جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.