این یک ماه گذشته واقعا روزهای سختی داشتم و شبهای سختتر. دو سه باری از شدت دلتنگی تلفن را برداشتم و زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم. اون هم حالش از من بدتر.
تا وقتی که هوا بخواد روشن بشه دارم توی خونه دور خودم میچرخم و هر از گاهی هم یک نخ توی بالکن دود میکنم.
آخرهای فروردین بود که یک شب، یکی از مشتریهای گوسالهمون، شوخی شوخی زد گوشیم را کامل erase کرد و هرچی که داشتم پاک شد!!
روی iCloud از عکس و ویدئوها بکاپ نداشتم و فقط دفتر تلفن و نوت و تکستها و iMessage ها برگشت. بعد از پاک شدن گوشیم قرار بود سر فرصت بشینم و عکس و ویدئوهامون را از گوشی آرمینا برای خودم AirDrop کنم که اصلا اینجوری شد. این چند وقت هزار بار گفته که بیا تا هرچی خواستی را بفرستی روی گوشی خودت، یا اصلا هارد اکسترنال بده تا همه را برات کپی بگیرم.. ولی راستش را بخوای، دلش را ندارم.
تنها عکسی که ازش دارم، واسه آخرین دفعه ست که دوتایی رفته بودیم کاراکو و توی آینه عکس گرفته بودیم.
هر شب صفحه تکستهامون را اونقدر اسکرول میکنم بالا تا برسم به اولین پیامی که بهش دارم و از اول میخونم. بعدش میرم اینستاگرم و هزار بار پست و استوری و هایلایت هاش را بالا پایین میکنم. صداش، بوش، ادا اطوارش، اندازه بدنش، هرچی که بتونم را سعی میکنم توی سرم مرور کنم تا یادم نره.
آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه آرمینا..
