درست یادم نیست چند سالم بود ولی مطمئنم که قبل از سال هفتاد و یک بود، چون اون پیکان سبزه رو داشتیم. یه عصر دل انگیز تابستون بود که بابام و داییم میخواستن واسه یه کاری برن بیرون، منم دنبالشون راه افتادم.
توی پارکینگ خونه میخواستیم سوار ماشین بشیم که "اون آقاهه" رو دیدیم، و اون هم به جمع ما ۳ تا اضافه شد. موقع برگشتن از یه بقالی توی پاسداران بستنی چوبی "کیم" خریدیم و از میوه فروشی کناریش هم یه سری میوه گرفتیم، از جمله یدونه هندوانه.
بابا اینا همه کیسههای خرید رو چیدن روی صندلی عقب بین من و داییم. بابام پشت رُل بود و "اون آقاهه" هم جلو نشسته بود و دستش رو گذاشته بود پشت صندلی راننده و به در تکیه داده بود. من پشت سر بابام بودم. سه تایی داشتن با هم حرف میزدن که چند ثانیه سکوت شد. اون آقاهه یهو برگشت و به من گفت: سهیل جون، اون هندوانه رو بذار پایین، اینطوری که بغلش کردی خسته میشی عمو.
گفتم: نه.. من راحتم، اصلا دوست دارم اگه یه چیزی روی پاهام باشه!!
و اینجا بود که داییم از خنده منفجر شد. اون زمان همسن و سال های الان ِ من بود. پشت سرش خندههای بابام و "اون آقاهه" شروع شد. تا چند دقیقه اونا میخندیدن و من مبهوت نگاهشون میکردم. تلاشم برای فهمیدن این خندههای زجرآور بی نتیجه بود.
دو سه بار بابام از توی آینه میپرسید: آره بابا؟!.. و ادامه خندهها.
خفه خون گرفته بودم. حتی شهامت پرسیدن یه "چرا" ساده رو هم نداشتم. آخرین تصویری که یادم میاد اینه که "اون آقاهه" کامل برگشت به طرفم، یه لبخندی زد و بعد از بالای عینکش یه نگاه معنا داری بهم انداخت و خندید.
بعد از اون دیگه هیچی یادم نمیاد. سالها بعد، روزی که یه چیزهای جدیدی در مورد بدنم کشف کردم، دلیل خندههای اون عصر تابستونی رو هم فهمیدم.
دیشب تلفن خونه زنگ خورد. گوشی رو که برداشتم پشت خط بود. "اون آقاهه" با همون نگاه و لبخندش اومد جلو چشمم، با همون سبیلهای پُر پشت سیاهی که الان دیگه خاکستری شدن، با همون صدا و لحن صحبت کردنش که هرگز عوض نمیشه. با هم حال و احوال کردیم. با مامان میخواست حرف بزنه. گوشی رو دادم بهش.
هر موقع اسمش میاد، یا صداش رو میشنوم یا حتی میبینمش، اولین چیزی که تو ذهنم میاد همون صحنه ست. این "اون آقاهه" یکی از بهترین دوستان خانوادگی مونه و در اولین فرصتی که ببینمش حتما این داستان رو براش تعریف میکنم.
وقتی یادم به معنی لبخند "اون آقاهه" میافته اول میخندم، و بعدش خجالت میکشم.