جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴

Limbo

 نزدیک به ۱ ماه و نیم شده که همه در بُهت و افسردگی و کمی خشم به سر می‌بریم. یک روز خبر جنگ هست و یک روز مذاکره. حال هیچ کس نرمال نیست و انگار که توی برزخ گیر کرده‌ایم. یک جور بی حسی مطلق. وضع کار هم که خراب.

بعضی شب‌ها با امیر و احسان و ثمین و امید و میلاد و هر کسی که پایه باشه، میریم counter strike و برای یکی دو ساعت همدیگه را سوراخ سوراخ می‌کنیم و برمی‌گردیم. تقریبا فقط همین چند ساعت را در روز از دنیا پرت می‌شویم بیرون.

از اول ماه برای آرمینا یک کیف ۶ راکت ویلسون بیعانه کرده بودم و بالاخره دیشب تسویه‌اش کردم و فردا بعد از ظهر، یک جایی می‌بینمش و هدیه ولنتاین و تولدش را بهش می‌دهم. تولدش دقیقا ۲ هفته دیگه ست و واقعا توان خرید ۲ تا هدیه جدا را نداشتم. از قبل بهش گفته بودم که ولنتاین و تولد را ۲تا یکی می‌کنم.

خوشحالم که این دومین ولنتاین میشه که با هم هستیم. در طول این یک ماه و نیم گذشته، اگر این دختر نبود، بدون شک دچار فروپاشی روانی شده بودم.

امیدوارم سال آینده این موقع، حال همه مون اینقدر خوب باشه که دیگه هیچی از این روزها یادمون نیاد. یه جوری که انگار همه این کابوس‌ها فقط یه خواب بوده.

یه آهنگ هم برای فردا گذاشتم اینجا تا با «اونی که دوستش دارید» گوش کنید.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۴

خاموشی

داره نزدیک به ۲ هفته می‌شه که اینترنت کامل قطع شده و هیچ پروکسی و فیلترشکنی کار نمی‌کنه و فقط میشه از سایت‌های تخمی داخلی استفاده کرد. کسب و کارهایی که نیاز به اینترنت و اتصال به سرورهای خارج از ایران داشته باشن، تعطیل شدن. پیام رسان‌های خارجی که هیچی، حتی «ایتا» هم کار نمی‌کنه!!

از در و دیوار فقط داره خبر بد میاد. آمار تعداد کشته شده‌ها هر روز داره بیشتر میشه و از وضع افتضاح روح و روان هم حرفی نزنم بهتره. فاصله چندانی تا فروپاشی کامل ندارم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۴

برای روزی که نسل آخوند تمام شده باشه

به گمونم همه ما توی یک جهان شبیه‌سازی شده گیر کردیم. توی یک ماتریس یا یک بازی. یک جایی که هیچ راه فراری نداره. انگار که برای هر کدوم از ما یک سناریو از قبل نوشته شده و همون شکلی پروگرام شده‌ایم. سال ۱۴۰۱ و انقلاب مهسا هم دقیقا همین بود. آخه مگه امکان داره که وضع زندگی‌مون این شکلی باشه و نه خودمون بتونیم خودمون را نجات بدیم و نه کسی دیگه توی این دنیای کوفتی باشه و بیاد بهمون کمک کنه؟! این مرحله‌ای که توش گیر کردیم از Boss Level هم سخت‌تره لعنتی. چرا این لامصب تمام نمیشه؟

امروز توی خبرها دارن میگن تا الان دست کم ۱۲ هزار نفر آدم کشته شدن. می‌فهمی؟ دوازده هزار نفر. مغز من یکی دیگه توان پردازش این چیزها را نداره. دارم ارور می‌دم. دلم می‌خواد به ناکجاآباد پناه ببرم. واقعا دارم ارور میدم.

سعی می‌کنم جلوی عر زدنم را بگیرم و خشم فرو خورده را نگه دارم برای روزی که روی قبر تک تک اینها رژه بریم. بعدش برای سوگواری وقت داریم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۴

هی، اگر واقعا وجود داری الان وقتش رسیده که خودت را نشون بدی

الان دو هفته از اعتصاب‌ها می‌گذره و حساب روزها از دستم در رفته. از پنج شنبه هفته پیش فراخوان دادن که ملت برای نشون دادن اعتراض بیان بیرون و خب البته که سگ‌های هار رژیم هم آماده بودن. از همه شهرهای کوچک و بزرگ، مردم ریختن بیرون و کسی فکرش را هم نمی‌کرد که تا این اندازه شلوغ بشه. اینترنت و پیام متنی روی موبایل‌ها را کامل قطع کردن. جمعه جمعیت بیشتر شد و از اینجا بود که آدم‌کش‌های حکومت با مردم درگیر شدن. با تاریک شدن هوا موبایل‌ها هم قطع می‌شد.

از شنبه به طور رسمی اوضاع تبدیل به جنگ شد. به جای ساچمه با گلوله جنگی شروع به کشتن مردم کردن. دیشب خیلی ترسناک بود. از این طرف و اون طرف می‌گفتن که آمار کشته شده‌ها خیلی زیاد بوده. ساعت ۷ شب، شهر با قبرستون هیچ فرقی نداشت. آخر شب تاب نیاوردم و رفتم خونه احسان اینها. حامد هم اومده بود. حال کثافتی داشتیم. ثمین وا داد و زد به گریه. تلاش کردیم بهش بگیم نباید امید را از دست داد!!

امروز عصر هم قرار بر ادامه اعتصاب و راهپیمایی بود، اما فکر کنم همه خایه کردن. من یکی که شهامت بیرون اومدن از خونه نداشتم. دیشب خیلی‌ها کشته شدن.

از سر شب تا همین الان، حال دیشب ثمین را دارم. دلم می‌خواد بشینم و به حال و روزمون فقط زار بزنم. خسته شدیم. چرا این جهنم تمام نمیشه؟

این که میگن «خدا» جای «حق» نشسته، دقیقا جاش کجاست که «حق» ما اینه؟! این «عدالت» که باهاش کونمون را پاره کرده کو؟! این بابا که خودش سر دسته همه ظالم‌های دنیاست که!!

اصلا وجود داره؟! فکر نکنم

یادداشت: الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ست که دارم اینها را توی ورد می‌نویسم. هیچ ایده‌ای ندارم که اینترنت چه موقع (و چطوری) ممکنه وصل بشه. هر زمان که خواستم این متن را پست کنم، پایین همین پاراگراف تاریخ می‌زنم.

یک نکته دیگه هم این که فکر کنم لحن نوشتنم خود به خود عوض شد. الان که یک بار از اول این پست را خوندم، متوجه شدم که دیگه مثل «هولدن کالفید» توی «ناطور دشت» نمی‌نویسم.


تاریخ انتشار: یک‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴