دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۷

174

من که کلا به تناسخ و خزعبلاتی از این نوع اعتقاد ندارم اما فرض رو بر این میذارم که اعتقاد داشته باشم... به نظرم من در زندگی قبلیم یا خفاش بودم یا جغد یا خون آشام، چون رسما چیزی به اسم خواب شبانه در من یکی یافت نمیشه!

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

شورت مارک دار

پیش از ظهر داشتم از بانک برمیگشتم خونه. پیاده بودم. چیزی دیگه تا خونه نمونده بود که یدونه پراید هاچ بک غــــــــــــیـــــــژژژ زد رو ترمز و ۲ متر جلوتر از من ایستاد.
همونطور که میرفتم برگشتم تا ببینم علت این حرکت آرتیستیک چی بوده. ۲ تا دختر جیکول بودن. اول راننده رو شناختم. مینا بود و اون یکی دوستش که همیشه سر و ته شون به هم وصله. همونی که اسم عوضی و سختی داره و بیشتر از ۱۰ ثانیه هم اسمش یادم نمیمونه! (اگه اسمش یادم اومد بعدا در پ.ن اعلام میکنم ولی میدونم شبیه اسم دوره های زمین شناسیه)

آخرین بار ۶-۵ ماه پیش با دوست پسرش توی سوپر ممتاز دیده بودمش. هیچی سوار شدم و فوری گازش رو گرفت به سمت کافه مارسی. نشسته بودیم و مزخرف میگفتیم. دم بار هم ۲ تا پسر نشسته بودن. من پشتم به اونا بود و نمیدیدمشون.
یهو این یارو دوست مینا با آرنج زد بهش و گفت: دقت کردی این پسرا همیشه شورت مارک دار میپوشن، همیشه هم یه چیزیشون می افته رو زمین، بعدش هم نیم ساعت خم میشن تا ملت ببینن شورت مارک دار پوشیده؟!
برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. مینا خندید و گفت: نه بابا... بیرون که میان مارک دار میپوشن وگرنه تو خونه با شورت مامان دوز میگردن ((:
دوباره یارو گفت: آره بابا، تابلوئه. همه شون همینن. اصلا مینا خداییش خیلی انگیزه میخواد که واسه بیرون رفتن هم شورتت رو عوض کنی. حالا بگو ببینم مارک شورت تو چیه سلمان؟
خندیدم و بهش گفتم: انگیزه بیشتر از این که الان ۳ ساعته دو تا دختر وسط کافه دارن در مورد شورت اظهار نظر میکنن و چرند میبافن؟!!!

(دیالوگ مینا و دوستش رو با لحن شدید دخترونه بخونید - مارک شورت ما در آن موقع cK بود)

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

حال گیری

خیلی ضدحاله که آدم سرحال و خوشحال تمام ۵شنبه ش رو صرف آماده کردن خرت و پرت ها و... کنه واسه فردا که برنامه ریزی کرده با یه اکیپ بره عکاسی، اما بعدش ساعت ۱ و نیم شب سرپرست تیم زنگ بزنه و بگه که برنامه کنسل شده.
خوب شد گوشیم رو خاموش نکرده بودم وگرنه صب ساعت ۵ میرفتم سر قرار و منتظر اتوبوس میموندم!!!
تازه... همین الان همه ی خوراکی ها رو از توی کوله پشتیم در آوردم و دارم می لمبانم!

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

خنده م میگیره

خیلی خنده داره که ملت بیان و با تو در مواردی مشورت کنن و ازت راهنمایی بخوان که خودت دقیقا توی همون مسائل مشکل داری!
خنده دار تر اینکه وقتی هم براشون توضیح میدی که اصلا اینجوری نیست و خودت هم مثه خر تو گِل موندی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت میندازن و میگن: «الکی زر مفت نزن، به قیافه ت نمیاد، تو ختم ... ی». فکر میکنن ادا در میارم.
خنده م میگیره. یکی نیست به این بیچاره ها بگه من اگه بیل زن بودم نشیمنگاه خودم رو بیل میزدم. اصلا نمیدونم روی این پیشونی من چی نوشتن که همه همین اشتباه رو میکنن. N بار تا حالا این اتفاق برام افتاده.

یادمه سال سوم دانشگاه یه سری از هم دوره ای ها راجع به یه پسری حرف میزدن که ظاهرا خیلی در اون مورد خاص وارد بوده. خیلی راجع بهش شنیده بودم و کنجکاو بودم که ببینم این یارو کیه. یه روز که توی بوفه با چندتا از بچه ها داشتم ناهار کوفت میکردم گفتم راستی، این یارو که میگن کیه؟ " ا.ت " با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی واقعا نمیدونی؟! خب تو رو میگن دیگه! (بعدها وقتی فهمید که از این خبرا هم نیست، خودش اعتراف کرد که فقط به همون دلیل با من تیریپ رفاقت زده!!!)

...و امشب یکی از بچه ها بعد از کلاس اومد و یه چیزایی ازم پرسید که جواب سوال هاش رو نمیدونستم. میگفت چرا چاخان میکنی؟ یه نگا به خودت بنداز... تو دیگه چرا این حرف رو میزنی؟
یه نگا به سر تا پام انداختم و گفتم: واقعا اینجوری فکر میکنی؟! اشتباه گرفتی عزیزم!

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۷

170

این چند روز هوا دقیقا شده اونی که من دوست دارم... ابری و بعضی وقتا هم بارونی. همه ش کارم این شده که شب با ماشین بزنم بیرون و نفس بکشم!

دیروز اتفاقی یه آهنگ Bo0omB به اسم Kevin Rudolf Feat Lil Wayne - Let It Rock به تورم خورد. باور کن اصلا نمیشه در مقابلش مقاومت کرد... همه ی وجودت رو به حرکت میندازه. یه گوله انرژی!

امروز در یک حرکت نمادین موهام رو مثه "جک" توی سریال LOST از ته کوتاه کردم!

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

ما COOL می باشیم

خوشم میاد اینجا همه اهل فن هستن و ۳ سوته پست قبل رو کشف رمز کردن!
واقعا ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندین و احتمالا چشم درد گرفتین. خودم میدونم چیزایی که نوشتم بینهایت مسخره و پیش پا افتاده ن اما یه مدتی بود که توی دلم گیر کرده بودن. باید مینداختمشون دور.

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

تسویه حساب

بالاخره یه ذره از اون حرف هایی رو که میخواستم بهت بگم رو نوشتم.

تا حدودی دلم خنک شد. نمیدونم و اصلا برام مهم هم نیست که الان چه حسی داری. بااینکه خیلی دوستت داشتم اما امروز با تمام وجودم ازت نا امید شدم. ناراحت از اینکه باز نفهمیدی چی دارم بهت میگم.
از خودخواهی و غرور احمقانه ت دیگه حالم به هم میخوره.
میدونی... دیگه از چشمم افتادی "هاله" خانوم.
خوشحالم که امروز بااینکه هنوز هم دوستت دارم، ولی تونستم در مقابل زنگ زدنت مقاومت کنم و جواب تلفنت رو ندم. خوشحالم که دلایل مسخره ت رو دیگه نمیشنوم.
با همه ی این حرف ها نمیدونم چرا باز هم دوستت دارم لعنتی.
***
خدا جونم، من از این lonely بودنم خسته شده م.
تو بگو...
چیکار باید بکنم؟ چرا داری باهام اینطوری بازی میکنی؟ مگه من دل ندارم؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه من چی از بقیه کمتر دارم؟ چرا داری اذیتم میکنی؟ به جون خودت دارم دیوونه میشم.

پ.ن: این یه پست کاملا جدی بود که لازم داشتم تا بنویسم... بنویسم که یه ذره سبک شده باشم. دلم میخواست همه ی اینا رو به یکی بگم که بفهمه... که یه ذره درک کنه...
آخ که چقدر دلم یدونه گوش میخواد.

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

بارون

دیشب و پریشب نم نمک بارون میومد. هوا واقعا ملس بود. با اینکه در طول این یکی دو هفته همه ش دوندگی داشتم و خیلی خسته بودم اما دلم نیومد از خونه نزنم بیرون. این ۲ شب فقط خودم و تنهایی با ماشین میرفتیم بیرون. توی خیابون یه جای دنج و نسبتا خلوت پیدا میکردم و پارک میکردم. یه آهنگ ملایم هم میذاشتم طوری که صدای قطره های بارون رو که به در و دیوار ماشین میخوردن رو بشنوم... و بیرون رو تماشا میکردم. ماشینا... آدما... نورهای رنگ و وارنگ که توی قطره های آب ِ روی شیشه ماشین خورد میشدن...
نمیدونی این حرکت رو چقدر دوست دارم. همه چیز یادم میره. زمان و مکان از دستم در میره. واقعا لذت بخشه.

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

روز جهانی کورش بزرگ




در مورد آنچه کورش پس از فتح بابل انجام داده است، سندی به دست آمده که به استوانه ی کورش معروف است. استوانه ی کورش کبير در خرابه های بابل پيدا شده و اصل آن در موزه ی بريتانيا نگهداری میشود. اين استوانه را باستانشناسی به نام "هرمزد رسام" در سال ۱۸۷۹ ميلادی پيدا کرده است.

بخش بزرگی از اين استوانه اينک از بين رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاريخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کورش کبير با مردم شهر تسخير شده ی بابل و نيز يهوديانی که در اسارت آنان بودند. گوينده ی خط های آغازين اين نوشته نامعلوم است ولی از خط بيست به بعد را کوریش کبير گفته است. و اينک متن استوانه:

  1. کورش بزرگ، کورش کبیر، استوانه ی کورش
  2. کوروش شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانا، شاه بابل، شاه سومر و اکد
  3. شاه نواحی جهان
  4. چهار […] من هستم […] به جای بزرگی، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معين شده بود
  5. نبونيد تنديس های کهن خدايان را از ميان برد […] و شبيه آنان را به جای آنان گذاشت
  6. شبيه تنديسی از (پرستشگاه) از اگيلا ساخت […] برای "اور" و ديگر شهرها
  7. آيين پرستشی که بر آنان ناروا بود […] هر روز ستيزه گری میجست، همچنين با خصمانه ترين روش
  8. قربانی روزانه را حذف کرد […] او قوانين ناروايی در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک، شاه خدايان را به کلی به فراموشی سپرد
  9. او همواره به شهر وی بدی میکرد، هر روز به مردم خود آزار میرسانيد، با اسارت، بدون ملايمت همه را به نيستی کشاند
  10. بر اثر دادخواهی آنان "اليل" خدا (مردوک) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خدايانی که در ميانشان زندگی میکردند ماوايشان را راه کردند
  11. او (مردوک) در خشم خويش، آنها را به بابل آورد، مردم به مردوک چنين گفتند: بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد
  12. مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردی او شد، او به همه ی سرزمين ها نگريست
  13. آنگاه وی جستجو کنان فرمانروای دادگری يافت، کسی که آرزو شده، کسی که وی دستش را گرفت. کورش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد
  14. سرزمين "گوتيان" سراسر اقوام "مانداء" را مردوک در پيش پای او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او (کورش) داده بود
  15. با عدل و داد پذيرفت. مردوک، سرور بزرگ، پشتيبان مردم خويش، کارهای پارسايانه و قلب شريف او را با شادی نگريست
  16. به سوی بابل، شهر خويش، فرمان پيش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهی کرد
  17. سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پيش میرفتند
  18. او (پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازی برهاند. او نبونيد شاه را که وی را ستايش نمیکرد به دست او (کورش) تسليم کرد
  19. مردم بابل، همگی سراسر سرزمين سومر و اکد، فرمانروايان و حاکمان پيش وی سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پايش بوسه زدند
  20. خداوندگاری (مردوک) را که با ياريش مردگان به زندگی بازگشتند، که همگی را از نياز و رنج به دور داشت به خوبی ستايش کردند و يادش را گرامی داشتند
  21. من کورش هستم، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سرزمين سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان
  22. پسر شاه بزرگ کمبوجيه، شاه شهر انشان، نوه ی شاه بزرگ کورش، شاه شهر انشان، نبيره ی شاه بزرگ چيش پيش، شاه انشان
  23. از دودمانی که هميشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروايش را "بعل" و "نبو" گرامی میدارند و پادشاهيش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
  24. با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم
  25. سپاهيان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ی ديگری پيدا شود
  26. من در بابل و همه ی شهرهايش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم […] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود
  27. من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسايانه ی من خوشنود گشت
  28. بر من، کورش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تنی من و همچنين بر همه ی سپاهيان من
  29. او عنايت و برکتش را ارزانی داشت، ما با شادمانی ستايش کرديم، مقام والای (الهی) او را. همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
  30. از سراسر گوشه و کنار جهان، از دريای زيرين تا دريای زبرين شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان "امورو" که در چادرها زندگی میکنند
  31. باج های گران برای من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از […] نينوا، آشور و نيز شوش
  32. اکد، اشنونه، زميان، مه تورنو، در، تا سرزمين گوتيوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هايشان از زمان های قديم ساخته شده بود
  33. خدايانی که در آنها زندگی میکردند، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابديت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم
  34. همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خدای خدايان (مردوک) به بابل آورده بود، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
  35. در جايشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدايانی که من به شهرهايشان بازگردانده ام
  36. روزانه در پيشگاه "بعل" و "نبو" درازای زندگی مرا خواستار باشند، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند: کورش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش
  37. بشود که روزهای […] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم
  38. […] برای قربانی، اردکان و فربه کبوتران
  39. […] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم
  40. […] و محل کارش را
  41. […] بابل
  42. […]
  43. […]
  44. […]
  45. […]
  46. […] تا ابديت

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

165

شدیدا به یک عدد Defragment مغزی احتیاج داریم. دلمان میخواهد یک نفر ما را شست و شوی مغزی دهد!
ما پاک قاطی کرده ایم. ما یک مرگمان شده که کم و بیش میدانیم علتش چیست و راه حل تئوریک آن را هم میدانیم اما موقع حل مساله که میشود همانند خر در گِل میمانیم. از بس که نتوانسته ایم حلش کنیم خسته شده ایم.

چند روزی است که Google Chrome را نصب نموده و با آن داریم کیف مینماییم. البته به خوبی فایرفاکس نمیباشد و گاهی اوقات خِنگ میشود اما با این حال جالب است. سرعتش زیادی بالاست. هیچ ندارد. عاشق سادگی ایشان شده ایم. برای مواقعی که با فایرفاکس هستیم و دلمان برام کروم تنگ میشود یک عدد theme نصب کرده ایم که هر ۲ را یکجا داشته باشیم!

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

164

هوا دیگه کم کم سرد شده. مخصوصا شب ها. اونقدر سرد شده که پنجره م رو به روی نسیم خانوم هم بستم!. به همین راحتی ۱ ماه از پاییز هم گذشت.

دلم واسه هوای سرد و بارونی تنگ شده. دلم واسه کاپشن و کلاه زمستونی تنگ شده. واسه وقتایی که هدفون توی گوشت میذاری و کلاه رو میچپونی روی کله ت و با تنهایی هرچقدر که دلت خواست قدم میزنی... اینقدری که نوک دماغت قرمز و بی حس بشه و هی "فین-فین" کنی!

میدونی همین الان هوس چی کردم؟ یه لیوان بزرگ "هات چاکلت" یا "میلک شیک شکلاتی" که با این آهنگ گوش کنی. جون من حتما گوشش کن...

این چند روز مشغول خوندن یه رمان آبکی به اسم همخونه بودم. تنها انگیزه ام واسه تمام کردنش فقط این بود که هرچه زودتر میخواستم ببینم نویسنده ی محترم چطوری میخواد این قصه ی مسخره رو تمام کنه. داستانش مثه فیلم های دهه ی ۳۰ بود. چیزی هم که خیلی برام جالب بود اینکه در مدت ۱ سال ۱۲ تا چاپ ۳۰۰۰ تایی داشت!!!

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷

عاشق شده ایم!

ما ۲شنبه شب عاشق شدیم... آن هم ۲ بار!!!

اول از همه ما عاشق کاغذهای دیکشنری جدید اریجینالی که همان شب خریداری نمودیم شدیم. کاغذهای ایشان بینهایت نازک و نرم بوده، و در عین حال محکم میباشند. همه ش دلمان میخواهد آن را ورق بزنیم و بو بکشیم. واقعا بوی کاعذ میدهد. دلمان میخواهد آنرا همانند اسب گاز زده و نوش جان نماییم.

همان شب وقتی کارهایمان تمام شد با یکی از رفقا تصمیم گرفتیم تا شام را بیرون تناول نماییم. چون آنجایی که ما رفتیم فقط Take away میباشد و میبایست همانجا و در کنار ماشین بلمبانی. هنوز یکی دو تا گاز به ساندویچ ایتالیایی مان نزده بودیم که یک فروند Mercedes Benz SLK 350 تیونینگ شده AMG که نه آبی بود و نه بنفش در چند سانتیمتری ما فرود آمد و ما دوباره عاشق شدیم!



غذا کوفتمان شد. به همین راحتی... به همین خوشمزه گی. ما از این پس فقط به SLK عشق میورزیم و دیگر M3 یا 325 را مثل سابق دوست نمیداریم.

***

تذکر نوشت: شهریار جان، ما هم یه چیزهایی سرمان میشود. AMG که فقط موتور تقویت نمیکنه، کیت بدنه هم داره و اگه یه مدلی کیت بدنه داشت دلیل نمیشه که موتورش هم تیون آپ شده باشه. اصلا میدونستی ۹۰ درصد AMG های وارد شده موتورشون تقویت نشده و فقط کیت بدنه دارن؟ (چون موتورهای تقویت شده اجازه ورود ندارن. دقیقا مثه قضیه M های ب ام و میمونه)

به شیما خانوم هم عرض کنم که دور و بر ما یدونه کوروت زرد هم هست که همیشه بیرونه. خبر جالب تر اینکه سر و کله یدونه انزو هم پیدا شده. امشب خودم دیدمش!

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

162

من اصلا آدم حسودی نیستم ولی راستش رو بخوای امشب شدیدا به فارست گامپ حسودیم شد. نمیدونم میشناسیش یا نه.
میدونی... آخه اون بجای "فکر" کردن فقط "عمل" میکرد. خیلی خوب بود اگه من هم مثه "فارست" بجای فکر کردن بیشتر عمل میکردم!!!

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

هی با تو ام...

همه ش رو ازم گرفتی... یعنی همون یه ذره ای هم که ازش باقیمونده بود و دلم بهش خوش بود رو ازم گرفتی.
هنوز هم نمیدونم چرا این کار رو کردی. واقعا اسم این کارت رو نمیدونم چی باید بذارم. تنها چیزی رو که میدونم ایه که نفهمیدی داری چیکار میکنی... خیلی چیزا رو نفهمیدی، فقط ظاهر قضیه رو دیدی و یکطرفه قضاوت کردی.
همیشه پیش خودم یه تصور دیگه ازت داشتم. تصوری خیلی بهتر از این چیزی که دیدم. دیگه نمیتونم همون حس سابق رو بهت داشته باشم... چون اون چیزی که توی ذهنم بود دود شد رفت هوا.
اصلا دیگه اهمیتی نداره!

***

فکر نمیکنم تا الان هیچ وقت اینجا رو خونده باشه که حالا هم بیاد و ببینه اما لازم داشتم تا یه کوچولو راجع بهش بنویسم. نمیتونم بگم ناراحت نیستم ولی زیاد نیست. چیزیه که پیش اومد و خوبه که تمام شد!

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

تبلیغات به سبک ایرانی

دیگه کم کم به این spam هایی که روزی ۲۰ مدل و مارک مختلفش برام توی صندوق اسپم میومد و میگفت که جون مادرت بیا از ویاگرا های ما بخر و آیا از سایز "چیز" خود راضی هستید؟ و... عادت کرده بودم. ظاهرا ایرانی های عزیز روش جدیدی رو ابداع کردن که Gmail و Yahoo و بقیه سرویس های ایمیل فعلا قادر به تشخیص اسپم های ارسالی نمیشن!

نمونه بارزش رو میتونین ببینین. در کمتر از ۱۰ ساعت ۲۸۰ تا اسپم اومده و جالب تر اینکه حتی وقتی Report Spam میکنی کارساز نیست. به خدمتتون عرض کنم همین الان هم که دارم مینویسم ۵ تا نامه از نازیلا خانوم به دستم رسیده.

یک بار دیگه تصمیم داریم تا فرهنگ ایرانی جماعت رو به دنیا ثابت کنیم. منتظر باشید تا گوگل و بقیه سرویس ها، IP های ایران رو ببندن تا بعدش ما یه طومار اینترنتی درست کنیم و نسبت به این حرکت توهین آمیز اعتراض کنیم!!!



آخه میخوام بدونم کیلیپ واسه موبایل چقدر مهمه که یه نفر باید از همچین روشی استفاده کنه؟! تبلیغ سایتت رو میخوای بکنی؟ ok بفرست اما ۱... ۲ تا... ۱۰ تا. چه خبره لامصب؟
مطمئنا کسانی که در این ابعاد email میفرستن به خوبی میدونن که چه بلایی به سر سرورهای ایمیل میاد. یه ذره انصاف داشته باشید.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

ارزش

چند شب پیش که داشتم یکی از اپیسودهای LOST رو میدیدم یکی از کاراکترهای داستان به اسم "شانون" (که یه دختر نازک نارنجیه) حاضر شده بود تا یدونه جعبه کرم ضد آفتاب رو ۲۰۰ دلار از "سایر" بخره. و اون در جواب این خواسته ی "شانون" گفت: توی این جزیره دور افتاده پول هیچ ارزشی نداره... در عوضش تو چیزهای بهتری داری تا به من بدی!!!

***

شاید خیلی مسخره باشه اما من امروز همه ش به ارزش آدما، روابط، مادیات و... فکر میکردم. ارزش هایی که خیلی از ماها بیش از حد لازم و حتی بی اندازه بزرگ و مهمشون کردیم. ارزش هایی که فقط تحت تاثیر زمان و مکان مشخصی هستن. ارزش هایی که اگه یه ذره جابجا بشن دیگه ارزششون رو از دست میدن. ساده ترین مثال میتونه پول باشه. یه برگ کاغذی که خیلی از ارزش ها و ارزش گذاری ها با اون سنجیده میشه. حالا دیگه خودت این موضوع رو بسط بده و ببین سر از کجا که در نمیاری!!!

واقعا چرا باید خودمون رو اسیر ارزش هایی بکنیم که میدونیم واقعا ارزش ندارن؟ اصلا این ارزش ها رو کی واسه ما تعیین میکنه؟
میدونی... یه جورایی دلم میخواست که منم با یه تعدادی از آدما یه جایی که خلاء مطلق بود زندگی میکردم. یه جایی که هیچ اثری از تکنولوژی و امکانات و ارتباطات و... نبود، صفر مطلق. جایی که همه چیز واقعی باشه، جایی که مجبور به سانسور نباشی، جایی که آزادی رو با تمام وجودت حس کنی.

کسی میتونه به من بگه ارزش چیه؟ به چه دردی میخوره؟ آخرش چی میشه؟ ارزش داشته باشی که چی؟!
؟
بعدا نوشت: اول باید اینو اضافه کنم که منظورم از آزادی، آزادی اجتماعی مثه حجاب و روابط آزاد و خیلی چیزایی که ازش محرومیم نیست. اگه گفتم که میخوام آزاد باشم منظورم آزادی روحیه، آزادی فکری. این آزادی با انقلاب و شورش به دست نمیاد.

در مورد نظر کاوه باید بگم که بله، درسته، همه ارزش های اخلاقی به شکل یه قانون درونی در اومدن چون برای دوام جامعه بشری کاملا لازم هستن اما حرف من اینه که خیلی از این ارزش هایی که الان داریم میبینیم از مسیر واقعیشون خارج شدن. خیلی ها دیگه تبدیل به ضد ارزش شدن!

اگه قرار باشه من تک و تنها توی یه جزیره زندگی کنم که دیگه این چیزا معنایی نداره. خوبی وقتی مفهوم داره که بدی هم وجود داشته باشه.

پ.ن: حس میکنم اونطور که دلم میخواسته نتونستم منظورم رو انتقال بدم. بیخیال. یه کم که زمان بگذره خوب میشم!

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷

158

میدونی دلم الان چی میخواد؟ چندتا اسپری رنگی. سیاه و قرمز و زرد و آبی و سبز. دلم میخواد دوباره مثه اون وقتا در و دیوار اتاقم رو خط خطی کنم.

میدونی... این چند وقت فکر و ذهنم خیلی مشغوله. هیچ چیز مهمی توش پیدا نمیشه ها اما الکی واسه خودش مشغوله. دقیقا مثه یه برگ کاغذ میمونه که کلی چیز توش نوشته شده ولی حتی ۱ کلمه ش هم قابل خوندن نیست. مثه یه شماره تلفنی میمونه که همه ش بوق اشغال میزنه. مدام Network Busy میزنه.

۵ - ۴ روز پیش بازی rainbow six - vegas 2 رو گرفته بودم. دیشب تمامش کردم. خیلی باحال بود، فقط حیف که زود تمام شد!

امروز رفتم واسه تافل ثبت نام کردم. اون خانومه میگفت واسه امتحان TOEFL و IELTS کلا ۱۵ ترم باید گذروند. بعد از اینکه باهام مصاحبه کرد منو گذاشت ترم ۸.

هوا هم که دیگه عالیه... مخصوصا وقتی نسیم خانوم میاد پیشم!

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

دلم تنگ شده

ماه مدرسه هم از راه رسید. به جرئت میتونم بگم تنها ماهی از ساله که اصلا دوسش ندارم. نمیدونم چرا اما هیچ وقت نتونستم باهاش کنار بیام و دوستش بشم.

تا قبل از این پیش خودم فکر میکردم چون وقتی مهر میشه و درنتیجه درس و مشق هم شروع میشه ازش خوشم نمیاد، ولی امسال با وجود اینکه حدود 18 سال از وقتی که کلاس اول دبستان رفتم گذشته و اولین مهر ماهی بود که درگیر درس و مشق نبودم با این حال باز هم اون حس نه چندان دلچسب رو در وجودم حس کردم.

پارسال همین موقع پیش خودم میگفتم خدایا، یعنی واقعا ترم دیگه من تمام میشم؟ تابستون دیگه راحتم؟ اول مهر دیگه نمیرم دانشگاه؟
ترم آخر تمام شد و "سالی" از همیشه خوشحال تر... تابستون رسید و کیفور از اینکه دیگه مجبور نیستی که تا اواسط تیر ماه امتحان پایان ترم بدی و منتظر نمره های اجق وجق باشی... مهر ماه رسید و در کمال ناباوری دلش واسه دانشگاه تنگ شده! ... درسته که این ۲ ترم آخر واقعا داشت فشار میاورد اما باز هم خوب بود.

دلم واسه صبح زود بیدار شدن تنگ شده... واسه خوردن صبحانه توی تریا... واسه دو دره کردن کلاس ها... واسه میان ترم هایی که خونده و نخونده میرفتیم تا مخ استاد رو بزنیم و بندازیم واسه ۲ هفته دیگه (یا اینکه کلا cancel ش کنیم!)... واسه غیبت هایی که ناگهانی میدیدی استاد محترم حذفت کرده... واسه ریاضی 2... واسه حراست... واسه ساندویچ های تخ** بوفه... واسه مشروطی برای بار N ام... واسه ننه من غریبم بازی هایی که برای استاد در میاوردی تا نیم نمره بگیری... واسه وقتایی که صبح اول وقت میرفتی توی دانشکده و میدیدی که تنها کلاس اون روزت تشکیل نشده... دلم واسه همه ی اون جانگولک بازی ها تنگ شده...

گرچه الان که خوب فکر میکنم میبینم واقعا تاریخ مصرفشون گذشته اما واقعا روزهای جالبی بودن. هم خوب و هم بد. درسته که خیلی چیزا ممکن بود در یه مقطع زمانی تا سر حد مرگ اذیتت کنه ولی اونا هم جزیی از همون خوشی ها بودن. همون چیزایی که وقتی الان بهشون فکر میکنم به خودم میگم: واه ه ه خوبه که گذشت!

آخر اینکه من با پاییز مشکل دارم. افسردگی میگیرم.
از پاییزتون لذت ببرید!

پ.ن: راستی، واسه این شب هایی پاییزی هر 4 تا season سریال LOST رو گرفتم ببینم تا حوصله م سر نره!!!

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

"365"

پارسال همین موقع ها بود که داشتم یه چیزی رو توی گوگل سرچ میکردم. درست یادم نیست موضوع اصلا چی بود. نفهمیدم که چی شد که از اینجا سر در آوردم!

ناخواسته - و با اینکه هیچ ربطی به سرچ من نداشت- شروع کردم به خوندنش. ۱۱ تا پست بیشتر نداشت و آخریش هم راجع به "سهراب" بود. وسوسه شدم تا یه سری هم به لینک هایی که توی بلاگش گذاشته بود بزنم. ۴ - ۳ تا بیشتر نبودن. از بین شون فقط اینو خیلی دوست داشتم.

شاخک هام به شدت تحریک شده بودن... منم دلم خواست... در عرض چند ثانیه فهمیدم که صاحب یه وبلاگ شدم!

صاحب یه مکانی شدم تا یه ذره بتونم خودم رو توش تخلیه کنم.

***

از اون روز دقیقا ۱ سال گذشته، ۳۶۵ روز طی شده. لحظه هایی که دیگه تمام شدن و الان چیزی جز خاطره ازشون باقی نمونده. در طول این مدت من با آدم ها و افکار و دیدهای جدیدی آشنا شدم و از این بابت خیلی خوشحالم. باید اعتراف کنم که شدیدا به محیط اینجا معتاد شدم.

یه اعتراف دیگه هم باید بکنم و اون هم اینکه نمیدونم چرا نوشتن این پست اینقدر برام سخت شد. حس میکنم لال شدم. تا قبل از اینکه شروع کنم به تایپ کردن پیش خودم فکر میکردم حداقل ۱۰۰۰ خط میتونم راجع به تولد اینجا بنویسم اما الان واقعا برام مثه این میمونه که مجبورم یه کنفرانس به زبان چینی بدم!!!

این هم یه آهنگ به مناسبت اینکه تابستون تقریبا تمام شد.

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

155

خدا می‌دونه که تا حالا چند بار Fight Club رو دیده‌ام. امروز بعد ظهر دوباره دیدمش. پسر این فیلم فوق العاده ست.

این آهنگ با صدای Brad Pitt و دقیقا با همون دیالوگ‌های توی فیلم ساخته شده. گوش کن ببین چی میگه.


The Dust Brothers
This is Your Life

And you open the door, and you step inside
Where inside our hearts
Now imagine your pain as a white ball of healing light
That's right, your pain
The pain itself is a white ball of healing light
I don't think so

This is your life, good to the last drop
Doesn't get any better than this
This is your life and it's ending one minute at a time

This isn't a seminar, this isn't a weekend retreat
Where you are now you can't even imagine what the bottom will be like
Only after disaster can we be resurrected
It's only after you've lost everything that you're free to do anything
Nothing is static, everything is evolving, everything is falling apart

This is your life
Doesn't get any better than this
This is your life
And it and it's ending one minute at a time

You are NOT a beautiful and unique snowflake
You are the same decaying organic matter as everything else
We are all part of the same compost heap
We are the all singing, all dancing, crap of the world

You are NOT your bank account
You are NOT the clothes you wear
You are NOT the contents of your wallet
You are NOT your bowel cancer
You are NOT your grande latte
You are NOT the car you drive
You are NOT your fucking khaki's

You have to give up
You have to realize that someday you will Die
until you know that, you are useless

I say let me never be complete
I say may I never be content
I say deliver me from Swedish furniture
I say deliver me from clever arts
I say deliver me from clear skin and perfect teeth
I say you have to give up
I say evolve, and let the chips fall where they may

This is your life
Doesn't get any better than this
This is your life
and it and it's ending one minute at a time

You have to give up
I want you to hit me as hard as you can

Welcome to Fight Club
if this is your first night, you have to Fight

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

154

از وقتی که تارا این Megan Fox را روی درب ورودی بلاگش نصب کرده است این فیل ما به یاد قدیم افتاده و دوباره هوس هندوستان نموده است!

الان که به تقویم نگاه میکنیم میبینیم که عجب زود گذشت و ما چقدر برنامه ها برای این تابستانی که فراغت از تحصیل حاصل نمودیم ریخته بودیم و محض رضای خدا حتی ۱ دانه ش هم انجام نشد!!! و هر روز میگفتیم فردا... و فردا میشد و باز هم موکول برای فردا... فردا...

دیشب هوس کرده بودیم تا با یک عدد انسان به رستوران ایتالیایی برویم و پاستا بلمبانیم اما به هر مونث و مذکری تلفن زدیم و به ایشان چنین پشنهادی دادیم با وقاحت تمام جواب رد دادند. در همین راستا امشب با پسر عمو جانمان شام را ۲ تایی در بالای بام هتل عباسی نوش جان کردیم. (این را گفتیم که آنجای آن کسانی که دیشب ما را کنف کردند بسوزد!)

اینک که چشم ما به بطری خالی ABSOLUT ی که همیشه در کنار مانیتور به همراه جعبه های رنگ و وارنگ خالی Pringles ایستاده است افتاد، دلمان برای محتویات داخلش تنگ شد. تازگی ها خیلی گران شده است و ایضا کمیاب. اینهایی هم که هست همه تقلبی بوده و آشغال میباشند!

ما فیلم جدید میخواهیم. تاریخ مشروطه را شروع به خواندن کرده ایم اما خسته کننده به نظر میرسد. عطرهایمان در حال تمام شدن هستند و ما به اندازه کافی پول نداریم تا مدل های جدید خریداری کنیم. ما حوصله شستن ماشین نداریم و همچنین حال نداریم تا به carwash برویم. ما حس میکنیم که همانند پیرمردهای ۸۴ ساله مشغول غر زدن میباشیم.

ما هنوز Romance مان با آهنگ های حضرت Madonna مشغول گل کردن میباشد. از این حالت خود شادمان نیستیم اما ناراضی نیز نمیباشیم. خیلی دلمان میخواهد همین الان با ماشین و با سرعت حلزون در خیابان ها حرکت نماییم و به صدای مدونا گوش فرا دهیم و کیف کنیم اما حیف که به هیچ وجه راه ندارد. ما دلمان میخواهد که با یکی حرف بزنیم.

ما امشب دچار بی خوابی مفرط شده و پاک قاطی کرده ایم!

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

پیام بامدادی

چند ساعتی از نیمه شب گذشته و از پنجره ی اتاق یه نسیم خنک میاد و خودش رو میزنه بهت و پوست بدنت رو قلقلک میده...
اصلا برنامه نبود تا بیام و چیزی بنویسم اما این آهنگ بالاخره کار خودش رو کرد (متن)... نمیدونم چرا امشب Romance مان گل کرده؟! توی این iPod لعنتی هم فقط از این مدل پیدا میشه... یکی از یکی سوزناک تر!!!

شب بخیر رفیق

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

S10 D5



پارسال تقریبا همین موقع ها بود که من و شهریار و مهیار تصمیم گرفتیم تا برای خودمون پکیجی بسازیم که یه سریال 10 ساله رو توی 59 تا dvd گذاشته بودن. و باید بگم یه چیزی ساختیم شبیه پک واقعیش. همه کاور ها و جعبه ها رو گرفتیم.


از اون روز به بعد تقریبا کار هر روز من و مامانم این بود که آخر شب بشینیم و یک ساعت و خورده ای زندگی 6 نفر از دوست داشتنی ترین آدم های دنیا رو ببینیم.


امروز بعد از 1 سال آخرین قسمتش رو دیدیم. آره... تمام شد. و همین الان هم که پشت کامپیوتر نشسته م حس میکنم یه چیزی کم دارم... یه چیزی گم شده... حس میکنم یه قسمتی از وجود خودم هم با اون 6 نفر تمام شد. نمیدونم چرا نمیتونم درست احساسم رو بنویسم.


شاید به نظرت خنده دار باشه اما در این مدت من با این 6 نفر زندگی کردم. باهاشون خوشحال شدم، ناراحت شدم، خندیدم و حتی بغض کردم. من هم باهاشون بودم.


تا حالا برام پیش نیومده بود که با تمام شدن یه سریال یا فیلم و یا حتی یه کتاب ناراحت بشم و پیش خودم بگم که چرا تمام شد، ولی امروز این سوال رو از خودم پرسیدم. واقعا چرا تمام شد؟


باور کن همین الان دلم واسه هر 6 نفرشون تنگ شده. دلم واسه رفاقت، صداقت، سادگی، و در نهایت زندگی شون تنگ میشه. این 6 نفر بد جوری جای خودشون رو توی دل آدم باز میکنن، جوری که نمیتونی بگی کدوم شون رو بیشتر دوست داری.


دلم میخواست سریال رو تکه تکه و در همون 10 سالی که از سال 94 تا 2004 پخش شد ببینم. وقتی که اون قسمت های قدیمی تر ش رو دوباره ببینی از روی چهره ها متوجه گذشت این 10 سال میشی. حتی ممکنه مثه من خیال کنی که زمان واسه خودت هم 10 سال گذشته!


در آخرین سکانس وقتی همه شون کلید ِ خونه مونیکا رو گذاشتن روی میز و رفتن منم دلم میخواست کلیدم رو بذارم روی میز. منم واسه آخرین بار میخواستم باهاشون برم "کافی هاوس" . همون Central Perk


وقتی دوربین یک دور همه جای اون آپارتمان خالی رو نشون داد یهو دلم گرفت. به نظرم فقط اون 6 نفر نبودن که یه عالمه خاطره از گوشه و کنارش داشتن بلکه میلیون ها بیننده هم خاطره ها از اون آپارتمان دارن.


قول میدم که فردا شب ناخوداگاه میام تا دیسک بعدی رو ببینم. نمیدونم تا کی میتونم صبر کنم اما قول میدم به زودی از اول شروع میکنم.


نمیدونم از کجا خوندم یا شنیدم که یه نفر از قول يه آمريکايی گفته بود: "روزی میرسد که بچه ‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد ، آن روز برایشان F.R.I.E.N.D.S را میگذارم تا تماشا کنند"

راست میگن که آدم ها دو دسته اند:

آنهایی که این شش نفر را می شناسند و آنهایی که نمی شناسند

این هم Demo ی شروع FRIENDS که حدس میزنم همه حداقل یکبار هم که شده به گوششون خورده. من که وقتی گوشش میکنم انگار میخوام بال در بیارم.

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

عمو رمضان

امروز صب که رفته بودم نمایندگی ایران خودرو چون صبحانه نخورده بودم گرسنه م بود. رفتم یه دونه کلوچه و شیر کاکائو گرفتم و نوش جان کردم. تا ظهر که منتظر بودم (و هنوز هم ماشین رو بهم تحویل ندادن) واسه اینکه حوصله م سر نره انواع تنقلات رو گرفته بودم و توی سالن انتظار حسابی از خودم پذیرایی کردم. نزدیک ظهر بود که مجری تلویزیون گفت نماز و روزه هاتون قبول باشه!!!

اگه امروز این شانس رو نداشتم که تلویزیون ببینم شاید تا آخر ماه مبارک هم نمیفهمیدم که "عمو رضمون" از راه رسیده!!!

پ.ن: راستی شب بعد از افطار چقدر خیابونا خلوت میشن

بعدن نوشت: چه گیری دادین به این غلط املایی؟ کو؟ کجا؟ چرا من نمیفهمم؟ این وسط انگار فقط فانیذ مثه خودم نمیتونه غلط قلوت ها رو پیدا کنه!

خواهش نوشت: از این به بعد هرجا اشتب نوشتم، بنویسد چی رو غلط نوشتم تا دچار سردرگمی نشه!

***

به لطف آقا کاوه من تازه پی به اشتباه املایی بردم!

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

کامپیوتر نوشته

ماجرای کودتای ۲۸ مرداد رو که میدونید؟ کامپیوتر مرحوم من هم دقیقا در واپسین ساعات ۲۸ مرداد سال ۱۳۸۷ بعد از اینکه خاموشش کردم دست به کودتایی گران قیمت زد، به طوری که فردا صب دیگه روشن نشد! (همونطور که مورفی عزیز گفته کامپیوترم زمانی رفت که از نظر money اصلا آمادگیش رو نداشتم)

درسته که گارانتی ۱ ساله اون بیچاره در آبان ماه ۱۳۸۲ تمام شده بود اما هنوز هم جوابگوی کارم بود تا اینکه این رفت و آمدهای ناگهانی اختراع آقای ادیسون کار دست Motherboard پیر و خسته داد. سکته کرد.

وقتی مطمئن شدم که دیگه کلکش کنده شده پیش خودم گفتم مهم نیست، یه مادربورد نو میگیرم. فردای اون روز به این نتیجه رسیدم که میشه مادربورد نو خرید اما یه مشکل کوچیک هست و اون هم اینکه هیچ کدوم از Hardware های "..." من که ماله زمان دایناسورهای گیاه خوار هستن روی این مادربورد های جدید نصب نمیشن!!! و اینجا بود که به یه نتیجه خیلی مهمتر رسیدم و اون هم اینکه کلا باید به فکر یه سیستم نو باشم.

فردا و فردای اون روز توی نیازمندی های همشهری دنبال فروش اقساطی کامپیوتر میگشتم. باور کن بیشتر از ۵۰۰ تا تلفن زدم ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که با این روش به هیچ جایی نمیرسم. بیشترشون میگفتن که فقط سیستم با فلان مشخصات رو قسطی میفروشیم، که اصلا به درد نمیخورد. بقیه هم یه شرایطی گذاشته بودن که خدا هم نمیتونست ازشون خرید کنه.

بگذریم. بالاخره با مذاکراتی که با Mr نصیری کردم قضیه اینطوری شد که ۳۰۰ نقد بدم و بقیه ش رو هم هروقت که داشتم بهش بدم. خدایی دستش درد نکنه، خیلی باهام راه اومد.

قسمت دوم داستان از وقتی شروع شد که میخواستم تصمیم بگیرم Hardware چی ببندم. اینجاست که یه مشاور حرفه ای مثه شهریار به داد آدم میرسه. من فقط به قیمت فکر میکردم و شهریار به تنها چیزی که فکر نمیکرد همین قیمت بود. این چند ماه شهریار واسه چند نفر از دوستاش سیستم خریده بود و حسابی همه چیز تو دستش بود و از بازار خبر داشت. دقیقا برعکس من که اصلا up to date نبودم و خیلی وقت بود که از دنیای سخت افزار عقب بودم.

دیگه بماند که شهریار این چند روز چقدر روی مخ من راه رفت و دلیل و منطق آورد و منو اغفال کرد تا اینکه بالاخره اون سیستم هیولای پیشنهادیش رو روی دستم گذاشت. دستت درد نکنه رفیق.

فک کنم یکشنبه بود که با لیست شهریار رفتم سراغ نصیری و گفتم اینو میخوام و اون هم گفت تا ۲-۱ روز آینده ردیفش میکنه. ۴شنبه عصر نصیری روی موبایلم زنگ زد و گفت: "ببین، تو که داری خرج میکنی... خر نشو و بیا کارت گرافیکت رو 1GB بردار. یه ذره گرونتره اما در عمل خیلی فرق میکنه" . و از اونجایی که شهریار آستانه تحملم رو به شدت بالا برده بود اصلا باهاش مخالفت نکردم و گفتم هر غلطی میخوای بکن، دودش تو چشم خودت میره!

و پنچ شنبه شب بود که اسباب بازی تازه مان را تحویل گرفتیم. این هم لیست شیرین کاری شهریار:

CPU: intel Core 2 Duo E7200
main: ASUS P5KPL-C
VGA: XFX GeFORCE 8600 GT 1GB
Ram: patriot 2 x 1GB (dual channel)
power: Green 380 watt real
HDD: 320 GB sata Maxtor

در ضمن، Mr نصیری ۳ عدد dvd بازی هم به ما هدیه دادند تا بفهمیم کارت گرافیک یعنی چه!!! ProSTREET و MostWanted و Carbon

از من به شما نصیحت، مواظب کامپیوترهاتون باشید. از صب تا حالا دارم back up های اون یکی قدیمیه + نرم افزارهایی که باهاشون کار دارم رو نصب میکنم. کاری که همیشه ازش متنفر بودم و هستم. پوستم کنده شده.

پی نوشت: ما شدیدا مشغول بازی میباشیم و عین خود ِ خر همانا در کف!

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

موبایل نوشته

چون فعلا كامپيوتر ندارم به لطف ايرانسل دارم مينويسم! خدايا من دلم ميخواد يكی رو همين الان ماچ كنم، خدا جونم هيچی نميخوام، فقط يدونه Kiss ... بيشتر هم نه. چرا اذيت ميكنی؟!

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

148

امروز خیلی دلم میخواست با یکی برم بولینگ بازی کنم اما هیچکس پایه نبود. تنهایی هم که اصلا حال نمیده.

۳۱ ام یه عروسی توپ دعوت شدم که ظاهرا باید خیلی خوش بگذره اما به هیچ وجه مووود این برنامه ها نیست. گفتم میام و حالا هم مثه خر موندم که چطوری بپیچونم.

چند روز پیش فیلم Hancock رو دیدم و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بینهایت چرند بود. اصلا گول تیزرهای جذابش رو نخورید.

دلم یدونه ژامبون تنوری + سیب زمینی تنوری به همراهی یه بطری ۱.۵ فانتا لیمویی میخواد.

کتاب جدید هم میخوام. تازگی ها چی خوندی؟ بگو منم برم بخونمش.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

147

دیروز تولد این دوست صمیمی و قدیمیم بود

فردا امتحان ارشد دارم

شنبه دفترچه م رو پست میکنم

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

146

خسته م... کلافه م... همه ش سعی میکنم تا خودم رو الکی خوش نشون بدم اما به نظرت چطوری میتونم سر خودم کلاه بذارم؟ هان؟ اصلا ولش کن. یه موضوع تکراری که که دیگه حوصله ی خودم رو هم سر برده.

***

بگذریم... این قطع شدن های مکرر برق از یه طرف و همیشه روشن بودن این کامپیوتر پیر و خسته ی من از یه طرف دیگه نتیجه ش این میشه که وسط کار HDD ت یهو هوس میکنه که خاموش بشه و تنها کاری که میتونی بکنی اینه که سوییچ پاور اصلی رو یه بار خاموش و روشن کنی و بعدش به احتمال بسیار زیاد وقتی این پیرمرد رو دوباره روشنش میکنی کلا هارد روشن نمیشه و باز دوباره باید پاور اصلی رو خاموش و روشن کنی!!!

الان نشستم و یه لیست کامل از همه چیزایی که روی کامپیوترم هست و باید Backup گرفته بشه رو روی کاغذ نوشتم تا توی همین ۳-۲ روز ترتیبش رو بدم.

دیروز که داشتم افتتاحیه المپیک رو میدیم همه ش به این فکر میکردم که ما کجا و اینا کجا؟ اصلا ما جزء آدما حساب میشیم؟ وقتی شنیدم که مجری eurosport 2 گفت که چین ۴۰ میلیارد دلار برای المپیک هزینه کرده دلم میخواست سرم رو بزنم تو دیوار. حس کردم ایران روی این کره ی زمین نیست، ایران باید روی یه کره ی دور افتاده ای باید باشه که N+1 سال نوری با زمین فاصله داره. هر از گاهی هم چند ثانیه میزدم کانال ۳ تلویزیون کوفتی خودمون و تمام وقت این یارو "خیابانی" داشت زر مفت میزد. از کل ۴ ساعت و خورده ای افتتاحیه فک نمیکنم بیشتر از ۴۰ دقیقه ش رو نشون داده باشن. ما تا حدی عقبیم که حق تماشا کردن یه برنامه ای رو که ۶ میلیارد آدم دیگه دیدن و انصافا حتی ۱ سکانس مستهجن!!! هم نداشت رو نداریم.

برنامه که تمام شده بود شبکه ۳ هی مدام اون لحظه ورود افتخار آمیز قهرمانان میهن اسلامیمون رو پخش میکرد و "خیابانی" هم بهشون افتخار میکرد... ، و امروز من ۲ تا افتخار رو به چشم خودم دیدم. هما حسینی با اون لباس عجیب و غریبش از بین ۴ نفر قایقران ( و با افتخار تمام) ۴ ام شد و یکی از شناگر ها هم که الان اسمش یادم نیست به دلیل هم گروه شدن با شناگر رژیم اشغالگر حاضر به مسابقه نشد!!!

اون موقع دلم میخواست خیابانی رو گیر بیارم و بهش بگم باید به عرضه نداشتن مملکتت عزیزت واسه تامین رفاه و امنیت و برق و بنزین و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه افتخار کنی، نه به این بیچاره هایی که یا بخاطر اون پوشش مضحک و مسخره که مثه بقیه انسان ها نمیتونن درست ورزش کنن و جلو هزاران چشمی که داره نگاهشون میکنه باید هزاران بار آب بشن و خجالت بکشن، و یا جوانی که ۴ سال تلاش کرده تا خودشو به المپیک برسونه و حالا از روی بخت بدش با یه بنده خدایی که نمیدونم چه ظلمی در حق بشریت کرده همگروه شده و حالا از روی اجبار باید مسابقه رو ترک کنه.

***

تشکر نوشت: مامان جونم منت بر سر ما گذاشتن و بالاخره واسه ۱ بار هم که شده بخاطر من رنگ موهاش رو اون طور که من گفتم رنگ کرد!

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

محبوبه

چند روز پیش آی دیانا (ایمان) برام پیغام گذاشته بود که به زبان طنز از محبوبه م بنویسم. راستش اول زیاد بهش فکر نکردم تا اینکه دیروز دیدم کاوه هم نوشته. واسه همین من هم قلقلک شدم تا راجع به محبوبه واسه شما بنویسم.

***

محبوبه.. البته مطمئن هستم که اسمش این نیست.
محبوبه ی من همون برگ گل قدیمیه. لطیف و زیبا. پر حرارت و آتشین. جذاب و دلربا. اغفال گر و هوش ربا. واقعیتش رو بخوای تا الان توی ذهنم درست و حسابی تجسمش نکرده بودم و حالا هم که دارم این کار رو میکنم میبینم که یه ذره سخته. از این لحاظ سخته که به این راحتی نمیتونم به یه نتیجه واحد برسم!!
  • قد و بالای محبوبه بالا و بلنده، ولی وقتی یاد اون دوست دخترهای ریزه میزه ام می‌افتم که توی جیب جا میشدن میبینم که اون فسقلی ها رو هم دوست دارم
  • چشم های محبوبه منو هیپنوتیزم میکنن
  • صداش جادویی میمونه
  • راه رفتنش خرامان و دلرباست
  • محبوب من پوستش رو عین شیشه صاف و صیقلی میکنه، جوری که مورچه هم از روش سر میخوره
  • لب های محبوب من خوش رنگ و خوش مزه ست
  • محبوبه شر و شیطونه
  • دست فرمون محبوبه لنگه نداره
  • محبوبه عاشق پیشه و مهربون و دوست داشتنیه
  • منو خوب میفهمه
  • با چشم هاش با من حرف میزنه
  • عاشق Rock
  • محبوب من جذاب و فریبنده ست
  • محبوبه دست پختش عالیه
  • بدن محبوب من هیجان انگیزه
  • محبوبه گیر نمیده که چرا مثه خرس قطبی میخوابم
  • منو اون طور که هستم دوست داره.. بخاطر خودم دوستم داره
  • محبوب من عاشق خرید کردنه
  • محبوب من یه آتیش پاره ی تمام عیاره
  • محبوب من مثه گربه خودشو برام لوس میکنه
  • محبوبه اون وقتایی که توی لاک میرم اذیتم نمیکنه
  • محبوبه ی عزیز من بعضی از این دوگانگی های من درک میکنه
  • وقتی PlayStation بازی میکنم مسخره ام نمیکنه
  • محبوبه عاشق مسافرت و سفره
  • همفکرترین محبوب دنیاست
  • شیک پوش و خوش تیپه
  • اینو میدونه که اون رو از همه ی Female های دنیا بیشتر دوست دارم
  • محبوبه میدونه که به این راحتی لباس رسمی نمیپوشم!
  • بعضی وقتا رنگ موهاش رو شرابی میکنه
  • مثه من از شلوغ پلوغی خوشش میاد
  • من و محبوبه میشینیم و ۲تایی با هم فیلم میبینیم
  • محبوب من بهترین محبوب دنیاست
این لیست هیچ انتهایی نداره...

محبوبه جونم، با اینکه الان نمیدونم کجایی و داری چیکار میکنی ولی میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم و به زودی پیدات میکنم. البته اگه خودت هم در پیدا شدنت کمک کنی دیگه عالیه.

پ.ن: این نوشته را زیاد جدی نگیرید!

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

برنامه روزانه

همه چی رو به راهه، روزهای گرم و تکراری که مثه برق ها سر ساعت میرن و ۲ ساعت بعد برمیگردن... دوباره میرن و باز هم برمیگردن.
درسته که اختراع آقای ادیسون خیلی راحت میتونه بره و برگرده اما این وسط ممکنه کامپیوترت دیگه تصمیم برگشتن نداشته باشه!

میدونی چه حالی دارم؟ حس میکنم مثه یه انگل شدم. تبدیل به نماد یه آدم useless شدم.
میخوای بدونی برنامه روزانه م چیه؟ پس بخون:

صب ساعت ۱۲ بیدار میشم. هیچ کار خاصی نمیکنم. احتمالا تا ساعت ۳ فقط تلویزیون میبینم. کامپیوترم رو روشن نمیکنم تا اینکه برق ها برن و برگردن. بعد از ظهر میگیرم میخوابم تا ۵ و ۶. یه ذره تو خونه وول میزنم و کامپیوتر و موزیک و بازی با بچه گربه و... ، بعدش میرم یه دوش میگیرم و حدود ۱۰ ماشین رو آتیش میکنم و با یکی دو تا از رفقا میزنم بیرون تا حدود ۱. فقط وقت کشی و مسخره بازی. بعدش هم تا ۴ صب پشت پای کامپیوتر.

و این چرخه کثیف همینطور ادامه داره... حالم از خودم به هم میخوره. اصلا حال سگ از این زندگی بالا میاد.

***

امروز DVD 9 فیلم WANTED رو گیر آوردم. فیلم باحالی بود. یه ذره تخیلی هست اما جذابه. ارزش دیدن رو داره.
و soundtrack ش رو هم به اسم The Little Things براتون گذاشتم تا download کنین. واسه اینکه به نظرم یه دنیا انرژی توش ذخیره شده. جون میده واسه وقتی که داری توی ماشین با حداکثر ولوم گوش میکنی...