دیروز عصر حوالی ساعت ۵ و نیم بود که آرمینا زنگ زد و گفت اگر خونهای چایی را بذار که دارم میام پیشت. گفتم اتفاقا همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه و تازه ناهار خوردم. بپر بیا که دلم برات یه ذره شده.
از سهشنبه هفته پیش برای مسابقه رفته بود شیراز و صبح رسیده بود. تقریبا یک هفته بود که ندیده بودمش و دلم براش لک زده بود. فوری پریدم و چایی را دم کردم.
بیست دقیقه بعد رسید. در آسانسور که باز شد، پرید بغلم. محکم چسبوندمش به خودم. کلی بوسیدمش.
مامانش هم هفته پیش با خانواده رفته بود شمال و برای کلوچه و مربا فرستاده بود. تشکر کردم و گفتم بعد تماس میگیرم باهاش.
اومدیم ولو شدیم روی کاناپه. لم داده بود کنارم. تلفنش هی پشت هم زنگ میخورد و باید جواب میداد. توی حرف زدنهاش، دستهام داشتن توی موهاش شنا میکردن و یواش روی پوستش تنش اسکی میکردن. ولی یهو رفتم توی چشمهاش. یه چیزی اونجا بود که ای کاش نمیدیدم. دلم ریخت. ترس برم داشت. قلبم داشت از جا کنده میشد.
تلفنش که تمام شد، گفتم چی شده؟ گفت چیزی نیست. گفتم بگو.. گفت حالا بعد با هم حرف میزنیم. گفتم آرمینا، من از قیافهات میفهمم یه چیزی هست.. بگو لامصب.
اومد رو به روم و نشست توی بغلم، سرش رو گذاشت روی شونهام. شستم خبر دار شد. گفت دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم. نه اینکه دوستت ندارم و یا تو آدم خوبی نیست، فقط مجبورم که راهم از تو جدا بشه.
چیکار میتونستم بکنم؟ شک ندارم که هزار بار با خودش فکرهاش را کرده و سنگهاش را واکنده. هزار بار با خودش جنگیده تا به اینجا برسه. اگر میتونست، حتما میموند.
کلی گریه کردیم. بلند شد رفت کل قوری چای را خالی کرد توی سینک و زیر لب گفت این چای دیگه خوردن نداره. باز بغل کردیم همو. اشک ریختیم. گفت بذار برم. گفتم چارهای هم دارم؟!
تا دم آسانسور رفتم. گفت نیا پایین. برای آخرین بار بغلش کردم. نبوسیدیم همو. تا آخرین لحظه، وقتی در آسانسور بسته شد، سعی کردم همه چیزش را توی سلولهای مغزم حک کنم. رفت.
داشتم خفه میشدم. فقط اشک بود که سرازیر بود اما خبری از ترکیدن بغض نبود. دنیا روی سرم خراب شده بود. دوباره از دستش دادم.
تلفن بی صاحابم عین رگبار زنگ میخورد. حامد رو جواب دادم. بدون اینکه بفهمم چی داره میگه، بهش گفتم حامد.. آرمینا رفت.
شب حوالی یازده و نیم اومد پیشم. حرف خاصی نزدیم. نشستیم چندتا پیک عرق خوردیم و توی سکوت و با نگاهش داشت بهم دلداری میداد. نمیدونم کی بود که رفت. تا دم صبح بیدار بودم، دور خودم هی راه رفتم و هی توی سرم با خودم حرف زدم.
صبح ساعت ۹ حامد تکست داد که اگر حالش رو داری تو برو فروشگاه. با یه وضع داغونی آماده شدم و رفتم. همه تلاشم را کردم که خودم را جمع و جور نگه دارم. ساعت ۵ دیگه توان موندن نداشتم. وسیلههام را برداشتم و سرم را انداختم پایین و زدم بیرون سمت خونه.
واقعا نمیدونم با نبودنش باید چیکار کنم. چطوری این روزها را بگذرونم. کاش این بمب توی سینهام زودتر منفجر میشد.