‏نمایش پست‌ها با برچسب قدم زنی روی اعصاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قدم زنی روی اعصاب. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۲

an asshole father

راستش را بخواهید، هیچ وقت رابطه خوبی با پدرم نداشتم. در طول کل زندگی‌ام تا همین دیروز همیشه سعی کرده بودم خودم را نشان دهم، ثابت کنم و یا حتی تحت تاثیرش قرار دهم. سعی کرده بودم که پسر خوبی برایش باشم اما انگار که من از اول بزرگترین دشمنش بوده‌ام. انگار که موجودی اضافه بودم. یاد ندارم که حتی برای یک بار هم که شده من را واقعا دوست داشته باشد.

دیروز از صبح تصمیم گرفته بود پاچه یکی را بگیرد. اول به مامان گیر داد اما اصل کاری را گذاشت برای من. خیلی اوضاع کثافتی شد. حتی فکر کردن بهش هم حالم را به هم می‌زند، چه برسد به اینکه بخواهم بنویسم!!

فقط خواستم یادداشت کنم که برای دفعه نمی‌دانم چندم با حرف‌های مزخرفش حالم را خراب کرد. اما از این به بعد خبر ندارد که دیگر به هیچ جایم نیست. گذاشتمش کنار.. برای همیشه.

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۲

جانم را بالا آورده دیگر

دور کاری هفته پیش تا دیروز امروز ادامه داشت. یک جورهایی حکم مرخصی اجباری بود. بقیه بچه‌ها کم و بیش کارهای روتین را انجام می‌دادند اما من به خاطر این که برای ضبط برنامه حتما باید توی دفتر باشم و از جایی که امکان ورود به دفتر نبود، بنابراین من هم دست به تخم بودم و هیچ کار خاصی نتوانستم بکنم.

روزها فقط کامپیوتر را روشن می‌کردم و روی مبل ولو می‌شدم و کتاب (جزء از کل / استیو تولتز) می‌خواندم یا توی X (همان توییتر سابق) و Bluesky و می‌چرخیدم و وقت می‌گذراندم. اگر بقیه بچه‌ها کاری داشتند که به من ربط داشت، برایم توی اسکایپ تکست می‌دادند و می‌رفتم پشت کامپیوتر تا ببینم چه خبر است.

فقط منتظر بودم که ساعت از ۵ عصر بگذرد و کامپیوتر را خاموش کنم و از خانه بزنم بیرون. تنها جایی که دوست دارم، فروشگاه امیر اینها ست. پیش امیر و احسان و حامد حالم خوب است. کلی حرف مشترک داریم که بزنیم، کلا آنجا متوجه زمان نمی‌شوی. یکی دو بار هم بعد از آن رفتیم خانه احسان و درینک زدیم و جوجه درست کردیم و فیفا بازی کردیم. ساعت دو و سه صبح هم می‌آمدم خانه و روی مبل آنقدر با گوشی‌ام ور می‌رفتم تا بخوابم.

دوشنبه هفته آینده، آخرین جلسه مشاوره است و اگر به توافق رسیده باشیم، نامه نمی‌دانم چی را توی سامانه آپلود می‌کنند و می‌رود برای مرحله بعد که مراجعه به دفتر قضایی و بعد حکم قاضی و در انتها دفتر طلاق است و خلاص.

امشب می‌خواهم بشینم با ترانه برای آخرین بار حرف بزنم تا ببینم تکلیف‌مان چیست. مکالمه کوتاهی خواهد بود. البته که تصمیم من کاملا شفاف و مشخص است و می‌دانم که در هیچ حالتی، امکان ادامه زندگی مشترک با ترانه را ندارم. در عوض ترانه دائم در حال امروز به فردا کردن و پشت گوش انداختن موضوع است. فکر می‌کند که اگر این داستان مشمول گذر زمان شود، پرونده بسته خواهد شد و یا مثلا همه چیز ریست خواهد شد و دوباره به تنظیمات کارخانه باز خواهیم گشت!!

حتی شاید فهمیده که این پا در هوا بودن تا چه اندازه برای من زجر آور است و می‌خواهد تا آخرین ثانیه حسابی حالم را جا بیاورد. گرچه به قول خودش، یکی از مکانیسم‌های دفاعی‌اش همین پشت گوش انداختن و فراموش کردن صورت مساله است.

خلاصه که در هر حال جواب بسیار ساده و کوتاه است. با یک آره یا نه تکلیف کار معلوم می‌شود. بالاخره یا توافق می‌کنیم یا اینکه باید برویم سراغ راه حل سخت. هیچ حالت سومی هم ندارد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۴۰۲

I'm not you bitch, BITCH

توی دفتر ۷ نفر هستیم که داخل یکی از اتاق‌ها، مستطیل وار نشسته‌ایم و کار می‌کنیم. کارمان هم طوری است که کم و بیش به همدیگر وابسته هستیم و بیشتر کارها به شکل تیمی انجام می‌شود. البته که همه کارها، هم زمان به هر ۷ نفر مربوط نیست اما به هر حال همه باید با هم در تعامل باشیم.

تقریبا ۲ هفته است که یکی از همکاران (که البته همه کاره دفتر هم هست) رفته است روی اعصاب و روانم. از این بابت روی اعصاب و روان است، به خاطر اینکه نمی‌دانم دقیقا چه مرگش شده که دارد اینجوری می‌کند. مثلا صبح که می‌آیم و به همه سلام می‌کنم، ایشان به مانیتور خیره است و انگار که حواسش نیست. موقع خداحافظی هم همینطور. اگر مجبور باشم که چیزی ازش بپرسم، به هر جایی جز من نگاه می‌کند و با اکراه جواب می‌دهد. با بقیه بچه‌ها بیشتر از قبل گرم می‌گیرد و جوری وانمود می‌کند که خیلی آدم کول و باحالی است. انگار که با تظاهر به کول بودنش می‌خواهد بیشتر حال من را بگیرد. از طرف دیگر، دیده‌ام که توی اتاق رئیس در حال گلایه است که فلانی (یعنی من) کار نمی‌کنم و دائم از برنامه‌ها عقب هستم و دائم سرم توی گوشی است و اینجور حرف‌ها.

و خب البته من هم به تخمم گرفته‌ام. اعتنایی به مدل رفتارش ندارم. سرم به کار خودم است. اما خب باید صادقانه بگویم که از این داستانی که درست شده حس خوبی ندارم. بقیه بچه‌ها هم متوجه این داستان شده‌اند و از نگاه و قیافه‌شان که به من با حالت علامت سوال نگاه می‌کنند، مشخص است.

آخر این ماجرا به کجا می‌رسد را نمی‌دانم، اما اگر قرار است دشمن باشی، سعی کن دشمن عاقلی باشی.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۲

مرتیکه کلاس ۶ امی

یادم هست که یک سال در دوره احمدی نژاد، هیئت دولت تصمیم گرفته بود که از ابتدای سال ساعت تابستانی را اجرا نکنند تا مسلمین بتوانند در ظهر شرعی نماز را به کمرشان بزنند. که البته در طول بهار و تابستان کمبود انرژی باسن‌شان را پاره کرد و سال بعد دیگر گه خوری نکردند.

حالا امسال هم رئیس جمهور انقلابی ۶ کلاس سواد داشته مان فرموده‌اند که ساعت تابستانی برای غرب است و امت مسلمان کاری به این مسخره بازی‌ها ندارد و ما خر خودمان را سوار هستیم و از این گل‌واژه‌ها.

الان که ۱۷ فروردین است، هنوز برای اینکه کمبود انرژی و برق خواهر و مادرشان را به هم پیوند بدهد کمی زود است، اما دیر یا زود ایشان هم با لوکوموتیر شاخ به شاخ خواهند شد و خواهند فهمید که از روی باد معده نمی‌شود تصمیم گرفت.

امروز صبح گرافیست‌مان آمد پیشم و گفت فوتوشاپ روی سیستمش کار نمی‌کند و ۱ ثانیه بعد از باز شدن، دوباره بسته می‌شود و اعصابش را مرغی کرده و دلش می‌خواهد سرش را به گوشه میز بکوبد.

پیش خودم گفتم لابد ایراد از سیستم عامل است یا شاید خود نرم افزار خراب شده و اینجور فکرها. سیستم را چند بار ری‌استارت کردم.. ورژن‌های مختلف را از سایت‌های مختلف هزار بار دانلود و نصب کردم و هر کس‌کلک بازی که بلد بودم را در آوردم اما هیچ فایده‌ای نداشت. هم من و هم تینا می‌خواستیم سرمان را به گوشه میز بکوبیم. در همین حال بودم که یکی دیگر از بچه‌ها گفت ساعت سیستم را یک ساعت عقب یا جلو کنید شاید درست شد!!

شانه‌ام را بالا انداختم و توی دلم گفتم آخر گوز چه ربطی به شقیقه دارد؟! اما مثل اینکه داشت!!

چون ساعت سیستم ۱ ساعت از بقیه دنیا عقب بود ظاهرا creative cloud اجازه نمی‌داده برنامه اجرا شود!

خواستم از همینجا توی جمجمه تک به تک‌تان برینم که ساده‌ترین مسائل زندگی را هم برایمان مثل جهنم کردید. یک خط در میان vpn خاموش و روشن کردن کم بود.. حالا عقب و جلو کردن ساعت گوشی و کامپیوتر هم بهش اضافه شد.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۴۰۱

This Madness is Killing me

 اوضاع و احوال مملکت به نظر آرام می‌رسد. مردم انگار که دوباره به روتین تخمی خودشان برگشته‌اند انگار. اما به نظر من این فقط ظاهر داستان است و بیشتر به نظر می‌آید که همه‌مان در حال کلنجار رفتن با این برزخ نکبتی که در آن گیر کرده‌ایم هستیم. راستش را بخواهید، توضیح دقیق و مناسبی برای توصیف چیزی که داریم می‌گذرانیم ندارم.

از نظر اقتصادی واقعا سر در نمی‌آورم که مردم چطور دارند می‌گذرانند. اوضاع سیاسی هم جوری شده که انگار کلمات مناسب برای آنچه که دارد اتفاق می‌افتد، هنوز اختراع نشده است. یعنی وقتی بهش فکر می‌کنی، فقط دهان آدم باز می‌ماند.

حکومت مرزهای وقاحت و بی شرفی را کیلومترها جابجا کرده است. مغز انسان توان پردازش این همه دروغ و بی رحمی و کثافت را ندارد. برای همین است که می‌گویم به جایی رسیده‌ایم که فقط می‌توانیم نگاه کنیم.

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۱

Ready to Explode

 از اول هفته اوضاع اینترنت تخمی شده است. حتی ExpressVPN هم هر ۴-۳ دقیقه یکبار قطع می‌شود و دوباره باید التماس کنی که دوباره برای چند لحظه وصل بماند.

همه کارهایمان روی هم تلنبار شده و از صبح تا عصر، خیره به مانیتور در حال التماس به پروکسی و کلیک دکمه رفرش بروزر هستیم.

جمعه، آذر ۰۵، ۱۴۰۰

خَرَکی

من از این مدل آدم‌ها هستم که حتی موقع فشار دادن دکمه بالا/پایین آسانسور هم حواسم هست که بیش از اندازه دکمه را فشار ندهم. ناخداگاه به مکانیسم کارکرد هر وسیله‌ای (هرچند ساده و پیش پا افتاده) دقت می‌کنم و سعی می‌کنم به روش درستی از آن چیز استفاده کنم. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، اینجوری است که هر کاری را به شکل سیستمی می‌خواهم انجام بدهم. و خب طبیعی است که از این کار خودم لذت می‌برم و در عین حال اگر در اطرافم کسی باشد که به قول معروف خیلی "خَرَکی" از هر وسیله‌ای استفاده کند، کلافه می‌شوم. بصورت پیشفرض این را هم می‌دانم که هیچ بنی بشری از داخل شکم مادرش همه چیز دان به دنیا نمی‌آید و همه ما آدم‌ها در گذشت زمان نسبت به اتفاقاتی که در اطرافمان می‌افتد آگاهی بدست می‌آوریم.

حالا اینها را بافتم که بگویم از آدمی که کاری را "خَرَکی" و یا اشتباه انجام می‌دهد و نمی‌داند، هیچ انتظاری نیست اما آدمی که "خَرَکی" کار می‌کند و مدام برایش توضیح می‌دهی که به چه دلیل اشتباه است، و بعد طرف صاف توی صورتت نگاه می‌کند و می‌گوید که برایش نتیجه مهم نیست و اصلا هم دلش نمی‌خواهد دلیل این موضوع را بداند و کماکان به سیستم "خَرَکی" خودش می‌خواهد عمل کند را نمی‌دانم باید اسمش را چی گذاشت.

تا زمانی که نتیجه این سیستم "خَرَکی" فقط برای خود آن شخص باشد از نظر من مهم نیست که چه بلاییی سر آن آدم خواهد آمد، ولی وقتی که پای افراد دیگری هم به این چرخه "خَرَکی" باز باشد دیگر نمی‌شود بی تفاوت بود. خلاصه، از اینکه مدام این مزخرفات را باید برای آدم‌هایی که در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنند خسته شده‌ام.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۸

اندر احوالات همکار جدید

تقریبا یک هفته است که یک همکار جدید پیدا کرده‌ام.
یک آقای پنجاه و اندی ساله که شاید یکی دو روز از خشک شدن جوهر حکم بازنشستگی‌اش گذشته و حالا سر از اینجا در آورده است.
دوست گرمابه و گلستان آقای رئیس است و یک میز هم بهش داده‌اند درست رو به روی من. یک جوری که وقتی نوت بوک هامون را باز می‌کنیم، ممکن است مانیتورها به همدیگر بخورند. در این حد نزدیک یعنی.
الان مشکل من این است که دیگر دست توی دماغم هم نمی‌توانم بکنم. هر موقع سرم را از روی مانیتور بلند می‌کنم با این آقای همکار جدید چشم تو چشم می‌شوم. برای استراحت به موبایلم نمی‌توانم مثل قبل ور بروم. حتی حدس می‌زنم ایشون به راحتی مانیتور من را از رفلکت توی شیشه عینکم هم می‌تواند ببیند و متوجه می‌شود دارم چه گهی می‌خورم.
البته اصولا هیچ گه خاصی نمی‌خورم ولی خب گاهی وقتها آدم دوست دارد بین کار چند دقیقه به خودش زمان استراحت جایزه بدهد، چهار تا صفحه باز کند یا دو تا خبر بخواند، توییتر را بالا پایین کند، یا حتی الکی وبگردی کند.. ولی اینجوی آدم حس می‌کند رفته است زیر ذره بین.
یک بدبختی دیگر هم هست، اینکه طرف وقتی دارد فکر می‌کند، از جاش بلند می‌شود و هی راه می‌رود.. هی راه می‌رود.. خب بتمرگ بابا. توی ۴۰ متر فضا نمی‌شود هی بالای سر من قدم بزنی که!!
بدبختی آخر هم اینکه از این دستور الکی بده هاست. توی همین چهار پنج روز پله‌های ترقی را در نوردید و با آسانسور رفت اون بالا بالاها. چپ و راست هم تز می‌دهد که آقای چیز (منرا می‌گوید) فلان چیز را بهمان طور بفرمایید. دوباره می‌رود توی اتاق رئیس، پشت درهای بسته با هم مذاکره می‌کنند، می‌آید بیرون، آقای چیز فلان چیز را بهمان طور بفرمایید!!

خودم را از پنجره پرت نکنم کف خیابون صلوات.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۵

صدف طاهریان و قُلی های کامنتی*

فکر کنم اواسط پاییز بود که توی فیدهای اخبار بی بی سی یک مطلبی خواندم که نوشته بود فلان بازیگر ایرانی به دلیل اینکه عکس‌های بدون حجاب توی صفحه شخصی‌اش روی فیسبوک و اینستاگرم پست کرده، ممنوع تصویر شده است و دیگر حق آمدن به ایران ندارد و از این داستان‌ها.

تا آن روز من اسم صدف طاهریان را هرگز نشنیده بودم. البته آخرین باری که به سینما رفته‌ام بیشتر از ۱۰ سال پیش بوده و شبکه‌های داخلی را هم که کلا فراموش کرده‌ام ولی با یک جستوجوی ساده می‌شد فهمید که این خانم جز هنرپیشه‌های رده بالای سینما و تلویزیون نیست. در طول همان هفته از جاهای مختلف این خبر و حواشی آن به چشمم می‌خورد و من هم می‌خواندم.
بعد از این ماجرا از روی کنجکاوی رفتم و صفحه اینستاگرم ش را دنبال کردم. یادم است که چهل / پنجاه هزار فالوئر داشت و عکس‌هایش هزار و اندی لایک می‌خورد و کلی کامنت هم پای عکس‌ها بود. خلاصه اینکه هر از گاهی عکس‌هایش را توی استریم اینستاگرم می‌دیدم.
چند روز پیش عکس جدیدی پست کرده بود و بیشتر از پنجاه هزار لایک خورده بود و نزدیک به سه هزار کامنت داشت!!
راستش را بخواهید از تعداد کامنت‌ها تعجب کردم. فوری رفتم و صفحه‌اش را باز کردم تا ببینم چند نفر فالوئر دارد. هشتصد هزار نفر (که البته روز به روز بیشتر هم می‌شود). باز دوبار برگشتم به همان عکس آخری و از روی فضولی شروع کردم به خواندن کامنت‌ها..
الان که دارم فکرش را می‌کنم هیچ کلمه یا جمله‌ای برای توصیف آن چیزی که در کامنت‌ها در جریان بود/هست را ندارم. تا جایی که نگاه کردم عکس‌های قبلی هم به همین منوال بودند. واقعا یک فاجعه خنده دار و غم‌انگیز است. اصلا نمی‌توانم درک کنم که چطور این همه آدم به صورت مداوم و پیگیر و با پشتکار می‌آیند و لایک میکنند و شروع می‌کنند به نظر دادن راجع به اینکه چرا مانکن شده است و عفت و آبروی ایرانی را برده است و فلان و بهمان و بعدش هم شروع می‌کنند با بقیه کامنت گذارها به بحث و مشاجره و فحاشی!!
من فکر می‌کنم صدف طاهریان برای زندگی‌اش برنامه داشته. رفته کلی زحمت کشیده و وقت صرف کرده و با ورزش و رژیم غذایی و هزار جور مکافات دیگر بدنش را به وضعیتی رسانده که بتواند مانکن شود و از این به بعد هم باید کلی در تلاش باشد تا بدنش را روی فرم نگه دارد. الان هم دارد کاری که دوست داشته را انجام می‌دهد و خب طبیعی است که صدها هزار طرفدار و فالوئر داشته باشد.
ولی نکته‌ قابل توجه آن تعداد زیاد آدم‌های حساسی هستند که دین و ایمانشان با بیکینی پوشیدن یا به تفسیر خودشان، لخت شدن یک نفر دیگر دچار زلزله می‌شود، یا آنهایی که غرور ملی شان لکه دار می‌شود و خون آریایی‌شان به جوش می‌آید. یک دسته دیگر هم بیمارهای جنسی هستند که تکلیفشان روشن است.
خب لامصب‌ها.. دنبال نکنید، لایک نکنید، نگاه نکنید..
چه اصراری دارید که حتما همه مثل شما باشند؟! مگر کسی شما را مجبور کرده که فلان عقیده را داشته باشید؟! خواسته خودتان بوده لابد. خب حالا یکی هم دلش خواسته مدل باشد. طرف جنایت که نکرده؟ مدل بودن یعنی همین. از یک مدل کسی انتظار چادر و مقنعه که ندارد!!
و از همه جالبتر وقتی است که این آدم‌ها توی کامنت‌ها به جان هم می‌افتند.

از صدف طاهریان که بگذریم، مرگ من بیایید و نگاهی به صفحه وحید خزایی و دنیا جهانبخت و تتلو بیاندازید و کامنت‌های ملت همیشه در صحنه را بخوانید و رستگار شوید.



*: قُلی یکی از انیمیشن‌های جدید سوریلند است که می‌توانید ویدئوی آن را از اینجا تماشا کنید.

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

واسه تولد بابات همون ادکلن رو بگیر و خلاص!

دیشب رفته م برای تولد بابام یه گوشی ِ باحال خریده م.
با آقای فروشنده شرط کرده م که اگه اینو نخواست، تا فردا شب (یعنی امشب) حق تعویض دارم.
با کلی ذوق و شوق میام کادو پیچ میکنم و بهش میگم چشم ها بسته... دست ها جلو... و جعبه رو میذارم کف دستش.
وقتی میبینه براش گوشی موبایل خریده م و شر ِ اون 2600 کوفتی رو از سرش کم کرده م، از شدت خوشحالی تشنج میکنه.
خلاصه... ماچ و بغل و اینا.
یکی دو ساعتی میشینم پیشش و با هیجان همه چیز رو براش توضیح میدم. از GPS گرفته تا sms نوشتن و این چرت و پرتا.
و 5 دقیقه... فقط 5 دقیقه خودش تنهایی با گوشی کار میکنه. داد و فغان که آهای من این گوشی رو نمیخوام!
همه با چشم های گرد شده می پرسیم چرا؟؟؟
  • فونت ش ریزه... ویبره ش ضعیفه... تقویم فارسی نداره
بالا میری، پایین میای... ولی حرف مرد یکیه!

امروز بردمش همون مغازه. ازش خواهش کردم مراعات جیبم رو بکنه.
از آیفون 4 و بلک بری و اچ تی سی گرفته... تا دره پیت ترین سامسونگ ها رو هم امتحان کرده.
کل ویترین های یارو رو یک دور کامل میاره پایین.
در نهایت یه گوشی برداشته که تقویم فارسی اصلا نداره، فونتش هم از اون چیزی که فکر میکنی ریز تره!
دیگه هیچی نگفتم، مستقیم رفتم سمت صندوق تا حساب کنم دیدم آقای صندوقدار 10 تومن هم بهم پس داد. کلی خدا رو شکر کردم.

خواستم بگم  یه همچین بابای گوگولی ای دارم من.

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

496

اگه بخوای بشماری من کلا 5 دست لباس مشکی (و حتی تیره رنگ) ندارم. دو سه تا تی شرت و یدونه سوئتر مشکی دارم و یدونه گرمکن سرمه ای، همین. اما تا دلت بخواد تی شرت و پیراهن رنگ و وارنگ و الاخصوص قرمز دارم!

همیشه توی شهادت ها و عزاداری ها، و مخصوصا ماه عزیز محرم، از روی عمد هم که شده فقط لباس های قرمز و جانگولک میپوشم، هر روز صورتم رو اصلاح میکنم، صدای موزیکم توی ماشین و خونه از همیشه بلندتره.

همیشه تلاشم این بوده که به اعتقادات و ایدئولوژی بقیه احترام بذارم و به خودم بگم خب طرف اینجوری حال میکنه دیگه... اما واقعا این مسخره بازی های محرم رو اعصابم راه میره
  • یعنی این ماشین هایی که روی شیشه و صندوق عقب میان کس شر مینویسن رو دلم میخواد با تانک از روشون رد بشم
  • اونایی که زنگ موبایلشون نوحه پخش میکنه رو میخوام خفه کنم
  • اونایی که یهو سراپا مشکی پوش میشن و ریش میذارن رو دلم میخواد آتیش بزنم
  • اون خونه هایی که 24 ساعته صدای عرعر روضه شون کون 7 تا محله رو پاره میکنه رو دلم میخواد با تی ان تی منفجر کنم
نمیدونم این چه مرضیه که دارم اما واقعا این ادا و اصول مزخرف محرم منو تا سرحد مرگ اذیت میکنه.

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

440

از من به شما نصیحت که هرگز ماشین تون رو توی پارکینگی که باید سوییچ رو هم روی ماشین بذارید، پارک نکنید.
چون ممکنه اون آقا کس/خله به سرش بزنه ماشین رو برداره ببره یه پارکینگ دیگه که نزدیک همون پارکینگه و به هیچ کدوم از کارکنان پارکینگ هم خبر نداده باشه که یه همچین شاهکاری کرده.
بعد ممکنه شما که برگشتی، کل ِ 6 طبقه رو 2 ساعت ِ تمام زیر و رو کنی و در نهایت به این نتیجه برسی که ماشین رو دزد برده!
گفتم در جریان باشی اگه یه همچین اتفاقی افتاد سکته نزنی :دی

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

فضای امن سایبری

یه نگاه به اینجا بنداز
***
نویسنده محترم :
در پی اجرای طرح فضای امن سایبری و بررسی پایگاه های فارسی زبان، پایگاه شما به عنوان منبعی که به نشر مطالب غیر اخلاقی که خلاف قوانین رایانه ای جمهوری اسلامی ایران می باشد شناخته شده است.
لذا تقاضا می شود هر چه سریعتر نسبت به حذف این پایگاه اقدام نمایید.
شایان ذکر است نام و همچنین تمامی مطالب پایگاه شما در سیستم ما ثبت گردبده و در صورت تکرار isp شما توسط واحد کنترل شبکه مرکز بررسی جرایم سایبری مورد شناسایی قرار می گیرد و شما تحت پیگرد قانونی قرار خواهید گرفت.
از همکاری شما سپاسگذاریم.
مرکز بررسی جرایم سایبری
***
به این میگن فضای امن، درست مثه امنیتی که توی خیابون ها درست شده!
فضای امنی که مثه آب خوردن تهدید میشی. با قلدری میگن ما همه ی نوشته هات رو ثبت کردیم، حرف زیادی بزنی شناسایی میشی، بعدش ما میاییم پوستت رو میکنیم. به همین راحتی.
خودسانسوری کافی نبوده، فیل خیس کردن کافی نیست، حالا دیگه مستقیما face to face میشن باهات.
ای تف به این سرویس دهنده های وبلاگ فارسی که کاربرانشون رو مفت و مجانی میفروشن.

اگه واسه خودتون ارزش قائل هستید از سرویس های مزخرف وبلاگ های ایرانی بزنید بیرون. مخصوصا این بلاگفا ی آدم فروش.

توضیح نوشت: روی سرویس های خارجی اگه مشخصات دقیقی (مثه اسم و فامیل، لینک پروفایل فیس*بوک، مشخصات واقعی گوگل ریدر و اینجور چیزها) از خودتون بجا نذارید به این راحتی ها نمیتونن پیداتون بکنن و نهایتا آدرس وبلاگتون رو فیل خیس میکنن. تا جایی که من میدونم پیدا کردن ip صاحب وبلاگ روی سرویس های خارجی خیلی خیلی سخته.
این نوشته را برای بلاگفایی ها بفرستید!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹

402

و در چنین روزی بود که Blogger هم فیل خیس شد!
همین الان به اون آدرس ِ شکایاتشون ایمیل زدم
میدونی چی شد؟
نامه م برگشت خورد!!!

نکته: برای مقابله با این مشکل، از تنظیمات بلاگر به قسمت ایمیل و موبایل برید و در قسمت گزینه های ارسال یدونه آدرس محرمانه برای حسابتون بسازید و به راحتی، از جیمیل وبلاگتون رو به روز کنید :دی
(من با همین روش این پست رو نوشتم)

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

349

این چند روز هرجا که میری فقط صدای نوحه میاد
توی تاکسی، سوپرمارکت، تلویزیون، ضبط صوت ماشین های آخرین مدل...
حتی کارگرها هم موقع کار موبایلشون رو میندازن دور گردنشون و نوحه گوش میکنن!
هیچ وقت نتونستم با این چیزا ارتباط برقرار کنم
لباس مشکی و ریش و نماز... زمزمه کردن "یا حسین" موقع آب خوردن...
نمیتونم منطق و استدلال ِ پشت ِ این رفتارها رو درک کنم
چرا همه میخوان فقط در طول این هفته آدم باشن؟!
چرا اصل ماجرا رو ول کردن و چسبیدن به اینکه حسین تشنه بود، یا مثلا بچه ی 6 ماهه ش کشته شد؟
امروز راننده سرویس مون با افتخار تعریف میکرد که برادرش برای اینکه 1 شب شام بده فقط 800 هزار تومن مرغ خریده و با بقیه ی مخلفاتی که لازم داره این شام براش چیزی حدود 1.5 میلیون آب میخوره.
از عصر تا حالا دارم با خودم کلنجار میرم که این تیپ آدما چه هدفی از این کار دارن؟
کاری به این برادر ِ ساده لوح و بدبخت راننده مون ندارم اما اون گردن کلفت خر مایه ای که 1 هفته تمام سر و ته خیابون و کوچه رو میبنده و توی خونه ش شام و نهار میده آیا واقعا هدفش کمک به نیازمندهاست؟
یعنی نمیتونه هزینه اون شام و نهار رو بین 4 تا خانواده ای که واقعا احتیاج دارن تقسیم کنه؟
اون کسی که 365 روز از سال رو گرسنه ست با اون 1 وعده غذای "حاج فلانی" سیر نمیشه
اون کسی که تمام سال داره سر ملت کلاه میذاره و خونشون رو توی شیشه میکنه با این تظاهرها نمیتونه روی کثافت کاری هاش سرپوش بذاره
حالم از امام حسینی که اینا طرفدارش هستن به هم میخوره.
اصلا حالم از هرچی امام و دین و مذهبه به هم میخوره.
***
فکر کنم دارم عاقل میشم، آخه دندون عقلم میخواد از یه جایی بزنه بیرون و چون جا نیست رسما دهنم رو داره مورد گایش قرار میده
پ.ن: نظرت در مورد این چیه؟ امروز خریدمش :پی

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

سحر خیز!

حالم از این مرتیکه شب خیز به هم میخوره.
بعد از یه عمر تبلیغ شرت و سو*تین و روغن موتور آترود و دی تو دی و... حالا اومده کاسه گدایی گرفته دستش و تله تان راه انداخته.
واسه اون آدم هایی هم که با افتخار تلفن میزنن و بعد از 1 ساعت قربون صدقه رفتن و تعریف و تمجید از برنامه های خوبشون، پول بهش میدن متاسفم.

آهای شب خیز... در ِاون 3 تا تلویزیون دیگه ت رو تخته کن تا حداقل یکی از این شبکه های مسخره ت رو بتونی نگه داری عوضی!

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸

314

این لوپ تکرار تمومی نداره. هرچی بیشتر تلاش کنی که از توش بیرون بیای بدتر توش گیر میکنی. دقیقا مثه باتلاق میمونه که هرچی دست و پا بزنی سریع تر فرو میری. خیلی خسته م کرده. داره زجرم میده. با تمام وجود میخوام بگیرم بزنمش.

ای لعنت به این ممکلت ِ BEEEP که یدونه سوئیشرت که بتونی بهش نگاه کنی کمتر از 100 تومن پیدا نمیشه. نمیفهمم چرا همه چیز اینقدر BEEP گرونه. آخه من با چندرغاز چطوری باید زندگی کنم؟
الان هم که سن ِ خر ِ امامزاده داود رو دارم دیگه روم نمیشه همه ش دستم تو جیب پدر گرامی باشه.

خداوندا کمی پول برسانید که به شدت نیازمندیم.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

تهوع


" تـنها چیزی که در دنیا حد و مرزی ندارد، حماقت است "

این جمله رو یادم نیست که کِی و کجا خوندم یا شنیدم اما الان دیگه بهش ایمان دارم. واقعا حماقت حد و مرز و اندازه نداره. مخصوص هیچ فرد یا طبقه ی خاصی از جامعه هم نیست، همه ی ماها پتانسیل اینو داریم که یک شبه تبدیل به احمق ترین موجودات کره زمین بشیم.

گاهی وقتا آدم یه چیزایی رو میبینه و میشنوه که دود از سرش بلند میشه، شاخ در میاره. اونقدر پوچ و بی محتوا که حتی نمیتونی هضمشون کنی، اونقدر پست و فرو مایه که ترجیح میدی در جوابشون چیزی نگی.

البته این چیزی که من دارم ازش حرف میزنم فقط حماقت محض نیست، خورده شیشه و بد ذاتی رو هم باید بهش اضافه کرد تا دقیقا بشه اون چیزی که میگم.

تصمیم گرفتم که دیگه بهشون فکر هم نکنم. دیگه اونجای خودم هم حسابشون نمیکنم. ارزشش رو نداره. ولی الان یه احساس خیلی بدی دارم. یه جور انزجار، یه جور منگی و کرختی همراه با حالت تهوع. دلم میخواد همه ی اون چیزایی رو که سال ها درونم بوده و تصور خوبی ازشون داشتم رو بالا بیارم. دیگه حتی اسمشون هم حالم رو به هم میزنه.

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

تقدیم به مخاطب خاصی که ممکن است اینجا را بخواند

توی سریال دایی جان ناپلئون یک قسمت هست که دایی جان با شوهر خواهرش که دارو سازه وارد مشاجره می‌شه و براش این شعر رو می‌خونه:

سرِ ناکسان را برافراشتن
و زِ ایشان امیدِ بهی داشتن 
سرِ رشته خویش گم کردن است 
به جیب اندرون مار پروردن است


امروز دلم می‌خواست اینو واسه یک نفر دیگه بخونم ولی حیف که فرصت نشد. می‌دونم که اینجا رو می‌خونی.

پ.ن: باید بهت تبریک بگم. به زیبایی هرچه تمام تر خودت و خانواده محترمت رو به لجن کشیدی. البته از بچه‌ای مثل تو بیش از این هم انتظاری نمی‌رفت. آفرین!