چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۰

577

صبح ها همیشه سینی صبحونه رو از تو آشپزخونه برمیدارم و میام صاف میشینم وسط هال، درست روبروی تلویزیون.
نه اینکه بخوام تی وی نگا کنما، اما از زمان مدرسه همیشه همین کار احمقانه رو تا به امروز تکرار کرده ام.

ساعت ریسیور همیشه ی خدا یکی دو ساعتی از دنیا عقبه. صبح ها همیشه با حسرت نگاهش میکنم و به خودم میگم چی میشد مثلا الان واقعا ۴ و نیم صبح بود؟!
اصن یکی از آرزوهام همیشه این بود که یه روز بیدار شم و ببینم ساعت دنیا مثه این عقبه و من بازم میتونم بخوابم!

دیروز به حد مرگ خسته بودم. عصبی بودم. کلافه بودم. داغون.
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم دوش گرفتم و بعدش حوله رو از تنم در آوردم و مستقیما خزیدم تو تخت. از ۱۰ گذشته بود که پا شدم یه چیزی خوردم و حدودای ۱۲ دوباره خوابیدم.

موبایل بابام همیشه روی میز نهار خوری پارک شده. امروز صبح نمیدونم ساعت چند بود که یه کس خلی هی زنگ زد بهش... هی زنگ زد... هی زنگ زد...
حداقل ۳ بارش رو من فهمیدم.
مسعود کلا رابطه خوبی با تلفن و این چیزا نداره. اصولا در مواقعی که هوشیاری کامل داره با نیم ساعت تاخیر نسبت به زنگ موبایلش واکنش نشون میده، دیگه وای به حالی که خواب باشه.
بعد از اینکه به یارو حالی کردم شماره رو اشتباه گرفته، یه نگاهی به ساعت توی هال انداختم. عینک نداشتم. عقربه ها شبیه به شیش و بیس دیقه بود. گفتم دیگه خواب فایده نداره، حالا که یه نمه بیشتر وقت دارم لااقل بذا یه صبحونه غیر از نون پنیر چای واسه خودم درست کنم.

سینی به دست طبق سنت همیشه روبرو ریسیور نشستم و با حسرت ساعتش رو نگا کردم. واقعا از ته دل آه کشیدما. بعدش اومدم تو اتاقم و همونطور که داشتم جوراب پام میکردم موبایله رو هم برداشتم که آلارمش رو خفه کنم. چشم افتاد به ساعتش. ده دیقه به شیش بود.

خواستم بگم به همین راحتی یکی از آرزوهام برآورده شد... ولی یکی از تخمی ترین شون!!!

۱ نظر:

Unknown گفت...

پس مسئله عینکت بوده !!!! احساس مشترک بدبختی می کنیم با شما !