شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰

782

باز دوباره در برهه حساس کنونی قرار گرفته‌ام و پول لازم دارم. لعنت به این برهه‌های حساس کنونی که تمامی ندارند. حدود ۵۰ میلیون طلب دارم که بعید می‌دانم به این زودی نقد شوند و نمی‌دانم چه خاکی باید بر سر کنم.

در روزهای آینده از همین تریبون اطلاع رسانی خواهم کرد که بالاخره چه غلطی کردم.

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۴۰۰

Time is Mine

 دو سه روزی هست که روی این آهنگ قفلی زده‌ام. یک جور خیلی عجیبی ازش خوشم آمده و تا عن قضیه را در نیاورم آروم نمی‌گیگیرم.

احتمالا از ابتدای هفته آینده به مدت نامشخصی کار را تعطیل خواهم کرد. خسته شده‌ام. ساعت ۱۲ شب به خانه آمدن دمارم را درآورده و کل سیستم زندگی را مختل کرده و برای همین باید تکلیفم را حداقل با خودم مشخص کنم. البته یک سری آپشن‌های جایگزین هم دارم که باید بروم ببینم تا چه اندازه درست از آب در خواهند آمد.

پروسه ویرایش پایان‌نامه بعد از جلسه دفاع آنقدر طولانی شد که خود استاد راهنما زنگ زد و گفت: مرتیکه!! معطل چه کوفتی هستی؟ این بی صاحاب را توی پژوهشیار آپلود کن.. نمودی ما را.. گفتم خانم دکتر برای بار سوم گفته فلان چیزها را ویرایش کن!! گفت کون لق خانم دکتر، آپلود کن و وقتی انجام دادی خبر بده تا تاییدش کنم و خلاص شه بره پی کارش. گفتم نوکرتم دکتر، نجاتم دادی!!

نسخه نهایی را آپلود کردم و حالا منتظر آن یکی مسئول آموزش هستم که دکمه تایید را بزند و بعدش هم استاد راهنمای خودم تایید نهایی و اگر خودا بخواهد همه چیز تمام شود. دست آخر هم می‌خواهم بروم و یک بیلاخ جانانه نثار خانم دکتر بکنم و بروم پی کارم.

خبر خاص دیگری هم نیست فعلا.

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۴۰۰

D' OH

 تقریبا دو هفته پیش بود که توی پارکینگ سر و کله یک لکه کوچک روغن زیر ماشین پیدا شده بود. یکی دو روز بعد رفتم سراغ تعویض روغنی تا هم روغن موتور و فیلتر و اینجور چیزها را عوض کنم و هم اینکه نَشتی کذایی را ببندم. ماجرا را برای مکانیک توضیح دادم و همه جا را که خوب وارسی کرد گفت که روغن گیرباکس دارد نشتی می‌دهد و خیلی جدی نیست اما در اولین فرصت ببر تا درستش کنند.

دوشنبه هفته پیش صبح اول وقت می‌خواستم ماشین را ببرم نمایندگی، که خواب ماندم و گفتم که حتما فردا باید ببرمش تا خرج روی دستم نگذاشته. از شانس من سه شنبه هم برایم کاری پیش آمد که باید می‌رفتم جایی و گفتم فردا هر طور شده باید این ماشین را ببرم نمایندگی.. که ناگهان وسط اتوبان زایید!!

خاموش شد و همان وسط ایستاد. به هر مکافاتی بود که کشیدمش کنار و زنگ زدم به امداد خودرو. نیم ساعت بعد یک یارویی آمد و کاپوت را زد بالا و بعد گفت بشین پشت ماشین و استارت بزن. استارت زدم. گفت یکی دیگه.. یکی دیگه زدم. گفت تسلیت می‌گم، تسمه تایم پاره کردی. کارت خوان سیار را گرفت جلو دستم و چهل هزار تومان هزینه ایاب و ذهاب گرفت و خودش یک یدک کش خبر کرد تا بیاید ماشین را بار کند و ببرد.

یدک کش آمد و ۲۰۶ مادر مُرده را کشید بالا و من هم رفتم کنار دستش نشستم. گفت کجا بریم؟ گفتم بریم فلان نمایندگی ایران خودرو. گفت از نمایندگی‌های مجاز ایران خودرو مادر به خطاتر نداریم. می‌برمت یک جایی که کار درست است و فلان و بهمان. من هم گفتم به جهنم.. از نمایندگی‌ها که هیچ خیری ندیدیم، شاید این جایی که این یارو می‌گوید بهتر باشد.

در طول مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که من روی ۷۰ هزار کیلومتر تسمه تایم را عوض کرده بودم و قاعدتا بعد از ۱۵ هزار کارکرد نباید این بلا سرش بیاید. رفتیم به تعمیرگاه پیشنهادی آقای یدک کش و مسئول پذیرش آمد و گفت تایم بریده؟ گفتم آره. گفت استارت که نزدی احیانا؟! گفتم آقای امداد خودرو ۲ بار استارت زد. سرش را تکان می‌داد و زیر لب کلی فحش داد. مشخص بود که اوضاع حسابی بگایی شده و باید باسنم را چرب کنم و شُل بگیرم.

ماشین پنج روز تعمیرگاه بود. یکی از هرزگردها قفل کرده بوده و همین باعث شده بود که تسمه تایم پاره شود. میل سوپاپ و سیلندر و اینها هم بخاطر همان استارت زدن کوفتی کج و کوله شده بودند و ۷ میلیون ناقابل خرج روی دستم گذاشتند. فردای روزی که ماشین را تحویل گرفته بودم، وسط ظهر از زیر کاپوت دود سفید زد بالا و بوی روغن بلند شد. به هر مکافاتی که بود خودم را به تعمیرگاه رساندم. لوله اتصال روغن هیدرولیک نشتی داشت و روغن می‌چکیده روی بدنه موتور و از باسن شانس آورده بودم که توی مسیر، موتور آتش نگرفته بود. اینجا یک میلیون و نیم دیگر پیاده شدم. از دیروز تا حالا هم هنوز زرت جای دیگری در نیامده خدا را شکر!!

خبر خوب اینکه هیچ ایده‌ای ندارم که من این هشت میلیون و پانصد را چطوری و از کجا جور کردم.

نکته اخلاقی اینکه اگر ماشین ناگهانی ایستاد و خاموش شد، جان مادرتان استارت نزنید.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۰

Nolite te bastardes carborundorum

 امروز فکر کنم آخرین روز تعطیلی کرونا بود. از همان صبح که بیدار شدم، پریود بودم. حالم گرفته است. شاید بخاطر این باشد که کل این چهار پنج روز تعطیلی اجباری را نسشتیم و The Handmaid's Tale تماشا کردیم. خودمان کم بدبختی داریم و می‌نشینیم سریال‌های اعصاب خرد کن هم می‌بینیم و حال خودمان را بیشتر می‌گیریم.

البته خودم می‌دانم که دلیل اصلی حالِ گرفته‌ام برای چیست و سریال و عاسورا تاشورا و این مزخرفات فقط بهانه است.

یکی دو شب پیش با اشکان نشستم و دوباره ویرایش آخر پایان‌نامه را انجام دادم و این بار مستقیما توی پژوهشیار آپلود می‌کنم و به آقای امینی مسئول آموزش می‌گویم که آپلود کردم رفت، دیگر حوصله ادا اصول خانم دکتر را ندارم. اگر هم این فوق لیسانس تخمی‌ام را نمی‌خواهید بدهید که همین الان بگویید تا خیالم راحت شود مادر به خطاها.

حوصله سر کار رفتن هم ندارم دیگر. دلم می‌خواهد بشینم توی خانه و به حال خودم باشم. لااقل برای یک مدت هم که شده نیاز به یک همچین لایف‌استایلی نیاز دارم. کسی کار به کارم نداشته باشد و خودم عین کِرم فقط برای خودم بلولم.

امروز تلفنم عین ۱۱۸ زنگ خورد و من هم در کمال آرامش هیچ کدام را جواب ندادم. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. دو سه نفر بیشعور هم بودند که اولین تماس را که جواب نمی‌دادم، دوباره و دوباره و دوباره پشت سر هم زنگ می‌زدند و من از خودم می‌پرسیدم وقتی یک دقیقه پیش جواب ندادم، چرا فکر می‌کنی الان باید جوابت را بدهم مادِرفاکر؟!

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۴۰۰

ننگ بر آمریکا

وضعیت کرونا به قدری افتضاح شده که از امروز تا شنبه هفته آینده را تعطیل کرده‌اند. آقای رهبر بالاخره وا دادند و اجازه وارد کردن واکسن خارجی را صادر فرمودند. آمار مرگ و میر کرونا از ۶۰۰ نفر در روز گذشته و فکر می‌کنم اعداد واقعی خیلی بیشتر از اینها باید باشد. آخر هفته هم عاسورا تاشورا است و هیئت‌های عاشقان حسین قرار است حسابی کرونا را بغل کنند و بصورت یک طرفه به درک واصل شوند. قسمت بد ماجرا این است که علاوه بر خودشان، کلی آدم دیگر را هم نفله خواهند کرد.

یک دسته گوسفند دیگر هم داریم که آنها هم به نوبه خودشان مثال زدنی هستند. جماعت الدنگی که بع‌بع کنان جاده شمال را گرفته‌اند و قرار است همزمان خودشان و شهرهای شمالی را به گا بدهند.

هرچه می‌کشیم تقصیر خودمان است. همزمان از خودخواهی و حماقت خودمان است. وجود ویروسی به نام آخوند، نبودن واکسن، بی برقی، بی آبی، وضع خراب اقتصادی و هر کوفت و زهرمار دیگری که هر روز باهاش دست به گریبان هستیم به کنار، ولی همه چیز از آنجا شروع می‌شود که خودمان، به خودمان رحم نمی‌کنیم.

افغانستان هم به فنا رفت. این چند روز توی اینستاگرم و توییتر خبرها را که می‌بینم و می‌خوانم حالم خراب می‌شود. چطور دنیا می‌تواند اینقدر کور و بی شرف باشد؟ چند سال پیش (بیست سال؟) آدم‌خوارهایی به اسم طالبان را سر کار آوردند (همان بلایی که سال ۱۳۵۷ بر سر ایران آوردند!!) و دست کم زندگی دو نسل از مردم افغانستان را نابود کردند و بعد از ده سال کار به جایی رسید که آمریکا و چند کشور دیگر با کمک هم این کثافت‌ها را سر جایشان نشاندند و حالا دوباره همین آمریکا سرش را زیر انداخت و مردم افغانستان را دو دستی به طالبان تقدیم کرد!!

واقعا ننگ بر آمریکا که کل خاورمیانه را به گند کشیده و زندگی مردم پاکستان و افغانستان و ایران و عراق و سوریه و یمن و لبنان و فلسطین و خیلی جاهای دیگر را به جهنم تبدیل کرده و یک مشت جانی بنیاد گرای اسلامی را به جانمان انداخته و ما مردم عادی را به این فلاکت انداخته است.

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۴۰۰

to my left corner

 الان که اینجا پشت کامپیوتر نشسته‌ام، حالم حسابی گرفته است. خسته و درمانده شده‌ام. از آخر بهمن ماه ۱۳۹۹ که بالاخره پایان‌نامه کوفتی را دفاع کردم، بالاخره بعد از ۴ ماه توانستم با هر ضرب و زوری که شده ویرایش‌های تخمی خانم دکتر را انجام بدهم و فایل نهایی را برایش بفرستم.

فکر می‌کنید چه شد؟! باز دوباره به یک مشت چیزهای بی ارزش پیله کرده که باید این‌ها را هم اصلاح کنی و از این خزعبلات. واقعا درک نمی‌کنم مشکل اصلی‌اش با من چیه؟ به معنی کلمه خسته شدم از این پروسه تمام نشدنی.

امشب نشستیم و با هم فیلم Cruella را تماشا کردیم. چند وقتی هست که دارم سعی می‌کنم به خودم و خودش بیشتر زمان بدهم. سعی می‌کنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم. سعی می‌کنم سخت نگیرم و صبور باشم. سعی می‌کنم بیشتر شنونده باشم و کمتر حرف بزنم. سعی می‌کنم بیشتر نقاط روشن را ببینیم.. اما وقتی که اساس یک چیز از پایه درست نباشد هرقدر هم سعی کنی خوشبین باشی، امیدوار باشی و اینجور مزخرفات، آخرش گند ماجرا دوباره بالا می‌زند و همه چیز دوباره از اول شروع می‌شود. درست مثل یک بازی‌ای که auto save یا checkpoint ندارد و اگر در هر مرحله‌ای از بازی شکست خوردی، ریده می‌شود به همه تلاش و وقت و انرژی‌ای که صرف کردی و باز باید از اول شروع کنی.

تلویزیون تیتراژ پایانی فیلم را داشت نشان می‌داد که ناگهان متوجه شدم یکی از مراحل ساده بازی را باختم. اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی دوباره باختم!! و حالا دوباره همه چیز برگشت به نقطه ابتدایی و باید از اول شروع کنم. ولی راستش را بخواهید از این بازی دیگر خسته شده‌ام. ترجیح می‌دهم دیگر این بازی را بیخیال بشوم. حوصله اینکه از اول شروع کنم و مرحله‌ها را یکی یکی پیش بروم را ندارم. فکر کنم این بازی به درد من نمی‌خورد. انگار که استعداد خوبی برایش ندارم.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۴۰۰

لعنت به ج.ا

 توی یک چشم به هم زدن ۳ ماه اول سال تمام شد و ابراهیم رئیسی از حلقوم رهبر بیرون آمد و رئیس جمهور مملکت شد. هشت نوع واکسن داخلی تولید شد. ضرورت داشت. تولید خارجی. سریع. فوری. انقلابی. اقتصاد. لوکوموتیر. مشکل مسکن. مردم احساس آرامش کنند. اقتصاد رونق بگیرد. اولویت. موضوع کرونا. برخورد با این ویروس منحوس. برخورد جدی. اولویت. اقتصاد. تولید. واکنش سریع. قاطع. انقلابی. انشاالله.

بی برقی دهن همه را صاف کرده و وقتی برق قطع میشه آب هم قطع میشه، چرا؟ چون فشار آب همیشه پایین بوده و همه از پمپ استفاده می‌کنند و برق که نباشه پمپ هم نیست و عملا آب هم تعطیل میشه.
پارازیت نسبت به قبل هزار برابر شده و تقریبا تلویزیون هم نداریم. سرعت اینترنت کم شده و به زور بشود به وی‌پی‌ان وصل شد.
خلاصه اینکه اوضاع حسابی شیر تو شیر شده و حالم از این وضع حسابی به هم می‌خورد.
امیدوارم هرچه زودتر جان همه‌شان از حلقوم‌شان بیرون بیاید.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰

cube

 تقریبا کل فروردین را تعطیل بودیم و تا ۱۷ اردیبهشت هم تمدید کرده‌اند که همه فروشگاه‌ها باید بسته باشند. و اگر همین وضع افتضاح ادامه داشته باشد احتمالا برای هفته بعدتر هم تعطیل خواهیم بود.

قسمت بد ماجرا این است که از حقوق خبری نیست، اما خوبی‌اش این است که حسابی می‌شود توی خانه لش کرد و تلویزیون تماشا کرد و چند صفحه‌ای کتاب خواند و بازی کرد و کلا با باسن لخت در خانه تردد کرد. این ۳ هفته گذشته حسابی وقت داشتم برای دوچرخه سواری. تقریبا هر شب از ساعت ۹ می‌زنم بیرون و حوالی ۱ و ۲ صبح برمی‌گردم خانه. هوا جان می‌دهد برای رکاب زدن و موزیک گوش دادن و لذت بردن و بیخیال زمین و زمان شدن. هر از چند باری ترانه هم همراهم می‌شود و دوتایی کیف می‌کنیم.


تقریبا از هفت هشت روز پیش به امیر و محمد پیله کردم که آنها هم باید دوچرخه بخرند و شب‌ها بعد از کار همگی با هم برویم و تا جایی که جان داریم رکاب بزنیم و ورزش کنیم. امیر در طول این دو سه سال گذشته به شدت اضافه وزن پیدا کرده و چاق شدنش دارد کار دستش می‌دهد. بالاخره راضی شدند و به یکی از دوستانم که فروشگاه دوچرخه دارد پیام دادم که فلانی هستی ما بیاییم ۲ تا دوچرخه برداریم؟ گفت پلمپ شدم اما مدل‌هایی که توی انبار دارم را عکس‌هایشان را برایت می‌فرستم تا اگر چیزی پسندیدی برایشان آماده کنم و بیایید تحویل بگیرید. عکس‌ها را که به امیر و محمد نشان دادم هی بهانه آوردند و گفتند صبر می‌کنیم تا مغازه‌اش باز شود و بعد می‌رویم می‌بینیم و اینها.

حوصله‌تان را سر نبرم. مدل‌‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ را که می‌دیدم دلم برایشان ضعف رفت. همان موقع به دوستم زنگ زدم و گفتم فلانی، دوچرخه خودم را چند برمی‌داری؟ گفت همان cube, Aim Pro نارنجی با سِت SRAM را می‌خواهی عوض کنی؟ گفتم آره. گفت برایت یک cube, Analog سبز ۱۹ اینچی ۲۰۲۰ با سِت SRAM SX می‌گذارم کنار، ۱۲ سرعته (۱ در ۱۲) و چرخ‌های ۲۹ اینچ، خوراک خودت، برو حالش رو ببر.. گفتم چقدر؟ گفت ۳۲ تومن. با ناامیدی پرسیدم خیلی باید سر بدهم؟ خندید و گفت نگران آن قسمتش نباش و فردا صبح بیا.

حوالی ۱۱ باهاش قرار داشتم و رفتم جلوی انبار. پشت در که رسیدم به سمت دوربین مدار بسته دست تکان دادم و چند لحظه بعد کرکره بالا رفت. دل توی دلم نبود. با هم کارتن دوچرخه جدیدم را آوردیم گذاشتیم وسط انبار و شروع کردیم به سر هم کردنش و چند ساعت بعد، خوشحال و خندان به سمت خانه رکاب می‌زدم.

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۴۰۰

I'm fucking done

 از سوم چهارم فروردین برگشتم سر کار. حوصله ماندن توی خانه را نداشتم. تقریبا توی این یک سال گذشته، متاسفانه همیشه بیرون از خانه بودن را به داخل خانه بودن ترجیح داده‌ام. اگر می‌شد شب‌ها یک جوری برگردم که فقط بروم بخوابم، قطعا همین کار را می‌کردم. بله، اوضاع‌مان اصلا تعریف ندارد.

الان هفته اول بعد از تعطیلات است و بخاطر کرونا دو هفته تعطیلی اجباری داریم. وضعیت خیلی کس‌شعری درست شده و هیچ کس نمی‌داند که دقیقا چه غلطی باید بکند. مملکت دقیقا از روی باد معده حضرت آقا اداره می‌شود.

یک جور وضعیت بلا تکلیف و پا در هوا دارم. خسته شدم. کم کم کاسه صبرم دارد سرریز می‌شود.

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۹

773

 سال ۱۳۹۹ عجیب برای من زود گذشت. انگار همین دیروز بود که یکهو سر و کله کرونا پیدا شد و از توی اسفند از خانه شروع به کار کردیم و آخر فروردین هم از کار بیکار شدیم و باقی ماجرا.

با اینکه از خیلی جهات سال سختی بود اما لااقل برای من یکی، واقعا سریع گذشت. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور امروز ۲۹ اسفند شده و فردا این موقع وارد ۱۴۰۰ شده‌ایم.

برای امسال هم کلی برنامه ریختم. نمی‌دانم چقدرشان را می‌توانم عملی کنم، اما همه سعی و تلاشم را می‌کنم که امسال بهتر از پارسال از آب در بیاد. باشد که رستگار شوم.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۹

Finally

 بالاخره ۱۹ بهمن دفاع کردم. بعد از ۳ فاکینگ سال.. ۶ ترم.. دفاع کردم بالاخره.

فقط خواستم بیام و از این تریبون اعلام کنم که خانم دکتر تسلیم شد و اون دکمه لعنتی را فشار داد و پایان‌نامه مزخرف من تایید شد و با هزار ایراد و کوفت و زهر مار بالاخره رضایت داد که ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ صبح از مصیبت پایان‌نامه خلاص شوم.

خِلاص

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۹

Miss You So Bad

 دقیقا ۲ هفته است که افتاده‌ام توی خانه. تنهای تنها. تا اواسط این هفته هم تصمیم دارم به قرنطینه ادامه بدهم تا عذاب وجدان این را نداشته باشم که نکند فلانی از من واگیر کند!!

حالم خوب شده و این دو هفته تا جا داشت خوابیدم. تلفن هم فقط خیلی ضروری‌ها را جواب می‌دادم. حوصله سر و کله زدن با ملت را نداشتم اصلا. سیستم خواب و بیدار بودنم کامل به هم ریخته و هر طور که شده دوباره باید به تنظیمات کارخانه برگردم. کتابی که ماه‌ها کنار تخت داشت خاک می‌خورد را تمام کردم بالاخره و رفتم سراغ بعدی. کلی موزیک جدید کشف کردم. با خودم تصمیم قاطع گرفتم و سیگار را گذاشتم کنار. سه چهار تا فیلم دیدم که خیلی هم چنگی به دل نزدند. کلی پادکست گوش کردم. دو تا دوره آموزش ادیت عکس دیدم. تمرین‌های عقب مانده کورسرا را انجام دادم. خیلی عجیب بود اما دل و دماغ پلی‌استیشن و فیفا بازی کردن هم نداشتم.

امشب دلم مثل سگ تنگ شده. حالم گرفته. غصه دارم. نمی‌دانم این فکرهای لامصب از کجا هجوم آورده‌اند. اگر کسی این موقع شب بود که می‌توانستم باهاش حرف بزنم، تا صبح عین طوطی حرف می‌زدم. حتی ممکن بود کارم به گریه و زاری هم برسد. اصلا انگار که تمام دلتنگی‌ها دنیا را بسته‌بندی کرده‌اند و آورده باشند گذاشته باشند توی دل من. در این حد نابود. در این حد تباه. دلم می‌خواست واقعا با یکی حرف بزنم.

شب‌ها انگار که هَمستِر درونم می‌زند بالا و هی دور خودم توی خانه می‌چرخم و راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم و به هیچ چیز یا جای خاصی هم نمی‌رسم. انواع و اقسام فکرها و ایده‌ها به سرم زده و سعی کرده‌ام به درد بخورهایشان را توی دفترم یادداشت کنم. بعضی شب‌ها حالم خوب بوده و بعضی شب‌ها هم مثل الان موودم خیلی پایین آمده.

نمی‌دانم بخاطر حالم است یا واقعا یک چیزی توی این آهنگ هست که دلتنگی آدم را بیشتر می‌کند.

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۹

LUNE

 بر خلاف دیشب که افسرده و پریود بودم، اما امشب حالم بهتر است. یک پلی‌لیست خوب روی اپل موزیک پیدا کرده‌ام و این موقع شب با سیستم صوتی و صدای بلند برای خودم گذاشته‌ام و دارم حالش را می‌برم. شما هم اگر دوست داشتید می‌توانید از اینجا گوش کنید.

امروز صبح استاد راهنما جواب دادند که اوکی است و حالا هم می‌خواهم با خودکار گزارش بی سر و ته را پاکنویس کنم و اسکن و آپلود.

هر روز صبح که بیدار می‌شوم و سر کار می‌روم و شب دوباره برمی‌گردم به گوشه دنج خانه، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که هرچه زودتر باید کَنده شوم و بروم. نمی‌دانم کجا.. نمی‌دانم کِی.. فقط می‌دانم که در یک لحظه می‌خواهم چشم‌هایم را ببندم و همه خوشی‌ها و ناخوشی‌ها را بگذارم پشت سرم و بروم.

in the back of my mind, in the fading light, in the rain
in the dead of the night when it all goes quiet, in the pain
you're weaving through my dreams until I wake
and the moments fly by but the memory always remains

(Kasbo  - Lune /ft. Vancouver Sleep Clinic)

سه‌شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۹

769

 آخرین امضاهای مربوط به پایان نامه‌ام را گرفته‌ام و فقط باید گزارش دوره‌ای سه ماهه اول و دوم را بنویسم و اسکن کنم و توی سایت نمی‌دانم چی‌چی آپلود کنم و به مسئول آموزش اطلاع بدهم که بعد برود تاییدشان کند و بعد تاریخ دفاع بگیرم و خلاص.

گزارشی که هیچ ایده‌ای ازش ندارم و با مداد روی کاغذ نوشته‌ام و برای استاد راهنما فرستاده‌ام و منتظرم تا اوکی بدهد و با خودکار بنویسمش و ادامه ماجرا.

برای خودم یکی از موزیک‌های متن فیلم interstellar را گذاشته‌ام و توی فضا شناور شده‌ام. یک حس غمگینی خاصی دارد. انگار که دارم وارد دوره پریود روحی می‌شوم. دلم می‌خواهد کل روز و هفته را خانه بمانم و برای خودم تنها باشم.

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۹

Micro Genius to PS4

 بعد از آخرین تلاشم برای اینکه پروپوزال را سر وقت به دست مدیر گروه برسانم و ایشان کم لطفی نکردند و باز گیر داد که باید زیر هر عکس شماره باشد و رفرنس باید بدهی و از اینجور حرفها.. تقریبا می‌توانم اعتراف کنم که دیگر حتی فایل ورد پروپوزالم را باز هم نکردم. اصلا یادش که می‌افتم حالم خراب می‌شود. بگذریم.

دقیقا هفته پیش بود که ساعت Garmin م را با یک PlayStaytion4 طاق زدم. آن زمان که تازه آمده بودم خانه خودمان می‌شد با حدود ۲ میلیون عین همین که الان گرفتم را خرید. اما الان دست دومش با ۲ دسته تقریبا ۷ تومن برایم آب خورد. فقط هم فیفا ۱۸ دارد و نید فور اسپید. درست عین همان زمان بچگی که آتاری آخرهای عمر حرفه‌ای‌اش بود و داشت از دور خارج می‌شد و کم کم سر و کله میکرو پیدا شده بود و خیلی از هم سن و سالهایم با هزار جور خواهش و التماس و تقاضا توانسته بودیم مامان و بابا را راضی کنیم تا بعد از امتحانات ثلث سوم برایمان میکرو جِنیوس بخرند، حالا من هم ذوق این پلی استیشن خسته‌ام را دارم. لابد صاحب قبلی‌اش یک بچه چهارده پانزده ساله بوده که توانسته پدر مادرش را راضی کند که این را بفروشند و برایش PlayStation5 بخرند. و از این معامله هم آن بچه پدر سگ به خواسته‌اش رسیده و هم من صاحب اسباب بازی‌ام شده‌ام.

زمان ما، مد بود که فقط ۳ ماه تابستان اجازه داشته باشیم که با میکرو (و بعدترها sega) بازی کنیم. آن هم زمانی که آقای پدر سر کار بود. و مادرها همیشه برای آنکه بتوانند حرف‌هایشان را به کرسی بنشانند، از این اسباب بازی محبوب به عنوان یک اهرم فشار موثر برای رسیدن به خواسته‌هایش استفاده می‌کردند. ممکن بود یک روز، بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای مجوز بازی صادر نشود و این کافی بود برای اینکه ساعت‌ها بشینیم و از دور به میکرو و دسته‌هایش که روی قفسه میز تلویزیون جا خشک کرده بودند و داشتند صدایمان می‌زدند که برویم و باهاشان بازی کنیم، خیره بمانیم. خوب یادم هست که اینجور موقع‌ها که توی خماری بازی مانده بودم، می‌رفتم و یکی از نوارهای بازی را برمی‌داشتم و روی تختم می‌نشستم و با دقت به جزییات عکس بازی که روی کارتریج چسبیده بود نگاه می‌کردم و کم کم توی خیالات خودم غرق می‌شدم.

حتی گاهی کار به جایی می‌کشید که حس می‌کردم مرحله‌ها و شخصیت‌های بازی را روی مدارهای بُرد الکتریکی کارتریج می‌توانم ببینم!!

از آن موقع تا الان بیشتر از ۲۵ سال گذشته و قسمت خنده دار ماجرا این است که در ۳۷ سالگی هم کماکان باید دنبال مجوز بازی بود. بدبختی اینجاست که پلی استیشن کارتریج و دیسک ندارد و نمی‌شود به کاور بازی با دقت نگاه کرد. هی باید امیدوار بود که شاید بالاخره یکی از برنامه‌های تلویزیون به درد نخور باشد تا بلکه بتوانی نیم ساعتی برای خودت فیفا بازی کنی. هر بار هم روشن بشود انواع و اقسام تهدیدات را خواهی شنید. تازه، باید صدای تلویزیون به قدری کم باشد که صدای مِنوها و بازی به گوش کسی نرسد.

ازدواج کلا چیز عجیب غریب و پیچیده‌ای است. پروردگار آن روزی که ترانه این پست را خوانده باشد، ختم به خیر کند. باشد که رستگار شوم.

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۹

اون دکمه "تایید" لعنتی را بزن لامصب

 باور می‌کنید اگر بگوییم که کماکان مدیر گروه عزیزم رضایت نداده که این پروپوزال کوفتی‌ام را تایید کند و خودش و خودم را از این عذاب بی پایان خلاص کند؟!

دیشب برای دفعه چهارم ادیت کردم و برایش فرستادم و منتظرم تا ببینم اینبار با چی مشکل دارد. چیزی که خیلی روی اعصابم رفته این است که همه ایرادها را یکجا تحویلم نمی‌دهد. روش قطره چکانی در پیش گرفته و بد جوری کفری‌ام کرده است. اگر اینبار وا ندهد و دکمه تایید را توی سامانه فشار ندهد، فردای آن روز اول وقت می‌روم دانشگاه و انصراف می‌دهم!!

این یک ماه گذشته از همه جهات یک سیخی به باسنم فرو رفت. اینقدر زیاد بودند که کاملا کرخت شده‌ام. انگار که دیگر درد را حس نمی‌کنم. خستگی مفرط دارم. اصلا نمی‌دانم که دارم چه غلطی می‌کنم.

"هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم"

                                    محمدرضا شفیعی کدکنی

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۹

من اینجا چه گهی می‌خورم؟

امشب تسلیم شدم و شوفاژ را روشن کردم. صبح که از خانه بیرون زدم هوا عالی بود اما همین دو سه ساعت پیش که برگشتم شروع کردم به سگ لرز زدن از بس که همه جا یخ کرده بود.

توی این دو هفته گذشته خواب درست و حسابی نداشتم. شب‌ها تا چهار و نیم و پنج بیدار بودم و صبح ساعت ۹ با کلنگ از تخت بیرون آمدم. تا جایی که توان داشتم فکرم را مشغول کار کرده‌ام که حواسم به باقی ماجراها نباشد.

پایان‌نامه وامونده هم شده قوز بالای قوز. هر کار می‌کنم باز دوباره به یک چیز دیگر گیر می‌دهد زنیکه الدنگ. یابو برش داشته انگار که مدیر گروه دانشکده معماری فلورانس است و مثلا من قرار است با این پایان‌نامه دوزاری‌ام ستون‌های معماری جهان را جابجا کنم. اصلا حالی‌اش نیست که به یک آدم در به در ۳۷ ساله که خودش هم نمی‌داند دقیقا چرا آمده و ارشد خوانده، نمی‌شود اینقدر گیر داد. دقیقا ۵ سال پیش همین موقع‌ها ترم ۱ بودم. به خیال خودم فکر می‌کردم ارشد خواندن زندگی‌ام را بهتر می‌کند. نمی‌دانستم که فقط ۴ ترم به پایان‌نامه گیر می‌کنم. گرچه در طول این ۵ سال به هر چیزی که فکرش را بکنید گیر کردم. کل امروز را هم به این آهنگ گیر داده بودم.

آنقدر زندگی‌ام بالا پایین شد که دیگر حسابش از دستم در رفته. گاهی وقت‌ها از خودم سوال می‌کنم چرا اینطوری شد؟ کجا را اشتباه کردم که تا این حد باید از آن چیزهایی که می‌خواستم باشم دور افتادم؟

راستش را بخواهید، به نظر خودم نه آدم بدی هستم، نه بی شعورم، نه احمقم و نه خیلی چیزهای دیگر. برای هر چیزی با تمام وجودم تلاش کرده‌ام. همیشه امیدوار بودم. پشتکار داشتم. ولی دقیقا آنجایی که باید به نتیجه برسم خورده‌ام به در بسته. آنجایی که باید نتیجه زحمتم را ببینم یکهویی همه‌اش دود شده رفته هوا.

خسته شدم دیگر. خسته.. می‌فهمی؟

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۹

764

 چند روز پیش استاد راهنما زنگ زد و گفت کجای کاری که خانم دکتر (مدیر گروه) هنوز پروپوزال را تایید نکرده!!

گفتم بابا من که نسخه چاپی پایان‌نامه را بهش دادم و تصحیح کرد رفتم ازش گرفتم و ایرادها را هم درست کردم. چی شده؟

گفت مرد حسابی، این هنوز پروپوزال تو را تایید نکرده که تو سرخوش رفتی سراغ پایان‌نامه!! اصلا توی سامانه پژوهشیار تیک تایید نخوردی هنوز.

خشکم زد. گفتم حالا باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ گفت همین الان دوباره برایش پروپوزال را بفرست و ببین حرف حسابش چیه.

دوباره pdf پروپوزال را توی پاتس‌اپ برایش فرستادم و یک سری ایراد بنی اسراییلی جدید گذاشت روش. رسما کفرم را در آورده. نمی‌فهمم چرا با من لجبازی می‌کند. اگر این باز قال قضیه کنده شد که هیچ، وگرنه بیخیال فوق لیسانس می‌شوم و بعدش از خجالت خانم دکتر در خواهم آمد.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۹

763

 به هر مکافاتی که بود نسخه نهایی پایان‌نامه کوفتی را به دست خانم دکتر دادم و هر روز زنگ می‌زدم که به دستت رسید؟ خواندی؟ و هی جواب می‌داد که نه فرصت نکردم و ندیدم و بچه‌ام روی گاز است و فلان شده و بهمان.

تنها شانسی که از باسن تا این لحظه آورده‌ام این است که مهلت دفاع تا آبان ماه تمدید شده و هنوز می‌توانم امید داشته باشم که این ترم قال قضیه کند شود.

امروز زنگ زدم به موبایل خانم دکتر و جواب نمی‌داد و آنقدر سمج شدم تا بالاخره تسلیم شد و جواب داد. خیلی شاکی گفتم تکلیف پایان‌نامه من چی شد؟ گفت کلی غلط و اینها دارد و بیایم بگیرم ببرم اصلاح کنم.

همین هفت هشت روز آینده باید سفره این کار را هم جمع کنم تا ببینم غول مرحله بعدی چیست.

چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۹

762

بالاخره توانستم فایل پایان‌نامه را جمع و جور کنم و همه دنگ و فنگ‌های سامانه پژوهشیار راهم تمام کنم و منتظر تایید استاد راهنما بشوم.
استاد راهنمای گوگولی‌ام از آنجایی که آدم نایس و مهربانی‌ست و نسبتا با هم رفیق هستیم و چون کلا آدم گیر و عصا قورت داده‌ای نیست چند ثانیه بعد از اینکه فایل‌های پایان‌نامه را توی سایت آپلود کردم باهاش تماس گرفتم و گفتم دکتر، دستم به دامنت، برو و این چرت و پرت‌های من را تایید کن که مرحله ۴ سامانه هم تیک بخورد و برود برای مرحله بعدی.
همان موقع پشت کامپیوتر بود و بدون اینکه اصلا کنترل کند چه مزخرفاتی آپلود شده، تایید کرد.
مرحله بعدی باید برود زیر دست خانم دکتر که رئیس گروه است. حتی به جای نقطه‌ها هم گیر می‌دهد. کلا هم از من دل خوشی ندارد. قرار بود پایان‌نامه را با خودش انجام دهم اما دقیقه نود انگشت وسط را نشانش دادم و رفتم سراغ استاد مورد علاقه‌ام.
الان تقریبا ۱۰ روز می‌شود که کلید کرده به چیزهایی که سر در نمی‌آورم و این پایان‌نامه کوفتی را تایید نمی‌کند.
اصلا اعصاب مصاب ندارم. هر لحظه ممکن است تفنگ وینچسترم را بردارم و بروم مغزش را بپاشم به دیوار!!
کلی کار عقب مانده دارم که باید تا آخر تابستان تحویل بدهم و به کل حساب زمان از دستم در رفته.

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۹

761

تا قبل از این داستان کرونا تصمیم قاطع گرفته بودم که تا قبل از بهمن ماه این پایا‌ن‌نامه کوفتی را بعد از ۳ سال جمع کنم، دفاع کنم، تمام کنم برود پی کارش. متاسفانه همانطور که قبلا هم گفتم تیرم به سنگ خورد و مجبور شدم دوباره ۶ واحد پایان‌نامه بگیرم و تا آخر شهریور زمان بخرم و امیدوار باشم که بالاخره بعد از ۳۶ ماه قال قضیه کنده شود.
عزم را جزم کردم که تا قبل از عید همه کارها تمام شود و آخرهای اسفند دفاع کنم. کرونا امان نداد. همه نقشه‌ها را دود کرد. بعد به خودم قول دادم که تا آخر اردیبهشت حتما دفاع می‌کنم.
الان هم که اینجا دارم می‌نویسم، حساب کار از دستم در رفته و هیچ ایده‌ای ندارم که چه خاکی باید به سرم کنم.
خلاصه اینکه خودتان وخامت اوضاع را درک کنید و برایم آرزوی موفقیت کنید!!

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۹

760

راستش را بخواهید اصلا باورم نمی‌شود که سه سال دیگر با دهه سوم زندگی باید خداحافظی کنم!!
اگر از خودم بپرسید که چند سالم است، شاید به زور باور داشته باشم که ۳۱ یا ۳۲ باشم. حتی ممکن است بگویم ۲۸ سالم است.
روح و روانم هنوز جوان است و عاشق.. اما از نظر جسمی دیگر مثل قبل نیستم و مفهوم خستگی را درک می‌کنم.
به هر حال باید قدر همه لحظه‌ها را دانست و از هر چیزی لذت برد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۹

759

الان که وارد بلاگر شدم هر چیزی که می‌خواستم بنویسم ز بیخ یادم رفت.
گوگل بعد از مدت‌ها یک حال اساسی به اینجا داده است انگار. تازه باید بعد از اینکه نوشتنم تمام شد بروم و ته و توی همه چیزش را در بیاورم. به نظرم خیلی باحال شده.

به همین راحتی ۲ ماه از سال جدید هم رفت پی کارش.
برای خودم مشغولیت‌های تازه‌ای دست و پا کردم. ایده آل نیستند اما به نظر خودم از وضعیت قبلی‌ام بهتر شده. در کل از لایف استایل الانم بیشتر راضی‌ام. بیشتر سریال می‌بینم و کتاب می‌خوانم و شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌مانم. من آدم زندگی کارمندی و ساعت ۷ صبح کارت زدن و ۵ عصر برگشتن به خانه نیستم.
بقیه چیزهای زندگی هم که به روال خودشان پیش می‌روند و یکی دو بار حال می‌دهند و در بقیه موارد دهن آدم را صاف می‌کنند.

این یکی دو ماه هوا عالی بود. جون می‌داد برای اینکه بپری پشت دوچرخه و رکاب بزنی و حسابی کیف کنی، که من البته زیاد موفق نشدم ولی در عوض آخر هفته‌ها حسابی زدیم به دل کوه و دشت و بیابان و حالش را بردیم.

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹

758

کرونا سیستم کل دنیا را به هم ریخته و تقریبا می‌شود گفت که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
هیچ کس اطلاعات درستی از وخامت اوضاع ایران ندارد و باقی جاهای دنیا هم بدجوری بگا رفته‌اند. نیویورک تبدیل به بدترین نقطه روی کره زمین شده و هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد فیلم‌های آخر زمانی می‌افتم. 
از اول فروردین تا الان صورتم را اصلاح نکرده‌ام و از آنجایی که آرایشگاه‌ها هم تعطیل بوده‌اند، قیافه‌ام شبیه اورانگوتان شده است. کلی ریش سفید دارم که تا قبل از این از وجودشان خبر نداشتم و حالا ازشان خوشم آمده.
به ماندن و کار کردن در خانه عادت کردم و حالا این شرایط کرونایی نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه دلم می‌خواهد تا ابد با همین سیستم ادامه بدهم!!
سرعت سرسام آور زندگی روزمره تخمی حسابی کم شده و الان آدم بیشتر می‌تواند از لحظه‌هایش لذت ببرد. ریتم زندگی الان را بیشتر دوست دارم و اعتراف می‌کنم که دلم نمی‌خواهد کرونا به این زودی‌ها دست از سر دنیا بردارد.

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۹

757

بالاخره ۹۸ هم تمام شد، اما آخرین شیرین کاری‌اش هنوز ادامه دارد. هر یکی دو ماه یکبار چالش جدیدی را باید پشت سر می‌گذاشتیم. کلا یک روز بدون دردسر نداشتیم.

کم کم  داریم وارد هفته سوم قرنطینه خانگی می‌شویم و حسابی کلافه و خسته‌ام. شب و روزمان حسابی به هم ریخته و کلا ستینگ زندگی شیر تو شیر شده. تا نزدیک صبح فیلم و سریال تماشا می‌کنیم، تا ساعت ۱ ظهر می‌خوابیم و عصر ناهار می‌خوریم و این چرخه ادامه دارد.

قرارداد کاری‌ام انتهای اسفند تمام شد و با اینکه به شدت به داشتن درآمد نیاز دارم ولی تمدید نکردم. می‌خواهم دو سه هفته به خودم استراحت بدهم و کاری را پیدا کنم و انجام بدهم که آرامش بیشتری داشته باشد. فعلا داشتن استرس کمتر و آرامش برایم در اولویت است.

برای سال ۹۹ آرزوی بخصوصی ندارم. تنها خواسته‌ام این است که روزهایش بی دردسر بیاییند و کارهایمان بدون پیچیدگی انجام بشوند. برای همین برای سال تحویل به خودمان زحمت ندادیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم.
امیدوارم سال جدید برای همه همانطور باشد که دلشان می‌خواهد.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۸

پیس پیس

امروز شنبه ست و از سر اجبار آمده‌ایم سر کار.
از زمان جدی شدن کرونا، آقایان مدیر عامل از یک کیلومتری دفتر هم رد نشده‌اند و فقط از توی دوربین و تلفن و واتس‌اپ ما را زیر نظر دارند و دهان‌مان را سرویس می‌کنند.
هیچ کدام از بچه‌ها نه کاری هست که انجام بدهند و نه دل و دماغ کار دارند.
هر کدام یک اسپری الکل گرفتیم دستمان و هی پیس پیس می‌کنیم به هر چیزی که دم دستمان باشد.
با اینکه مدل کار من جوری است که از خانه هم می‌توانم کارهایم را انجام بدهم، وقتی پیشنهادش را به آقای رئیس دادم فرمودند که حتما باید در دفتر حضور داشته باشی و از سیستم دفتر استفاده کنی.

قرارداد کارم تا آخر اسفند است و تصمیم گرفته‌ام که دیگر تمدید نکنم.
از اول اسفند به آقایان گفتم که از ابتدای سال جدید در خدمتشان نخواهم بود. هیچ عکس العملی نشان ندادند. انگار که یک جمله خبری توی یکی از این کانال‌های زپرتی تلگرام خوانده باشند. خیلی حالم گرفته شد. پیش خودم فکر می‌کردم که شاید بخواهند بدانند که برای چی می‌خواهم از این شرکت بروم.

راستش را بخواهید خیلی برنامه واضح و مشخصی برای بعد از اینجا ندارم اما مطمئن هستم که ماندن هم برایم فایده‌ای ندارد. نه درآمد خوبی دارم که دلم خوش باشد و نه شرایط کارش به درد بخور است. هر روز جنگ اعصاب و استرس و کوفت و زهر مار. واقعا خسته شدم. کلافه. درب و داغان.

تا قبل از این داستان کرونا، روی تدریس توی یک موسسه آموزشی خیلی حساب باز کرده بودم و پیش خودم حساب کتاب کرده بودم که با تدریس دو یا سه عنوان درسی بتوانم از پس مخارج زندگی‌ام بر بیایم، اما با این اوضاعی که کرونا راه انداخته بعید می‌دانم کلاس‌ها بعد از تعطیلات نوروز هم برگزار شوند.

درست نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ام که سرنوشت کاری‌ام باید اینجور نابسامان باشد.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۸

Browser

به یک مرض جدید به اسم "از کدوم بروزر استفاده کنم؟!" مبتلا شدم.
یعنی زمان زیادی از وقت آزادی که پشت کامپیوتر هستم را صرف چرخیدن توی اینترنت و سرچ کردن درباره بروزرها می‌کنم و دائم دارم از کروم به فایرفاکس و اپرا و مایکروسافت اج و بریو و سافاری و کوفت زهر مار اسباب کشی می‌کنم و بعد از یک مدت دست از پا درازتر برمی‌گردم به کروم.
این مرض از آنجا شروع شد که یک روز ناگهانی و به شکل عجیبی از خود گوگل و به طبع، کروم متنفر شدم و شروع کردم به پیدا کردن یک جایگزین مناسب.
در قدم اول سعی کردم جست و جوها را با Bing انجام بدهم ولی از آنجاییکه نتیجه‌ها از زمین تا آسمان با آن چیزی که از گوگل می‌گیری متفاوت بود، بنابراین تسلیم شدم و موتور جست و جوی دیفالت را دوباره روی گوگل تنظیم کردم.
توی جنگ بروزرها ولی اوضاع داغان‌تر از این حرف‌هاست. هفت تا بروزر (Safari, Chrome, Firefox, Opera, Edge, Brave, Vivaldi) روی داک پشت سر هم قطار کرده‌ام و اولین مصیبت صبح این است که از کدام یکی استفاده کنم؟ و بدبختانه بعد از هر تلاشی بیشتر به این نتیجه رسیدم که بهتر از کروم واقعا نداریم. حتی فکر می‌کنم خود گوگل هم اگر دوباره بخواهد بروزر دیگری بسازد عمرا به خوبی کروم نمی‌شود!!
اکوسیستم گوگل چنان به زندگی آدم رخنه کرده که جدا شدن از این لامصب عملی نیست.
جان کلام اینکه زده به سرم و خدا می‌داند که تا کی به این مسخره بازی ادامه خواهم داد.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۸

754

قرار بود تا آخر بهمن از پایان نامه دفاع کنم و بعد از یک سال خرده‌ای که این پایان نامه کوفتی را تمدید کرده بودم، بالاخره از دستش خلاص شوم.
استاد راهنمای عزیز مطمئن بود که تا اواخر بهمن حتما کد آزاد پیدا خواهد کرد و من می‌توانم دفاع کنم. یک شیت بندی و ویرایش جزئیات نهایی را هم گذاشته بودم برای یکی از همین آخر هفته‌ها که داستان را جمع کنم و همه چیز خلاص بشود برود پی کارش.
آقای استاد پریروز زنگ زد و گفت هی فلانی، برای این ترم کد آزاد ندارم و باید خیلی فوری فرم‌های فلان و بهمان را از سایت دانشگاه بگیری و ببری امضای مدیر گروه و استاد مشاور و استاد راهنما را پای برگه‌ها بزنی. راستی، اسم استاد راهنما را آقای فلانی بزن و من هم به عنوان مشاور. در ضمن، اصلا هم وقت نداری و حتما باید اول بهمن دفاع کنی!!

حالا من نه شیت آماده داشتم و نه فایل پایان نامه‌ام ویرایش شده بود.
می‌دانستم که بزرگترین مشکلم پیدا کردن خانم مدیر گروه، و بد تر از آن گرفتن امضایش است.
حوصله تان را سر نبرم. دیروز با مکافات از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، به امید اینکه بتوانم کمی زمان بخرم.
تیرم به سنگ خورد. دست از پا درازتر درخواست تمدید پایان نامه دادم و باید یک میلیون چهارصد هزار تومان توی جیب دانشگاه کنم.
هرچه زودتر باید کلک دفاع را بکنم و مدرک فوق لیسانس را بگذارم کنار لیسانس، شاید اینجوری آب بهتری از کوزه بیرون بیاید.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۸

کتلت

این چند هفته گذشته هر روز با خبرهای بد شروع شد.
گرانی بنزینی و درگیری‌های آبان.. ماجرای قاسم سلیمانی و حاشیه‌های عجیب و غریب و انتقام سخت.. پرتاب موشک به پایگاه‌های خالی.. سرنگون کردن هواپیمای مسافربری خودی.. سیل و ویرانی سیستان و بلوچستان.

اصلا دیگه برایم قابل درک نیست که چه اتفاقاتی دارد در اطرافم می‌افتد.
آنقدر دروغ و مزخرف به خوردمان داده‌اند که قدرت تشخیص خوب از بد را داریم از دست می‌دهیم.
به همه چیز شک داریم.. خسته شدیم.. خشم سرکوب شده داریم.. استرس داریم.. تنفر.. داریم به مرز جنون نزدیک می‌شویم.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۸

752

با اینکه همه ساعت‌های موظف کارکرد را از شنبه تا چهار شنبه تکمیل می‌کنیم، اما پنج شنبه‌ها را هم باید در دفتر حاضر باشیم.
اصولا هیچ کار خاصی هم نداریم و تا ساعت دوازده فقط وقت تلف می‌کنیم.
آقایان رئیس هم پشت میزهایشان نیستند و گاهی حتی جواب تلفن را هم نمی‌دهند.
فقط من دلیل این حضور بی استفاده و اجباری را نمی‌دانم.