پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۴۰۵

میزون نیستم اصلا.. حالم خوب نیست

سه شنبه ۲۱ مهر آرمینا اومد و گفت که تصمیم گرفته از هم جدا بشیم. توی پست قبلی نوشتم که چی شد. پنج شنبه بابت یه چیزی بهم پیام داد و وقتی بهش زنگ زدم، از صداش معلوم بود که سرما خورده.

صبح جمعه از خونه زدم بیرون و رفتم براش کلی آبمیوه خریدم و بدون خبر بردم خونه شون. انتظارش را نداشت. به اصرار مامانش چند دقیقه‌ای رفتم داخل و یه چایی خوردم و یه ذره گپ زدیم و رفتم. به وضوح آرمینا خیلی خوشحال شده بود و ته دلم حس کردم که احتمالا بلیط برگشت را گرفته باشم!!

عصر همون جمعه آرمینا زنگ زد که برای شام پاشو بیا خونه مون که دور هم باشیم و فیلم ببینیم و اینها. منو میگی؟ توی باسنم عروسی شد. قبل از ۷ خودم را گذاشتم خونه شون و تا ۲ صبح اونجا بودم. سه تایی فیلم دیدیم، شام خوردیم، گپ زدیم، سریال دیدیم و خلاصه اینکه از خوشحالی توی فضا بودم. دلم یه جوری گرم شده بود که اصلا نمی‌تونم توضیح بدم چقدر حال خوبی داشتم.

فرداش که شنبه باشه، حوالی عصر آرمینا زنگ زد و گفت امشب مامانم می‌خواد پلو ماهیچه درست کنه و گفت بهت بگم که حتما بیای. گفتم از خدامه، من که با سر میام.

کوتاهش کنم، تمام اون هفته را هر شب خونه شون دعوت بودم. تا ۳ و ۴ صبح پیش هم بودیم. روی کاناپه می‌اومد توی بغلم مچاله می‌شد و از پیشم تکون نمی‌خورد. موقع فیلم دیدن یا دستم توی موهاش بود یا مجبور بودم پاهاش را ماساژ بدم!!

این یک هفته برام خود بهشت بود. خوشحال‌ترین آدم روی زمین بودم. فکر می‌کردم بالاخره روزهای سخت تمام شدن. حتی با دیدن اسمش روی گوشیم قند توی دلم آب می‌شد.

شد جمعه ۱ آبان. آخر شب بود که آرمینا تکست داد: ما به هم زده بودیم.. هفته پیش خیلی یهویی شد و من غافلگیر شدم و حتما باید با هم حرف بزنیم.

دوباره برگشته بودیم سر نقطه اول. یادم نیست که چیکار کردم، زنگ زدم یا تکست دادم، فقط می‌دونم که قرار گذاشتیم در طول هفته آینده، سر فرصت بشینیم و با هم حرف بزنیم. توی دلم آشوب شد. از آسمون دوباره افتاده بودم پایین.

قرارمون شد برای پنج شنبه شب. از صبح استرس این را داشتم که چی میشه. فقط چشمم به ساعت بود که عصر بشه و برم خونه آماده بشم. حدود ۶ و نیم بود که آرمینا زنگ زد و گفت برای ۸ بریم فلان کافه. همون کافه‌ای که دقیقا ۲ سال پیش برای اولین قرارمون رفته بودیم اونجا. پیش خودم گفتم وقتی میگه بریم کافه وایب،‌ یعنی احتمال اینکه بخواد تمام کنه باید کم باشه. یه ذره جون گرفتم و از استرسم کم شد. بعدش شروع کردم دور خونه راه رفتن و با خودم حرف زدن. هی گفتم خدایا آرمینا را برام نگه دار.. خدایا بذار وقتی برگشتم و در خونه را باز کردم خوشحال باشم.. گفتم خدایا.. یه کاری کن که به وجودت ایمان بیارم.

آرمینا زودتر رسیده بود و نشسته بود توی ماشین. منم کنارش پارک کردم و با هم رفتیم یه گوشه دنج برای خودمون میز گرفتیم و نشستیم. از قیافه‌اش معلوم بود که تصمیم خودش را گرفته بود. ته حرفش این بود که من براش آدم امنی هستم و در کنار من حالش خوبه، خیلی با هم خوبیم، همدیگه را دوست داریم و اینها، ولی.. همین صمیمیت باعث شده که روز به روز بیشتر حس کنه که دلش می‌خواد از من فاصله بگیره. انگار که این نزدیکی و صمیمیت یه ترسی در درونش را فعال می‌کنه. گفت دست خودم نیست و واقعا به کمی فاصله و فضا نیاز دارم و زمان برای اینکه بتونم فکر کنم.

گفتم آرمینا، کل آدم‌های دنیا دلشون می‌خواد یکی باشه که دوستش داشته باشن و دوستشون داشته باشه.. بعد تو میای به من میگی چون ما با هم خیلی صمیمی و نزدیک هستیم دیگه مثل قبل به من حس نداری؟ زمان برای فکر کردن می‌خوای؟ فضا باید بهت بدم؟

اون لحظه کل دنیا روی سرم خراب شد. خیلی واضح دست‌هام می‌لرزیدن. داشتم از غصه می‌مُردم. گفتم آرمینا تو یک بار دیگه توی اردیبهشت رفتی و آخر خرداد برگشتی. خب اگر نمی‌خواستی چرا اصلا برگشتی؟ حالا که برگشتی چرا دوباره می‌خوای بری؟!

گفت دوستت دارم، ولی در عین حال نمی‌تونم باهات بمونم. دست خودم نیست.

گفتم می‌دونی که چشم انتظار بودن خیلی سخته؟ من این دفعه دیگه توان منتظر نشستن برای اینکه ببینم آیا دوباره برمی‌گردی پیشم یا نه را ندارم. ترجیح میدم همین الان تمامش کنم.

دیگه حرفی نزدیم. عین ابر بهار گریه می‌کردیم فقط. رفتیم دم صندوق و حساب کردم. بیچاره پسره پشماش ریخته بود. رفتیم توی پارکینگ. کنار ماشین‌هامون. همدیگه را بغل کردیم و با صدای بلند زار زدیم. گفتم میشه برای آخرین بار لب پایین قشنگت را ببوسم؟ اجازه نداد لامصب.

از هم جدا شدیم. نمی‌دونستم کجا باید برم. چیکار باید بکنم. حتی نمی‌دونم چند ساعت توی اتوبان رانندگی کردم. فقط یه جایی دیدم که چراغ بنزین روشن شد. رفتم پمپ بنزین. دیر وقت بود. وقتی داشتم بنزین می‌زدم، آقاهه اومد کنارم و گفت خوبی؟ کمکی از من برمیاد؟ هق‌هق کنان گفتم نه. بعدش زنگ زدم احسان. رفتم پیشش. امیر و زی‌زی و ثمین هم بودن. توی بغلشون یه دل سیر گریه کردم.

کل این هفته عین جهنم بود. حالم اصلا خوب نیست. هیچ ایده‌ای ندارم که باید چیکار کنم.

امروز دقیقا میشه ۲ سال از اولین باری که با هم رفتیم دیت. این تابلو را دو هفته پیش آماده کرده بودم تا خیر سرم امروز بهش بدم. لوکیشن و مختصات همونجا.

دلم برات تنگ میشه آرمینا. فقط خدا می‌دونه که چقدر دوستت داشتم و دارم. من و تو واقعا خوب بودیم. و چه بد که حیف شدیم.

 


هیچ نظری موجود نیست: