‏نمایش پست‌ها با برچسب الو... مملکته داریم؟. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب الو... مملکته داریم؟. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۴۰۵

کسی می‌دونه اینجا چه خبره؟

 توی یک چشم به هم زدن ماه اول تابستون گذشت. از زمانی که آرمینا برگشته حالم خیلی بهتره اما اگر راستش را بخوای، هنوز اون اطمینان کامل را از برگشتنش ندارم. حس می‌کنم فقط از روی دلتنگی دوباره اومد و واقعا در درونش چیزی عوض نشده و هر لحظه ممکنه برگرده سر نقطه اول. و خب امیدوارم که این حسم اشتباه باشه و به این راحتی‌ها از دستش ندم.

دیشب فینال جام جهانی بود و اسپانیا قهرمان شد، آرژانتیم دوم و انگلستان هم سوم.

اوضاع قاراشمیش مملکت هم که طبق معمول سر جای خودش هست. وضعیت اقتصادی واقعا ترسناک شده دیگه. دلار تا ۱۹۳ هزار تومن رفت، پژو ۲۰۷ شده ۳ میلیارد تومن، نمی‌دونیم جنگ شده؟ قراره بعد از این جنگ بشه؟ توافق کردن؟ اصلا کی به کی هست؟

فکر کنم الان بیشتر از ۲ ماه شده که حتی یک شب هم خواب درست حسابی نرفتم و در طول روز دارم برای نیم ساعت خواب له‌له می‌زنم و شب که می‌رسم خونه، تا روشن شدن هوا عین جغد بیدارم.

پنج شنبه دو هفته پیش رفته بودیم باغ شهریار. موقع برگشت، دنده عقب داشتم می‌اومدم بیرون که یهو در پارکینگ شروع کرد به بسته شدن. آینه سمت راننده ترکید، یک تیکه از در و گلگیر به گا رفت. سپر هم تاب برداشت. فرداش که قیمت حدود ۴۰ میلیونی آینه را از توی سایت‌ها دیدم، فهمیدم که گاو عزیزم زایمان کرده و باید باسن مبارک را با وازلین حسابی چرب کنم. کامران بهم دلداری داد و به آقا رضا نامی معرفی‌ام کرد که کارش جوش پلاستیک و کارهای برقی ماشین بود. فرداش تیکه پاره‌های آینه را بردم پیشش و خدا خدا کردم که بتونه همین جنازه را سر هم کنه. روز بعد با ۵ میلیون تومن آینه را عین روز اول تحویل داد. شنبه هفته پیش ماشین را بردم پیش یکی دیگه برای PDR و صافکاری. هنوز ماشین آماده نشده و می‌دونم که تا این لحظه بیش از ۴۰ تومن باید پیاده بشم.

آخرین بگایی هم می‌رسه به اون کیست مویی نکبتی که زمستون ۲ سال پیش عملش کردم و باز دوباره جوانه زده!!

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

آیا واقعا به شرایط نرمال برمی‌گردیم؟

 جمعه شب احسان زنگ زد و گفت بیا از فردا بریم سر کار،‌ فقط واسه اینکه سعی کنیم تا شاید به روتین عادی برگردیم.

گفتم خیلی موافقم، چون من یکی که دارم روانی میشم.

توی این ۲ روز که خبر خاصی نبوده و بعید می‌دونم به این زودی اتفاق خاصی بیوفته، اما مهم اینه که دست کم داریم تلاش خودمون را می‌کنیم.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۴

چرا تمام نمی‌شید؟

حالا وسط این هیری ویری این چه ویروسی کوفتی‌ای بود که از علی گرفتم را نمی‌دونم. فکر کنم یک‌شنبه یا دوشنبه بود که با ماسک اومده بود کانتر و همون موقع این ویروس تخمی را حواله من کرد. الان سه روز میشه که افتاده‌ام توی خونه. روز اول رفتم اورژانس و یدونه سرم با ۳ تا آمپول زدم و بقیه‌اش را هم توی تخت افقی بودم و پشت سر هم shameless تماشا کردم. کلا آمار شب و روز و ساعت‌ها را قاطی پاتی کرده‌ام. تقریبا هر روز، یکی دو بار جنگنده‌ها از بالای سرمون رد میشن و یک جاهایی را می‌زنن و می‌رن. روز بعدش هم توی اخبار اعلام می‌کنن فلانی و فلانی در حمله دیشب کشته شدن.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۴۰۴

سلام به دلار ۱۴۶ هزار تومانی

 پنج روز رفتیم ارمنستان. همه جا حال و هوای کریسمس داشت. به وفور شراب و آبجو و گوشت خوک خوردیم. به جز خوراکی، همه چیز خیلی گران بود. در کل خیلی خوش گذشت.

روزی که داشتیم می‌رفتیم هزینه رجیستر ۱۷ پرومکس حدود ۴۵ میلیون بود. موقع برگشت گوشی خودم را ثبت کردم. دو سه روز بعد سایت بسته بود و وقتی که بالاخره سایت باز شد قیمت رجیستر شد ۷۱ میلیون تومان. ممکلت تخمی به این می‌گویند.

راستش را بخواهید تا حدود ۵۰ تومان پول داشتم که گوشی را رجیستر کنم اما واقعا ۷۰ میلیون، ندارد است دیگر!!

هیچ نمی‌فهمم که چرا برای اینکه بتوانی از یک گوشی استفاده کنی، باید ۷۱ فاکینگ میلیون تومان پول بدهی؟ حرامزاده‌ها مگر برای تولید یک آیفون چه زحمتی می‌کشید؟ در ازای این همه پول چه خدماتی به ملت می‌دهید؟ اصلا چرا یک شبه باید ۳۰ میلیون تومان به رجیستر گوشی اضافه کنید؟

چون توی گمرک گوشی را ثبت کرده بودم، حتما باید رجیستر می‌کردمش وگرنه کلا سریال گوشی می‌رفت توی بلک لیست و بعدا دیگر قابل رجیستر نبود و بگایی می‌شد. مجبور شدم ۲۳ میلیون از احسان قرض بگیرم، گوشی را رجیستر کنم و دست دوم بفروشم و دوباره یک ۱۷ پرومکس بدون رجیستر بخرم. لعنت به قبر آخوند و همه جد و آباد منحوس حرامزاده‌شان.

mac mini m4
تقریبا از یکی دو ماه پیش تصمیم گرفته بودم برای خانه یک mac mini M4 بخرم. قبل از سفر ۶۷ میلیون بود و خوشحال بودم که ۵۰ تومانش را نقد دارم، اما توی یک هفته شده بود ۸۳ میلیون تومان. تازه باید مانیتور هم می‌خریدم. هیچ چاره‌ای نبود.. هر یک روزی که صبر می‌کردم باید بیشتر ضرر می‌دادم. هفته پیش زنگ زدم به چهره‌ساز و قیمت گرفتم. گفتم الان ۵۰ نقد دارم و بقیه‌اش را نمی‌دانم تا کی می‌توانم بهت پرداخت کنم، می‌توانی کمکم کنی؟ گفت چخه.. برایت خریدم و همین الان می‌فرستم بیاد.

برای مانیتور هیچی پول نداشتم دیگر. مک ‌مینی بدون مانیتور هم فقط به درد عمه آدم می‌خورد. یادم آمد که توی سرویس قسطی اسنپ ۳۰ میلیون اعتبار دارم و می‌توانم در ۴ قسط پرداخت کنم. یک ایرپادز پرو۳ قسطی خریدم تا نقد بفروشمش و هم پول مانیتور را بدهم و هم به میثم یک ذره دیگر نقدی پرداخت کنم. مانیتور را هم خریدم و دیشب سیستم را توی اتاق کارم نصب کردم. خدا را شکر که از قبل دوربین و میکروفون و اینها را دارم وگرنه توی این وضع وخیم بی پولی هیچ نمی‌دانم که چه گلی باید به سرم می‌گرفتم.

از هفته آینده می‌خواهم خیلی جدی شروع کنم به ویدئو گرفتن و سفت و سخت چنل یوتوبم را راه بیاندازم. باشد که بالاخره رستگار شوم.

یادداشت: دلار تا ۱۴۶ هزار تومان هم رفت. خیلی زیر پوستی بنزین را هم گران کردند. جان همه‌مان به لب رسیده. فردا روز دوم می‌شود که همه اصناف دارند اعتصاب می‌کنند. امیدوارم این دفعه دیگه بشود.

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

واقعا سگ برینه توی دهن آقای رجیستر تلفن همراه

 فردا با پنج شش تا از دوست‌هایم داریم می‌رویم سفر. بعد از حدود ۳ سال دارم از این شهر تخمی می‌زنم بیرون. سیم کارت را گذاشتم توی یک گوشی زپرتی و دادمش به علی مظاهری، تا در طول یک هفته آینده، جواب تلفن و تکست و کسشرهای ملت را بدهد.

اوضاع قاراشمیش رجیستر گوشی، اعصاب و روان همه را ریخته به هم. هر روز یک بامبول جدید داریم و باید به هفت زبان مختلف حالی ملت کنیم که چرا هنوز گوشی‌هایشان را نتوانسته‌ایم ثبت کنیم. خدا را شکر که سایت گمرک هم همیشه خدا قطع است و اگر گوشی یک بنده خدایی ثبت شده باشد، امکان پرداخت نیست!!

مردها معمولا هر چهار پنج روز یکبار تماس می‌گیرند و پیگیر وضعیت رجیستر گوشی‌شان می‌شوند. مکالمه ۳۰ ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و خیلی ایزی خدافس / خدافس. اما خانم‌ها روزی دو سه بار تماس می‌گیرند و هر بار باید چهار پنج دقیقه برایشان کل فرآیند کیری رجیستر را از ابتدا توضیح بدهم و تاکید کنم که قرار نیست پول تردد و ثبت را بالا بکشیم. ولی از همه خطرناک‌تر آن خانم‌هایی هستند که مغز شوهر / دوست پسر / پدر / برادر و هر بدبخت دیگری که دم دستشان هست را رنده کرده‌اند که به صورت تلفنی و یا حضوری برایمان هارت و پورت کنند که چرا آیفون فاکینگ ۱۷ پرومکس جنده خانم رجیستر نشده هنوز.

حدس می‌زنم شما هم متوجه شده باشید که بنده نیز اعصاب و روان درست و درمانی ندارم.

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۴

این پول کثیف

 برای همه واضح و مبرهن است که اوضاع مملکت از هر نظر قاراشمیش و غیر قابل توصیف شده و اولین نشانه‌اش، نکبت اقتصادی‌ای است که در آن در حال دست و پا زدن هستیم و برای همین دارم می‌نویسم که بعدها یادم بماند که از چه شرایطی جان به در بردیم.

خیلی خلاصه بخواهم بگویم، بی پولی دارد خرخره‌ام را می‌جود. خبر مرگم ۴۲ سالم شده و هنوز دست به تخم هستم. از ابتدای امسال تا الان که آخر مرداد شده، موجودی کارتم در بهترین حالت تا ۲۰ هر ماه دوام دارد و تا ۳۰ام باید فوتوسنتز کنم. بدبختی ماجرا این است که همه‌اش برای وام و قسط و چیزهای چرت و پرت می‌رود. دارم درجا می‌زنم و دستم به هیچ جا بند نیست و این خیلی بد است.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۴

از آسمان کیف می‌بارد

 راستش را بخواهید حرف خاصی برای گفتن ندارم. هوا مثل جهنم گرم شده، روزی ۲ ساعت برق نداریم و در نتیجه آب هم قطع می‌شود. وضعیت اقتصادی درب و داغان است. کار و کاسبی تعریف ندارد و چک‌های مشتری‌ها معمولا در حال برگشت خوردن هستند و در نتیجه بدهی‌های ما با عمده فروش‌ها بیشتر می‌شود.

با توجه به پاراگراف بالا، خودتان بقیه اوضاع را نتیجه‌گیری کنید.

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۴۰۴

swoosh

اگر اشتباه نکنم جمعه هفته پیش که از خواب بیدار شدیم، خبر رسید که اسرائیل دم صبح چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را فرستاده بود به جهان آخرت. خب طبیعی است که چشم همه گرد شد و تا حدودی پشم‌هایمان ریخت.

خیلی زود از این طرف شروع کردند به رجز خوانی که می‌زنیم فلان می‌کنیم و بهمان و پدرتان را در می‌آوریم و از اینجور حرف‌ها و از همین نقطه بود که جنگ شروع شد. اول ما موشک و پهپاد حواله آنها می‌کردیم و بعد نوبت آنها بود که با جنگنده و پهپاد و موشک به تاسیسات نظامی ما حمله کنند.

هر شب برنامه اینطوری است که با تاریک شدن هوا، حدود ساعت ۷ و نیم پدافندهای ما مشغول کار می‌شوند، بعد حدود ۱۰ ما حمله می‌کنیم، بعد دوباره آنها یکبار حدود ۱ و نیم و نوبت دوم حدود ۴ صبح حمله می‌کنند.

شب‌ها خواب نداریم و روزها عزای این را می‌گیریم که الان باید چه گهی خورد؟ هر روز خبر می‌رسد که دیشب فلان جا را زده و فلانی کشته شده و امروز قرار است فلان نقطه را بمباران کند. نصف جمعیت تهران پناه برده است شمال. تا رشت و مشهد را هم بمب زد و بیشتر تاسیسات هسته‌ای را داغان کرد. بیشتر کسب و کارها رفته روی هوا و وضعیت پولی همه به گای سگ رفته. ملت به ۲ دسته وطن پرست و وطن فروش تقسیم شده‌اند و توی شبکه‌های اجتماعی به جان هم افتاده‌اند. حوصله توضیح ندارم که بگویم چه شیر تو شیری شده و ملت می‌خواهند گلوی هم را پاره کنند. خدا برایشان خوش بخواهد که از سه چهار روز پیش کلا اینترنت را قطع کرده‌اند و خیال همه راحت شده، حتی سایت‌های داخلی هم به زور باز می‌شوند. گوشی‌های موبایل فقط به درد sms زدن می‌خورند.

دیشب خیلی بزن بزن بود. از ساعت ۱ صبح تا حدود ۵ فقط صدای انفجار و پدافند می‌آمد. تازه خوابم برده بود که مامان زنگ زد و سراسیمه گفت آمریکا دم صبح حمله کرده و سایت فردو و نطنز و اصفهان را زده و همین الان وسایل ضروری و دارو و اینها را بردار و بیا اینجا تا بزنیم به چاک.

گفتم مادر من، برای چی بریم؟ اصلا کجا بریم؟ اگر رادیواکتیو نشت داده و با باد جابجا شده باشد، شک نکن که تا الان همه آلوده شده‌ایم و کار از کار گذشته، بگذار آخر عمری راحت بخوابیم، شل کن قربانت شوم.

صدایش می‌لرزید. دم گریه بود. گفتم خیلی خب، آمدم. مسواک زدم، صورتم را شستم و رفتم. صدای اخبار تلویزیون تا سر کوچه می‌آمد. مامان و بابا و شیوا به حالت آماده باش روی کاناپه نشسته بودند و همزمان به کس‌شعرهای مجری گوش می‌دادند و زیرنویس‌ها را می‌خواندند و زیر لب فحش می‌دادند، هم به کله‌خرهای خودمان و هم آنها.

گفتم خب من آماده‌ام، دستور می‌فرمایید کجا برویم؟ مامان گفت فعلا صبر کن، آژانس اتمی گفته بعد از حمله نشت تشعشعات رادیواکتیو مشاهده نشده و جای نگرانی نیست!!

توی دلم گفتم به تخمم و رفتم برای خودم چای ریختم، با خیال راحت صبحانه‌ام را خوردم و خیال داشتم که برگردم و تا ۱۰ بخوابم و بعد بروم سر کار، اما تا همین یک ساعت پیش همه حواسم به این ۳ نفر بود که مبادا حتی سر روشن یا خاموش کردن کولر هم درگیری پیش نیاید و هر کدام و یک گوشه برای خودش زیر گریه نزند.

تا چند دقیقه دیگر هم امید دارد می‌آید دنبالم تا برویم یه کافه‌ای جایی بشینیم و یک چیزی بخوریم و یه مشت چیز میز برایش ترجمه کنم.

لعنت به جد و آباد همه تان که زندگی را برایمان عین جهنم کردید.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۴۰۴

Q Q Bang Bang

پیش از ظهر از خواب بیدار شدم و همینطور که توی تخت ولو بودم، از روی عادت اینستاگرم را باز کردم تا کمی چرت و پرت ببینم. اولین پستی که بالا آمد خبر حمله اسرائیل به تهران و نطنز و همدان بود. پشم‌هایم همانجا ریخت. چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را مستقیم فرستاده بودند آن دنیا. نقطه‌هایی در تهران و تبریز و نطنز و همدان را زده بودند.

رفتم خانه مامان اینها. تلویزیون روشن بود و اخبار را هی از این کانال به آن کانال عوض می‌کردند. توی اخبار می‌گفتند که خوشبختانه از نطنز نشت رادیواکتیو گزارش نشده و جای نگرانی نیست. یاد سریال چرنوبیل افتادم.

مثل اینکه بعد از حمله، همان اول صبح ایران با پهباد حمله کرده بوده که چیز خاصی نبود. حدود ساعت ۸ شب ایران با موشک حمله کرد و داشت تل‌آویو را می‌زد. حدود یک ساعت بعد پدآفندهای هوایی توی آسمان داشتند شلیک می‌کردند و هر از گاهی صدای انفجار شنیده می‌شد.

الان هم دارم اینها را تایپ می‌کنم ظاهرا بزن بزن تمام شده و هیچ ایده‌ای ندارم که آیا اصلا صبح از خواب بیدار می‌شویم یا نه.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۳

تقدیم به دوست شکایتی ام

فردا این موقع، سفره ۱۴۰۳ هم بسته شده و وارد سال جدید شده‌ایم. در کل سال خوبی بود و اگر بی پولی همیشگی را فاکتور بگیرم، بقیه‌اش آنچنان آزاردهنده نبود.

فروردین که خودش به تنهایی به اندازه ۱۲ ماه طول کشید. اردیبهشت و خرداد بی سر و صدا آمدند و رفتند و وارد تابستان گرم و چسبناک شدیم. تیر ماه به توافق رسیدیم و قانونی جدا شدیم. مرداد گرم کار بودم و شهریور هم حسابی افسرده. آیفون جدید رونمایی شد و همان مکافات رجیستر نشدن گوشی‌ها و باقی ماجرا. مهر فقط روزهای کوتاه و دلگیر داشت. تنها خوبی‌اش هوای خنک بود. وسط‌های آبان شروع کردم به تیک و تاک زدن با یک آدم جدید. راستی، بالاخره ماشین خریدم. آذر پر بود از حاشیه‌های تیک و تاک و مدام باید توضیح می‌دادم که چرا دارم با این دختر حرف می‌زنم. فکر کنم دی ماه بیشترین تنش را داشتم. ۲ هفته مثل سگ مریض شدم. بعدش یک چیزی توی کمرم زد بیرون و عفونت کرد و کارم به جراحی کشید. بهمن اما کمی آرام‌تر بود. اسفند خیلی زود گذشت، بی پول ترین آدم روی زمین بودم.

الان که اینها را دارم می‌نویسم، دلار از مرز ۱۰۰ هزار تومان هم رد شده و حتی خود خدا هم دیگر نمی‌داند که اوضاع از چه قرار است.

آرامش، تنها چیزی است که در سال جدید می‌خواهم.

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۲

من هیچ.. من نگاه

 چهارشنبه هفته پیش بود که آیفون ۱۴ پرو مکس نازنینم را وسط ترافیک از دستم زد و رفت. پشت چراغ خطر ایستاده بودم و داشتم با یکی از مشتری‌ها حرف می‌زدم که در یک چشم به هم زدن یک پسر ریزه میزه سیزده چهارده ساله گوشی را از دستم قاپید و پرید تَرک موتوری که در جهت مخالف خیابان منتظرش بود و در رفت.

لابد می‌گویید که چرا شیشه باز بوده؟ یا چرا در ماشین قفل نبوده؟

درهای ماشین اتوماتیک قفل می‌شوند و شیشه کمتر از یک وجب باز بود. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور این اتفاق افتاد. در طول این یک هفته بیشتر کارهای روزمره‌ام مختل شده و به شکل مسخره‌ای دیگر نمی‌توانم در مواقع بیکاری، وقت کشی کنم!!

با این وضع درب و داغان پولی که دارم فکر می‌کنم من هم باید بروم یکی دیگر را خِفت کنم و گوشی‌اش را بدزدم.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۲

آب در هاون کوفتن

نزدیک به ۱ ماه بود که داشتیم روی یک پروژه‌ای کار می‌کردیم و در نهایت باید آن را روز ۱ خرداد از ساعت ۴ تا ۷ عصر جلوی دویست سیصد نفر آدم اجرا می‌کردیم. همه بچه‌های دفتر حسابی برایش زحمت کشیده بودیم. وظایف من طوری بود که کمترین مسئولیت و فشار و استرس را داشتم. همه کارها به موقع آماده شد، کاغذ بازی و مجوزها هم گرفته شده بود و صبح تمرین نهایی را هم کردیم.

حوالی ظهر خبر رسید که اگر مجوز فلان ارگان را نداشته باشید، باید قید سمینار را بزنید. گذاشته بودند دقیقه ۹۰ خبر بدهند که راه به جایی پیدا نکنیم. همه مات و مبهوت شدیم. بعد از این همه وقت و خدا تومان هزینه، ریده شد به همه چیز.

لازم به نوشتن و توضیح دادن نیست که تا چه اندازه اعصاب همه‌مان مُرغی شد.

زندگی و کار کردن در این مملکت عین آب در هاون کوفتن شده است. از موقعی که آمدم خانه تا همین الان داشتم دور خودم می‌چرخیدم و فکر می‌کردم که این چه جهنمی است که در آن گرفتار شده‌ایم؟

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۲

و این بی‌پولی لعنتی

ساعت ۵ عصر که می‌شود تقریبا همه بچه‌ها خروج خودشان را توی سیستم ثبت می‌کنند و یک خداحافظ تا فردا می‌گویند و می‌روند. اما من معمولا بعد از ثبت خروج، توی دفتر می‌ماندم و بعضی از کارهای روز را تمام می‌کردم و یا کارهای اول وقت فردا را سر و سامان می‌دادم و هر موقع که دلم می‌خواست راه خانه را پیش می‌گرفتم. هدفم گرفتن اضافه‌کاری نبوده و کسی هم با این موضوع مشکلی نداشت.

از تعطیلات نوروز به این طرف اما کمی اوضاع دفتر فرق کرده و حالا من اولین نفری هستم که راس ساعت ۵ خروج می‌زنم و از دفتر می‌زنم بیرون. راستش را بخواهید مهم‌ترین دلیلی که دوست داشتم بیشتر توی دفتر بمانم این بود که دیرتر به خانه برسم. حالا اینکه چرا از خانه فراری‌ام بماند، ولی از وقتی که این ماجرا برایم درست شده هر روز مجبورم هدفون به گوش توی خیابان بی هدف برای خودم آنقدر راه بروم و با خودم فکر کنم و حرف بزنم تا بالاخره خسته شوم و به خانه برسم.

امروز که داشتم برمی‌گشتم، فکرم مشغول حرف حامد بود که پنج شنبه شب که توی بالکن داشتیم سیگار می‌کشیدیم، گفت: ببین، اگه کمتر از ماهی بیست سی تومن پول در میاری، ما توی کارخونه به یکی مثل تو نیاز داریم که زبانش خوب باشه و بتونه سرچ کنه و چیز میزها و قطعات یدکی کارخونه رو پیدا کنه و از یه قبرستونی سفارش بده. اصلا هم مهم نیست که مدرک تحصیلی چی داری یا سابقه کاری مرتبط هست یا نه.. اینا فقط یک کسی رو می‌خوان که بتونه انگلیسی بنویسه و حرف بزنه. توی این دپارتمانی که من هستم همه تایید‌ها هم با خود منه و اگر حواست رو جمع کنی، با بهره‌وری و پاداش و این کس‌شرها شاید ماهی سی چهل تومن بتونی به جیب بزنی. دود سیگار را که می‌دادم بیرون گفتم: بیست سی که واقعا در نمی‌آرم اما پیشنهاد وسوسه کننده‌ای دادی، در موردش فکر می‌کنم.

و امروز عصر فقط داشتم به آن بیست، سی تومان کذایی فکر می‌کردم. درست است که کار فعلی‌ام را دوست دارم و چشم‌انداز خوبی را در آینده‌ای نه چندان دور در آن می‌بینم، اما در شرایط فعلی آنچنان درآمد قابل توجهی هم ندارم. در مقایسه با دو سه سال پیش اوضاع پولی‌ام خیلی بهتر شده ولی هنوز مشکل مالی سر جای خودش هست و دارد دهانم را سرویس می‌کند. خودتان لابد بهتر از من می‌دانید که امروز، گرانی و مخارج زندگی چطور است. انگار که روی یک تردمیل در حال دویدن باشیم و اگر ثانیه‌ای نفس کم بیاوریم، در یک چشم به هم زدن با مغز پخش زمین خواهیم شد.

از آن موقع که رسیده‌ام خانه، تا همین الان دارم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود راهی پیدا کنم تا هم آن بیست سی تومان را داشته باشم، و هم کاری که دوست دارم. ولی خب از قدیم گفته‌اند که نمی‌شود هم خدا را بخواهی و هم خرما.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲

مثل خر توی گِل گیر کردم

 فقط ۲ روز دیگر باقی مانده تا روزه داران گرامی آنجایشان را از باسن بقیه بیرون بکشند.

دیروز عصر چند ساعتی را هدفون به گوش و با شلوارک توی خیابان چرخیدم. گرچه این کار برای من چیز جدیدی نبود. چون همیشه بجز پاییز و زمستان با شلوارک و سوار بر دوچرخه در تردد بوده‌ام. اما این بار فرق داشت. از وقتی که ج.ا هر روز دارد خانم‌ها را بخاطر رعایت نکردن حجاب اجباری تهدید می‌کند، حالا، شلوارک پوشیدن مردها ترند شده و کم‌کم توی اینستاگرم و توییتر می‌بینم که مردها هم کمی شجاعت به خرج داده‌اند و دارند شلوارک می‌پوشند. دو سه نفر می‌خواستند تذکر لسانی!! بدهند که بهشان گفتم اگر تمایل داشته باشند می‌توانند آنجایم را با زبان به راه راست هدایت کنند.

اوضاع اقتصادی ما تحت همه را پاره کرده است. دیشب حوالی ۸ و نیم بود که شاهین زنگ زد که کجایی و اگر وقت آزاد داری بیا سمت دفتر که با هم حرف بزنیم. رفتم سمت دفترش و با هم رفتیم و یک جایی نشستیم و حرف زدیم. می‌گفت خدا تومن از مشتری‌هایش طلب دارد اما هیچ کس پول نمی‌دهد و دارد به گای سگ می‌رود. کارش به جایی رسیده که زیر فشار قسط وام و اجاره دفتر و اجاره خانه و مخارج روزمره دارد زایمان می‌کند. می‌گفت این چند وقت گذشته ۲ بار تا حالا از شدت استرس و اینها کارش به بیمارستان و نوار قلب و اینها کشیده است. بهش گفتم همه‌مان زندگی‌هامان به فنا رفته و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی‌آید. می‌گفت دارم از ۸ صبح تا ۱۰ شب نان استاپ کار می‌کنم اما انگار که هر روز دارم بیشتر عقب می‌افتم. گفتم من از تو بد ترم. بعد جفتمان ساکت شدیم و خیره به خیابان هی سیگار دود کردیم. دست آخر هم خسته شدیم و راه افتادیم. سر آخرین چهارراه فقط همدیگر را بغل کردیم و شاهین رفت سمت چپ و من راست.

کل امروز را داشتم به شاهین فکر می‌کردم. به خودم. به همه ماهایی که نه راه پیش داریم و نه پس.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۲

مرتیکه کلاس ۶ امی

یادم هست که یک سال در دوره احمدی نژاد، هیئت دولت تصمیم گرفته بود که از ابتدای سال ساعت تابستانی را اجرا نکنند تا مسلمین بتوانند در ظهر شرعی نماز را به کمرشان بزنند. که البته در طول بهار و تابستان کمبود انرژی باسن‌شان را پاره کرد و سال بعد دیگر گه خوری نکردند.

حالا امسال هم رئیس جمهور انقلابی ۶ کلاس سواد داشته مان فرموده‌اند که ساعت تابستانی برای غرب است و امت مسلمان کاری به این مسخره بازی‌ها ندارد و ما خر خودمان را سوار هستیم و از این گل‌واژه‌ها.

الان که ۱۷ فروردین است، هنوز برای اینکه کمبود انرژی و برق خواهر و مادرشان را به هم پیوند بدهد کمی زود است، اما دیر یا زود ایشان هم با لوکوموتیر شاخ به شاخ خواهند شد و خواهند فهمید که از روی باد معده نمی‌شود تصمیم گرفت.

امروز صبح گرافیست‌مان آمد پیشم و گفت فوتوشاپ روی سیستمش کار نمی‌کند و ۱ ثانیه بعد از باز شدن، دوباره بسته می‌شود و اعصابش را مرغی کرده و دلش می‌خواهد سرش را به گوشه میز بکوبد.

پیش خودم گفتم لابد ایراد از سیستم عامل است یا شاید خود نرم افزار خراب شده و اینجور فکرها. سیستم را چند بار ری‌استارت کردم.. ورژن‌های مختلف را از سایت‌های مختلف هزار بار دانلود و نصب کردم و هر کس‌کلک بازی که بلد بودم را در آوردم اما هیچ فایده‌ای نداشت. هم من و هم تینا می‌خواستیم سرمان را به گوشه میز بکوبیم. در همین حال بودم که یکی دیگر از بچه‌ها گفت ساعت سیستم را یک ساعت عقب یا جلو کنید شاید درست شد!!

شانه‌ام را بالا انداختم و توی دلم گفتم آخر گوز چه ربطی به شقیقه دارد؟! اما مثل اینکه داشت!!

چون ساعت سیستم ۱ ساعت از بقیه دنیا عقب بود ظاهرا creative cloud اجازه نمی‌داده برنامه اجرا شود!

خواستم از همینجا توی جمجمه تک به تک‌تان برینم که ساده‌ترین مسائل زندگی را هم برایمان مثل جهنم کردید. یک خط در میان vpn خاموش و روشن کردن کم بود.. حالا عقب و جلو کردن ساعت گوشی و کامپیوتر هم بهش اضافه شد.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۴۰۱

میلک تو میلک

در فاصله پست قبلی و در طول ۱۵ روز گذشته اوضاع از چیزی که بود هم بد تر شده و الان فقط سعی می‌کنم خیلی تیتر وار چیزهایی که در جریان است را بنویسم که اگر یک روزی از لجن جمهوری اسلامی عبور کردیم، یادمان باشد چقدر جان سخت بودیم!!

  • برای چند روز دلار تا مرز ۶۰ هزار تومان هم رسید. همین الان که دارم می‌نویسم کمی کمتر از ۵۱ هزار تومان است. وضعیت اقتصادی اصلا قابل توصیف نیست.
  • حدود یکی دو ماه پیش در چند مدرسه دخترانه مسمومیت‌های مشکوکی بود که مسئولین محترم همان موقع اعلام کردند که بخاطر نشت گاز و اینجور چیزها بوده اما الان تقریبا همه جای ایران دارند به مدرسه بچه‌ها حمله شیمیایی می‌کنند و کسی به کسی نیست. جناب آقا هم فرموده‌اند که کار دژمن است!!
  • هر روز دیدم که آدم‌های بدبختی را که جلو صرافی‌ها صف کشیدند که دلار ارزان‌تر بخرند
  • دیدم افرادی را که ۵۰۰ میلیون تومان پول توی حساب بانکی شان مسدود کردند تا بانک برایشان ماشین خارجی وارداتی بخرد. ماشینی که نه مدل و نه قیمت و نه زمان تحویل مشخص است!!
خلاصه اینکه اوضاع خیلی شیر تو شیر است