یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۷

و باز هم یه بازی

یادش بخیر اون موقع ها که مستانه فعال بود و مینوشت هر از چند وقت یکبار یه بازی وبلاگی به راه بود. بعد از مدت ها یه نفر پیدا شد و ما رو به یه بازی جدید دعوت کرد.
اول از هرچیزی اجازه بدین بازگشت افتخار آمیز بهترین دوست مجازی م رو بعد از ۷۱ روز اسارت و دوری از سرزمین بلاگستان، تبریک و شادباش بگم. (ما از فرط خوشحالی ۲ عدد بال در آورده ایم - مثه تبلیغ های Red Bull)

و اما بازی امشب راجع به دلخوشی ها و سرگرمی های روزمره ای هستش که بیشتر وقت ها بدون اینکه بدونیم داریم ازشون لذت میبریم. ممکنه چیزایی که مینویسم الزاما روزمره نباشن اما خیلی معمولی و ساده هستن. (ممکنه بعدا چیزایی که یادم بیاد رو به لیست اضافه کنم)

  • موزیک - چیزی که هرگز از من جدا نمیشه -
  • iPod
  • T-shirt
  • هرگونه خوراکی خوشمزه
  • فیلم
  • هله هوله خوردن
  • کامپیوتر و مخصوصا اینترنت - در حال حاضر بزرگترین دلخوشی بنده میباشد -
  • قدم زدن بدون هدف
  • جدول حل کردن
  • حرف زدن با کسایی که دوسشون دارم
  • عکاسی
  • شمع
  • کتاب
  • بازی با Jacky
  • آخرهای شب با ماشین بزنی بیرون
  • خوابیدن زیر دوش حمام
  • مغازه ی نصیری
  • Zippo
  • بوی عود
  • خوندن وبلاگ ها
  • برنامه ی "صدای شما" از BBC
  • روی مانیتور و میز و case چرت و پرت نوشتن
  • با خودکار آبی روی کاغذ باطله نقاشی کشیدن

برای اطلاع از سایر دلخوشی ها اینجا رو ببینید.
از همه کسایی هم که لینکشون توی لینکدونی هست دعوت میشه تا بازی کنن.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

... باشد که رستگار شویم!

به همین زودی ۱ سال از اون روز گذشت، با همه ی خوبی ها و بدی ها، سختی ها و آسونی ها... گذشت.
***
باز دوباره به این دنیای اعتیاد آور لعنتی برگشتم. فقط ۲ روز سیگنال نداشتم اما نمیدونی این ۴۸ ساعت چقدر سخت گذشت. هیچ کار خاصی روی نِت ندارم اما اگه نباشم مدام فکرم مشغوله. حس میکنم از دنیا عقب افتاده م!!!
***
برعکس همیشه که توی این موقع از سال سرحال و پر انرژی بودم اما نمیدونم چرا امسال اصلا حوصله ش رو ندارم. با اینکه همیشه از دیدن ملتی که با جنب و جوش از این طرف به اون طرف میرن و مغازه هایی که تا نصفه شب باز هستن و... و به طور کلی Nigh Life ، برام خیلی جذاب و لذت بخش بوده اما امسال این چیزا حالم رو به هم میزنه. حتی وسوسه ی T-shirt خریدن هم منو تحریک نمیکنه!!!

خدایا... تو که منو میشناسی، میدونی که این ۱ ماه از سال رو چقدر دوست دارم، بیا و امشب که سرم رو گذاشتم روی بالش یه چیزی توی اون کله ی پوک من فرو کن که از نفس کشیدن توی این حال و هوا لذت ببرم. باور کن هیچی نمیخوام، فقط یه انگولک کوچیک بکنی حله.

(آهای، تویی که داری میخونی، میدونم داری پیش خودت میگی آدم خودش باید بخواد مثبت ببینه و از این جور حرفا. به جون خودم خودم هم میدونم قاطی کردم اما به خدا دست خودم نیست. خیلی دلم میخواد خوب باشم اما نمیشه. خودم میدونم یه مرگم شده اما بدبختی اینجاست که اصلا نمیدونم چیه که بخوام براش راه حل پیدا کنم. دلم چیزی رو طلب میکنه که نمیدونم چیه.)

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

203

هیچ توصیف و توجیحی برای احساس نکبت بار عصر جمعه مان -که ادامه ی حال و هوای روزهای قبلی میباشد- نداریم!
اگر قصد همدردی با ما را دارید لطفا به آهنگ گوش فرا دهید.
***
(ما در ۲ روز اخیر با dial up وصل شده و به دلیل سرعت حلزونی ِ ایشان از ویزیت سایر بلاگستان معذور میباشیم. به محض بازگشت signal مان از شرمندگی به در خواهیم آمد)

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

202

مُلتمسانه تقاضا میکنم که حتما و حتما این فیلم رو ببینید.

از ۳ شنبه صبح که با بوسه ی اَنجلینا مانندی از خواب بیدار شدم پریود روحی-روانی م به شکل غیر قابل مهاری زده بالا.

کتاب "۱۹۸۴" رو شروع کردم به خوندن.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

18+

یه دوست سرباز دارم که توی دانشگاه باهاش آشنا شدم و بعدها خودش بهم گفت که ۳ سال دبیرستان و پیش دانشگاهی هم توی یه مدرسه با هم بودیم!
چند روز پیش که بهم زنگ زد، وقتی شماره ش رو دیدم فهمیدم که یه کاری داره. بعد از چاق سلامتی گفت که توی پادگان یکی از سرهنگ ها یه زمین داره و میخواد بسازه و چون آقا احسان هم عمران خونده جناب سرهنگ بهش گفته که نقشه و محاسبات و... رو ردیف کنه. احسان هم یهو یاد دوست عزیزش سلمان می افته و وعده ی کلی مرخصی و تشویقی به خودش!!!
وقتی فهمیدم قضیه چیه بهش گفتم دیگه مثه زمان دانشجویی آچار فرانسه نیستم. فعلا هم کار و باری ندارم و شدیدا محتاج money هستم. نقشه و محاسباتش + نقشه اجرایی حدود ۵۰ چوق برات آب میخوره. قبوله؟ اول گفت قبول ولی ۳۰ ثانیه بعد زنگ زد و گفت محاسبات و نقشه اجرایی فعلا لازم ندارم، فقط یدونه پلان کافیه. گفتم ۱۵ چوق، واسه شب آماده ش میکنم.

بگذریم... این چند روز مشغول درخواست های عجیب و غریب جناب سرهنگ بودم. احسان هر روز ایده های جدید و شاخ دار رو تلفنی به من میگفت و من هم اجرا میکردم. بالاخره سرهنگ امروز تصمیمش رو گرفت و من هم نقشه رو آماده کردم و به احسان زنگ زدم گفتم آماده شد، email ت رو بده تا برات بفرستمش. گفت بعد از ظهر طرف های ما کار داره و خودش میاد پیشم تا فایلش رو بهش بدم.
حدود ۶ بود که روی تختم افتاده بودم و توی توهمات مازوخیستی شنا میکردم که دیدم زنگ میزنه و میگه اومدم فایل رو بگیرم. در رو باز کردم و بهش گفتم تنهام، بیا تو، اصلا بیا ببین خوب شده یا نه.
احسان ِ از خدا خواسته دیدم دفترچه کارشناسی ارشدش رو هم گذاشته زیر بغلش و خندون داره میاد. هیچی، نقشه رو روی فلش مموریش کپی کرد، ثبت نامش رو هم کرد و بعدش بهم گفت: پسر عجب سرعت بالایی داری... خوش به حالت. گفتم: فقط دلم به همین اینترنت خوشه.

دوباره فلش مموریش رو زد به اونجای کامپیوتر و گفت: بیا ببینم این ۸ گیگ رو میتونی برام پُر کنی یا نه؟ گفتم چی میخوای؟ گفت: فیلم دیگه. گفتم: خب مثلا چی؟ من n هزارتا فیلم دارم، ببینم این آخری هایی که تازه اومده رو دیدی؟ و اسم فیلم هایی که به نظرم ارزش دیدن داشتن رو بهش میگفتم. گفت: نه بابا... فیلم پور*نو میگم، اینا چیه هی میگی؟!
من که تازه گرفتم چی میگه خندیدم و بهش گفتم: آهان... خب زودتر میگفتی. گشتم چندتا کلیپ هفت هشت ده دقیقه ای روی هاردم پیدا کردم و نشونش دادم. گفت: اینا به درد عمه ت میخوره! ، گفتم یه چندتایی هم روی موبایلم دارم، بیا ببین. گفت: ندیده شرط میبندم که همه شون رو خودم داشته باشم!!!

قاطی CD هام گشتم و اولین فیلم پور*نو یی که سال ۳ راهنمایی (یا شاید هم اول دبیرستان) گرفته بودم رو آوردم و گفتم: این دیگه به اندازه کافی قدیمی هست که برات جالب باشه. و در کمال تاسف سی دی مذبور به علت کهولت سن (چیزی حدود ۱۱-۱۰ سال) قادر به پخش شدن نبود!!!
گفتم بشین خودت هرچی میخوای از هرجا که میخوای ببین و دانلود کن.
بیشتر از ۱ ساعت توی مانیتور و دنیای خودش فرو رفته بود و کلا زمان و مکان از دستش خارج شده بود. نمیدونی چطوری حریصانه از این طرف به اون طرف سرک میکشید و لذت میبرد و عکس و فیلم ها رو save میکرد. هر از گاهی هم یه بد و بیراهی نثار بشریت میکرد!!!

تمام وقت روی تختم به دیوار تکیه داده بودم و محو تماشای احسان بودم. برام جالب بود کسی که با Auto CAD (و حتی کامپیوتر) در حد آماتور نمیتونه کار کنه چطور این همه سایت ثکصی رو میشناسه طوری که در عرض ۱ ساعت حداقل ۶۰ مگ فیلم پور*نو دانلود میکنه.

مطمئن بودم که ظرف ۴۸ ساعت گذشته خودش فیلم پور*نو بازی کرده و قطعا حداکثر تا ۴۸ ساعت دیگه فیلم بعدیش رو کارگردانی میکنه، ولی این عطشش برام خیلی جالب بود. اون خمیدگی و خیره شدن به مانیتور دیدنی بود!

وقتی کارش تمام شد و میخواست بره با یه لحن مسخره گفت: حیف این سرعت بالا که تو داری و هیچ استفاده ای نمیبری!
با تکون دادن سرم مثلا حرفش رو تایید کردم و در رو روش بستم، ولی خیلی دلم میخواست بهش بگم پس اگه جای من بودی و بیش از ۸۷۶۰ ساعت توی هیچ فیلمی بازی نکرده بودی چه بلایی به سرت می اومد؟! اگه یه نفر هم باشه که واقعا به این فیلم ها احتیاج داره اون منم، نه تو!
***
اصلا از این چیزایی که نوشتم خوشحال نیستم ولی باور کن توی گلوم گیر کرده بودن.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

شکم

اهل بیت خونه نیستن. ماهی تابه ی نچسب رو برمیداری، ۵ تا اسلایس ژامبون گوشت رو پله ای و به بلندی یدونه نون باگت میچینی توش، روغن اصلا نمیزنی، وقتی حسابی برشته شد ۲تا ورقه پنیر پیتزا رو هم میذاری روشون. همزمان نون باگت رو هم میذاری توی فر تا طلایی بشه. از قبل سُس مخصوصت رو هم آماده کردی. وقتی پنیر حسابی آب شد فوری کالباس رو از عرض لوله میکنی و میچپونی لای نون. حسابی سُس میریزی. اگه کاهو هم بود دیگه عالی میشد.
باخیال راحت و در کمال سکوت و آرامش بشین پای تلویزیون و بی بی سی فارسی نگاه کن و از ساندویچت لذت ببر!

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷

اهرم

حدس میزنم تقریبا همه ی آدم ها توی زندگیشون احتیاج به یه چیزی شبیه به "اهرم" دارن. چیزی که بهش وابسته باشن. چیزی که از ته دل دوستش داشته باشن و بهش تکیه کنن. حتی چیزی که بهش اعتقاد داشته باشن. چیزی که همیشه دنبالشون باشه و در عین حال وابسته به زمان و مکان نباشه.

درحال حاضر من به هیچ چیز و هیچ کس وابستگی و دلبستگی ندارم. ولی دروغ چرا؟ تنها کسی که خیلی خیلی برام مهمه فقط و فقط مامانمه. اگه اون هم نباشه به تمام معنا یه عنصر مطلقا خنثی خواهم بود. البته به نظرم این موضوع یه جورایی واسه همه و به شکل های مختلف صادقه و نمیشه به حساب اون "اهرم"ی که میگم گذاشتش.

میدونی، هرچی فکر میکنم چیزی ندارم که عمیقا دلم رو بهش خوش کرده باشم. حتی وقتایی که احتیاج به یه تلنگر کوچیک واسه حرکت دارم باز هم چیزی نیست که توی گوشه ی ذهنم بهش نگاه کنم تا قِلقِلکم بده و موتورم رو روشن کنم.

این قضیه داره زجرم میده. این بی تفاوت بودن برام آزار دهنده شده. جدی نگرفتن مسائل برام ترسناک شده. من هیچ چیزی رو جدی نمیگیرم، میفهمی یعنی چی؟ یعنی فاجعه.

از دید خودم شرایطم ۲ تا دلیل بیشتر نمیتونه داشته باشه: یا واقعا هیچ دلخوشی ندارم و یا اینکه از وفور دلخوشی دچار ناخوشی شده م!!!

شاید مثه شهریار فکر کنی که من آدم ناسپاس و ناشکری هستم ولی باور کن اصلا اینجوری نیست. به جرئت میتونم بگم آدمی هستم که برای کوچکترین داشته هام ارزش قائلم ولی با همه ی این حرفا هنوز نتونسته م اون "اهرم محرک" رو پیدا کنم. بیش از حد هم نباید خودم رو تحت فشار بذارم چون عقیده دارم همیشه بهترین چیزها زمانی اتفاق می افته که انتظارش رو نداری. اینو گفتم فقط واسه اینکه سر خودم کلاه گذاشته باشم!

خیلی خسته م... اصلا هم پیش خودت نگو زدم فاز منفی... نه، فقط خواستم حرفم رو گفته باشم. همین.
(خودم میدونم چیزی که نوشتم ممکنه به نظرت غیر منطقی و متناقض باشه)

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۷

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

معجزه

میتونم بگم هیچ کسی رو آشغال خور تر از خودم نمیشناسم. نمیدونی چقدر از غذاهای کثیف خوشم میاد. اصلا آدم شکمویی نیستم ولی از نظر من هیچ خوراکیی وجود نداره که ارزش یکبار امتحان کردن رو نداشته باشه. تنها چیزی که زیاد باهاش جور نیستم کلم پلو ه.
حالا اینا چه ربطی داره؟!

امروز ظهر که داشتم برمیگشتم خونه، توی کوچه مون ۲ تا از این کارگر افغانی های یکی از ساختمان ها چنان داشتن با ولع یه چیزی کوفتشون میکرن که کم مونده بود برم سراغشون و یه لقمه ازشون بگیرم. اون موقع ها که مثه الان بیکار نبودم بارها شده بود که سر ساختمان با کارگرها مینشستم و باهاشون نهار میخوردم. نمیدونی چقدر بهم میچسبید. حتی توی خونه هم بعضی وقتا مثه کارگرها توی شیشه مربا چای میخورم!
خلاصه اینکه امروز بد جوری تو کف یه وعده غذا سگی بودم. شام هم طبق معمول بازیافت ظهر بود. فقط به یه لیوان شیرقهوه با بیسکوییت اکتفا کردم.
همین چند دقیقه پیش که ساعت از ۳ بامداد هم گذشته بود دیدم اصلا نمیتونم مقاومت کنم. واسه همین با ناامیدی مفرط روانه ی یخچال شدم و پیش خودم فکر میکردم با محتویات داخلش چی میتونم اختراع کنم که کارم رو راه بندازه.
کاملا بیخیال در یخچال رو باز کردم و یهو چشمم به یدونه ظرف یکبار مصرفی که روش فویل کشیده شده بود افتاد. حدس بزن چی اونجا بود؟ یه پرس چلو کباب (۱ سیخ) به همراه نیم عدد گوجه و نیم عدد لیمو ترش و ۱ قالب ۵۰ گرمی کره.

انگار که دنیا رو بهم داده بودن. نفهمیدم چطوری گذاشتمش توی ماکروویو و گرمش کردم و ۳ سوته روی سرامیک های منجمد آشپزخونه خوردمش!!!

من عاشق چلوکبابی هستم که کبابش مثه لاستیک باشه، گوجه ش هم تقریبا نارس و خام باشه، به همراه برنج پاکستانی که دونه هاش نیم متر قد کشیدن و اونقدر چربه که دونه های برنج برق میزنن!!!

واقعا نمیدونم این معجزه چطور توی یخچال ما اتفاق افتاده ولی فقط امیدوارم فردا صبح کسی انتظار دیدنش رو نداشته باشه!

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۷

علامت سوال

کدام گزینه صحیح است؟

- اگر بابای آدم بخواهد Auto Cad یاد بگیرد کدام گزینه اتفاق خواهد افتاد؟

  1. سلمان، مسعود را خواهد کُشت
  2. مسعود، سلمان را خواهد کُشت
  3. هر دو یکدیگر را خواند کُشت
  4. همه موارد

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

و او مرا پیدا کرد

در راستای اینکه در وبلاگ یکی از دوستان دیدم که از email های عجیب و غریبی که براش میاد شکایت داره، پس منم دلم خواستم تا یک نمونه جالبش رو براتون بگذارم. بعد از اینکه خوندمش احساس سِلبریتی بودن بهم دست داده بود و مقادیر قابل توجهی اعتماد به نفسمان افزایش یافت!!

نامه روز ۱۴ ژانویه بدین شرح می‌باشد:
Hello, how are you doing?
My name is Kseniya
I'm a girl from Russia
On my e-mail several days ago there has come the message from your e-mail in which it was spoken, that the man wants to get acquainted with the woman, and I have decided to answer this message. I have seen your message on site on a site of acquaintances quechup.com
I am certainly not sure on all of 100 percent, that it is real, but it has very much intrigued me
I know that in a network of the Internet there is a numerous dispatch of mail (spam), whether also I want to know if you are real the person, or it is simple spam!!!
But I all have small hope that you actually the real person, and I want to tell a little about me directly
I am 5,5 and weigh 126 lbs., and I am 29 years old.
I also send my photo together with my letter, and I very much hope, that I shall like you as the friend if certainly you not against to correspond with me in a network of the Internet
Actually, I am interested in that search of relations to find the man from 30 till 65 years for development of pleasant relations and meetings.
If you are interested in such relations, I shall be very glad to communicate with you
What is your name? Where do you live? I want to know from what country you are!
What do you do in your free time? You have any hobbies in your life?
Please tell to me about you as much as possible, and I accordingly shall tell to you about myself in my following letters
Write to me as soon as you can, and I at once shall answer you your letter without any problems
I wish you success!!!
Bye
PS. If you are the real person (not SPAM) tell me where you found my e-mail?



از برادران گرامی تقاضا می‌شود فرض نمایند که به خواهر و مادر خودشان نگاه می‌کنند، چون ما به شدت غیرتی می‌باشیم!!

پ.ن: ما به زودی از روسیه برایتان وبلاگ خواهیم نگاشت!!

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

عاشقتم

امشب که با هم توی ماشین نشسته بودیم واقعا به این نتیجه رسیدم که توی دنیا هیچ چیزی رو به اندازه ی تو دوست ندارم. وقتی تو باهام باشی کلا به هیچ چیز دیگه ای حتی فکر هم نمیکنم. دیگه این دخترهای صکثی و خوشگل رو که همه جا میبینمشون، برام جذاب نیستن. دیگه توی دلم نمیگم من همه شون رو میخوام. دیگه برام مهم نیست که توی مغزم چقدر فکرهای آزار دهنده دارم. دیگه مهم نیست که بغل دستم یدونه "آوانگارد" پارک کرده و اون طرف هم یدونه TT ایستاده و فلاشرهاش روشنه.

باور کن اون ۱۰ دقیقه ای که توی ماشین منتظرت بودم تا آماده بشی داشتم روانی میشدم. اون ۱۰ دقیقه به اندازه ۱۰ سال طول کشید تا اومدی. وقتی بوی عطرت توی ماشین میپیچه دلم میخواد تبدیل به بزرگترین و قوی ترین "دماغ" دنیا بشم و با تمام وجود اون عطر وسوسه انگیزت رو توی ریه هام حبس کنم. از شدت حرارت بدنت همه ی شیشه های ماشین بخار میکنه.

میدونی چیه؟ من اصلا در مقابلت نمیتونم خودم رو کنترل کنم. از خود بیخود میشم. وقتی تو رو در فاصله ی کمتر از ۱۰ سانتیمتری خودم ببینم دوست دارم بگیرمت توی دستام. میخوام مطمئن باشم که فقط ماله منی. دوست دارم میلیمتر به میلیمتر ِ تو رو بو بکشم. دوست دارم ازت لذت ببرم. دوست دارم طعم واقعیت رو بچشم. دوست دارم آروم آروم گازت بگیرم. اصلا دلم میخواد بخورمت!

***
امشب به شدت گرسنه بودم، هوس غذای بیرون داشتم. حوصله ی خونه رو هم اصلا نداشتم. این رو هم اضافه کنم که پریود رمانتیک هم شدیدا زده بود بالا. یهو "تنهایی" منو به یک عدد ساندویچ ایتالیایی دعوت کرد و من هم دعوتش رو اجابت کرده و از پیشنهادش بسی لذت بردم. باور کن اون لحظه ای که ساندویچم توی دستم بود حاضر نبودم با هیچی عوضش کنم... و الان که سیر شدم دوباره همه چیز به حالت اولش برگشت... همه چیز!!!

این sms هم ۳۰ ثانیه پیش به دستم رسید که کاملا به این موضوع ربط داره:

اگر انسان ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده شان بود اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت!!! - انشتین

(اگه باورتون نمیشه که همین ۳۰ ثانیه پیش برام send شده میتونید از فرستنده سوال کنید)

***
توضیح نوشت بامدادی: اون موقع که توی ماشین بودم این حرف ها رو به ساندویچ ایتالیاییم گفتم، اشتباه نکنید. مخاطب من فقط یه ساندویچ بود!!!

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

کش مکش

دقیقا ۱ هفته س که مدام دارم با یه آدمی که نمیدونم اسمش رو چی بذارم جَر و بحث میکنم. تازه اون هم یه سری مسایل مسخره ی بچگانه که اگه براتون تعریف کنم خدای نکرده از شدت خنده ممکنه دچار ترکیدگی بشین!!!

هی هرچی من کوتاه میام و میخوام قضیه رو فیصله بدم، تازه بدتر میشه و هی طلبکارت میشه. بعدش میشینم و دلیل و منطق براش میارم که بابا قضیه اصلا این نیست، قانع میشه و میگه "قبول دارم که اشتباه کردم اما تو بیجا میکنی که با من اینطوری حرف میزنی" و بعدش دوباره همه چیز از اول شروع میشه و روز از نو، روزی از نو!!!

این بشر دیگه دست خود ِ منو که استاد تناقضاتم، از پشت بسته. هرچی میگی یه بی ربط دیگه ای بهت جواب میده که مُخت سوت میکشه. اگه این شکلی بخواد پیش بره فکر کنم دست آخر یه چیزی هم بدهکار بشم.

بابا اصلا با خودم بودم، گه خوردم... من یکی رو بیخیال شو لطفا

***
خودمونیم، بی بی سی فارسی عجب کانال باحالیه. خداییش انگلیس مشت محکمی به دهان آمریکا زد!

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

191

امشب لازم دونستم تا یه نکته ی خیلی مهم رو به عرضتون برسونم:

nobody dies virgin, cuz Life Fucks everyone!!!

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

انگل وار

باید به عرضتون برسونم که طی فرایندهای انجام شده در این چند ماه اخیر (که نزدیک به ۱ سال میشه) بنده تبدیل به یه انگل تمام عیار شده م. از اون انگل هایی که به میزبان محترم آسیب نمیرسونن و فقط یه جایی بی سر و صدا به زندگی انگل وارشون ادامه میدن!
باید اعتراف کنم که زندگی انگلی زیاد هم بد نیست، میشه باهاش کنار اومد. فقط باید راهش رو پیدا کنی که دیوونه ت نکنه. حس میکنم درجه بیخیال بودنم خیلی رشد کرده. خیلی چیزها رو دیگه جدی نمیگیرم. کلا خیلی چیزا دیگه برام مهم نیست. مبداء زمان شده فردا... فردایی که دقیقا مثه دیروزه.
با وجودی که قبلنا یه موجود خوش خواب در حد خرس قطبی بودم اما جدیدا اصلا خواب ندارم. در طول روز حتی اگه از خستگی مثه جنازه هم باشم اما ۶-۵ ساعت بیشتر نمیخوابم. نکته جالب اینکه اگه ۵ دقیقه چشمام روی هم بره ۵ تا خواب میبینم. تازه، در همون اوج خواب باز هم بیدارم، چون خیلی راحت حرف های اطرافیان، برنامه های تلویزیون و... رو واضح میفهمم!

توضیح نوشت: خواهش میکنم نیا برام بنویس که فلانی روت اثر گذاشته و تو داری اداش رو در میاری و از این حرفا. نه اصلا اینجوری نیست. حال و احوال من فقط و فقط مربوط به خودمه و هیچ کسی هم اندر احوالات بنده دخالتی نداره.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

بن بست

دیشب روی نِت به کمک عمو گوگل دنبال یه برنامه ی java میگشتم. بیشتر از ۱ ساعت سرچ کردم و هر لینکی رو که امتحان میکردم جمله معروف مشترک گرامی، دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیابشد میخورد توی صورتم. وقتی این جمله رو میدیدم حس میکردم که با قطار سریع السیر توکیو شاخ به شاخ زده م!!!

حتی یدونه لینک دانلود روی Rapidshare پیدا کردم که اون هم تعطیل شده بود. پاک قاطی کرده بودم. دود از سرم بلند میشد. واقعا نمیتونستم درک کنم که توی توضیحات اون برنامه چی ممکنه نوشته شده باشه که اینقدر شدید توی لیست سیاه رفته.

کلا شاکی شدم و بروزر رو بستم. روی دسکتاپ یهو چشمم افتاد به "Free*Gate" ، به خودم گفتم چطور تا این لحظه یادم بهش نبود؟ در کمال خونسردی اجراش کردم و توی دلم گفتم هِه هِه... حل شد. لینک دانلود رپیدشر رو بهش دادم و منتظر بودم تا صفحه دانلود بیاد که دیدم پیغام میده و میگه برنامه فری گیت از این به یعد فقط به یوزرهای چینی سرویس ارائه میده. گفتم به درک،"ultra*surf" که هست. اون رو هم اجرا کردم و ناباورانه دیدم که به هیچ کدوم از سرورها وصل نمیشه!

خدایی بقیه جاهای دنیا اینترنت دارن، ما هم داریم. آخه میخوام ببینم به کی چه ربطی داره که من ِ نوعی روی نِت دنبال سایت پور*نو هستم یا دنبال سیا*ست یا دنبال یه برنامه دوزاری java یا هر گُه دیگه. ریدم رو سرتون با این فیلتر*اسیون. کلا بزنید درش رو تخته کنید تا خیال ما هم راحت بشه!

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

الهامات کامنتی

Rihanna داره میخونه و من همچنان دارم فکر میکنم، به هرچیزی که فکرش رو بکنی. حتی به خود "فکر" هم دارم فکر میکنم و باز خوابم نمیبره!!!
از اونجایی که نمیخواستم این مزخرفات ِ فکریم هدر شه اومدم اینجا مکتوبشون کنم. چه فکر قشنگی!
آدم که شب احساس خُلیت (*ُ* خل شدن) بهش دست بده بهتر از این نمیشه. باور کن فکر میکنم Rihanna میخواد بهم بگه اگه تو نمیخوابی ولم کن... بذار من برم یه فکری به حال خودم بکنم!
الان دارم به این فکر میکنم که الان بقیه دارن چیکار میکنن! (یا به چی فکر میکنن)
با تمام این حرفا دارم به این فکر میکنم که " ثبت مطلب " رو بزنم یا نه؟!
***
پ.ن: این پست به شدت تحت تاثیر یک عدد کامنت بوده است، شما قادر به دیدن آن نخواهید بود!
پ.ن: ما در این نوشته ی ۷ خطی ۱۲ بار "فکر" کردیم. (و "فکر" نیز بنده را)
پ.ن: ما به شدت در ناحیه ی شکم احساس گرسنگی میکنیم.

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۷

پیام بازرگانی

به یک عدد گوش که تحمل شنیدن حرف های بنده را داشته باشد شدیدا نیازمندیم.

***
فردا نوشت: ما امروز گوش مورد نظر خود را یافتیم. همچنین از سایر گوش هایی که اعلام آمادگی نمودند نیز کمال تشکر را داریم.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

جلبک

جمعه... گشادیسم مفرط... حلزون... تلویزیون... کاناپه... لاک پشت... نهار... قهوه... شکلات... موزیک... کامپیوتر... موزیک... LOST... موزیک... تنقلات... فیلم... موزیک... کتاب... موزیک... کامپیوتر... موزیک... کامپیوتر... موزیک... موزیک... موزیک... بیخوابی... موزیک... موزیک... موزیک...
***
امروز آهنگ Rihanna Ft. Justin Timberlake - Rehab شدیدا داره حال میده. توصیه میکنم حتما دانلود کن و گوش بده.
این تیکه ش رو خیلی دوس داشتم:
Baby, you're my disease
It's like you were my favorite drug

***
ما حس دلتنگی بسیار عظیمی در وجودمان حس میکنیم ولی صاحب این تنگ شدگی را نمیشناسیم!!!

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

غزه

این چند روز اخیر هرجایی که میری ملت فقط دارن از غزه حرف میزنن. ما که کلا این صدا و سیمای مزخرف رو نداریم، علاقه ای هم به اخبار ندارم اما ظاهرا برادران حذب الله ی شعبه صدا سیما از این فرصت استفاده کرده و دارن با تصاویر اونجا قسمت ۶ ام فیلم اَره رو میسازن!!!
خوشحالم که ز بیخ تعطیلم و از این چرندیات کوچکترین خبری ندارم. اصلا برام مهم نیست. یه قانون ساده توی فیزیک داریم که میگه هر عملی یه عکس العمل داره. چیزی که خیلی برام جالبه اینه که ۲ تا گروه مختلف از آدم ها ۱۰ها سال میشه که یه مساله ساده رو نمیتونن حل کنن.
اون دسته ی خیلی احمق ترها سنگ پرت میکنن و به خودشون بمب میبندن و میرن یه جایی و خودشون + یه عده دیگه رو میترکونن، دسته ی یه کم احمق ترها هم جواب این کارشون رو با تکنولوژی پیشترفته تر از سنگ میدن!
مساله خیلی ساده ست. هر ۲ دسته در اون قسمتِ مشخص از زمین میخوان زندگی کنن، فقط همین. حالا وقتی ۲ طرف (و همچنین دار و دسته هاشون) کِرم داشته باشن نتیجه ش میشه این چیزی که سال هاست داری میبینی.
***
2009 هم از راه رسید. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیم.

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷

پرچم سیاه

دکتر شریعتی میگه: در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مُرد. کاش میشد لحظه ای ابله نبود.

واقعا این بلاهت تا کِی ادامه داره؟! این داستان های حماسی که روزی ۱۰۰۰ تا ورژن جدیدش رو میدن بیرون (که با خرافاتِ کور هیچ فرقی نداره) تا کِی میخواد به گوش یه عده ساده لوح خونده بشه؟! باور کن این هم یه نوع شستوشوی مغزیه.
زدن در و دیوار شهر رو سیاه کردن. همه جا پرچم سیاه. تا چند وقت دیگه از همه جا باید صدای ناله و زجه بشنویم. همه ش باید زنهای سیاه پوشی ببینیم که ۱دونه چشم دارن و مردهای سراپا مشکی. مردهایی که یه حس کثیف بهت القا میکنن.

هیچ وقت نتونستم مفهوم این عزاداری ها رو واسه خودم هضم کنم. من با اصل قضیه مشکل ندارم اما واقعا کارهایی رو که ملت میان میکنن برام عجیبه. از نظرم همه ش تناقضه. همه ش تظاهره. چاخان محض.
از خودم میپرسم این تو سر و مغز زدن ها واسه چیه؟ که چی بشه؟ با این کار چی رو میخوان ثابت کنن؟

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

183

دقت کردی خیلی از وبلاگ هایی که همیشه خواننده شون بودی جدیدا زدن یه فاز دیگه؟ کلا مدلشون عوض شده. اگه نیمه تعطیل (یا حتی تعطیل) ش نکرده باشن همه ناراضی... قاطی... داغون... شاکی... دِپ... خسته...
خود منم یکی مثه بقیه، کارم شده ناله نگاری، قیافه م مثه ضد حال شده. داشتم پیش خودم فکر میکردم شاید این قضیه واگیردار باشه. یه ذره دقت کنی میبینی اکثرا مثه هم داریم مینویسیم، ظاهر نوشته هامون اصلا شبیه به هم نیست اما محتوا یکیه. میریم همدیگه رو میخونیم و ناخوداگاه توی اون جو قرار میگیریم. بعدش کم کم باورمون میشه که آره، فلانی درست میگه، در نهایت هم میریم و یه پست دیگه با همون مضمون مینویسیم!

به هر حال چه خوب باشه یا بد همه ی اینا جزیی از زندگی هر کدوم از ماست که میایم و مینویسیم. چراش رو نمیدونم اما واقعا تا کجا میشه ادامه داد؟! باید یه فکری به حال خودمون بکنیم. جدی میگم. با این وضع به هیچ جایی نمیرسیم. اینجوری فقط خسته و خسته تر میشیم. هرچی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری.

واسه تنوع هم که شده بیا و Listen to Your Heart رو دانلود کن و از گوش دادن به اون صدای پیانو لذت ببر. روی تختت لَم بده و اون لیوان شیر قهوه ت رو مزمزه کن و به چیزای خوب فکر کن.
***
فردا شب نوشت: میدونی الان دلم چی میخواد؟ یدونه ساق پا. یه ساق پای زنونه ی ظریف و خوش تراش. دوست دارم مثه spike (اون سگه توی تام و جری) بغلش کنم. هی بو بکشمش و هر از گاهی یه لیس هم بهش بزنم!

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۷

4 پا

تا حالا شده در طول روز هی الکی بری و موبایلت رو نگاه کنی ببینی sms ی، زنگی چیزی برات اومده یا نه؟ بعد وقتی میبینی که هیچ خبری نبوده از روی حماقت و بلاهت بری توی inbox ت رو هم چک کنی و دست آخر هم دوباره موبایلت رو پرت کنی روی تختت؟ (خودم به خودم: حالا که چی اصلا؟!)
***
امروز کلی پیاده راه رفتم. خیلی. اصلا نمیدونم کجاها رفتم. یه خط فرضی مستقیم رو میگرفتم و تا جایی که به مانعی برخورد نداشت ادامه میدادم. کلاه زمستونی نقابدار (همون که پارسال بجای کادو تولد دوستم واسه خودم خریدمش!!!) تا بیخ گلو رو سرت. دستا تو جیب. سر پایین در حدی که فقط ۱ متر جلوتر رو ببینی و هی برو... برو... برو... دقیقا یک و نیم گیگ آهنگ روی mp3 player رو دوره کردم. یعنی رکورد شُتُر و قاطر و اسب و خَر و بُز و همه رو با هم زدم!

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

مرض جدید

و ما کماکان فکر میکنیم... به هرچه که فکرش را بکنید... از پَست ترین چیزها شروع میکنیم و کم کم به ایده آل ها میرسیم و در نهایت یک رویای ناب برای خودمان میسازیم. ما مرض فکر کردن گرفته ایم!
هرچه بیشتر فکر میکنیم کمتر به نتیجه میرسیم. اصولا کون لَق دکتر « مهرداد . اَ » که گفت: برو بشین فکر کن.
به ایده آل هام فکر میکردم. به ایده آل هایی که خیلی وقته میخوام دفنشون کنم. همین ایده آل ها پدر آدم رو در میارن. همین ایده آل ها هستن که نمیذارن راحت باشی. میخوام سعی کنم دیگه کمتر واسه خودم ایده آل بسازم. آخه وقتی ایده آل داشته باشی بعدش خودتو میذاری اون وسط، وقتی اون تو بودی واسه خودت شروع میکنی به سناریو نوشتن، و وقتی سناریو نوشتی یعنی اینکه توهم زدی... یعنی تو رویایی!!!
***
گاهی وقتا حرف زدن با یه نفری که پیشش احساس امنیت و آرامش میکنی خیلی میتونه کمکت کنه. مهم نیست که اون آدم کیه و چیه و کجاست، مهم نیست چی داری میگی، مهم نیست پشت تلفن داری باهاش حرف میزنی، یا دارای حرفات رو براش تایپ میکنی، یا توی کافه توی چشماش زل زدی و حرف میزنی، یا هر گه دیگه ای که داری میخوری... مهم اینه که اون حس لعنتی رو بهت بده، همین.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

SP3

مرده شور این سرویس پک ۳ رو ببرن. اصلا مرده شور این مایکروسافت رو ببرن با این مسخره بازی هاش. دیشب windows م یهو هنگ کرد و بالا نیومد.
تا ۴ صبح داشتم باهاش کلنجار میرفتم که هرطور شده درستش کنم اما نشد. خلاصه اینکه یدونه SP2 دیگه نصب کردم و با اون رفتم توی اون یکی ویندوزم و بار و بندیلم رو جمع کردم و بعدش هم Bo0om ... زدم ترکوندمش.

کلا \:C رو فرمت کردم و یدونه sp2 از اول نصب کردم. الان دلم میخواد گریه کنم. ۶۰ مگ فقط واسه کسپرسکی آپدیت کردم. بقیه برنامه هام دیگه آپدیت نیستن. کلی برنامه دیگه هست که باید بشینم و از نو نصب کنم. Google Chrome نصب نمیشه. save هام از بین رفتن... خدا... میخوام جیغ بنفش بزنم!
این ویندوز جدیده هم نمیدونم چرا مدام داره چندتا ارور تخ** رو هی تکرار میکنه. بدجوری داره رو اعصابم لِی لِی بازی میکنه. اعصاب ندرام.
یلدا مبارک

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

179

خدا خوش بخواد واسه مهران که امشب اومد دنبالم و به زور از خونه کشیدم بیرون و با چندتا ماشین دیگه مثه سابق زدیم ولگردی تو خیابون. واقعا اگه خونه مونده بودم از شدت گشادیسم میترکیدم.

دیروز یدونه کاکتوس فسقلی خریدم گذاشتم روی مانیتورم. هر بار که چشمم بهش می افته دلم میخواد بخورمش!

واسه شام هوس پاستا کردیم رفتیم دلانو ، تا حالا نرفته بودم. پاستا هاش که آشغال... پیتزا ایتالیایی هم شنیده بودیم نونش باید نازک باشه اما این دیگه ختمش بود. باور کن از کاغذ نازک تر بود. هر اسلایسی رو که برمیداشتی باید خدا خدا میکردی که وجودش از مبدا تا دهنت پخش زمین نشه!

من موندم اگه یه ایتالیایی گذرش به اینجا بیوفته پیش خودش چی میگه. به نظر من غذا ایتالیایی میخوای فقط دِدو باید بری. غذاش حرف نداره. الان هم دلم یه بطری نوشابه میخواد، یه نموره الکل هم داشته باشه بد نیست.

این مُخ گوزاره هم دوباره افتاده به جونم!

بعدا نوشت: چند وقت پیش رفته بودم پیش یه بابایی که از این system error های بنده سر در میاره. یه چیزایی ازم پرسید که در عین بدیهی بودن جوابش رو نمیدونم. دفعه ی بعدی که قراره ببینمش چی تحویلش بدم آخه؟

با اینکه از Pussycat Dolls خوشم نمیاد اما این آهنگشون بدکی نیست. حالا اونو بیخیال... بیا با هم تا صب این آهنگ Bon Jovi رو گوش کنیم...

ساعت ۳ و نیم نوشت: ما اصلا خوابمان نمی آید. تازه ش مسواک هم نزدیم!

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

دشارژه

حدود ۱۰ روز تونستم مقاومت کنم. به هر حال تمرین خوبی بود.
***
من دچار بحران هویتی شده م... من اصلا خودم رو نمیشناسم... من اصلا نمیدونم کی ام... نمیدونم کی میخوام باشم... توی این زندگی دنبال چی میگردم؟

فکر نکن که دوباره دپ شدم و زدم فاز منفی و از این حرفا، ولی واقعا وقتی از خودم میپرسم برنامه م واسه آینده م چیه، هیچ جوابی براش ندارم. واقعا واسه خودم متاسفم.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

کویر ورزنه

هفته پیش توی تور یک روزه کویر ثبت نام کرده بود. دیشب (جمعه) حدود ۱۰ بود که برگشتم خونه. اولین باری بود که کویر رفته بودم. تجربه ی فوق العاده ای بود. خیلی لذت بردم.
با اینکه من هیچ وقت کم نمیارم، اما رمقی توی وجودم پیدا نمیشد. اون لحظه ای که لباس هام رو عوض کردم فقط کشون کشون خودم رو به تختم رسوندم و ...
با وجود اون همه خستگی، پرانرژی ترین لحظه ی این چند ماه گذشته رو داشتم. قول میدم تا چند هفته ی دیگه سرحال باشم و نق نزم!
اون روز حدود صد و خورده ای شات زدم که از بین همه شون ۱۲-۱۰ تایی رو روت میشه نشون کسی بدی و بگی: اِی... بدکی نشدن.
خوشحال میشم از اینجا یه نگاهی بهشون بندازی. فتوبلاگم همونه و همیشه عکس های جدیدم رو همونجا میذارم (لینکش توی پیوندهای روزانه هست). اگه عضو flickr هستی کامنت یادت نره (و به احتمال زیاد چون عضو نیستی پس همینجا کامنتش رو بذار! p: )

پ.ن: چیزی که برام خیلی جالب بود اینه که همیشه وقتی اسم "کویر" میاد آدم یاد گرما و آفتاب شدید و... می افته اما اگه دقت کنی میبینی که همه مثه اسکیموها لباس پوشیدن ولی باز هم سرده!!!

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷

176

تو رو به جون هرکی دوست دارین یه نفر به اینایی که از این email های تبلیغاتی میفرستن بره بگه به پیر و پیغمبر من کلا نیازی به ویاگرا ندارم، به خدا راست میگم. روزی N صد تا برات میفرستن. خب آدم بعضی وقتا خسته میشه. باز لااقل اگه یه چیزی که تاثیری برعکس ویاگرا داشت میگفتم به درد میخوره!!!

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

بدون شرح



بعدا شرح نوشت: از بین همه ی اینا فقط ویتامین ث + Adult Cold + آبنبات سرد ماله منه. بقیه رو بخاطر شلوغ کردن محیط عکس ریختم اینجا، همه سیاهی لشکرن!!!