جای همه خالی دیشب مهمونی بودم. یعنی عروسی بودم. خواهر یکی از دوستام ازدواج کرد. خیلی خوش گذشت.
شب که خونه اومدم رو تخت جون دادم به خدا.. البته alarm گوشیم رو روی ۹ و نیم گذاشتم که زود بیدار بشم و درس بخونم (خیر سرم!). نزدیک ۱۲ بود که بیدار شدم. اصولا آدم خوش خوابی هستم ولی به نظر من جمعهها توی هوا گاز خواب آور پخش میکنن. احساس منگ بودم بهم دست میده. نمیدونم براتون تعریف کردم که ۲ بار تا حالا واسه امتحان پایان ترم خواب موندم یا نه؟
خیلی احساس تنبلی دارم. دلم میخواد واسه خودم ولوووو باشم اما اونجوری که دلم میخواد نمیشه.
امروز ۴-۳ تا مساله حل کردم. یه خورده باید سرعت رو زیاد کنم چون دیگه چیزی تا ۲۲ ام نمونده. تصمیم دارم امشب تا دیروقت بجای پشت کامپیوتر نشستن درس بخونم.
افکارم خیلی مشغول شده.. دلم میخواد روی مغزم END TASK داشتم. ولش کن. اما میدونی.. اینقدر چیز توی سرم هست که نمیدونم از چی بگم و بنویسم. اینقدر همه چیز توی ذهنم قاطی پاطی شده که سر نخ رو گم کردم. میدونم چی میخوام، میدونم چیکار میخوام بکنم، میدونم چی میخوام بگم و بنویسم.. اما نمیتونم!!
چند روز پیش یه بازی دهه ۸۰ روی اینترنت پیدا کردم که مخصوص موبایل بود (البته symbian) و چون موبایل من فقط جاوا java رو تشخیص میده، دهن خودم رو سرویس کردم تا ورژن جاوای اون بازی رو هم پیدا کنم اما موفق نشدم. در همین جست و جو فایل مخصوص کامپیوتر این بازی رو پیدا کردم. حتما " آتاری " رو یادتون میاد.. و به احتمال زیاد اون بازی هواپیمایی رو که هیچ وقت تمام نمیشد رو هم یادتونه.
آخ که چقدر با حال بود این بازی و جالب اینکه هنوز هم حال میده. البته اگه این بازی رو به بچههایی که الان با PlayStation 3 و PSP و XBOX و اینها بازی میکنن نشون بدی و بگی که این یکی از بهترین بازیهای زمان بچگی ما بوده حتما برات متاسف میشه و احتمالا به عقلت شک میکنه که چرا باز هم میشینی و بازی میکنی. ولی اون مغز فندقیها نمیدونن که امثال من ۱ دنیا خاطره باهاش دارن.
حالا برای اینکه شما رو هم به زمان آتاری ببرم فقط کافیه تا اینجا رو کلیک کنید و این بازی ۸۴ کیلوبایتی رو روی کامپوتر unzip کنید و مثه بازی snake گوشی 3310 بهش معتاد بشید.
و اما این هم آهنگ My Immortal - Rock Version که به شهریار قول داده بودم. با این آهنگ خیلی خاطره دارم. خیلی.. هم خوشحال و هم ناخوشحال. یادش بخیر اون سال که امتحان راه سازی داشتیم من و شهریار شب امتحان توی بالکن که داشت برف میاومد قهوه میخوردیم و بهش گوش میکردیم. دقیقه ۳ که میشه اشک آدم رو در میاره لعنتی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر