چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

رونوشت به تمام ایدئولوژیست ها

کسانی که مدعی اند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت... پس منتظر فروتنی شما هستم و باید بگویم که نادانی من همراه مانع میشود که شما را مطلقا محکوم کنم. وانگهی چگونه قادر به این کار میتوانم بود؟
بدترین چیزی که ممکن است برای شما پیش آید این است که شما روزی در آنچه در مقابل من از آن دفاع کرده اید پیروز شوید. در آن روز شما بی شک فاتح خواهید بود، در معنایی که این جهان بدبخت بدین کلمه میدهد. اما شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود، و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمیبرم.

مقاله تحمیق در کجاست - آلبر کامو 1948

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

spam

خودشون روزی 100 تا اسپم میفرستن، بعد توی همون اسپم ها میخوان یاد بدن چطوری اسپم نگیریم. مملکته داریم؟

اولین محصول آموزشی دریافت نکردن ایمیل های تبلیغاتی در کشور
شما می توانید به راحتی دیگر ایمیل های تبلیغاتی دریافت نکنید
این مجموعه آموزشی به صورت کاملا فارسی می باشد
قیمت این سی دی آموزشی 6000 تومان

و این هم مدرک

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

یعنی گند می‌زنه به همه اون چیزهایی که ازش یادته

آدم یه حس کرختی بهش دست می‌ده وقتی که دوست دختر ۳ سال و اندی قبل (که اتفاقا رابطه تون ظرف چند ماه تمام شد)، یکهو و بی مقدمه بهت sms بزنه:

از اون موقع تا حالا نشده حتی ۱ بار دلم بخواد با تو باشم *. آخه یه جووووووری هستی!

*: باشم = بخوابم؟!

جمعه، دی ۲۴، ۱۳۸۹

زخمی که نمی بینیم

می دانید؟
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، تحقیر و آزار، گاهی یک نگاه است.
نگاه مردی به یقه ی پایین آمده لباس زنی وقتی که دولا میشود و چایی تعارف میکند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم، که نمیدانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست.
ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته.
خشونت، بی کلام و بی تماس مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب میشود، غمگین میشود، نمی داند چرا اما در حضور مرد انگار کلافه باشد، انگار خودش نباشد، انگار بترسد که خوب نیست، که کم است، که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، جذاب تر باشد، خانه دارتر باشد و عاقل تر.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر می کند باید باشد.
خشونت آن نقابی است که زن به صورتش می زند تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس ش کند، بدون اینکه حتی بخواهد له اش کند.
این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده.
خشونت، آزار و تحقیر، ادامه همان مادر ... ها، خواهر ... ها، مادرش را فلان و عمه اش را بیسار "می کنم" هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.
خشونت، آزار و تحقیر، همان "زن صفت" مثل "زن گریه می کردی" هایی است که بچه هایمان از زمان خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزارو تحقیر، پله های بعدی نردبانی است که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون...، فلان لباس را نپوش چون... است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق".
عشق هایی که می شوند ابزار کنترل.
که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده.
که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است.
که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند اما قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها زندگی گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت ترمیم نمی شود.

پ.ن: آقا یا خانوم ناشناس عزیز، این متن برام ایمیل شده بود و نمیدونستم اصل نوشته کجا بوده. اگه به tag پستم دقت کرده بودی حتما متوجه میشدی که قصد نداشته م به اسم خودم ثبتش کنم. چرا اینقدر زود قضاوت میکنی آخه؟؟؟

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

ماه پاره

امروز صبح یه خورده زودتر از همیشه رسیدم کارگاه. از ماشین که پیاده شده دیدم "راه خدا" * رفته روی پشت بام اتاق نگهبانی و هول هولکی داره یه پتو روی یه چیزی پهن میکنه.
از همون دور داد زدم هوووووووی راه خدا... (دقیقا همینطور)، چیکار میکنی؟
با یه قیافه مظلومانه ای گفت پتو شستیم مهندس، انداختم روی لوله بخاری خشک بشه.**
پیش خودم گفتم کدوم ابلهی صبح ساعت 7 پتو میشوره آخه؟؟؟ و همینطور که داشتم میرفتم به اون سمت به این فکر میکردم که اینا که اصلا اونجای سقف دودکش ندارن!
نزدیک که شدم دیدم به به... آقایون دیش گذاشته ن.
حبیب و شیر ممد هم اومدن بیرون و نیششون تا بناگوش باز.
خیلی cool به حبیب گفتم: با نبشی 3 یه قوطی تمیز میسازی میذاری روش، بعدش هم یه پارچه ای گونی ای چیزی میکشی روش که اینجوری ضایع نباشه. پیش بقیه بچه ها هم سر و صداش رو در نیارین.
بعد هم راهمو کشیدم رفتم، اون 3 تا هم خوشحال.

عصر که تعطیل کردیم، تو دفتر بودم و داشتم آماده میشدم برم که دیدم همه ی کارگرها یکی یکی دارن میرن تو اتاق شیر ممد اینا. 2م افتاد.
رفتم تو اتاقشون، دیدم بعــــله... سیبیل به سیبیل نشستن پای "من و تو 1" ... بفرمایید شام.
هیچی، نشستم لیست همه ی کانال هاشون رو مرتب کردم و دادم دستشون. شماره 1 رو هم گذاشتم بی/بی/سی!
حسابی هم بهشون تاکید کردم این کانال شماره 1 رو زیاد نگاه کنید بلکه یه ذره فهم و شعورتون رشد کنه و بفهمید دنیا دست کیه و چی به چیه.
بعد از بی/بی/سی هم من و تو 1 و 2 رو گذاشتم براشون.

نتیجه گیری: این کارگرها عمرا دیگه روزها واسه اضافه کاری بمونن. جمعه ها هم دیگه کار تعطیل میشه! :دی

*: تعجب نکنید، اسمش واقعا همینه!
**: باز هم تعجب نکنید، از این موجودات هیچ چیز بعید نیست!

پ.ن: امروز خیلی اتفاقی فهمیدم Brittany Murphy توی دسامبر 2009 فوت کرده ):

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

Wi-Fi

چند شب پیش با چندتا از بر و بچه های همسایه دور هم جمع شده بودیم، بعد نمیدونم چی شد که بحث کشید به وایرلس هایی که دور و بر پیدا میکنیم و کی به کیه و از این حرف ها.
یهو من زدم زیر خنده و گفتم یه کس خلی این اطراف هست که واسه اسم مودمش شماره تلفن گذاشته!
همه هار هار زدیم زیر خنده.
در همین حال یکی از رفقا اعتراف کرد کار ِ خودشه.
زدم پشت شونه ش و گفتم بابا من شماره موبایل و اتاقت رو دارم، این یکی دیگه ست.
پسره دوباره گفت نه... خودمم!
گفتم بابا شماره ایرانسله، تو که ایرانسل نداری، داری؟
گفت آره... منم.
چند ثانیه همه ساکت شدیم، بعدش هم فوری بحث رو عوض کردیم.

خواستم بگم یه همچین همسایه های باحالی داریم ما.

پ.ن: نکته جالب این بود که خودش اصلا احساس ضایع شدگی نداشت، ماها بیشتر از اون خجالت کشیدیم!!!

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

واسه تولد بابات همون ادکلن رو بگیر و خلاص!

دیشب رفته م برای تولد بابام یه گوشی ِ باحال خریده م.
با آقای فروشنده شرط کرده م که اگه اینو نخواست، تا فردا شب (یعنی امشب) حق تعویض دارم.
با کلی ذوق و شوق میام کادو پیچ میکنم و بهش میگم چشم ها بسته... دست ها جلو... و جعبه رو میذارم کف دستش.
وقتی میبینه براش گوشی موبایل خریده م و شر ِ اون 2600 کوفتی رو از سرش کم کرده م، از شدت خوشحالی تشنج میکنه.
خلاصه... ماچ و بغل و اینا.
یکی دو ساعتی میشینم پیشش و با هیجان همه چیز رو براش توضیح میدم. از GPS گرفته تا sms نوشتن و این چرت و پرتا.
و 5 دقیقه... فقط 5 دقیقه خودش تنهایی با گوشی کار میکنه. داد و فغان که آهای من این گوشی رو نمیخوام!
همه با چشم های گرد شده می پرسیم چرا؟؟؟
  • فونت ش ریزه... ویبره ش ضعیفه... تقویم فارسی نداره
بالا میری، پایین میای... ولی حرف مرد یکیه!

امروز بردمش همون مغازه. ازش خواهش کردم مراعات جیبم رو بکنه.
از آیفون 4 و بلک بری و اچ تی سی گرفته... تا دره پیت ترین سامسونگ ها رو هم امتحان کرده.
کل ویترین های یارو رو یک دور کامل میاره پایین.
در نهایت یه گوشی برداشته که تقویم فارسی اصلا نداره، فونتش هم از اون چیزی که فکر میکنی ریز تره!
دیگه هیچی نگفتم، مستقیم رفتم سمت صندوق تا حساب کنم دیدم آقای صندوقدار 10 تومن هم بهم پس داد. کلی خدا رو شکر کردم.

خواستم بگم  یه همچین بابای گوگولی ای دارم من.

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

507

امروز یکی از کارگرها * اومده بهم میگه:
- مهندس، اگه بخوای دانشگاه آزاد لیسانس بگیری حدودا چقدر خرجش میشه؟

یه حسابی پیش خودم کردم و گفتم:
+ با خرج رفت و آمد و بقیه ی هزینه ها و به فرض اینکه 9 ترمه تمام کنی، حداقل پنج شش تومن برات آب میخوره. حالا مگه میخوای بری دانشگاه؟؟؟

- نه مهندس، یکی پیدا شده میگه 6 تومن میگیرم هر لیسانسی خواستی بهت میدم. ریز نمرات و کارنامه و مدرک هم میده. پس با این حساب ارزشش رو داره!

+ اگه 6 تومن رو داری حتما برو دنبالش، به خدا جدی میگم.

بعد پیش خودم تجسم کردم همین آقا، 2 روز دیگه میشه آقای مهندس، بنده هم باید برم تو شرکتشون کار کنم!!!

خواستم بگم یه همچین مملکتی داریم :دی

* : ایشون احتمالا راهنمایی رو هم تموم نکرده.

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

505

یه دوستی دارم که دانشگاه یزد داره فوق لیسانس میخونه. همین الان زنگ زد و یه ماجرایی رو برام گفت که دلم نیومد اینجا ننویسمش.

تعریف کرد:
سر ِ کلاس ِ روش تحقیق پیشرفته استاد داشت راجع به Grounded Theory * صحبت میکرد و توضیح میداد که چیه و از اینجور حرفها.

  • دوست من: پس یه چیزی شبیه به tag (برچسب) های توی بلاگر میمونه استاد نه؟
  • استاد: مگه بلاگ اسپات همچین قابلیتی هم داره؟ من خودم اونجا وبلاگ دارم ولی تا حالا ازش استفاده نکرده م. میشه نمونه ش رو نشون بدی؟
  • دوست من: بله استاد، اجازه بدید...
چلیک چلیک چلیک... تق (صدای کلید Enter )
... و اینگونه "اتاق شماره ی من" روی پرده ویدئو پرژکتور کلاس درس ظاهر میگردد تا گامی کوچک در جهت پیشرفت علم و دانش برداشته باشد!

* : روشی برای آنالیز داده های متنی.


پ.ن: اتاق شماره ی من هستم، اینجا دانشگاه یزده، دارم آنالیز داده های متنی درس میدم.
آی لاو یو پی ام سی!

شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۹

بترس از زن‏ها و دخترکانی که...

این روزا یکی دو تا پست توی گودر راجع به "مردهایی که ترس دارن" خیلی داره شر میشه، و یکی از همون نوشته ها منو به اینجا رسوند. و آخرش هم نویسنده ش از آقایون دعوت کرده که از خانم هایی که باید ازشون ترسید بنویسن.

بترس از زن هایی که:
  • چشم های گیرا و نگاه های شیطنت آمیز دارن
  • خرامان راه میرن
  • مثه گربه خودشون رو تو دلت جا میکنن
  • صدا، تکیه کلام ها و نوع حرف زدنشون شبیه هیچ کس دیگه ای نیست
  • اولین های با اونها بودن رو هرگز فراموش نمیکنی. اولین تلفن، ملاقات، sms، بوس، هدیه، شام..
  • بوی عطرشون تو رو فقط به یاد اونها میندازه
  • واقعا زن هستن، و خودشون هم اینو میدونن
  • هرجایی رو که نگاه میکنی یه اثری ازشون میبینی
  • تو بغلشون گریه کرده ای
  • قشنگ فحش میدن
  • تو رو واسه اون چیزی که هستی دوست دارن
  • وقتی کنارشون هستی، زمان و مکان برات STOP میشه
  • توی بیشتر رویاها و تصوراتت هستن
  • وقتی میخوان تو رو ببوسن روی پنجه پا بلند میشن
  • بارها FRIENDS دیده اند
  • میانه شان با تکنولوژی از تو بهتر است!!
  • قهوه بازهای حرفه ای هستن
  • وقتی با موهای پشت گردنت بازی میکنن کلا از دنیا میری
  • بلد باشن چطور دلت رو ببرن
  • خوب رانندگی میکنن
  • بیشتر وقت ها، خیلی ماهرانه یه بند انگشت از خط سینه شون از یقه لباسشون مشخصه، تا بهت یادآوری کنن تو عاشق اون دو تا هستی!
  • حتی وقت هایی که حسابی باهات دعوا کرده‌اند، اما شب لخت تو بغل همدیگه میخوابید
  • موهاشون رو توی صورتت میریزن
  • اسمشون رو مثه بقیه به زبون نمیاری
  • بهت امید میدن
  • دوری، یا نداشتن شون اشکت رو در میاره

پ.ن: البته قبلنا هم یه پست [+] شبیه به این نوشته بودم

      جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

      503

      فکر کنم اگه یکی دو نوبت دیگه مریض بشم، میتونم هرچی کتاب خونده نشده دارم رو با خیال راحت تمام کنم.
      اصولا از کارگر جماعت خیر بهتر از این نمیرسه!

      حال جسمیم که اصلا تعریف نداره، روحی هم ترجیح میدم تو فاز دپ باشم و همه ش اینو گوش کنم. ویدئو ش رو هم دوست دارم چون مگان فاکس داره!


      چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

      سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

      می شه؟ نمی شه!


      • وقتی میشینم نوشته های ملت توی گودر و وبلاگ ها و اینطرف اونطرف رو میخونم، یه جور حس امید به آینده و خوش بینی بهم دست میده. به خودم میگم درست میشه.

      • وقتی آدم های بیرون دنیای نت، از دکتر و مهندس گرفته تا عمله و بقال و چقال رو میبینم، وحشت میکنم. به خودم میگم این مملکت درست شدنی نیست.

      یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

      شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

      مامان همیشه میگه تو خیلی گندی!

      کمی از 6 گذشته که میرسم خونه.
      هیچ کس نیست.
      لباس هام رو عوض میکنم و از روی عادت پای تلویزیون روی کاناپه ولووو میشم.
      مزخرفات همیشگیش رو داره پخش میکنه.
      حس میکنم پلک هام سنگین شدن.
      یادم می افته چهار پنج روزه که قرار بوده واسه یه نفر چند تا فرم رو باید برم براش پرینت رنگی بگیرم.
      حال بیرون رفتن از خونه اصلا نیست ولی مجبورم.
      آلارم گوشیم رو تنظیم میکنم روی 7 و همونجا خوابم میره.
      آلارم صداش در میاد.
      بابا از سر کار برگشته، صداش میاد اما خودش رو نمیبینم!
      میام توی اتاقم و میشینم پشت کامپیوتر تا اون فایل های کوفتی رو بریزم روی فلش.
      خر میشم و mailbox م رو باز میکنم.
      یه کم ایمیل بازی.
      حماقت میکنم و گوگل ریدر رو باز میکنم.
      ...
      نمیدونم ساعت چنده اما مامان و شیوا هم برگشتن خونه، متوجه نشده م کِی اما الان صداشون رو میشنوم.
      بعد از یه مدت مامان میگه میای برات چای بریزم؟
      بدون اینکه بفهمم چی میگه جواب میدم آره.
      بعد از گذشت یه زمان نامعلومی باز میگه برات بیارم تو اتاقت؟
      و من فقط میگم نه الان خودم اومدم!
      چند بار دیگه این مکالمه تکرار میشه، جواب های من یکسان ولی لحن مامان شدیدتر.
      ....
      دوباره صدای مامانم میاد که داره داد میزنه اگه دوست داری بیا شام ولی فقط یک بار صدات میکنم.
      نمیدونم چرا لحنش اصلا خوب نیست!
      ساعت رو نگاه میکنم، 10 و 5 دقیقه.
      امشب هم نشد پرینت بگیرم.
      سر میز موعضه میکنن، گوش نمیکنم، جواب هم نمیدم، فقط تند تند میخورم که فوری برگردم اینجا.
      میشینم این چرت و پرت ها رو مینویسم.
      به خودم میگم 11 حتما میرم دوش بگیرم.
      احتمالا ساعت از 1 گذشته و وقتی همه خوابیدن و خونه ساکت شد تازه متوجه میشم که چه خبره.
      هول هولکی میرم دوش میگیرم و جفت پا میرم تو تختم.

      خواستم بگم یه همچین زندگی باحالی دارم من.

      پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

      قول بده مراقب دلم باشی

      میدونی
      این بهترین حس دنیاست که عاشق یه نفر باشی که در مقابلش بی دفاع باشی
      کسی که ازش بخوای مواظب قلبت باشه، مواظب احساساتت
      کسی که از تمام شدن رابطه ات باهاش بترسی، و بهش بگی نرو... هیچوقت نرو
      آخه درد داره... رفتنت درد داره... نبودنت درد داره لعنتی
      پس اگه یه روزی روزگاری اومدی
      قول بده مراقب دلم باشی
      و...
      قول بده که همیشه با این آهنگ با هم عشق/بازی کنیم

      پ.ن: موزیک و حال و هوای این پست از احسان بود، لایک هایش را برای او بزنید.

      دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

      497

      تقریبا یک هفته ای میشد که مامان مشغول تدارک درست کردن یه کتابخونه جدید وسط پذیرایی بود، تا اینکه بالاخره 2 شب پیش آقای شیشه بُر درب های شیشه ای رو نصب کرد و کتابخونه جدید رسما عضو جدید خانواده شد.
      اصولا به همون اندازه ای که من از دیدن جلد dvd هام توی قفسه های اتاقم لذت میبرم، مامان از دیدن کتاب هاش توی کتابخونه ش لذت می بره.
      درست بعد از بریدن روبان و افتتاح کتابخونه، مامان خانوم مشغول تمیز کاری شیشه ها و قفسه ها شد و چند ساعت بعد تقریبا همه ش پر از کتاب بود.
      به قول خودش توی این کتابخونه جدید میخواد "100 جلد کتابی که تا قبل از مردن حتما باید خوند" رو بچینه. (و بعید نیست ماها رو هم مجبور به خوندنشون بکنه)

      دیشب که داشتیم شام میخوردیم مامان هی سرش رو برمیگردوند سمت کتابخونه ش و با خوشحالی تمام رو به من میگفت "خیلی خوب شده سهیل نه؟" و منم با هیجان جواب میدادم "اوووف آره، خیلی عالی شده"
      اما الان میخوام اعتراف کنم که تا این لحظه، بنده بیشتر از 15 ثانیه این کتابخونه کذایی رو واقعا نگاه نکرده م. یعنی اصلا نمیدونم چه شکلیه!

      خواستم بگم یه همچین گل پسری داره مامانم! :دی

      یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

      496

      اگه بخوای بشماری من کلا 5 دست لباس مشکی (و حتی تیره رنگ) ندارم. دو سه تا تی شرت و یدونه سوئتر مشکی دارم و یدونه گرمکن سرمه ای، همین. اما تا دلت بخواد تی شرت و پیراهن رنگ و وارنگ و الاخصوص قرمز دارم!

      همیشه توی شهادت ها و عزاداری ها، و مخصوصا ماه عزیز محرم، از روی عمد هم که شده فقط لباس های قرمز و جانگولک میپوشم، هر روز صورتم رو اصلاح میکنم، صدای موزیکم توی ماشین و خونه از همیشه بلندتره.

      همیشه تلاشم این بوده که به اعتقادات و ایدئولوژی بقیه احترام بذارم و به خودم بگم خب طرف اینجوری حال میکنه دیگه... اما واقعا این مسخره بازی های محرم رو اعصابم راه میره
      • یعنی این ماشین هایی که روی شیشه و صندوق عقب میان کس شر مینویسن رو دلم میخواد با تانک از روشون رد بشم
      • اونایی که زنگ موبایلشون نوحه پخش میکنه رو میخوام خفه کنم
      • اونایی که یهو سراپا مشکی پوش میشن و ریش میذارن رو دلم میخواد آتیش بزنم
      • اون خونه هایی که 24 ساعته صدای عرعر روضه شون کون 7 تا محله رو پاره میکنه رو دلم میخواد با تی ان تی منفجر کنم
      نمیدونم این چه مرضیه که دارم اما واقعا این ادا و اصول مزخرف محرم منو تا سرحد مرگ اذیت میکنه.

      جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

      من الان اینو میخوام خب لامصب

      I want to sleep with you.
      I don't mean have sex.
      I mean sleep, together.
      under my blankets, in my bed.
      with my hand on your chest.
      and your arm around me.
      with the window cracked.
      so it's chilly and we have to cuddle closer.
      no talking.
      just sleepy, blissfully happy, silence...

      برای موزیک متن هم به این گوش کنید.

      سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

      شب / روز

      و من به غایت موجود دوگانه‌ای هستم. روز یک مدل دارم و شب یک مدل ۱۸۰ درجه متفاوت با آن.

      همیشه از هر چیزی که تصور کنی ۲ تا گزینه کاملا متفاوت نسبت به هم در ذهنم هست، و عجیب اینکه با هر کدام از آن آپشن‌های متفاوت می‌توانم خودم را هماهنگ کنم. خواستن یا نخواستن... بودن یا نبودن... ماندن یا رفتن... و از این جور چیزها.

      بیشتر وقت‌ها دلم را به چیزهای در دسترسی که داشته‌ام خوش کرده‌ام تا آن چیزهایی که واقعا مایه دل خوشی‌ام بوده‌اند و هستند. یاد ندارم که برای چیزی پاهایم را توی یک کفش کرده باشم که فلان می‌خواهم و بهمان. تلاشم را کرده‌ام (و شاید نه خیلی زیاد) و وقتی که به نتیجه نرسیده به جای اینکه شرایط را برای رسیدن به آن عوض کنم، خودم را عوض کرده‌ام تا شاید دیگر افسوسش را نخورم.

      صبح از خواب بیدار می‌شوم و وقتی که در جریان روزمره و عادی زندگی قرار می‌گیرم، تمام دوست داشتنی‌های شاید دور از دسترسم را فراموش می‌کنم و دلم را یه این خوش میکنم که مثلا تا سه چهار ماه دیگر ماشینم را عوض خواهم کرد.. پس انداز می‌کنم تا سیستم صوتی‌اش را فلان کنم.. رینگ و لاستیکش را بهمان کنم.. فنر بندی‌اش را چنان می‌کنم.. شاید تا ۶ ماه بعدش بتوانم خانه‌ای مستقل برای خودم دست و پا کنم.. شاید فرصت شغلی جدیدی با درآمد بالاتری پیدا کنم و چه و چه و چه.. و با همین چیزها راضی می‌شوم.

      شب، وقتی که از ماشین زندگی روزمره پیاده می‌شوم و با خودم تنها حرف می‌زنم، می‌بینم که هیچ کدام از آن روزانه‌ها را از ته دل نمی‌خواهم.

      و امروز باید اعتراف کنم که این تضادها و تناقضات دارند دیوانه‌ام می‌کنند.

      خسته‌ام و بی هدف.. و نگران از اینکه "من" چه می‌خواهم باشم... کجا باشم... چطور باشم..

      پ.ن: سینگل جدید Coldplay را از دست ندهید.

      دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

      واقعا مملکته داریم؟ D:

      یکی از پست های من توی وبلاگ "مملکته داریم؟" پابلیش میشه، اونوقت اصلش ۵ تا لایک می‌گیره ولی کپی اش 200 + تا.

      واقعا مملکته داریم؟

      یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

      نویسنده دایی جان ناپلئون می‌شود

      • از اولش هم تابلو بود می‌خوان "سروش" رو بیارن بالا !!
      پ.ن: من دلم می‌خواست "فروغ" برنده بشه.


      در راستای برنامه آکادمی موسیقی گوگوش

      شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

      چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

      دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

      رو نوشت به خودم

      تو یه عوضی ِ کثافت ِ به تمام معنا هستی

      پی نوشت

      در راستای پست قبلی
      • @ یک عدد دختر: لینک ویدئو هیلتر نیست. ببینی متوجه منظورم میشی. به عنوان یه پسر حتی حاضرم با اون پسره ی توی کلیپ رابطه داشته باشم!
      • @ پوریا و شادی: من که نگفتم میخوام ورزش فکری بکنم. گفتم میخوام بشینم و فکر کنم که دارم ورزش میکنم!
      • @ مینا و بقیه: طرح و رنگ ِ جدید چشم رو موقع خوندن اذیت میکنه؟

      یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

      487

      یه چند وقتی میشه رفته رو مخم که حتما برم باشگاه و هیکل رو مثه این پسره بیارم رو فرم. ولی از اونجایی که نه پایه دارم و نه دل و دماق کافی واسه تنهایی باشگاه رفتن، بنابراین فقط با قدرت ِ فکر ورزش بدنی میکنم... باشد که رستگار شوم!

      در ابن لحظه توجه شما را به نوا ی روح بخش آقای گیلمور دعوت مینمایم، باشد که شما هم رستگار شوید.

      جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

      486

      امروز از اون جمعه ها بود که هیچی ازش نفهمیدم.
      تقریبا میشه گفت که همه ی قسمت های مزخرفش رو خواب بودم!

      دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۹

      mission to mars

      از اینجا و خیلی جاهای دیگه خوندم که ناسا برای پروژه مریخ داره کارمند استخدام میکنه.
      فقط یه شرط خیلی ساده داره: باید بری که دیگه برنگردی!

      پ.ن: کسی میدونه فرم ثبت نام رو چطوری میتونم پیدا کنم؟ میخوام برم به بشریت خدمت کنم.

      یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

      484

      چند وقته که همه ش خواب ِ آدم هایی که از وبلاگستان و گودر میشناسم رو میبینم. آدم هایی که میشناسم ولی هیچ وقت ندیده م.
      حالا هم میخوام یه خواهش ازتون بکنم، میشه لطفا از خواب های من بیرون برید؟