جمعه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۵

She smells like heaven

 حوالی ۹ و ۲۰ دقیقه صبح بود که با صدای زنگ در واحد از خواب پریدم. این زنگ یعنی یکی از اهالی خونه پشت در ایستاده و احتمالا باید مسعود باشه و خدا می‌دونه که صبح جمعه چه چیزی برام راست کرده. به زور از تخت اومدم بیرون و با لحن اعتراضی گفتم: صبر کن اومدم.

فوری یه چیزی پوشیدم، عینک زدم و در را که باز کردم، دیدم آرمینا با کیک و شمع و کادو به دست جلوم ایستاده و می‌خنده و تولدت مبارک را می‌خونه. خشکم زده بود. واقعا سورپرایز شدم. کم مونده بود بزنم زیر گریه. یک در میلیون هم فکرش را نمی‌کردم که الان پشت در ببینمش.

گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟! گفت یالا اینا را بگیر از دستم که دارن می‌افتن.

اومدیم داخل. محکم بغلش کردم، بوش کردم، حسابی بوسیدمش. گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود و نتونستم تنهایی ادامه بدم. برای همین تصمیم گرفتم که برگردم و به خودم فرصت بدم و با هم ادامه بدیم.

از خوشحالی بال در آوردم. عین همون دم صبح آذر ماه ۱۴۰۳ که با بالش دم در اتاقم ایستاده بود، دوباره دلم براش رفت.



چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۵

.

 سخت‌ترین کار اینه که مثل سگ دلم براش تنگ میشه، ولی باید خودم را کنترل کنم بهش زنگ نزم و تکست ندم. باید بهش اجازه بدم سر تصمیمی که گرفته بمونه و کاری که فکر می‌کنه درسته را انجام بده.

کل امروز داشتم زمین را گاز می‌گرفتم که توی گوشی اسمش رو کلیک نکنم.

دلم براش اندازه نقطه شده.

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

Miss You So Much

 این یک ماه گذشته واقعا روزهای سختی داشتم و شب‌های سخت‌تر. دو سه باری از شدت دلتنگی تلفن را برداشتم و زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. اون هم حالش از من بدتر.

تا وقتی که هوا بخواد روشن بشه دارم توی خونه دور خودم می‌چرخم و هر از گاهی هم یک نخ توی بالکن دود می‌کنم.

آخرهای فروردین بود که یک شب، یکی از مشتری‌های گوساله‌مون، شوخی شوخی زد گوشیم را کامل erase کرد و هرچی که داشتم پاک شد!!

روی iCloud از عکس و ویدئوها بکاپ نداشتم و فقط دفتر تلفن و نوت و تکست‌ها و iMessage ها برگشت. بعد از پاک شدن گوشیم قرار بود سر فرصت بشینم و عکس و ویدئوهامون را از گوشی آرمینا برای خودم AirDrop کنم که اصلا اینجوری شد. این چند وقت هزار بار گفته که بیا تا هرچی خواستی را بفرستی روی گوشی خودت، یا اصلا هارد اکسترنال بده تا همه را برات کپی بگیرم.. ولی راستش را بخوای، دلش را ندارم.

تنها عکسی که ازش دارم، واسه آخرین دفعه ست که دوتایی رفته بودیم کاراکو و توی آینه عکس گرفته بودیم.

هر شب صفحه تکست‌هامون را اونقدر اسکرول می‌کنم بالا تا برسم به اولین پیامی که بهش دارم و از اول می‌خونم. بعدش میرم اینستاگرم و هزار بار پست و استوری و های‌لایت هاش را بالا پایین می‌کنم. صداش، بوش، ادا اطوارش، اندازه بدنش، هرچی که بتونم را سعی می‌کنم توی سرم مرور کنم تا یادم نره.

آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه آرمینا..