پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

713

چند ماه پیش از طرف یک دوست معرکه هدیه‌ای به دستم رسید که دو تا کتاب هم شاملش می‌شد. روز سیزده به در، بعد از اینکه از شر آن ترجمه‌های کوفتی خلاص شدم برای اینکه دچار افسردگی روز تعطیل نشوم، رفتم سراغ "بچه رزمری" و روی تخت ولو شدم.
ماجرای خیلی گیرایی داشت. لااقل برای من که خیلی جذاب بود. فردا شبش که خانه آمدم فوری شام خوردم و رفتم بالا و تا نمی‌دانم ساعت چند بود که تمامش کردم.
توی مقدمه کتاب نوشته بود که در سال ۱۹۶۸ رومن پولانسکی فیلمی را به همین نام کارگردانی کرده است و یکی از بهترین فیلم‌های این ژانر محسوب می‌شود. برای همین دیروز گشتم و فیلمش را پیدا کردم و سر کار با اینکه نمی‌شود عین آدم فیلم تماشا کرد دیدمش. راستش را بخواهی به خوبی کتابش نبود اما باعث شد که تصویر بهتری از کتاب توی ذهنم بسازم.

دیشب هم از آن شب‌هایی بود که نمی‌توانستم بخوابم و مغزم خاموش نمی‌شد. یادم به آن یکی کتابی افتاد. ضخامتش زیاد نبود و از این مدل داستان‌هایی بود که آدم را دنبال خودش می‌کشد. تا به خودم آمدم ساعت از ۴ صبح هم گذشته بود. تمامش کردم. رفتم توی بالکن نشستم و یک نخ سیگار دود کردم. از شدت خستگی خوابم نمی‌برد. حواسم از بدهکاری و قسط و بدبختی‌هایم پرت شده بود اما باز هم نمی‌توانستم بخوابم. تقریبا تا وقتی که صدای آلارم گوشی بلند شد خواب و بیدار بودم. صبح به زحمت از تخت کنده شدم و دوش گرفتم و باز دوباره برگشتم به همین روال نکبت همیشگی.


از صبح تا حالا هم هیچ خبری نیست و من از استرس چک‌ و بدهی‌های عقب افتاده سکته می‌کنم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

712

دیروز بعد از ظهر همانطور که پشت میز فروشگاه نشسته بودم ناگهان یادم به دو تا مقاله‌ای افتاد که باید برای یکی از درس‌هایی که این ترم دارم (و نمی‌دانم اسمش چیست) ترجمه کنم. به خیال خودم فکر کردم هنوز وقت کافی برای ترجمه‌اش هست اما بعد با یک حساب سر انگشتی دوزاری‌ام افتاد که هفته آینده باید پاور پوینت را سر کلاس ارائه بدهم!
تا حوالی ساعت ۶ حتی یک پاراگراف هم ترجمه نشده بود. دیدم هرچه دست روی دست بگذارم اوضاع بدتر می‌شود. بار و بندیلم را جمع کردم و راه خانه را در پیش گرفتم. تا سه و نیم صبح سرم توی مانیتور و دیکشنری بود و تازه صفحه دوم تمام شد.
آلارم را روی هشت و نیم صبح تنظیم کردم و نفهمیدم چطور غش کردم. قبل از اینکه آلارم زنگ بزند خودم بیدار شدم و رفتم سراغ درس و مشق. حوالی ۱۰ بقیه اهل خانه بیدار شدند و هی تلفن زنگ می‌زد و یکی تلویزیون تماشا می‌کرد و آن یکی هم هی حرف می‌زد و نمی‌گذاشتند آدم به کارش برسد. لجم گرفته بود. نوتبوک و دفتر و قلم و کاغذ را گذاشتم زیر بغلم و رفته طبقه سوم و کف زمین پهن شدم..

الان یازده و نیم شب است و تقریبا نیم ساعتی می‌شود که از خستگی مغزم قفل شده. به گمانم برای امروز کافی است دیگر. از طبقه پایین صدای مهمان‌ها را می‌شنوم که همه‌شان همزمان دارند با هم حرف می‌زنند و قاه قاه می‌خندند. روی این آهنگ چِت-مُخ کرده‌ام و خیلی خوشحال خواهم شد اگر هنوز توی کشوی میزم سیگار داشته باشم و بروم توی بالکن و یکی دو نخ دود کنم و برای خودم ادای آدم‌های سرخوش را در بیاورم.

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

classic

خوبی اینترنت این است که در هر زمان و مکان که باشی، می‌شود حسابی وقت کُشی کرد. برای خانه هنوز اینترنت نگرفته‌ام و چون گوشی هم ندارم آخر شب‌ها آدم حسابی کلافه می‌شود تا خواب به سرش بزند. حال و حوصله کتاب خواندن ندارم. توی نوت بوک هم چیزی نیست که بشود سرگرم شد. گرچه کلی فیلم و سریال دارم که باید ببینمشان اما یک حس مسخره‌ای اجازه نمی‌دهد که مشغول آنها شوم. فقط هدفون و موزیک به درد آن موقع از شب می‌خورد.
از زمانی که نوکیا چراغ قوه‌ای گرفته‌ام، علاوه بر دردسرهای روزمره تلفنی که باهاش دارم، دچار فقر موسیقیایی هم  شده‌ام. فقر موسیقیایی یکی توی ماشین و یکی هم در مواقع تنهایی خیلی به ماتحت آدم فشار می‌آورد. آهنگ‌های فلش مموری ماشین را تقریبا دو سال است که دارم بی وقفه گوش میکنم و نمی‌دانم چه طلسمی است که همت به روز کردن آهنگ‌های داخلش را ندارم!!

دیشب مثل بیشتر شب‌ها با آنکه با جسد متحرک خیلی تفاوت نداشتم، اما نمی‌توانستم بخوابم. نوت بوکم را روشن کردم و آهنگ‌هایی که هوس کرده بودم را به صف کردم و گذاشتم به ترتیب برای خودشان پخش شوند.
همانطور که به پشت خوابیده بودم و با بدنه نوت بوک روی شکمم ریتم گرفته بودم، انگار که جبرییل پیام وحی آورده باشد یادم به آیپاد کلاسیکم افتاد. نزدیک ۱۰ سال از عمرش می‌گذرد و بهترین دوست سال آخر دانشگاهم بود. تا آخر سیزن ۵ سریال Family Guy را توی صفحه ۲ و نیم اینچی‌اش تماشا کردم. لامصب ۱۲۰ گیگ فضا داشت و هیچ محدودیتی برای موزیک و ویئو و عکس نداشت. برای آن دوران دستگاه فوق العاده‌ای بود.. و هنوز هم هست.
عین فنر از جا پریدم و همه جا را زیر و رو کردم. خیلی با وقار مثل زیبای خفته توی جعبه اش آرمیده بود. عین همان روزی که خریدمش ذوق داشتم. به برق وصلش کردم و چند دقیقه بعد روشن شد.
ظاهرا آخرین باری که ازش استفاده کرده بودم مال اوایل این لاو بودنم با X بوده. چون آن موقع‌ها عادت داشتم که همه جا عکس‌هایش را با خودم داشته باشم و از دیدنش نیشم تا بناگوش باز شود.
کمتر از یک ساعت باتری‌اش را شارژ کردم و حوالی ۳ صبح هدفون به گوش رفتم توی بالکن نشستم و هی عکس‌ها را دوباره و دوباره مرور کردم و هی سیگار دود کردم و هی آهنگ گوش کردم و هی لبخند خوشالونکی زدم. مدل خوشالونکی بودنم فرق داشت البته اما حال و هوای آن دوران خودم را خیلی دوست دارم. لامصب آنقدر دوستش داشتم که مزه‌اش هیچوقت تمام نمی‌شود.
خلاصه اینکه موزیک آفریده شده تا حال آدم را خوب کند.

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۵

710

دقیقا یک هفته است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. خواهر و مادر مغزم گاییده شده از بس که هی فکر و خیال‌های تخمی و درب و داغان کردم و به هیچ جواب درست درمانی هم نرسیدم. هی تلاش میکنم تا به فیلان سمت چپم دایورت کنم اما نمی‌توانم.

برای این ترم ۱۱ واحد انتخاب کردم و از همین الان می‌دانم که روش تحقیق و طرح (۱) دهانم را سرویس خواهند کرد. اگر همه چیز به خوبی و خوشی بگذرد، ترم بعد طرح ۲ و ۳ را با هم برمی‌دارم و ترم بعدتر فقط پایان نامه می‌ماند.

چند روزی هست که دستم به دکتر و آزمایش و اینجور کوفت و زهرمارها بند شده است. اوضاع آنزیم‌های کبد به شدت قر و قاطی شده و باید حواسم را جمع کنم. دور غذای بیرون و ساندویچ و پیتزا و عرق سگی را هم باید خط قرمز بکشم. فشار خونم پایین افتاده و یک جورهایی می‌شود گفت که ضربان ندارم. با یک ریتم خیلی ملو کلا دارم به فنا می‌روم.

برای اینکه همه‌اش هم چس ناله نباشم تک آهنگ جدید Coldplay را گوش کنید و حالش را ببرید

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۵

709

بیشتر از ده دوازده روزی می‌شود که صورتم را اصلاح نکرده‌ام. اصولا حال و هوایم رابطه مستقیمی با زدن یا نزدن ریش دارد. دچار یک جور استرس و نگرانی مالیخولیایی شده‌ام که نمی‌توانم از سرم بیرونش کنم و عین خوره دارد جانم را می‌گیرد.

تقریبا یک ماه شده است که دفتر نرفته‌ام و همه‌اش نگران این هستم که نکند آنجا را از دست بدهم. لحظه شماری میکنم که کارها راست و ریست شوند و عین آدم بروم بچسبم به کار.

هفته پیش رفتم دانشگاه و برای ترم جدید ثبت نام کردم. پرداخت ماه به ماه شهریه به بقیه بی پولی‌هایم اضافه شد. واقعا نمی‌دانم از کجا قرار است هزینه‌هایم را تامین کنم.

امروز عصر اصلا دل و دماغ بازی کردن نداشتم. بی هدف توپ میزدم فقط. آمدم یک دستی بک‌هند بزنم.. مچ دستم بگا رفت.

خودمان توی این مملکت تخماتیک کم بدبختی داشتیم، این ترامپ عوضی هم آمد به دغدغه‌هایمان اضافه کرد. هر روز صبح که تیتر خبرها را می‌خوانم بیشتر مطمئن می‌شوم که این مردک عقل توی سرش نیست. کل دنیا را آشوب می‌کند.

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۵

708

تقریبا دو هفته‌ای می‌شود که آیفونم را فروختم و بجایش یکی از این نوکیا چراغ قوه دار ها خریدم و خب، گفتن ندارد که به پول کثیفی که از فروش گوشی‌ام دستگیرم می‌شد چقدر نیاز داشتم. (حتی اگر می‌توانستم همین نوت بوک و یک سری چیزهای دیگر را هم نقد می‌کردم.) یکی دو روز اول زندگی روزمره‌ام کاملا قفل شده بود. هر کسی که تماس می‌گرفت یا تکست می‌فرستاد برایم ناآشنا بود، هی باید سوال و جواب می‌کردم تا بلکه یادم بیاید طرف پشت خط کیست.. شماره حساب و کارت‌هایی که بهشان نیاز دارم همه توی نوت گوشی‌ام بودند.. هزار و یک جور خرت و پرتی که لازمشان دارم و به این راحتی‌ها دستم بهشان نمی‌رسد دیگر.. از همه مهمتر شاید تلگرام و واتس‌اپ بودند که یکی از ملزومات شغلی‌ام محسوب می‌شوند/می‌شدند. صادقانه بخواهم بگویم یک جورهایی بد نیست که از شر هر دو تا شان خلاص شدم.. شب‌ها موقع خواب تنها گزینه‌ای که دارم این است که آلارم را روشن کنم و یک گوشه‌ای به حال خودش رهایش کنم.. لامصب استقامت باور نکردنی‌ای در تمام نشدن باتری دارد. تا پیش از این همیشه یکی از مشکلات زندگی تمام شدن باتری گوشی بود که خدا را شکر حل شد!

هفته پیش کلا خیلی مزخرف بود. اول که با پهلو، روی پله‌ها زمین خوردم و کمرم به گا رفت. پنج شنبه هم فشارم پایین آمده بود و پخش زمین شدم. البته زمین خوردن از ویژگی‌های بارز بنده است و چیز جدیدی به حساب نمی‌آید. چند وقت دیگر هم یک زمین خوردن درست حسابی در پیش دارم که فکر کنم کل استخوان‌بندی‌ام را خرد و خمیر کند.

الان هم چیز دیگری به ذهنم نمی‌آید که بنویسم. نقطه. پایان پیام

پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۵

707

امروز از آن پنج شنبه‌هایی است که نمی‌دانم برای چه دلم گرفته است. از همان صبح اول وقت مشترهایی که تنها هدف‌شان سالاد کردن مغز آدم است، حمله ور شده‌اند و خدا می‌داند که چطور باید تا ساعت یازده شب خودم را خونسرد نشان دهم و به همه‌شان لبخندهای تخماتیک تحویل بدهم.
تازه ساعت پنج و نیم بود که برای نهار رفتم فود کورت و یک پیتزای مزخرف خوردم و حالم را بیشتر از قبل گرفت. از آن موقع تا الان هم بیشتر از یک سطل آب خورده‌ام.
از همان صبح تا الان صفحه اتوکد جلوی صورتم باز است و دریغ از یک خط ساده که کشیده باشم.
لامصب اینجا اینقدر سر و صدا و همهمه است که آدم را دیوانه می‌کند.

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۵

706

دیروز از بس که خسته بودم از حوالی ساعت ۸ و ۹ شب برای خواب داشتم می‌مُردم و برای همین زودتر از موعد رفتم خانه، بلکه بشود زوتر خوابید. روی کاناپه جلوی تلویزیون داشت خوابم می‌برد که به خودم گفتم الان وقتش است!!
چشم‌هایم را بستم و توی دلم وعده یک خواب مبسوط را به خودم دادم. با لذتی وصف نشدنی بالش و تشک و پتو را در آغوش کشیدم و منتظر شدم تا خواب ببلعد مرا.
فکر کنم حداقل نیم ساعت منتظر آمدنش بودم ولی هیچ خبری نبود. گوش‌هایم عین رادار ضعیف‌ترین ارتعاشات را از جهان‌های موازی می‌شنیدند. پردازنده مغزم به شدت به کار افتاده بود و عین دیوانه‌ها توی سرم با خودم حرف می‌زدم.
تا موقعی که هوا داشت روشن می‌شد بیدار بودم. اعصابم به فنا رفته بود. دلم می‌خواست زمین را گاز بگیرم.

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۵

705

تقریبا دو هفته است که به خانه خودم نقل مکان کرده‌ام. منظورم از "خانه خودم" یعنی اتاق خوابی که لباس‌هایم را داخل کمد چیده‌ام و بقیه خرت و پرت‌هایم که توی دو تا کارتن گوشه اتاق به حال خودشان افتاده‌اند. البته بیشتر چیزهایی که دیگر ازشان استفاده نمی‌کردم را یا دور ریختم، یا به درد بخورهایشان را دادم به آنهایی که ازشان استفاده می‌کنند.
تشک خوشخواب دونفره قدیمی مامان اینها را هم ازشان گرفتم و به عنوان تخت گذاشتمش وسط اتاق.
بقیه خانه کاملا خالی است. آنقدر که حتی صدای نفس کشیدن آدم همه جا می‌پیچد. پنجره‌ها پرده ندارند و شب‌ها که چراغ سالن روشن باشد احساس آکواریوم به آدم دست می‌دهد.
شب‌ها بعد از کار، اول می‌روم خانه مامان اینها و از آنجایی که آن موقع از شب آدم توانایی بلعیدن یک اسب آبی درسته را دارد، حسابی از خجالت یخچالشان در می‌آیم. فرقی نمی‌کند که نون و پنیر و چایی شیرین باشد یا چلو کباب.. مهم فقط بلعیدن اسب آبی است. یکی دو لیوان چای میخورم و تا هر موقع که حوصله‌اش را داشته باشم کانال‌های تلویزیون را بالا پایین می‌کنم. دست آخر شب بخیر گویان راهی آسانسور می‌شوم و می‌روم طبقه سوم.
طبقه دوم را یک آقای صادقی نامی اجاره کرده است که من در طول این چند ماه دو سه بار بیشتر ندیده‌ مشان. بی سر و صدا هستند و خوبی‌شان این است که توی پارکینگ ماشین‌هایشان را عین آدم پارک می‌کنند. یک چیز خنده دار اینکه این آقای صادقی خودش کمری هیبرید سوار است و پسرش لکسوس CT200 دارد. یک پرشیا سفید هم دارند که توی حیاط می‌گذارند.

دیشب هوا خیلی خنک بود. هوس کردم بروم توی بالکن و یک نخ سیگار دود کنم. همینطور که سیگار در حال دود شدن بود یهویی رفتم توی این فکر که احتمالا تا پنج شش ماه دیگر این خانه پر از وسیله شده است و جدی جدی برای خودم مستقل خواهم شد. شروع کردم به تصور کردن اینکه فلان چیزها را می‌خرم و بهمان کارها را می‌کنم و چنین می‌کنم و چنان. اما بعدش یه کم ترسیدم. از اینکه یک آدم دیگر هم کنارم است و همین قضیه خودش کلی بار و مسئولیت روی دوش آدم می‌گذارد و در این اوضاع نابسامان اقتصادی که دارم، نمی‌دانم چطور باید از پس همه چیز بر بیایم.
وقتی که می‌خواستم ته سیگار را توی تاریکی شوت کنم، توی دلم گفتم گور پدر همه چیز.. آخر یک طوری می‌شود دیگر. به موقع‌اش یک گِلی به سرم می‌گیرم. رفتم رادیاتور اتاق را باز کردم و تا صبح عین سنگ خوابیدم.

یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۵

704

من و احسان تقریبا از دو ماه پیش بخاطر یک موضوعی با هم بحثمان شد و دست آخر احسان گذاشت و رفت و از آن روز به بعد دیگر با هم حرف نمی‌زدیم. در واقع احسان بود که با من حرف نمی‌زد و خب طبیعی است که همدیگر را هم نمی‌دیدیم. اگر کار واجبی هم پیش می‌آمد به این و آن پیغام می‌دادیم که به گوش آن یکی مان برسد.
خلاصه اینکه اوضاع مسخره‌ای بود. من که واقعا خسته شده بودم اما در عین حال هیچ کاری هم برای بهتر یا بدتر شدن این وضعیت نمی‌کردم.
گذشت تا همین هفت هشت روز پیش که بخاطر یک موضوع مهمی همه مان باید جلسه‌ای می‌گذاشتیم و یه سری تصمیماتی می‌گرفتیم. آن موقع توی دفتر فضا خیلی سنگین بود. بعد از آن همه وقت که احسان را دیدم یادم افتاد که واقعا دلم برایش تنگ شده بود. نا سلامتی ما دو تا قبل از اینکه همکار باشیم، سالها دوستهایی بودیم که انگار دُممان را به هم بسته بودند.
قبل از اینکه برای هیچ کدام از مسائل کاری راه حلی پیدا شود، مشکل من و احسان حل شد. با هم حرف زدیم و فهمیدیم اشتباهاتی بوده که ناخواسته پیش آمده بود و بعد از آن هم بهشان الکی دامن خورده بود.
از همان موقع انگار که خستگی‌هایم در رفت. صبح‌ها که سر کار می‌آیم حالم بهتر است و انگار که زندگی باز هم نرمال شده.

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۹۵

703

مهر ماه کلا خیلی قاطی پاطی بود. همه چیز روی دور تند بود انگار. یک جور خیلی افتضاحی بود.
هفت هشت روز آخرش را هم حسابی مریض بودم. از این ویروس‌های کربلایی که خواهر و مادر آدم را پیوند کووالانسی می‌دهد.
خوشحالم که تمام شد.

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۵

702

همین الان که پشت میز کوفتی‌ام نشسته‌ام و دارم راهروی بیرون را که مردم در حال لولیدن هستند را تماشا می‌کنم، یکباره یادم به همه ی قسطهای بانکی و بدهی و قرض‌هایم افتاد.. به اینکه چقدر باید چک پاس کنم.. به اینکه هرچقدر دارم تلاش می‌کنم تا اوضاع اقتصادی‌ام بهتر شود اما هی نتیجه عکس می‌گیرم.
شاید خنده تان بگیرد اگر بگویم که بیشتر وقت‌ها توی خواب همه‌اش دارم با خودم حساب و کتاب می‌کنم!!
توی دفتر یادداشتم هر روز هی ضرب و تقسیم می‌کنم که اگر فلان کنم بهمان خواهد شد.
واقعا نمی‌دانم ایراد کار از کجاست که هیچ چیز آنطور که روی کاغذ جواب می‌دهد، در دنیای واقعیت جواب نمی‌دهد
تنها چیزی که مطمئنم جواب می‌دهد این است که نباید بیخیال شد.. باز هم باید تلاش کنم.. آخرش جواب می‌دهد.. باید جواب دهد

پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۵

701

سه شنبه صبح رفتم دانشگاه و بجای ثبت نام، ترم آینده را مرخصی گرفتم. یک سری کارهای واجب بود که برایشان برنامه ریخته بودم که در طول تابستان انجامشان بدهم اما حتی فرصت شروع کردن هم نشد، چه برسد به اینکه انجام شوند.
انجام نشدنشان بیشتر تقصیر خودم بود. همه‌اش در حال امروز و فردا کردن بودم. امیدوار بودم به اینکه فلان مشکل حل خواهد شد و بعد می‌توانم با خیال راحت به کارم برسم. ولی لامصب زمان منتظر هیچ بنی بشری نمی‌ماند، رفاقت و معرفت و این چیزها هم حالی اش نیست.. راهش را می‌کشد و می‌رود.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۵

صدف طاهریان و قُلی های کامنتی*

فکر کنم اواسط پاییز بود که توی فیدهای اخبار بی بی سی یک مطلبی خواندم که نوشته بود فلان بازیگر ایرانی به دلیل اینکه عکس‌های بدون حجاب توی صفحه شخصی‌اش روی فیسبوک و اینستاگرم پست کرده، ممنوع تصویر شده است و دیگر حق آمدن به ایران ندارد و از این داستان‌ها.

تا آن روز من اسم صدف طاهریان را هرگز نشنیده بودم. البته آخرین باری که به سینما رفته‌ام بیشتر از ۱۰ سال پیش بوده و شبکه‌های داخلی را هم که کلا فراموش کرده‌ام ولی با یک جستوجوی ساده می‌شد فهمید که این خانم جز هنرپیشه‌های رده بالای سینما و تلویزیون نیست. در طول همان هفته از جاهای مختلف این خبر و حواشی آن به چشمم می‌خورد و من هم می‌خواندم.
بعد از این ماجرا از روی کنجکاوی رفتم و صفحه اینستاگرم ش را دنبال کردم. یادم است که چهل / پنجاه هزار فالوئر داشت و عکس‌هایش هزار و اندی لایک می‌خورد و کلی کامنت هم پای عکس‌ها بود. خلاصه اینکه هر از گاهی عکس‌هایش را توی استریم اینستاگرم می‌دیدم.
چند روز پیش عکس جدیدی پست کرده بود و بیشتر از پنجاه هزار لایک خورده بود و نزدیک به سه هزار کامنت داشت!!
راستش را بخواهید از تعداد کامنت‌ها تعجب کردم. فوری رفتم و صفحه‌اش را باز کردم تا ببینم چند نفر فالوئر دارد. هشتصد هزار نفر (که البته روز به روز بیشتر هم می‌شود). باز دوبار برگشتم به همان عکس آخری و از روی فضولی شروع کردم به خواندن کامنت‌ها..
الان که دارم فکرش را می‌کنم هیچ کلمه یا جمله‌ای برای توصیف آن چیزی که در کامنت‌ها در جریان بود/هست را ندارم. تا جایی که نگاه کردم عکس‌های قبلی هم به همین منوال بودند. واقعا یک فاجعه خنده دار و غم‌انگیز است. اصلا نمی‌توانم درک کنم که چطور این همه آدم به صورت مداوم و پیگیر و با پشتکار می‌آیند و لایک میکنند و شروع می‌کنند به نظر دادن راجع به اینکه چرا مانکن شده است و عفت و آبروی ایرانی را برده است و فلان و بهمان و بعدش هم شروع می‌کنند با بقیه کامنت گذارها به بحث و مشاجره و فحاشی!!
من فکر می‌کنم صدف طاهریان برای زندگی‌اش برنامه داشته. رفته کلی زحمت کشیده و وقت صرف کرده و با ورزش و رژیم غذایی و هزار جور مکافات دیگر بدنش را به وضعیتی رسانده که بتواند مانکن شود و از این به بعد هم باید کلی در تلاش باشد تا بدنش را روی فرم نگه دارد. الان هم دارد کاری که دوست داشته را انجام می‌دهد و خب طبیعی است که صدها هزار طرفدار و فالوئر داشته باشد.
ولی نکته‌ قابل توجه آن تعداد زیاد آدم‌های حساسی هستند که دین و ایمانشان با بیکینی پوشیدن یا به تفسیر خودشان، لخت شدن یک نفر دیگر دچار زلزله می‌شود، یا آنهایی که غرور ملی شان لکه دار می‌شود و خون آریایی‌شان به جوش می‌آید. یک دسته دیگر هم بیمارهای جنسی هم هستند که تکلیفشان روشن است.
خب لامصب‌ها.. دنبال نکنید، لایک نکنید، نگاه نکنید..
چه اصراری دارید که حتما همه مثل شما باشند؟! مگر کسی شما را مجبور کرده که فلان عقیده را داشته باشید؟! خواسته خودتان بوده لابد. خب حالا یکی هم دلش خواسته مدل باشد. طرف جنایت که نکرده؟ مدل بودن یعنی همین. از یک مدل کسی انتظار چادر و مقنعه که ندارد!!
و از همه جالبتر وقتی است که این آدم‌ها توی کامنت‌ها به جان هم می‌افتند.

از صدف طاهریان که بگذریم، مرگ من بیایید و نگاهی به صفحه وحید خزایی و دنیا جهانبخت و تتلو بیاندازید و کامنت‌های ملت همیشه در صحنه را بخوانید و رستگار شوید.



*: قُلی یکی از انیمیشن‌های جدید سوریلند است که می‌توانید ویدئوی آن را از اینجا تماشا کنید.

چهارشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۵

خانه به دوش

دو سال پیش بود که از خانه خودمان به طبقه دوم خانه مادر بزرگ اسباب کشی کردیم. آن روزهای اول اصلا حس خانه نداشت. انگار که مهمان بودیم. کم کم گذشت تا به محل جدید عادت کردیم.

هفته پیش بالاخره ماراتن ساخت و ساز تمام شد و وقت برگشت به خانه خودمان رسید. از چند روز قبلتر شروع کرده بودیم به جمع و جور کردن و چپاندن خرده ریزها توی کارتن. سه شنبه صبح کارگرها آمدند و دست به کار شدند و حوالی ۹ شب تقریبا نود درصد از وسایل جابجا شده بود.
در خانه جدید (که در واقع همان خانه قبلی خودمان است) هیچ اتاقی مال من نیست. به نوعی من از خانه پدر/مادر دیپورت شده‌ام. یعنی باید صبر کنم تا خرده کاری‌های واحد خودم تمام شود و بعد به آنجا مهاجرت کنم. و خب البته بجز آت و آشغال‌های اتاق خودم هیچ چیز دیگری ندارم که در یک واحد جداگانه مستقر شوم!!
حالا قسمت بدتر ماجرا این است که طبقه دوم خانه مادر بزرگ را هم می‌خواهیم باز سازی کنیم و از اتاق طبقه دوم هم باید بیرون بروم. جمعه مجبور شدم همه زندگی‌ام را توی بقچه بپیچم وعین مستاجری که صاحب خانه وسایلش را وسط کوچه ریخته است بیایم داخل یکی از اتاق‌های طبقه پایین ساکن شوم.
برای لباس پوشیدن باید لابه‌لای پاکت‌ها دستم را بچرخانم و به قید قرعه تی‌شرتی پیراهنی چیزی که بیرون آمده است را بپوشم. در بیشتر مواقع هم همان تی‌شرتی بیرون می‌آید که دوستش نداری!!

خلاصه که اوضاع درب و داغانی است. تا چند ماه آینده باید با وضعیت mp3 سر کنم و بعد از آن هم خدا می‌داند که چه وقت سر و سامان خواهم گرفت.

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

Game Of Bloggers

چند سالی بود/هست که دیگر خبری از بازی‌های وبلاگی نبود/نیست، اما به تازگی بازی جدیدی از اینجا شروع شده است و من هم از طرف نازنین دعوت شده‌ام. قرار است یک لیستی از کارهایی که در تابستان انجام می‌دهیم را بنویسیم و به خواننده‌ها معرفی کنیم. چیزهایی هم که معرفی می‌کنیم باید راجع به بازی‌های موبایل، فیلم و سریال و کتاب و موسیقی و اینجور چیزها باشد.

مدت‌هاست که نتوانسته‌ام آنطور که دلم می‌خواهد فیلم ببینم اما چندتایی از آخرین فیلم‌هایی که خوشم آمده اینها هستند:
 در مورد کتاب که حرفش را نزنید.. جانم بالا آمد تا سه چهارتا کتاب را در طول یک سال تمام کردم. "دیوانه بازی - کریستین بوبن" را در آن چند شبی که بیمارستان بودم خواندم. "خاطرات پس از مرگ براس کوباس - ماشادو د آسیس" را هم چند ماهه خواندم. "مسخ" را نصفه نیمه رهایش کردم. "چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی" را هم خیلی خوشم نیامد.

از بازی‌های موبایل تازگی به King of Thieves معتاد شده‌ام. Dragon Hills هم باحال بود اما دیگر برایم جذاب نیست. Jetpack Joyride هم یکی از آن دوست داشتنی‌های قدیمی است. خیلی دوست دارم Pokémon GO را هم امتحان کنم اما موفق نشده‌ام. در نهایت همانطور که روی تخت برای خوابیدن دارم تقلا می‌کنم Crossy Road آخرین کاری است که با گوشی‌ام می‌کنم.

بطور خلاصه راجع به موسیقی باید بگویم که خیلی آپدیت نیستم. همان قدیمی ترهایی که همیشه گوش می‌کرده‌ام را گوش می‌کنم و هنوز هم دوستشان دارم. آلبوم جدید Coldplay را به اندازه آلبوم قبلی شان دوست نداشتم. Snow Patrol را عاشقشان هستم. بقیه چیزهایی هم که گوش می‌کنم توی همین مایه‌ها هستند و دیگر حوصله‌ام نمی‌شود بنویسم.

کل داستان همین بود. تمام وقت بکار هستم و مهمترین تفریحم خوابیدن است. لابه‌لای کار و مشغولیات سعی می‌کنم این مدل تفریحات سالم را هم داشته باشم.

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۵

ضرب آهنگ‌ها

شادمانی و خوشبختی در یک نُت تنها نهفته نیست، شادمانی آن چیزی است که در دو نُتی که با هم تلاقی می‌کنند وجود دارد. بدبختی وقتی است که نُت عوضی نواخته می‌شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمی‌آمیزد. خطرناک‌ ترین جدایی‌ها میان مردم در همین نکته نهفته است نه در جایی دیگر: در ضرب آهنگ‌ها


دیوانه بازی - کریستین بوبَن

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۵

روزهای بلاگفا

چند وقتی هست که اوضاع وی پی ان داغان شده است. یا اصلا وصل نمی‌شود، یا اگر هم وصل شود به زحمت بتواند سایت باز کند. اگر تا همین چند لحظه پیش موفق نمی‌شدم صفحه بلاگر را باز کنم ممکن بود در یک اقدام احمقانه، بزنم بروم توی بلاگفا شروع به نوشتن کنم.
اصلا تنها خوبی بلاگفا این است که فیلتر نیست. چه برای من که می‌خواهم بنویسم و چه برای آنهایی که دلشان می‌خواهد بخوانند.
راستش را بخواهید الان یک کم دلم برای سال ۸۶ که تازه شروع به نوشتن کرده بودم تنگ شد. سال‌ آخر دانشگاه بودم و از روزمره‌هایی که امروز دیگر نمی‌دانم اسمشان را چه بگذارم می‌نوشتم.
یکی دو سال بعد از نوشتن توی بلاگفا هوس کردم به Blogger مهاجرت کنم. آن دوران خیلی‌ها از بلاگفا به بلاگر و وردپرس و.. کوچ کردند. خدا می‌داند که چقدر copy و psate کردیم تا همه نوشته‌هایمان را از این طرف به آن طرف انتقال بدهیم.
یکی دو سال بعدتر آمدند و بلاگر و وردپرس را فیلتر کردند لعنتی‌ها. باز دوباره موج جدید مهاجرت از سرویس‌های فیلتر شده به بلاگفا شروع شد. من که دیگر حال و حوصله اسباب کشی نداشتم.
یکی از غم انگیزترین اتفاق‌هایی که می‌تواند برای یک وبلاگ نویس بیوفتد این است که وبلاگش فیلتر شود. صرف نظر از اینکه آن وبلاگ چند نفر خواننده داشته باشد، فیلتر شدن یعنی اینکه نود درصد خواننده‌ها از دست خواهند رفت.
راستش را بخواهید من هرگز نفهمیدم چرا برای یک وبلاگ نویس باید مهم و خوشایند باشد که نوشته‌هایش را آدم‌های دیگری بیایند و بخوانند. اصلا یکی از دغدغه‌های من همین فیلتر بودن بلاگر است. چرا که می‌دانم دیگر کسی به اینجا سر نمی‌زند و فوقش شاید چند نفری باشند که فید اینجا را توی فیدخوان خودشان داشته باشند و مستقیما از آنجا بخوانند.
باید اعتراف کنم که وبلاگ نوشتن یکی از معدود اتفاق‌های زندگی‌ام بوده که در آن پشتکار داشتم. یک جور وابستگی خاصی بهش دارم. مثل یک جور گیاهی که دانه‌اش را توی گلدان کاشته باشی و هر روز حواست بهش بوده باشد. کم کم رشد کرده و حالا بعد از تقریبا نه سال برای خودش یک گیاه درست و حسابی شده است. حالا هم مقصودم این نیست که الان دیگر وبلاگم برای خودش خیلی درست و حسابی شده، اما من یک همچین حس تعلق خاطری نسبت بهش دارم.
آن موقع‌ها همه اهالی بلاگفا (از جمله خود من) توی وبلاگشان آمارگیر "وبگذر" داشتند و هر روز چک می‌کردیم که مثلا چند نفر بازدید کننده داشتیم و از چه لینک‌هایی و با جست و جوی چه کلماتی از وبلاگ ما سر در آورده‌اند و از این جور جانگولک بازی‌ها. هرقدر بیشتر بازدید کننده داشتیم، بیشتر قند توی دلمان آب می‌شد.
راستی، بازار کامنت و نظر نوشتن پای پست‌های وبلاگی حسابی داغ بود.
کم کم سر و کله Google Reader پیدا شد و حال و هوای وبلاگ خواندن بطور کلی فرق کرد. هرکسی می‌توانست فیدهایی که دوست داشت را توی گوگل ریدر اضافه کند و بدون اینکه به خودش زحمت سر زدن به تک تک وبلاگ‌ها را بدهد، نوشته‌های جدید را بخواند. گوگل ریدر خودش داستان جداگانه‌ای دارد. شاید یک روزی هوس کردم و از عصر طلایی گوگل ریدر هم نوشتم.
همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش می‌رفت که یکدفعه گوگل تصمیم گرفت این سرویس دوست داشتنی را تعطیل کند و جای آن را به گوگل پلاس بدهد.
تقریبا از همین دوران بود که وبلاگ نویسی و بلاگ خوانی شروع به افت کرد. خیلی‌ها کلا بیخیال نوشتن شدند و عده‌ای هم دست به کار نوشتن توی صفحه‌های شخصی‌شان توی فیسبوک و اینجور جاها کردند. اصلا شبکه‌های اجتماعی آنقدر تغییر کردند که وبلاگ نوشتن به حاشیه رفت.
من هم آنقدر از حاشیه نوشتم که اصلا یادم رفت آمده بودم چی بنویسم!!

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۵

695

از وقتی که آیفونم را دزد برد مجبور شده‌ام که سیم کارتم را بگذارم توی بلکبری زاقارتی که هیچ نشانه‌ای از "اسمارت فون" بودن ندارد. گوشی‌های معمولی از این لعنتی هوشمندتر‌اند. تازه دارم می‌فهمم که چرا آیفون همیشه آیفون بوده است.
البته این تغییر اجباری یک سری خوبی هایی هم دارد.
مثلا اینکه آدم ساعت خوابش بیشتر می‌شود. دلیلش هم این است که شب‌ها بجای بازی کردن یا توییتر و فیسبوک و اینستاگرم و این چیزها با خیال راحت می‌توانی بخوابی. دست بالا اینکه چند صفحه کتاب می‌خوانی یا یک قسمت سریال می‌بینی.

چند روز پیش رفته بودم که برای تحویل پروژه‌های پایان ترم ماژیک و از این جور چیزها بخرم. بعد هوس کردم برای خودم یک دفترچه یادداشت و یکی از این خودکارها بگیرم. نوشتن روی کاغذ حس و حال خودش را دارد.
حالا هر شب لیست کارهایی که باید فردا انجام دهم را مینویسم و در طول روز کلی چیز جدید بهش اضافه میکنم و خیلی‌ها را خط میزنم. خلاصه اینکه به شدت توی فاز نوشتن هستم.

یکشنبه همین هفته تحویل پروژه دارم. توی اتوکد دارم هی خط و منحنی و دایره و  می‌کشم اما اگر به من بود با همین خودکارم شروع می‌کردم به رسم کردن.

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵

Booxon *

ده دوازده روز پیش احسان برایم ایمیل زده بود که دارد به ایران می‌آید و قرار است مراسم ازدواجش را اینجا برگزار کند. پایین نامه هم عکس کارت دعوت را ضمیمه کرده بود و نوشته بود که خیلی خوشحال می‌شود که من هم بهشان ملحق شوم.

همانطور که هول هولکی صبحانه می‌خوردم برایش نوشتم که حتما می‌آیم و شماره موبایلم را هم اضافه کردم که بتوانیم با هم در تماس باشیم.

پنج شنبه شب وارد باغ که شدم هیچ کدام از آن چند نفری که به استقبال آمدند را نمی‌شناختم و طبیعتا آنها هم همینطور. میان یکی از آنها پدر احسان را شناختم. بعد از دوازده سال نمی‌شد انتظار داشت که من را یادش باشد. خودم را معرفی کردم و بعد از سلام احوالپرسی و تبریک و این چیزها گفتم که بقیه ی دوستهای احسان کجا هستند؟ پدر مادر عروس و داماد خندیدند و به گوشه ای از باغ اشاره کردند.

سر میز که رسیدم یهو همه ساکت شدند و یک لحظه بعد همه زدیم به خنده. بعد از ده دوازده سال هم نیمکتی‌های دوران دبیرستان را می‌دیدم. نیما به نسبت آن دوران کلی لاغر شده بود اما ظاهرش هیچ فرقی نکرده بود. چند سالی هست که ازدواج کرده و لهجه فارسی مسخره‌ای داشت. نیکروز هم همان نیکروز، با این تفاوت که کله اش را کامل تراشیده بودند. او هم چهار پنج سالی از ازدواجش می‌گذرد. کم و بیش از فیسبوک و اینستاگرم با هم در تماس بودیم اما خب کلی وقت بود که از نزدیک ندیده بودمشان.
اوایل سالهای هشتاد نیما و نیکروز رفتند سوئیس و احسان هم رفت استرالیا. بعد احسان رفت کانادا و یکی دو سال پیش نیما هم رفت پیش احسان.

برای مشاهده روی تصویر کلیک کنید
ما چهار نفر تقریبا همه جا و همه وقت با هم بودیم. بخش بزرگی از خاطرات خوش آن روزها را مدیون نیما و نیکروز و احسان هستم. محمدرضا آذر هم عین برادرم بود ولی چون فامیلش با "آ" شروع می‌شد توی یک کلاس دیگر بود. بعد از اینکه دانشگاهمان تمام شد رفت ایتالیا.

خلاصه اینکه دیشب کلی زدیم رقصیدیم و گفتیم و خندیدیم. از آن موقع تا الان هم عین مازوخیست‌ها نشسته ام به آن موقع‌ها فکر میکنم و هر از گاهی یک "هی" کشدار میگویم.
ای کاش می‌شد با یک تله پورت برمی‌گشتم به همان روزهای خوش بیخیالی و بی تکلیفی.


پ.ن: پارسال احسان برای روز تولدم این برگه را اسکن کرده بود و ایمیل زده بود:

Payinesh 15 sale pish neveshte bodi FORGET ME NOT EHSAN! ...and we didn't :)


خوب یادم هست که آخرین روزهای مدرسه بود و برای اینکه یادگاری از من داشته باشد سر کلاس پرورشی نشسته بودم اینها را کشیده بودم. هیچ گفتن هم ندارد که همه ی این آهنگ‌ها را تحت تاثیر viva و MTV و vh1 و onyx بوده‌ام.



* : بوکسون (Booxon) اسم مستعار احسان بود که از فامیلش ساخته بودم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

693

ده دقیقه مانده به ده بود که با صدای تلفن از خواب پریدم. هوا حسابی ابری بود و نور اتاق تاریک‌تر از ساعت ده صبح به نظر می‌رسید. چشمم که به ساعت افتاد درد تو سرم پیچید. حسابی دیرم شده بود. با آدم پشت خط هول هولکی خداحافظی کردم و نفهمیدم که چطوری لباس پوشیدم و زدم از خانه بیرون.
تا الان ۲ تا پانادول انداخته‌ام بالا ولی لامصب سر درد ول کن نیست. دلم می‌خواهد دسته صندلی را گاز بگیرم.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۴

و من الله توفیق

تقریبا شانزده ساعت دیگر تا شروع سال ۹۵ مانده است و من تا حوالی ساعت ۱۰ شب باید توی سیتی سنتر بمانم. لامصب قوانینش از پادگان هم سختگیرانه‌تر است. برای روز اول فروردین لطف کرده‌اند و اجازه داده‌اند که از ساعت ۱ ظهر سر کار بیاییم. اما کور خوانده‌اند، ما که اول فروردین را خودمان تعطیل کردیم.

امشب قرار است خاله و دایی‌ها همگی خانه مادر بزرگ دور هم جمع شویم. خدا می‌داند که من چه ساعتی می‌توانم از این سیتی سنتر در بروم.
تنها چیزی که مطمئنم این است که ساعت از ۹ که رد شود هر ۱۵ دقیقه یکبار تلفن زنگ می‌زند که "پس معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟ زود باش بیا میخواییم شام بخوریم" و من هی باید الکی جواب بدهم که تا ده دقیقه دیگر حتما راه خواهم افتاد!!
و البته گفتن هم ندارد که در نهایت کلی دیر خواهم رسید و مایه تمسخر و انبساط خاطر اهالی خانه می‌شوم و موقع چاق سلامتی از همه شان جمله "ریدی با این کار کردنت" را به دفعات خواهم شنید.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۴

691

از یکی دو هفته پیش قرار بوده که از صفحه ۶ تا ۱۰ یک مقاله ی انگلیسی را برای "ترانه" به فارسی ترجمه کنم. بنده خدا تحویل پروژه اش پنجم اسفند است و من تا همین دو روز پیش اصلا یادم به این ماجرا نبود تا اینکه خودش یادآوری کرد!!

دیشب که آمدم خانه تا ساعت سه صبح دستم فقط به صفحه ۶ بند بود. لامصب یک متن ادبی ست که راجع به فرهنگ یونان باستان دارد حرف میزند و حتی اگر اصل مقاله فارسی نوشته شده بود باز هم آدم نمی‌فهمید حرف حساب نویسنده چیست، حالا خودتان تا ته خط بروید که ترجمه‌اش (بوسیله من) چه شولاتی خواهد بود.

امروز از صبح رفته بودم دفتر تا یک سری از حساب کتاب ها را با خانم احمدی راست وریست کنم. لامصب این حسابدارمان معلوم نیست در طول این پنج شش ماه گذشته دقیقا چه غلطی کرده (و هنوز هم می‌کند) که تقریبا هیچ چیزی درست نیست. راستش را بخواهید ترس برم داشته که نکند داریم بگا می‌رویم و خودمان نمی‌فهمیم. حسابی توی دلم دارند رخت می‌شورند.

عصر دوباره برگشتم فروشگاه. خبر خاصی نبود. چهار شنبه ی شلوغی که بیشتر مردم فقط تماشاچی هستند و مدام سوال‌های تکراری بی سر و ته از آدم می‌پرسند و در نهایت خداحافظی می‌کنند و می‌روند دوباره همان سوال‌ها را از بقیه فروشگاه‌ها آنقدر می‌پرسند تا در نهایت ساعت یازده شب شود و ملت بالاخره رضایت بدهند که بروند خانه شان.
واقعا بهترین و کم هزینه ترین شیوه ی وقتگذرانی همین است که فروشگاه گردی کنی.

حوالی ساعت پنج و شش بود که با یکی از دوستان قدیمی، بر سر موضوعی قدیمی مشاجره مبسوطی پشت تلفن داشتم. عین سگ و گربه به هم گیر می‌دهیم. موضوعش ساده است اما راه حل پیچیده ای دارد. لااقل برای من که خیلی پیچیده است. حسابی اعصابم خط خطی شده بود. تا همین چند دقیقه پیش که کرکره مغازه را پایین دادیم فقط داشتم توی فروشگاه راه می‌رفتم.

یهو یادم به ترجمه افتاد. پیش خودم گفتم تا یازده و نیم توی کافه ی سیاوش مینشینم و سعی میکنم یک پاراگراف از صفحه ۷ را آماده کنم و بعد بروم خانه. همین که فایل pdf ش را باز کردم فهمیدم که اصلا دل دماغ ندارم. به زور خط اولش را نوشتم و فوری آمدم اینجا تا برای خودم اینها را تایپ کنم.
نوشتن حال آدم را بهتر می‌کند

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

690

چند شب پیش یک کتاب جدید از توی کتابخانه ام برداشتم که شروع کنم به خواندن. عادت همیشه ام بوده که صفحه اول کتاب‌ها تاریخ خریدش را بزنم و اگر کسی آن را به من توصیه کرده بوده، بنویسم به سفارش فلانی
چشمم به "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" افتاد

شهر کتاب - به سفارش احسان - فروردین هشتاد و نه

آمدم ولو شدم روی تخت و هنوز یک پاراگراف نخوانده بودم که حواسم رفت به خودم و احسان و آن سال ها.
به اینکه آن موقع ها توی شرکت اوپال کار می‌کردم و صبح ساعت هفت و نیم توی کارگاه حاضر بودم تا پنج و شش بعد از ظهر. ماهی پانصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ماشینم (که پراید ۱۱۱ بود) را فروخته بودم و یک 206 تیپ پنج ثبت نام کرده بودم که قرار بود سال آینده تحویل بگیرم و وسیله نقلیه ام پیکان وانت درب و داغان شرکت بود. سال قبلش چهار ماه حقوقم را دست نزده بودم و مکبوک پرو خریده بودم. زندگی ام به نسبت راضی کننده بود.
از اواخر همان سال کم کم با احسان داشتیم به این فکر میکردیم که برای ادامه تحصیل بشینیم حسابی زبان بخوانیم و کارهایمان را راست و ریست کنیم که از ایران برویم.
شهریور ۹۰ از شرکت اوپال استعفا دادم و دوتایی مشغول شدیم و تقریبا چهار ماه بعد آماده بودیم. در همین حالی که به دنبال پذیرش و اینجور چیزها بودیم، نمی‌دانم از کجا این ایده به ذهنمان آمد که در این فاصله ای که منتظر جواب دانشگاه هستیم بهتر است یک کار موقت برای خودمان دست و پا کنیم تا هم سرگرم باشیم و هم پولی پس انداز کنیم.
بعد از یکی دو روز فکر بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم توی یکی از موبایل فروشی ها و یک میز کرایه کنیم و کارهای نرم افزاری انجام دهیم. دلیل مان هم این بود که خودمان به iOS و android وارد هستیم و ملت برای این کارها خوب پول می‌دهند!!

و همین ایده، جرقه ای شد برای اینکه من و احسان به شکلی جدی وارد این حرفه بشویم و ناخواسته مسیر زندگی مان را عوض کنیم. آن کار پاره وقت بطور ناگهانی تبدیل شد به اولویت تمام وقت زندگی مان. شیوه زندگی‌ای که دائم در استرس و فشار روحی و کشمکش های تمام نشدنی تنیده شده است.
الان که دارم فکرش را می‌کنم می‌بینم بعد از نزدیک به پنج سال نه تنها شیوه زندگی و کار و درآمد و اینها، بلکه اخلاق و تا حدی شخصیت گذشته مان هم تغییر کرد. تبدیل به آدم‌هایی شدیم که هرگز خیالش را هم نمی‌کردیم، لااقل من که چنین تصوری نداشتم.

هدفم از گفتن اینها مقایسه بهتر یا بدتر شدن آن چیزی که الان هستیم نیست، اما قسمت غم انگیز ماجرا این است که شاید دیگر خود واقعی مان نیستیم. آن آدم‌های ساده و زود باوری که به عالم و عادم اعتماد داشتند، نیستیم. کمتر پیش می‌آید که دلمان برای کسی بسوزد. سرمان توی حساب و کتاب (هم مادی و هم معنوی) آمده و قسمت بزرگی از دنیای اطرافمان را از همین دریچه نگاه میکنیم. بیشتر آدم‌های اطرافمان افرادی هستند که در ابعاد خودشان آدم‌های بزرگی هستند، و الی آخر. خودتان تا آخر خط بروید که منظورم چیست.
خلاصه کلام اینکه، الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم حس میکنم آن چیزی را که یک زمانی به دنبالش بودیم را گم کردیم. حتی در مورد همین لحظه ای هم جریان دارد نمی‌دانیم قرار است به کجا برویم.
به قول احسان، انگار که خانه روی آب شده ایم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

واقعی

دیشب خواب تو را دیدم. انگار قرار بود جایی مسافرت بروم و مدتی آنجا بمانم. بدون آنکه خودم خبر داشته باشم آمده بودی فرودگاه و نشسته بودی روی نیمکت‌های فلزی سالن انتظار. راستش را بخواهی حسابی جا خورده بودم. نمی‌دانستم دقیقا باید چه کاری کنم.
درست عین همان موقع‌ها بودی که می‌شناختمت.. همان موقع‌هایی که واقعا بودی.
آنقدر واقعی بودی که خواب دوام نیاورد و برگشتم به همین دنیای واقعی

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

688

دفتر و مداد و ماژیک و خرت و پرت هایم را آوردم این طرف توی کافه و روی میز مخصوص خودم پهن کردم و دست به کار شدم. این هفته باید چندتا از لوگوهایی که خوشمان می‌آید را بکشیم.

خوبی این فروشگاه جدیدمان این است که درست چسبیده به آن یک کافه ی خوب و دنج است. بیشترین دلیل خوب بودنش بخاطر آدمهایی ست که آنجا کار میکنند.
تازگی ها یاد گرفته ام که برای انجام دادن مشق های دانشگاه میروم آنجا و با خیال راحت نقاشی میکشم و پاورپوینت درست میکنم و از اینجور کارها. همیشه قبل از اینکه بند و بساطم را ببرم آنجا، اول میروم ببینم جای خالی هست یا نه. بعد سیاوش -صاحب کافه- خودش دو اش می‌افتد که میخواهم بشینم مشق بنویسم. یک تابلوی کوچک که رویش نوشته Reserved را میگذارد روی میز دنج پهلوی مبل و یک لبخند تحویلم میدهد. من هم میخندم و چشمکی برایش میزنم و میروم و با دفتر و دستک برمیگردم.
گاهی وقت ها به عنوان زنگ تفریح یک لیوان چایی برایم می‌آورد و خودش -سیاوش را میگویم- هم کنارم روی مبل لم میدهد و شروع میکنیم به گپ زدن.

چند دقیقه پیش تکلیف های دوشنبه را تمام کردم و دلم خواست اینها را بنویسم.

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

686

خیلی دارم تلاش میکنم تا از کاری که میخواهم انجام دهم استرس نگیرم، اما خب نمیشود لعنتی
هرچه به موعدش نزدیکتر میشود، انگار که بیشتر دارم عمق فاجعه را درک میکنم
راستش را بخواهید اصلا نمیشود توضیح داد که به چه وضعی دارند توی دلم رخت میشورند
در واقع اتفاق خیلی خاصی هم قرار نیست بیوفتد، اما یک جور هایی هول توی دلم افتاده
اگر کمی تخم داشتم، همین الان جفتک می انداختم زیر همه چیز
خلاصه اینکه برایم آرزوی موفقیت کنید

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

685

تقریبا یک هفته ای میشود که آمده ام سراغ کار جدید. در واقع کارش که جدید نیست، فقط مکانش فرق کرده.
از یک لحاظ هایی اوضاع بهتر شده و از یک لحاظ هایی سخت تر.
همیشه همینطور است خب. همه چیز نسبی است. وقتی اتفاق جدیدی می افتد چیزهای تازه ای بدست می آید و احتمالا یک سری چیزهایی را از دست میدهی. حالا حکایت ما هم همین است.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

684


somewhere in this crazy night
with all this noise, and all this light
I'm out upon the crowded street
I play the game and I keep the beat

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

683

روزها و شب ها به سرعت برق و باد دارند می آیند و میروند. حساب وقت از دستم در رفته کلا.

پارسال، و همینطور سال قبلترش دلم میخواست که برای خودم یک تولد درست و حسابی بگیرم و با دوستانم دور هم جمع باشیم و خوش بگذرانیم. و خب همیشه یک اتفاق هایی می افتاد که همه چیز را به هم میریخت.
برعکس گذشته، امسال اصلا قصد همچین کاری را نداشتم و جالب اینکه خیلی بی برنامه کارها جور شد و مهمانی خوبی از آب در آمد. سی و دو سالگی را آن مدلی شروع کردم که در زمان سی سالگی دلم میخواست.
راستش را بخواهید این روزها دارم لحظه ها و مزه هایی را میچشم که دست کم دو سه سال پیش برای داشتن شان در تقلا بودم و خبر نداشتم که همه شان فقط آب در هاون کوفتن بود.