جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

چگونه آخر هفته خود را به گند بکشیم

مواد لازم:
یک عدد پنجشنبه جمعه ی پاییزی + یک نفر با مقادیری افکار افسرده، به هم ریخته، خسته، پوسیده و تخمی + کسالت به مقدار لازم

طرز تهیه:
ترجیحا بعد از ظهر که از سر کار به خانه برگشتید کسی خانه نباشد تا "مواد لازم" حسابی عمل بیایند و برای پخت آماده شوند.
اول کمی پای tv بنشینید و همه ی کانال های موجود در رسیور را زیر و رو کنید. توجه داشته باشید که فارسی ۱ دقیقا مثل ماکروویو عمل میکند. زمان ماکروویو را تا موقعی که حالتان حسابی به هم بخورد زیاد کنید.
اکنون به سراغ یخچال رفته و از روی گشادی مفرط مقداری شیر در کاسه ریخته و به میزان دلخواه کورن فلکس شکلاتی به آن اضافه کرده و در حالی که گودر میخوانید نوش جان کنید.
نمیدانید ساعت چند است که اهل بیت مراجعت مینمایند. حرف میزنند، سر و صدا میکنند، شلوغ میکنند و شما دیوانه میشوید.
لباس میپوشید و iPod تان را برمیدارید و تا میتوانید در خیابان ها راه میروید. برای تاثیر بیشتر توصیه میشود تا playlist ی به نام walking when I'm dep را که از قبل آماده کرده اید مرور کنید.
ساعت ۱ و نیم بامداد به خانه برگردید.
تا هر موقع که احساس کردید خواب دارد چشمانتان را میگیرد گودر بازی کنید.
جمعه ترجیحا بعد از اذان ظهر بیدار شوید.
در اتاق خود بمانید و از معاشرت با سایر اهل خانه اکیدا خودداری کرده و روزه ی سکوت بگیرید.
از ساعت ۱۱ شب به بعد میتوانید آلارم گوشی را برای فردا صبح روشن کنید.
بهتر است تا قبل از ساعت ۱ خواب باشید.

نتیجه گیری اخلاقی:
با این روش شرط میبندم فردا هفته خوبی را آغاز خواهید کرد!

سه‌شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۹

مذهب چیست

يک فيلسوف تابحال يک روحانی را نکشته است، در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادی را کشته‌اند.
" دنيس ديروت "

وقتی که مردم بيشتر آگاه مي‌شوند، کمتر به روحانی و بيشتر به معلم توجه می‌کنند.
" رابرت گرين اينگر سول "

دين بهترين وسيله برای ساکت نگه داشتن عوام است.
" ناپلئون بناپارت "

وقتی مروجين مذهبی به سرزمين ما آمدند در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست مان زمين هايمان را داشتيم. پنجاه سال بعد ما در دست کتاب مقدس داشتيم و آنها زمين‌های ما را.
" جومو کيانتا "

روحانی نسبت به برهنگی و رابطه طبيعی دو جنس حساسيت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت به راحتی می‌گذرد.
" سوزان ارتس "

قسمت‌هايى از انجيل را که نمی‌فهمم ناراحتم نمی‌کنند، ولی قسمت‌هايی از آن را که می‌فهمم معذبم می‌کنند.
" مارک تواين "

به من بگو قبل از تولد کجا بوده‌ای تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهی رفت.
" نيچه "

مذهب مردم را متقاعد كرده كه: مردی نامرئی در آسمانها زندگی می‌كند كه تمام رفتارهای تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را. و اين مرد نامرئی ليستی دارد از تمام كارهايی كه تو نبايد آنها را انجام دهی، و اگر یکی از اين كارها را انجام دهی او تو را به جايي می‌فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتی است که بايد تا ابد در آنجا زندگی كنی، رنج بكشی، بسوزی و فرياد و ناله كنی. ولی او تو را دوست دارد!!
" جورج كارلين "

يكی از بزرگترين تراژدی‌های بشريت اين است كه اخلاقيات به وسيله دين دزديده شده است.
" آرتور سی كلارک "

آنجا كه علم پايان مييابد، مذهب آغاز می‌گردد.
" بنجامين ديزرائيلی "

دين افساری است که به گردن تان می‌اندازند تا خوب سواری دهيد، و هرگز پياده نمی‌شوند. باشد که رستگار شويد..
" کائوچيو "

اولين روحانی جهان اولین شيادی بود که به اولین ابله رسيد!
" ولتر "

شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۹

یکی از همین خوشبوها...

روزی که اولین پستم رو اینجا نوشتم تصمیم گرفته بودم تا هیچ کدوم از آدم های دنیای واقعی، وبلاگم رو نخونن. لااقل نمیخواستم تعدادشون زیاد باشه. اما نشد!
وقتی بدونی که خیلی از دوستان ِ دور و نزدیک، بعضی از بچه های فامیل، و حتی مادرت گاهی وبلاگت رو میخونن یه جورایی ترس برت میداره.
اون اوایل هر موقع که چیزهای بو دار* میخواستم بنویسم ناخوداگاه صورت همه ی آدم های آشنایی که حدس میزدم ممکنه منو بخونن دورم جمع میشدن و از بالا به من و مانیتور نگاه میکردن.
کم کم ترسم ریخت و این قضیه برام عادی شد و هر مطلب بو دار*ی که دلم خواست نوشتم.

ده دوازده روز پیش یکی از همین بو دار*ها نوشتم و بعد بنا به دلایلی حذفش کردم و فقط گذاشتم توی گودر بمونه. اما لامصب سر از جاهایی در آورد که به هیچ وجه فکرش رو هم نمیکردم.
و بعدش هم یه مقادیری گند زده شد به همه ی اون روابط. روابطی که دوستشون داشتم و شاید حالا حالاها میتونستن ادامه داشته باشن.

حالا همه ی اینا رو نوشتم واسه اینکه بگم
آهای... ای همه ی اونایی که منو کم و بیش میشناسین...
هر چیزی که اینجا میام مینویسم رو فورا نذارید توی اون فرمتی که از من سراغ دارید. شخصیت بیرونی ام رو اجازه بدید بیرونی بمونه. هر آدمی واسه خودش یه سری نگفتی داره، راز داره، درد و دل داره، حرف هایی داره که دلش میخواد بگه اما هیچ کس نشنوه. شاید حرف هایی باشن که باید به زبون بیاره تا از شر سنگینی چند ساله اش خلاص بشه. همین.

* : یعنی نوشته ای که بیش از حد شخصی باشه. یا ممکنه یه نفر با خوندش اون موضوع رو به خودش بگیره. از این جور چیزها کلا.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

480

همه ی ما وبلاگی ها، گودری ها و فیس بوکی ها دردهای مشترکی داریم. دردهایی که ما رو از دنیای واقعی به گودر و توییتر و... فراری میدن تا به دنیای خیالی مون پناه ببریم.
هرقدر بیشتر دوست مجازی داشته باشیم و لایک خورمون بیشتر باشه معنیش اینه که تنها تریم، بیشتر از بقیه مشکل داریم، غم داریم، عقده های فرو خورده داریم، خشم داریم، حرف داریم...

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

قصه من و بابام

برای نهار کباب داشتیم.
مثل هر باری که کباب داریم، من و بابا می‌ریم و بساط ذغال و منقل و باقی چیزها رو آماده می‌کنیم.
آماده می‌کنیم بدون اینکه کلمه‌ای با هم حرف بزنیم.
من باد می‌زنم و اون هم سیخ‌ها رو می‌چرخونه.
و باز هم سکوت.
از روی عادت شاید یکی از سیخ‌ها رو بگیره جلو و بگه یه قلیه بکش ببین خوب شده یا نه؟ یا مثلا میگه اینجا رو بیشتر باد بزن. فقط همین.

اصولا رابطه من و بابام همیشه در همین حد بوده.
به جرات می‌تونم بگم بابام هیچی از من نمی‌دونه. اینکه مثلا کجا مدرسه می‌رفتم.. کی رفتم دانشگاه.. کی دانشگاه تمام شد.. الان دارم چیکار می‌کنم و اینها.
هیچ وقت یادم نمیاد که نشسته باشم و باهاش درد و دل کرده باشم، حرف زده باشم، شکایت کرده باشم، اعتراف کرده باشم و..، هیچی.
همیشه نسبت به هم خنثی بودیم.
و واقعا دلم می‌گیره وقتی می‌بینم تا این حد از همدیگه دور هستیم.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

هجوم هوای تو

من اتاق خیلی مزخرفی دارم. اینجا را نمی‌گویم، منظورم اتاق واقعی‌ام است.
تابستان‌ها چند درجه از بیرون گرم‌تر است و زمستان‌ها به مراتب سرد تر.
دوست ندارم موقع خواب زیاد لباس بپوشم، یعنی اصلا چیزی جز شُرت نمی‌پوشم. هوا هم که سرد شد با شلوارک می‌خوابم.

شب، وقتی که می‌خواهم به داخل تخت بِخزم، دوست دارم سرمای تُشک پوستم را قلقلک بدهد و وقتی که دستم را تا آرنج زیر بالش می‌برم خنکی‌اش را حس کنم.
دوست دارم توی خواب انگشت‌های پاهایم بیرون از پتو جا بمانند و هر موقع که یخ شدند دوباره بیارمشان آن زیر.

دیشب خسته بودم، خیلی.
نسبت به روتین همیشگی زودتر چراغ‌ها را خاموش کردم و فوری خوابم برد.
نمی‌دانم چه ساعتی بود، هوا هنوز روشن نشده بود.
وقتی انگشت‌های یخ کرده پاهایم را آوردم زیر پتو، یکهو دلم خواست که تو پیشم بودی.. دلم خواست پتو را کنار زده باشی و آرام آمده باشی کنارم.. و من از هجوم هوای خنک، خودم را توی بغلت جمع کنم، یک نفس عمیق بکشم و بخوابم..

پ.ن: با اینکه هنوز زمستان نیامده اما این آهنگ می‌چسبد.

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

477

+ فریم عینک هایم را عوض کرده ام. یک عدد Emporio Armani گرفته ام و خودمان خیلی دوستش داریم اما توی خانه همه اَه و تف میکنند. حالم را به هم زده اند از بس که در باب اینکه چه مدل عینکی به صورتم می آید و چه مدلی می رود سخن رانی کرده اند.
از قرار معلوم به نظر میرسد مادر خانمی تصمیم دارند برایم عینکی دیگر خریداری کنند که به جمال زیبایمان بیاید!
از طرف دیگر هر کدام از دوستان که ما را با عینک جدید رویت میکنند جملگی تایید مینمایند که انتخاب شایسته ای داشته ایم، مخصوصا اینکه با مدل جدید گیسوان کوتاهمان هماهنگ می باشد.

+ راهی پیدا نموده ایم که از iTunes هی فرت و فرت بازی و آهنگ و رینگ تون و خرت و پرت های دیگر را بصورت قانونی برای آیفون مان خریداری مینماییم. طی دیروز و امروز فقط 10 دلار در حسابمان باقی گذاشته ایم و یحتمل فردا 25 دلار دیگر شارژ مینماییم. قید حقوق این ماه را زده ایم، باشد که رستگار شویم!

+ پروردگارا... اگر روزی ما هم صاحب خانه و خانواده و زندگی شدیم و سن و سالمان بالا رفت، و اگر کمی تا قسمتی شروع به چیز خل بازی در آوردیم و باعث شکنجه های روحی به برگ گل و فرزندمان (ما 1 فرزند بیشتر نمیخواهیم) شدیم ما را در اسرع وقت مرحوم بفرمایید تا ایشان را بیش از این زجر ندهیم.
خودمان میدانیم و اعتقاد داریم که مردها تاریخ مصرف دارند. بعد از اینکه تاریخشان اِکسپایر شد همه جا را به گند میکشند.

476

از سر کار برگشته م. فقط لباس هام رو در میارم و می افتم روی تخت. یادم میاد که چند روز پیش "امید" واسه مهمونی امشب دعوتم کرده بود. حدود 3 سالی میشه که با "برگ گل" ش ازدواج کرده. با امید از دوم راهنمایی همکلاسی و هم دانشگاهی بودم. پسر فوق العاده ایه. نمیدونم کیا بودن. حوصله نداشتم. تلاشم برای کنده شدن از تخت بی فایده ست.

میام میشینم پشت کامپیوتر و طبق معمول گودر و ایمیل و ...
کامنت های جدیدم رو میخونم. یلدا برام نوشته: دلم لک زده واسه " برگ گل " نویسی هات.
و بلافاصله بعدش فکرها، خیال ها، حرف ها، سوال ها... هجوم میارن تو سرم...

جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹

چراغ خاموش

اصلا روز خوبی نداشتم، در واقع اصلا جمعه ی خوبی نبود. اصلا مگه جمعه میتونه خوب هم باشه؟
یادم نیست دقیقا چه سالی بود اما فکر کنم ترم ۹ یا ۱۰ بودم. پاییز بود. یه خونه دانشجویی بزرگ و یه آدم تنها، یدونه رادیو ترانزیستوری و یدونه موبایل که بزرگترین سرگرمیم بود.
نمیدونم بخاطر چی یا کی بود، اما یه مدت زیادی بود که دپرشن‌ام حسابی عود کرده بود.
یه آهنگ توی 3650 ام داشت هی ریپیت میشد..
با یه ماژیک همه تکست آهنگ رو روی دیوار اتاقم نوشتم..

الان هم خیلی دلم میخواد اون کار رو دوباره تکرار کنم.

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

این عمرانی های دوست داشتنی!

تقریبا میشه گفت صنف "عمران" و بقیه ی مشاغل وابسته، مجموعه ای از افرادی بد دهن، کله خر، و با اعصابی خط خطی هستن.
تجربه نشون داده حتی اگه یک عدد انسان پاستوریزه وارد این مجموعه بشه، در مدت زمان معین و بسته به غلظت محیط تبدیل به یک موجود غیر اهلی خواهد شد!
***
توی کارگاه یدونه پیکان وانت درب و داغون مدل ۷۶ داریم که تقریبا همه کاری باهاش میکنیم.
امروز بنده از اول صبح تا ۶ و نیم عصر افتخار رانندگی با این اتومبیل زحمت کش رو داشتم و از مسیرهای شمال به جنوب / شرق به غرب مشغول حمل انواع کارگر، یخچال، گچ قرمز، موتور بالابر، سیمان سفید، دریل هیلتی، کپسول ایران گاز، ۵۰ متر لوله ۳۲، ۱۲ شاخه لوله ۵ متری ۴۰، لوله پلیکا ۱۲۰ و ۹۰، کابل برق، لوله داربست، چارچوب فلزی و.. بودم.
احتیاجی به توضیح نداره که حوالی ساعت ۴ بعد از ظهر به یکی از همون انسان های متمدن تبدیل شده بودم!
این وانت همه کاره وقتی سنگین میشه موتورش فقط زوزه میکشه و نهایتا با ۲۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکنه.
توی یه سربالایی ملایم یه آقای زانتیا پشت سر من خفت میشه، احتمالا اولش شروع کرده بوده به نور بالا دادن ولی با توجه به حجم زیاد آت و اشغال های اون پشت بنده نه تنها چراغ هاش رو نمیتونستم ببینم، بلکه خودش رو هم نمیدیدم.
تنها چیزی که میدیدم ماشین هایی بودن که خیلی سریع و محترمانه از بغلم سبقت میگرفتن و میرفتن. (که ظاهرا به آقای زانتیا هم راه نمیدادن)
پشت اولین چراغ خطر، آقای زانتیای مهربون به هر مکافاتی بود خودش رو کنار من جا کرد و شیشه سمت شاگرد رو پایین داد و چند کلمه محبت آمیز تحویلم داد.
در اینجا بود که به عنوان یک مهندس عمران واقعی دهان مبارک رو تا سبز شدن چراغ باز کردم..
همه ی ماشین ها تا شعاع ۵۰ متری مثل سوسک فرار کردن.
برای خودم هم عجیب بود که چطور این همه کلمه و جمله BEEEEP دار و غیر تکراری رو پشت سر هم ردیف کردم!!

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

473

همه چیز از اینجا شروع شد.
اون اوایل زیاد سر و کله ش پیدا نمیشد و شاید بیشتر از 12-10 بار در ماه نمیدیدمش، اما توی این یکی دو ماه اخیر دیوونه م کرده. هر شب به زور خودشو میندازه تو بغلم و نمیذاره راحت بخوابم. واقعیتش اینه که اصلا نمیذاره بخوابم!
بدبختانه بیشتر وقت ها دیگه بی/کی/نی هم تنش نیست.
اعصاب و روانم رو به فاک داده :دی

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

472

روزها و هفته ها به شکل مسخره ای دارن تند تند میگذرن. سرعتش اینقدر زیاده که فکر میکنم دیروز شنبه بوده!
راستش رو بخوای اصلا برام فرقی هم نمیکنه که امروز چند شنبه ست، چون از شنبه تا جمعه عین یه track آهنگ که گذاشته باشنش روی repeat ، فقط دارم یه سری کارها رو تکرار میکنم.
وقتایی که خونه ام باز هم وقت کم میارم. فکر کنم همه ی آدم هایی که منو میشناختن سیزن 6 لاست رو ازم گرفتن و دیدن اما خودم هنوز تمامش نکرده ام و نمیدونم آخرش چی شد... یه گونی فیلم و سریال خریده ام (و باز هم میخرم) که بشینم و ببینم اما روز به روز ستون dvd های ندیده ام داره بالاتر میره... بعد از چند ماه هنوز "کافکا در کرانه" رو تمام نکرده ام... دیگه حوصله و انرژی برای وقت گذروندن با آدم هایی که دوستشون دارم رو هم ندازم... تنها چیزی که لازم دارم استراحته!
دارم تبدیل به یه آدم روزمره میشم...
و این مدل زندگی تصویر اون آینده ای نیست که چند سال پیش داشتم...

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹

471

یکی از بدترین چیزایی که هر روز صبح میتونه واسه آدم پیش بیاد اینه که چند دقیقه قبل از بلند شدن صدای آلارم ساعت (و ایضا گوشی موبایل)، خودت از خواب بیدار بشی و ساعتت رو چک کنی و حساب کنی چقدر دیگه وقت داری!

جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

پاییز + جمعه + موزیک

در اینجا فهرستی از "10 آهنگی که مردان را به گریه می اندازد" منتشر شده.

آهنگ های غمگین زیادی میشناسم که ممکنه از این 10 تا تاثیر گذارتر باشن، اما دوست داشتم در این جمعه ی پاییزی اونهایی از این فهرست رو که خودم داشتمشون رو باهاتون شریک بشم.

لذت ببرید
  1. آهنگ Everybody Hurts از گروه REM
  2. آهنگ Tears In Heaven از Eric Clapton
  3. آهنگ Hallelujah از Leonard Cohen
  4. آهنگ Nothing Compares To You از Sinead O'Connor
  5. آهنگ Streets of Philadelphia از Bruce Springsteen
  6. آهنگ With Or Without You از گروه U2
  7. ندارم
  8. ندارم
  9. آهنگ Angels از Robbie Williams
  10. ندارم

امشب

تشنه ام، میرم در یخچال رو باز میکنم و چشمم به بطری نیمه پر کوکاکولای یک ونیم لیتری می افته، با خودم میارمش تو اتاقم، یه قلپ ازش میخورم، اونقدر خنکه که حباب های گازکربنیک ش رو میتونم زیر دندونم حس کنم.
در طول هفته تنها شبی که میتونم تا دیروقت بیدار بمونم همین 5 شنبه ست.
خواب از سرم پریده.
هدفون های آیپادم رو میذارم تو گوشم.
از بین 20 و خورده ای گیگ موزیک هیچی نمیتونم انتخاب کنم، میذارم شافل پخش کنه، هیچ کدوم رو دوست ندارم!
گوشواره ی سیاه فسقلی ش رو که توی تختم پیدا کردم رو برمیدارم و نگاه ش میکنم. دوباره میذارمش رو میزم که فردا یادم باشه بهش بدمش.
به دیوار ِ کنار تختم تکیه میدم و یه جای نامشخصی رو نگاه میکنم.
با هرکدوم از آهنگ ها یدونه "ابر" بالای سرم درست میشه و هزار جور فکر و خیال میریزه توش.
خسته شده م از بس که فکرم داره توی گذشته و حال و آینده پرواز میکنه
بین این چیزی که الان هستم و اون چیزی که میخوام باشم گیر کرده م...
صادقانه بگم، راهی که دارم میرم رو دوست ندارم و بدبختانه هنوز نمیدونم دقیقا چی میخوام!

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

468

یک ساعت میری تو کافه میشینی، وقتی میای بیرون همه ی لباس هات بوی گه سیگار گرفته... مملکته داریم؟

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

467

توی ذهن من مدرسه رفتن فقط یدونه تصویر داشته، scholl bus های زرد و کوله پشتی JanSport

جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۸۹

شب های پاییز

از وقتی که ساعت ها عقب کشیده شده ن و هوا زود تاریک میشه، به نظرم شب ها به قدری کِش دار شده ن که انگار تموم نمیشن. باور کن همه ش وقت اضافه میارم!

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

سوسیس در ۳ دقیقه

اول دبیرستان بودم، سال ۷۵ بود فکر کنم. اوایل پاییز بود و خوب یادمه که پنج شنبه بود و من بعد از زنگ ورزش جیم زده بودم و اومده بودم خونه!
هنوز مامان از سر کار برنگشته بود و شیوا هم مدرسه بود.
داشتم با سگا mortal combat بازی میکردم که دیدم سر و کله بابام پیدا شد و دستش یه جعبه نسبتا بزرگ بود. از قیافه ش مشخص بود که خیلی هیجان داره.
بازی رو بیخیال شدم و راه افتادم دنبالش تا ببینم چیه.
از خیلی وقت پیش بابام زمزمه می‌کرد که تو ایران هم ماکروویو آوردن و حتما باید یدونه بگیریم، و در تقطه مقابل مامان مخالفت میکرد، بابام میگفت زمان دانشجوییش تو آمریکا هم ماکروویو داشته و هیچ ضرری نداره، اما مامان میگفت نمیتونه غذایی که با اشعه! پخته میشه رو به خورد ماها بده.
ظاهرا ۱ سال قبل تر بابام توی نمایشگاه بین المملی "لوازم خانگی" و دور از چشم مامان یدونه ماکروویو بوتان پیش خرید کرده بوده. شرکت بوتان اون سال برای اولین بار میخواسته برند AEG رو با مارک خودش موتاژ کنه و توی نمایشگاه پیش فروش میکرده. (فقط واسه ماشین های سایپا و ایران خودرو نباید ثبت نام کرد و منتظر موند، شاید واسه ماکروویو هم مجبور باشی ثبت نام کنی!)
خلاصه اینجوری شد که ما صاحب ماکروویو شدیم، بماند که اون روز مامان چقدر حرص خورد و هیچکس گوشش بدهکار نبود!
راستی، این ماکروویوه حکم پراید های مدل ۷۶ رو داشت که سری اولِ مونتاژ ایران بودن و همه چیزشون کره ای بود. بابام تا مدت ها به همه تاکید میکرد این سری اوله، فقط مارکش بوتانه و مونتاژ شده، در اصل همه قطعاتش ماله AEG ست و آلمانیه! (اینجا جهان سوم است)

اولین خوراکی که واسه امتحان باهاش درست کردیم یدونه سوسیس بود!
تا چند وقت به هر کدوم از دوستان و آشنایان که میخواستیم این وسیله اعجاب انگیز رو معرفی کنیم، demo ی پخت سوسیس در ۳ دقیقه رو نمایش میدادیم.
واسه کلاس های فوق برنامه ی مدرسه، همیشه نهار من هات داگ بود.
هر موقع توی خونه احساس تنهایی میکردم فورا یدونه سوسیس میزدم تو رگ.
اون اواخر مامان اینا تهدیدم کرده بودن که دیگه حق ندارم در جواب سوال دوست و فامیل و آشنا که میپرسه "چطوری غذا رو میپزه؟"، فورا یدونه سوسیس از توی فریزر در بیارم و عملا نشون بدم!

همه این چرت و پرت ها رو واسه این تعریف کردم که بگم امشب واسه شام با همون پراید مدل ۷۶ یدونه کراکف پنیری درست کردم اندازه کیر خر، با سس خردل، کاهو و نونِ همبرگر!!

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

اوستا حسین

امروز اتفاقی فهمیدم که یکی از شاگرد سنگ کارهای  ِ کارگاه، بیشتر از 8 ماهه که مسیحی شده.
پسره وقتی دید کلی واسه خودم ذوق کرده م گفت "مهندس، اوستا حسین که 3 ساله ایمان آورده و مسیحی شده!"
کلی با این حرکتشون حال کردم.
ازش پرسیدم چی شد که رفتی مسیحی شدی؟
گفت: آخه از اسلام هیچی ندیدم، باطن ِ دین ِ ما چیزی توش نیست. می گفت "نماز و روزه م ترک نمیشد اما عرق میخوردم، هر از گاهی شیطنت هم میکردم، محرم سیاه میپوشیدم و... دست آخر هم توبه میکردم و خیال میکردم که گناهانم پاک شده و بعدش روز از نو و روزی از نو. اما الان با اینکه هیچ کدوم از اون کارها رو نمیکنم ولی توی زندگیم احساس آرامش و رضایت میکنم"

من اصلا کاری به دین و مذهب و این چیزا ندارم، اما میدونی چیه این ماجرا خیلی خوشحالم میکنه؟
اینکه کم کم تعصبات دینی داره تو قشر کارگری هم از بین میره، و این خیلی خوبه.

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

NY

یا عیسی مسیح، میشه یدونه بلیط یک طرفه به مقصد New York واسه من بگیری؟
  • من بالاخره هرطور شده میرم، حالا ببین کِی بود گفتم!

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

اینو راست میگم به خدا

هرجا گفتیم عاشقیم و این حرفها دروغ گفته ایم، آه دروغ میگوییم عین راست، هرگز به من اعتماد نکنید، دارم زیر آب خودم را هم میزنم. این نشان میدهد که چه آدم باحالی هستم و شما هم باید مثل من شوید. **

**: قسمتی از نوشته دانای کل که انگاری از زبون من هم بود!

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

مکالمه

اون: یعنی نمیخوای؟ دیگه راجع بهش باهات حرف نزنم؟
من: چرا، خب منم میخوام... اما بد میره رو مخم... بعد شب تا صب فقط خوابشو میبینم... بعد صب بیدار میشم اخلاقم مثه سگ میشه
اون: آره خب، حق داری!

پ.ن: هنوز هم نمیدونم چرا حق دارم!

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

این شنبه ی دل انگیز

اصولا صبح شنبه از خواب بیدار شدن کار سختیه، چه برسه به اینکه یک هفته شنبه روز تعطیل از آب در بیاد اما تو مجبور باشی بری سر کار.

پ.ن: لطفا همه تون نیاید بگید ما هم تعطیل نبودیم

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

458

پنجره اتاقم رو تا آخر باز میکنم و بدون لباس ولو میشم رو تختم و منتظر نسیم میمونم تا یواشکی بیاد پیشم و بغلش کنم و بخوابم.

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

456

یکی از مرض هایی که تازه پیدا کرده م اینه که شب ها توی خواب به این فکر میکنم که فردا توی وبلاگ (یا گوگل ریدر) چه مزخرفی بنویسم.
حالا قسمت جالبش اینه که صبح هیچی از اون ایده یادم نیست!!!

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

امشب درد دارم...

اینقدر رُمنس خونم زده بالا که دلم میخواد با خود ِ "کتی پری" و این آهنگ ش هم/آغوشی کنم!
با اینکه ریتم آهنگ خیلی شاده و ترانه ی خوشحالی داره... اما من باهاش دلم میگیره
بیشتر یاد عقده (و ایضا خر بازی) های رمانتیکی م می افتم...
... یاد اینکه یه نفر به تو Hummingbird Heartbeat میداده ولی تو به اون نه
... یاد اینکه تو به یه نفر Hummingbird Heartbeat میدادی ولی اون به تو نه
... یاد اینکه هر 2 تا تون به هم Hummingbird Heartbeat میدادین اما خودت میزنی و همه چیز رو خراب میکنی!

پ.ن: ایضا این آهنگ ش هم، همون خصوصیات بالا رو تشدید میکنه!

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

453

شرکت های خصوصی امروز کار کردن، شرکت های دولتی فردا رو هم تعطیل هستن. مملکته داریم؟