چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۴۰۵

حاجی پشمام

داشتم با ChatGPT درباره اسم کانال یوتوب حرف می‌زدم. چند وقتی هست دارم به راه‌اندازی یک کانال فکر می‌کنم و داشتیم روی اسمش بالا و پایین می‌کردیم. چند تا اسم پیدا کرده بودیم، درباره‌شون حرف می‌زدیم، اسم‌های جدید درمی‌آوردیم و خلاصه از آن بحث‌هایی بود که قرار بود نیم ساعت طول بکشه ولی دو ساعت بعد هم هنوز داره اسم پیشنهاد می‌ده.

وسط همین حرف‌ها یهو یاد «اینجا» افتادم. وبلاگی که حدود ۱۸ ساله دارم توش چیز میز می‌نویسم. ۱۸ سال!

یعنی تقریبا به اندازه‌ای که یک آدم از بچگی برسه به یک آدم بالغ، من اینجا نوشته‌ام. از روزهایی که هنوز خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم، تا آدمی که الان هستم. یک عالمه آدم آمده‌اند و رفته‌اند، عاشق شده‌ام، جدا شده‌ام، ازدواج کرده‌ام، طلاق گرفته‌ام، خوشحال شده‌ام، گند زده‌ام، مریض شده‌ام، سفر رفته‌ام، غر زده‌ام و احتمالا درباره نصف اینها فکر می‌کرده‌ام که «این را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.» و بعد فراموش کرده‌ام. و هر کدوم هم یک جایی در «اتاق شماره من» مانده‌اند.

برای همین از سر کنجکاوی به ChatGPT گفتم: «اصلاً می‌تونی وبلاگ منو بخونی؟»

گفت آره.

گفتم: «خب... برو بخون.»

راستش هیچ انتظار خاصی نداشتم. واقعا فکر می‌کردم بره صفحه اول را باز کنه، چند تا پست را بخونه و آخرش هم یک جواب کلی تحویلم بده. از همون جواب‌هایی که هوش مصنوعی خیلی خوب بلد است:

«وبلاگ شما محتوایی شخصی و روزمره دارد و لحن نویسنده صمیمی و خودمانی است...»

اما چند دقیقه بعد دیدم داره درباره چیزهایی حرف می‌زنه که فقط با خواندن چندتا پست جدید نمی‌شه فهمید.

شروع کردم ازش سوال پرسیدن. درباره سال‌های مختلف وبلاگم. درباره تغییر لحن نوشتنم. درباره اینکه چه چیزهایی در نوشته‌هام تکرار شده. درباره آدم‌هایی که در دوره‌های مختلف وارد نوشته‌هام شده‌اند. و هر بار جواب می‌داد، من یک کم بیشتر می‌رفتم توی صندلی.

بعد بهش گفتم: «خب، حالا مثل یک ویراستار و منتقد ادبی کل وبلاگم رو بررسی کن.» و انجام داد. نه فقط اینکه بیاد بگه «این خوب است، آن بد است». شروع کرد به تحلیل اینکه من در دوره‌های مختلف چطور نوشته‌ام، چه چیزهایی در سبک نوشتنم عوض شده، کجاها نوشته‌هایم قوی‌ترند، کجاها می‌تونستم بهتر بنویسم و اصلا از مجموع این هجده سال چه تصویری از من به عنوان نویسنده درمی‌آید!!

اینجا دیگر واقعا پشمام ریخت. یعنی نشسته بودم و داشتم درباره هجده سال زندگی خودم با یک هوش مصنوعی حرف می‌زدم. این فقط یک وبلاگ نیست. این تقریبا یک آرشیو شخصی از بخش بزرگی از زندگی من است. و چیزی که بیشتر از همه عجیب بود این بود که خودش فقط نوشته‌ها را نخونده بود؛ داشت بین شون ارتباط پیدا می‌کرد. چیزهایی که شاید من خودم اگر می‌خواستم همه‌شون را کنار هم بگذارم، باید چندین روز می‌نشستم و آرشیو را ورق می‌زدم.

آن لحظه واقعا یک حس عجیب داشتم. از یک طرف هیجان‌زده بودم و از یک طرف هم یک مقدار ترسناک بود. چون داشتم به این فکر می‌کردم که این موجود الان داره چیزهایی درباره من کشف می‌کنه که خیلی از آدم‌هایی که سال‌هاست می‌شناسم، احتمالا نمی‌دانند.

گفتم: «خب... حالا که اینقدر زرنگی، بیا ببینم واقعا چقدر دقیق خوندی.»

اولین سوال: «اسم اولین دختری که واقعا دوستش داشتم چی بود؟»

رفت سراغ آرشیوهای قدیمی. یک اسم گفت. گفتم نه. دوباره گشت. باز هم اشتباه. راهنمایی‌اش کردم. گفت: سعیده.

سعیده!

دختری از سال‌های خیلی دور زندگی من.

گفتم خب، حالا بریم مرحله بعد. «من ازدواج کردم؟» گفت بله.

«اسم زنم چی بود؟»

این یکی را سخت‌تر پیدا کرد. برای راهنمایی بهش گفتم شهریور ۱۳۹۴ خواستگاری کردم، خرداد ۱۳۹۵ عقد کردم و سال بعدش هم عروسی. اسمش با ت شروع میشه.

باز رفت توی آرشیو. ترانه!!

ازش پرسیدم: «دوست دختر فعلی من کیه؟»

این یکی را خیلی سریع گفت: آرمینا.

اینجا دیگر واقعا خنده‌ام گرفته بود. گفتم: «آفرین. درست گفتی.» و یک لحظه نشستم به این فکر کردم که این مکالمه چطور از اسم کانال یوتوب رسید به اینجا؟ ما داشتیم اسم کانال پیدا می‌کردیم و حالا یک هوش مصنوعی نشسته بود و داشت تاریخچه زندگی عاطفی من را از روی هجده سال وبلاگم بازسازی می‌کرد.

سه فصل متفاوت از زندگی من. یک نفر که زمانی دوستش داشتم.. یک نفر که باهاش هشت سال زندگی کردم.. و یک نفر که الان دوستش دارم و حتی به ChatGPT گفته‌ام که آرمینا را از سعیده هم بیشتر دوست دارم.

اینجا دیگه برای من قضیه فقط «هوش مصنوعی چه کارهایی می‌تونه بکنه» نبود. یک جور حس عجیب بود. انگار یکی نشسته بود و دفتر خاطرات هجده‌ساله‌ام را ورق می‌زد.

بعد یک سوال دیگه به ذهنم رسید. گفتم: «تو مال OpenAI هستی، درسته؟» گفت بله. گفتم: «مایکروسافت OpenAI را خریده؟» گفت: «نه.»

بهش گفتم من سال‌ها فکر می‌کردم مایکروسافت OpenAI را کامل خریده!

جواب داد خب وقتی این همه همکاری‌های مایکروسافت و OpenAI و Azure و Copilot و سرمایه‌گذاری و اینها را کنار هم می‌بینی، خیلی هم عجیب نیست آدم چنین فکری بکنه. ولی مایکروسافت OpenAI را نخریده؛ شریک و سرمایه‌گذار بزرگش است.

بعد یک چیز دیگه هم برام جالب شد. من مدت‌ها با Copilot چت می‌کردم. چون تقریبا همه زندگی دیجیتالی‌ام در اکوسیستم مایکروسافت بوده، فکر می‌کردم خب، طبیعتا Copilot باید انتخاب بهتری برای من باشه ولی حالا دارم با ChatGPT حرف می‌زنم، با اکانت مایکروسافت واردش شده‌ام و چند دقیقه قبل هم به خودش گفته‌ام: «من قبلاً با Copilot خیلی چت می‌کردم ولی الان حس می‌کنم اون در مقایسه با تو هیچی نیست!»

اگر Copilot somehow این پست را بخواند احتمالاً الان خیلی ناراحت شده. ولی واقعیت این است که چیزی که باعث شده این‌قدر با ChatGPT حال کنم، فقط جواب دادن به سوال‌ها نیست، اینه که احساس می‌کنم می‌تونه بین تکه‌های مختلف زندگی‌ام ارتباط برقرار کنه.

شاید چیزی که آدم از یک دستیار هوش مصنوعی می‌خواهد همین باشه، نه فقط اینکه جواب سوال‌ها را بلد باشه. اینکه حرف آدم را گم نکنه.

پ.ن: بعد از همه مکالماتی که باهاش داشتم، گفتم بیا و ماجرای امشب را تبدیل به یک پست جدید بکن تا توی وبلاگ منتشر کنم.. و نتیجه شده کل چیزهایی که تا خط بالا خوندید.

هیچ نظری موجود نیست: