سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۵

702

همین الان که پشت میز کوفتی‌ام نشسته‌ام و دارم راهروی بیرون را که مردم در حال لولیدن هستند را تماشا می‌کنم، یکباره یادم به همه ی قسطهای بانکی و بدهی و قرض‌هایم افتاد.. به اینکه چقدر باید چک پاس کنم.. به اینکه هرچقدر دارم تلاش می‌کنم تا اوضاع اقتصادی‌ام بهتر شود اما هی نتیجه عکس می‌گیرم.
شاید خنده تان بگیرد اگر بگویم که بیشتر وقت‌ها توی خواب همه‌اش دارم با خودم حساب و کتاب می‌کنم!!
توی دفتر یادداشتم هر روز هی ضرب و تقسیم می‌کنم که اگر فلان کنم بهمان خواهد شد.
واقعا نمی‌دانم ایراد کار از کجاست که هیچ چیز آنطور که روی کاغذ جواب می‌دهد، در دنیای واقعیت جواب نمی‌دهد
تنها چیزی که مطمئنم جواب می‌دهد این است که نباید بیخیال شد.. باز هم باید تلاش کنم.. آخرش جواب می‌دهد.. باید جواب دهد

پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۵

701

سه شنبه صبح رفتم دانشگاه و بجای ثبت نام، ترم آینده را مرخصی گرفتم. یک سری کارهای واجب بود که برایشان برنامه ریخته بودم که در طول تابستان انجامشان بدهم اما حتی فرصت شروع کردن هم نشد، چه برسد به اینکه انجام شوند.
انجام نشدنشان بیشتر تقصیر خودم بود. همه‌اش در حال امروز و فردا کردن بودم. امیدوار بودم به اینکه فلان مشکل حل خواهد شد و بعد می‌توانم با خیال راحت به کارم برسم. ولی لامصب زمان منتظر هیچ بنی بشری نمی‌ماند، رفاقت و معرفت و این چیزها هم حالی اش نیست.. راهش را می‌کشد و می‌رود.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۵

صدف طاهریان و قُلی های کامنتی*

فکر کنم اواسط پاییز بود که توی فیدهای اخبار بی بی سی یک مطلبی خواندم که نوشته بود فلان بازیگر ایرانی به دلیل اینکه عکس‌های بدون حجاب توی صفحه شخصی‌اش روی فیسبوک و اینستاگرم پست کرده، ممنوع تصویر شده است و دیگر حق آمدن به ایران ندارد و از این داستان‌ها.

تا آن روز من اسم صدف طاهریان را هرگز نشنیده بودم. البته آخرین باری که به سینما رفته‌ام بیشتر از ۱۰ سال پیش بوده و شبکه‌های داخلی را هم که کلا فراموش کرده‌ام ولی با یک جستوجوی ساده می‌شد فهمید که این خانم جز هنرپیشه‌های رده بالای سینما و تلویزیون نیست. در طول همان هفته از جاهای مختلف این خبر و حواشی آن به چشمم می‌خورد و من هم می‌خواندم.
بعد از این ماجرا از روی کنجکاوی رفتم و صفحه اینستاگرم ش را دنبال کردم. یادم است که چهل / پنجاه هزار فالوئر داشت و عکس‌هایش هزار و اندی لایک می‌خورد و کلی کامنت هم پای عکس‌ها بود. خلاصه اینکه هر از گاهی عکس‌هایش را توی استریم اینستاگرم می‌دیدم.
چند روز پیش عکس جدیدی پست کرده بود و بیشتر از پنجاه هزار لایک خورده بود و نزدیک به سه هزار کامنت داشت!!
راستش را بخواهید از تعداد کامنت‌ها تعجب کردم. فوری رفتم و صفحه‌اش را باز کردم تا ببینم چند نفر فالوئر دارد. هشتصد هزار نفر (که البته روز به روز بیشتر هم می‌شود). باز دوبار برگشتم به همان عکس آخری و از روی فضولی شروع کردم به خواندن کامنت‌ها..
الان که دارم فکرش را می‌کنم هیچ کلمه یا جمله‌ای برای توصیف آن چیزی که در کامنت‌ها در جریان بود/هست را ندارم. تا جایی که نگاه کردم عکس‌های قبلی هم به همین منوال بودند. واقعا یک فاجعه خنده دار و غم‌انگیز است. اصلا نمی‌توانم درک کنم که چطور این همه آدم به صورت مداوم و پیگیر و با پشتکار می‌آیند و لایک میکنند و شروع می‌کنند به نظر دادن راجع به اینکه چرا مانکن شده است و عفت و آبروی ایرانی را برده است و فلان و بهمان و بعدش هم شروع می‌کنند با بقیه کامنت گذارها به بحث و مشاجره و فحاشی!!
من فکر می‌کنم صدف طاهریان برای زندگی‌اش برنامه داشته. رفته کلی زحمت کشیده و وقت صرف کرده و با ورزش و رژیم غذایی و هزار جور مکافات دیگر بدنش را به وضعیتی رسانده که بتواند مانکن شود و از این به بعد هم باید کلی در تلاش باشد تا بدنش را روی فرم نگه دارد. الان هم دارد کاری که دوست داشته را انجام می‌دهد و خب طبیعی است که صدها هزار طرفدار و فالوئر داشته باشد.
ولی نکته‌ قابل توجه آن تعداد زیاد آدم‌های حساسی هستند که دین و ایمانشان با بیکینی پوشیدن یا به تفسیر خودشان، لخت شدن یک نفر دیگر دچار زلزله می‌شود، یا آنهایی که غرور ملی شان لکه دار می‌شود و خون آریایی‌شان به جوش می‌آید. یک دسته دیگر هم بیمارهای جنسی هم هستند که تکلیفشان روشن است.
خب لامصب‌ها.. دنبال نکنید، لایک نکنید، نگاه نکنید..
چه اصراری دارید که حتما همه مثل شما باشند؟! مگر کسی شما را مجبور کرده که فلان عقیده را داشته باشید؟! خواسته خودتان بوده لابد. خب حالا یکی هم دلش خواسته مدل باشد. طرف جنایت که نکرده؟ مدل بودن یعنی همین. از یک مدل کسی انتظار چادر و مقنعه که ندارد!!
و از همه جالبتر وقتی است که این آدم‌ها توی کامنت‌ها به جان هم می‌افتند.

از صدف طاهریان که بگذریم، مرگ من بیایید و نگاهی به صفحه وحید خزایی و دنیا جهانبخت و تتلو بیاندازید و کامنت‌های ملت همیشه در صحنه را بخوانید و رستگار شوید.



*: قُلی یکی از انیمیشن‌های جدید سوریلند است که می‌توانید ویدئوی آن را از اینجا تماشا کنید.

چهارشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۵

خانه به دوش

دو سال پیش بود که از خانه خودمان به طبقه دوم خانه مادر بزرگ اسباب کشی کردیم. آن روزهای اول اصلا حس خانه نداشت. انگار که مهمان بودیم. کم کم گذشت تا به محل جدید عادت کردیم.

هفته پیش بالاخره ماراتن ساخت و ساز تمام شد و وقت برگشت به خانه خودمان رسید. از چند روز قبلتر شروع کرده بودیم به جمع و جور کردن و چپاندن خرده ریزها توی کارتن. سه شنبه صبح کارگرها آمدند و دست به کار شدند و حوالی ۹ شب تقریبا نود درصد از وسایل جابجا شده بود.
در خانه جدید (که در واقع همان خانه قبلی خودمان است) هیچ اتاقی مال من نیست. به نوعی من از خانه پدر/مادر دیپورت شده‌ام. یعنی باید صبر کنم تا خرده کاری‌های واحد خودم تمام شود و بعد به آنجا مهاجرت کنم. و خب البته بجز آت و آشغال‌های اتاق خودم هیچ چیز دیگری ندارم که در یک واحد جداگانه مستقر شوم!!
حالا قسمت بدتر ماجرا این است که طبقه دوم خانه مادر بزرگ را هم می‌خواهیم باز سازی کنیم و از اتاق طبقه دوم هم باید بیرون بروم. جمعه مجبور شدم همه زندگی‌ام را توی بقچه بپیچم وعین مستاجری که صاحب خانه وسایلش را وسط کوچه ریخته است بیایم داخل یکی از اتاق‌های طبقه پایین ساکن شوم.
برای لباس پوشیدن باید لابه‌لای پاکت‌ها دستم را بچرخانم و به قید قرعه تی‌شرتی پیراهنی چیزی که بیرون آمده است را بپوشم. در بیشتر مواقع هم همان تی‌شرتی بیرون می‌آید که دوستش نداری!!

خلاصه که اوضاع درب و داغانی است. تا چند ماه آینده باید با وضعیت mp3 سر کنم و بعد از آن هم خدا می‌داند که چه وقت سر و سامان خواهم گرفت.

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

Game Of Bloggers

چند سالی بود/هست که دیگر خبری از بازی‌های وبلاگی نبود/نیست، اما به تازگی بازی جدیدی از اینجا شروع شده است و من هم از طرف نازنین دعوت شده‌ام. قرار است یک لیستی از کارهایی که در تابستان انجام می‌دهیم را بنویسیم و به خواننده‌ها معرفی کنیم. چیزهایی هم که معرفی می‌کنیم باید راجع به بازی‌های موبایل، فیلم و سریال و کتاب و موسیقی و اینجور چیزها باشد.

مدت‌هاست که نتوانسته‌ام آنطور که دلم می‌خواهد فیلم ببینم اما چندتایی از آخرین فیلم‌هایی که خوشم آمده اینها هستند:
 در مورد کتاب که حرفش را نزنید.. جانم بالا آمد تا سه چهارتا کتاب را در طول یک سال تمام کردم. "دیوانه بازی - کریستین بوبن" را در آن چند شبی که بیمارستان بودم خواندم. "خاطرات پس از مرگ براس کوباس - ماشادو د آسیس" را هم چند ماهه خواندم. "مسخ" را نصفه نیمه رهایش کردم. "چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی" را هم خیلی خوشم نیامد.

از بازی‌های موبایل تازگی به King of Thieves معتاد شده‌ام. Dragon Hills هم باحال بود اما دیگر برایم جذاب نیست. Jetpack Joyride هم یکی از آن دوست داشتنی‌های قدیمی است. خیلی دوست دارم Pokémon GO را هم امتحان کنم اما موفق نشده‌ام. در نهایت همانطور که روی تخت برای خوابیدن دارم تقلا می‌کنم Crossy Road آخرین کاری است که با گوشی‌ام می‌کنم.

بطور خلاصه راجع به موسیقی باید بگویم که خیلی آپدیت نیستم. همان قدیمی ترهایی که همیشه گوش می‌کرده‌ام را گوش می‌کنم و هنوز هم دوستشان دارم. آلبوم جدید Coldplay را به اندازه آلبوم قبلی شان دوست نداشتم. Snow Patrol را عاشقشان هستم. بقیه چیزهایی هم که گوش می‌کنم توی همین مایه‌ها هستند و دیگر حوصله‌ام نمی‌شود بنویسم.

کل داستان همین بود. تمام وقت بکار هستم و مهمترین تفریحم خوابیدن است. لابه‌لای کار و مشغولیات سعی می‌کنم این مدل تفریحات سالم را هم داشته باشم.

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۵

ضرب آهنگ‌ها

شادمانی و خوشبختی در یک نُت تنها نهفته نیست، شادمانی آن چیزی است که در دو نُتی که با هم تلاقی می‌کنند وجود دارد. بدبختی وقتی است که نُت عوضی نواخته می‌شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمی‌آمیزد. خطرناک‌ ترین جدایی‌ها میان مردم در همین نکته نهفته است نه در جایی دیگر: در ضرب آهنگ‌ها


دیوانه بازی - کریستین بوبَن

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۵

روزهای بلاگفا

چند وقتی هست که اوضاع وی پی ان داغان شده است. یا اصلا وصل نمی‌شود، یا اگر هم وصل شود به زحمت بتواند سایت باز کند. اگر تا همین چند لحظه پیش موفق نمی‌شدم صفحه بلاگر را باز کنم ممکن بود در یک اقدام احمقانه، بزنم بروم توی بلاگفا شروع به نوشتن کنم.
اصلا تنها خوبی بلاگفا این است که فیلتر نیست. چه برای من که می‌خواهم بنویسم و چه برای آنهایی که دلشان می‌خواهد بخوانند.
راستش را بخواهید الان یک کم دلم برای سال ۸۶ که تازه شروع به نوشتن کرده بودم تنگ شد. سال‌ آخر دانشگاه بودم و از روزمره‌هایی که امروز دیگر نمی‌دانم اسمشان را چه بگذارم می‌نوشتم.
یکی دو سال بعد از نوشتن توی بلاگفا هوس کردم به Blogger مهاجرت کنم. آن دوران خیلی‌ها از بلاگفا به بلاگر و وردپرس و.. کوچ کردند. خدا می‌داند که چقدر copy و psate کردیم تا همه نوشته‌هایمان را از این طرف به آن طرف انتقال بدهیم.
یکی دو سال بعدتر آمدند و بلاگر و وردپرس را فیلتر کردند لعنتی‌ها. باز دوباره موج جدید مهاجرت از سرویس‌های فیلتر شده به بلاگفا شروع شد. من که دیگر حال و حوصله اسباب کشی نداشتم.
یکی از غم انگیزترین اتفاق‌هایی که می‌تواند برای یک وبلاگ نویس بیوفتد این است که وبلاگش فیلتر شود. صرف نظر از اینکه آن وبلاگ چند نفر خواننده داشته باشد، فیلتر شدن یعنی اینکه نود درصد خواننده‌ها از دست خواهند رفت.
راستش را بخواهید من هرگز نفهمیدم چرا برای یک وبلاگ نویس باید مهم و خوشایند باشد که نوشته‌هایش را آدم‌های دیگری بیایند و بخوانند. اصلا یکی از دغدغه‌های من همین فیلتر بودن بلاگر است. چرا که می‌دانم دیگر کسی به اینجا سر نمی‌زند و فوقش شاید چند نفری باشند که فید اینجا را توی فیدخوان خودشان داشته باشند و مستقیما از آنجا بخوانند.
باید اعتراف کنم که وبلاگ نوشتن یکی از معدود اتفاق‌های زندگی‌ام بوده که در آن پشتکار داشتم. یک جور وابستگی خاصی بهش دارم. مثل یک جور گیاهی که دانه‌اش را توی گلدان کاشته باشی و هر روز حواست بهش بوده باشد. کم کم رشد کرده و حالا بعد از تقریبا نه سال برای خودش یک گیاه درست و حسابی شده است. حالا هم مقصودم این نیست که الان دیگر وبلاگم برای خودش خیلی درست و حسابی شده، اما من یک همچین حس تعلق خاطری نسبت بهش دارم.
آن موقع‌ها همه اهالی بلاگفا (از جمله خود من) توی وبلاگشان آمارگیر "وبگذر" داشتند و هر روز چک می‌کردیم که مثلا چند نفر بازدید کننده داشتیم و از چه لینک‌هایی و با جست و جوی چه کلماتی از وبلاگ ما سر در آورده‌اند و از این جور جانگولک بازی‌ها. هرقدر بیشتر بازدید کننده داشتیم، بیشتر قند توی دلمان آب می‌شد.
راستی، بازار کامنت و نظر نوشتن پای پست‌های وبلاگی حسابی داغ بود.
کم کم سر و کله Google Reader پیدا شد و حال و هوای وبلاگ خواندن بطور کلی فرق کرد. هرکسی می‌توانست فیدهایی که دوست داشت را توی گوگل ریدر اضافه کند و بدون اینکه به خودش زحمت سر زدن به تک تک وبلاگ‌ها را بدهد، نوشته‌های جدید را بخواند. گوگل ریدر خودش داستان جداگانه‌ای دارد. شاید یک روزی هوس کردم و از عصر طلایی گوگل ریدر هم نوشتم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش می‌رفت که یکدفعه گوگل تصمیم گرفت این سرویس دوست داشتنی را تعطیل کند و جای آن را به گوگل پلاس بدهد.
تقریبا از همین دوران بود که وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی شروع به افت کرد. خیلی‌ها کلا بیخیال نوشتن شدند و عده‌ای هم دست به کار نوشتن توی صفحه‌های شخصی‌شان توی فیسبوک و اینجور جاها کردند. اصلا شبکه‌های اجتماعی آنقدر تغییر کردند که وبلاگ نوشتن به حاشیه رفت.
من هم آنقدر از حاشیه نوشتم که اصلا یادم رفت آمده بودم چی بنویسم!!

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۵

695

از وقتی که آیفونم را دزد برد مجبور شده‌ام که سیم کارتم را بگذارم توی بلکبری زاقارتی که هیچ نشانه‌ای از "اسمارت فون" بودن ندارد. گوشی‌های معمولی از این لعنتی هوشمندتر‌اند. تازه دارم می‌فهمم که چرا آیفون همیشه آیفون بوده است.
البته این تغییر اجباری یک سری خوبی هایی هم دارد.
مثلا اینکه آدم ساعت خوابش بیشتر می‌شود. دلیلش هم این است که شب‌ها بجای بازی کردن یا توییتر و فیسبوک و اینستاگرم و این چیزها با خیال راحت می‌توانی بخوابی. دست بالا اینکه چند صفحه کتاب می‌خوانی یا یک قسمت سریال می‌بینی.

چند روز پیش رفته بودم که برای تحویل پروژه‌های پایان ترم ماژیک و از این جور چیزها بخرم. بعد هوس کردم برای خودم یک دفترچه یادداشت و یکی از این خودکارها بگیرم. نوشتن روی کاغذ حس و حال خودش را دارد.
حالا هر شب لیست کارهایی که باید فردا انجام دهم را مینویسم و در طول روز کلی چیز جدید بهش اضافه میکنم و خیلی‌ها را خط میزنم. خلاصه اینکه به شدت توی فاز نوشتن هستم.

یکشنبه همین هفته تحویل پروژه دارم. توی اتوکد دارم هی خط و منحنی و دایره و  می‌کشم اما اگر به من بود با همین خودکارم شروع می‌کردم به رسم کردن.

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵

Booxon *

ده دوازده روز پیش احسان برایم ایمیل زده بود که دارد به ایران می‌آید و قرار است مراسم ازدواجش را اینجا برگزار کند. پایین نامه هم عکس کارت دعوت را ضمیمه کرده بود و نوشته بود که خیلی خوشحال می‌شود که من هم بهشان ملحق شوم.

همانطور که هول هولکی صبحانه می‌خوردم برایش نوشتم که حتما می‌آیم و شماره موبایلم را هم اضافه کردم که بتوانیم با هم در تماس باشیم.

پنج شنبه شب وارد باغ که شدم هیچ کدام از آن چند نفری که به استقبال آمدند را نمی‌شناختم و طبیعتا آنها هم همینطور. میان یکی از آنها پدر احسان را شناختم. بعد از دوازده سال نمی‌شد انتظار داشت که من را یادش باشد. خودم را معرفی کردم و بعد از سلام احوالپرسی و تبریک و این چیزها گفتم که بقیه ی دوستهای احسان کجا هستند؟ پدر مادر عروس و داماد خندیدند و به گوشه ای از باغ اشاره کردند.

سر میز که رسیدم یهو همه ساکت شدند و یک لحظه بعد همه زدیم به خنده. بعد از ده دوازده سال هم نیمکتی‌های دوران دبیرستان را می‌دیدم. نیما به نسبت آن دوران کلی لاغر شده بود اما ظاهرش هیچ فرقی نکرده بود. چند سالی هست که ازدواج کرده و لهجه فارسی مسخره‌ای داشت. نیکروز هم همان نیکروز، با این تفاوت که کله اش را کامل تراشیده بودند. او هم چهار پنج سالی از ازدواجش می‌گذرد. کم و بیش از فیسبوک و اینستاگرم با هم در تماس بودیم اما خب کلی وقت بود که از نزدیک ندیده بودمشان.
اوایل سالهای هشتاد نیما و نیکروز رفتند سوئیس و احسان هم رفت استرالیا. بعد احسان رفت کانادا و یکی دو سال پیش نیما هم رفت پیش احسان.

برای مشاهده روی تصویر کلیک کنید
ما چهار نفر تقریبا همه جا و همه وقت با هم بودیم. بخش بزرگی از خاطرات خوش آن روزها را مدیون نیما و نیکروز و احسان هستم. محمدرضا آذر هم عین برادرم بود ولی چون فامیلش با "آ" شروع می‌شد توی یک کلاس دیگر بود. بعد از اینکه دانشگاهمان تمام شد رفت ایتالیا.

خلاصه اینکه دیشب کلی زدیم رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم. از آن موقع تا الان هم عین مازوخیست‌ها نشسته ام به آن موقع‌ها فکر میکنم و هر از گاهی یک "هی" کشدار میگویم.
ای کاش می‌شد با یک تله پورت برمی‌گشتم به همان روزهای خوش بیخیالی و بی تکلیفی.


پ.ن: پارسال احسان برای روز تولدم این برگه را اسکن کرده بود و ایمیل زده بود:

Payinesh 15 sale pish neveshte bodi FORGET ME NOT EHSAN! ...and we didn't :)


خوب یادم هست که آخرین روزهای مدرسه بود و برای اینکه یادگاری از من داشته باشد سر کلاس پرورشی نشسته بودم اینها را کشیده بودم. هیچ گفتن هم ندارد که همه ی این آهنگ‌ها را تحت تاثیر viva و MTV و vh1 و onyx بوده‌ام.



* : بوکسون (Booxon) اسم مستعار احسان بود که از فامیلش ساخته بودم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

693

ده دقیقه مانده به ده بود که با صدای تلفن از خواب پریدم. هوا حسابی ابری بود و نور اتاق تاریک‌تر از ساعت ده صبح به نظر می‌رسید. چشمم که به ساعت افتاد درد تو سرم پیچید. حسابی دیرم شده بود. با آدم پشت خط هول هولکی خداحافظی کردم و نفهمیدم که چطوری لباس پوشیدم و زدم از خانه بیرون.
تا الان ۲ تا پانادول انداخته‌ام بالا ولی لامصب سر درد ول کن نیست. دلم می‌خواهد دسته صندلی را گاز بگیرم.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۴

و من الله توفیق

تقریبا شانزده ساعت دیگر تا شروع سال ۹۵ مانده است و من تا حوالی ساعت ۱۰ شب باید توی سیتی سنتر بمانم. لامصب قوانینش از پادگان هم سختگیرانه‌تر است. برای روز اول فروردین لطف کرده‌اند و اجازه داده‌اند که از ساعت ۱ ظهر سر کار بیاییم. اما کور خوانده‌اند، ما که اول فروردین را خودمان تعطیل کردیم.

امشب قرار است خاله و دایی‌ها همگی خانه مادر بزرگ دور هم جمع شویم. خدا می‌داند که من چه ساعتی می‌توانم از این سیتی سنتر در بروم.
تنها چیزی که مطمئنم این است که ساعت از ۹ که رد شود هر ۱۵ دقیقه یکبار تلفن زنگ می‌زند که "پس معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟ زود باش بیا میخواییم شام بخوریم" و من هی باید الکی جواب بدهم که تا ده دقیقه دیگر حتما راه خواهم افتاد!!
و البته گفتن هم ندارد که در نهایت کلی دیر خواهم رسید و مایه تمسخر و انبساط خاطر اهالی خانه می‌شوم و موقع چاق سلامتی از همه شان جمله "ریدی با این کار کردنت" را به دفعات خواهم شنید.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۴

691

از یکی دو هفته پیش قرار بوده که از صفحه ۶ تا ۱۰ یک مقاله ی انگلیسی را برای "ترانه" به فارسی ترجمه کنم. بنده خدا تحویل پروژه اش پنجم اسفند است و من تا همین دو روز پیش اصلا یادم به این ماجرا نبود تا اینکه خودش یادآوری کرد!!

دیشب که آمدم خانه تا ساعت سه صبح دستم فقط به صفحه ۶ بند بود. لامصب یک متن ادبی ست که راجع به فرهنگ یونان باستان دارد حرف میزند و حتی اگر اصل مقاله فارسی نوشته شده بود باز هم آدم نمی‌فهمید حرف حساب نویسنده چیست، حالا خودتان تا ته خط بروید که ترجمه‌اش (بوسیله من) چه شولاتی خواهد بود.

امروز از صبح رفته بودم دفتر تا یک سری از حساب کتاب ها را با خانم احمدی راست وریست کنم. لامصب این حسابدارمان معلوم نیست در طول این پنج شش ماه گذشته دقیقا چه غلطی کرده (و هنوز هم می‌کند) که تقریبا هیچ چیزی درست نیست. راستش را بخواهید ترس برم داشته که نکند داریم بگا می‌رویم و خودمان نمی‌فهمیم. حسابی توی دلم دارند رخت می‌شورند.

عصر دوباره برگشتم فروشگاه. خبر خاصی نبود. چهار شنبه ی شلوغی که بیشتر مردم فقط تماشاچی هستند و مدام سوال‌های تکراری بی سر و ته از آدم می‌پرسند و در نهایت خداحافظی می‌کنند و می‌روند دوباره همان سوال‌ها را از بقیه فروشگاه‌ها آنقدر می‌پرسند تا در نهایت ساعت یازده شب شود و ملت بالاخره رضایت بدهند که بروند خانه شان.
واقعا بهترین و کم هزینه ترین شیوه ی وقتگذرانی همین است که فروشگاه گردی کنی.

حوالی ساعت پنج و شش بود که با یکی از دوستان قدیمی، بر سر موضوعی قدیمی مشاجره مبسوطی پشت تلفن داشتم. عین سگ و گربه به هم گیر می‌دهیم. موضوعش ساده است اما راه حل پیچیده ای دارد. لااقل برای من که خیلی پیچیده است. حسابی اعصابم خط خطی شده بود. تا همین چند دقیقه پیش که کرکره مغازه را پایین دادیم فقط داشتم توی فروشگاه راه می‌رفتم.

یهو یادم به ترجمه افتاد. پیش خودم گفتم تا یازده و نیم توی کافه ی سیاوش مینشینم و سعی میکنم یک پاراگراف از صفحه ۷ را آماده کنم و بعد بروم خانه. همین که فایل pdf ش را باز کردم فهمیدم که اصلا دل دماغ ندارم. به زور خط اولش را نوشتم و فوری آمدم اینجا تا برای خودم اینها را تایپ کنم.
نوشتن حال آدم را بهتر می‌کند

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

690

چند شب پیش یک کتاب جدید از توی کتابخانه ام برداشتم که شروع کنم به خواندن. عادت همیشه ام بوده که صفحه اول کتاب‌ها تاریخ خریدش را بزنم و اگر کسی آن را به من توصیه کرده بوده، بنویسم به سفارش فلانی
چشمم به "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" افتاد

شهر کتاب - به سفارش احسان - فروردین هشتاد و نه

آمدم ولو شدم روی تخت و هنوز یک پاراگراف نخوانده بودم که حواسم رفت به خودم و احسان و آن سال ها.
به اینکه آن موقع ها توی شرکت اوپال کار می‌کردم و صبح ساعت هفت و نیم توی کارگاه حاضر بودم تا پنج و شش بعد از ظهر. ماهی پانصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ماشینم (که پراید ۱۱۱ بود) را فروخته بودم و یک 206 تیپ پنج ثبت نام کرده بودم که قرار بود سال آینده تحویل بگیرم و وسیله نقلیه ام پیکان وانت درب و داغان شرکت بود. سال قبلش چهار ماه حقوقم را دست نزده بودم و مکبوک پرو خریده بودم. زندگی ام به نسبت راضی کننده بود.
از اواخر همان سال کم کم با احسان داشتیم به این فکر میکردیم که برای ادامه تحصیل بشینیم حسابی زبان بخوانیم و کارهایمان را راست و ریست کنیم که از ایران برویم.
شهریور ۹۰ از شرکت اوپال استعفا دادم و دوتایی مشغول شدیم و تقریبا چهار ماه بعد آماده بودیم. در همین حالی که به دنبال پذیرش و اینجور چیزها بودیم، نمی‌دانم از کجا این ایده به ذهنمان آمد که در این فاصله ای که منتظر جواب دانشگاه هستیم بهتر است یک کار موقت برای خودمان دست و پا کنیم تا هم سرگرم باشیم و هم پولی پس انداز کنیم.
بعد از یکی دو روز فکر بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم توی یکی از موبایل فروشی ها و یک میز کرایه کنیم و کارهای نرم افزاری انجام دهیم. دلیل مان هم این بود که خودمان به iOS و android وارد هستیم و ملت برای این کارها خوب پول می‌دهند!!

و همین ایده، جرقه ای شد برای اینکه من و احسان به شکلی جدی وارد این حرفه بشویم و ناخواسته مسیر زندگی مان را عوض کنیم. آن کار پاره وقت بطور ناگهانی تبدیل شد به اولویت تمام وقت زندگی مان. شیوه زندگی‌ای که دائم در استرس و فشار روحی و کشمکش های تمام نشدنی تنیده شده است.
الان که دارم فکرش را می‌کنم می‌بینم بعد از نزدیک به پنج سال نه تنها شیوه زندگی و کار و درآمد و اینها، بلکه اخلاق و تا حدی شخصیت گذشته مان هم تغییر کرد. تبدیل به آدم‌هایی شدیم که هرگز خیالش را هم نمی‌کردیم، لااقل من که چنین تصوری نداشتم.

هدفم از گفتن اینها مقایسه بهتر یا بدتر شدن آن چیزی که الان هستیم نیست، اما قسمت غم انگیز ماجرا این است که شاید دیگر خود واقعی مان نیستیم. آن آدم‌های ساده و زود باوری که به عالم و عادم اعتماد داشتند، نیستیم. کمتر پیش می‌آید که دلمان برای کسی بسوزد. سرمان توی حساب و کتاب (هم مادی و هم معنوی) آمده و قسمت بزرگی از دنیای اطرافمان را از همین دریچه نگاه میکنیم. بیشتر آدم‌های اطرافمان افرادی هستند که در ابعاد خودشان آدم‌های بزرگی هستند، و الی آخر. خودتان تا آخر خط بروید که منظورم چیست.
خلاصه کلام اینکه، الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم حس میکنم آن چیزی را که یک زمانی به دنبالش بودیم را گم کردیم. حتی در مورد همین لحظه ای هم جریان دارد نمی‌دانیم قرار است به کجا برویم.
به قول احسان، انگار که خانه روی آب شده ایم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

واقعی

دیشب خواب تو را دیدم. انگار قرار بود جایی مسافرت بروم و مدتی آنجا بمانم. بدون آنکه خودم خبر داشته باشم آمده بودی فرودگاه و نشسته بودی روی نیمکت‌های فلزی سالن انتظار. راستش را بخواهی حسابی جا خورده بودم. نمی‌دانستم دقیقا باید چه کاری کنم.
درست عین همان موقع‌ها بودی که می‌شناختمت.. همان موقع‌هایی که واقعا بودی.
آنقدر واقعی بودی که خواب دوام نیاورد و برگشتم به همین دنیای واقعی

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

688

دفتر و مداد و ماژیک و خرت و پرت هایم را آوردم این طرف توی کافه و روی میز مخصوص خودم پهن کردم و دست به کار شدم. این هفته باید چندتا از لوگوهایی که خوشمان می‌آید را بکشیم.

خوبی این فروشگاه جدیدمان این است که درست چسبیده به آن یک کافه ی خوب و دنج است. بیشترین دلیل خوب بودنش بخاطر آدمهایی ست که آنجا کار میکنند.
تازگی ها یاد گرفته ام که برای انجام دادن مشق های دانشگاه میروم آنجا و با خیال راحت نقاشی میکشم و پاورپوینت درست میکنم و از اینجور کارها. همیشه قبل از اینکه بند و بساطم را ببرم آنجا، اول میروم ببینم جای خالی هست یا نه. بعد سیاوش -صاحب کافه- خودش دو اش می‌افتد که میخواهم بشینم مشق بنویسم. یک تابلوی کوچک که رویش نوشته Reserved را میگذارد روی میز دنج پهلوی مبل و یک لبخند تحویلم میدهد. من هم میخندم و چشمکی برایش میزنم و میروم و با دفتر و دستک برمیگردم.
گاهی وقت ها به عنوان زنگ تفریح یک لیوان چایی برایم می‌آورد و خودش -سیاوش را میگویم- هم کنارم روی مبل لم میدهد و شروع میکنیم به گپ زدن.

چند دقیقه پیش تکلیف های دوشنبه را تمام کردم و دلم خواست اینها را بنویسم.

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

686

خیلی دارم تلاش میکنم تا از کاری که میخواهم انجام دهم استرس نگیرم، اما خب نمیشود لعنتی
هرچه به موعدش نزدیکتر میشود، انگار که بیشتر دارم عمق فاجعه را درک میکنم
راستش را بخواهید اصلا نمیشود توضیح داد که به چه وضعی دارند توی دلم رخت میشورند
در واقع اتفاق خیلی خاصی هم قرار نیست بیوفتد، اما یک جور هایی هول توی دلم افتاده
اگر کمی تخم داشتم، همین الان جفتک می انداختم زیر همه چیز
خلاصه اینکه برایم آرزوی موفقیت کنید

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

685

تقریبا یک هفته ای میشود که آمده ام سراغ کار جدید. در واقع کارش که جدید نیست، فقط مکانش فرق کرده.
از یک لحاظ هایی اوضاع بهتر شده و از یک لحاظ هایی سخت تر.
همیشه همینطور است خب. همه چیز نسبی است. وقتی اتفاق جدیدی می افتد چیزهای تازه ای بدست می آید و احتمالا یک سری چیزهایی را از دست میدهی. حالا حکایت ما هم همین است.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

684


somewhere in this crazy night
with all this noise, and all this light
I'm out upon the crowded street
I play the game and I keep the beat

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

683

روزها و شب ها به سرعت برق و باد دارند می آیند و میروند. حساب وقت از دستم در رفته کلا.

پارسال، و همینطور سال قبلترش دلم میخواست که برای خودم یک تولد درست و حسابی بگیرم و با دوستانم دور هم جمع باشیم و خوش بگذرانیم. و خب همیشه یک اتفاق هایی می افتاد که همه چیز را به هم میریخت.
برعکس گذشته، امسال اصلا قصد همچین کاری را نداشتم و جالب اینکه خیلی بی برنامه کارها جور شد و مهمانی خوبی از آب در آمد. سی و دو سالگی را آن مدلی شروع کردم که در زمان سی سالگی دلم میخواست.
راستش را بخواهید این روزها دارم لحظه ها و مزه هایی را میچشم که دست کم دو سه سال پیش برای داشتن شان در تقلا بودم و خبر نداشتم که همه شان فقط آب در هاون کوفتن بود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۴

682

همین نیم ساعت پیش بازی رئال مادرید و یوونتوس تمام شد و با حذف رئال (که از این بابت خوشحالم) حسابی بی خوابی به سرم زده.
اگر فردا (در واقع همین امروز) پنج شنبه نبود حسابی به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا این موقع شب نمیتوانم بخوابم. نمیدانم چه سری در وجود پنجشنبه هاست که اینقدر آدم پر انرژی میشود. واقعا هیچ فرقی با بقیه روزها ندارد اما حال و هوایش یک جور دیگریست.
باورش برایم سخت است که تقریبا دو ماه از سال جدید هم تمام شد و کم کم داریم وارد ماه سوم میشویم. حساب کتاب روزها و هفته ها کلا از دستم خارج شده.
از هفته ی آخر اسفند یک تصمیم خیلی جدی گرفتم و به خودم قول دادم هرطور که شده انجامش دهم، و واقعا همین کار را کردم. از همان ساعت شروع سال جدید انگار که همه چیز برایم زیر و رو شد. انگار که همه ی درهای بسته ی عالم برایم باز شدند. به خدا اگر میدانستم که قرار است به این سرعت نتیجه بگیرم زودتر از اینها عمل میکردم!!
حالا هفته ای دو سه روز حسابی ورزش میکنم، آخر شب ها دو صفحه کتاب میخوانم، در هر فرصتی که بشود فیلم میبینم، با دوستان جدید وقت میگذرانم، آخر هفته ها از این شهر لعنتی بیرون میزنم و با آنهایی که دوستشان دارم حسابی خوش میگذرانم.

راستش را بخواهید،‌ در این یک سال و نیم گذشته سخت ترین لحظه های زندگی ام را تجربه کردم. روزهایی که برایم مثل جهنم بود. در واقع جهنمی بود که خودم برای خودم ساخته بودم. زندگی و زنده بودن را فراموش کرده بودم.
از زمانی که "سعیده" رفته بود دنیا برایم تیره و تار شده بود. حس میکردم که به آخر خط رسیده ام.
اما هفته ی آخر اسفند تصمیم گرفتم که باز هم به دنیای آدم های زنده برگردم. و برگشتم. و قسمت خنده دارش اینجاست که الان به خودم میگویم چرا یک سال و خورده ای را به خودم زهر مار کردم؟؟
گرچه، شاید اگر این همه زجر نکشیده بودم، امروز عصر وقتی که داشت ماشینش را توی کوچه پارک میکرد و من از کنارش رد شدم ممکن بود باز هم دست و پاهایم یخ کنند و قلبم توی دهانم بزند و همه ی دنیا توی سرم خراب شود. ولی اینطور نشد. از کنار پنجره ماشینش رد شدم. به همین راحتی.
و فقط خدا را شکر کردم که از زندگی ام بیرون رفت. در واقع خودش بود که خودش را از زندگی ام انداخت بیرون. وگرنه من تا آخرین ثانیه تلاش کردم، دست و پا زدم، به هرچیزی که توانستم چنگ زدم تا نگه ش دارم.. ولی رفت
و چه خوب شد که رفت.
تازه فهمیده ام که هیچ وقت نباید چیزی یا کسی را به زور خواست و نگه داشت.

میدانی؟ آخر آدم ها همان جایی هستند که باید باشند

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴

681

سال ۹۳ خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم تمام شد. به جرات میتوانم بگویم که تمام وقت حواسمان فقط به کار بود. الان که دارم فکرش را میکنم هیچ چیز خاصی از امسال یادم نیست. همه اش کار بود و کار و حواشی مربوط به آن.
حواشی کم نداشتیم و همه ی رمقمان را گرفت تقریبا. حاشیه هایی که تا چند وقت دیگر هم ادامه دارند و بعد از آن باید یکبار برای همیشه خلاصشان کنیم.

اما ۹۴ را با اتفاق های خوبی شروع کردم. حال خوبی دارم و با تمام توان نفس عمیق میکشم و تلاش میکنم از تک تک لحظه هایم لذت ببرم.

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

spam

دیروز پیش توی پوشه ی اسپم از طرف یک آقایی برایم ایمیلی با این مضمون آمده بود:

سلام
احوال شما؟
من یکی از خوانندگان وبلاگ شما هستم و معمولا ماهی یک یا دو بار به وبلاگ شما سر میزنم و مطالبتان را دنبال میکنم ولی هیچوقت فرصتی پیش نیامد تا با شما در ارتباط باشم.
اما مدتی است که فعالیتتان در وبلاگ خیلی کم شده است.
ممنون می شوم اگر وبلاگ دیگری دارید و مطالبتان را در آنجا قرار می دهید آدرس وبلاگ جدیدتان را در اختیار من قرار دهید و یا اگر مطالبتان را در فیس بوک منتشر می کنید در صورت تمایل آدرس پروفایل فیس بوکتان را برایم ارسال نمایید.

موفق باشید.


و من هم بدون اینکه به آدرس فرستنده توجه کنم و یا حتی به این فکر کنم که چرا این ایمیل به پوشه ی اسپم آمده، شروع کردم به نوشتن راجع به اینکه اصولا من آدم چس ناله ای هستم و دلم میخواهد ناشناس باشم و وبلاگ دیگری هم ندارم و روی فیسبوک هم اهل چیز نوشتن نیستم و از این چرت و پرت ها. آخر کار هم از آقای فرستنده تشکر کردم که اینجا را میخواند و دکمه ی ارسال را زدم.

راستش را بخواهید کلی ذوق مرگ شده بودم از اینکه یک ناشناس که نوشته های من را میخواند، به خودش زحمت داده که برایم ایمیل بزند. در واقع هیچ اتفاق مهمی نبود که آدم بخواهد به آن حتی فکر کند، اما خب برای یک وبلاگ نویس بینوا مثل من، همین چند خط میتواند یک روز کامل باعث شود که آدم حس مهم بودن داشته باشد.

از آنجا که دامنه ی ایمیل کمی عجیب غریب بود، نام دامنه اش را سرچ کردم و به هیچ چیزی به درد بخوری نرسیدم. کمی شک کرده بودم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که یکی دو خط از متن نامه را سرچ کنم.
دیگر گفتن ندارد که چند صد نتیجه ی مشابه پیدا کردم و مطمئن شدم که جیمیل بی دلیل آن را اسپم نکرده بود.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چکاوک *

ای آدم های سینگل، آدم های تنها
ای آدم هایی که همیشه برای بودن تلاش کرده اید
ای آدم هایی که حتی در روزهای خوبتان هم کسی نبوده که با شما ذوق کند و بهتان افتخار کند
ای آدم هایی که "عزیزم تو بهترینی" را از کسی نمیشنوید
ای آدم هایی که با چنگ و دندان حالتان را خوب نگه میدارید
ای آدم هایی که هیچ کس متوجه اتفاقات دور و برتان نمیشود
ای آدم هایی که بعضی از صبح ها، مسیج صب بخیر ندارید
ای آدم هایی که همیشه برای تولدتان بهترین هدیه را از خودتان گرفته اید و حتی تا صبح گریه کرده اید!!
ای آدم هایی که برای اثبات حرف هایتان سخت جنگیده اید، چون هیچ کس را نداشته اید که از هر مزخرفی که میگویید تعریف کند و کم کم باورتان شود که شاید واقعا آدم حسابی هستید!!
ای آدم هایی که وقتی قلبتان توی دهانتان است و استرس گلویتان را دو دستی دارد فشار میدهد، به جای یک بغل مهربان، با هزار و یک ترفند خودتان را آرام کرده اید و باز هم ادامه داده اید
ای آدم های صبحانه ها و نهارها و شام ها و بستنی ها و قهوه های تنهایی
ای آدم هایی که روزهای اتفاقات مهم خوب و بد را به تنهایی پشت سر گذاشتید
ای آدم های پیاده روی ها و ولنتاین ها و آخر هفته ها و کافه های تنهایی
ای آدم های سلف پرتره های آینه ای
ای آدم های اروتیک های جایگزین
ای آدم های روزهای خوب و بد و افتضاح
ای آدم های قوی، سگ جان
آدم های ادامه دادن و پیش رفتن..


*: نام ترانه ای از داریوش

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۳

678

هفته ی نسبتا سختی را پشت سر گذاشتم.
تا اواسط هفته که حسابی مریض احوال بودم. از آن سرماخوردگی های لعنتی که آدم را سه چهار روز کامل افقی میکند.
سه چهار روز آخر هفته هم حسابی همه ی کارها قاطی پاتی بود.

از ظهر تا حالا میخواهم بروم دوش بگیرم تا شاید کمی حالم سر جا بیاید اما بدشانسی فشار آب آنقدر کم شده که به زحمت بشود آدم دستهایش را بشورد!!

امروز از آن جمعه های بی سر و صداست. ساکت بودنش از آن بابت است که کسی خانه نیست. تنها چیزی که به گوش میرسد صدای موتور یخچال و فریزر است که  هر از گاهی روشن و خاموش میشوند.

هی میروم شیر آب را باز میکنم تا ببینم امیدی هست که بشود دوش گرفت یا نه تا بعدش  بزنم از خانه بیرون.. واقعا دیگر تحمل خانه را ندارم

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۳

677

دیشب به طرز عجیبی خوابم رفت. حتی نفهمیدم که چطور خودم را به تخت رساندم.
صبح که صدای آلارم در آمد به زحمت فقط توانستم خاموشش کنم. یادم آمد که توی خواب زیاد سرفه کرده بودم. گلویم میسوخت. انگار که توی هوا پودری چیزی پاشیده بودند که ریه های آدم را آتش میزد.
نمیفهمم که ساعت ها چطور برای خودشان جلو میروند.
الان هم از صدای سوت زدن بابا بیدار شدم. به طرز دیوانه کننده ای یک تکه از ملودی یک آهنگ قدیمی را دارد مدام تکرار میکند و از یک جایی هم به بعدش را خودش میسازد و به اصل آهنگ میچسباند.
بقیه ی اهل خانه هم نمیدانم کجا رفته اند که حالشان به هم نخورده از این سوت زدن.
اگر زیر تخت شات گان داشتم الان بهترین زمان بود تا با یک گلوله سوت زدن را خلاص کنم.
نمیدانید چقدر روی اعصاب است

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۳

676

تازگی نمیدانم چه مرگم شده که مدام چیزهایم را یا گم میکنم، یا اینطرف و آنطرف جا میگذارم. بعد هرچقدر هم که فکر میکنم که کی و کجا گوشی را یا کیف پول و کوله پشتی و الخ را یادم رفته اصلا فایده ندارد.

چند شب پیش رفته بودم کافه و کوله ام را کنار میز گذاشته بودم روی زمین و بعد راهم را کشیده بودم و رفته بودم. فردا صبح دنبال هارد اکسترنالم میگشتم که یادم آمد توی کوله بوده. همه ی اتاقم را زیر و رو کردم، توی ماشین، همه جا را گشتم. نبود که نبود. بیخیال شدم. پیش خودم گفتم خودش پیدا میشود.
دیروز دم ظهر که داشتم برمیگشتم خانه از جلو کافه ای که معمولا میروم آنجا رد شدم و یکهو یادم آمد که عه.. شاید اینجا باشد، و بود.
یا مثلا همین دیشب که ماشین را توی پارکینگ پیدا نمیکردم. نیم ساعت دو طبقه را بالا پایین کردم تا آخر پیدایش کردم.
الان هم کیف پولم را پیدا نمیکنم. یکی از کارتهای بانکی ام را لازم دارم که توی کیف پول لعنتی ام است و نمیدانم کدام گوری غیب شده که هرچه میگردم نیست که نیست..

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

675

برای خودم آهنگ گذاشته ام و هارد اکسترنال گوگولی مگولی ام را هم چپانده ام به نوت بوکم تا از دویست سیصد گیگ خرت و پرت های روی کامپیوترم بکاپ بگیرم. از الان نزدیک به دو ساعت دیگر این کار ملال آور فکر کنم طول بکشد.
از تمام اکانت های ایمیل و فیسبوک و توییتر و آیکلود و بقیه شان ساین اوت کردم تا برای مکبوک رتینای جدیدم آماده شوم.

خوب یادم است که چهار سال پیش نزدیک به ۳ ماه و خرده ای از حقوقم را دربست کنار گذاشتم تا بتوانم یک میلیون و هفتصد هزار تومان پول بی زبان را بابت این نوتبوکم بدهم. و حالا قسمت خنده دار (در واقع غم انگیز) این است که بعد از این همه مدت قرار است فردا این نوتبوک خسته را در ازای یک میلیون و هشتصد هزار تومان بدهم دست صاحب جدیدش و خودم هم سه میلیون و اندی از پولهایم را به گا بدهم و مدل جدیدترش را در آغوش بگیرم.

خاطره های خیلی خوبی ازش دارم. هیچ وقت تنهایم نگذاشت و یکی از دلخوشی های زندگی ام بود.
امیدوارم صاحب جدیدش هم به اندازه من دوستش داشته باشد.

خدافس مک بوک دوست داشتنی

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۳

بخت ِ پریشان ِ ما

دیروز عصر بود که برای خودم نشستم و یک فیلم گذاشتم و دیدمش. خوب بود. از این هایی که وقتی به تیتراژ آخر میرسد
ناخداگاه اشک آدم در می آید.
دلیلش از دو حالت خارج نیست: یا فیلم خوب بوده، یا حال آدم خوب نبوده!!

تمام که شد آهنگ پایانی اش را دانلود + کردم و لباس پوشیدم و هدفون به گوش رفتم سر کار. شب هم پیاده به خانه آمدم و باز هم فقط همان را گوش کردم.
موقع رفتن داشتم به این فکر میکردم که شب وقتی برگشتم خانه، برایش ایمیل بزنم و چند کلمه ای برایش بنویسم و آهنگ را هم برایش بفرستم تا "او" هم گوش کند. واقعا دلم خواسته بود که او هم گوش بدهد.

ولی چند لحظه بعد یادم آمد که چند ماه پیش برایم تکست زده بود که "خیلی خوشحال است که توانسته با من تمام کند. کار درستی کرده و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشود."

راستش را بخواهید دیگر به دنبال دلیل و چرا نمیگردم. دنبال کشف کردن منطقی که داشت نیستم. فقط رهایش کردم، همین. این بار واقعا رها کردم. دقیقا یک سال گذشت. بس است دیگر، چقدر باید منتظر باشم؟ چقدر باید امیدوار باشم؟ چقدر باید خودم را زجر بدهم؟
خسته شدم دیگر.. حتی به زانو در آمدم. تسلیم شدم..
فهمیدم که درک درستی از آنچه که در بین ما بود نداشت. بارها تلاش کردم تا واقعیت را (از دید خودم) نشانش دهم، بارها سعی کردم آن چیزهایی که لااقل به نظر خودم درست است را برایش توضیح دهم، میخواستم احساس امنیت کند، میخواستم برایش آرامش باشم.
نشد، راهش را پیدا نکردیم.
اما یک چیز را میتوانم شرط ببندم. اینکه زمان خیلی چیزها را برایش روشن خواهد کرد. یک روزی میرسد که  تمام اینها را خودش حس میکند.
با همه این حرفها، از ته دل آرزو میکنم که هیچ وقت به آن روز و آن حس نرسد. امیدوارم آنقدر دور شود که هیچ وقت یاد این لحظه ها نیوفتد.

It's just another night
And I'm staring at the moon
I saw a shooting star
And thought of you
I sang a lullaby
By the waterside and knew
If you were here,
I'd sing to you
You're on the other side
As the skyline splits in two
I'm miles away from seeing you
I can see the stars
From America
I wonder, do you see them, too?

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

I can hear your heart
On the radio beat
They're playing
​ "​Chasing Cars​"
And I thought of us
Back to the time
You were lying next to me
I looked too close and fell in love
So I took your hand
Back through London streets I knew
Everything led back to you
So can you see the stars?
Over Amsterdam
You're the song my heart is
Beating to

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

And, oooohh,
And, oooohh,
And, oooohh,
I can see the stars
From America

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

Viva La Vida

امروز حوالی ساعت ۳ ظهر بود که آقای پستچی سفارش (شما بخوانید هدیه) اینترنتی ام را آورد دم خانه و گذاشت کف دستم. توی سایت نوشته بود که دست کم یک هفته طول میکشد تا آماده شود، اما چهار روزه به دستم رسید.
با کلی ذوق بازش کردم و حسابی براندازش کردم. چیز خوبی از آب در آمده بود. خودم از خودم خوشم آمد.

دقیقا ۱۲ ساعت از وقتی که آقای پستچی آمده میگذرد و من دقیقا ۱۲ روز زودتر از تاریخ مقرر متوجه شده ام که کل برنامه ام به فاک رفته است. همه نقشه هایی که کشیده بودم دود شد رفت هوا.

واقعا نمیدانم این دیگر چه حکایتی است که این روزها دارد برای من در میاورد.

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۳

672

حدود یک ماه (شاید هم بیشتر) میشود که شروع کرده ام به تیک زدن با یک آدم جدید. در واقع درستش این است که تیک میزدم. یک هفته ای هست که تیک زدنمان ته کشیده انگار. نمیدانم چرا یهو نظرش عوض شد.

تولدش ۶ دی است. تا قبل از این هفته، ایده های دیگری داشتم، اما با این وضعی که پیش آمد خب شاید آنها دیگر به درد بخور نباشند. تا همین چند دقیقه پیش اصلا نمیدانستم لزومی دارد حرکتی انجام بدهم یا اینکه به یک اس ام اس تبریک تولد کلیشه ای با چندتا شکلک کیک و گل و بوس و اینجور چیزها اکتفا کنم.
همینطور که داشتم پشت نوتبوکم برای خودم آهنگ گوش میکردم و اینها، یک جرقه به ذهنم رسید. اعتراف میکنم که از ایده خودم خوشم آمد. خوبی اش این است که تکراری نیست. یعنی برای اولین بار است که این کار را میکنم. از نظر معنوی حرکت باحالی باید از آب در بیاید.
همین الان اینترنتی سفارش را تکمیل کردم و احتمالا تا ۱۰ روز دیگر با پست میرسد دم خانه مان و بعد اگر خوش شانس باشم و تا آن موقع همه چیز نترکیده باشد میتوانم هدیه را بدهم دستش.
اگر هم به فاک رفته باشد که می آیم و اینجا افشا میکنم که چه بود و چه شد.

تا ۶ دی ۹۳ برایم آرزوی موفقیت کنید. واقعا احتیاج دارم تا باز هم به روزهای خوب برگردم