشک شدن جوهر حکم بازنشستگی‌اش گذشته و حالا سر از اینجا در آورده.
دوست گرمابه و گلستان آقای رئیس است و یک میز هم بهش داده‌اند درست رو به روی من. یک جوری که وقتی نوت بوک هامون را باز می‌کنیم، ممکنه مانیتورها بخورن به هم. در این حد نزدیک یعنی.
الان مشکل من اینه که دیگه دست توی دماغم هم نمی‌تونم بکنم. هر موقع سرم را از روی مانیتور بلند می‌کنم با این آقای همکار جدید چشم تو چشم می‌شیم. برای استراحت به موبایلم نمی‌تونم مثل قبل ور برم. حتی حدس می‌زنم ایشون به راحتی مانیتور من را از رفلکت توی شیشه عینکم هم می‌تونه ببینه و متوجه می‌شه دارم چه گهی می‌خورم.
البته اصولا هیچ گه خاصی نمی‌خورم ولی خب گاهی وقتها آدم دوست داره بین کار چند دقیقه به خودش زمان استراحت جایزه بده، چهار تا صفحه باز کنه و دو تا خبر بخونه، توییتر رو بالا پایین کنه، یا حتی الکی وبگردی کنه.. ولی اینجوی آدم حس می‌کنه رفته زیر ذره بین.
یک بدبختی دیگه هم هست، اینکه طرف وقتی داره فکر می‌کنه، از جاش بلند می‌شه و هی راه می‌ره.. هی راه می‌ره.. خب بتمرگ بابا. توی ۴۰ متر فضا که نمی‌شه هی بالا سر من قدم بزنی که!!
بدبختی آخر هم اینکه از این دستور الکی بده هاست. توی همین چهار پنج روز پله‌های ترقی را در نوردید و با آسانسور رفت اون بالا بالاها. چپ و راست هم تز می‌ده که آقای سالیوان فلان چیز را بهمان طور بفرمایید. دوباره می‌ره توی اتاق رئیس، پشت درهای بسته با هم مذاکره می‌کنن، می‌آد بیرون، آقای سالیوان فلان چیز را بهمان طور بفرمایید.

خودم را از پنجره پرت نکنم کف خیابون صلوات.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۸

747

هفته پیش از آن هفته‌های ماراتن بود که خیال تمام شدن نداشت. چهارشنبه و پنج شنبه عین تراختور تا ساعت ۱۰ شب کار می‌کردیم. موقع رفتن، آقای رئیس خیلی با لطفات فرمودند که فردا (یعنی جمعه) هم زحمت بکشید و ساعت ۸ صبح دفتر باشید.
بعد از این حرف هیچ کداممان حتی به همدیگر نگاه هم نکردیم. فقط راهمان را کشیدیم و رفتیم.
دیروز هم تا حوالی ۸ شب مشغول راندن تراختور مربوطه بودیم. توی راه که داشتم می‌رفتم خانه، به خودم قول دادم که بعد از شام یک راست بروم دوش بگیرم و بخوابم.
تجربه نشان داده که هر موقع من به خودم قول استراحت بدهم حتما ورق برمی‌گردد.

دیگر گفتتن ندارد که دیشب درست مثل جعذ چهار چشمی مراقب محله بودم!!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

746

بستنی‌ام را لیس زدم. دل و دماغی نداشتم، و وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند. اغلب متوجه این قضیه شده‌ام. وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.

- زندگی در پیش رو / رومن گاری

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۸

745

​یک عادت جدید مزخرفی پیدا کرده‌ام که صبح‌ها یکی دو دقیقه قبل از اینکه صدای آلار در بیاید، خاموشش می‌کنم و به خودم می‌گویم ۵ دقیقه دیگر از تخت بیرون می‌روم.. و خب گفتن ندارد که زودتر از ۹ چشم باز نمی‌کنم.
امروز هم دوباره دیر رسیدم شرکت. آقای رئیس به زور جواب سلام را داد. به گمانم دفعه بعد که دیر برسم، بار آخر خواهد بود و باید دنبال کار جدید بگردم.

توی شرکت کار زیادی نیست. بیشتر اوقات داریم با آنجامان بازی می‌کنیم. عمده فعالیت‌ مفیدی که انجام می‌دهیم انگولک کردن پروژه‌های قبلی است که تحویلشان به درخواست کارفرما عقب افتاده یا کلا لنگ‌ در هوا شده‌اند.
خلاصه که اوضاع بس دل انگیزی داریم.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

744

طولانی ترین ۴ ثانیه دنیا برای من وقتی است که یک قطره خون روی نوار تست قند انداخته‌ام و چشم به صفحه نمایش دستگاه، منتظرم تا ببینم چه عددی را نشان می‌دهد.
توی تعطیلات نوروز آنقدر بالا بود که جرات تست کردن نداشتم. ترجیح می‌دادم فقط به خودم بگم بالاست و اصلا دلم نمی‌خواست بدانم که عدد کوفتی‌اش چند است. نه اینکه رژیم غذایی و اینها به هم خورده باشد، نه، ولی لامصب از اون رقم بالایی که همیشه بود هم زده بود بالاتر!!
امروز صبح وقتی قند ناشتا را ۱۴۳ نشان داد باورم نمی‌شد. از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم. بعد از ۴-۳ ماه بالاخره قند زیر ۲۰۰ را دیدم. ۲ ساعت بعد هم عالی بود!!

امروز توی دفتر کلی کار مزخرف روی سرم ریخته که حال و حوصله هیچ کدام را ندارم.
از صبح آقای رئیس ۲ تا فایل اکسل فرستاده که رویشان کار کنم و هر نیم ساعت یکبار پیگیر می‌شه که چه غلطی کرده‌ام و من هی تکرار می‌کنم: هنوز تمام نشده
هر غلطی که بگی کرده‌ام.. بجز کاری که باید انجام بدهم.
اصلا مگه آیه آمده که آدم باید هر روز گوش به فرمان باشد؟

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۷

743

از هفته اول اسفند متوجه شدم که علی رغم اینکه همه رژیم‌های غذایی و ورزش و توصیه‌های پزشکی را رعایت می‌کنم، ولی دوباره قند خونم در حال بالا رفتن است. یک هفته تمام هر کاری که از دستم بر می‌آمد را انجام دادم ولی انگار که نه انگار.
دوباره ریده شده بود به روحیه‌ام. کلافه بودم. رفتم و بست نشستم توی مطب دکتر و به هر مکافاتی بود بدون نوبت جدول قند خونم را دادم دست دکتر.

بعد از کلی سوال و جواب دکتر خندید و گفت: پوست کلفت شدی!!
گفتم منظورتان چیه که پوست کلفت شدم؟!
دوباره خندید و گفت: پوست کلفت شدی.. انسولین درست به بدن وارد نمی‌شه. باید سر سوزن بلندتر استفاده کنی. همین.
گفتم همین؟ حالم خوب می‌شه؟
گفت: نگران نباش. میاد پایین. نترس. آدمی که روزی ۵ تا تزریق داره به مرور پوستش ضخیم می‌شه، دارو خوب نفوذ نمی‌کنه.

رفتم نیدل ۸ میلیمتری خریدم. این چهار پنج روز گذشته را هم جرات نکردم چک کنم ببینم واقعا پایین آمده یا نه، ولی همین که دکتر گفت بخاطر این بوده که دارو خوب جذب نمی‌شده حالم بهتر است.

امروز توی دفتر چشمم به تقویم روی میز افتاد. تاریخ را که دیدم کُرک و پرم ریخت. باورش برایم سخت است که پنج روز دیگر سفره سال ۹۷ هم جمع می‌شود.
آخ که چقدر بالا و پایین داشت امسال. بیخود نیست که پوست کلفت شدم!!

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۷

سندرم خواب

با اینکه دکترم بارها تاکید کرده که کم خوابی برایم اصلا خوب نیست، اما این یکی دو ماه گذشته کمتر پیش آمده که شب‌ها زودتر از ساعت ۲ خوابیده باشم.
هفته پیش از آن هفته‌هایی بود که روزانه شاید ۵-۴ ساعت خواب مفید هم نداشتم. صبح با کلنگ از تخت جدا می‌شدم و دهانم در طول روز عین غار علیصدر باز بود.

صبح جمعه قرار بود با یک اکیپ کوهنوردی بزنیم بیرون و کلاه قاضی را فتح کنیم و برگردیم. شب قبل صبحانه و ناهار و وسیله‌هایمان را بستیم و تا به خودمان آمدیم که بخوابیم ساعت از ۲ هم گذشت!!
ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه چشم بسته آلارم گوشی را خاموش کردم و رفتم که آب جوش توی فلاسک بریزم و فوری ترانه را بیدار کنم تا لباس بپوشیم و برویم که دیدم صدایش عین لولای در شده و به زحمت می‌شد فهمید که چه دارد می‌گوید. سرما خورده بود.
در همان حالتی که داشتم روی تشک سقوط می‌کردم بهش گفتم به فلانی زنگ بزن و بگو ما نمی‌آییم و..
ساعت ۱ ظهر بیدار شدیم. انگار که با بیل کتکمان زده بودند، له و لورده، درب و داغان.
خیلی خوشحال چایی دم کردم و صبحانه‌مان را از کوله پشتی بیرون کشیدم و دوتایی نشستیم به بلعیدن. خیلی کیف داد. یک ساعتی جلو تلویزیون لش بودیم و باز دیدم که گشنه‌مان است. با اشتیاق زدیم به ساندویچ‌های ناهار.
چیزی نگذشت که متوجه شدم توان باز نگه داشتن پلک‌هایم را ندارم. سینه خیز خودم را به اتاق خواب رساندم و تمام.
ترانه دو دستی تکانم می‌داد و با آن صدای خنده دارش تاکید می‌کرد که ساعت ۸ شد. اول فکر کردم که صبح شده و خواب مانده‌ام، اما هوا تاریک بود. زمان و مکان از دستم در رفته بود. هاج و واج نگاهش می‌کردم فقط. به زحمت نشستم و یادم آمد که دنیا دست کیست.
نور چراغ‌های سالن چشمم را می‌زد. برای چند دقیقه روی کاناپه ولو شدم. باز دوباره گرسنگی پاچه‌ام را گرفته بود. حوالی ۱۰ شام خوردم و در کمال ناباوری ساعت ۱۲ داشتم خواب هفت پادشاه را می‌دیدم.

امروز صبح باز با کلنگ از خواب بیدار شدم و کل روز به حالت غار علیصدر بودم. الان هم بعد از پست کردن این نوشته می‌روم تا تخم مرغ‌های آب پز خوشمزه‌مان را بالا بندازم و بعد تا خود صبح عین خرس گریزلی خرناس بکشم.

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۷

741

در طول روز به اندازه کافی مشکلات دور و برم هست که دیگر لزومی به جزییات بیشتر از دور و نزدیک نباشم. به همین خاطر در تلاشم تا کمتر اخبار و چیزهای ضد حال را توی موبایل و کامپیوتر و تلویزیون دنبال کنم.

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۷

740

حوالی سالهای ۸۸ و ۸۹ که سیمان ساروج کار می‌کردم با پس انداز ۳ ماه حقوقم توانستم یک iPhone 3Gs سی و دو گیگابایتی برای خودم بخرم. اگر درست یادم باشد آن موقع با اضافه کاری و پاداش و اینها چیزی کمتر از چهارصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و خرید یک گوشی ۹۲۰ هزار تومانی کار زیاد سختی نبود.

خوب یادم هست که بعد از خرید آیفون تازه متوجه شدم که باید مودم را هم عوض کنم تا وای-فای داشته باشد. آخر توی خانه فقط یک PC داشتیم که با مودم ADSL اکسترنال به اینترنت وصل می‌شد و هیچ خبری از دستگاهی که نیاز به مودم بی سیم داشته باشد، نبود.

چند روز طول کشید تا موفق شدم برای خودم apple ID بسازم و توی دنیای اپلیکیشن‌‌ها شیرجه بزنم. کم کم پای گیفت کارت‌های ۱۰ دلاری به ایران باز شد و آخر هر ماه ته مانده جیبم را برای موزیک و اپلیکیشن‌های باحال خالی می‌کردم. و این ماجرا تا زمانی که دلار نزدیک به ۴۰۰۰ تومان رسید ادامه داشت.

به نظر خودم یکی از کارهای خیلی خفنی که آن موقع‌ها می‌کردم این بود که صبح‌ها توی سرویس، مسیر ۱ ساعته تا کارخانه را به پادکست چشم انداز بامدادی بی‌بی‌سی گوش می‌کردم. عصرها هم موقع برگشت، اگر نمی‌خوابیدم، به یکی دو تا کانال انگلیسی زبان که بیشتر در مورد کتاب و فیلم صحبت می‌کردند گوش می‌دادم. و البته اعتراف می‌کنم که آنچنان از حرفهایشان چیزی دستگیرم نمی‌شد. چون موضوعات خیلی ادبی بودند و از وسط‌های كار رشته از دستم در می‌رفت.
وقتی هم که از ساروج بیرون آمدم، سیستم کاری‌ام عوض شد و عادت پادکست گوش کردن از سرم افتاد.

گذشت تا همین دو ماه پیش که ۲ تا بلیط رفت و برگشت اتوبوس گذاشتند جلو من و شهاب و فرستادند مان ماموریت.
توی اتوبوس از هر دری که می‌توانستیم حرف زدیم. لامصب نه خوابمان می‌امد و نه مسیر به این راحتی‌ها تمام می‌شد. لا به لای سکوت و خیره ماندن به جاده و ور رفتن‌های الکی به گوشی، شهاب گفت برایت یک لینک توی تلگرام فرستادم الان. کانال را فالو کن. خیلی باحاله. هم وقت کُشی است و هم چیزهای جالبی می‌شنوی.

یک کانال بود با چند هزار دنبال کننده و توی توضیحات نوشته بود "روایت شنیدنی ماجراهای واقعی"
به نظرم خیلی جذاب آمد. از بین چند تا پست آخر هوس کردم "قسمت ۳۶ - جان مکافی" را گوش کنم.
عالی بود.. ۲ ساعت تمام غرق در داستان بودم و روی سقف اتوبوس داشتم چیزهایی که می‌شنیدم را با تخیل خودم تصویر سازی می‌کردم.
شاید خنده تان بگیرد اما دلم می‌خواست هرچه زودتر زمان برگشت برسد و دوباره بشینیم توی اتوبوس و تمام وقت داستان‌های این کانال را بشنوم.
گذشت تا روزی که بالاخره می‌خواستیم برگردیم. یکی دیگر از داستان‌ها را توی تلگرام باز کردم و آماده شدم برای شنیدن که دیدم راوی داستان (علی بندری) قبل از شروع دارد می‌گوید که خیلی بهتر است اگر ما را با اپلیکیشن‌های پادکست گوش کنید و بلاه بلاه بلاه..
انگار که برای اولین بار آتش را کشف کرده باشم!!
هیجان زده اپ پادکست را باز کردم و Channel B را سرچ کردم و بوووم.
توی مسیر برگشت کمتر از چند جمله کوتاه با شهاب بیشتر حرف نزدم. خودش هم هدفون توی گوشش بود و هر از گاهی با اشاره می‌پرسید باحاله، نه؟
سرم را به نشانه تایید تکان می‌دادم و می‌گفتم خیلی.

از آن روز به بعد شروع کرده‌ام به گوش کردن از اولین قسمت. علاوه بر جذابیت ماجراها، خودِ گوش دادن پادکست هم، حس و حال خوبی به من می‌دهد. شور و شوق همان سال‌هایم را برایم دوباره زنده می‌کند. آنقدر که حتی دلم می‌خواهد خودم هم پادکست راه بیاندازم!!

راستی، شما هم چنل بی را توی برنامه پادکست گوشی‌تان سرچ کنید و حالش را ببرید.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

Workers & Trucks

دیشب به بهانه تبریک تولد یکی از دوست‌های صمیمی‌ام داشتم برایش روی واتساپ پیام می‌دادم که چند دقیقه بعد آنلاین شد و شروع کردیم به خوش و بش و گپ زدن.
آخرین بار که علی را دیده بودم حدود ۲ سال پیش بود، شاید هم بیشتر.
یک روز صبح که تازه کرکره فروشگاه را بالا داده بودم و داشتم خرت و پرت‌های شب قبل را توی کیسه زباله می‌انداختم از پشت سرم صدای آشنایی سلام کرد. باور نمی‌کردم خودش باشد.
حدود پنج شش سال پیش (شاید هم بیشتر) مهاجرت کرد و رفت آمریکا و تگزاسی شد.

نمی‌دانم سر چی شد که به علی گفتم "آدم می‌تونه توی آمریکا باشه و تراک نداشته باشه؟ من که اگه یه روز پام به آمریکا رسید، اولین کاری که می‌کنم، می‌رم یه تراک خفن برا خودم می‌خرم و حسابی باهاش کیف می‌کنم"
و بعد ازش پرسیدم تو هم تراک داری؟

به قول خودش چون از بچگی در کنار پدرش بوده و اجرای هزار جور ساختمان متفاوت را از نزدیک دیده بود، همه درس‌هایی که ما برای پاس کردن‌شان جانمان بالا می‌آمد را علی عین آب خوردن با نمره بالا پاس می‌کرد. مسائل اجرایی را به مراتب از بیشتر استادها بهتر می‌دانست و دانشگاه و درس خواندن برایش بیشتر جنبه تفریح داشت. سال ۸۳ یا ۸۴ که ترم ۶ و ۷ بودیم، دوتایی با هم یک کار واقعی گرفتیم و از صفر تا صد را خودمان انجام دادیم. راستش را بخواهید علی همه کاره بود و من بیشتر سعی می‌کردم چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده بودیم را در عمل ببینم. در واقع تازه داشتم می‌فهمیدم چی به چی است.

علی خندید و گفت اینجا خیلی‌ها روانی تراک هستن. خدایی خیلی باحاله اما من نه، ندارم. با اینکه مصرفش بالاست اما خیلی حال می‌ده. اون اوایل خیلی وسوسه شدم بگیرم اما خانومم دوست نداره و نگرفتم.
تعریف کرد که یکی از دوست‌هاش یدونه FORD F250 super duty داره و وقتی که توش می‌شینی انگار که توی طبقه دوم یه آپارتمان کوچیک با کلی امکانات نشستی. نرم و فوق العاده پر شتاب.
با خنده تعریف کرد که وقتی برای اولین بار پشت فرمون تراک می‌شینی اولین حسی که به آدم دست می‌ده اینه که چرا نفر کناری اینقدر ازت فاصله داره!!

بعد من گفتم که عاشق Ford Raptor زرد هستم و اگر روزی به آمریکا رسیدم، اولین ماشینم بدون شک همین خواهد بود. فقط تو هم قول بده من را توی شرکتت استخدام کنی تا هر روز بروم سر فلکه و کارگرها را بریزم عقب تراک و بیاورم سر ساختمان و عصر هم ببرمشان همانجا پیاده شان کنم.
دیدم دارد قاه قاه می‌خندد.
گفت: اینجا همه کارگرها از داغون گرفته تا درست حسابی‌هاشون تراک دارن خودشون..

حرف‌هایمان که ته کشید، شب/روز بخیر کردیم. من رفتم که بخوابم و علی هم رفت که از روز تعطیلش لذت ببرد.

دیشب خواب می‌دیدم صاحب همین تراک زرد شده‌ام و با علی داریم ساختمان ولیعصر را می‌سازیم.

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۷

738

امروز صبح که صدای آلارم بلند شد، یک چشمی دکمه ساعت را فشار دادم و به خودم گفتم ۵ دقیقه دیگر خودم را از تخت جدا خواهم کرد.
هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که احساس کردم نور اتاق زیادتر از همیشه است. ساعت را با نگرانی نگاه کردم و دیدم که هشت و نیم را رد کرد است!!
عین فشنگ از جا پریدم و نفهمیدم که چطور صبحانه خوردم و لباس پوشیدم و زدم بیرون.
حدس می‌زنم از وقتی که دکتر داروهایم را عوض کرده حسابی مشنگ شده‌ام. حتی اگر ۲۴ ساعت خواب بوده باشم، باز هم از کوچکترین فرصت برای خوابیدن استفاده می‌کنم.

توی دفتر کسی متوجه دیر آمدنم نشد. همه آنقدر سرشان به کیون خودشان بود که اصلا نفهمیده بودند کی هست و کی نیست. آمدم بند و بساطم را روی میز پهن کردم و برای اینکه موتور مغزم روشن شود، رفتم سراغ قهوه جوش و به اندازه کل حجم کتری‌اش قهوه دم کردم.
به طرز مشکوکی هیچ ایمیل تازه‌ای نداشتم و هیچ پروژه جدیدی هم نبود که شروع کنم. فقط یک سری چیزهای معمولی که از دو سه روز پیش مانده بود و بعد از یک ساعت آنها را هم خلاص کردم.
بعد گفتم الان بهترین وقت برای این است که دست به کار خرده کاری‌های پروپوزال کوفتی‌ام بشوم.
با کمترین میزان صدا این آهنگ را پلی کردم و رفتم توی عالم خودم. تا الان دست کم ۳ ساعت هست که دارد برای خودش می‌خواند. من این عادت مسخره را دارم که می‌توانم ساعت‌ها و حتی روزها فقط و فقط به یک آهنگ گوش کنم و توی عالم خودم باشم و حالت تهوع پیدا نکنم.

خلاصه اینکه تا الان سه چهار تا لیوان قهوه و یک بسته ساقه طلایی خورده‌ام و حسابی با پایان نامه کوفتی‌ام سر و کله زده‌ام و آنقدر انرژی دارم که می‌توانم تا آخر هفته به همین وضعیت ادامه دهم.
امروز از آن روزهایی است که الکی سرخوش هستم و امیدوارم که تا چند روز آینده چیز کلفتی به باسنم وارد نشود و بتوانم چند روزی در این سرخوشی غوطه بخورم.

و من الله توفیق!!

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۷

737

هوس آن زمانی را کرده‌ام که از فرط سرخوشی و بی خیالی هر روز توی دفتر یادداشتم و توی همین وبلاگم از زمانی که از خواب بیدار می‌شدم را می‌نوشتم تا آخرین لحظه‌ای که می‌خواستم بخوابم!!
هیچ کار مهم یا هیچ اتفاق خاصی برای نوشتن نبود، اما همینکه سرخوش بودم و دنیا به هیچ جایم نبود باعث می‌شد تا بتوانم با میل و رغبت از هیچ بنویسم و از این کار خودم خوشحال هم باشم.

ولی الان که دارم با خودم اتفاق‌های روزانه‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم که هیچ چیزی که ارزش نوشتن داشته باشد ندارم.

صبح از خواب بیدار می‌شوم و قرص قبل از صبحانه‌ام را می‌خورم.
برای اینکه به خودم جایزه داده باشم، یک تایمر ۱۰ دقیقه‌ای روی ساعتم تنظیم می‌کنم و روی مبل لم می‌دهم و منتظر صدای آلارم می‌مانم.
ده دقیقه بعد، روبروی کابینت ایستاده‌ام و نون سنگک و پنیر را با کمک چای فرو می‌دهم پایین. لا به لای لقمه‌ها، یک دانه متفورمین ۵۰۰ را می‌بلعم و به خودم می‌گویم این یکی قرار است حسابی قند خونم را پایین بیاورد.
ده دقیقه بعد جلو آسانسور ایستاده‌ام تا بطور رسمی روز کاری جدیدی را شروع کنم.

وارد دفتر که می‌شوم، بعد از سلام و احوالپرسی همیشگی، نوت بوکم را باز می‌کنم و منتظر صدای رئیس می‌شوم که برنامه‌های امروز را برایمان مرور کند.
ده دقیقه بعد همگی سرمان توی نوتبوک است و فقط صدای کیبورد و ماوس می‌آید.
حوالی ساعت ده و نیم و یازده، کمرمان را صاف می‌کنیم و روی صندلی کش و قوس می‌آییم. باسنمان را از روی صندلی بلند می‌کنیم و توی آشپزخانه یک وجبی مان چایی می‌خوریم.
ده دقیقه بعد دوباره صدای کیبورد بلند می‌شود تا نزدیکی‌های ساعت ۲ که دوباره قبل از نهار متفورمین ۵۰۰ را بالا می‌اندازم و به جان مادرش قسم می‌دهم که اثر کند و این قند لعنتی را یک سر سوزن پایین بیاورد.
زنگ تفریح تا ساعت سه و نیم ادامه دارد.
بعد از نهار گاهی وقت‌ها برای یک سری از کارها باید برویم بیرون. هر جایی ممکن است باشد. این مدت هم که اوضاع کار حسابی لجن خورده درش، تا وقتی که چشم‌هایمان یاری کنند و انگشت‌هایمان روی کیبورد رقص بندری نکنند توی دفتر می‌مانیم.

حوالی هشت و نه دیگر رسیده‌ام خانه. کوله پشتی را دم در می‌اندازم زمین. روی کاناپه لم می‌دهم و ترانه با دو تا لیوان چایی می‌آید کنارم. تلویزیون دارد برای خودش سر و صدا میکند.
.. و این قصه هر روز است.

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۷

I've been searching for a trail to follow again

در این اوضاع و احوال درب و داغان مملکت، بیشتر از ۷۰ روز می‌شود که حقوق نگرفته‌ ام. کفگیرم آنقدر به ته دیگ ساییده شده که دارد تهش را سوراخ می‌کند.
و نمی‌دانم این چطور قانونی است که هرچقدر بی پول تر باشی، اتفاق‌های بیشتری پیش می‌آید که به شکل وحشتناکی به پول نیاز پیدا می‌کنی.
به هر شکلی که بشود تلاش می‌کنم تا روحیه‌ام را از دست ندهم.
اوضاع قند خونم خیلی تعریفی ندارد و هفته به هفته با یک شیب ملایم دارد بالا می‌رود. انگار که داروها هم هیچ هنری ندارند.

از اول هفته درگیر کتابی شدم که از اواسط آن متوجه شدم برایش سریال هم ساخته‌اند. کارم شده بود که همزمان هم بخوانم و هم ببینم. ماجرا هر چه به آخرهای داستان می‌رفت، میزان درامای آن هم بیشتر می‌شد و تا جایی پیش رفت که دو سه بار اشکم را در آورد!!
شاید خنده‌ دار باشد که آدم با درامای کتاب / فیلم / سریال، کارش به پیاز رنده کردن برسد، اما حس و حال درونی‌ام شبیه به زن حامله ای شده که هر اتفاقی می‌تواند منقلبش کند.

دیشب ساعت ۴ بود که قسمت آخر را دیدم. حالم خیلی گرفته بود. به یکی از دوستانم که در جریان ماجرا بود تکست دادم که بالاخره تمام شد. فوری جواب داد. فکر نمی‌کردم آن موقع صبح بیدار باشد. تقریبا ۱ ساعت درباره خیلی چیزها با هم گپ زدیم. بعدش هم این آهنگ را که در یکی از سکانس‌های مهم سریال بود برای خودم گذاشتم و رفتم لب پنجره و دو نخ دود کردم.

I had all and then most of you
Some and now none of you
Take me back to the night we met
I don't know what I'm supposed to do
Haunted by the ghost of you
Take me back to the night we met

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۷

735

گاهی وقت‌ها دوره‌ای در زندگی پیش می‌آید که آدم ساکت می‌شود.
حال حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارد.
حرفی نمی‌زنی، نظری نمی‌دهی، بحث نمی‌کنی، بیشتر تماشاچی هستی.
همه تلاش خودت را می‌کنی تا کم کم توان از دست رفته‌ات را پس بگیری.
سرت را به کار خودت گرم نگه می‌داری و به اطراف توجهی نداری.

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۷

734

این روزها همه اش دلم می‌خواهد بیایم اینجا و هی بنویسم و بنویسم، اما به محض اینکه چند دقیقه وقت آزاد پیدا می‌کنم و صفحه بلاگر را باز می‌کنم، انگار که کل مغزم را فرمت کرده باشند. یکی دو دقیقه به صفحه خالی خیره می‌مانم و بعد دست از پا درازتر صفحه را می‌بندم و می‌روم پی کارم.

می‌گذرد تا شب. ساعت از یک و دو که رد شد، صاف همان موقع که دلم پنج شش ساعت خواب درست و حسابی می‌خواهد، لشکر کلمه ها است که توی سرم شروع می‌کنند به رژه رفتن. آنقدر همه چیز روشن می‌شود که می‌توانم کتاب بنویسم!!
هی به خودم می‌گویم فردا حتما اینها را می‌نویسم، اما وقتی می‌خواهم دست به کیبورد شوم دوباره آلزایمر سر و کله‌‌اش پیدا می‌شود.

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

734

آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

هزار پیشه / چارلز بوکوفسکی

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۷

از ۶۲ تا ۹۷

هر سال که بزرگتر می‌شوم، امیدهایم را بیشتر از دست می‌دهم. سرخورده تر اما آرام تر می‌شوم. آنقدرها تلاش نمی‌کنم و به هر دری نمی‌زنم. سکوت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. دیگر حتی به چیزهای کوچکی که خوشحالم می‌کردند دلخوشی ندارم. روزهایم سخت می‌گذرد و می‌گذارم همه اینها بگذرند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

731

فردای ماجرای ترامپ و بیرون آمدن آمریکا از برجام و اینها، به شکل غم انگیزی حس ناامیدی داشتم. حالا نه اینکه در طول این دو سالی که از برجام گذشته، زندگی شیرین شده باشد و اوضاع احوال مملکت سر و سامان گرفته باشد، نه اصلا. از من بپرسی می‌گویم که دیگر از این افتضاح تر ممکن نیست. اما در عین حال، یک گوشه‌ای از ذهنم نقطه کوچک روشنی از امید به اینکه شاید در آینده‌ای نه چندان دور وضع و اوضاع زندگی مردم بهتر شود، بود.
می‌خواستم بیایم و بنویسم که حالا با این ماجرای تازه، همان امید مذبوحانه به بهتر شدن اوضاع را هم ندارم. باید دعا کنیم که حال و روزمان از ونزوئلا بدتر نشود و از اینجور حرف‌ها.

گذشت تا دیشب که داشتم توی یکی از این کانال‌ها، تیتر اخبار را گوش می‌کردم.
رسید به اخباری از مراسم جشنواره فیلم کن و حاشیه‌هایی از فرش قرمز فیلم جدید اصغر فرهادی و گلشیفته و دو نفر از هنرپیشه‌های فیلم سه رخ، آخرین اثر جعفر پناهی.

مردم همیشه در صحنه، گلشیفته و مرضیه رضایی و بهناز جعفری را به توپ بسته بودند. گلشیفه به جرم اینکه لباس آنچنانی پوشیده، آن دو نفر دیگر هم به جرم اینکه هیچ چیزی از "فَشن" نمی‌دانند و لباس‌هایشان شیک نیست و از این چرت و پرت‌ها.

خبر بعدی هم ویدئویی کوتاه بود از یکی از شبکه‌های آمریکا که مجری برنامه داشت نمایندگان مجلس ایران را در حالی که تلاش می‌کردند پرچم آمریکا را آتش بزنند، مسخره می‌کرد.

در کمتر از پنج دقیقه این حجم از تناقض باور کردنی نبود.
آنهایی که به مدل لباس گلشیفته حمله کرده بودند، به احتمال زیاد همان‌هایی بودند که به لباس آن دو هنرپیشه بیچاره گیر داده بودند. و اگر همان لباس گلشیفته را بر تن مثلا ناتالی پورتمن می‌دیدند، حتما کلی از لباس زیبایی که انتخاب کرده تعریف و تمجید می‌کردند!!
و نمایندگان مجلس که با آتش زدن پرچم یک کشور خارجی، در واقع مملکت خودشان را بیشتر از هر بیگانه‌ای کوچک کردند.

اینجور چیزها همیشه باعث می‌شود تا آدم به این نکته پی ببرد که به این زودی‌ها قرار نیست چیزی درست شود.
این جمله مجری برنامه خودش گویای همه چیز هست:
اینها در روشن کردن یه آتیش با فندک مشکل دارن، چطوری ممکنه که بتونن بمب اتم بسازن؟ "

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۷

730

سال نو را توی ویلای دایی و کنار خانواده تحویل گرفتیم. خوبی‌اش این بود که کنار مادر بزرگ بودیم. مثل زمانی بچگی که همگی خانه مادربزرگ (که پدر بزرگ هم بود البته) جمع می‌شدیم و از حال و هوای نوروز مست بودیم.

نمی‌دانم چرا سال به سال انگار دارد رنگ و بوی چیزهای خوب کمتر و کمتر می‌شود. سرخوشی شروع سال جدید کمتر از یکی دو ساعت شده، حتی کمتر!!
تا هفت هشت سال پیش هنوز ذوق نوروز و تعطیلات و عیدی و هفت سین و سبزه و سنبل و خیلی چیزهای دیگر را داشتم اما هرچه جلوتر رفت هی کم رنگ تر شد. انگار که آدم بیخیال شده باشد.

هفته اول تعطیلات نسبتا سریع گذشت و هفته دوم کِش دار و بی خاصیت.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

729

یک هفته و چند ساعت دیگر از سال ۹۶ باقی مانده تا بار بندیلش را جمع کند و با خودش ببرد. از اینکه دارد می‌رود خوشحالم. چون توی اسباب و وسایلش چیزهای خوبی برایم نداشت. گرچه همه‌شان ناخوشایند نبودند، اما همان معدود چیزهای خوبش هم به تن من زار می‌زدند.
با اینکه روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم اما همه اینها باعث شدند تا آدم قوی تری نسبت به قبل شوم و از این بابت خوشحال هستم. باید خوشحال باشم و امیدوار به اینکه هر طور شده از پس همه‌شان بر خواهم آمد و دوباره از نو شروع خواهم کرد.
امیدوارم که سال ۹۷ برای همه پر باشد از سلامتی و شادی

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۶

728

تا همین چند دقیقه پیش داشتم به نقشه مدرسه‌ای که برای پروژه "طرح ۲" باید آماده کنم و صبح دوشنبه تحویل بدهم وَر می‌رفتم. به کمک همان دوست همیشگی موفق شدم تا استاد را راضی کنم هرچه که از دستم بر می‌آید را تحویل بدهم و استاد هم با نمره‌ای که فقط بتوانم درس را پاس کنم از سر تقصیراتم بگذرد.

با اینکه از فردا صبح کله سحر باید مشغول کار باشم، اما جغد درونم بیدار شده و  هیچ اثری از خواب نیست. مثل سگ هم گرسنه‌ام است و هیچ چیز دندان گیری توی یخچال پیدا نمی‌شود. اگر همین فرمان ادامه بدهم بقیه حیوانات درونم یکی یکی بیدار می‌شوند و دیگر از پس جمع کردنشان بر نخواهم آمد.

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۶

727

باید اعتراف کنم که در این مقطع زمانی چالش ۳۰ روز وبلاگ نویسی برای من کار سختی است. تقریبا ده سال پیش در همین وبلاگ از تک تک روزمره‌های پیش پا افتاده‌ام با آب و تاب حرف می‌زدم و از این کار خیلی هم لذت می‌بردم. اما حالا بعد از این هم مدت حس می‌کنم دیگر توان هر روز نوشتن را ندارم. در واقع هیچ حرف جدیدی نیست. همان تکرار مکررات است. امروز نوشتن برایم جنبه حسی دارد. هر وقت هوس نوشتن به سرم بزند می‌توانم بنویسم.

استادم امروز جواب داد که نهایتا تا ۹ بهمن فرصت دارم که پروژه‌ام را تحویل بدهم.
تا هفت روز آینده نیاز به یک معجزه دارم.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۶

726

تلاش‌های امروز برای تماس با استادم بی فایده بود. استاد گرامی به آنجایش حواله‌ام داده است.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۶

725

امروز صبح مجبور بودم بروم دانشگاه. این ترم طرح ۲ و ۳ را با هم گرفته بودم که ترم بعدی بتوانم پایان نامه را بگیرم. طرح ۳ خوب پیش رفت اما در نقطه مقابل،‌ برای طرح ۲ کار درست و حسابی‌ای انجام ندادم. نه اینکه نخواسته باشم.. فرصت نمی‌شد. لامصب طرح ۳ اینقدر استاد سختگیر و مزخرفی داشت که کل هفته درگیر کارهایی بودم که باید برای هفته بعد برایش آماده می‌کردم.
استاد طرح ۲ (که مدیر گروه هم هست) آدم ریلکسی است. هیچ کاری به کارم نداشت و من هم فقط امروز و فردا کردم، به امید اینکه کمی بیشتر ازش زمان بگیرم و کارهایش را انجام بدهم.
گذشت تا اینکه به یکی دو تا از همکلاسی‌ها پیغام داده بود که فلانی (یعنی من) اوضاعش بیریخت است!!
برای همین امروز صبح رفتم دانشگاه تا بلکه بتوانم یک جوری دلش را به دست بیاورم و زمان بخرم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم.
از صبح که رسیدم چند نفر بودند که جلسه دفاع داشتند و استاد هم توی جلسه بود. من هم زمان مرخصی‌ام محدود بود و باید برمی‌گشتم. دست از پا درازتر آمدم دفتر و به استادم تکست زدم که باید باهاتون تماس بگیرم و از این حرف‌ها.. او هم جواب میدهد که فقط پیام بده!!
فهمیده که برای چه کاری می‌خواهم باهاش حرف بزنم.
فردا صبح دوباره باید شانسم را امتحان کنم که رضایت بدهد تلفنی باهاش صحبت کنم. اگر نشد باید برایش توی تلگرام چیزی بنویسم و وضعیت درب و داغانم را حالی‌اش کنم.
اگر پایش را توی یک کفش کند و بخواهد حذفم کند قشنگ بگا رفته‌ام. طرح ۳ را که این همه برایش زحمت کشیده‌ام می‌رود روی هوا و ترم بعدی پایان نامه را هم نمی‌توانم بگیرم.
فقط برایم دعا کنید که معضل دانشگاه هم به بقیه بدبختی‌هایم اضافه نشود.



پ.ن: خیلی اتفاقی به این نوشته بر خوردم که یک چالش ۳۰ روزه برای نوشتن وبلاگ راه انداخته است.
"در این چالش قرار است خودمان رو متعهد کنیم که به مدت ۳۰ روز هر روز یک پست وبلاگ نوشته و منتشر کنیم"
پیش خودم فکر کردم شاید بد نباشد که برای عوض شدن حال و هوایم خودم را مجبور کنم که در طول یک ماه، هر روز پست جدیدی بنویسم. شما هم اگر حال و حوصله‌اش را دارید از همین امروز دست به کار شوید و پست‌هایتان را با #چالش_وبلاگنویسی منتشر کنید.