‏نمایش پست‌ها با برچسب شیر ممد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شیر ممد. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۲

زامبی های شهر من

ساعت از ۱۲ هم گذشته بود که رسیدم خانه. مسیر همیشگی برگشت را که آن موقع شب ( ساعت ۱۱) نهایتا ۲۰ دقیقه زمان میگرفت را یک ساعت و اندی در راه بودم.
امشب بار سوم بود که در این یک هفته ی گذشته توی ترافیک گیر کرده بودم و از همه ی آن آدم های تپیده شده توی ماشین هایشان و موتور سوارها و.. سرگیجه گرفته بودم.
بار اول بعد از اعلام نتایج انتخابات بود.. بار دوم هم بعد برنده شدن تیم فوتبال ایران و سومی اش هم امشب یا برای پیروزی تیم والیبال بود یا برای میلاد امام غایب!!

تمام مسیر را داشتم به این فکر میکردم که چرا باید شادی و ابراز خوشحالی مان از چیزی را با هرج و مرج و دیوانه بازی نشان دهیم؟
آخر چه دلیلی دارد که یک مرد گنده، در حالی که زن و بچه اش توی ماشین نشسته اند و دارند برایش کف میزنند وسط خیابان ناگهان از پشت فرمان بیرون بپرد و شروع به قر دادن کند.. و بعد از سی چهل ثانیه دوباره روی صندلی بشیند و برای ماشین جلویی بوق بزند که جلو برود؟
چه میشود که همه ی موتورسیکلت های شهر عین مور و ملخ بیرون میریزند و از در و دیوار بالا میروند و عربده کشان به همه چیز و همه کس گند میزنند؟
برایم قابل درک نیست که چرا ماشین ها خیابان یک طرفه را خلاف میروند.. چراغ قرمز را رد میکنند و بعد که همه شان وسط چهار راه به هم گره خوردند، الفاظ ک دار است که نثار هم میکنند.. پیاده ها عین زامبی ها روی هم لول میخورند و به جون ماشین های گیر کرده در خیابان می افتند و دیوانه وار تکانشان میدهند.

حداقل سی چهل سال است که نه تنها اخلاق یاد نگرفته ایم، بلکه همان چیزهایی را هم که بلد بوده ایم از یادمان رفته. حتی نمیدانیم که چطور باید خوشحال باشیم. مرز بین خوشی و ناخوشی مان از تار مو هم باریکتر است.
داشتم به این فکر میکردم که بی خود امیدوار شده ایم (شده ام) که اوضاع خوب میشود. حال و روزمان خراب تر از این حرف هاست. به فرض که از همین فردا صبح شرایط شروع به بهتر شدن کند، دست کم یک نسل بعد از ما باید بیاید و برود تا شاید نسل بعدی اش زامبی نباشد.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱

606

نیمه اول بازی را دیدم و آمدم خانه به این امید که zdf بازی را پخش میکند، که نمیکرد.
اسپانیا یک به هیچ از فرانسه جلو بود. حالش را هم نداشتم که برم خانه مادر بزرگ و از شبکه سه خودمان بقیه اش را ببینم. اصلا به جهنم که نتیجه چه میشود.

آخر شب با عماد رفتم از همین آت و آشغال های خوشمزه که بوی سیب زمینی شان هوش از سر آدم میپراند خوردم. هر شب به خودم میگویم دیگر بیرون شام نمیخورم، اما نمیشود لامصب. الان هم نصفه بطری نوشابه تگری توی یخچال پیدا کردم و گذاشته ام کنار دستم و بعد از هر خط یک قلپ میخورم و حال میکنم با نوشابه ی چند روز مانده ی بدون گازم. تنها خوبیش فقط خنک بودن زیادش است.

امشب نمیدانم چرا اینترنتش قطع شده. حسابش را چک کردم اما هنوز یک گیگ داشت.
راستش را بخواهید کار هر شب مان دیت های سایبری ست. باز خدا پدر این تکنولوژی را بیامرزد که میشود نیم ساعتی قیافه های خسته و خواب آلود هم را ببینیم. نمیدانم چرا این روزها اصلا ساعت هامان با هم ست نمیشوند. وقت های آزادمان درست نقطه مقابل هم شده اند. اصلا بعضی وقت ها رابطه مان شبیه لانگ دیستنس ریلیشین شیپ میشود. خیلی از اینکه درست و درمان نمیبینمش شاکی ام.

هفته پیش پدر بزرگم از دنیا رفت. از همان روزهای آخر سال ۹۰ میدانستیم که هر لحظه امکانش هست. بالاخره شنبه هفته گذشته ساعت ۴ صبح تلفن خانه مان زنگ خورد.
همان موقع که فهمدیم همه مان قفل شدیم، اما ته دلمان خوشحال بودیم، برای اینکه "آقا جون" از آن همه درد و رنج خلاص شد. بنده خدا توی این ۳ ماه خیلی درد کشید، خیلی.
الان برای مادر بزرگم هم خوشحالم. از پاییز پارسال که سرطان آقا جون شروع شد مامان جون فقط مسیر خانه - بیمارستان را دید. نهایت تفریحش این بود که به گلهای باغچه آب بدهد. با اینکه پرستار خانگی هم داشتیم اما همه اش خانه بود. حتی وقتی به اصرار میبردیمش بیرون تا هوایی بخورد، نیم ساعت بعد دوباره برگشته بود پای تخت آقا جون.

قبل از اینکه بیایم و این ها را بنویسم رفتم و سری به دفترچه یادداشتم زدم. پارسال این موقع ها را که یادم آمد به خودم گفتم چقدر مزخرف بود. صبح لباس کار میپوشیدم و میرفتم و کارگاه (شما بخوانید وسط بیابان) و زیر آفتاب با آن وانت پیکان کذایی برای خودم ویراژ میدادم و با شیر ممد ها و راننده لودرها و دسته ای از غیر قابل تحمل ترین موجودات عالم سر و کله میزدم. الان که فکرش را میکنم به خودم میگویم عجب تحملی داشتم.
چه خوب که تمام شد آن روزها

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۰

من چایی را دم میکنم *

بابام همیشه رکورد صبح زود بیدار شدن داشته و داره، و در همین راستا همیشه هم مسؤل چایی دم کردن بوده و هست.

از اواخر سال های دبیرستان و پیش دانشگاهی گرفته، تا شیش سال و خورده ای دانشگاه و بعدش هم این دو سه سال اخیر، همیشه صبح رو با چایی دم شده ی باباجان شروع کرده ام.

از اونجایی که آدم فوق العاده خوابالویی هستم، واسه تنظیم آلارم نهایت وسواس رو به خرج میدم تا حتی ۱ دقیقه رو هم از دست ندم. و احتیاجی به توضیح نداره که زمان لازم برای دم کردن چایی رو هم به زمان خواب بودنم اضافه کرده ام.

یادم نیست چه سالی بود اما حدس میزنم ترم سه بودم، تو زمستون، امتحان های پایان ترم.
چند روز قبلش با پدر گرامی سر یه چیزی حرفمون شده بود.
راس ۸ صبح امتحان داشتم و قبل از ۶ باید از خونه میزدم بیرون.
وقتی رفتم تو آشپزخونه انتظار داشتم که طبق قانون همیشگی چایی آماده باشه... اما نبود.

بعدها کم کم فهمیدم هر موقع بخواد باهام لج بازی کنه، صبح چایی درست نمیکنه. چون میدونه واسه بقیه ی تشریفات صبحگاهی وقت کم میارم!

حالا هم یک هفته ست که مرتیکه صبح ها چایی درست نمیکنه. اصلا هم نمیدونم چیکار کرده م یا چی گفته م که باهام لج افتاده. خرس گنده ی عن.


* : عنوان پست، الهام گرفته از رمان مزخرفی به اسم "من چراغ ها را خاموش میکنم"

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۰

وقتی واقعا ندونی به چی و برای چی اعتقاد داری

کارگرها (و اغلب طبقه ی ضعیف) اصولا عقاید مذهبی کورکورانه و خیلی بسته ای دارن و در مواردی که با کارفرماهایی مثه ما (در واقع شرکتی که توش دارم کار میکنم) طرف باشن، ۳ تا راه حل بیشتر ندارن

  1. کلا بی خیال روزه و این چیزا بشن و مثه شرایط عادی از ۸ تا ۶ کار کنن
  2. روزه بگیرن و همون ۹ ساعت رو کار کنن
  3. تسویه حساب کنن و برن خونه، هرچی دلشون خواست روزه بگیرن
با اینکه وضع مالی همه شون طوریه که اگه یه روز کار نکنه شب نون نداره بخوره، ولی باز هم حاضره یک ماه تمام بشینه تو خونه و روزه بگیره. پارسال شاید ۱۰ نفر تسویه حساب کردن تا بعد از ماه رمضون.
کلا تفکراتشون در مورد دین و مذهب و این چیزا داغونه.
حالا بحث من چیز دیگه ایه.
امروز موقع استراحت رفتم پیششون. همیشه توی زنگ تفریح چایی میخورن اما خب اون موقع دیگه خبری از چای نبود. یه ده دقیقه ای راجع به دین و اینجور چرت و پرتا باهاشون حرف زدم و متقاعدشون کردم که دین کلا چرنده.
ساعت یک همه شون داشتن نهار میخوردن، تخمشون هم نبود که ممکنه اون دنیا برن جهنم!!!

نتیجه گیری اخلاقی: توی دینی که یه نفر مثه من بتونه اعتقاد راسخ یه مشت آدم رو توی ۱۰ دقیقه از این رو به اون رو بکنه باید رید.

دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۰

571

پریروز کابل اصلی ۳ فاز کارگاه نمیدونم چه مرگش شده بود که دو تا از فازها روی هم افتاده بود و نول هم کلا قطع شده بود.
خودم فیوز اصلی رو قطع کرده بودم و با خیال راحت، چسب و فاز متر و سیم چین به دست، داشتم یکی از اون قسمت هایی که دو تیکه شده بود رو وصله پینه میکردم که یهو ۲ متر پرت شدم عقب!
البته واضح و مبرهن است که بنده خیلی خوش شانس یوده م که الان دارم اینا رو تایپ میکنم.
این لگدی که از اختراع آقای ادیسون خوردم یه حس نوستاژیک بهم داد.
واسه یه آن فکر کردم آقامون* بهم Reflex زد!

*: منظور از آقامون، آقای پدر یا همون بابام نیست. آقای ما یه خانوم جنتلمن هستن که یکی دو سال پیش، پس از یک میتینگ دوستانه، ثانیه ای بعد از اینکه بنده دست ایشان را (وسط خیابان) گاز گرفتم، متقابلا ایشان هم بنده رو با یک عدد Powww دو متر به هوا فرستادند.
از اون روز به بعد اسم اون ضربه رو گذاشتیم رفلکس.

خواستم بگم یه همچین آقای با جذبه ای دارم من.

جمعه، تیر ۱۷، ۱۳۹۰

سطح مشکلات - واقعی

سرم به کار خودمه. از توی هال صدای جر و بحث میاد. یه خورده گوش میکنم، زیاد نمیفهمم چی میگن اما انگار مساله خیلی مهمی نیست.
یکی دو دقیقه بعد بابام مثه اسب سرش رو میندازه پایین میاد تو اتاقم. بدون هیچ مقدمه ای مستقیما میره میشینه پای کشوی تختم و همه ی لباس زیرهای منو میریزه بیرون.
بهت زده نگاهش میکنم.
اصن تخمش هم نیست که داره کشوی منو زیر و رو میکنه.
وقتی حسابی بازرسی کردنش تمام شد به طرف در رفت و به بیرون خم شد و گفت:
ببین خانوم... ۱۲ تا از شرت های منو آوردی واسه آقا پسرت.
صدای مامان میاد که میگه:
خب لابد خودت هی از توی کشو انداختیشون بیرون، منم دادم اون بپوشه!

در حالی که هنوز دارن بحث میکنن رفتم جلوشون ایستادم، لبه ی شلوارکم رو آوردم پایین و به بابام گفتم احیانا این یکی ۱۳ امی نیست؟
خیلی ریلکس نگاه کرد و گفت نه.
الان هم نشستن ۲تایی دارن نهار میخورن.

خواستم بگم با یه همچین آدمایی دارم زندگی میکنم من!

شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۰

568

مامانم همیشه یه ترس عجیبی از اتاق من داشته و داره. حس میکنم همیشه با اکراه وارد اتاقم میشه.
انگار که ماشین رو توی جاده تهران - قم جلوی سوهان حاج حسین نگه داشته باشی و مجبور باشی از توالت عمومی اونجا استفاده کنی. یه همچین چیزی.
موقع هایی که قراره مهمون داشته باشیم (حتی اگه دوست های خودش باشن) اولین چیزی که تو دلش به خودش میگه اینه:
اتاق این سهیل رو چیکار کنم؟؟؟؟

و من هرگز موفق نشده م بهش بفهمونم که هیچ بنی بشری وضعیت اتاق من رو به اونجاش هم حساب نمیکنه مامان جان، بیخیال بابا... نهایتش اینه که فلان تخم سگ میخواد بیاد بشینه پای کامپیوتر، به جهنم که اتاق من سونامی اومده. اصلا همون بهتر که حالش به هم بخوره زود گورش رو گم کنه بره بیرون.
ولی خب من هیچ وقت موفق نشده م مامان جان رو از اجرای اینجور تصمیمات منصرف کنم.

قبلنا مامان به سلیقه خودش هرچی که رو زمین پیدا میکرد رو مستقیما مینداخت تو سطل آشغال، مخصوصا اگه حوالی میز و احیانا زیر تخت پیدا شده بودن... لباس هایی که فکر میکرد کهنه شده رو میداد به رفتگر زحمت کش... خوراکی های روی میزم رو میریخت دور... اما بخاطر دردسرهایی که سر این ماجرا برام درست شده بود (مثلا یه بار برگه های تحلیل دستی پروژه فولاد رو به هوای چرک نویس انداخت رفت. چون به قول خودش اصلا شبیه به برگه تحویل پروژه نبودن!) دیگه از اون به بعد همه ی آت و آشغال ها رو توی یه پاکت بزرگ میریزه و میگه نگا کن اشتباهی چیزی رو برنداشته باشم. منم با خیال راحت همه رو برمیگرونم سر جاشون!

پنج شنبه مهمون داشتیم هوارتا و علی القاعده اتاق بنده هم هوار بار تمیز و مرتب شده بود.
همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و این دفعه هم آبروی مامان جلو فک و فامیل بخاطر کثافت نبودن اتاق بنده حفظ شد. جمعه هم با هر مشقتی که بود رفت پی کارش.
امروز صبح که میخواستم لباس بپوشم هرچی دنبال یکی از شلوارهام میگشتم پیدا نمیشد. یک ساعت لا به لای همه ی لباس ها رو به دقت چک کردم اما نبود که نبود.
با خیال راحت تمام کمد رو ریختم بیرون و به روش خودم در عرض ۳ ثانیه پیداش کردم.

پ.ن: ساعت ۱۰ میبینم مامانم زنگ زده و برام ابراز احساسات میکنه!

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۰

سطح دغدغه

امروز یکی از دوستام رو بعد از چند ماه دیدم. در اومده بهم میگه فلانی، چرا اینقده سوختی؟ مگه خیلی تو آفتابی؟
میگم آره، تقریبا تمام وقت تو آفتابم. تازه خیر سرم همه ش کلاه حصیری و ضد آفتاب و پیراهن آستین بلند داشته م و وضع اینه.
میگه من اگه جای تو بودم روغن برنزه با خودم میبردم، تیشرت آستین حلقه ای هم میپوشیدم و حسابی برنزه میکردم. الان هم که کلی مده!
هیچی جواب نمیدم. فقط نگاش میکنم.

یکی نیست بگه الدنگ، فکر کردی با یه همچین حرکتی دیگه عمله بنا تو رو به اونجاشون هم حساب میکنن؟ خودت با دست خودت کارگاه خودتون و بقیه کارگاه های مجاور رو دعوت کردی که گروهی بهت تجاوز کنن خو!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

کاشکی ما هم ماهی ۱ بار ریش میزدیم فقط

یکی از مصیبت های مرد بودن اینه که تقریبا هر یکی دو روز، یکبار باید صورتت رو اصلاح کنی. بعد مشکل اینجاست که همیشه موقعی باید ریش بزنی که مصادف شده با نقطه اپتیموم گشاد ترین حالت روحی - جسمی!

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

فاک یو عجب

دیشب خیلی دیر خوابیدم. حوالی 4 بود فکر کنم.
بر طبق سنت همیشگی ساعت مچی ام راس ساعت آلارمش روشن شد و من هم فاتحانه، از روی میز ِ بالای تختم برش داشتم و خاموشش کردم و پرتش کردم توی هوا. نمیدونم کجا رفت.
(از این موضوع لذت میبرم که آلارم روشن بشه و بعد خاموشش کنم و با خیال راحت بخوابم)
ساعت هنوز از 8 نگذشته بود که حس کردم صدای زنگ موبایلم میاد. همون لعنتی که مخصوص ِ کارگاهه و نباید خاموشش کنم. خودم رو به نشنیدن زدم، اما یک دقیقه بعد باز دوباره داشت زنگ میخورد. چشم هام رو باز نمیکردم و مدام توی دلم تکرار میکردم "قطع کن... قطع کن... قطع کن..."
و بالاخره قطع شد، اما 1 دقیقه بعد دوباره از نو.

صفحه گوشی رو نگاه میکنم، نوشته: Ajab *

آخه الان از جون من چی میخواد؟
جواب میدم.

خلاصه اش اینه که آقا حوصله شان سر رفته بوده، صبح علی الطلوع رفته اند بالا پشت بام سر قبر مادرشان. درب راهرو بسته شده و آقا اون بالا گیر افتاده اند!
هیچی، این هم از جمعه ی این هفته که میخواستیم بیدار نشیم به این زودی. که شدیم.

*: اسم منحوصش عجب است. عجیبه، نه؟

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

جهاد اقتصادی که میگن اینه داداش

دیشب حدود دوازده رفته بودم دوش بگیرم. بعد یهو دیدم یکی چراغ حمام رو خاموش کرد و رفت. هرچی سر و صدا کردم که آهای، آدم اینجاست. نچ. کسی به کسی نیست. دستم رو از لای در آوردم بیرون و چراغ رو روشن کردم.

مشغول نظافت و پاکیزگی بودم که دوباره میبینم یکی چراغ رو خاموش میکنه. داد و قال میکنم که این چه مسخره بازیه در میارین؟، اما باز هم کسی جواب نمیده.

خیلی شاکی در رو باز میکنم میپرم وسط هال ببینم کیه داره اذیت میکنه، میبینم بابام عین خرس قطبی رو کاناپه لم داده داره تلویزیون نگاه میکنه.

بهش میگم:

+ تویی؟
- چی منم؟
+ تویی که هی چراغ حمام رو خاموش میکنی؟
-عه.. حمامی؟ فکر کردم یکی چراغ رو یادش رفته بوده خاموش کنه!!
+ بعد نفهمیدی همین دو دقیقه پیش هم خاموشش کردی و باز خودش روشن شد؟
- نه.. حواسم به این فیلمه بود
+ احیانا صدای دوش رو هم نمی‌شنوی؟؟
- نع
+ حالت خوبه؟
- از قبض برق می‌ترسم، به جون تو از گاز بیشتر میاد!

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

541

امروز با وانت پیکان کذایی شرکت پشت چراغ خطر ایستاده بودم که یه خانوم ِ برگ گل، سوار بر "سراتو" اومد کنارم. نمیدونم چرا وقتایی که پشت فرمون این ماشین هستم کلا تبدیل به آدم دیگه میشم. هیچی، کلی براش دست تکون دادم تا بالاخره راضی شد شیشه رو 2 سانت بیاره پایین. با روحیه ای بالا بهش گفتم شماره ت رو بهم میدی؟...
... خیلی با کلاس و شیک رییید بهم. بعدش هم پاش رو گذاشت رو گاز و تخته کرد. نقطه شد.
تا حالا از اینکه یه نفر سیفون م رو بکشه اینقدر حال نکرده بودم به خدا. عجیب لذت بردم!

پ.ن: الان که دارم فکرش رو میکنم برام جای سواله که این همه اعتماد به نفس از کجا اومده بود. اصلا انگیزه م چی بود واقعا؟!

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۰

همين الان

همچين خوشگل اومده بودم تو دل تختم و عشقولانه بغلش كرده بودم، يهو ديدم موبايلم صداش در اومده. 
نگاه ميكنم ميبينم ميگه ايميل جديد دارى.
منم كه كنجكاو... بدو بدو اومدم ببينم چيه!
هيچى، اين موقع شب تو ف.ب يه نفر سقلمه* (همون انگولى) فرمودن بنده رو!
خواستم بگم يه همچين دوستان باحالى دارم من كه ٣ و نيم نصفه شب يادشون مياد سيخونكت كنن آدم رو!

* : poke

sent from my iPhone

پنجشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۹

همین چند لحظه پیش

صدای جارو برقی میاد. چند دقیقه بعد مامان در حالی که داره سرامیک ها رو  T میکشه، داد میزنه و به من میگه:

اه خسته شدم از بس که هر روز این همه "مو" از روی سرامیک ها جارو کردم. همه شون هم مال توئه. پشم گوسفند اینقدر نمیریزه که موهای بدن تو میریزه. اه.

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

ماه پاره

امروز صبح یه خورده زودتر از همیشه رسیدم کارگاه. از ماشین که پیاده شده دیدم "راه خدا" * رفته روی پشت بام اتاق نگهبانی و هول هولکی داره یه پتو روی یه چیزی پهن میکنه.
از همون دور داد زدم هوووووووی راه خدا... (دقیقا همینطور)، چیکار میکنی؟
با یه قیافه مظلومانه ای گفت پتو شستیم مهندس، انداختم روی لوله بخاری خشک بشه.**
پیش خودم گفتم کدوم ابلهی صبح ساعت 7 پتو میشوره آخه؟؟؟ و همینطور که داشتم میرفتم به اون سمت به این فکر میکردم که اینا که اصلا اونجای سقف دودکش ندارن!
نزدیک که شدم دیدم به به... آقایون دیش گذاشته ن.
حبیب و شیر ممد هم اومدن بیرون و نیششون تا بناگوش باز.
خیلی cool به حبیب گفتم: با نبشی 3 یه قوطی تمیز میسازی میذاری روش، بعدش هم یه پارچه ای گونی ای چیزی میکشی روش که اینجوری ضایع نباشه. پیش بقیه بچه ها هم سر و صداش رو در نیارین.
بعد هم راهمو کشیدم رفتم، اون 3 تا هم خوشحال.

عصر که تعطیل کردیم، تو دفتر بودم و داشتم آماده میشدم برم که دیدم همه ی کارگرها یکی یکی دارن میرن تو اتاق شیر ممد اینا. 2م افتاد.
رفتم تو اتاقشون، دیدم بعــــله... سیبیل به سیبیل نشستن پای "من و تو 1" ... بفرمایید شام.
هیچی، نشستم لیست همه ی کانال هاشون رو مرتب کردم و دادم دستشون. شماره 1 رو هم گذاشتم بی/بی/سی!
حسابی هم بهشون تاکید کردم این کانال شماره 1 رو زیاد نگاه کنید بلکه یه ذره فهم و شعورتون رشد کنه و بفهمید دنیا دست کیه و چی به چیه.
بعد از بی/بی/سی هم من و تو 1 و 2 رو گذاشتم براشون.

نتیجه گیری: این کارگرها عمرا دیگه روزها واسه اضافه کاری بمونن. جمعه ها هم دیگه کار تعطیل میشه! :دی

*: تعجب نکنید، اسمش واقعا همینه!
**: باز هم تعجب نکنید، از این موجودات هیچ چیز بعید نیست!

پ.ن: امروز خیلی اتفاقی فهمیدم Brittany Murphy توی دسامبر 2009 فوت کرده ):

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

Wi-Fi

چند شب پیش با چندتا از بر و بچه های همسایه دور هم جمع شده بودیم، بعد نمیدونم چی شد که بحث کشید به وایرلس هایی که دور و بر پیدا میکنیم و کی به کیه و از این حرف ها.
یهو من زدم زیر خنده و گفتم یه کس خلی این اطراف هست که واسه اسم مودمش شماره تلفن گذاشته!
همه هار هار زدیم زیر خنده.
در همین حال یکی از رفقا اعتراف کرد کار ِ خودشه.
زدم پشت شونه ش و گفتم بابا من شماره موبایل و اتاقت رو دارم، این یکی دیگه ست.
پسره دوباره گفت نه... خودمم!
گفتم بابا شماره ایرانسله، تو که ایرانسل نداری، داری؟
گفت آره... منم.
چند ثانیه همه ساکت شدیم، بعدش هم فوری بحث رو عوض کردیم.

خواستم بگم یه همچین همسایه های باحالی داریم ما.

پ.ن: نکته جالب این بود که خودش اصلا احساس ضایع شدگی نداشت، ماها بیشتر از اون خجالت کشیدیم!!!

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

507

امروز یکی از کارگرها * اومده بهم میگه:
- مهندس، اگه بخوای دانشگاه آزاد لیسانس بگیری حدودا چقدر خرجش میشه؟

یه حسابی پیش خودم کردم و گفتم:
+ با خرج رفت و آمد و بقیه ی هزینه ها و به فرض اینکه 9 ترمه تمام کنی، حداقل پنج شش تومن برات آب میخوره. حالا مگه میخوای بری دانشگاه؟؟؟

- نه مهندس، یکی پیدا شده میگه 6 تومن میگیرم هر لیسانسی خواستی بهت میدم. ریز نمرات و کارنامه و مدرک هم میده. پس با این حساب ارزشش رو داره!

+ اگه 6 تومن رو داری حتما برو دنبالش، به خدا جدی میگم.

بعد پیش خودم تجسم کردم همین آقا، 2 روز دیگه میشه آقای مهندس، بنده هم باید برم تو شرکتشون کار کنم!!!

خواستم بگم یه همچین مملکتی داریم :دی

* : ایشون احتمالا راهنمایی رو هم تموم نکرده.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

این عمرانی های دوست داشتنی!

تقریبا میشه گفت صنف "عمران" و بقیه ی مشاغل وابسته، مجموعه ای از افرادی بد دهن، کله خر، و با اعصابی خط خطی هستن.
تجربه نشون داده حتی اگه یک عدد انسان پاستوریزه وارد این مجموعه بشه، در مدت زمان معین و بسته به غلظت محیط تبدیل به یک موجود غیر اهلی خواهد شد!
***
توی کارگاه یدونه پیکان وانت درب و داغون مدل ۷۶ داریم که تقریبا همه کاری باهاش میکنیم.
امروز بنده از اول صبح تا ۶ و نیم عصر افتخار رانندگی با این اتومبیل زحمت کش رو داشتم و از مسیرهای شمال به جنوب / شرق به غرب مشغول حمل انواع کارگر، یخچال، گچ قرمز، موتور بالابر، سیمان سفید، دریل هیلتی، کپسول ایران گاز، ۵۰ متر لوله ۳۲، ۱۲ شاخه لوله ۵ متری ۴۰، لوله پلیکا ۱۲۰ و ۹۰، کابل برق، لوله داربست، چارچوب فلزی و.. بودم.
احتیاجی به توضیح نداره که حوالی ساعت ۴ بعد از ظهر به یکی از همون انسان های متمدن تبدیل شده بودم!
این وانت همه کاره وقتی سنگین میشه موتورش فقط زوزه میکشه و نهایتا با ۲۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکنه.
توی یه سربالایی ملایم یه آقای زانتیا پشت سر من خفت میشه، احتمالا اولش شروع کرده بوده به نور بالا دادن ولی با توجه به حجم زیاد آت و اشغال های اون پشت بنده نه تنها چراغ هاش رو نمیتونستم ببینم، بلکه خودش رو هم نمیدیدم.
تنها چیزی که میدیدم ماشین هایی بودن که خیلی سریع و محترمانه از بغلم سبقت میگرفتن و میرفتن. (که ظاهرا به آقای زانتیا هم راه نمیدادن)
پشت اولین چراغ خطر، آقای زانتیای مهربون به هر مکافاتی بود خودش رو کنار من جا کرد و شیشه سمت شاگرد رو پایین داد و چند کلمه محبت آمیز تحویلم داد.
در اینجا بود که به عنوان یک مهندس عمران واقعی دهان مبارک رو تا سبز شدن چراغ باز کردم..
همه ی ماشین ها تا شعاع ۵۰ متری مثل سوسک فرار کردن.
برای خودم هم عجیب بود که چطور این همه کلمه و جمله BEEEEP دار و غیر تکراری رو پشت سر هم ردیف کردم!!

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

456

یکی از مرض هایی که تازه پیدا کرده م اینه که شب ها توی خواب به این فکر میکنم که فردا توی وبلاگ (یا گوگل ریدر) چه مزخرفی بنویسم.
حالا قسمت جالبش اینه که صبح هیچی از اون ایده یادم نیست!!!