جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۴۰۲
Keep Fucking Calm
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲
مثل خر توی گِل گیر کردم
فقط ۲ روز دیگر باقی مانده تا روزه داران گرامی آنجایشان را از باسن بقیه بیرون بکشند.
دیروز عصر چند ساعتی را هدفون به گوش و با شلوارک توی خیابان چرخیدم. گرچه این کار برای من چیز جدیدی نبود. چون همیشه بجز پاییز و زمستان با شلوارک و سوار بر دوچرخه در تردد بودهام. اما این بار فرق داشت. از وقتی که ج.ا هر روز دارد خانمها را بخاطر رعایت نکردن حجاب اجباری تهدید میکند، حالا، شلوارک پوشیدن مردها ترند شده و کمکم توی اینستاگرم و توییتر میبینم که مردها هم کمی شجاعت به خرج دادهاند و دارند شلوارک میپوشند. دو سه نفر میخواستند تذکر لسانی!! بدهند که بهشان گفتم اگر تمایل داشته باشند میتوانند آنجایم را با زبان به راه راست هدایت کنند.
اوضاع اقتصادی ما تحت همه را پاره کرده است. دیشب حوالی ۸ و نیم بود که شاهین زنگ زد که کجایی و اگر وقت آزاد داری بیا سمت دفتر که با هم حرف بزنیم. رفتم سمت دفترش و با هم رفتیم و یک جایی نشستیم و حرف زدیم. میگفت خدا تومن از مشتریهایش طلب دارد اما هیچ کس پول نمیدهد و دارد به گای سگ میرود. کارش به جایی رسیده که زیر فشار قسط وام و اجاره دفتر و اجاره خانه و مخارج روزمره دارد زایمان میکند. میگفت این چند وقت گذشته ۲ بار تا حالا از شدت استرس و اینها کارش به بیمارستان و نوار قلب و اینها کشیده است. بهش گفتم همهمان زندگیهامان به فنا رفته و هیچ کاری هم از دستمان بر نمیآید. میگفت دارم از ۸ صبح تا ۱۰ شب نان استاپ کار میکنم اما انگار که هر روز دارم بیشتر عقب میافتم. گفتم من از تو بد ترم. بعد جفتمان ساکت شدیم و خیره به خیابان هی سیگار دود کردیم. دست آخر هم خسته شدیم و راه افتادیم. سر آخرین چهارراه فقط همدیگر را بغل کردیم و شاهین رفت سمت چپ و من راست.
کل امروز را داشتم به شاهین فکر میکردم. به خودم. به همه ماهایی که نه راه پیش داریم و نه پس.
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۲
مرتیکه کلاس ۶ امی
یادم هست که یک سال در دوره احمدی نژاد، هیئت دولت تصمیم گرفته بود که از ابتدای سال ساعت تابستانی را اجرا نکنند تا مسلمین بتوانند در ظهر شرعی نماز را به کمرشان بزنند. که البته در طول بهار و تابستان کمبود انرژی باسنشان را پاره کرد و سال بعد دیگر گه خوری نکردند.
حالا امسال هم رئیس جمهور انقلابی ۶ کلاس سواد داشته مان فرمودهاند که ساعت تابستانی برای غرب است و امت مسلمان کاری به این مسخره بازیها ندارد و ما خر خودمان را سوار هستیم و از این گلواژهها.
الان که ۱۷ فروردین است، هنوز برای اینکه کمبود انرژی و برق خواهر و مادرشان را به هم پیوند بدهد کمی زود است، اما دیر یا زود ایشان هم با لوکوموتیر شاخ به شاخ خواهند شد و خواهند فهمید که از روی باد معده نمیشود تصمیم گرفت.
امروز صبح گرافیستمان آمد پیشم و گفت فوتوشاپ روی سیستمش کار نمیکند و ۱ ثانیه بعد از باز شدن، دوباره بسته میشود و اعصابش را مرغی کرده و دلش میخواهد سرش را به گوشه میز بکوبد.
پیش خودم گفتم لابد ایراد از سیستم عامل است یا شاید خود نرم افزار خراب شده و اینجور فکرها. سیستم را چند بار ریاستارت کردم.. ورژنهای مختلف را از سایتهای مختلف هزار بار دانلود و نصب کردم و هر کسکلک بازی که بلد بودم را در آوردم اما هیچ فایدهای نداشت. هم من و هم تینا میخواستیم سرمان را به گوشه میز بکوبیم. در همین حال بودم که یکی دیگر از بچهها گفت ساعت سیستم را یک ساعت عقب یا جلو کنید شاید درست شد!!
شانهام را بالا انداختم و توی دلم گفتم آخر گوز چه ربطی به شقیقه دارد؟! اما مثل اینکه داشت!!
چون ساعت سیستم ۱ ساعت از بقیه دنیا عقب بود ظاهرا creative cloud اجازه نمیداده برنامه اجرا شود!
خواستم از همینجا توی جمجمه تک به تکتان برینم که سادهترین مسائل زندگی را هم برایمان مثل جهنم کردید. یک خط در میان vpn خاموش و روشن کردن کم بود.. حالا عقب و جلو کردن ساعت گوشی و کامپیوتر هم بهش اضافه شد.
جمعه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۲
Limbo
تقریبا تا آخرین روز ۱۴۰۱ مریض بودم. کرونا یا چیزی شبیه به آخرین ورژن کرونا بود. ۲۷ اسفند یک سری از کارهای بانکی مربوط به دفتر (که البته به طور مستقیم به چکهای برگشت خورده من مربوط بود!!) را انجام دادم. از ۳۲ چک وا مانده برگشت خورده که همگی مربوط به سالهای ۹۶-۹۵ بودند الان فقط ۵ تای دیگر در سیستم بانکی باقی مانده که باید آنها را هم رفع سوء کنم.
تصمیم داشتم که ۲۸ اسفند را هم بروم دفتر که متاسفانه بخاطر مسائل عجیب و غریبی که توی دفتر پیش آمده بود، از بالا دستور آمد که بهتر است آن حوالی آفتابی نشوم. البته که پای من توی مشکلات پیش آمده گیر نبود، اما به هر حال نباید آنجا میبودم. بخاطر آن چهار پنج روزی که مریض شده بودم از برنامه کاری عقب افتاده بودم اما خب چارهای نبود.
ساعت ۸ شب ۲۹ ام به کیش پرواز داشتیم. درست مثل سال قبل تا آخرین لحظه با ترانه داشتیم یقه هم را پاره میکردیم. به خودم گفته بودم که این واقعا آخرین شانسی است که دارم به خودم میدهم. گرچه در این مورد خاص تجربه ثابت کرده است که شانس جدید به معنی کلاه گذاشتن سر خود است.
به هر حال رفتیم و تا جایی که امکان داشت جلو خانواده تظاهر به خوب بودن همه چیز کردم. پیش خودم گفتم حالا که آمدهام لااقل نفسی تازه کنم. دوم فروردین به این نتیجه رسیدم که هرچه زودتر باید فلنگ را ببندم و فرار کنم. برای صبح اول وقت ۵ فروردین بلیط برگشت را گرفتم. مامان اینها از ۱۹ اسفند آمده بودند و برای مامان و شیوا و ترانه هم برای ۷ فروردین بلیط برگشت گرفتتم. از شانس تخمیام دوباره ۴ فروردین علائم سرماخوردگی (یا هر کوفت دیگری بود) پیدا شد و دوباره خزیدم توی تخت.
به هر نکبتی که بود ۵ ام برگشتم خانه و فقط خوابیدم. ۶ ام و ۷ ام رفتم سر کار، اما ۸ ام و ۹ ام را دوباره ماندم خانه. آنقدر انرژی نداشتم که به زحمت میتوانستم از تخت خواب جدا شوم. خلاصه اینکه تعطیلات بسیار دلپذیری داشتم.
دیشب به ترانه اولتیماتوم ۱۰ روزه دادم برای اینکه هم من و هم خودش را از این برزخ جهنم واری که در آن گیر کردهایم، خلاص کند. راه حل آسان این است که عین دو انسان متمدن برویم و به صورت مسالمت آمیز همه چیز را ختم به خیر کنیم. راه حل دوم اما برای هر ۲ نفرمان داستان خواهد داشت.
برای ۱۴۰۲ هیچ برنامه خاصی ندارم. تنها خواستهام این است که کمی به آرامش برسم. همین. که البته خیلی هم خوشبین نیستم!!
سهشنبه، اسفند ۱۶، ۱۴۰۱
میلک تو میلک
در فاصله پست قبلی و در طول ۱۵ روز گذشته اوضاع از چیزی که بود هم بد تر شده و الان فقط سعی میکنم خیلی تیتر وار چیزهایی که در جریان است را بنویسم که اگر یک روزی از لجن جمهوری اسلامی عبور کردیم، یادمان باشد چقدر جان سخت بودیم!!
- برای چند روز دلار تا مرز ۶۰ هزار تومان هم رسید. همین الان که دارم مینویسم کمی کمتر از ۵۱ هزار تومان است. وضعیت اقتصادی اصلا قابل توصیف نیست.
- حدود یکی دو ماه پیش در چند مدرسه دخترانه مسمومیتهای مشکوکی بود که مسئولین محترم همان موقع اعلام کردند که بخاطر نشت گاز و اینجور چیزها بوده اما الان تقریبا همه جای ایران دارند به مدرسه بچهها حمله شیمیایی میکنند و کسی به کسی نیست. جناب آقا هم فرمودهاند که کار دژمن است!!
- هر روز دیدم که آدمهای بدبختی را که جلو صرافیها صف کشیدند که دلار ارزانتر بخرند
- دیدم افرادی را که ۵۰۰ میلیون تومان پول توی حساب بانکی شان مسدود کردند تا بانک برایشان ماشین خارجی وارداتی بخرد. ماشینی که نه مدل و نه قیمت و نه زمان تحویل مشخص است!!
یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۴۰۱
تیک تاک.. تیک تاک
شنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۱
Gloomy Saturday
امروز شنبه، اول بهمن است و افسردگی من به شدت بالا زده، جوری که صبح با زور کلنگ از تخت جدا شدم.
بخاطر آلودگی هوا، امروز و فردا ادارهها و بانکها و اینها تعطیل هستند. اینقدر وضع خراب شده که دائم فکر میکنی هوا ابری شده و همین الان است که یک باران حسابی ببارد، اما همهاش دود و کثافت است. به زور میشود نفس کشید. هوا یک جورهایی مثل فیلم interstellar شده است.
حالا فکر کن که در یک همچین وضعی، افسردگی آدم هم بالا بزند. از صبح تا همین الان نشستهام پشت کامپیوتر و هیچ کاری نمیکنم. هدفونم را گذاشتهام توی گوشم و برنامه دیشب کامبیز را گوش میکنم و بیشتر حالم گرفته میشود.
حالم از اخبار به همه میخورد. از همه چیز خسته شدم. حوصله ندارم. امید و انگیزهام را از دست دادهام.
دلم یک تراپیست مجانی میخواهد!!
پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۴۰۱
This Madness is Killing me
اوضاع و احوال مملکت به نظر آرام میرسد. مردم انگار که دوباره به روتین تخمی خودشان برگشتهاند انگار. اما به نظر من این فقط ظاهر داستان است و بیشتر به نظر میآید که همهمان در حال کلنجار رفتن با این برزخ نکبتی که در آن گیر کردهایم هستیم. راستش را بخواهید، توضیح دقیق و مناسبی برای توصیف چیزی که داریم میگذرانیم ندارم.
از نظر اقتصادی واقعا سر در نمیآورم که مردم چطور دارند میگذرانند. اوضاع سیاسی هم جوری شده که انگار کلمات مناسب برای آنچه که دارد اتفاق میافتد، هنوز اختراع نشده است. یعنی وقتی بهش فکر میکنی، فقط دهان آدم باز میماند.
حکومت مرزهای وقاحت و بی شرفی را کیلومترها جابجا کرده است. مغز انسان توان پردازش این همه دروغ و بی رحمی و کثافت را ندارد. برای همین است که میگویم به جایی رسیدهایم که فقط میتوانیم نگاه کنیم.
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۱
از ۲۲ به ۲۳
دیشب حوالی ساعت ۱ بود که از خستگی غش کردم و نفهمیدم که چطور خودم را به تخت خواب رساندم. در طول یکی دو ماه گذشته زودتر از ساعت ۳ نخوابیدهام و مدام در طول روز دارم از بیخوابی زمین و زمان را گاز میگیرم. قبل از اینکه به خانه برسم دائم به خودم یادآوری میکنم که امشب دیگر باید به موقع بخوابم و از این جور حرفها.. اما به محض اینکه میرسم خانه و باسنم را روی کاناپه میگذارم، انگار که نُشادر به آنجایم فرو کرده باشند، یهو جان میگیرم و عین جغد تا ۳ و ۴ صبح بیدارم و باقی ماجرا.
و خب ۲۰۲۳ هم از امروز به طور رسمی کار خودش را شروع کرد. در کل ۲۰۲۲ برای من یکی سال بدی نبود و در مجموع روزهای خوب بیشتری داشت و امیدوارم که سال میلادی جدید برای همه اتفاقهای بهتری در راه داشته باشد.
و البته که ۲۰۲۲ برای ما ایرانیها نقطه عطفی خواهد بود که در تاریخ ثبت میماند. نقطه عطفی که از ۲۰۲۲ شروع شد و امیدوارم که تا قبل از تمام شدن ۲۰۲۳ نتیجهاش را ببینیم و طعم شیرینیاش دهان ما و همه دنیا را شیرین کند.
سهشنبه، دی ۰۶، ۱۴۰۱
Free fall towards GA
روز به روز اوضاع دارد داغان تر میشود. انگار که سوار ماشینی هستیم که توی سراشیبی ترمز بریده و مستقیم به سمت گا میرود.
قیمت هر چیزی که فکر کنی دارد سر به جهنم میگذارد. الان که دارم اینها را مینویسم دلار و تتر از مرز ۴۲ هزار تومان هم رد شدهاند.
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۱
Ready to Explode
از اول هفته اوضاع اینترنت تخمی شده است. حتی ExpressVPN هم هر ۴-۳ دقیقه یکبار قطع میشود و دوباره باید التماس کنی که دوباره برای چند لحظه وصل بماند.
همه کارهایمان روی هم تلنبار شده و از صبح تا عصر، خیره به مانیتور در حال التماس به پروکسی و کلیک دکمه رفرش بروزر هستیم.
سهشنبه، آبان ۲۴، ۱۴۰۱
close to the edge
از هفته گذشته همه بچههای دفتر دور کار شدند اما من بخاطر نوع کارهایی که انجام میدهم حتما باید در دفتر باشم و کارهایم را از همانجا پیگیری کنم. اوضاع و احوال اینترنت هم که گفتن ندارد. ارتباط با جهان بیرون کاری دشوار، فرسایشی و زمانبر شده است و به همین دلیل کل این ده دوازده روز گذشته را در دفتر به خودم پیچیدهام و به آخوند و هر کثافتی که به این موجودات ربط داشته باشد لعنت فرستادهام و در نهایت از اینکه موفق به انجام هیچ کار مفیدی نشدهام، بعد از چند ساعت، با اعصاب خط خطی و دست از پا درازتر به خانه برگشتهام. والبته خانه هم جای ماندن نیست. باید ماشین را بردارم و با اعصابی خرابتر به خیابان فرار کنم. اگر خوش شانس باشم شاید دوستی رفیقی آشنایی را بتوانم خفت کنم و تا آخر شب بیرون بمانم.
اما مطمئن هستم که این وضع ادامه نخواهد داشت.. نه این و نه آن!!
شنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۱
Baseball Bat
شنبه، مهر ۳۰، ۱۴۰۱
من از شما و دین شما بیزارم
روح و روان هیچ کس دیگر درست نیست. همه کلافه و سر در گم هستند.
هر کسی که تلفن میزند فقط VPN میخواهد. خسته شدم دیگر، همه را کله میکنم.
از امروز تصمیم گرفتم که دیگر اخبار را حتی توی توییتر و اینستاگرم هم دنبال نکنم. واقعا دیگر کشش و ظرفیت این حجم از بی رحمی و وقاحت و دروغ و تناقض و کثافت بودن را ندارم.
از یکی دو ماه قبل، فیفا ۲۳ را پیش خرید کرده بودم و کلی برایش ذوق داشتم، اما حالا دو سه هفتهای هست که عرضه شده و من حتی کامل دانلودش هم نکردم.
آخر شبها که میآیم خانه فقط دلم میخواهد گوشه کاناپه چماله شوم و سعی کنم به هیچ چیزی فکر نکنم.
پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۴۰۱
دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۴۰۱
هشت و سی و چهار دقیقه
دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۱
PS5
تقریبا ۲ هفته پیش بود که تصمیم گرفتم دوباره برای خودم پلیاستیشن بخرم. توی آخرین جلسه مشاوره، تراپیست عزیزم تجویز کرد که باید برای خودم ایجاد خوشحالی کنم.
از مطب که بیرون زدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مثل سگ دلم پلیاستیشن میخواهد.آبان ماه پارسال بود که از سر ناچاری پلیاستیشن ۴ را فروخته بودم و از همان موقعی که به دست صاحب جدیدش داده بودمش، تا چند هفته بعد جای خالیاش درد داشت.
کمکم خودم را راضی کرده بودم که حالا همچین چیز خاصی هم نبود و اصلا همان بهتر که به یک پسر بچه فروختمش.. اما ته دلم واقعا دوست داشتم کنسول بازی داشته باشم.
وقتی که تراپیست گفت برو و کارهایی که خوشحالت میکند را انجام بده.. بدون معطلی به یکی از دوستانم زنگ زدم که فلانی، پیاس۵ دیجیتال اِدیشن با یک دسته قرمز اضافه میخواهم.. جان من همین الان با پیک بفرست خانه!!
که البته، بخاطر اینکه خیلی ذوق داشتم، فردا شب به دستم رسید و ظاهرا آن شب، یک نفر همه پیاس۵ های شهر را یکجا خریده بوده و هدفش این بوده که ۲۴ ساعت من را توی کف نگه دارد!!
خلاصه اینکه هر ۲ روز تعطیلی تاسوعا / عاشورا مشغول بازی بودم و هر روز عصر که برمیگردم خانه، حتی برای چند دقیقه هم که شده، با اسباب بازی نازنینم خوش میگذرانم.
جمعه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۱
سوسک فاکینگ بالدار
یکی دو روز است که دارند برای بارندگی و سیل و اینها هشدار میدهند. تقریبا یک هفته است که خیلی جاها بطور ناگهانی سیلاب راه افتاده و آب با خودش همه چیز را درب و داغان کرده و برده است. مثلا همین پریروز بود که امامزاده داود تا کمر توی گِل فرو رفت.
از طرف دیگر هوا به قدری گرم شده که کلا کولر جواب نیست. عین بستنی در حال وا رفتن و چسبناک شدم هستیم.
دیشب از شدت گرما رفتم روی پشت بام و به گلدانها آب دادم و روی زمین را هم کمی خیس کردم. به شکل قابل توجهی هوا بهتر شد. روی نیمکت برای خودم لش کرده بودم و سرم توی گوشی بود که یهو دیدم یک چیزی با صدای پررر پررر آمد و تالاپ افتاد روی سرم.
عین دیوانهها بالا پایین میپریدم و با دست توی سر و صورتم میزدم که دیدم یکی از این سوسکهای بالدار از روی گردنم پایین افتاد و دوباره پرید. داشتم بالا میآوردم. توی زندگی هیچ چیزی از سوسک بالدار وحشتناکتر سراغ ندارم. لعنتی ۴ طبقه پرواز کرده بود و آمده بود بالا.
به خودم دلداری دادم که چیز مهمی نیست و لابد شانسی از اینجا سر در آورده و این حرفها. دوباره رفتم توی گوشی اما دیگر لش نبودم. همه حواسم به این بود که دوباره سر و کله این هیولا پیدا نشود. بعد از چند دقیقه دوباره به حالت لمیده در آمدم و چشم به صفحه گوشی و رو به آسمان بودم و داشتم برای خودم از نسیم لذت میبردم که دوباره صدای بالهای اژدها را شنیدم. گوشی را از جلو صورتم کنار کشیدم و نفهمیدم که چطور خودم هم بال در آوردم و از سر راهش پریدم کنار.
شب من نبود. بند و بساط را جمع کردم.. چراغها را خاموش کردم و درب پشت بام را هم چفت کردم و دوباره برگشتم روی کاناپه و به خدا با این اختراع تخمیاش بد و بیراه گفتم.
چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۴۰۱
The quiet chaos driving me mad
دوشنبه همین هفته نوبت مشاور داشتم. ساعت ۶ رسیدم و چند دقیقه بعد رفتم داخل.
برای اولین بار بود که اینجا میآمدم. مشاور خودم که سالها پیش او میرفتم، آنقدر قیمت یک ساعت مشاورهاش را بالا برده که بعد از هر جلسه، تازه باید پیش یک تراپیست دیگر بروی که درد کارت بانکیات را بلکه یک ذره کم کند!!
تقریبا یک ساعت و نیم بدون توقف حرف زدم. هی آب خوردم حرف زدم.
گفتم خستهام.. نا امیدم.. شاید افسرده شدهام و البته خیلی خشم دارم.. مغزم دارد سوت میکشد.. خواب ندارم.. کلافه شدم.. حتی گاهی وقتها همهشان با هم قاطی میشوند.
گفت همین الان هم که داری حرف میزنی میشود متوجه اینها شد. بیا و در طول این هفته تا جلسه آینده وقتی یکی از این حسها سراغت آمد بنویس که دقیقا چه چیزهایی از توی مغزت رد میشود.
ساعت هفت و نیم از مطب بیرون زدم و هدفون به گوش راه افتادم سمت خانه.
شنبه، تیر ۲۵، ۱۴۰۱
هیچ
![]() |
| برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید |
![]() |
| برای دیدن تصور در سایز واقعی روی آن کلیلک کنید |
دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۴۰۱
Long / Short
روزها عین برق و باد دارند میروند و اصلا گذشت زمان را حس نمیکنم. یک جورهایی هم خوب است و هم بد. خوب از این بابت که بالاخره سخت یا آسان دارد میگذرد.. بد از این جهت که خیلی مفت و مجانی دارد میگذرد!!
از ابتدای سال فقط حقوق فروردین را گرفتهام و حسابی دست و بالم خالی شده و دائم در حال گدایی از خانوادهام. البته اگر وقت آزاد و تمرکز داشته باشم کمی ترید هم میکنم اما از آنجایی که اصولا در وقت آزاد دیگه حوصله و تمرکزی برای آدم نمیماند، بنابراین پول درست و حسابی هم در نمیآید.
راستش را بخواهید خیلی دغدغه مالی دارم. هر طور تلاش میکنم تا اوضاع مالی را یک جوری مدیریت کنم که دائم کاسه گدایی دستم نباشد، نمیشود که نمیشود. نمیدانم که چرا معادله دخل و خرج با هم جور در نمیآید.
و در آخر نتیجه گیری اخلاقی هم اینکه وقتی اوضاع مالی آدم خوب نباشد، اوضاع داخل خانه هم خوب نیست و باقی ماجرا..
پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۱
say Hello to 39
دیشب بطور رسمی وارد ۳۹ سالگی شدم.
زمانی که نوجوان بودم پیش خودم تصور میکردم که حتما خیلی طول خواهد کشید تا آدم مثلا ۴۰ سالش بشود، اما الان دهه ۴ زندگی بیخ گوشم است و اگر صادقانه بخواهم جواب بدهم باید بگویم که اصلا نفهمیدم که چطور به این سن رسیدهام!!
و الان دارم به این فکر میکنم که از این بعد چطور خواهد بود و چطور خواهد گذشت.. به این فکر میکنم که اصلا چقدر دیگر ممکنه است مانده باشد؟
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۴۰۱
پوست کلفتی تا کجا؟
به آن موقع از سال رسیدهام که آلرژی دارد پارهام میکند. از صبح تا شب شیر دماغم باز است و چشمهایم سرخ و صدای بم و دورگهای که انگار همین الان از توی تخت بیرون آمده باشم!!
نزدیک به یک سال و خردهای هست که کلا قید هر نوع اخبار ضد حالی که دارد دور و برم اتفاق میافتد را زدهام، چون علاوه بر آن مشکلاتی که خودم دارم روزانه تجربه میکنم، دیگر واقعا ظرفیت هضم باقی بدبختیهای و در به دریهایی که هر لحظه برای ملت دارد اتفاق میافتد را ندارم. تنها جایی که برای چند لحظه ممکن است چشمم به این مدل خبرها بیافتد اینستاگرم و توییتر است. و هر بار فقط دهانم باز میماند از آنچه که دارد به سرمان میآید و در عجبم که تا کجا میتوانیم دوام بیاوریم و آب از آب تکان نخورد!!
سهشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۱
ساعت ۵
شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۴۰۱
795
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱
سالی که نکوست
سالی که نکوست.. از شروع تخمیاش پیداست!!
بله. درست حدس زدید. رکورد زدم. تقریبا ۴ ساعت بعد از شروع ۱۴۰۱ به جان هم افتادیم و حسابی از خجالت همدیگر در آمدیم. برایم مهم نیست دیگر. چیزی برای از دست دادن ندارم. رد دادهام.
کل امروز در این فکر بودم که ای کاش کار تعطیل نبود و میتوانستم بروم دفتر و بشینم پشت میز و فقط به مانیتور نگاه کنم و توی فکرهایم غرق شوم. تنها راه فرارم از این وضع مزخرف کار کردن است. فاک.. فاک.. فاک..
یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۰
Last Hours of 1400
چند ساعت دیگر سفره ۱۴۰۰ هم تمام میشود. اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، امسال از نظر کاری به نسبت از خودم راضی بودم، اما از باقی نظرها اصلا اوضاع خوبی نداشتم. باقی نظرها منظورم وضع سلامتی.. تفریح.. پول و زندگی مشترک و اینجور چیزهاست.
در عوض تا دلت بخواهد جنگ و دعوا داشتم. خسته. خشمگین. پا در هوا. مستأصل. خلاصه که اوضاع شیر تو شیری بود. ترجیح میدهم برای سال نو هیچ آرزو و امیدی نداشته باشم.
شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۰
I want a revenge
هشت نه روز دیگر پرونده ۱۴۰۰ هم بسته میشود. هنوز مطمئن نیستم که تا قبل از پایان سال باز هم چیزی خواهم نوشت یا نه. به هر حال ۱۴۰۰ به یک چشم به هم زدن تمام شد و در مجموع سال بدی نبود و شکایت خاصی هم ندارم.
تقریبا ۲ هفته پیش آمدم به دفتر جدید. جای خوبی است و حتی میتوانم بگویم که شروع خوبی داشتم و از این بابت خیلی خوشحالم. امیدوارم که بتوانم انتقام این سه چهار سال گذشته را بگیرم.
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۴۰۰
Shit Happens
اواسط هفته پیش بود که ترانه علائم سرما خوردگی داشت و دو سه روز حال خوبی نداشت و بعد هم رو به راه شد و برای اینکه اطرافیان را بگا ندهیم چپیدیم توی خانه و بی وقفه فقط فیلم و سریال دیدیم.
هی پیش خودم امیدوار بودم که سرما خوردگی و یا هر کوفت دیگری که بوده به من سرایت نکرده و بالاخره میتوانیم به زندگی عادی برگردیم اما از امروز علائم من هم شروع شده و فکر میکنم که اُمیکرون را در آغوش کشیده باشم و این یعنی اینکه دست کم باید یک هفته دیگر توی خانه باشیم و جلوی تلویزیون یا مانیتور زخم بستر بگیریم!!
پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۴۰۰
TIME *
کل این هفته را توی دفتر نشستم و فقط به چارت نگاه کردم. و خب البته برای یک هفته توانستم مبلغ نسبتا خوبی را به جیب بزنم. البته هنوز با آن چیزی که باید باشد فاصله نسبتا زیادی دارد اما کمکم دارم به خودم اعتماد میکنم و احساس میکنم که راه خوبی را در پیش گرفتهام. و البته باید یک قدم مهم دیگر بردارم تا به رقمهایی که برایشان نقشه کشیدهام نزدیکتر شوم. بعد از سه چهار سال دوباره دارم امیدوارم میشوم که انگار دارم در مسیر درستی قرار میگیرم و البته به خودم یادآوری میکنم که هر ثانیه امکان دارد همه چیز به هم بریزد و عین بازی مار و پله، سُر بخورم و برگردم به همان خانه اول.. اما با این اوصاف باز هم ته دلم خوشحالم که تا همینجا هم دوام آوردهام. یک نیرویی هنوز در درونم جریان دارد که به سمت جلو هُلم میدهد و باعث شده دست بر ندارم.
گاهی وقتها پیش خودم فکر میکنم اگر از آن چیزی که الان هستم راضی نیستم، نه بخاطر این است که راه اشتباه را در پیش گرفتهام.. بیشتر بخاطر این است که زمان مناسب هنوز نرسیده.. یا شاید در زمان و مکان مناسب قرار نگرفتهام هنوز. شاید واقعا به همین سادگی و مسخرگی باشد!!
خلاصه که میخواهم ظرف ناهارم را بشورم و وسایم را بریزم توی کولهام و از دفتر بزنم بیرون و تا خانه راه بروم و از اینها گوش کنم.
* Time, by Hans Zimmer
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۴۰۰
گریه بر هر درد بی درمان دواست
امشب حالم اصلا خوب نیست. حتی دیگر دلم نمیخواهد به دلایلش فکر کنم. اصلا دیگر دلم نمیخواهد به چیزی فکر کنم. فقط میدانم که اگر ۱۰ دقیقه دیرتر از خانه بیرون میزدم حتما مغزم منفجر میشد. نشستم پشت ماشین، کلاه کاپشنم را کشیدم روی سرم و رفتم. جایی برای رفتن نداشتم البته اما رفتم. مثل چی یخ کرده بودم. بخاری تا آخر زیاد بود و باز هم سگ لرز میزدم. زدم کنار. سرم را گذاشتم روی فرمان و تا میتوانستم، با صدای بلند گریه کردم. گور پدر همه آنهایی که داشتند نگاه میکردند. بعد فین فین کنان زنگ زدم به زرگر. زرگر مشاور و اینهاست. جواب نداد. دوباره زنگ زدم. ریجکت کرد مرتیکه. باید حرف میزدم وگرنه دق میکردم. چشمهایم را بستم و تصور کردم که زرگر الان روبرویم نشسته تا به حرفهایم گوش کند. یادم نیست که چی میگفتم. حتی مطمئن هم نیستم که جملههایم سر و ته داشتند یا نه. فقط حرف زدم. کلمهها با هقهق قاطی شده بودند. خلاصه که خیلی وضعیت کثافتی بود. حرفهایم که تمام شد انگار که کوه کنده بودم. خسته و نفس بریده. فقط سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و بیرون را تماشا میکردم..
یک ساعت پیش آمدم خانه. هوس کره مربا کرده بودم. یک تکه بزرگ نان و کره و مربا بلعیدم. دارم سعی میکنم فراموش کنم. خستهام. دلم میخواست کل فردا را بخوابم. اگر اینجا چیزی نمینوشتم حتما مغزم میترکید.



