چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۴۰۵

Maybe in Another Life

 دیروز عصر حوالی ساعت ۵ و نیم بود که آرمینا زنگ زد و گفت اگر خونه‌ای چایی را بذار که دارم میام پیشت. گفتم اتفاقا همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه و تازه ناهار خوردم. بپر بیا که دلم برات یه ذره شده.

از سه‌شنبه هفته پیش برای مسابقه رفته بود شیراز و صبح رسیده بود. تقریبا یک هفته بود که ندیده بودمش و دلم براش لک زده بود. فوری پریدم و چایی را دم کردم.

بیست دقیقه بعد رسید. در آسانسور که باز شد، پرید بغلم. محکم چسبوندمش به خودم. کلی بوسیدمش.

مامانش هم هفته پیش با خانواده رفته بود شمال و برای کلوچه و مربا فرستاده بود. تشکر کردم و گفتم بعد تماس می‌گیرم باهاش.

اومدیم ولو شدیم روی کاناپه. لم داده بود کنارم. تلفنش هی پشت هم زنگ می‌خورد و باید جواب می‌داد. توی حرف زدن‌هاش، دست‌هام داشتن توی موهاش شنا می‌کردن و یواش روی پوستش تنش اسکی می‌کردن. ولی یهو رفتم توی چشم‌هاش. یه چیزی اونجا بود که ای کاش نمی‌دیدم. دلم ریخت. ترس برم داشت. قلبم داشت از جا کنده می‌شد.

تلفنش که تمام شد، گفتم چی شده؟ گفت چیزی نیست. گفتم بگو.. گفت حالا بعد با هم حرف می‌زنیم. گفتم آرمینا، من از قیافه‌ات می‌فهمم یه چیزی هست.. بگو لامصب.

اومد رو به روم و نشست توی بغلم، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام. شستم خبر دار شد. گفت دیگه نمی‌تونم باهات ادامه بدم. نه اینکه دوستت ندارم و یا تو آدم خوبی نیست، فقط مجبورم که راهم از تو جدا بشه.

چیکار می‌تونستم بکنم؟ شک ندارم که هزار بار با خودش فکرهاش را کرده و سنگ‌هاش را واکنده. هزار بار با خودش جنگیده تا به اینجا برسه. اگر می‌تونست، حتما می‌موند.

کلی گریه کردیم. بلند شد رفت کل قوری چای را خالی کرد توی سینک و زیر لب گفت این چای دیگه خوردن نداره. باز بغل کردیم همو. اشک ریختیم. گفت بذار برم. گفتم چاره‌ای هم دارم؟!

تا دم آسانسور رفتم. گفت نیا پایین. برای آخرین بار بغلش کردم. نبوسیدیم همو. تا آخرین لحظه، وقتی در آسانسور بسته شد، سعی کردم همه چیزش را توی سلول‌های مغزم حک کنم. رفت.

داشتم خفه می‌شدم. فقط اشک بود که سرازیر بود اما خبری از ترکیدن بغض نبود. دنیا روی سرم خراب شده بود. دوباره از دستش دادم.

تلفن بی صاحابم عین رگبار زنگ می‌خورد. حامد رو جواب دادم. بدون اینکه بفهمم چی داره می‌گه، بهش گفتم حامد.. آرمینا رفت.

شب حوالی یازده و نیم اومد پیشم. حرف خاصی نزدیم. نشستیم چندتا پیک عرق خوردیم و توی سکوت و با نگاهش داشت بهم دلداری می‌داد. نمی‌دونم کی بود که رفت. تا دم صبح بیدار بودم، دور خودم هی راه رفتم و هی توی سرم با خودم حرف زدم.

صبح ساعت ۹ حامد تکست داد که اگر حالش رو داری تو برو فروشگاه. با یه وضع داغونی آماده شدم و رفتم. همه تلاشم را کردم که خودم را جمع و جور نگه دارم. ساعت ۵ دیگه توان موندن نداشتم. وسیله‌هام را برداشتم و سرم را انداختم پایین و زدم بیرون سمت خونه.

واقعا نمی‌دونم با نبودنش باید چیکار کنم. چطوری این روزها را بگذرونم. کاش این بمب توی سینه‌ام زودتر منفجر می‌شد. 

جمعه، مهر ۱۰، ۱۴۰۵

آقای پروردگار، جون مادرت از من بکش بیرون

 دوشنبه همین هفته رفتم دکتر تا بخیه‌های باسنم را بکشه بیرون، که گفت برو و چهارشنبه عصر بیا.

چهارشنبه صبح با تب و لرز از خواب بیدار شدم. بدنم جوری درد می‌کرد که انگار با بیل کتک خورده بودم. با هر مکافاتی که بود با مامان رفتیم مطب و بالاخره کوک‌های نشیمنگاه عزیزم را شکافت و الان یدونه کون جدید دارم.

از همونجا رفتیم کلینیک خانواده و پیش دکتر ویزیت شدم و برام سرم و آمپول مسکن و شربت و اینجور چیزها نوشت و بعدش هم توی اورژانس سرم زدم و باقی ماجرا. ظاهرا آنفولانزا (شاید هم کرونا) را بغل کرده‌ام.

دیروز از تاثیر مسکن‌ها خیلی High بودم و این موبایل بی پدر دائم زنگ می‌خورد و اگر جواب نمی‌دادم، اینقدر پشت سر هم زنگ می‌زدند تا بالاخره تسلیم بشم و جواب بدم. واقعا به تمام معنا مغزم گاییده شد.

دیشب از بس که سرفه کردم، پدر بی پدرم در اومده. یک جوری ماهیچه‌های شکمم منقبض شدن که انگار هزار تا دراز نشست رفته‌ام.

کلا وضعیت کثافتی دارم. یک ثانیه از سرما خودم را پتو پیچ می‌کنم و یک ثانیه دیگه طوری عرق می‌کنم که انگار از ریز باران استوایی فرار کرده‌ام.

تقریبا یک ماه شد که پروردگار عزیز تا دسته در من فرو کرده و هنوز ارضا نشده!!