یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۴۰۰

I'm fucking done

 از سوم چهارم فروردین برگشتم سر کار. حوصله ماندن توی خانه را نداشتم. تقریبا توی این یک سال گذشته، متاسفانه همیشه بیرون از خانه بودن را به داخل خانه بودن ترجیح داده‌ام. اگر می‌شد شب‌ها یک جوری برگردم که فقط بروم بخوابم، قطعا همین کار را می‌کردم. بله، اوضاع‌مان اصلا تعریف ندارد.

الان هفته اول بعد از تعطیلات است و بخاطر کرونا دو هفته تعطیلی اجباری داریم. وضعیت خیلی کس‌شعری درست شده و هیچ کس نمی‌داند که دقیقا چه غلطی باید بکند. مملکت دقیقا از روی باد معده حضرت آقا اداره می‌شود.

یک جور وضعیت بلا تکلیف و پا در هوا دارم. خسته شدم. کم کم کاسه صبرم دارد سرریز می‌شود.

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۹

773

 سال ۱۳۹۹ عجیب برای من زود گذشت. انگار همین دیروز بود که یکهو سر و کله کرونا پیدا شد و از توی اسفند از خانه شروع به کار کردیم و آخر فروردین هم از کار بیکار شدیم و باقی ماجرا.

با اینکه از خیلی جهات سال سختی بود اما لااقل برای من یکی، واقعا سریع گذشت. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور امروز ۲۹ اسفند شده و فردا این موقع وارد ۱۴۰۰ شده‌ایم.

برای امسال هم کلی برنامه ریختم. نمی‌دانم چقدرشان را می‌توانم عملی کنم، اما همه سعی و تلاشم را می‌کنم که امسال بهتر از پارسال از آب در بیاد. باشد که رستگار شوم.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۹

Finally

 بالاخره ۱۹ بهمن دفاع کردم. بعد از ۳ فاکینگ سال.. ۶ ترم.. دفاع کردم بالاخره.

فقط خواستم بیام و از این تریبون اعلام کنم که خانم دکتر تسلیم شد و اون دکمه لعنتی را فشار داد و پایان‌نامه مزخرف من تایید شد و با هزار ایراد و کوفت و زهر مار بالاخره رضایت داد که ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ صبح از مصیبت پایان‌نامه خلاص شوم.

خِلاص

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۹

Miss You So Bad

 دقیقا ۲ هفته است که افتاده‌ام توی خانه. تنهای تنها. تا اواسط این هفته هم تصمیم دارم به قرنطینه ادامه بدهم تا عذاب وجدان این را نداشته باشم که نکند فلانی از من واگیر کند!!

حالم خوب شده. این دو هفته تا جا داشت خوابیدم. تلفن هم فقط خیلی ضروری‌ها را جواب می‌دادم. حوصله سر و کله زدن با ملت را نداشتم اصلا. سیستم خواب و بیدار بودنم کامل به هم ریخته و هر طور که شده دوباره باید به تنظیمات کارخانه برگردم. کتابی که ماه‌ها کنار تخت داشت خاک می‌خورد را تمام کردم بالاخره و رفتم سراغ بعدی. کلی موزیک جدید کشف کردم. با خودم تصمیم قاطع گرفتم و سیگار را گذاشتم کنار. سه چهار تا فیلم دیدم که خیلی هم چنگی به دل نزدند. کلی پادکست گوش کردم. دو تا دوره آموزش ادیت عکس دیدم. تمرین‌های عقب مانده کورسرا را انجام دادم. خیلی عجیب بود اما دل و دماغ پلی‌استیشن و فیفا بازی کردن هم نداشتم.

امشب دلم مثل سگ تنگ شده. حالم گرفته. غصه دارم. نمی‌دانم این فکرهای لامصب از کجا هجوم آورده‌اند. اگر کسی این موقع شب بود که می‌توانستم باهاش حرف بزنم، تا صبح عین طوطی حرف می‌زدم. حتی ممکن بود کارم به گریه و زاری هم برسد. اصلا انگار که تمام دلتنگی‌ها دنیا را بسته‌بندی کرده‌اند و آورده باشند گذاشته باشند توی دل من. در این حد نابود. در این حد تباه. دلم می‌خواست واقعا با یکی حرف بزنم.

شب‌ها انگار که هَمستِر درونم می‌زند بالا و هی دور خودم توی خانه می‌چرخم و راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم و به هیچ چیز یا جای خاصی هم نمی‌رسم. انواع و اقسام فکرها و ایده‌ها به سرم زده و سعی کرده‌ام به درد بخورهایشان را توی دفترم یادداشت کنم. بعضی شب‌ها حالم خوب بوده و بعضی شب‌ها هم مثل الان موودم خیلی پایین آمده.

نمی‌دانم بخاطر حالم است یا واقعا یک چیزی توی این آهنگ هست که دلتنگی آدم را بیشتر می‌کند.

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۹

LUNE

 بر خلاف دیشب که افسرده و پریود بودم، اما امشب حالم بهتر است. یک پلی‌لیست خوب روی اپل موزیک پیدا کرده‌ام و این موقع شب با سیستم صوتی و صدای بلند برای خودم گذاشته‌ام و دارم حالش را می‌برم. شما هم اگر دوست داشتید می‌توانید از اینجا گوش کنید.

امروز صبح استاد راهنما جواب دادند که اوکی است و حالا هم می‌خواهم با خودکار گزارش بی سر و ته را پاکنویس کنم و اسکن و آپلود.

هر روز صبح که بیدار می‌شوم و سر کار می‌روم و شب دوباره برمی‌گردم به گوشه دنج خانه، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که هرچه زودتر باید کَنده شوم و بروم. نمی‌دانم کجا.. نمی‌دانم کِی.. فقط می‌دانم که در یک لحظه می‌خواهم چشم‌هایم را ببندم و همه خوشی‌ها و ناخوشی‌ها را بگذارم پشت سرم و بروم.

in the back of my mind, in the fading light, in the rain
in the dead of the night when it all goes quiet, in the pain
you're weaving through my dreams until I wake
and the moments fly by but the memory always remains

(Kasbo  - Lune /ft. Vancouver Sleep Clinic)

سه‌شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۹

769

 آخرین امضاهای مربوط به پایان نامه‌ام را گرفته‌ام و فقط باید گزارش دوره‌ای سه ماهه اول و دوم را بنویسم و اسکن کنم و توی سایت نمی‌دانم چی‌چی آپلود کنم و به مسئول آموزش اطلاع بدهم که بعد برود تاییدشان کند و بعد تاریخ دفاع بگیرم و خلاص.

گزارشی که هیچ ایده‌ای ازش ندارم و با مداد روی کاغذ نوشته‌ام و برای استاد راهنما فرستاده‌ام و منتظرم تا اوکی بدهد و با خودکار بنویسمش و ادامه ماجرا.

برای خودم یکی از موزیک‌های متن فیلم interstellar را گذاشته‌ام و توی فضا شناور شده‌ام. یک حس غمگینی خاصی دارد. انگار که دارم وارد دوره پریود روحی می‌شوم. دلم می‌خواهد کل روز و هفته را خانه بمانم و برای خودم تنها باشم.

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۹

768

"زندگی مشترک" مزخرف ترین بلایی است که یک نفر می‌تواند به سر خودش بیاورد.

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۹

Micro Genius to PS4

 بعد از آخرین تلاشم برای اینکه پروپوزال را سر وقت به دست مدیر گروه برسانم و ایشان کم لطفی نکردند و باز گیر داد که باید زیر هر عکس شماره باشد و رفرنس باید بدهی و از اینجور حرفها.. تقریبا می‌توانم اعتراف کنم که دیگر حتی فایل ورد پروپوزالم را باز هم نکردم. اصلا یادش که می‌افتم حالم خراب می‌شود. بگذریم.

دقیقا هفته پیش بود که ساعت Garmin م را با یک PlayStaytion4 طاق زدم. آن زمان که تازه آمده بودم خانه خودمان می‌شد با حدود ۲ میلیون عین همین که الان گرفتم را خرید. اما الان دست دومش با ۲ دسته تقریبا ۷ تومن برایم آب خورد. فقط هم فیفا ۱۸ دارد و نید فور اسپید. درست عین همان زمان بچگی که آتاری آخرهای عمر حرفه‌ای‌اش بود و داشت از دور خارج می‌شد و کم کم سر و کله میکرو پیدا شده بود و خیلی از هم سن و سالهایم با هزار جور خواهش و التماس و تقاضا توانسته بودیم مامان و بابا را راضی کنیم تا بعد از امتحانات ثلث سوم برایمان میکرو جِنیوس بخرند، حالا من هم ذوق این پلی استیشن خسته‌ام را دارم. لابد صاحب قبلی‌اش یک بچه چهارده پانزده ساله بوده که توانسته پدر مادرش را راضی کند که این را بفروشند و برایش PlayStation5 بخرند. و از این معامله هم آن بچه پدر سگ به خواسته‌اش رسیده و هم من صاحب اسباب بازی‌ام شده‌ام.

زمان ما، مد بود که فقط ۳ ماه تابستان اجازه داشته باشیم که با میکرو (و بعدترها sega) بازی کنیم. آن هم زمانی که آقای پدر سر کار بود. و مادرها همیشه برای آنکه بتوانند حرف‌هایشان را به کرسی بنشانند، از این اسباب بازی محبوب به عنوان یک اهرم فشار موثر برای رسیدن به خواسته‌هایش استفاده می‌کردند. ممکن بود یک روز، بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای مجوز بازی صادر نشود و این کافی بود برای اینکه ساعت‌ها بشینیم و از دور به میکرو و دسته‌هایش که روی قفسه میز تلویزیون جا خشک کرده بودند و داشتند صدایمان می‌زدند که برویم و باهاشان بازی کنیم، خیره بمانیم. خوب یادم هست که اینجور موقع‌ها که توی خماری بازی مانده بودم، می‌رفتم و یکی از نوارهای بازی را برمی‌داشتم و روی تختم می‌نشستم و با دقت به جزییات عکس بازی که روی کارتریج چسبیده بود نگاه می‌کردم و کم کم توی خیالات خودم غرق می‌شدم.

حتی گاهی کار به جایی می‌کشید که حس می‌کردم مرحله‌ها و شخصیت‌های بازی را روی مدارهای بُرد الکتریکی کارتریج می‌توانم ببینم!!

از آن موقع تا الان بیشتر از ۲۵ سال گذشته و قسمت خنده دار ماجرا این است که در ۳۷ سالگی هم کماکان باید دنبال مجوز بازی بود. بدبختی اینجاست که پلی استیشن کارتریج و دیسک ندارد و نمی‌شود به کاور بازی با دقت نگاه کرد. هی باید امیدوار بود که شاید بالاخره یکی از برنامه‌های تلویزیون به درد نخور باشد تا بلکه بتوانی نیم ساعتی برای خودت فیفا بازی کنی. هر بار هم روشن بشود انواع و اقسام تهدیدات را خواهی شنید. تازه، باید صدای تلویزیون به قدری کم باشد که صدای مِنوها و بازی به گوش کسی نرسد.

ازدواج کلا چیز عجیب غریب و پیچیده‌ای است. پروردگار آن روزی که ترانه این پست را خوانده باشد، ختم به خیر کند. باشد که رستگار شوم.

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۹

اون دکمه "تایید" لعنتی را بزن لامصب

 باور می‌کنید اگر بگوییم که کماکان مدیر گروه عزیزم رضایت نداده که این پروپوزال کوفتی‌ام را تایید کند و خودش و خودم را از این عذاب بی پایان خلاص کند؟!

دیشب برای دفعه چهارم ادیت کردم و برایش فرستادم و منتظرم تا ببینم اینبار با چی مشکل دارد. چیزی که خیلی روی اعصابم رفته این است که همه ایرادها را یکجا تحویلم نمی‌دهد. روش قطره چکانی در پیش گرفته و بد جوری کفری‌ام کرده است. اگر اینبار وا ندهد و دکمه تایید را توی سامانه فشار ندهد، فردای آن روز اول وقت می‌روم دانشگاه و انصراف می‌دهم!!

این یک ماه گذشته از همه جهات یک سیخی به باسنم فرو رفت. اینقدر زیاد بودند که کاملا کرخت شده‌ام. انگار که دیگر درد را حس نمی‌کنم. خستگی مفرط دارم. اصلا نمی‌دانم که دارم چه غلطی می‌کنم.

"هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم"

                                    محمدرضا شفیعی کدکنی

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۹

What the hell am I doing here?

امشب تسلیم شدم و شوفاژ را روشن کردم. صبح که از خانه بیرون زدم هوا عالی بود اما همین دو سه ساعت پیش که برگشتم شروع کردم به سگ لرز زدن از بس که همه جا یخ کرده بود.

توی این دو هفته گذشته خواب درست و حسابی نداشتم. شب‌ها تا چهار و نیم و پنج بیدار بودم و صبح ساعت ۹ با کلنگ از تخت بیرون آمدم. تا جایی که توان داشتم فکرم را مشغول کار کرده‌ام که حواسم به باقی ماجراها نباشد.

پایان‌نامه وامونده هم شده قوز بالای قوز. هر کار می‌کنم باز دوباره به یک چیز دیگر گیر می‌دهد زنیکه الدنگ. یابو برش داشته انگار که مدیر گروه دانشکده معماری فلورانس است و مثلا من قرار است با این پایان‌نامه دوزاری‌ام ستون‌های معماری جهان را جابجا کنم. اصلا حالی‌اش نیست که به یک آدم در به در ۳۷ ساله که خودش هم نمی‌داند دقیقا چرا آمده و ارشد خوانده، نمی‌شود اینقدر گیر داد. دقیقا ۵ سال پیش همین موقع‌ها ترم ۱ بودم. به خیال خودم فکر می‌کردم ارشد خواندن زندگی‌ام را بهتر می‌کند. نمی‌دانستم که فقط ۴ ترم به پایان‌نامه گیر می‌کنم. گرچه در طول این ۵ سال به هر چیزی که فکرش را بکنید گیر کردم. کل امروز را هم به این آهنگ گیر داده بودم.

آنقدر زندگی‌ام بالا پایین شد که دیگر حسابش از دستم در رفته. گاهی وقت‌ها از خودم سوال می‌کنم چرا اینطوری شد؟ کجا را اشتباه کردم که تا این حد باید از آن چیزهایی که می‌خواستم باشم دور افتادم؟

راستش را بخواهید، به نظر خودم نه آدم بدی هستم، نه بی شعورم، نه احمقم و نه خیلی چیزهای دیگر. برای هر چیزی با تمام وجودم تلاش کرده‌ام. همیشه امیدوار بودم. پشتکار داشتم. ولی دقیقا آنجایی که باید به نتیجه برسم خورده‌ام به در بسته. آنجایی که باید نتیجه زحمتم را ببینم یکهویی همه‌اش دود شده رفته هوا.

خسته شدم دیگر. خسته.. می‌فهمی؟

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۹

764

 چند روز پیش استاد راهنما زنگ زد و گفت کجای کاری که خانم دکتر (مدیر گروه) هنوز پروپوزال را تایید نکرده!!

گفتم بابا من که نسخه چاپی پایان‌نامه را بهش دادم و تصحیح کرد رفتم ازش گرفتم و ایرادها را هم درست کردم. چی شده؟

گفت مرد حسابی، این هنوز پروپوزال تو را تایید نکرده که تو سرخوش رفتی سراغ پایان‌نامه!! اصلا توی سامانه پژوهشیار تیک تایید نخوردی هنوز.

خشکم زد. گفتم حالا باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ گفت همین الان دوباره برایش پروپوزال را بفرست و ببین حرف حسابش چیه.

دوباره pdf پروپوزال را توی پاتس‌اپ برایش فرستادم و یک سری ایراد بنی اسراییلی جدید گذاشت روش. رسما کفرم را در آورده. نمی‌فهمم چرا با من لجبازی می‌کند. اگر این باز قال قضیه کنده شد که هیچ، وگرنه بیخیال فوق لیسانس می‌شوم و بعدش از خجالت خانم دکتر در خواهم آمد.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۹

763

 به هر مکافاتی که بود نسخه نهایی پایان‌نامه کوفتی را به دست خانم دکتر دادم و هر روز زنگ می‌زدم که به دستت رسید؟ خواندی؟ و هی جواب می‌داد که نه فرصت نکردم و ندیدم و بچه‌ام روی گاز است و فلان شده و بهمان.

تنها شانسی که از باسن تا این لحظه آورده‌ام این است که مهلت دفاع تا آبان ماه تمدید شده و هنوز می‌توانم امید داشته باشم که این ترم قال قضیه کند شود.

امروز زنگ زدم به موبایل خانم دکتر و جواب نمی‌داد و آنقدر سمج شدم تا بالاخره تسلیم شد و جواب داد. خیلی شاکی گفتم تکلیف پایان‌نامه من چی شد؟ گفت کلی غلط و اینها دارد و بیایم بگیرم ببرم اصلاح کنم.

همین هفت هشت روز آینده باید سفره این کار را هم جمع کنم تا ببینم غول مرحله بعدی چیست.

چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۹

762

بالاخره توانستم فایل پایان‌نامه را جمع و جور کنم و همه دنگ و فنگ‌های سامانه پژوهشیار راهم تمام کنم و منتظر تایید استاد راهنما بشوم.
استاد راهنمای گوگولی‌ام از آنجایی که آدم نایس و مهربانی‌ست و نسبتا با هم رفیق هستیم و چون کلا آدم گیر و عصا قورت داده‌ای نیست چند ثانیه بعد از اینکه فایل‌های پایان‌نامه را توی سایت آپلود کردم باهاش تماس گرفتم و گفتم دکتر، دستم به دامنت، برو و این چرت و پرت‌های من را تایید کن که مرحله ۴ سامانه هم تیک بخورد و برود برای مرحله بعدی.
همان موقع پشت کامپیوتر بود و بدون اینکه اصلا کنترل کند چه مزخرفاتی آپلود شده، تایید کرد.
مرحله بعدی باید برود زیر دست خانم دکتر که رئیس گروه است. حتی به جای نقطه‌ها هم گیر می‌دهد. کلا هم از من دل خوشی ندارد. قرار بود پایان‌نامه را با خودش انجام دهم اما دقیقه نود انگشت وسط را نشانش دادم و رفتم سراغ استاد مورد علاقه‌ام.
الان تقریبا ۱۰ روز می‌شود که کلید کرده به چیزهایی که سر در نمی‌آورم و این پایان‌نامه کوفتی را تایید نمی‌کند.
اصلا اعصاب مصاب ندارم. هر لحظه ممکن است تفنگ وینچسترم را بردارم و بروم مغزش را بپاشم به دیوار!!
کلی کار عقب مانده دارم که باید تا آخر تابستان تحویل بدهم و به کل حساب زمان از دستم در رفته.

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۹

761

تا قبل از این داستان کرونا تصمیم قاطع گرفته بودم که تا قبل از بهمن ماه این پایا‌ن‌نامه کوفتی را بعد از ۳ سال جمع کنم، دفاع کنم، تمام کنم برود پی کارش. متاسفانه همانطور که قبلا هم گفتم تیرم به سنگ خورد و مجبور شدم دوباره ۶ واحد پایان‌نامه بگیرم و تا آخر شهریور زمان بخرم و امیدوار باشم که بالاخره بعد از ۳۶ ماه قال قضیه کنده شود.
عزم را جزم کردم که تا قبل از عید همه کارها تمام شود و آخرهای اسفند دفاع کنم. کرونا امان نداد. همه نقشه‌ها را دود کرد. بعد به خودم قول دادم که تا آخر اردیبهشت حتما دفاع می‌کنم.
الان هم که اینجا دارم می‌نویسم، حساب کار از دستم در رفته و هیچ ایده‌ای ندارم که چه خاکی باید به سرم کنم.
خلاصه اینکه خودتان وخامت اوضاع را درک کنید و برایم آرزوی موفقیت کنید!!

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۹

760

راستش را بخواهید اصلا باورم نمی‌شود که سه سال دیگر با دهه سوم زندگی باید خداحافظی کنم!!
اگر از خودم بپرسید که چند سالم است، شاید به زور باور داشته باشم که ۳۱ یا ۳۲ باشم. حتی ممکن است بگویم ۲۸ سالم است.
روح و روانم هنوز جوان است و عاشق.. اما از نظر جسمی دیگر مثل قبل نیستم و مفهوم خستگی را درک می‌کنم.
به هر حال باید قدر همه لحظه‌ها را دانست و از هر چیزی لذت برد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۹

759

الان که وارد بلاگر شدم هر چیزی که می‌خواستم بنویسم ز بیخ یادم رفت.
گوگل بعد از مدت‌ها یک حال اساسی به اینجا داده است انگار. تازه باید بعد از اینکه نوشتنم تمام شد بروم و ته و توی همه چیزش را در بیاورم. به نظرم خیلی باحال شده.

به همین راحتی ۲ ماه از سال جدید هم رفت پی کارش.
برای خودم مشغولیت‌های تازه‌ای دست و پا کردم. ایده آل نیستند اما به نظر خودم از وضعیت قبلی‌ام بهتر شده. در کل از لایف استایل الانم بیشتر راضی‌ام. بیشتر سریال می‌بینم و کتاب می‌خوانم و شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌مانم. من آدم زندگی کارمندی و ساعت ۷ صبح کارت زدن و ۵ عصر برگشتن به خانه نیستم.
بقیه چیزهای زندگی هم که به روال خودشان پیش می‌روند و یکی دو بار حال می‌دهند و در بقیه موارد دهن آدم را صاف می‌کنند.

این یکی دو ماه هوا عالی بود. جون می‌داد برای اینکه بپری پشت دوچرخه و رکاب بزنی و حسابی کیف کنی، که من البته زیاد موفق نشدم ولی در عوض آخر هفته‌ها حسابی زدیم به دل کوه و دشت و بیابان و حالش را بردیم.

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹

758

کرونا سیستم کل دنیا را به هم ریخته و تقریبا می‌شود گفت که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
هیچ کس اطلاعات درستی از وخامت اوضاع ایران ندارد و باقی جاهای دنیا هم بدجوری بگا رفته‌اند. نیویورک تبدیل به بدترین نقطه روی کره زمین شده و هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد فیلم‌های آخر زمانی می‌افتم. 
از اول فروردین تا الان صورتم را اصلاح نکرده‌ام و از آنجایی که آرایشگاه‌ها هم تعطیل بوده‌اند، قیافه‌ام شبیه اورانگوتان شده است. کلی ریش سفید دارم که تا قبل از این از وجودشان خبر نداشتم و حالا ازشان خوشم آمده.
به ماندن و کار کردن در خانه عادت کردم و حالا این شرایط کرونایی نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه دلم می‌خواهد تا ابد با همین سیستم ادامه بدهم!!
سرعت سرسام آور زندگی روزمره تخمی حسابی کم شده و الان آدم بیشتر می‌تواند از لحظه‌هایش لذت ببرد. ریتم زندگی الان را بیشتر دوست دارم و اعتراف می‌کنم که دلم نمی‌خواهد کرونا به این زودی‌ها دست از سر دنیا بردارد.

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۹

757

بالاخره ۹۸ هم تمام شد، اما آخرین شیرین کاری‌اش هنوز ادامه دارد. هر یکی دو ماه یکبار چالش جدیدی را باید پشت سر می‌گذاشتیم. کلا یک روز بدون دردسر نداشتیم.

کم کم  داریم وارد هفته سوم قرنطینه خانگی می‌شویم و حسابی کلافه و خسته‌ام. شب و روزمان حسابی به هم ریخته و کلا ستینگ زندگی شیر تو شیر شده. تا نزدیک صبح فیلم و سریال تماشا می‌کنیم، تا ساعت ۱ ظهر می‌خوابیم و عصر ناهار می‌خوریم و این چرخه ادامه دارد.

قرارداد کاری‌ام انتهای اسفند تمام شد و با اینکه به شدت به داشتن درآمد نیاز دارم ولی تمدید نکردم. می‌خواهم دو سه هفته به خودم استراحت بدهم و کاری را پیدا کنم و انجام بدهم که آرامش بیشتری داشته باشد. فعلا داشتن استرس کمتر و آرامش برایم در اولویت است.

برای سال ۹۹ آرزوی بخصوصی ندارم. تنها خواسته‌ام این است که روزهایش بی دردسر بیاییند و کارهایمان بدون پیچیدگی انجام بشوند. برای همین برای سال تحویل به خودمان زحمت ندادیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم.
امیدوارم سال جدید برای همه همانطور باشد که دلشان می‌خواهد.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۸

756

امروز شنبه ست و از سر اجبار آمده‌ایم سر کار.
از زمان جدی شدن کرونا، آقایان مدیر عامل از یک کیلومتری دفتر هم رد نشده‌اند و فقط از توی دوربین و تلفن و واتس‌اپ ما را زیر نظر دارند و دهان‌مان را سرویس می‌کنند.
هیچ کدام از بچه‌ها نه کاری هست که انجام بدهند و نه دل و دماغ کار دارند.
هر کدام یک اسپری الکل گرفتیم دستمان و هی پیس پیس می‌کنیم به هر چیزی که دم دستمان باشد.
با اینکه مدل کار من جوری است که از خانه هم می‌توانم کارهایم را انجام بدهم، وقتی پیشنهادش را به آقای رئیس دادم فرمودند که حتما باید در دفتر حضور داشته باشی و از سیستم دفتر استفاده کنی.

قرارداد کارم تا آخر اسفند است و تصمیم گرفته‌ام که دیگر تمدید نکنم.
از اول اسفند به آقایان گفتم که از ابتدای سال جدید در خدمتشان نخواهم بود. هیچ عکس العملی نشان ندادند. انگار که یک جمله خبری توی یکی از این کانال‌های زپرتی تلگرام خوانده باشند. خیلی حالم گرفته شد. پیش خودم فکر می‌کردم که شاید بخواهند بدانند که برای چی می‌خواهم از این شرکت بروم.

راستش را بخواهید خیلی برنامه واضح و مشخصی برای بعد از اینجا ندارم اما مطمئن هستم که ماندن هم برایم فایده‌ای ندارد. نه درآمد خوبی دارم که دلم خوش باشد و نه شرایط کارش به درد بخور است. هر روز جنگ اعصاب و استرس و کوفت و زهر مار. واقعا خسته شدم. کلافه. درب و داغان.

تا قبل از این داستان کرونا، روی تدریس توی یک موسسه آموزشی خیلی حساب باز کرده بودم و پیش خودم حساب کتاب کرده بودم که با تدریس دو یا سه عنوان درسی بتوانم از پس مخارج زندگی‌ام بر بیایم، اما با این اوضاعی که کرونا راه انداخته بعید می‌دانم کلاس‌ها بعد از تعطیلات نوروز هم برگزار شوند.

درست نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ام که سرنوشت کاری‌ام باید اینجور نابسامان باشد.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۸

Browser

به یک مرض جدید به اسم "از کدوم بروزر استفاده کنم؟!" مبتلا شدم.
یعنی زمان زیادی از وقت آزادی که پشت کامپیوتر هستم را صرف چرخیدن توی اینترنت و سرچ کردن درباره بروزرها می‌کنم و دائم دارم از کروم به فایرفاکس و اپرا و مایکروسافت اج و بریو و سافاری و کوفت زهر مار اسباب کشی می‌کنم و بعد از یک مدت دست از پا درازتر برمی‌گردم به کروم.
این مرض از آنجا شروع شد که یک روز ناگهانی و به شکل عجیبی از خود گوگل و به طبع، کروم متنفر شدم و شروع کردم به پیدا کردن یک جایگزین مناسب.
در قدم اول سعی کردم جست و جوها را با Bing انجام بدهم ولی از آنجاییکه نتیجه‌ها از زمین تا آسمان با آن چیزی که از گوگل می‌گیری متفاوت بود، بنابراین تسلیم شدم و موتور جست و جوی دیفالت را دوباره روی گوگل تنظیم کردم.
توی جنگ بروزرها ولی اوضاع داغان‌تر از این حرف‌هاست. هفت تا بروزر (Safari, Chrome, Firefox, Opera, Edge, Brave, Vivaldi) روی داک پشت سر هم قطار کرده‌ام و اولین مصیبت صبح این است که از کدام یکی استفاده کنم؟ و بدبختانه بعد از هر تلاشی بیشتر به این نتیجه رسیدم که بهتر از کروم واقعا نداریم. حتی فکر می‌کنم خود گوگل هم اگر دوباره بخواهد بروزر دیگری بسازد عمرا به خوبی کروم نمی‌شود!!
اکوسیستم گوگل چنان به زندگی آدم رخنه کرده که جدا شدن از این لامصب عملی نیست.
جان کلام اینکه زده به سرم و خدا می‌داند که تا کی به این مسخره بازی ادامه خواهم داد.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۸

754

قرار بود تا آخر بهمن از پایان نامه دفاع کنم و بعد از یک سال خرده‌ای که این پایان نامه کوفتی را تمدید کرده بودم، بالاخره از دستش خلاص شوم.
استاد راهنمای عزیز مطمئن بود که تا اواخر بهمن حتما کد آزاد پیدا خواهد کرد و من می‌توانم دفاع کنم. یک شیت بندی و ویرایش جزئیات نهایی را هم گذاشته بودم برای یکی از همین آخر هفته‌ها که داستان را جمع کنم و همه چیز خلاص بشود برود پی کارش.
آقای استاد پریروز زنگ زد و گفت هی فلانی، برای این ترم کد آزاد ندارم و باید خیلی فوری فرم‌های فلان و بهمان را از سایت دانشگاه بگیری و ببری امضای مدیر گروه و استاد مشاور و استاد راهنما را پای برگه‌ها بزنی. راستی، اسم استاد راهنما را آقای فلانی بزن و من هم به عنوان مشاور. در ضمن، اصلا هم وقت نداری و حتما باید اول بهمن دفاع کنی!!

حالا من نه شیت آماده داشتم و نه فایل پایان نامه‌ام ویرایش شده بود.
می‌دانستم که بزرگترین مشکلم پیدا کردن خانم مدیر گروه، و بد تر از آن گرفتن امضایش است.
حوصله تان را سر نبرم. دیروز با مکافات از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، به امید اینکه بتوانم کمی زمان بخرم.
تیرم به سنگ خورد. دست از پا درازتر درخواست تمدید پایان نامه دادم و باید یک میلیون چهارصد هزار تومان توی جیب دانشگاه کنم.
هرچه زودتر باید کلک دفاع را بکنم و مدرک فوق لیسانس را بگذارم کنار لیسانس، شاید اینجوری آب بهتری از کوزه بیرون بیاید.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۸

753

این چند هفته گذشته هر روز با خبرهای بد شروع شد.
گرانی بنزینی و درگیری‌های آبان.. ماجرای قاسم سلیمانی و حاشیه‌های عجیب و غریب و انتقام سخت.. پرتاب موشک به پایگاه‌های خالی.. سرنگون کردن هواپیمای مسافربری خودی.. سیل و ویرانی سیستان و بلوچستان.

اصلا دیگه برایم قابل درک نیست که چه اتفاقاتی دارد در اطرافم می‌افتد.
آنقدر دروغ و مزخرف به خوردمان داده‌اند که قدرت تشخیص خوب از بد را داریم از دست می‌دهیم.
به همه چیز شک داریم.. خسته شدیم.. خشم سرکوب شده داریم.. استرس داریم.. تنفر.. داریم به مرز جنون نزدیک می‌شویم.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۸

752

با اینکه همه ساعت‌های موظف کارکرد را از شنبه تا چهار شنبه تکمیل می‌کنیم، اما پنج شنبه‌ها را هم باید در دفتر حاضر باشیم.
اصولا هیچ کار خاصی هم نداریم و تا ساعت دوازده فقط وقت تلف می‌کنیم.
آقایان رئیس هم پشت میزهایشان نیستند و گاهی حتی جواب تلفن را هم نمی‌دهند.
فقط من دلیل این حضور بی استفاده و اجباری را نمی‌دانم. 

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۸

751

از امروز منتقل شدم به یک دفتر جدید. فضا نصف شده و تعداد کارکنان دو برابر!!
یک میز دو در سه را به چهار قسمت مساوی تقسیم کرده‌اند و گوشه بین ۲ دیوار را دادند به من. از ضلع شرق و جنوب به دیوار می‌رسم و سرم را که از شمال و روی مانیتور بالا می‌آورم با خانم ف شاخ به شاخ می‌شوم و از سمت غرب با آقای م.ا. شمال غربی هم آقای م.م نشسته و از همان اول که شدت ضربه‌هایش روی اینتر و اسپیس را دیدم حساب کار دستم آمد که اعصاب و روانی درستی ندارد بنده خدا.
آنقدر فاصله من و م.ا با دیوار کم است که وقتی می‌خواهم از پشت میز کوفتی‌ام بلند شوم و مثلا بروم دستشویی، بنده خدا م.ا باید صندلی‌اش را تا زیر گلو ببرد زیر میز تا من بتوانم رد شوم.
خلاصه که وضعیت چیدمان خیلی درب و داغان است. تازه این وسط ۲ تا پرینتر و دستگاه حضور و غیاب و چهار تا تلفن هم اضافه کنید.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۸

750

پاییز هم به سرعت برق و باد از راه رسید. از زمانی که یاد دارم هیچ وقت از پاییز، و مخصوصا مهر ماه خوشم نمی‌اومد. شاید بیشترین دلیل تنفرم از پاییز بخاطر شروع مدرسه‌ها بود و صدای اقبال واحدی که سر ساعت شش و نیم صبح با چنان انرژی و شوقی فریاد می‌زد "صبح بخیر ایراااااااان" که انگار خودش شخصا خورشید را از آن طرف کره زمین کول کرده بود و آورده بود این طرف که روز را شروع کند!!
یک برنامه‌ای داشت به اسم "سفرنامه صبا" که هر روز از یک جای ایران بصورت زنده پخش می‌شد و می‌رفت با آدم‌های محلی آن شهر یا روستا مصاحبه می‌کرد و مزخرف می‌بافت از خوبی و خوشی آنجا. همیشه خدا هم کلی جمعیت پشت سرش جمع بود و تنها دلخوشی اون آدم‌ها این بود که چند ثانیه توی کادر دوربین جا بشوند.
یک پاترول چهار درب سبز و بژ رنگ داشت که باهاش اینور اونور می‌رفت و توی سال‌های ۵-۷۴ نیسان پاترول جز ماشین‌های لاکچری به حساب می‌آمد و هر کسی که پاترول سوار بود دیگر خدا را بنده نبود.
صدای آقای واحدی حکم زنگ ساعت بیدارباش را در خانه ما داشت. عین خروس بی محل، آدم را با رعشه از خواب بیدار می‌کرد و بعد عین جنازه می‌رفتم سر سفره صبحانه و منتظر می‌ماندم تا سرویس مدرسه بیاید و بوق بزند و بروم سوار پیکان استیشن زهوار در رفته آقای طلاکش بشوم و ۴۵ دقیقه بعد عین کمپوت گلابی همه‌مان را جلو مدرسه بریزد بیرون.

امروز همه‌اش از پنجره کنار میزم به هوای ابری بیرون نگاه کردم و نهایت تلاشم را کردم که ازش لذت ببرم.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۸

749

هفته پیش رفتم داروخانه که انسولین بگیرم. مسئول دارو طبق معمول دفترچه بیمه را گرفت که برود توی سیستم تامین اجتماعی (یا یک جای دیگر که من نمی‌دانم) ثبت کند و دارو را بدهد.
بعد از تقریبا نیم ساعت آمد و گفت که دفترچه‌ات را باید ببری فلان جا تایید کنند که تو نیاز به انسولین داری.
گفتم من که نسخه دکتر دارم، نزدیک به ۲ سال آزمایش خون دارم، تایید واسه چی؟
گفت سیستم اجازه نمی‌دهد. باید فلان جا تایید کنند تا بتونی دارو بگیری. فقط یادت باشه که صبح اول وقت برو که علاف نشی.
گفتم یعنی ساعت چند اونجا باشم؟
گفت شیش و نیم.

شیش و نیم صبح نفر چهل و هشتم بودم که از دستگاه نوبت گرفتم. یک مشت آدم درب و داغان دور هم بودیم و هر کدام یک مرضی داشتیم که باید به کارمندهایی که آن طرف شیشه سکوریت نشسته بودند اثبات می‌کردیم که واقعا مریض هستیم!!
اوضاع جالبی نبود. انواع فحش کاف دار بود که به زمین و زمان حواله می‌شد.
بعد از کلی سوال و جواب و وزن و قد و فشار خون و تست قند خون، بالاخره ساعت یازده مطمئن شدند که من دیابتی هستم و واقعا دارو نیاز دارم. طرف با کلی منت بیمه‌ام را برای یک سال به عنوان یک مریض دیابتی تایید کرد. برای محکم کاری هم گفت که باید فوری خودت را به یکی از مراکز دیابت  معتمد معرفی کنی.

از همانجا یک راست رفتم به مرکزی که خودشان معرفی کرده بودند. دوباره نوبت و آزمایش و تست و کوفت و زهر مار.
بعد هم گفتند که از شنبه تا پنج شنبه باید کلاس آموزشی بروم تا بعد از آن پرونده‌ام را بگذارند زیر بغلم.

تا قبل از این، خودم کم و بیش می‌دانستم که دیابت چقدر مزخرف است اما عمق واقعی ماجرا را درک نکرده بودم هنوز. توی این چهار جلسه آنقدر چیزهای هولناک درباره دیابت یاد گرفته‌ام که همه پشم و پیلم ریخته.
تقریبا همه آنهایی که سر کلاس هستند میانگین سنی‌شان بالای ۶۰-۵۵ است و آنهایی که مسن‌تر هستند زیاد در جریان اتفاقاتی که در بدنشان دارد می‌افتد نیستند. یا به تخمشان گرفته‌اند و یا واقعا بیرون باغ دارند برای خودشان می‌چرخند.

از شما چه پنهان، ولی من کمی ترس برم داشته (که به نظرم باید هم بردارد) و دارم به این فکر می‌کنم که زندگی تا چه اندازه می‌تواند کشکی باشد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۸

748

تقریبا یک هفته است که یک همکار جدید پیدا کرده‌ام.
یک آقای پنجاه و اندی ساله که شاید یکی دو روز از خشک شدن جوهر حکم بازنشستگی‌اش گذشته و حالا سر از اینجا در آورده.
دوست گرمابه و گلستان آقای رئیس است و یک میز هم بهش داده‌اند درست رو به روی من. یک جوری که وقتی نوت بوک هامون را باز می‌کنیم، ممکنه مانیتورها بخورن به هم. در این حد نزدیک یعنی.
الان مشکل من اینه که دیگه دست توی دماغم هم نمی‌تونم بکنم. هر موقع سرم را از روی مانیتور بلند می‌کنم با این آقای همکار جدید چشم تو چشم می‌شیم. برای استراحت به موبایلم نمی‌تونم مثل قبل ور برم. حتی حدس می‌زنم ایشون به راحتی مانیتور من را از رفلکت توی شیشه عینکم هم می‌تونه ببینه و متوجه می‌شه دارم چه گهی می‌خورم.
البته اصولا هیچ گه خاصی نمی‌خورم ولی خب گاهی وقتها آدم دوست داره بین کار چند دقیقه به خودش زمان استراحت جایزه بده، چهار تا صفحه باز کنه و دو تا خبر بخونه، توییتر رو بالا پایین کنه، یا حتی الکی وبگردی کنه.. ولی اینجوی آدم حس می‌کنه رفته زیر ذره بین.
یک بدبختی دیگه هم هست، اینکه طرف وقتی داره فکر می‌کنه، از جاش بلند می‌شه و هی راه می‌ره.. هی راه می‌ره.. خب بتمرگ بابا. توی ۴۰ متر فضا که نمی‌شه هی بالا سر من قدم بزنی که!!
بدبختی آخر هم اینکه از این دستور الکی بده هاست. توی همین چهار پنج روز پله‌های ترقی را در نوردید و با آسانسور رفت اون بالا بالاها. چپ و راست هم تز می‌ده که آقای سالیوان فلان چیز را بهمان طور بفرمایید. دوباره می‌ره توی اتاق رئیس، پشت درهای بسته با هم مذاکره می‌کنن، می‌آد بیرون، آقای سالیوان فلان چیز را بهمان طور بفرمایید.

خودم را از پنجره پرت نکنم کف خیابون صلوات.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۸

747

هفته پیش از آن هفته‌های ماراتن بود که خیال تمام شدن نداشت. چهارشنبه و پنج شنبه عین تراختور تا ساعت ۱۰ شب کار می‌کردیم. موقع رفتن، آقای رئیس خیلی با لطفات فرمودند که فردا (یعنی جمعه) هم زحمت بکشید و ساعت ۸ صبح دفتر باشید.
بعد از این حرف هیچ کداممان حتی به همدیگر نگاه هم نکردیم. فقط راهمان را کشیدیم و رفتیم.
دیروز هم تا حوالی ۸ شب مشغول راندن تراختور مربوطه بودیم. توی راه که داشتم می‌رفتم خانه، به خودم قول دادم که بعد از شام یک راست بروم دوش بگیرم و بخوابم.
تجربه نشان داده که هر موقع من به خودم قول استراحت بدهم حتما ورق برمی‌گردد.

دیگر گفتتن ندارد که دیشب درست مثل جعذ چهار چشمی مراقب محله بودم!!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

746

بستنی‌ام را لیس زدم. دل و دماغی نداشتم، و وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوب‌تر به نظر می‌آیند. اغلب متوجه این قضیه شده‌ام. وقتی آدم دلش می‌خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه‌تر می‌شود.

- زندگی در پیش رو / رومن گاری

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۸

745

​یک عادت جدید مزخرفی پیدا کرده‌ام که صبح‌ها یکی دو دقیقه قبل از اینکه صدای آلار در بیاید، خاموشش می‌کنم و به خودم می‌گویم ۵ دقیقه دیگر از تخت بیرون می‌روم.. و خب گفتن ندارد که زودتر از ۹ چشم باز نمی‌کنم.
امروز هم دوباره دیر رسیدم شرکت. آقای رئیس به زور جواب سلام را داد. به گمانم دفعه بعد که دیر برسم، بار آخر خواهد بود و باید دنبال کار جدید بگردم.

توی شرکت کار زیادی نیست. بیشتر اوقات داریم با آنجامان بازی می‌کنیم. عمده فعالیت‌ مفیدی که انجام می‌دهیم انگولک کردن پروژه‌های قبلی است که تحویلشان به درخواست کارفرما عقب افتاده یا کلا لنگ‌ در هوا شده‌اند.
خلاصه که اوضاع بس دل انگیزی داریم.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

744

طولانی ترین ۴ ثانیه دنیا برای من وقتی است که یک قطره خون روی نوار تست قند انداخته‌ام و چشم به صفحه نمایش دستگاه، منتظرم تا ببینم چه عددی را نشان می‌دهد.
توی تعطیلات نوروز آنقدر بالا بود که جرات تست کردن نداشتم. ترجیح می‌دادم فقط به خودم بگم بالاست و اصلا دلم نمی‌خواست بدانم که عدد کوفتی‌اش چند است. نه اینکه رژیم غذایی و اینها به هم خورده باشد، نه، ولی لامصب از اون رقم بالایی که همیشه بود هم زده بود بالاتر!!
امروز صبح وقتی قند ناشتا را ۱۴۳ نشان داد باورم نمی‌شد. از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم. بعد از ۴-۳ ماه بالاخره قند زیر ۲۰۰ را دیدم. ۲ ساعت بعد هم عالی بود!!

امروز توی دفتر کلی کار مزخرف روی سرم ریخته که حال و حوصله هیچ کدام را ندارم.
از صبح آقای رئیس ۲ تا فایل اکسل فرستاده که رویشان کار کنم و هر نیم ساعت یکبار پیگیر می‌شه که چه غلطی کرده‌ام و من هی تکرار می‌کنم: هنوز تمام نشده
هر غلطی که بگی کرده‌ام.. بجز کاری که باید انجام بدهم.
اصلا مگه آیه آمده که آدم باید هر روز گوش به فرمان باشد؟