جمعه، آذر ۰۵، ۱۴۰۰
خَرَکی
سهشنبه، آذر ۰۲، ۱۴۰۰
مرگ من این ۲ تا دوربین را بخرید
پیرو پست قبلی آن شنبه کذایی آمد و رفتم آزمایشگاه و روز بعد روی تلفنم لینک جواب آزمایش آمد و فقط در همین حد بگویم که افتضاح بود.
بعد از فروش پلیاستیشن و مکبوک، هنوز هیچ الاغی پیدا نشده که برای D90 و GoPro پول بدهد. هر هفته دارم اینها را توی دیوار فروش فوری و نردبان میکنم بلکه زودتر صاحبهای جدیدشان پیدا شوند ولی انگار که نه انگار.
اوضاع کار خوب و است شکایتی ندارم. تنها نکته بد ماجرا این است که به اندازه کافی پول در نمیآورم.
هر روز به خودم یادآوری میکنم که هرچه زودتر امضاهای پایاننامه را بگیرم و قال قضیه را بکنم، ولی لامصب طلسم شده انگار. در کل تاریخ تحصیلی این مرز و بوم بعید میدانم که کسی به اندازه من پایاننامهاش داستان شده باشد.
فعلا از باقی قسمتهای زندگی شکایت خاصی ندارم و دارم باهاشان هر طور شده کنار میآیم.
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۴۰۰
کفگیر ته دیگ است
در راستی پست قبلی باید عرض کنم که مکبوک و پلیاستیشن نازنیم را فروختم. هیچ چارهای برای کوتاه مدت نداشتم. به زودی ۲ عدد آگهی توی دیوار برای دوربین عکاسی و GoPro خواهم زد که آنها را هم نقد کنم. توی خانه کامپیوتر ندارم و باید حدود ۴ میلیون پول بدهم که یکی از این سیستمهای دسکتاپ زپرتی ارزان قیمت بخرم.
سیستم کار را عوض کردم. صبحها ساعت ۸ بیدار میشوم و شبها سعی میکنم تا قبل از ۱ کپه مرگم را زمین گذاشته باشم. بیشتر وقتها یا با دوچرخه و یا با مترو این طرف و آن طرف میروم. بیشتر راه میروم. سعی میکنم غذای سالم بخورم. خیلی کمتر از قبل سیگار دود میکنم. خلاصه اینکه ادای تنگها را دارم در میآورم.
تقریبا ۱۰ روز دیگر نوبت چکاپ دارم و از همین الان نگران جواب آزمایش هنوز ندادهام هستم. خودم حدس میزنم که اوضاعم زیاد خوب نباشد. راستش را بخواهید دلیل ادای تنگها را در آوردن همین حدس از بی ریختی اوضاع است. صبح شنبه هفته آینده باید بروم آزمایشگاه، و ای کاش که هیچ وقت شنبه نشود!!
شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰
782
باز دوباره در برهه حساس کنونی قرار گرفتهام و پول لازم دارم. لعنت به این برهههای حساس کنونی که تمامی ندارند. حدود ۵۰ میلیون طلب دارم که بعید میدانم به این زودی نقد شوند و نمیدانم چه خاکی باید بر سر کنم.
در روزهای آینده از همین تریبون اطلاع رسانی خواهم کرد که بالاخره چه غلطی کردم.
سهشنبه، مهر ۰۶، ۱۴۰۰
Time is Mine
دو سه روزی هست که روی این آهنگ قفلی زدهام. یک جور خیلی عجیبی ازش خوشم آمده و تا عن قضیه را در نیاورم آروم نمیگیگیرم.
احتمالا از ابتدای هفته آینده به مدت نامشخصی کار را تعطیل خواهم کرد. خسته شدهام. ساعت ۱۲ شب به خانه آمدن دمارم را درآورده و کل سیستم زندگی را مختل کرده و برای همین باید تکلیفم را حداقل با خودم مشخص کنم. البته یک سری آپشنهای جایگزین هم دارم که باید بروم ببینم تا چه اندازه درست از آب در خواهند آمد.
پروسه ویرایش پایاننامه بعد از جلسه دفاع آنقدر طولانی شد که خود استاد راهنما زنگ زد و گفت: مرتیکه!! معطل چه کوفتی هستی؟ این بی صاحاب را توی پژوهشیار آپلود کن.. نمودی ما را.. گفتم خانم دکتر برای بار سوم گفته فلان چیزها را ویرایش کن!! گفت کون لق خانم دکتر، آپلود کن و وقتی انجام دادی خبر بده تا تاییدش کنم و خلاص شه بره پی کارش. گفتم نوکرتم دکتر، نجاتم دادی!!
نسخه نهایی را آپلود کردم و حالا منتظر آن یکی مسئول آموزش هستم که دکمه تایید را بزند و بعدش هم استاد راهنمای خودم تایید نهایی و اگر خودا بخواهد همه چیز تمام شود. دست آخر هم میخواهم بروم و یک بیلاخ جانانه نثار خانم دکتر بکنم و بروم پی کارم.
خبر خاص دیگری هم نیست فعلا.
چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۴۰۰
D' OH
تقریبا دو هفته پیش بود که توی پارکینگ سر و کله یک لکه کوچک روغن زیر ماشین پیدا شده بود. یکی دو روز بعد رفتم سراغ تعویض روغنی تا هم روغن موتور و فیلتر و اینجور چیزها را عوض کنم و هم اینکه نَشتی کذایی را ببندم. ماجرا را برای مکانیک توضیح دادم و همه جا را که خوب وارسی کرد گفت که روغن گیرباکس دارد نشتی میدهد و خیلی جدی نیست اما در اولین فرصت ببر تا درستش کنند.
دوشنبه هفته پیش صبح اول وقت میخواستم ماشین را ببرم نمایندگی، که خواب ماندم و گفتم که حتما فردا باید ببرمش تا خرج روی دستم نگذاشته. از شانس من سه شنبه هم برایم کاری پیش آمد که باید میرفتم جایی و گفتم فردا هر طور شده باید این ماشین را ببرم نمایندگی.. که ناگهان وسط اتوبان زایید!!
خاموش شد و همان وسط ایستاد. به هر مکافاتی بود که کشیدمش کنار و زنگ زدم به امداد خودرو. نیم ساعت بعد یک یارویی آمد و کاپوت را زد بالا و بعد گفت بشین پشت ماشین و استارت بزن. استارت زدم. گفت یکی دیگه.. یکی دیگه زدم. گفت تسلیت میگم، تسمه تایم پاره کردی. کارت خوان سیار را گرفت جلو دستم و چهل هزار تومان هزینه ایاب و ذهاب گرفت و خودش یک یدک کش خبر کرد تا بیاید ماشین را بار کند و ببرد.
یدک کش آمد و ۲۰۶ مادر مُرده را کشید بالا و من هم رفتم کنار دستش نشستم. گفت کجا بریم؟ گفتم بریم فلان نمایندگی ایران خودرو. گفت از نمایندگیهای مجاز ایران خودرو مادر به خطاتر نداریم. میبرمت یک جایی که کار درست است و فلان و بهمان. من هم گفتم به جهنم.. از نمایندگیها که هیچ خیری ندیدیم، شاید این جایی که این یارو میگوید بهتر باشد.
در طول مسیر داشتم به این فکر میکردم که من روی ۷۰ هزار کیلومتر تسمه تایم را عوض کرده بودم و قاعدتا بعد از ۱۵ هزار کارکرد نباید این بلا سرش بیاید. رفتیم به تعمیرگاه پیشنهادی آقای یدک کش و مسئول پذیرش آمد و گفت تایم بریده؟ گفتم آره. گفت استارت که نزدی احیانا؟! گفتم آقای امداد خودرو ۲ بار استارت زد. سرش را تکان میداد و زیر لب کلی فحش داد. مشخص بود که اوضاع حسابی بگایی شده و باید باسنم را چرب کنم و شُل بگیرم.
ماشین پنج روز تعمیرگاه بود. یکی از هرزگردها قفل کرده بوده و همین باعث شده بود که تسمه تایم پاره شود. میل سوپاپ و سیلندر و اینها هم بخاطر همان استارت زدن کوفتی کج و کوله شده بودند و ۷ میلیون ناقابل خرج روی دستم گذاشتند. فردای روزی که ماشین را تحویل گرفته بودم، وسط ظهر از زیر کاپوت دود سفید زد بالا و بوی روغن بلند شد. به هر مکافاتی که بود خودم را به تعمیرگاه رساندم. لوله اتصال روغن هیدرولیک نشتی داشت و روغن میچکیده روی بدنه موتور و از باسن شانس آورده بودم که توی مسیر، موتور آتش نگرفته بود. اینجا یک میلیون و نیم دیگر پیاده شدم. از دیروز تا حالا هم هنوز زرت جای دیگری در نیامده خدا را شکر!!
خبر خوب اینکه هیچ ایدهای ندارم که من این هشت میلیون و پانصد را چطوری و از کجا جور کردم.
نکته اخلاقی اینکه اگر ماشین ناگهانی ایستاد و خاموش شد، جان مادرتان استارت نزنید.
شنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۰
Nolite te bastardes carborundorum
امروز فکر کنم آخرین روز تعطیلی کرونا بود. از همان صبح که بیدار شدم، پریود بودم. حالم گرفته است. شاید بخاطر این باشد که کل این چهار پنج روز تعطیلی اجباری را نسشتیم و The Handmaid's Tale تماشا کردیم. خودمان کم بدبختی داریم و مینشینیم سریالهای اعصاب خرد کن هم میبینیم و حال خودمان را بیشتر میگیریم.
البته خودم میدانم که دلیل اصلی حالِ گرفتهام برای چیست و سریال و عاسورا تاشورا و این مزخرفات فقط بهانه است.
یکی دو شب پیش با اشکان نشستم و دوباره ویرایش آخر پایاننامه را انجام دادم و این بار مستقیما توی پژوهشیار آپلود میکنم و به آقای امینی مسئول آموزش میگویم که آپلود کردم رفت، دیگر حوصله ادا اصول خانم دکتر را ندارم. اگر هم این فوق لیسانس تخمیام را نمیخواهید بدهید که همین الان بگویید تا خیالم راحت شود مادر به خطاها.
حوصله سر کار رفتن هم ندارم دیگر. دلم میخواهد بشینم توی خانه و به حال خودم باشم. لااقل برای یک مدت هم که شده نیاز به یک همچین لایفاستایلی نیاز دارم. کسی کار به کارم نداشته باشد و خودم عین کِرم فقط برای خودم بلولم.
امروز تلفنم عین ۱۱۸ زنگ خورد و من هم در کمال آرامش هیچ کدام را جواب ندادم. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. دو سه نفر بیشعور هم بودند که اولین تماس را که جواب نمیدادم، دوباره و دوباره و دوباره پشت سر هم زنگ میزدند و من از خودم میپرسیدم وقتی یک دقیقه پیش جواب ندادم، چرا فکر میکنی الان باید جوابت را بدهم مادِرفاکر؟!
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۴۰۰
ننگ بر آمریکا
وضعیت کرونا به قدری افتضاح شده که از امروز تا شنبه هفته آینده را تعطیل کردهاند. آقای رهبر بالاخره وا دادند و اجازه وارد کردن واکسن خارجی را صادر فرمودند. آمار مرگ و میر کرونا از ۶۰۰ نفر در روز گذشته و فکر میکنم اعداد واقعی خیلی بیشتر از اینها باید باشد. آخر هفته هم عاسورا تاشورا است و هیئتهای عاشقان حسین قرار است حسابی کرونا را بغل کنند و بصورت یک طرفه به درک واصل شوند. قسمت بد ماجرا این است که علاوه بر خودشان، کلی آدم دیگر را هم نفله خواهند کرد.
یک دسته گوسفند دیگر هم داریم که آنها هم به نوبه خودشان مثال زدنی هستند. جماعت الدنگی که بعبع کنان جاده شمال را گرفتهاند و قرار است همزمان خودشان و شهرهای شمالی را به گا بدهند.
هرچه میکشیم تقصیر خودمان است. همزمان از خودخواهی و حماقت خودمان است. وجود ویروسی به نام آخوند، نبودن واکسن، بی برقی، بی آبی، وضع خراب اقتصادی و هر کوفت و زهرمار دیگری که هر روز باهاش دست به گریبان هستیم به کنار، ولی همه چیز از آنجا شروع میشود که خودمان، به خودمان رحم نمیکنیم.
افغانستان هم به فنا رفت. این چند روز توی اینستاگرم و توییتر خبرها را که میبینم و میخوانم حالم خراب میشود. چطور دنیا میتواند اینقدر کور و بی شرف باشد؟ چند سال پیش (بیست سال؟) آدمخوارهایی به اسم طالبان را سر کار آوردند (همان بلایی که سال ۱۳۵۷ بر سر ایران آوردند!!) و دست کم زندگی دو نسل از مردم افغانستان را نابود کردند و بعد از ده سال کار به جایی رسید که آمریکا و چند کشور دیگر با کمک هم این کثافتها را سر جایشان نشاندند و حالا دوباره همین آمریکا سرش را زیر انداخت و مردم افغانستان را دو دستی به طالبان تقدیم کرد!!
واقعا ننگ بر آمریکا که کل خاورمیانه را به گند کشیده و زندگی مردم پاکستان و افغانستان و ایران و عراق و سوریه و یمن و لبنان و فلسطین و خیلی جاهای دیگر را به جهنم تبدیل کرده و یک مشت جانی بنیاد گرای اسلامی را به جانمان انداخته و ما مردم عادی را به این فلاکت انداخته است.
یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۴۰۰
to my left corner
الان که اینجا پشت کامپیوتر نشستهام، حالم حسابی گرفته است. خسته و درمانده شدهام. از آخر بهمن ماه ۱۳۹۹ که بالاخره پایاننامه کوفتی را دفاع کردم، بالاخره بعد از ۴ ماه توانستم با هر ضرب و زوری که شده ویرایشهای تخمی خانم دکتر را انجام بدهم و فایل نهایی را برایش بفرستم.
فکر میکنید چه شد؟! باز دوباره به یک مشت چیزهای بی ارزش پیله کرده که باید اینها را هم اصلاح کنی و از این خزعبلات. واقعا درک نمیکنم مشکل اصلیاش با من چیه؟ به معنی کلمه خسته شدم از این پروسه تمام نشدنی.
امشب نشستیم و با هم فیلم Cruella را تماشا کردیم. چند وقتی هست که دارم سعی میکنم به خودم و خودش بیشتر زمان بدهم. سعی میکنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم. سعی میکنم سخت نگیرم و صبور باشم. سعی میکنم بیشتر شنونده باشم و کمتر حرف بزنم. سعی میکنم بیشتر نقاط روشن را ببینیم.. اما وقتی که اساس یک چیز از پایه درست نباشد هرقدر هم سعی کنی خوشبین باشی، امیدوار باشی و اینجور مزخرفات، آخرش گند ماجرا دوباره بالا میزند و همه چیز دوباره از اول شروع میشود. درست مثل یک بازیای که auto save یا checkpoint ندارد و اگر در هر مرحلهای از بازی شکست خوردی، ریده میشود به همه تلاش و وقت و انرژیای که صرف کردی و باز باید از اول شروع کنی.
تلویزیون تیتراژ پایانی فیلم را داشت نشان میداد که ناگهان متوجه شدم یکی از مراحل ساده بازی را باختم. اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی دوباره باختم!! و حالا دوباره همه چیز برگشت به نقطه ابتدایی و باید از اول شروع کنم. ولی راستش را بخواهید از این بازی دیگر خسته شدهام. ترجیح میدهم دیگر این بازی را بیخیال بشوم. حوصله اینکه از اول شروع کنم و مرحلهها را یکی یکی پیش بروم را ندارم. فکر کنم این بازی به درد من نمیخورد. انگار که استعداد خوبی برایش ندارم.
یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۴۰۰
لعنت به ج.ا
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰
cube
تقریبا کل فروردین را تعطیل بودیم و تا ۱۷ اردیبهشت هم تمدید کردهاند که همه فروشگاهها باید بسته باشند. و اگر همین وضع افتضاح ادامه داشته باشد احتمالا برای هفته بعدتر هم تعطیل خواهیم بود.
قسمت بد ماجرا این است که از حقوق خبری نیست، اما خوبیاش این است که حسابی میشود توی خانه لش کرد و تلویزیون تماشا کرد و چند صفحهای کتاب خواند و بازی کرد و کلا با باسن لخت در خانه تردد کرد. این ۳ هفته گذشته حسابی وقت داشتم برای دوچرخه سواری. تقریبا هر شب از ساعت ۹ میزنم بیرون و حوالی ۱ و ۲ صبح برمیگردم خانه. هوا جان میدهد برای رکاب زدن و موزیک گوش دادن و لذت بردن و بیخیال زمین و زمان شدن. هر از چند باری ترانه هم همراهم میشود و دوتایی کیف میکنیم.
تقریبا از هفت هشت روز پیش به امیر و محمد پیله کردم که آنها هم باید دوچرخه بخرند و شبها بعد از کار همگی با هم برویم و تا جایی که جان داریم رکاب بزنیم و ورزش کنیم. امیر در طول این دو سه سال گذشته به شدت اضافه وزن پیدا کرده و چاق شدنش دارد کار دستش میدهد. بالاخره راضی شدند و به یکی از دوستانم که فروشگاه دوچرخه دارد پیام دادم که فلانی هستی ما بیاییم ۲ تا دوچرخه برداریم؟ گفت پلمپ شدم اما مدلهایی که توی انبار دارم را عکسهایشان را برایت میفرستم تا اگر چیزی پسندیدی برایشان آماده کنم و بیایید تحویل بگیرید. عکسها را که به امیر و محمد نشان دادم هی بهانه آوردند و گفتند صبر میکنیم تا مغازهاش باز شود و بعد میرویم میبینیم و اینها.
حوصلهتان را سر نبرم. مدلهای ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ را که میدیدم دلم برایشان ضعف رفت. همان موقع به دوستم زنگ زدم و گفتم فلانی، دوچرخه خودم را چند برمیداری؟ گفت همان cube, Aim Pro نارنجی با سِت SRAM را میخواهی عوض کنی؟ گفتم آره. گفت برایت یک cube, Analog سبز ۱۹ اینچی ۲۰۲۰ با سِت SRAM SX میگذارم کنار، ۱۲ سرعته (۱ در ۱۲) و چرخهای ۲۹ اینچ، خوراک خودت، برو حالش رو ببر.. گفتم چقدر؟ گفت ۳۲ تومن. با ناامیدی پرسیدم خیلی باید سر بدهم؟ خندید و گفت نگران آن قسمتش نباش و فردا صبح بیا.
حوالی ۱۱ باهاش قرار داشتم و رفتم جلوی انبار. پشت در که رسیدم به سمت دوربین مدار بسته دست تکان دادم و چند لحظه بعد کرکره بالا رفت. دل توی دلم نبود. با هم کارتن دوچرخه جدیدم را آوردیم گذاشتیم وسط انبار و شروع کردیم به سر هم کردنش و چند ساعت بعد، خوشحال و خندان به سمت خانه رکاب میزدم.
یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۴۰۰
I'm fucking done
از سوم چهارم فروردین برگشتم سر کار. حوصله ماندن توی خانه را نداشتم. تقریبا توی این یک سال گذشته، متاسفانه همیشه بیرون از خانه بودن را به داخل خانه بودن ترجیح دادهام. اگر میشد شبها یک جوری برگردم که فقط بروم بخوابم، قطعا همین کار را میکردم. بله، اوضاعمان اصلا تعریف ندارد.
الان هفته اول بعد از تعطیلات است و بخاطر کرونا دو هفته تعطیلی اجباری داریم. وضعیت خیلی کسشعری درست شده و هیچ کس نمیداند که دقیقا چه غلطی باید بکند. مملکت دقیقا از روی باد معده حضرت آقا اداره میشود.
یک جور وضعیت بلا تکلیف و پا در هوا دارم. خسته شدم. کم کم کاسه صبرم دارد سرریز میشود.
جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۹
773
سال ۱۳۹۹ عجیب برای من زود گذشت. انگار همین دیروز بود که یکهو سر و کله کرونا پیدا شد و از توی اسفند از خانه شروع به کار کردیم و آخر فروردین هم از کار بیکار شدیم و باقی ماجرا.
با اینکه از خیلی جهات سال سختی بود اما لااقل برای من یکی، واقعا سریع گذشت. هیچ ایدهای ندارم که چطور امروز ۲۹ اسفند شده و فردا این موقع وارد ۱۴۰۰ شدهایم.
برای امسال هم کلی برنامه ریختم. نمیدانم چقدرشان را میتوانم عملی کنم، اما همه سعی و تلاشم را میکنم که امسال بهتر از پارسال از آب در بیاد. باشد که رستگار شوم.
شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۹
Finally
بالاخره ۱۹ بهمن دفاع کردم. بعد از ۳ فاکینگ سال.. ۶ ترم.. دفاع کردم بالاخره.
فقط خواستم بیام و از این تریبون اعلام کنم که خانم دکتر تسلیم شد و اون دکمه لعنتی را فشار داد و پایاننامه مزخرف من تایید شد و با هزار ایراد و کوفت و زهر مار بالاخره رضایت داد که ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ صبح از مصیبت پایاننامه خلاص شوم.
خِلاص
یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۹
Miss You So Bad
دقیقا ۲ هفته است که افتادهام توی خانه. تنهای تنها. تا اواسط این هفته هم تصمیم دارم به قرنطینه ادامه بدهم تا عذاب وجدان این را نداشته باشم که نکند فلانی از من واگیر کند!!
حالم خوب شده و این دو هفته تا جا داشت خوابیدم. تلفن هم فقط خیلی ضروریها را جواب میدادم. حوصله سر و کله زدن با ملت را نداشتم اصلا. سیستم خواب و بیدار بودنم کامل به هم ریخته و هر طور که شده دوباره باید به تنظیمات کارخانه برگردم. کتابی که ماهها کنار تخت داشت خاک میخورد را تمام کردم بالاخره و رفتم سراغ بعدی. کلی موزیک جدید کشف کردم. با خودم تصمیم قاطع گرفتم و سیگار را گذاشتم کنار. سه چهار تا فیلم دیدم که خیلی هم چنگی به دل نزدند. کلی پادکست گوش کردم. دو تا دوره آموزش ادیت عکس دیدم. تمرینهای عقب مانده کورسرا را انجام دادم. خیلی عجیب بود اما دل و دماغ پلیاستیشن و فیفا بازی کردن هم نداشتم.
امشب دلم مثل سگ تنگ شده. حالم گرفته. غصه دارم. نمیدانم این فکرهای لامصب از کجا هجوم آوردهاند. اگر کسی این موقع شب بود که میتوانستم باهاش حرف بزنم، تا صبح عین طوطی حرف میزدم. حتی ممکن بود کارم به گریه و زاری هم برسد. اصلا انگار که تمام دلتنگیها دنیا را بستهبندی کردهاند و آورده باشند گذاشته باشند توی دل من. در این حد نابود. در این حد تباه. دلم میخواست واقعا با یکی حرف بزنم.
شبها انگار که هَمستِر درونم میزند بالا و هی دور خودم توی خانه میچرخم و راه میروم و با خودم حرف میزنم و به هیچ چیز یا جای خاصی هم نمیرسم. انواع و اقسام فکرها و ایدهها به سرم زده و سعی کردهام به درد بخورهایشان را توی دفترم یادداشت کنم. بعضی شبها حالم خوب بوده و بعضی شبها هم مثل الان موودم خیلی پایین آمده.
نمیدانم بخاطر حالم است یا واقعا یک چیزی توی این آهنگ هست که دلتنگی آدم را بیشتر میکند.
چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۹
LUNE
بر خلاف دیشب که افسرده و پریود بودم، اما امشب حالم بهتر است. یک پلیلیست خوب روی اپل موزیک پیدا کردهام و این موقع شب با سیستم صوتی و صدای بلند برای خودم گذاشتهام و دارم حالش را میبرم. شما هم اگر دوست داشتید میتوانید از اینجا گوش کنید.
امروز صبح استاد راهنما جواب دادند که اوکی است و حالا هم میخواهم با خودکار گزارش بی سر و ته را پاکنویس کنم و اسکن و آپلود.
هر روز صبح که بیدار میشوم و سر کار میروم و شب دوباره برمیگردم به گوشه دنج خانه، بیشتر به این نتیجه میرسم که هرچه زودتر باید کَنده شوم و بروم. نمیدانم کجا.. نمیدانم کِی.. فقط میدانم که در یک لحظه میخواهم چشمهایم را ببندم و همه خوشیها و ناخوشیها را بگذارم پشت سرم و بروم.
in the back of my mind, in the fading light, in the rain
in the dead of the night when it all goes quiet, in the pain
you're weaving through my dreams until I wake
and the moments fly by but the memory always remains
(Kasbo - Lune /ft. Vancouver Sleep Clinic)
سهشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۹
769
آخرین امضاهای مربوط به پایان نامهام را گرفتهام و فقط باید گزارش دورهای سه ماهه اول و دوم را بنویسم و اسکن کنم و توی سایت نمیدانم چیچی آپلود کنم و به مسئول آموزش اطلاع بدهم که بعد برود تاییدشان کند و بعد تاریخ دفاع بگیرم و خلاص.
گزارشی که هیچ ایدهای ازش ندارم و با مداد روی کاغذ نوشتهام و برای استاد راهنما فرستادهام و منتظرم تا اوکی بدهد و با خودکار بنویسمش و ادامه ماجرا.
برای خودم یکی از موزیکهای متن فیلم interstellar را گذاشتهام و توی فضا شناور شدهام. یک حس غمگینی خاصی دارد. انگار که دارم وارد دوره پریود روحی میشوم. دلم میخواهد کل روز و هفته را خانه بمانم و برای خودم تنها باشم.
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۹
پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۹
Micro Genius to PS4
بعد از آخرین تلاشم برای اینکه پروپوزال را سر وقت به دست مدیر گروه برسانم و ایشان کم لطفی نکردند و باز گیر داد که باید زیر هر عکس شماره باشد و رفرنس باید بدهی و از اینجور حرفها.. تقریبا میتوانم اعتراف کنم که دیگر حتی فایل ورد پروپوزالم را باز هم نکردم. اصلا یادش که میافتم حالم خراب میشود. بگذریم.
دقیقا هفته پیش بود که ساعت Garmin م را با یک PlayStaytion4 طاق زدم. آن زمان که تازه آمده بودم خانه خودمان میشد با حدود ۲ میلیون عین همین که الان گرفتم را خرید. اما الان دست دومش با ۲ دسته تقریبا ۷ تومن برایم آب خورد. فقط هم فیفا ۱۸ دارد و نید فور اسپید. درست عین همان زمان بچگی که آتاری آخرهای عمر حرفهایاش بود و داشت از دور خارج میشد و کم کم سر و کله میکرو پیدا شده بود و خیلی از هم سن و سالهایم با هزار جور خواهش و التماس و تقاضا توانسته بودیم مامان و بابا را راضی کنیم تا بعد از امتحانات ثلث سوم برایمان میکرو جِنیوس بخرند، حالا من هم ذوق این پلی استیشن خستهام را دارم. لابد صاحب قبلیاش یک بچه چهارده پانزده ساله بوده که توانسته پدر مادرش را راضی کند که این را بفروشند و برایش PlayStation5 بخرند. و از این معامله هم آن بچه پدر سگ به خواستهاش رسیده و هم من صاحب اسباب بازیام شدهام.
زمان ما، مد بود که فقط ۳ ماه تابستان اجازه داشته باشیم که با میکرو (و بعدترها sega) بازی کنیم. آن هم زمانی که آقای پدر سر کار بود. و مادرها همیشه برای آنکه بتوانند حرفهایشان را به کرسی بنشانند، از این اسباب بازی محبوب به عنوان یک اهرم فشار موثر برای رسیدن به خواستههایش استفاده میکردند. ممکن بود یک روز، بدون هیچ دلیل قانع کنندهای مجوز بازی صادر نشود و این کافی بود برای اینکه ساعتها بشینیم و از دور به میکرو و دستههایش که روی قفسه میز تلویزیون جا خشک کرده بودند و داشتند صدایمان میزدند که برویم و باهاشان بازی کنیم، خیره بمانیم. خوب یادم هست که اینجور موقعها که توی خماری بازی مانده بودم، میرفتم و یکی از نوارهای بازی را برمیداشتم و روی تختم مینشستم و با دقت به جزییات عکس بازی که روی کارتریج چسبیده بود نگاه میکردم و کم کم توی خیالات خودم غرق میشدم.
حتی گاهی کار به جایی میکشید که حس میکردم مرحلهها و شخصیتهای بازی را روی مدارهای بُرد الکتریکی کارتریج میتوانم ببینم!!
از آن موقع تا الان بیشتر از ۲۵ سال گذشته و قسمت خنده دار ماجرا این است که در ۳۷ سالگی هم کماکان باید دنبال مجوز بازی بود. بدبختی اینجاست که پلی استیشن کارتریج و دیسک ندارد و نمیشود به کاور بازی با دقت نگاه کرد. هی باید امیدوار بود که شاید بالاخره یکی از برنامههای تلویزیون به درد نخور باشد تا بلکه بتوانی نیم ساعتی برای خودت فیفا بازی کنی. هر بار هم روشن بشود انواع و اقسام تهدیدات را خواهی شنید. تازه، باید صدای تلویزیون به قدری کم باشد که صدای مِنوها و بازی به گوش کسی نرسد.
ازدواج کلا چیز عجیب غریب و پیچیدهای است. پروردگار آن روزی که ترانه این پست را خوانده باشد، ختم به خیر کند. باشد که رستگار شوم.
پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۹
اون دکمه "تایید" لعنتی را بزن لامصب
باور میکنید اگر بگوییم که کماکان مدیر گروه عزیزم رضایت نداده که این پروپوزال کوفتیام را تایید کند و خودش و خودم را از این عذاب بی پایان خلاص کند؟!
دیشب برای دفعه چهارم ادیت کردم و برایش فرستادم و منتظرم تا ببینم اینبار با چی مشکل دارد. چیزی که خیلی روی اعصابم رفته این است که همه ایرادها را یکجا تحویلم نمیدهد. روش قطره چکانی در پیش گرفته و بد جوری کفریام کرده است. اگر اینبار وا ندهد و دکمه تایید را توی سامانه فشار ندهد، فردای آن روز اول وقت میروم دانشگاه و انصراف میدهم!!
این یک ماه گذشته از همه جهات یک سیخی به باسنم فرو رفت. اینقدر زیاد بودند که کاملا کرخت شدهام. انگار که دیگر درد را حس نمیکنم. خستگی مفرط دارم. اصلا نمیدانم که دارم چه غلطی میکنم.
"هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم"
محمدرضا شفیعی کدکنی
سهشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۹
من اینجا چه گهی میخورم؟
امشب تسلیم شدم و شوفاژ را روشن کردم. صبح که از خانه بیرون زدم هوا عالی بود اما همین دو سه ساعت پیش که برگشتم شروع کردم به سگ لرز زدن از بس که همه جا یخ کرده بود.
توی این دو هفته گذشته خواب درست و حسابی نداشتم. شبها تا چهار و نیم و پنج بیدار بودم و صبح ساعت ۹ با کلنگ از تخت بیرون آمدم. تا جایی که توان داشتم فکرم را مشغول کار کردهام که حواسم به باقی ماجراها نباشد.
پایاننامه وامونده هم شده قوز بالای قوز. هر کار میکنم باز دوباره به یک چیز دیگر گیر میدهد زنیکه الدنگ. یابو برش داشته انگار که مدیر گروه دانشکده معماری فلورانس است و مثلا من قرار است با این پایاننامه دوزاریام ستونهای معماری جهان را جابجا کنم. اصلا حالیاش نیست که به یک آدم در به در ۳۷ ساله که خودش هم نمیداند دقیقا چرا آمده و ارشد خوانده، نمیشود اینقدر گیر داد. دقیقا ۵ سال پیش همین موقعها ترم ۱ بودم. به خیال خودم فکر میکردم ارشد خواندن زندگیام را بهتر میکند. نمیدانستم که فقط ۴ ترم به پایاننامه گیر میکنم. گرچه در طول این ۵ سال به هر چیزی که فکرش را بکنید گیر کردم. کل امروز را هم به این آهنگ گیر داده بودم.
آنقدر زندگیام بالا پایین شد که دیگر حسابش از دستم در رفته. گاهی وقتها از خودم سوال میکنم چرا اینطوری شد؟ کجا را اشتباه کردم که تا این حد باید از آن چیزهایی که میخواستم باشم دور افتادم؟
راستش را بخواهید، به نظر خودم نه آدم بدی هستم، نه بی شعورم، نه احمقم و نه خیلی چیزهای دیگر. برای هر چیزی با تمام وجودم تلاش کردهام. همیشه امیدوار بودم. پشتکار داشتم. ولی دقیقا آنجایی که باید به نتیجه برسم خوردهام به در بسته. آنجایی که باید نتیجه زحمتم را ببینم یکهویی همهاش دود شده رفته هوا.
خسته شدم دیگر. خسته.. میفهمی؟
چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۹
764
چند روز پیش استاد راهنما زنگ زد و گفت کجای کاری که خانم دکتر (مدیر گروه) هنوز پروپوزال را تایید نکرده!!
گفتم بابا من که نسخه چاپی پایاننامه را بهش دادم و تصحیح کرد رفتم ازش گرفتم و ایرادها را هم درست کردم. چی شده؟
گفت مرد حسابی، این هنوز پروپوزال تو را تایید نکرده که تو سرخوش رفتی سراغ پایاننامه!! اصلا توی سامانه پژوهشیار تیک تایید نخوردی هنوز.
خشکم زد. گفتم حالا باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ گفت همین الان دوباره برایش پروپوزال را بفرست و ببین حرف حسابش چیه.
دوباره pdf پروپوزال را توی پاتساپ برایش فرستادم و یک سری ایراد بنی اسراییلی جدید گذاشت روش. رسما کفرم را در آورده. نمیفهمم چرا با من لجبازی میکند. اگر این باز قال قضیه کنده شد که هیچ، وگرنه بیخیال فوق لیسانس میشوم و بعدش از خجالت خانم دکتر در خواهم آمد.
پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۹
763
به هر مکافاتی که بود نسخه نهایی پایاننامه کوفتی را به دست خانم دکتر دادم و هر روز زنگ میزدم که به دستت رسید؟ خواندی؟ و هی جواب میداد که نه فرصت نکردم و ندیدم و بچهام روی گاز است و فلان شده و بهمان.
تنها شانسی که از باسن تا این لحظه آوردهام این است که مهلت دفاع تا آبان ماه تمدید شده و هنوز میتوانم امید داشته باشم که این ترم قال قضیه کند شود.
امروز زنگ زدم به موبایل خانم دکتر و جواب نمیداد و آنقدر سمج شدم تا بالاخره تسلیم شد و جواب داد. خیلی شاکی گفتم تکلیف پایاننامه من چی شد؟ گفت کلی غلط و اینها دارد و بیایم بگیرم ببرم اصلاح کنم.
همین هفت هشت روز آینده باید سفره این کار را هم جمع کنم تا ببینم غول مرحله بعدی چیست.
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۹
762
یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۹
761
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۹
760
سهشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۹
759
دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۹
758
یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۹
757
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۸
پیس پیس
از زمان جدی شدن کرونا، آقایان مدیر عامل از یک کیلومتری دفتر هم رد نشدهاند و فقط از توی دوربین و تلفن و واتساپ ما را زیر نظر دارند و دهانمان را سرویس میکنند.
هیچ کدام از بچهها نه کاری هست که انجام بدهند و نه دل و دماغ کار دارند.
هر کدام یک اسپری الکل گرفتیم دستمان و هی پیس پیس میکنیم به هر چیزی که دم دستمان باشد.
با اینکه مدل کار من جوری است که از خانه هم میتوانم کارهایم را انجام بدهم، وقتی پیشنهادش را به آقای رئیس دادم فرمودند که حتما باید در دفتر حضور داشته باشی و از سیستم دفتر استفاده کنی.
قرارداد کارم تا آخر اسفند است و تصمیم گرفتهام که دیگر تمدید نکنم.
از اول اسفند به آقایان گفتم که از ابتدای سال جدید در خدمتشان نخواهم بود. هیچ عکس العملی نشان ندادند. انگار که یک جمله خبری توی یکی از این کانالهای زپرتی تلگرام خوانده باشند. خیلی حالم گرفته شد. پیش خودم فکر میکردم که شاید بخواهند بدانند که برای چی میخواهم از این شرکت بروم.
راستش را بخواهید خیلی برنامه واضح و مشخصی برای بعد از اینجا ندارم اما مطمئن هستم که ماندن هم برایم فایدهای ندارد. نه درآمد خوبی دارم که دلم خوش باشد و نه شرایط کارش به درد بخور است. هر روز جنگ اعصاب و استرس و کوفت و زهر مار. واقعا خسته شدم. کلافه. درب و داغان.
تا قبل از این داستان کرونا، روی تدریس توی یک موسسه آموزشی خیلی حساب باز کرده بودم و پیش خودم حساب کتاب کرده بودم که با تدریس دو یا سه عنوان درسی بتوانم از پس مخارج زندگیام بر بیایم، اما با این اوضاعی که کرونا راه انداخته بعید میدانم کلاسها بعد از تعطیلات نوروز هم برگزار شوند.
درست نمیدانم چه گناهی مرتکب شدهام که سرنوشت کاریام باید اینجور نابسامان باشد.
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۸
Browser
اکوسیستم گوگل چنان به زندگی آدم رخنه کرده که جدا شدن از این لامصب عملی نیست.



