‏نمایش پست‌ها با برچسب عصر جمعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عصر جمعه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۵

She smells like heaven

 حوالی ۹ و ۲۰ دقیقه صبح بود که با صدای زنگ در واحد از خواب پریدم. این زنگ یعنی یکی از اهالی خونه پشت در ایستاده و احتمالا باید مسعود باشه و خدا می‌دونه که صبح جمعه چه چیزی برام راست کرده. به زور از تخت اومدم بیرون و با لحن اعتراضی گفتم: صبر کن اومدم.

فوری یه چیزی پوشیدم، عینک زدم و در را که باز کردم، دیدم آرمینا با کیک و شمع و کادو به دست جلوم ایستاده و می‌خنده و تولدت مبارک را می‌خونه. خشکم زده بود. واقعا سورپرایز شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. یک در میلیون هم فکرش را نمی‌کردم که الان پشت در ببینمش.

گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟! گفت یالا اینا را بگیر از دستم که دارن می‌افتن.

اومدیم داخل. محکم بغلش کردم، بوش کردم، حسابی بوسیدمش. گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود و نتونستم تنهایی ادامه بدم. برای همین تصمیم گرفتم که برگردم و به خودم فرصت بدم و با هم ادامه بدیم.

از خوشحالی بال در آوردم. عین همون دم صبح آذر ماه ۱۴۰۳ که با بالش دم در اتاقم ایستاده بود، دوباره دلم براش رفت.



جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

The hardest part is the night

 روزها سعی می‌کنم اونقدر خودم را مشغول کار نگه دارم که فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای نداشته باشم. همه تلاش خودم را می‌کنم تا ظاهرم را حفظ کنم و کسی آنچنان متوجه ویرانی درونم نشه.

ولی شب‌ها سخت‌ترین قسمت ماجراست. هیچ جوره نمی‌تونم توضیح بدم که چی بهم می‌گذره.

کاش زودتر بگذره تا شاید کمی دردش کمتر بشه.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۴۰۴

جمعه کیری پاییزی

امروز به شکل خیلی حال به هم زنی جمعه بود. تقریبا همه‌اش را خواب بودم. اعصاب درست درمانی نداشتم و خوشحالم که کسی دور و برم نبود تا پر و پاچه‌اش را جر بدهم. نمی‌دانم این چه قانون نا نوشته‌ای است که اگر آدم بعد از ظهر جمعه ۲ دقیقه چرت بزند و زمانی بیدار شود که هوا تاریک شده، حتما کله‌اش کیری خواهد شد.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۴۰۴

Q Q Bang Bang

پیش از ظهر از خواب بیدار شدم و همینطور که توی تخت ولو بودم، از روی عادت اینستاگرم را باز کردم تا کمی چرت و پرت ببینم. اولین پستی که بالا آمد خبر حمله اسرائیل به تهران و نطنز و همدان بود. پشم‌هایم همانجا ریخت. چهار پنج تا از فرمانده‌های سپاه و اینها را مستقیم فرستاده بودند آن دنیا. نقطه‌هایی در تهران و تبریز و نطنز و همدان را زده بودند.

رفتم خانه مامان اینها. تلویزیون روشن بود و اخبار را هی از این کانال به آن کانال عوض می‌کردند. توی اخبار می‌گفتند که خوشبختانه از نطنز نشت رادیواکتیو گزارش نشده و جای نگرانی نیست. یاد سریال چرنوبیل افتادم.

مثل اینکه بعد از حمله، همان اول صبح ایران با پهباد حمله کرده بوده که چیز خاصی نبود. حدود ساعت ۸ شب ایران با موشک حمله کرد و داشت تل‌آویو را می‌زد. حدود یک ساعت بعد پدآفندهای هوایی توی آسمان داشتند شلیک می‌کردند و هر از گاهی صدای انفجار شنیده می‌شد.

الان هم دارم اینها را تایپ می‌کنم ظاهرا بزن بزن تمام شده و هیچ ایده‌ای ندارم که آیا اصلا صبح از خواب بیدار می‌شویم یا نه.

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۳

از آن خرداد تا این خرداد

امروز ۴۰ را رد کردم و به طور رسمی وارد دهه چهارم زندگی شدم. راستش را بخواهید، اصلا باورم نمی‌شود که از فردا یک آدم ۴۱ ساله هستم.

از خرداد پارسال تا خرداد امسال خیلی زود گذشت. هم روزهای خوشحال داشتم و هم روزهای افسرده، و اگر راستش را بخواهید بیشتر روزها را سعی کردم بیشتر کار کنم تا سرم گرم باشد و فرصت فکر کردن به هیچ چیزی را نداشته باشم.

جمعه، آبان ۲۶، ۱۴۰۲

BAZINGA

 این هفته آلودگی هوا افتضاح بود. هر روز صبح که از خانه می‌زنم بیرون، کل آسمان یک جوری خاکستری است که انگار هوا حسابی ابری شده و هر آن ممکن است باران بگیرد، اما به جای باران، فقط کثافت است که پایین می‌آید.

نمی‌دانم چرا اینقدر زود به زود جمعه می‌شود. تازگی‌ها علاوه بر مشکل افسردگی عصر جمعه، مکافات صبح شنبه هم دارم. کل هفته را فقط به امید اینکه زودتر چهارشنبه شود، طی می‌کنم.

تقریبا از هفته پیش شروع کرده‌ام به دیدن دوباره بیگ بنگ تئوری. هیچ وقت از اپیسود اول ندیده بودمش و فقط جسته گریخته دنبالش کرده بودم، اما این بار گفتم عین آدم بشینم و از اول تماشا کنم. نصف بیشتر فصل ۳ را دیده‌ام و باید اعتراف کنم که خیلی باحال‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۴۰۲

Keep Fucking Calm

فردا و پس فردا (یعنی شنبه و یکشنبه) تعطیل است. ماه مبارک تمام شد و مسلمانان عزیز کیلومتر حرامزادگی را صفر کرده‌اند و مثل همیشه خارکسده‌گی را از سر خواهند گرفت.
دیروز ظهر که داشتم از دفتر برمی‌گشتم، به این فکر می‌کردم که این ۳ روز تعطیلی تخمی را چطور توی خانه سر کنم، که ترانه زنگ زد و گفت که ساعت ۴ دارد با گروه کوهنوردی به کوه نمی‌دانم چی‌چی می‌رود و شنبه شب برمی‌گردند.
تلفن را قطع کردم و توی دلم گفتم خدایا شُکر.. معلوم نبود این ۳ روز خانه نشینی به چه زهر ماری تبدیل می‌شد!!
اصولا اگر اوضاع زندگی مشترک درست و درمان بود، این ۳ روز تعطیلی جور دیگری می‌گذشت. اما حالا یکی توی خانه با خیال راحت برای خودش لَش می‌کند و تا صبح پلی‌استیشن بازی می‌کند و از تنهایی خودش لذت می‌برد، آن یکی هم می‌رود که کون خودش را توی کوه و بیابان پاره کند و قیافه نحس این یکی را نبیند.
دوشنبه همین هفته از وکیل نوبت گرفته بودم که ۲ تایی با هم برویم بشینیم و ببینیم که چه غلطی باید بکنیم. درست حدس زده بودم و ترانه بهانه آورد که اول باید با هم حساب و کتاب کنیم و اینها و بعد برویم پیش وکیل و اینجوری فایده ندارد.
دارم تلاش می‌کنم تا زمانی که می‌خواهیم بشینیم و ۲ تایی با هم سنگ‌هایمان را وا بکنیم، خودم را آرام نگه دارم.
وا داده‌ام.. خسته شدم.. کلافه.. کلافه.. کلافه..

جمعه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۱

سوسک فاکینگ بالدار

 یکی دو روز است که دارند برای بارندگی و سیل و اینها هشدار می‌دهند. تقریبا یک هفته است که خیلی جاها بطور ناگهانی سیلاب راه افتاده و آب با خودش همه چیز را درب و داغان کرده و برده است. مثلا همین پریروز بود که امامزاده داود تا کمر توی گِل فرو رفت.

از طرف دیگر هوا به قدری گرم شده که کلا کولر جواب نیست. عین بستنی در حال وا رفتن و چسبناک شدم هستیم.

دیشب از شدت گرما رفتم روی پشت بام و به گلدان‌ها آب دادم و روی زمین را هم کمی خیس کردم. به شکل قابل توجهی هوا بهتر شد. روی نیمکت برای خودم لش کرده بودم و سرم توی گوشی بود که یهو دیدم یک چیزی با صدای پررر پررر آمد و تالاپ افتاد روی سرم.

عین دیوانه‌ها بالا پایین می‌پریدم و با دست توی سر و صورتم می‌زدم که دیدم یکی از این سوسک‌های بالدار از روی گردنم پایین افتاد و دوباره پرید. داشتم بالا می‌آوردم. توی زندگی هیچ چیزی از سوسک بالدار وحشتناک‌تر سراغ ندارم. لعنتی ۴ طبقه پرواز کرده بود و آمده بود بالا.

به خودم دلداری دادم که چیز مهمی نیست و لابد شانسی از اینجا سر در آورده و این حرف‌ها. دوباره رفتم توی گوشی اما دیگر لش نبودم. همه حواسم به این بود که دوباره سر و کله این هیولا پیدا نشود. بعد از چند دقیقه دوباره به حالت لمیده در آمدم و چشم به صفحه گوشی و رو به آسمان بودم و داشتم برای خودم از نسیم لذت می‌بردم که دوباره صدای بال‌های اژدها را شنیدم. گوشی را از جلو صورتم کنار کشیدم و نفهمیدم که چطور خودم هم بال در آوردم و از سر راهش پریدم کنار.

شب من نبود. بند و بساط را جمع کردم.. چراغ‌ها را خاموش کردم و درب پشت بام را هم چفت کردم و دوباره برگشتم روی کاناپه و به خدا با این اختراع تخمی‌اش بد و بیراه گفتم.

جمعه، آذر ۰۵، ۱۴۰۰

خَرَکی

من از این مدل آدم‌ها هستم که حتی موقع فشار دادن دکمه بالا/پایین آسانسور هم حواسم هست که بیش از اندازه دکمه را فشار ندهم. ناخداگاه به مکانیسم کارکرد هر وسیله‌ای (هرچند ساده و پیش پا افتاده) دقت می‌کنم و سعی می‌کنم به روش درستی از آن چیز استفاده کنم. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، اینجوری است که هر کاری را به شکل سیستمی می‌خواهم انجام بدهم. و خب طبیعی است که از این کار خودم لذت می‌برم و در عین حال اگر در اطرافم کسی باشد که به قول معروف خیلی "خَرَکی" از هر وسیله‌ای استفاده کند، کلافه می‌شوم. بصورت پیشفرض این را هم می‌دانم که هیچ بنی بشری از داخل شکم مادرش همه چیز دان به دنیا نمی‌آید و همه ما آدم‌ها در گذشت زمان نسبت به اتفاقاتی که در اطرافمان می‌افتد آگاهی بدست می‌آوریم.

حالا اینها را بافتم که بگویم از آدمی که کاری را "خَرَکی" و یا اشتباه انجام می‌دهد و نمی‌داند، هیچ انتظاری نیست اما آدمی که "خَرَکی" کار می‌کند و مدام برایش توضیح می‌دهی که به چه دلیل اشتباه است، و بعد طرف صاف توی صورتت نگاه می‌کند و می‌گوید که برایش نتیجه مهم نیست و اصلا هم دلش نمی‌خواهد دلیل این موضوع را بداند و کماکان به سیستم "خَرَکی" خودش می‌خواهد عمل کند را نمی‌دانم باید اسمش را چی گذاشت.

تا زمانی که نتیجه این سیستم "خَرَکی" فقط برای خود آن شخص باشد از نظر من مهم نیست که چه بلاییی سر آن آدم خواهد آمد، ولی وقتی که پای افراد دیگری هم به این چرخه "خَرَکی" باز باشد دیگر نمی‌شود بی تفاوت بود. خلاصه، از اینکه مدام این مزخرفات را باید برای آدم‌هایی که در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنند خسته شده‌ام.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۸

752

با اینکه همه ساعت‌های موظف کارکرد را از شنبه تا چهار شنبه تکمیل می‌کنیم، اما پنج شنبه‌ها را هم باید در دفتر حاضر باشیم.
اصولا هیچ کار خاصی هم نداریم و تا ساعت دوازده فقط وقت تلف می‌کنیم.
آقایان رئیس هم پشت میزهایشان نیستند و گاهی حتی جواب تلفن را هم نمی‌دهند.
فقط من دلیل این حضور بی استفاده و اجباری را نمی‌دانم. 

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۷

سندرم خواب

با اینکه دکترم بارها تاکید کرده که کم خوابی برایم اصلا خوب نیست، اما این یکی دو ماه گذشته کمتر پیش آمده که شب‌ها زودتر از ساعت ۲ خوابیده باشم.
هفته پیش از آن هفته‌هایی بود که روزانه شاید ۵-۴ ساعت خواب مفید هم نداشتم. صبح با کلنگ از تخت جدا می‌شدم و دهانم در طول روز عین غار علیصدر باز بود.

صبح جمعه قرار بود با یک اکیپ کوهنوردی بزنیم بیرون و کلاه قاضی را فتح کنیم و برگردیم. شب قبل صبحانه و ناهار و وسیله‌هایمان را بستیم و تا به خودمان آمدیم که بخوابیم ساعت از ۲ هم گذشت!!
ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه چشم بسته آلارم گوشی را خاموش کردم و رفتم که آب جوش توی فلاسک بریزم و فوری ترانه را بیدار کنم تا لباس بپوشیم و برویم که دیدم صدایش عین لولای در شده و به زحمت می‌شد فهمید که چه دارد می‌گوید. سرما خورده بود.
در همان حالتی که داشتم روی تشک سقوط می‌کردم بهش گفتم به فلانی زنگ بزن و بگو ما نمی‌آییم و..
ساعت ۱ ظهر بیدار شدیم. انگار که با بیل کتکمان زده بودند، له و لورده، درب و داغان.
خیلی خوشحال چایی دم کردم و صبحانه‌مان را از کوله پشتی بیرون کشیدم و دوتایی نشستیم به بلعیدن. خیلی کیف داد. یک ساعتی جلو تلویزیون لش بودیم و باز دیدم که گشنه‌مان است. با اشتیاق زدیم به ساندویچ‌های ناهار.
چیزی نگذشت که متوجه شدم توان باز نگه داشتن پلک‌هایم را ندارم. سینه خیز خودم را به اتاق خواب رساندم و تمام.
ترانه دو دستی تکانم می‌داد و با آن صدای خنده دارش تاکید می‌کرد که ساعت ۸ شد. اول فکر کردم که صبح شده و خواب مانده‌ام، اما هوا تاریک بود. زمان و مکان از دستم در رفته بود. هاج و واج نگاهش می‌کردم فقط. به زحمت نشستم و یادم آمد که دنیا دست کیست.
نور چراغ‌های سالن چشمم را می‌زد. برای چند دقیقه روی کاناپه ولو شدم. باز دوباره گرسنگی پاچه‌ام را گرفته بود. حوالی ۱۰ شام خوردم و در کمال ناباوری ساعت ۱۲ داشتم خواب هفت پادشاه را می‌دیدم.

امروز صبح باز با کلنگ از خواب بیدار شدم و کل روز به حالت غار علیصدر بودم. الان هم بعد از پست کردن این نوشته می‌روم تا تخم مرغ‌های آب پز خوشمزه‌مان را بالا بندازم و بعد تا خود صبح عین خرس گریزلی خرناس بکشم.

جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۷

از ۶۲ تا ۹۷

هر سال که بزرگتر می‌شوم، امیدهایم را بیشتر از دست می‌دهم. سرخورده تر اما آرام تر می‌شوم. آنقدرها تلاش نمی‌کنم و به هر دری نمی‌زنم. سکوت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. دیگر حتی به چیزهای کوچکی که خوشحالم می‌کردند دلخوشی ندارم. روزهایم سخت می‌گذرد و می‌گذارم همه اینها بگذرند.

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۶

724

دو سه هفته پیش بود که دلم خواست بشینم فیلم ببینم و رفتم سراغ دانکرک. چند ماه قبل دانلودش کرده بودم اما تا آن روز، دل و دماغش را نداشتم. معرکه بود. ساعت‌ها مغزم را درگیر کرده بود. موزیکش هم که جای خود دارد. بعد هوس کردم بشینم و از اول یکی یکی همه فیلم‌های نولان را دوباره ببینم. یکی دو روز پیش رسیدم به Interstellar و نمی‌دانم چرا مرا با خودش به هپروت برده است. موزیک متن فیلم توی مغزم روی تکرار افتاده است. مخصوصا این و این یکی که یک جورهایی احساس سمپاتی باهاشون دارم. یک تعلق خاطر غصه داری که حتی ممکن است باهاشون گریه‌ام بگیرد.

اوضاع احوال روحی‌ام مثل زن پریودی است که هر لحظه ممکن است بزند زیر گریه. احساس افسردگی ناجوری دارم. خسته شدم. از این در به آن در زدن خسته شدم. از اینکه مشکلاتم نه تنها کمتر، بلکه هر روز بیشتر هم می‌شوند کلافه شدم دیگر. هرچه بیشتر فکر می‌کنم و کمتر به نتیجه می‌رسم. پاک قاطی کرده‌ام دیگر.

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۵

709

بیشتر از ده دوازده روزی می‌شود که صورتم را اصلاح نکرده‌ام. اصولا حال و هوایم رابطه مستقیمی با زدن یا نزدن ریش دارد. دچار یک جور استرس و نگرانی مالیخولیایی شده‌ام که نمی‌توانم از سرم بیرونش کنم و عین خوره دارد جانم را می‌گیرد.

تقریبا یک ماه شده است که دفتر نرفته‌ام و همه‌اش نگران این هستم که نکند آنجا را از دست بدهم. لحظه شماری میکنم که کارها راست و ریست شوند و عین آدم بروم بچسبم به کار.

هفته پیش رفتم دانشگاه و برای ترم جدید ثبت نام کردم. پرداخت ماه به ماه شهریه به بقیه بی پولی‌هایم اضافه شد. واقعا نمی‌دانم از کجا قرار است هزینه‌هایم را تامین کنم.

امروز عصر اصلا دل و دماغ بازی کردن نداشتم. بی هدف توپ میزدم فقط. آمدم یک دستی بک‌هند بزنم.. مچ دستم بگا رفت.

خودمان توی این مملکت تخماتیک کم بدبختی داشتیم، این ترامپ عوضی هم آمد به دغدغه‌هایمان اضافه کرد. هر روز صبح که تیتر خبرها را می‌خوانم بیشتر مطمئن می‌شوم که این مردک عقل توی سرش نیست. کل دنیا را آشوب می‌کند.

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۵

708

تقریبا دو هفته‌ای می‌شود که آیفونم را فروختم و بجایش یکی از این نوکیا چراغ قوه دار ها خریدم و خب، گفتن ندارد که به پول کثیفی که از فروش گوشی‌ام دستگیرم می‌شد چقدر نیاز داشتم. (حتی اگر می‌توانستم همین نوت بوک و یک سری چیزهای دیگر را هم نقد می‌کردم.) یکی دو روز اول زندگی روزمره‌ام کاملا قفل شده بود. هر کسی که تماس می‌گرفت یا تکست می‌فرستاد برایم ناآشنا بود، هی باید سوال و جواب می‌کردم تا بلکه یادم بیاید طرف پشت خط کیست.. شماره حساب و کارت‌هایی که بهشان نیاز دارم همه توی نوت گوشی‌ام بودند.. هزار و یک جور خرت و پرتی که لازمشان دارم و به این راحتی‌ها دستم بهشان نمی‌رسد دیگر.. از همه مهمتر شاید تلگرام و واتس‌اپ بودند که یکی از ملزومات شغلی‌ام محسوب می‌شوند/می‌شدند. صادقانه بخواهم بگویم یک جورهایی بد نیست که از شر هر دو تا شان خلاص شدم.. شب‌ها موقع خواب تنها گزینه‌ای که دارم این است که آلارم را روشن کنم و یک گوشه‌ای به حال خودش رهایش کنم.. لامصب استقامت باور نکردنی‌ای در تمام نشدن باتری دارد. تا پیش از این همیشه یکی از مشکلات زندگی تمام شدن باتری گوشی بود که خدا را شکر حل شد!

هفته پیش کلا خیلی مزخرف بود. اول که با پهلو، روی پله‌ها زمین خوردم و کمرم به گا رفت. پنج شنبه هم فشارم پایین آمده بود و پخش زمین شدم. البته زمین خوردن از ویژگی‌های بارز بنده است و چیز جدیدی به حساب نمی‌آید. چند وقت دیگر هم یک زمین خوردن درست حسابی در پیش دارم که فکر کنم کل استخوان‌بندی‌ام را خرد و خمیر کند.

الان هم چیز دیگری به ذهنم نمی‌آید که بنویسم. نقطه. پایان پیام

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۹۵

703

مهر ماه کلا خیلی قاطی پاطی بود. همه چیز روی دور تند بود انگار. یک جور خیلی افتضاحی بود.
هفت هشت روز آخرش را هم حسابی مریض بودم. از این ویروس‌های کربلایی که خواهر و مادر آدم را پیوند کووالانسی می‌دهد.
خوشحالم که تمام شد.

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

683

روزها و شب ها به سرعت برق و باد دارند می آیند و میروند. حساب وقت از دستم در رفته کلا.

پارسال، و همینطور سال قبلترش دلم میخواست که برای خودم یک تولد درست و حسابی بگیرم و با دوستانم دور هم جمع باشیم و خوش بگذرانیم. و خب همیشه یک اتفاق هایی می افتاد که همه چیز را به هم میریخت.
برعکس گذشته، امسال اصلا قصد همچین کاری را نداشتم و جالب اینکه خیلی بی برنامه کارها جور شد و مهمانی خوبی از آب در آمد. سی و دو سالگی را آن مدلی شروع کردم که در زمان سی سالگی دلم میخواست.
راستش را بخواهید این روزها دارم لحظه ها و مزه هایی را میچشم که دست کم دو سه سال پیش برای داشتن شان در تقلا بودم و خبر نداشتم که همه شان فقط آب در هاون کوفتن بود.

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

spam

دیروز پیش توی پوشه ی اسپم از طرف یک آقایی برایم ایمیلی با این مضمون آمده بود:

سلام
احوال شما؟
من یکی از خوانندگان وبلاگ شما هستم و معمولا ماهی یک یا دو بار به وبلاگ شما سر میزنم و مطالبتان را دنبال میکنم ولی هیچوقت فرصتی پیش نیامد تا با شما در ارتباط باشم.
اما مدتی است که فعالیتتان در وبلاگ خیلی کم شده است.
ممنون می شوم اگر وبلاگ دیگری دارید و مطالبتان را در آنجا قرار می دهید آدرس وبلاگ جدیدتان را در اختیار من قرار دهید و یا اگر مطالبتان را در فیس بوک منتشر می کنید در صورت تمایل آدرس پروفایل فیس بوکتان را برایم ارسال نمایید.

موفق باشید.


و من هم بدون اینکه به آدرس فرستنده توجه کنم و یا حتی به این فکر کنم که چرا این ایمیل به پوشه ی اسپم آمده، شروع کردم به نوشتن راجع به اینکه اصولا من آدم چس ناله ای هستم و دلم میخواهد ناشناس باشم و وبلاگ دیگری هم ندارم و روی فیسبوک هم اهل چیز نوشتن نیستم و از این چرت و پرت ها. آخر کار هم از آقای فرستنده تشکر کردم که اینجا را میخواند و دکمه ی ارسال را زدم.

راستش را بخواهید کلی ذوق مرگ شده بودم از اینکه یک ناشناس که نوشته های من را میخواند، به خودش زحمت داده که برایم ایمیل بزند. در واقع هیچ اتفاق مهمی نبود که آدم بخواهد به آن حتی فکر کند، اما خب برای یک وبلاگ نویس بینوا مثل من، همین چند خط میتواند یک روز کامل باعث شود که آدم حس مهم بودن داشته باشد.

از آنجا که دامنه ی ایمیل کمی عجیب غریب بود، نام دامنه اش را سرچ کردم و به هیچ چیزی به درد بخوری نرسیدم. کمی شک کرده بودم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که یکی دو خط از متن نامه را سرچ کنم.
دیگر گفتن ندارد که چند صد نتیجه ی مشابه پیدا کردم و مطمئن شدم که جیمیل بی دلیل آن را اسپم نکرده بود.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چکاوک *

ای آدم های سینگل، آدم های تنها
ای آدم هایی که همیشه برای بودن تلاش کرده اید
ای آدم هایی که حتی در روزهای خوبتان هم کسی نبوده که با شما ذوق کند و بهتان افتخار کند
ای آدم هایی که "عزیزم تو بهترینی" را از کسی نمیشنوید
ای آدم هایی که با چنگ و دندان حالتان را خوب نگه میدارید
ای آدم هایی که هیچ کس متوجه اتفاقات دور و برتان نمیشود
ای آدم هایی که بعضی از صبح ها، مسیج صب بخیر ندارید
ای آدم هایی که همیشه برای تولدتان بهترین هدیه را از خودتان گرفته اید و حتی تا صبح گریه کرده اید!!
ای آدم هایی که برای اثبات حرف هایتان سخت جنگیده اید، چون هیچ کس را نداشته اید که از هر مزخرفی که میگویید تعریف کند و کم کم باورتان شود که شاید واقعا آدم حسابی هستید!!
ای آدم هایی که وقتی قلبتان توی دهانتان است و استرس گلویتان را دو دستی دارد فشار میدهد، به جای یک بغل مهربان، با هزار و یک ترفند خودتان را آرام کرده اید و باز هم ادامه داده اید
ای آدم های صبحانه ها و نهارها و شام ها و بستنی ها و قهوه های تنهایی
ای آدم هایی که روزهای اتفاقات مهم خوب و بد را به تنهایی پشت سر گذاشتید
ای آدم های پیاده روی ها و ولنتاین ها و آخر هفته ها و کافه های تنهایی
ای آدم های سلف پرتره های آینه ای
ای آدم های اروتیک های جایگزین
ای آدم های روزهای خوب و بد و افتضاح
ای آدم های قوی، سگ جان
آدم های ادامه دادن و پیش رفتن..


*: نام ترانه ای از داریوش