‏نمایش پست‌ها با برچسب جو گرفته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جو گرفته. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۱

Baseball Bat

همه آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار که در یک وضعیت بلاتکلیفی گیر کرده باشند. خودم که از بقیه هم اوضاع بهتری ندارم. از صبح تا شب فقط اخبار و اینستاگرم و توییتر را بالا پایین می‌کنم.
خشم و ناامیدی و نفرت و هیجان و استرس همه با هم قاطی شده‌اند و مثلا یک ویدئو از فرار کردن مامورها خوشحالم می‌کند و یک ویدئو دیگر که مثلا فلانی دارد سخنرانی می‌کند باعث می‌شود همه کشتی‌هایم عین تایتانیک غرق بشوند و با ویدئو بعدی دندان قروچه می‌کنم و ویدئو یا خبر یا حتی یک ترانه دیگر، اشکم را در می‌آورد.

روزها از شدت خواب در حال جان دادن هستم و شب‌ها که باید بخوابم، تا خود صبح عین جغد از محله پاسداری می‌کنم.
حال هیچ کاری ندارم. این چند روز گذشته اینقدر سیگار دود کرده‌ام که یک خط در میان باید هی صدایم را صاف کنم.

تنها چیزی هم که حالم را خوب خواهد کرد، یکی از اینهاست


که بگیرم دستم و..
..بله، همه توپ‌های بیس بال را به چوخ بدهم!!

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

686

خیلی دارم تلاش میکنم تا از کاری که میخواهم انجام دهم استرس نگیرم، اما خب نمیشود لعنتی
هرچه به موعدش نزدیکتر میشود، انگار که بیشتر دارم عمق فاجعه را درک میکنم
راستش را بخواهید اصلا نمیشود توضیح داد که به چه وضعی دارند توی دلم رخت میشورند
در واقع اتفاق خیلی خاصی هم قرار نیست بیوفتد، اما یک جور هایی هول توی دلم افتاده
اگر کمی تخم داشتم، همین الان جفتک می انداختم زیر همه چیز
خلاصه اینکه برایم آرزوی موفقیت کنید

جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲

داستان من و سر درد و قرص مسکن

باید اعتراف کنم که چهار شنبه ی خوبی نداشتم. بقیه ی روزهای هفته هم زیاد تعریفی نداشتند اما  چهار شنبه از همه شان ضدحال تر بود.
با آنکه خودم از قبل همه چیز را کم و بیش حدس میزدم و میدانستم، اما نمیدانم برای چه دلم میخواست واقعیت جور دیگری می بود. بارها راجع بهشان فکر کرده بودم و پی همه چیز را به تنم مالیده بودم اما شنیدن شان باز هم برایم آزار دهنده بود.
پنج شنبه صبح با ادامه ی همان داستان شروع شد.
بعد از آن نیم ساعتی که توی پیاده رو جلو فروشگاه با تلفن حرف میزدم و ۴ متر عرض مغازه را هزار بار قدم کردم، دلم میخواست بشینم و لب جدول و سرم را بین زانوهایم بگذارم و از کره ی زمین خارج شوم. جدی دلم گریه میخواست اما خب از لحاظ فنی نمیشد همانجا بشینم و با خیال راحت گریه کنم. مغزم تعطیل شده بود. فقط یادم است که نیم ساعتی توی خیابان راه رفتم تا حالم سر جایش آمد. وقتی هم که برگشتم فروشگاه توی چشم هیچ کس نگاه نکردم. فقط رفتم روی صندلی نشستم تا ساعت ۲ شد. بقیه بچه ها هم حساب کار دستشان آمد و ماست ها را کیسه کردند.
بعد از ظهر از ساعت ۴ و نیم تا ۶و نیم ادامه ی همان حرف ها بود. وقتی که تمام شد حالم خوش نبود. حوصله ی هیچ بنی بشری را نداشتم. عصبی بودم. دنبال یک چیزی میگشتم که همه ی دق و دلی ام را سرش خالی کنم.

نزدیک مغازه مان نمایندگی salomon است. تقریبا یک ماه و خرده ای پیش بود که جنس های زمستانی اش را آورده بود و من یک غلطی کردم و رفتم ببینم چی به چی است و بدبختانه چشمم یکی از کاپشن هایش را گرفت. اما وقتی که برچسب قیمت را دیدم نظرم عوض شد و به این نتیجه رسیدم که خیلی کاپشن مزخرفی است.

سرم داشت درد میگرفت. همان میگرن همیشگی بود.
اعصابم هم به پاچه گیری تمایل داشت.
نزدیک مغازه بودم و داشتم دنبال جای پارک میگشتم. پنج شنبه شب بود و ملت ریخته بودند بیرون. جای سوزن انداختن نبود. ته مه های یکی از کوچه های اطراف ماشین را پارک کردم و راه مغازه را پیش گرفتم. همانطور که داشتم توی پیاده رو میرفتم، از آن طرف خیابان چشمم به ویترین سالومون افتاد.
تنها چیزی که آن موقع میتوانست حالم را سر جایش بیاورد این بود که خواهر پول هایم را مورد تجاوز قرار دهم.. و حالا من یک انسان سرخوش و بی دغدغه و خوشحالم که دلش میخواهد همه ی خیابان های سرد و تاریک شهر را پیاده متر کند!!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

دوقلو دارم

همین چند ساعت پیش متوجه شده ام که چند ماهه یدونه MacBook Pro هم حامله بوده ام و خودم خبر نداشته ام. با دکتر که صحبت میکردم گفت تا 1 ماه دیگه حتما زایمان میکنی. توی سونوگرافی تشخیص دادن این یکی هم دختره، سایزش هم 13.3 اینچ ه.

آخه ماه 4-3 بارداریم که بود بچه رو دختر تشخیص دادن و خبری از یه جفت دیگه نبود.
چون میدونستم دختره اسمش رو Marie Anne انتخاب کردم.
کلی پس انداز کرده بودم که واسه دخترم رینگ و لاستیک بخرم... سیستم صوتیش رو عوض کنم... اصلا میخواستم حسابی میک آپش کنم...
حالا من موندم و 2 تا دختر رو دستم. یه مادر تنها که سرپرست خانواده هم هست چه خاکی تو سرش باید بریزه آخه؟

پ.ن: فردا صبح میخوام برم بانک تقاضای دسته چک بدم. من میدونم، آخرش سر از زندان در میارم. حالا ببین کی بود گفتم!

چهارشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۹

532

امروز یدونه مانکن پشت ویترین SISLEY دیدم، از بس که لباس هاش خوشگل بودن دلم میخواست یکجا بخرمش بذارمش تو اتاقم!

شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۹

بترس از زن‏ها و دخترکانی که...

این روزا یکی دو تا پست توی گودر راجع به "مردهایی که ترس دارن" خیلی داره شر میشه، و یکی از همون نوشته ها منو به اینجا رسوند. و آخرش هم نویسنده ش از آقایون دعوت کرده که از خانم هایی که باید ازشون ترسید بنویسن.

بترس از زن هایی که:
  • چشم های گیرا و نگاه های شیطنت آمیز دارن
  • خرامان راه میرن
  • مثه گربه خودشون رو تو دلت جا میکنن
  • صدا، تکیه کلام ها و نوع حرف زدنشون شبیه هیچ کس دیگه ای نیست
  • اولین های با اونها بودن رو هرگز فراموش نمیکنی. اولین تلفن، ملاقات، sms، بوس، هدیه، شام..
  • بوی عطرشون تو رو فقط به یاد اونها میندازه
  • واقعا زن هستن، و خودشون هم اینو میدونن
  • هرجایی رو که نگاه میکنی یه اثری ازشون میبینی
  • تو بغلشون گریه کرده ای
  • قشنگ فحش میدن
  • تو رو واسه اون چیزی که هستی دوست دارن
  • وقتی کنارشون هستی، زمان و مکان برات STOP میشه
  • توی بیشتر رویاها و تصوراتت هستن
  • وقتی میخوان تو رو ببوسن روی پنجه پا بلند میشن
  • بارها FRIENDS دیده اند
  • میانه شان با تکنولوژی از تو بهتر است!!
  • قهوه بازهای حرفه ای هستن
  • وقتی با موهای پشت گردنت بازی میکنن کلا از دنیا میری
  • بلد باشن چطور دلت رو ببرن
  • خوب رانندگی میکنن
  • بیشتر وقت ها، خیلی ماهرانه یه بند انگشت از خط سینه شون از یقه لباسشون مشخصه، تا بهت یادآوری کنن تو عاشق اون دو تا هستی!
  • حتی وقت هایی که حسابی باهات دعوا کرده‌اند، اما شب لخت تو بغل همدیگه میخوابید
  • موهاشون رو توی صورتت میریزن
  • اسمشون رو مثه بقیه به زبون نمیاری
  • بهت امید میدن
  • دوری، یا نداشتن شون اشکت رو در میاره

پ.ن: البته قبلنا هم یه پست [+] شبیه به این نوشته بودم

      دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۹

      mission to mars

      از اینجا و خیلی جاهای دیگه خوندم که ناسا برای پروژه مریخ داره کارمند استخدام میکنه.
      فقط یه شرط خیلی ساده داره: باید بری که دیگه برنگردی!

      پ.ن: کسی میدونه فرم ثبت نام رو چطوری میتونم پیدا کنم؟ میخوام برم به بشریت خدمت کنم.

      جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

      NY

      یا عیسی مسیح، میشه یدونه بلیط یک طرفه به مقصد New York واسه من بگیری؟
      • من بالاخره هرطور شده میرم، حالا ببین کِی بود گفتم!

      یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

      me, myself & anena

      من و "anena"  هوس کرده ایم 2 تایی با هم مهاجرت کنیم.
      anena همان "برگ گل" م است، اسم مستعارش. این اسمش را برای این دوست دارم که 2 طرفه است. چپ و راست ندارد، خوانده میشود.
      با آننا برویم یک جای سرد سیر که بالای آمریکاست، 2 تا آپارتمان فسقلی ِ دیوار به دیوار کرایه کنیم. اگر درهای ورودی رو به رو باشند چه بهتر.
      باید خانه جدا داشته باشیم برای آن وقت هایی که حوصله کسی را نداریم، برای وقت هایی که باید تنها بگذرانیم. اما باید با هم باشیم و با هم زندگی کنیم، و بعد ها اگر همه چیز خوب پیش رفت move together کنیم.

      نزدیک خانه کافه ای دنج هست که بعدها تبدیل به پاتوق ما میشود. که بعدترها مک بوکم را بردارم و وبلاگم را از همانجا آپدیت کنم. کافه ای که در ابتدای ورود به مملکت خارجه بتوانم در آن کاری دست و پا کنم و قسمتی از امورات روزها و ماه های اولیه را بگذرانم. آننا هم باید فکری به حال خودش کند، گرچه اوضاعش آنقدر خوب هست که نیازی به اینجور کارها ندارد!

      کم کم که وضعمان بهتر شد و برای خودمان دوستانی دست و پا کردیم، هر از گاهی با رفقا دور هم جمع شویم و مهمانی بگیریم.
      باکس های 6 تایی آب/جو بگیریم، با بر و بچ بشینیم و بازی های NHL تماشا کنیم و تیم محبوبمان را تشویق کنیم.
      یا مثلا غذای چینی سفارش بدهیم و در کنارش یک عدد پیتزای کینگ سایز، و همه یا هم شام بخوریم.





      در آن زمان هم که هنوز دوست ِ درست و حسابی پیدا نکرده ایم، با آننا میشینیم و 2 تایی است/ریپ پو/کر بازی میکنیم. سعی میکنم برنده باشم و همه ی چیپس ها را ببرم و در نهایت La  Senza یش را هم از تنش در بیاورم...
      ...و آخر ِ بازی هم که روشن است، تا فردا صبح جانانه از هم تشکر میکنیم!!!







      نزدیک خانه ایستگاه مترو داریم.
      گاهی وقت ها که دیر از خواب بیدار شده ایم، از همان کافه پاتوقمان 2 لیوان قهوه take away میگیریم، مافین شکالاتی هم ایضا، و صبحانه را در مترو میخوریم.
      هر از گاهی هوس میکنیم برویم سینما و 2 تایی یک پاکت بزرگ پاپ کورن را روی دسته صندلی مان بگذاریم و 2 ساعت بعد ببینیم که نیمی از ذرت بو داده ها روی لباس هایمان است!

      شنبه شب ها تا صبح بیرون باشیم و خوش بگذرانیم، چهارشنبه ها برویم خرید، پنج شنبه شب ها وقتی خسته از سر کار برگشته ایم 2 تایی روی کاناپه لم بدهیم و تلویزیون تماشا کنیم و موزیکی گوش کنیم، یکشنبه ها ظرف های کثیف طول هفته را بشوریم و لباس چرک ها را ببریم رخت شور خونه، دوشنبه ها بریم جیم، جمعه ها مهمانی بدهیم و بگیریم، سه شنبه ها هم روز استقلال، هر کاری که دلمان خواست میکنیم!

      اینها که نوشتم قسمتی از فانتزی خارجی ام است که همیشه دوست داشته ام داشته باشم!
      واسه تنوع بیا زمین صافه گوش کنیم
      پ.ن: برای بزرگتر دیدن عکس ها روی آنها کلیک کنید. با تشکر :دی

      جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

      when Kurt gonna "F You See Key" me

      مهمترین برنامه این آخر هفته‌ام این بوده که اتاق ِ شلخته‌ام رو مرتب کنم. دیروز لباس‌ها و آت و آشغال‌های ۲ هفته اخیر رو جمع و جور کردم و امروز صبح قرار بوده که همه جا رو دستمال بکشم تا دیگه نتونم روی میز و آینه و دکور نقاشی بکشم!

      طبق عادت همیشگی، چشم بسته یه آلبوم بیرون کشیدم و گذاشتم واسه خودش بخونه.. و از صبح تا حالا این آهنگ عوض نشده. نمی‌دونم چرا این احساس بهم دست داده که کِرت کوبین الان تو اتاقم اومده و داریم با هم می‌خونیم!

      وسط اتاق ایستاده‌ام، لوکیشن عوض میشه.. توی کنسرت Rock am Ring م و نیروانا اجرا داره.. منم مثل جمعیت با ریتم آهنگ دارم هد می‌زنم و با بقیه داد میزنم:

      pick me, pick me, yeah

      مامانم از اون پایین داد می‌زنه که خفه کنم این آهنگو. فکر کنم حال همه شون به هم خورد از بس که تکرار شده. دارم میرم که هدفون‌های iPod ام رو بچپونم تو گوشم و دوباره توی جمعیت گم بشم.

      امروز خجسته م!!

      جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

      409

      از من به شما نصیحت که نکنه یهو مثه من خر بشید و GPRS موبایل های دولتیتون رو فعال کنید!
      اولش از اینکه گوشیت به اینترنت وصل میشه خیلی خوشحالی، سرعتش نسبتا خوبه و راضیت میکنه.
      بنابراین در طول روز چند بار ایمیل هات رو چک میکنی، 3 صبح هوس میکنی از توی کیسه خواب بلاگ بنویسی، هر جایی که باشی به محض اینکه حوصله ت سر میره فوری میشینی و با دوستهات چت میکنی، دم به دقیقه فید های مورد علاقه ت رو میخونی و از این جانگولک بازی ها...

      همین چند دقیقه پیش از اینجا قبض میان دوره م رو چک کردم و برق 3 فاز از نشیمنگاهم پرید.
      بی شرف خیلی گرونه... خیلی

      جمعه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۹

      کتاب بازی


      آره... خیلی وقت بود که کتاب درست و حسابی نخونده بودم. آخرین چیزی که خوندم و دوسش داشتم "بادبادک باز" بود، پارسال.
      دیروز با احسان رفته بودم شهر کتاب، فقط بخاطر اینکه "جنایت و مکافات" رو بگیرم، فقط واسه اینکه مثه یلدا کتاب رو بذارم توی ماهی تابه و بخونمش.
      و 3 تا دیگه هم احسان گذاشت رو دستم.

      دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

      Face / آف


      چند روز پیش در یک اقدام جوگیرانه تصمیم گرفتم مانیتورم رو بعد از چیزی حدود 8 سال عوض کنم!
      با اینکه FT755 رو خیلی دوسش داشتم ولی الان میفهمم عجب آشغالی بوده :دی
      الان رنگ ها بطور کلی با قبل فرق میکنه... اندازه ها... شفافیت....
      کلا دنیام عوض شده
      احساس میکنم این Megan داره باهام حرف میزنه

      پ.ن: مثه این ندید بدیدها اومدم گزارش دادم، شما ببخشید

      باز هم پ.ن: امشب احسان تاکید کرده که این "پ.ن" رو از طرف اون بنویسم:
      سلمان از اون دسته آدم های اندکیه که خود ِ شخصیت واقعیش از شخصیت مجازیش خیلی خیلی بهتره. شاید وقتی نوشته هاش رو میخونی یه تصویر دیگه ای از اون در ذهنتون تداعی بشه، اما وقتی مریض هستین و دوست دارین با یکی حرف بزنین بهترین آدم سلمانه. و میتونین مطمئن باشین تا حالتون خوب بشه 1000 بار زنگ بزنه و جویای حالتون بشه. حتی حاضره اگه یه بیماری واگیردار که منجر به مرگ میشه رو داشته باشی بیاد دم خونه تون و ببرتت بیرون تا آخرین شب زندگیت رو عالی به سر ببری. دلم میخواد باز هم تاکید کنم سلمان خیلی متفاوت تر از شخصیت مجازیشه.

      من واقعا چی باید بگم؟!

      یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

      من هم مجید م

      واسه یک بار هم که شده بیا مرد باش و روسری سرت کن!

      یدونه عکس با روسری گرفتم مثه ماه... فقط نمیدونم کجا باید بفرستمش.
      توی هیچ کدوم از کمپین ها ننوشته که عکسمون رو به کجا باید ایمیل کنیم.
      خدا خیرت بده ننه، اگه میدونی عکس با حجاب خوشگلم رو کجا باید بفرستم لطفا برام پیغام بذار مادر :دی

      فردا نوشت: کمپین اصلی رو روی فیسبوک پیدا کردم. گذاشتمش همونجا.
      پ.ن: اگه دیدین یه بلایی سرم اومد دلیلش فقط همین بوده!

      یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸

      335 *

      امشب ذهن خیال پردازم هم توهم زده و هم جو گیر!

      ماجرا دقیقا از موقعی شروع شد که بعد از ظهر داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم. اصولا در چنین مواقعی با خودم قرار میذارم که روی هر کانالی 10 ثانیه صبر کنم، اگه خوشم اومد که هیچ و اگه هم مزه نداد که بعدی!
      خلاصه، توی یکی از همین 10 ثانیه ها بودم که چشمم یه دختره ای رو گرفت و گفتم بذار ببینیم داستان چیه. آخرهای فیلم بود و زبان هم ایتالیایی. تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که دختره چون عشق New York داشته از نمیدونم کجا پا شده بود و بار و بندیلش رو جمع کرده بود و اومده بود نیویورک.
      از اینجا به بعدش رو هم نفهمیدم. چرا؟ چون یادم افتاد که خودم هم عشق NY دارم. چشمم به تلویزیون بود ولی داشتم اون چیزایی رو میدیدم که همون لحظه خودم داشتم واسه خودم میساختم!
      بیخیال تلویزیون شدم و اومدم افتادم رو تختم تا ادامه ی فیلمم رو روی سقف ببینم.

      ... توی کالج درس میخونم، یدونه آپارتمان فسقلی نزدیکای تایمز سکوئر دارم، بعد از ظهرها هم توی یه کافه که همون نزدیکا هست کار میکنم، آخر وقت اگه چیزی واسه نوشتن داشته باشم وبلاگم رو از همونجا آپ میکنم، یدونه دوست دختر دارم که توی کالج همکلاسیم و...

      این توهم نمیدونم واسه چی یهو قیچی شد و کلا یادم رفت که چی بود!

      شب، همون موقع که ویکتوریا و اون جرونیموی مسخره دارن راجع به شیرینی فروشی و این چرت و پرتا حرف میزنن تلفن اتاقم زنگ میزنه. احسان پشت خطه. اول از هر چیزی ازش تشکر میکنم که با تلفنش منو از پای این فارسی 1 بلند کرد!
      حرف میزنیم و خیال بافی میکنیم... الکی الکی با هم میریم سوییس تا واسه فوق درس بخونیم. تصمیم میگیریم تا زندگیمون رو مثه F.R.I.E.N.D.S بسازیم. من و احسان همخونه ایم. رِیچل و مونیکا هم واحد رو به روی ما رو دارن. دنبال راس و فیبی میگردیم. فعلا به نتیجه نمیرسیم که شخصیت این 2 نفر کی باشه. چند سال بعد که درسمون تمام میشه توی یه شرکت خوب کار میکنیم. وضعمون خوب میشه. من بالاخره 335 * م رو خریده م. واسه تعطیلات 6 تایی میریم دریاچه جنوا. احسان و مونیکا با پورشه میان، من و رِیچل هم که با 335، راس و فیبی هم احتمالا با تاکسی فیبی!!!
      (داستان رو یه خورده دستکاری کردم چون دوست دارم رِیچل ماله من باشه :دی)

      پ.ن: الان یه لبخند احمقانه و همراه با رضایت دارم، طوری که انگار لپ تاپم رو روی میز اُپن آشپزخونه گذاشتم و دارم از توی اون آپارتمان کذایی این چیزا رو مینویسم!

      یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

      326

      یه مدتی میشه که پیله کردم به خوندن وبلاگ های معروفی که روزانه بالای سیصد چهارصد تا بازدید دارن. دوست دارم علت محبوبیتشون رو کشف کنم.
      اعتراف میکنم که در این 2 سال این قضیه اصلا برام مهم نبوده اما در این دو سه هفته ی اخیر شاخک هام بدجوری قلقلک شدن.

      دسته اول وبلاگ هایی هستن که صاحبان شون آدم های معروفی در دنیای هستن و بنابراین خیلی از کسانی که میشناسنشون خواننده وبلاگشون هم هستن.
      دسته دوم هم اونایی هستن که ممکنه مالکشون  آدم معروفی نباشه اما بخاطر سبک، نوع و موضوع نوشته هاشون خواننده های زیادی رو واسه خودشون دست و پا کرده باشن.
      تا جایی که من فکر کردم غیر از این دو حالت نمیتونه باشه.

      دلیل حالت اول که مشخصه، اما واسه حالت دوم علت قانع کننده ای نتونستم پیدا کنم.
      درسته که نویسنده هاشون واقعا مخصوص به خودشون مینویسن اما این شرط واسه همه پسند شدن لازم و البته ناکافیه. خیلی ها هستن که به مراتب از اونا هم بهتر مینویسن اما بازدید ماهانه شون ممکنه کمتر از بازدید روزانه ی این معروف ها باشه.
      پس علت چیه؟ از کجا خواننده ها کشفشون میکنن؟
      خب باید این وبلاگ ها از یه جایی معرفی بشن تا به تور وبگردها بیوفتن دیگه، اما چطوری؟ از کجا؟

      آهای بچه معروف ها... من میخوام بدونم شما چطور به بشریت معرفی شدید؟ آخه منم میخوام معروف بشم!!!

      دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

      318

      به تازگی به سرمان زده است که برویم و برای خودمان یک عدد Xbox 360 خریداری نماییم. البته ما play station 3 را بیشتر دوست میداریم اما چون بازی های آن هرکدامشان بالای 50 چوق میباشند بنابراین به جعبه ایکس 360 رضایت میدهیم.
      البته بسیار حیف میباشد که با Xbox 360 نمیتوان God of War یا Gran Turismo بازی کرد. چون این بازی ها فقط در انحصار سونی میباشند.
      خدا را چه دیدید، شاید در آینده بخاطر این 2 تا بازی PS3 هم خریداری نمودیم!

      بعدا نوشت: از شانس من دیگه Xbox 360 premium تولید نمیشه. مدل elite ش هم از PS3 گرون تره!
      امروز Gran Turismo 5 رو قیمت کردم 68 تومن بود. خدایی بازی های پی اس خیلی گرونه. ولی گذشته از شوخی ps3 یه چیز دیگه ست. یه کم بیشتر صبر میکنم ولی بخاطر god of war و GT5 میخرمش.

      چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

      سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

      سوال اساسی

      به نظر شما از زمانی که سوتین اختراع شد مردها به اون ناحیه علاقه نشون دادن؟، یا اینکه چون به اون ناحیه علاقه نشون داده بودن اخترع شد؟!


      نکته اخلاقی: من در هر شرایطی به اون ناحیه (و مخصوصا مرکزش) عشق می ورزم!

      دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

      پیام بازرگانی

      • آیا دچار بیخوابی شده اید؟
      • آیا حوصله تان سر رفته است؟
      • آیا از سایز چیز خود راضی نیستید؟
      • آیا دچار افسردگی شده اید؟
      • آیا سینه هاتان کوچک است؟
      • آیا در زندگی احساس بدبختی میکنید؟
      • آیا با دوست دختر/پسر خود مشکل دارید؟
      • آیا شب ها در رختخواب احساس ناراحتی میکنید؟
      • آیا تنها هستید و این تنهایی شما را آزار میدهد؟
      • آیا کسی شما را دوست ندارد؟
      • آیا همه ی راه ها را امتحان کرده اید؟!

      جواب همه ی مشکلات شما در اینجا ست. فقط با یک کلیک ساده به راحتی همه ی مشکلات خود را حل کنید!

      پ.ن: بالاترین رکورد من 19.345 ثانیه بود.

      توجه توجه: رکوردهای خودتان را در کامنت باکس و همراه با مدرک درج کنید!