‏نمایش پست‌ها با برچسب New York. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب New York. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹

758

کرونا سیستم کل دنیا را به هم ریخته و تقریبا می‌شود گفت که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
هیچ کس اطلاعات درستی از وخامت اوضاع ایران ندارد و باقی جاهای دنیا هم بدجوری بگا رفته‌اند. نیویورک تبدیل به بدترین نقطه روی کره زمین شده و هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد فیلم‌های آخر زمانی می‌افتم. 
از اول فروردین تا الان صورتم را اصلاح نکرده‌ام و از آنجایی که آرایشگاه‌ها هم تعطیل بوده‌اند، قیافه‌ام شبیه اورانگوتان شده است. کلی ریش سفید دارم که تا قبل از این از وجودشان خبر نداشتم و حالا ازشان خوشم آمده.
به ماندن و کار کردن در خانه عادت کردم و حالا این شرایط کرونایی نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه دلم می‌خواهد تا ابد با همین سیستم ادامه بدهم!!
سرعت سرسام آور زندگی روزمره تخمی حسابی کم شده و الان آدم بیشتر می‌تواند از لحظه‌هایش لذت ببرد. ریتم زندگی الان را بیشتر دوست دارم و اعتراف می‌کنم که دلم نمی‌خواهد کرونا به این زودی‌ها دست از سر دنیا بردارد.

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳

653

نمی دانم چرا شب که میشود و وقتی همه چیز کم کم میخواهد آرام بگیرد و همهمه و هیاهوی شهر دارد آرام میشود، درست همان موقع که داری به خانه برمیگردی، تمام غم و غصه های دنیا توی دل آدم هجوم می آورند.. همه ی تنهایی ها روی سر آدم خراب میشوند..
دیگر حواست به اطراف نیست. ناخداگاه میبینی یکی دو ساعت است که داری برای خودت اتوبان گردی میکنی و آهنگ های چس ناله ای گوش میکنی فقط.
نمیدانم این دیگر چه حس مازوخیستی خوشایندی ست که حال آدم را بهتر میکند. در واقع همه ی آن دلتنگی ها و غصه ها و کوفت و زهر مار ها را زیاد تر میکند، اما آدم ته دلش احساس رضایت دارد.

همین یکی دو ساعت پیش جواب لاتاری ۲۰۱۵ آمد.
از قیافه ام معلوم است که قبول نشده ام.

بس است دیگر
بروید پی کارتان
حوصله هیچ کس را ندارم

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۲

در آرزوی نیویورک


سکانس یک: دیشب خواب میدیدم که پستچی برایم نامه آورده بود. وقتی رفتم دم در و امضا کردم و پاکت را تحویل گرفتم، دیدم نامه از اداره مهاجرت است.. خوب یادم است که دستهایم میلرزید. همانجا با کلی استرس پاکت را باز کردم و دیدم که توی لاتاری برنده شده ام!!

سکانس دو: دفتر سفارت بودیم. اینکه کدام کشور بود را یادم نیست. فقط میدانم که هوا مثل این روزها بهاری بود و من و طناز دلبرانه ام توی راهرو روی نیمکت چوبی منتظر نشسته بودیم. دل تو دلمان نبود. همه ش خدا خدا میکردم که طرف امروز را از دنده ی چپ بلند نشده باشد و شب قبل با عیالش اوقات خوشی را سپری کرده باشند!!

سکانس سه: داشتم با ذوق و شوق از رویای آمریکاییمان برای مامور مصاحبه کننده حرف میزدم. طرف نسخه ی واقی پیتر گریفین بود. حتا به خودش هم گفتم که چقدر شبیه پیتر هستی.. و او قاه قاه (با همان لحن و مدل) میخندید. برایش تعریف کردم که چقدر عاشق نیویورک هستم.. برایش گفتم که میخوام بروم گرافیک بخوانم.. که میخواهیم توی بروکلین یا کویینز خانه اجاره کنیم.. که کارمند یک شرکت خفن توی منهتن باشم.. که روزهای تعطیل با طناز دلبرانه ام برویم سنترال پارک هوای خوری.. که از دکه های کنار خیابان هات داگ یک دلاری بخریم.. و هزار یک جور خیال پردازی برایش کردم. حتا وبلاگم را هم نشانش دادم و برایش پست هایی را که در آرزوی نیویورک بودند را خواندم.
کلی با پیتر رفیق شده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و بهش قول دادم که سال آینده همین روز، میخواهم توی یکی از رستوران های معروف شهر به شام دعوتش کنم.
یادم نیست که پیتر چه میگفت، فقط میخندید و به فارسی تکرار میکرد‬‬‮ عالی.. عالی..
دست آخر هم فرم هایمان را مهر و امضا کرد و از توی کشوی میزش ۲ تا بلیط هواپیما به مقصد فرودگاه جان اف کندی بهمان هدیه داد و تاکید کرد که سال آینده همین موقع منتظر تماس ما از نیویورک است!!

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

New York, I love you


پاسپورت فکسنی ام را گذاشتم کنار دستم و مثل سال های گذشته یک بار دیگر تک تک قسمت های فرم لاتاری را پر کردم و موقع فشار دادن دکمه ی submit در دلم آرزو کردم که امسال آرزوی New York ام برآورده شود.
دلم میخواهد امسال برنده شوم و همه ی کارها راست و ریس شود و بروم دستش را بگیرم و با هم بزنیم برویم.
میدانم که شاید پیش خودتان بگویید من همیشه فقط حرفش را میزنم - که واقعا هم همین است - اما جدا از ته دل چنین اتفاقی را میخواهم.
حتی از همین حس فانتزی گونه اش هم قند در دلم آب میشود.

راستش را بخواهید این یک هفته ی گذشته ماتحتم خیلی میسوخت وقتی که پسر عمه ام - یکی از ۷ پسر عمه هایم - را میدیدم که توی خیاباهای نیویورک جیلان میداد و مدام از در و دیوار عکس میگرفت و روی instagram آپلود میکرد. راستش را بخواهید موقعی که دیدیم به فرودگاه کانزاس رسیده و دارد میرود سر خانه و زندگی خودش کمی از حسادتم کم شد. شما که غریبه نیستید.. حسودی ام میشد که میتوانست در خیابان های آنجا قدم بزند.
میدانید.. من به همه ی آنهایی که می شناسمشان و حتی برای یکبار هم که شده، پایشان به منهتن رسیده حسودی ام میشود. از همین بابک - پسر عمه ام را میگویم - خودمان گرفته تا بهمن کلباسی - خبرنگار بی بی سی را میگویم - بهشان حسودی ام میشود. به خیلی ها.. به اشکان - دوست دوران مدرسه ام - که هزار سال پیش رفته بود دبی زندگی میکرد و نمیدانم چطور شده سر از آمریکا و نیویورک در آورده حسودی ام میشود. به مانیتا و آرین و ماتیو هم حسودی ام میشود. حتی به همین احمدی نژاد هم حسودی ام میشود!!

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

607

برای من که بیشتر وقت ها بی خوابی دارم، این دو روز تعطیلی دل چسبی بود. لااقل برای دو هفته باتری هایم شارژ شدند.
نمیدانم دقیقا برای نوشتن چه چیزی به اینجا کشیده شدم. بیشتر شبیه به دل تنگی برای وبلاگم بود.
یادش بخیر خیلی قبلترها با هر نوشته آهنگی آپلود میکردم و به زور به خورد همه میدادم که گوش کنند.
شاید بهانه اش همین آهنگ New York باشد که این چند روز دارم گوش میکنم.
شاید بهانه اش همین باشد که بگویم "او" را از نیویورک هم بیشتر دوست دارم.

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱

پاییز در نیویورک

از رزرو اتاق در هتل محل اسکان در ناحیه ی جنوب سنترال پارک مطمئن می شوم و بعد برای خود و همسرم ۲ بلیط هواپیما از بوستون به نیویورک تهیه میکنم. لباس ها و کفش های دو را که حالا دیگر برای مسابقه دادن حرف ندارد در یک ساک ورزشی جا می دهم. در حال حاضر کاری ندارم جز استراحت و انتظار برای روز مسابقه. فقط میماند دعا برای هوایی خوب. یک روز باشکوه پاییزی.
هر بار که برای مسابقه ماراتن به نیویورک میروم (این چهارمین بار خواهد بود) به یاد قطعه ای زیبا و دلنشین از ورنون دوک به نام "پاییز در نیویورک" * می افتم:

پاییز است در نیویورک
چه خوش است دوباره زیستن با آن

حقا که شهر نیویورک در ماه نوامبر افسونی منحصر به فرد دارد. هوا شفاف و لطیف است و برگ های درختان سنترال پارک تازه به رنگ طلایی در آمده اند. آسمان چنان صاف است که تا اعماق آن می توان نظر کرد و آسمان خراش ها اشعه های آفتاب را با گشاده دستی بازتاب میدهند. انسان احساس میکند که خیابان ها را میتواند یکی پس از دیگری پیاده طی کند. ویترین فروشگاه های برگدورف گودمن پر است از کت های گران قیمت کشمیری، و خیابان ها آکنده از بوی خوش بیسکوییت های شور و تنوری پرتزل.
آیا روز مسابقه حین دویدن در آن خیابان ها از این "پاییز در نیویورک" لذت کافی خواهم برد؟ یا ذهنم بخاطر مسائل دیگر مجال پیدا نخواهد کرد؟ تا لحظه شروع مسابقه پاسخ این سوال را نخواهم دانست. قاعده سخت و ثابت در مورد ماراتن همین است.

+ هاروکی موراکامی - از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم

*: Vernon Duke - Autumn in New York را از اینجا گوش کنید

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

از او که حرف میزنم از احسان حرف میزنم *

چند روز پیش داشتم با دوستم احسان تلفنی حرف میزدم. این دوستم احسان خیلی بیشتر از دوست است. شریک کاری هم هست البته اما باز هم بیشتر از شریک است. به هر حال رفیق خوبی ست، احسان را میگویم.
راستش را بخواهید من و احسان از همین وبلاگ کوفتی همدیگر را پیدا کردیم. داستانش کمی مفصل است و دقیقا نمیدانم که من او را پیدا کردم یا او مرا. البته در واقع یک نفر دیگر بود که دست ما را در دست هم گذاشت.
همان روزی بود که او شاگرد خصوصی داشت و من که بهش زنگ زدم گفت که بعدا خودش با من تماس میگیرد.
این احسان آدم خیلی جالبی ست. از آنهایی ست که زیاد مثل شان پیدا نمیشود، لااقل من که تا به حال از اینجور دوست و رفقا نداشته ام. خیلی کتاب میخواند، شعر میگوید، با شهیار قنبری عیاق است و هر از گاهی در برنامه های تلویزیونی اش گه گداری با احسان گپ میزند. قبل ترها کله اش خیلی بوی قرمه سبزی میداد و بیشتر وقت ها خودش را نخود آش های سیاسی میکرد اما خدا را شکر باد کله اش خالی شد.
راستی، دارد برای نیویورک تایمز داستان کوتاه مینویسد. من این ماجرای داستان کوتاه نوشتنش برای نیویورک تایمز را روزی فهمیدم که با هم رفته بودیم شهر کتاب و احسان یک دفترچه ۱۲ هزار تومانی و چندتا خودکار شیک و پیک خرید. همانجا برایم گفت که میخواهد با این خودکارها توی آن دفتر ۱۲ هزار تومانی داستان کوتاه بنویسد و بفرستد برایشان. من هم همانجا ازش قول شرف گرفتم که اگه کارهایش رو به راه شد و رفت نیویورک، من را به عنوان تایپیست شخصی (یا هر بهانه دیگری) با خودش به نیویورک ببرد. راستش را بخواهید از حسادت دق میکنم اگر کسی از آنهایی که میشناسم به نیویورک برود و من نتوانم بروم. به هر حال تا این حد انسان حسود و عقده ایی هستم.
همان موقع که داشتیم تلفنی حرف میزدیم دیده بود که پست جدید نوشتم. اول فکر کردم که از ریدر دارد میخواند اما گفت که همیشه پستها را از وبلاگ میخواند. گفت تقریبا هر روز اینجا را چک میکند.
بعد یهو دلم گرفت. آخر بعد از اینکه بلاگ اسپات فیلتر شد فقط یکی دو نفر بودند که همیشه به اینجا سر میزدند. یلدا یکی از آنهاست. اتفاقا او هم نویسنده ی قهاریست و از همین الان روزی را میبینم که دست آقای "او" را گرفته است و چند سالی است که در پاریس زندگی میکنند. نویسنده شده و اولین کتابش را که چاپ کرده خودش برایم امضا کرده و با دی اچ ال برایم پست کرده. من هم از این کارش کیف کرده ام و عکس صفحه ی اولش را گرفته ام و گذاشته ام توی همین وبلاگم. درست مثل همان روزی که جنایت و مکافات را به عشق یلدا خریدم و صفحه اولش نوشتم که "مثل یلدا میخواهم بگذارمش توی ماهیتابه و بخوانمش". به هر حال یلدا یک چنین آدم تاثیر گذاری است.

اینجور که احسان گفت فکر کنم همه ی ده دوازده تا بازدید روزانه ای که هست، بیشترش بخاطر اون باشه. دلم میخواست فکر کنم احسان جز این ده دوازده تا نیست. از این موضوع میتواند بفهمید که من وانمود میکنم که بازدید روزانه وبلاگ کوفتی ام برایم مهم نیست اما واقعا هست.
یادم میاد پارسال قبل از این ماجرای فیلتر شدن بلاگ اسپات و اینها، یک پست احمقانه نوشتم که روز بعدش نزدیک به ۷ هزار بازدید داشتم. ۹۰۰ و خرده ای لایک هم گرفت حتی. اون موقع احساس سلبریتی بودن داشتم!

*: عنوان پست الهامی از کتاب "از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم" نوشته هاروکی موراکامی بود.

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

593

امروز ظهر راس ساعت ۱۲ و ۲۷ دقیقه، وقتی که با احسان داشتم تلفنی حرف میزدم، ناگهان از اینترنت بدم آمد. از تمام زمانی که هر روز توی گوگل پلاس و توییتر و فیسبوک صرف میکنم خسته شدم. حتی از نوت بوکم هم بدم آمد. همان لحظه خاموشش کردم و تصمیم گرفتم بروم کتاب بخوانم.
یکی دو هفته پیش با احسان رفته بودم شهر کتاب. من همیشه جو گیرانه کتاب میخرم و میخوانم.
معولا چهار پنج تا کتاب میخرم و تا نخوانمشان، دیگر به کتاب فروشی نمیروم. مثل فیلم و سریال نیست که هر هفته چیزهای جدیدی که آمده را بگیرم و نبینمشان و فقط دی وی دی ها را روی میزم تلنبار کنم و فقط ستون دی وی دی ها را بلندتر کنم.
البته کتاب خواندنم هم جو گیرانه ست. گاهی وقت ها آن چهار پنج کتاب را در طول یک ماه میخوانم و گاهی وقت ها چهار پنج ماه شاید به زور یکی از کتاب ها را بخوانم.
این بار ۲ تا از سلنیجر برداشتم و یکی از موراکامی و یکی از کافکا و "خداحافظ گری کوپر" را هم به عشق "نگین" خریدم. بخاطر اینکه همیشه عاشق رومن گاری بود.
راستی گفتم نگین، الان یادم آمد که چند وقت پیش توی فیسبوک رفتم poke ش کنم. آخر ما فقط همدیگر را پوک میکردیم. بعد از اینکه وبلاگ و ایمیل و همه چیزش، حتی شماره موبایلش را پاک کرد یهو دلم برایش تنگ شده بود. بعد دیدم از توی لیست دوستانش پاکم کرده. استاتوسش را هم زد بود مَرید. ازدواج کرده کره خر. از اینکه فقط من را پاک کرده بود و بقیه ی دوستان مشترکمان سُر و مُر و گنده سر جاهایشان بودند یه کم ناراحت شدم. به هر حال ولی مهم نیست.
داشتم میگفتم که ساعت ۱۲ و ۲۷ دقیقه تصمیم گرفتم کتاب بخوانم.
هر ۵ تا کتاب را روی لبه ی تختم چیدم و بعد تصمیم گرفتم با ناطور دشت شروع کنم. ناطور دشت را برای این خریدم که شاید یکی دو سال پیش یک نفر برای یکی از پست هایم که راجع به نیویورک نوشته بودم کامنت گذاشته بود که هر بار اسم نیویورک به گوشش میخورد ناخوداگاه یاد هولدن کالفید، قهرمان داستان ناطور دشت می افتد و چون من عاشق نیویورک هستم حتما باید این کتاب را بخوانم. حالا با یکی دو سال تاخیر شروع کردم به خواندنش. از ساعت ۱۲ و ۲۷ که شروع کردم تا همین چند دقیقه پیش ۱۲۰ صفحه خواندم. فکر کنم تا چند روز دیگر تمامش کنم.
آنقدر آدم جو گیری هستم که لحن نوشتارم مثل کتاب در آمد. به هر حال هوس کرده ام مدتی این مدلی بنویسم.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

585

لیوان استار باکس م رو تا خرخره پر قهوه کرده ام و گذاشته ام جلوم، در واقع کنار نوت بوکم.

ژست آدم های با شخصیت که کارهای خیلی مهمی دارن به خودم گرفته ام. پیش خودم خیال میکنم که توی یکی از شعبه های استار باکس منهتن، یا حتی آپر ایست ساید نشسته ام.
به وقت الان، اونجا باید ۳ و نیم بعد از ظهر باشه.
روی یکی از اون میزهای چوبی گرد کوچولو واسه خودم نشسته ام و با وای فای مجانی کافه دارم وبگردی میکنم. راستش رو بخوای نمیدونم آدم های با شخصیت که کارهای مهم دارن اصلن وبگردی میکنن یا نه. به هر حال من الان حسابی حواسم به مانیتوره. لابد دارم گودر میخونم. یا شاید هم دارم خبرهای مربوط به "اشغال وال استریت" رو میخونم و زیر لب به همه ی اون کله پوک ها بد بیراه میگم. هر از گاهی یه قلپ از قهوه ی خوشمزه ام رو میخورم و مزمزه اش میکنم. راستی، یدونه مافین شکلاتی هم دارم. حدودا یک ساعت همونجا برای خودم میشینم و کلی لایک میزنم و یه چندتایی از آیتم های باحال رو شر میکنم. بعدش هم عین این فیلم ها، بدون اینکه از گوگل اکانتم ساین اوت کنم یا حتا گوگل کروم رو ببندم، یهو زرتی در نوت بوک رو میبندم و راهم رو میکشم و میرم.
همونطور که توی پیاده رو دارم قدم میزنم، به سمت خیابون ۵ ام میپیچم و از کادر خارج میشم. در نهایت تصور فید میشه.

دوباره چشمم می افته به لیوان دوست داشتنی ام. درست که نگاه میکنم میبینم پشت میز خاک گرفته و شلوغ پلوغم نشسته ام.
آره... به همین زودی دوباره برگشتم تو اتاقم... از نشیمن صدای فارسی ۱ میاد... خبری از منهتن و امپایر استیت و این جلف بازی ها نیست... باز هم اینترنت داغون ِ هیلتر شده... کافه های مزخرفی که هیچ کدومشون استارباکس نیستن... مدرس های برنامه های گردن کلفت کامپیوتری که بعد از یک عمر سر و کار با کامپیوتر به sign in میگن "سینگ این" ... موتوری های کس خلی که با نهایت سرعت خیابون رو خلاف میان و میکوبن توی ماشینت...

پینگی* داره نگاهم میکنه. همیشه همینطوری نگاهم میکنه. چشمام رو ریز میکنم و بهش میخندم. محکم بغلش میکنم.

*: پینگی عروسک پنگوئن من است که همیشه روی میزم دارد به من نگاه میکند.

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۰

581

بهمن کلباسی هم نشدیم که از نیویورک بیایم براتون تعریف کنیم واسه ۱۰ امین سالگرد ۱۱ سپتامبر چه خبره

دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰

573


ای خر شانس هایی که لاتاری امسال رو برنده شدید
به قرعان نفرین میکنم اگه جایی جز New York فرود بیایید
بعد هم کوفتتون بشه اگه جای منو خالی نکنید

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

552

دلم میخواست اون موقع که خبر کشته شدن بن لادن رو اعلام کردن من هم نیویورک بودم و مثه بقیه میومدم تو خیابون و از خوشحالی بالا و پایین میپریدم.

یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۹

کمک لطفا

اونقدر عجول و دست پاچه ام که حتی قبل از اینکه یه نگاهی به لیست کالج ها و دانشگاه های نیویورک بندازم، اول از همه میرم قیمت خونه و آپارتمان 1 خوابه ی شصت هفتاد متری توی بروکلین و کویینز و منهتن و آپر ایست ساید رو چک میکنم. و با وقاحت تمام چند مورد رو هم پسند میکنم!!!
اصولا همیشه تا یاد دارم همینقدر هول بوده ام. اگه برای رسیدن به چیزی، یه پروسه و مراحلی وجود داشته باشه من همیشه از آخر به اول شروع میکنم!

این دفعه دیگه جدی جدی تصمیم گرفته ام. خسته شده ام از بس سعی کردم خودم رو با اون چیزی که هستم وفق بدم. واسه 1 بار هم که شده میخوام تو زندگیم لگد بزنم به همه ی چیزهایی که دارم و برم دنبال اون چیزی که دلم همیشه میخواسته.

میخوام از اول شروع کنم برم گرافیک و یا طراحی داخلی (و کلا توی این زمینه) بخونم. فقط هم میخوام نیویورک باشم.
اما...
در زمینه apply کردن و این چیزا با گاو هیچ فرقی ندارم. واسه همین یه خورده از اون کسانی که آشنایی دارن راهنمایی لازم دارم که مثلا از کجا باید شروع کرد؟ با کی مکاتبه کرد؟ و الخ
از اینجا لیست کالج ها و دانشگاه های نیویورک رو پیدا کرده ام، اگه لازم باشه به همه شون درخواست میدم.

خلاصه اینکه ممنون میشم اگه راهنماییم کنید.

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

476

از سر کار برگشته م. فقط لباس هام رو در میارم و می افتم روی تخت. یادم میاد که چند روز پیش "امید" واسه مهمونی امشب دعوتم کرده بود. حدود 3 سالی میشه که با "برگ گل" ش ازدواج کرده. با امید از دوم راهنمایی همکلاسی و هم دانشگاهی بودم. پسر فوق العاده ایه. نمیدونم کیا بودن. حوصله نداشتم. تلاشم برای کنده شدن از تخت بی فایده ست.

میام میشینم پشت کامپیوتر و طبق معمول گودر و ایمیل و ...
کامنت های جدیدم رو میخونم. یلدا برام نوشته: دلم لک زده واسه " برگ گل " نویسی هات.
و بلافاصله بعدش فکرها، خیال ها، حرف ها، سوال ها... هجوم میارن تو سرم...

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

467

توی ذهن من مدرسه رفتن فقط یدونه تصویر داشته، scholl bus های زرد و کوله پشتی JanSport

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

NY

یا عیسی مسیح، میشه یدونه بلیط یک طرفه به مقصد New York واسه من بگیری؟
  • من بالاخره هرطور شده میرم، حالا ببین کِی بود گفتم!

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

me, myself & anena

من و "anena"  هوس کرده ایم 2 تایی با هم مهاجرت کنیم.
anena همان "برگ گل" م است، اسم مستعارش. این اسمش را برای این دوست دارم که 2 طرفه است. چپ و راست ندارد، خوانده میشود.
با آننا برویم یک جای سرد سیر که بالای آمریکاست، 2 تا آپارتمان فسقلی ِ دیوار به دیوار کرایه کنیم. اگر درهای ورودی رو به رو باشند چه بهتر.
باید خانه جدا داشته باشیم برای آن وقت هایی که حوصله کسی را نداریم، برای وقت هایی که باید تنها بگذرانیم. اما باید با هم باشیم و با هم زندگی کنیم، و بعد ها اگر همه چیز خوب پیش رفت move together کنیم.

نزدیک خانه کافه ای دنج هست که بعدها تبدیل به پاتوق ما میشود. که بعدترها مک بوکم را بردارم و وبلاگم را از همانجا آپدیت کنم. کافه ای که در ابتدای ورود به مملکت خارجه بتوانم در آن کاری دست و پا کنم و قسمتی از امورات روزها و ماه های اولیه را بگذرانم. آننا هم باید فکری به حال خودش کند، گرچه اوضاعش آنقدر خوب هست که نیازی به اینجور کارها ندارد!

کم کم که وضعمان بهتر شد و برای خودمان دوستانی دست و پا کردیم، هر از گاهی با رفقا دور هم جمع شویم و مهمانی بگیریم.
باکس های 6 تایی آب/جو بگیریم، با بر و بچ بشینیم و بازی های NHL تماشا کنیم و تیم محبوبمان را تشویق کنیم.
یا مثلا غذای چینی سفارش بدهیم و در کنارش یک عدد پیتزای کینگ سایز، و همه یا هم شام بخوریم.





در آن زمان هم که هنوز دوست ِ درست و حسابی پیدا نکرده ایم، با آننا میشینیم و 2 تایی است/ریپ پو/کر بازی میکنیم. سعی میکنم برنده باشم و همه ی چیپس ها را ببرم و در نهایت La  Senza یش را هم از تنش در بیاورم...
...و آخر ِ بازی هم که روشن است، تا فردا صبح جانانه از هم تشکر میکنیم!!!







نزدیک خانه ایستگاه مترو داریم.
گاهی وقت ها که دیر از خواب بیدار شده ایم، از همان کافه پاتوقمان 2 لیوان قهوه take away میگیریم، مافین شکالاتی هم ایضا، و صبحانه را در مترو میخوریم.
هر از گاهی هوس میکنیم برویم سینما و 2 تایی یک پاکت بزرگ پاپ کورن را روی دسته صندلی مان بگذاریم و 2 ساعت بعد ببینیم که نیمی از ذرت بو داده ها روی لباس هایمان است!

شنبه شب ها تا صبح بیرون باشیم و خوش بگذرانیم، چهارشنبه ها برویم خرید، پنج شنبه شب ها وقتی خسته از سر کار برگشته ایم 2 تایی روی کاناپه لم بدهیم و تلویزیون تماشا کنیم و موزیکی گوش کنیم، یکشنبه ها ظرف های کثیف طول هفته را بشوریم و لباس چرک ها را ببریم رخت شور خونه، دوشنبه ها بریم جیم، جمعه ها مهمانی بدهیم و بگیریم، سه شنبه ها هم روز استقلال، هر کاری که دلمان خواست میکنیم!

اینها که نوشتم قسمتی از فانتزی خارجی ام است که همیشه دوست داشته ام داشته باشم!
واسه تنوع بیا زمین صافه گوش کنیم
پ.ن: برای بزرگتر دیدن عکس ها روی آنها کلیک کنید. با تشکر :دی

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

رفتن یا نرفتن، مساله این است

باز از اون فکرها اومده تو سرم که مصمم بشم و برم دنبال رفتن از این مملکت.
دوباره از اون خیال ها زده به سرم که مثلا "دلم میخواد وبلاگم رو از خارجه آپ کنم" !!!

وقتی هر از گاهی یه نفر که منو میبینه فوری بهم میگه تو چرا هنوز اینجایی؟ بزن برو بیرون از ایران، بعدش یه احساس سردرگمی بدی بهم دست میده. احساس میکنم اشتباه کرده م که تا حالا مونده م.
بعدش به این فکر میکنم که خارج زندگی کردن ممکنه به اون خوبی که همه ی داخل نشین ها دارن ازش تعریف میکنن نباشه. نمیشه منکر این شد که یه سری خوبی هایی داره که توی ایران هرگز بهشون نمیشه رسید، اما خب یه سری در به دری های مخصوص خودش رو هم داره که گاهی وقتا زیرشون زایمان میکنی!
به دور و برم که نگاه میکنم میینم تقریبا همه ی اونهایی که میتونستن برن، در اولین فرصت رفته ن.
...و من هنوز سر این 2 راهی موندم که واقعا میخوام برم یا نه!!!
اگه راستش رو بخوای یه ذره میترسم که ریسک کنم. وضع زندگی الانم معمولیه متمایل به خوبه، آنچنانی نیست اما زیاد هم ازش ناراضی نیستم.
میدونی، از این میترسم که برم و بعد از یه مدت دست از پا درازتر برگردم، هم اونجا رو خراب کرده باشم و هم اینجا رو از دست داده باشم.
دلم یه مشاوره میخواد. نه با این وکیل های مهاجرتی که فقط فکر جیب خودشون هستن و همه ش از گل و بلبل بودن اون طرف حرف میزنن. دلم حرف زدن با یکی رو میخواد که از سختی هاش، از بدی هاش و مشکلاتش برام بگه. یه توضیح واقعی از زندگی روزمره دنیای بیرون میخوام تا شاید بهتر بتونم تصمیم بگیرم.

اصلا بیخیال همه این حرفا، فعلا بیا به این گوش بدیم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

آپارتمان ِ من

امروز مرخصی گرفتم. خیلی حال داد.
دیشب داشتم اینو گوش میکردم که یاد F.R.I.E.N.D.S افتادم و بعدش دلم براشون تنگ شد.
رفتم سراغ سیزن 3 و the one where Ross and Rachel take a break رو گذاشتم. دقیقه ی 19:49 ش همین آهنگه شروع میشه.
بعدش دیدم که چقدر دلم یدونه آپارتمان ِ نقلی ِ فسقلی واسه خودم میخواد.
یدونه آپارتمان که پر از خرت و پرت های بامزه باشه، یه آپارتمان که هر جاش یه رنگ ِ زنده داشته باشه، که روی درب خروجی یدونه وایت بورد کوچولو (مثه وایت بورد چندلر و جویی) بذارم و وقت هایی که خونه نیستم روش واسه برگ گلم یادداشت بذارم که هر موقع اومد بخوندشون. (سالی: هی گلی، بستنی کارامل خریدم، از توی فریزر بردار بخور... گلی: نهارت توی ماکروویو آماده ست، گرم کن بخور... و الخ)
دلم یدونه مبل IKEA ی اِل قرمز میخواد که شب ها با گلی 2 تایی روش لم بدیم و فرندز رو برای بار 1000 ام ببینیم... همونجا هله هوله بخوریم... پلی استیشن بازی کنیم... تو بغل همدیگه خوابمون ببره...

پ.ن: برام دعا کنید هرچه زودتر برنامه هام ردیف بشه

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

2014 January

از زمانی که یادم میاد همیشه دلم میخواسته حتی واسه یه بار هم که شده اولین ثانیه های نیمه شب 1 ژانویه رو یه جایی جز ایران باشم.
دوست داشته م قاطی جمعیت توی یکی از خیابون های نیویورک باشم، یا تورنتو، استکهلم، لندن، میلان، برلین

دلم میخواسته هوا به قدری سرد باشه که سگ لرز بزنم، زیپ کاپشنم رو تا آخر بالا کشیده باشم و یدونه کلاه پشمی گرم هم روی سرم بزارم. همینطور که بخار نفسم از دماغم بیرون میزنه حواسم به عقربه های ساعت باشه
Three... Two... One... Hooooray...
و بعدش هم تا خود ِ صبح بزنیم و برقصیم و خوش باشیم!
و تا امروز این آرزو هر بار به سال بعدی موکول شده
اما امشب یه قولی به خودم دادم
قول دادم که واسه 2014 اینجا نباشم