سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

فریاد مورچه‌ها

سلام به همه وب گردها

خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم هر روز آپ کنم اما حیف که چند وقته که سرم بدجور شلوغه.

امروز بعد از ظهر حدود ۲.۵ می‌خواستم بیام بشینم و یه آپ اساسی بزنم اما نگذاشتن! آقای نجار نمود منو از بس که تلفن زد. آخرش تسلیم شدم و رفتم سر ساختمان. ساعت ۵ بود که برگشتم و مثه جسد بدون اینکه لباس عوض کنم افتادم روی تختم. چشم‌هام رو که باز کردم ۷.۵ بود!

چند روز پیش از مستر نصیری یه فیلم جدید از مخملباف گرفتم به اسم "فریاد مورچه ها"

اصولا از فیلم‌های مخملباف چیزی سر در نمیارم اما این دفعه یه دلیل عجیب واسه دیدن این فیلم داشتم. به احتمال زیاد "لونا شاد" رو که توی صدای آمریکا مجری برنامه "شباهنگ" هست رو میشناسین، آره؟

طبق معمول وقتی به نصیری گفتم فیلم جدید چی اومده گفت یه فیلم از مخملباف که لونا شاد توش بازی کرده. منم بی معطلی گفتم بده DVD رو.

مسخره نکنین که فیلم رو بخاطر لونا شاد گرفتم. آخه هم برام جالب بود و هم عجیب که مجری صدای آمریکا فیلم هم بازی کرده.

از خواب که بیدار شدم نشستم پای tv و ۱ ساعت و نیم فیلم رو دیدم.. فلسفه جالبی داشت.. نه می‌تونم قبولش کنم و نه میتونم ردش کنم. مخملبافه دیگه.. مغزت رو می‌پیچونه.

در ضمن. الان هم آهنگ Complicated از آوریل رو به درخواست شیما خانم گذاشتم.

از همین جا هم به تارا سلام می‌رسونم و می‌گم که هنوز لینک اکتیو و به درد بخور برای Anathema پیدا نکردم اما قول میدم تا ۲ روز دیگه حتما با دست پر برگردم.

فردا از صبح باید برم دانشگاه. اصلا حالش رو ندارم.

پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

باتری ماشین

دیروز دانشگاه بودم و ساعت ۵ رسیدم خونه. وقتی رسیدم هنوز کفش‌هام رو در نیاورده بودم که مامانم کلی کار هوار کرد تو سرم. تازه اولتیماتوم هم داد که تا ۷ خونه باشم چون نوبت دکتر داشت و باید به موقع می‌رسوندمش. من هم چون چاره‌ای جز اطاعت ندارم مثل فشنگ در رفتم!

پشت یکی از چراغ قرمزها بودم که یهو ماشین خاموش شد. خونسرد استارت زدم.. روشن نشد.. دوباره اما باز هم نشد.. باز هم نشد.. چراغ سبز شد و ۱ ثانیه بعد بوق ممتد بود که به گوش می‌رسید!

با کمک آقای پلیس سر چهارراه ماشین رو هل دادیم و روشنش کردم. خدایا آخه چه مرگش شده؟ یه کناری ایستادم و آب باتری و اینها رو نگاه کردم، همه چیز عادی به نظر می‌رسید. همونجا که ایستاده بودم ماشین رو خاموش کردم. ۱ دقیقه بعد استارت زدم و خیلی راحت روشن شد!

پیش خودم گفتم شاید اتفاقی بوده، بیخیال. رفتم دنبال بقیه کارها. همه mission ها رو که انجام دادم اومدم سوار شدم و.. دیگه حتی استارت هم نمی‌خورد!! هیچ رمقی براش نمونده بود. خدایا چه خاکی تو سرم بریزم؟ چطوری از توی پارک بیارمش بیرون؟ مگه چه گناهی کردم من؟!

رفتم توی پیاده رو و به یه آقایی گفتم جون هرکی رو دوست داری بیا یه کمکی کن من این لگن رو ببرم اوراقی!

دمش گرم، اومد کمکم.. ولی با یه بدبختی ماشین رو از پارک بیرون آوردیم. ۱۰ دقیقه داشتیم عقب و جلو می‌کردیم. وسط یه خیابون شلوغ و پاتوغ دختر و پسر رو تصور کن.. اونوقت من دارم یه پراید سفید ۷۶ لگن رو هل می‌دم. (وسط یه مشت Camry و Azera و BMW و Prado و.. ) خدا برای کسی نخواد همچین چیزی.

وسط این ترافیک ۳۰۰ - ۲۰۰ متر هل دادمش. (پیش خودم گفتم خوبه وقتی ماشین روشن شد یارو گازش رو بگیره و در بره!!). به نکبت روشن شد.

باید بودی و می‌دیدی که چه پایه خنده ای شده بود. خلاصه اینکه با نهایت سرعت گازش رو گرفتم به سمت خونه. یه تلفن هم به مامانم زدم و گفتم زنگ بزن آژانس که با این ماشین هیچ جایی نمی‌رم من!

ساعت ۷:۱۰ رسیدم. سوت ثانیه بعد هم تاکسی اومد و رفتیم. تا برگشتیم خونه دیگه ۱۱ شده بود. شام هم بیرون خوردیم.

باید امروز صبح بودی و غرغرهای بابام رو می‌شنیدی که من اصلا به ماشین اهمیت نمی‌دم.. فقط سوارش می‌شم..هیچ وقت کنترل نمی‌کنم ماشین رو.. خلاصه از این حرف‌ها. هرچی هم می‌گم مسعود جون این باتریش خراب شده دیگه، مگه به گوشش می‌رفت؟

خودش ماشین رو برد تعمیر. ظهر که برگشت گفتم چی شد؟

گفت هیچی. باتریش خراب شده بود و یه باتری نو خریدم.

دلم می‌خواست بهش بگم حالا دیدی چیزی نبود و فقط به جون من هی نق زدی؟ اما حوصله بحث نداشتم.

امشب شام یه جای توپ مهمونیم. جای همتون رو خالی می‌کنم. هر ۴-۳ هفته یکبار دوره داریم. خیلی خوش می‌گذره.

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

آلبوم

سلام به همگی

امیدوارم که خوب و خوش باشید

دو روز بود که تصمیم داشتم بیام و پست جدید بنویسم اما هی یه کاری پیش می‌اومد و نمی‌شد.

اولین خبر اینکه یه وبلاگ جدید به نام پشت پرده قدم به دنیای مجازی گذاشت و ظاهرا خانم عاطفه قراره از اون طرف یه خبرهایی به ما بده!

راستش میخواستم که روز افتتاحیه وبلاگ رو خودم از اینجا اعلام کنم اما نمیدونم چرا نشد و تا جایی که خبر دار شدم دیگه نیازی به معرفی نداره و همه می‌شناسینش.

توی پست قبلی یه آهنگ از گروه Savage Garden گذاشته بودم و چون شیما خانم خیلی ازش استقبال کردن تصمیم گرفتم تا کل آلبوم های این گروه استرالیایی رو که ۲ تا آلبوم بیشتر نیست و دیگه این که این گروه دیگه وجود خارجی نداره رو مخصوص خانم شیما آپلود کنم.

البته خواننده گروه یعنی Darren Hayes خودش به تنهایی (همون دوست من!) مشغول به خوندن هست.

الان هم می‌خوام تعریف کنم که من چطوری Savage Garden رو کشف کردم!

درست یادم نیست اما فکر می‌کنم سوم دبیرستان بودم که کلیپ آهنگ to the moon and back رو توی کانال onyx دیدم (یادش بخیر.. عجب کانال خوبی بود) و عاشق این آهنگ شدم. سال ۱۹۹۸ بود. یک ماه تمام دنبال آلبوم های savage garden می‌گشتم. هرجایی رو که می‌دونستم CD آهنگ می‌فروشن رو سر زدم اما حتی ۱ نفر هم نبود که اسمش رو شنیده باشه!

هشت نه سال پیش مثل الان نبود که کنار خیابون هم جدیدترین فیلم‌ها و موزیک‌ها رو بفروشن.. اون مغازه‌هایی که فیلم و آهنگ می‌فروختن underground بودن.

خلاصه اینکه کُشتم خودم رو اما هیچی. اسمشون هم به گوش کسی نخورده بود. اینترنت هم هنوز مثه الان معدن این جور چیزها نشده بود. فقط شنیده بودم که یه نرم افزاری به اسم Napster هست که شاید با اون بشه چیزی پیدا کرد. با اینترنت ساعتی ۹۰۰ تومن Napster رو دانلود کردم (بیشتر از ۱ هفته طول کشید با اون سرعت مثل لاکپشت) و تلاش کردم تا چیزی ازشون پیدا کنم اما اونجا هم هیچی.

نرم افزار Napster یه چیزی شبیه به eMule و Shareaza و Lime Wire و اینا بود که چند سال بعد بخاطر نقض قانون copy right درش رو تخته کردن و خودش یه داستان داره!

دیوونه شده بودم.. واقعا نمی‌دونستم دیگه چیکار کنم. تا اینکه یه روز تلفن زدم به عمه‌ام تو آمریکا و ماجرا رو براش تعریف کردم ولی همون موقع متوجه شدم که این کار کوچکترین نتیجه‌ای نداره چون مشخص بود که عمه جانم اصلا تو باغ نیست. ناامید نشدم. تلفن زدم به عموجانم که اون هم آمریکا زندگی می‌کنه و همه چیز رو براش تعریف کردم. قول داد که برام گیر بیاره و یه جوری به دستم برسونه. حدود ۱ ماه بعد عمو منوچهر تلفن زد و گفت که اینجا اصلا همچین گروهی رو نمی‌شناسن!! کلی بهم دل داری داد و می‌گفت چون یه گروه اروپایی هست که زیاد هم معروف نیستن واسه همین اینجا طرفدار نداره و کلی فلسفه بافت که اونجا مثه ایران نیست که اروپا مرجع تقلید باشه و از این حرفا.

دوباره نششتم به فکر کردن. یادم افتاد به پسر عمه‌ام که N سال بود که انگلستان زندگی می‌کرد و من فقط عکس‌هاش رو دیده بودم. هیچ تیریپی باهاش نداشتیم. حتی عیدها هم تلفن بهش نزده بودیم!! بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم بالاخره خجالت رو کنار گذاشتم و یه روز رفتم خونه عمه‌ام و از اونجا بهش زنگ زدم و داستان رو براش تعریف کردم. چند هفته بعد یه روز که از مدرسه برگشتم مامانم بهم گفت که محسن (پسر عمه‌ام) برام گیرشون آورده و پست کرده به آدرس عمه‌ام. نمی‌دونی چقدر ذوق کردم.. روزی ۱۰۰ بار از عمه‌ام سراغ بسته رو می‌گرفتم و همه‌اش نگران این بودم که نکنه توی پست دودره بشه.

و بالاخره رسید. بیچاره با DHL پست کرده بود. حدس می‌زنم هزینه پستش از خوده CD ها گرونتر شده بود اما نمی‌دونی چقدر خوشحال بودم. ۲تا CD اورجینال با دفترچه و اینها. هنوز اون پاکت DHL رو که CDها توش بودن رو واسه یادگاری نگه داشتم!

امروز هم از عکس روی جلد آلبوم Affirmation اسکن گرفتم تا شما رو هم در شادی اون موقع خودم سهیم کرده باشم. البته با ACD See هم یه کم مرتبش کردم!

شیما خانم، امیدوارم شما هم مثه من ازش لذت ببرین. اگه شد فردا آلبوم سال ۱۹۹۷ رو براتون آپلود می‌کنم. آهنگ‌ها رو با بیت ریت ۱۲۸ encode کردم تا هم کیفیت خوبی داشته باشه و هم اینکه حجمش برای دانلود زیاد نباشه.



شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

آقای اداره گاز

سلام به همگی

بذار ببینم امروز چی دارم براتون تعریف کنم؟

خب دیشب تا ۵ صبح بیدار بودم. نمیدونم چه مرگم شده بود که نمی‌تونستم بخوابم. صبح ساعت ۷.۵ صدای آلارم موبایل می‌خواست بلند بشه که درجا خفه کُش کردمش. تازه داشتم می‌خوابیدم. گور پدر کار! فعلن تصمیم دارم بخوابم.

تا ۱۰ خواب بودم. بعد از صبحانه مشغول کارهای عقب افتاده شدم. با بانک سپه شروع کردم. نزدیک ۲ بود که برگشتم خونه. می‌خواستم برم دوش بگیرم که آقای اداره گاز تلفن زد و قاطی کرده بود که من کجا تشریف دارم. از وقتی که کارهای بنایی تمام شده گاو من هم زاییده. چون دیگه عمله و بنا تو ساختمان نیست (و نگهبان هم نداریم - چون لازم نیست)، هر موقع که یکی سر خرش رو می‌اندازه میاد اونجا به در بسته می‌خوره و فوری منو تلفن کِش می‌کنه که کدوم گوری هستم.

کاشکی زودتر تمام میشد این ساختمان، خسته شدم جون تو!

خلاصه اینکه مثه Formula 1 خودمو رسوندم. این آقای اداره گاز وظیفه‌اش اینه که قبل از اینکه ماموران محترم اداره گاز برای تائیدیه تشریف بیارن، مورادی رو که ایراد داره رو به کارفرما تذکر میدن. اومد و یه نگاهی به همه چیز انداخت و غرغرها شروع شد.. مثل ضبط حرف میزد و ایراد می‌گرفت.

خدایی هیچ کدوم از حرف‌هایی که می‌زد منطقی نبود. یه مشت قوانین کلیشه‌ای که در عمل قابل اجرا نیستن. منم یه درفترچه دستم بود و همه ایرادات رو یادداشت می‌کردم تا بعد یه خاکی به سرم بریزم.

توی پارکینگ که رسیدیم یهو چشمش به یه قلم افتاد.. برش داشت و گفت یه چکش بده ببینم. پیش خودم گفتم خدا به خیر بگذرونه.

چشمت روز بد نبینه.. افتاد به جون دیوارها.. طبقه ۳ رو که دیگه تخریب کرد عوضی. هرچی التماس می‌کردم بهش که بابا اینجا ۲ دست رنگ خورده.. جون مادرت نکن..، مگه می‌فهمید؟

دلم می‌خواست اون قلم فولادی رو بکنم توی کونش!!

همه جا رو که داغون کرد با یه قیافه حق به جانب گفت: هرموقع که اصلاحات انجام شد خبرم کن تا برای تایید بگذارمت توی لیست بازدید. بعدش هم سرش رو انداخت پایین و رفت.

بعد از ظهر یه چرتی زدم و حدود ۷ با افشین رفتم بیرون. کلی تابیدیم. جای همه تون خالی ۲تایی رفتیم ARABO2 و پیتزا خوردیم. آهان.. واسه تولد افشین یه سوئیت شرت cK هم خریدم. آرابو که نشسته بودیم کسرا و دوست دخترش هم اومدن. وقتی ما رو دیدن اومدن نشستن پیش ما. (من تا حالا کسرا رو ۲ بار با ۱ نفر ندیدم!!). جاتون خالی خوش گذشت.

کسرا به دوستش می‌گفت: این ۲ تا (من و افشین) رو که میبینی Gay هستن.. همیشه با هم هستن. دختره بیچاره باورش شده بود!! کلی خندیدیم. همین الان اومدم خونه. فردا صبح خیلی کار دارم.

یه آهنگ خیلی خوشگل هم از Savage Garden براتون گذاشتم. خودم که خیلی باهاش حال می‌کنم.

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

دارم می‌ترکم

سلام به شیما، به تارا، به کاوه... سلام به همه

باز هم یه جمعه دیگه. نظرتون در مورد جمعه چیه؟ به نظر من که مزخرفه. کاشکی بجای جمعه ۶شنبه داشتیم.

چرا اینقدر دلگیره؟ واسه شما هم اینجوریه؟

نمی‌دونم.. تازگی‌ها خیلی دپرس شدم. شاید بخاطر اینه که توی خونه اوضاع خوبی ندارم. گرچه هیچ کدوم از ما اوضاع خوبی نداریم. البته گوش خواهرم هم به این چیزها بدهکار نیست. شاید تقصیر بابام باشه. به نظر من که هست. دلم واسه مامانم می‌سوزه. دلم واسه خودم می‌سوزه. دلم واسه بابام هم می‌سوخت اما دیگه نه.

نزدیک ۲ ماه میشه که همین داستان رو داریم. امروز دیگه حقش رو گذاشتم کف دستش. خواهشن دیگه منت سر ما نگذار و قهرمان بازی در نیار. الان دیگه ۵۶ سالت شده.. اگه راست میگی یه کار درست و حسابی واسه من پیدا کن!

کل این ۲ ماه خفه بودم. امروز دیگه داشتم می‌ترکیدم. وقتی حرف‌هاش رو می‌شنیدم داشتم بالا می‌آوردم. تا اطلاع ثانوی دیگه نمی‌تونم قیافه‌اش رو ببینم. آخه مگه شغل آدم چقدر می‌تونه مهم باشه؟ مگه مادیات چقدر ارزش داره؟ مگه توی زندگیمون چیزی کم داریم که داری همه چیز رو با هم قاطی می‌کنی؟ این شغلت مگه چشه که می‌خوای عوضش کنی؟ چرا بچه شدی؟ دفعه اولت نیست که داری کارت رو عوض می‌کنی.

خودت خواستی.. به درک.. دیگه تیریپ ما هم فرق می‌کنه مسعود جان!.. تا امروز خودت رو می‌خواستیم، ولی مگه پول بده؟ برو بیشتر بیار که خوب بلدیم خرج کنیم.

خوبه که امشب پرواز داره و میره.. تا آخر هفته نمی‌بینیمش!

بعد از ظهر تا حالا از اتاقم بیرون نیومدم. حتی دستشویی هم نرفتم. مامانم و خواهرم هم رفتن بیرون. مسعود هم اون پایین نشسته داره tv نگاه می‌کنه. کاشکی زودتر ۱۱ می‌شد.

بعد از ظهر تا حالا فقط دارم Chasing Cars گوش می‌کنم. دارم خفه می‌شم از حماقت آدم‌هایی که حاضر به فهمیدن و درک کردن نیستن. فقط دلم برای مامانم می‌سوزه.. خیلی.. این چند وقت خیلی حرص خورد. کاشکی این مسعود زودتر بازنشسته می‌شد.

تارا خانوم.. این هم یه آهنگ از Sting مخصوص شما. یه کم قدیمی هست ولی خیلی دوست دارم اینو. امیدوارم که خوشت بیاد ازش.

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

اعتیاد

سلام به شیما، سلام به کاوه، سلام به تارا... سلام به همه

امیدوارم که خوب و خوش باشید.

خوشحالم که امروز هم تونستم بیام پیشتون.

چیزی واسه نوشتن ندارم اما باور کنید که به محیط اینجا اعتیاد پیدا کردم.

امروز پنج شنبه بود و خواستم یه حال اساسی به خودم بدم. تنبلی کردم و تا ۱۰ خوابیدم. طرفهای ظهر رفتم دفتر مهنس نظام زاده و نقشه‌هایی رو که باید ازش می‌گرفتم رو گرفتم.

دیگه هیچی.. بعد از نهار تا الان پشت کامپیوترم. یه آهنگ فوق العاده هم از Snow Patrol انحصاری بخاطر شیما خانوم آپلود کردم. معرکس این آهنگ، حرف نداره.

اول این آهنگ رو که گوش می‌کنم می‌دونی یاد چی میافتم؟ اعلام برنامه mbc4 وقتی که داره سریال Grey's Anatomy رو تبلیغ می‌کنه.

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

باز هم چهارشنبه و بی‌خوابی

سلام به همگی

حال و احوال خوبه؟

از امروز چی تعریف کنم؟

خب دیشب که مثه همیشه تا دیروقت بیدار بودم. صبح ساعت ۵:۱۰ صدای آلارم موبایل بلند شد. دلم میخواست خوردش کنم.. تازه خوابم برده بود. اما چه می‌شه کرد؟ چهارشنبه‌ها کلاس دارم دیگه.

قسم می‌خورم وقتی داشتم مسواک میزدم خواب بودم! خلاصه اینکه ۱ لیوان شیر خوردم و راه افتادم. هوا هم یه خنکی باحالی داشت. یخ بود. هرچی می‌کشم از دست این ایران خودرو هست.. آخه ۵.۵ صبح من از کجام تاکسی بیارم؟! تازه با اون اتوبوس‌های لعنتی باید برم دانشگاه.

مثل آدم‌هایی که توی خواب راه میرن از وسط خیابون می‌رفتم. هیچ اثری از موجودات زنده نبود. حتی توی جوب موش هم نبود. حدودا بعد از ۲۰ دقیقه قدم زدن از دوردست‌ها سر و کله یه پیکان قراضه (که بیشتر شبیه دزد دریایی بود) پیدا شد. دربست گرفتم تا ترمینال. اونجا هم یه ۲۰ دقیقه‌ای صبر کردم تا ۲ تا از بچه‌ها رسیدن و حرکت کردیم.

تا ساعت ۸.۵ که رسیدیم دانشگاه خواب بودم. صندلی‌های این اتوبوسه فاز می‌دادن واسه خواب. سر کلاس "پی" سرحال بودم اما برای "سازه بنایی" دوباره شارژ باتریم تمام شده بود و واسه "راه آهن" هم خواب بودم. دیگه تحمل نداشتم سر کلاس "اصول تصفیه آب و فاضلاب" برم. دودره زدم!

نمی‌دونم چرا وقتی سر کلاس خوابم میاد به محض اینکه کلاس تمام می‌شه دوباره سرحال می‌شم؟!

بگذریم.. همش حرف خواب شد. ۶ خونه بودم. (تو راه برگشتن هم ۲ ساعت خوابیدم!)

کار خاصی نداشتم. علاف واسه خودم می‌تابیدم. ساعت ۸.۵ نشستم پای so you think you can dance . سری جدیدش رو mbc4 داره پخش می‌کنه. برنامه جالبیه. توی اعلام برنامه‌ها بعد از grey's anatomy حدود ساعت ۱۰.۵ می‌خواست Brit Awards 2007 بذاره. کلی ذوق کردم. ۱ ساعت برنامه رو دیدم اما حال نکردم باهاش.. اصلا جالب نبود.

ترجیح دادم بیام و اراجیف بنویسم!

دیروز هم یه آهنگ از Britney Spears توی M6 music دیدم. با اینکه ازش متنفرم اما از بیت این آهنگش خوشم اومد واسه همین هم دانلودش کردم.

(اول آهنگ میگه: ?is Britnet Bitch ... من هم میگم: ohhh yeah baby, she is)

راستی.. این سایت 4shared که من روش آپلود می‌کنم امروز دیدم که فضاش رو زیاد کرده، 5 گیگابایت. کلی خرت و پرت می‌تونم بریزم توش. جیمیل هم همینطور.. الان شده 3.6 گیگابایت.

یادمه یه زمانی وقتی تازه Pentium 233 گرفته بودم (که تو اون زمان ابر کامپیوتر محسوب می‌شد) کل هارد دیسک من می‌دونید چقدر بود؟ حدس بزن.. فقط 1.96GB

خنده داره.. نه؟ الان مموری گوشی موبایلم 2GB شده!!

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۶

تنهایی

باز هم سلام به همه دوست‌های خوبم

امیدوارم که خوب و خوش و سرحال باشید.

خب.. چی دارم که براتون تعریف کنم؟

هیچی.. چرندیات همیشگی.

دیشب که کلاسم تمام شد یک راست اومدم خونه. ماشین رو توی پارکینگ گذاشتم و داشتم بند کفشم رو باز میکردم که احساس کردم اصلا حوصله خونه رو ندارم. همونطور که روی پله ها نشسته بودم ۸-۷ تا تلفن زدم و از شانس من هیچ کس پایه بیرون نبود و اونهایی هم که بیرون بودن با در داف بودن که نمی‌شد من آویزونشون بشم.

مهم نیست.. به درک.. منم با "تنهایی" میرم. یکی از دوستای خوب منه که هیچ وقت منو تنها نمی‌گذاره!

یادش بخیر اون موقع‌ها که خونه دانشجویی داشتم، بهترین هم خونه من، همین "تنهایی" بود.. یا مثه همین وقتها که هیچ کس نیست "تنهایی" به دادم می‌رسه. آدم خوب و فهمیده ای هستش. دوسش دارم. از همه چیز سر در میاره!

دیشت حدودا ۳ ساعت با هم قدم زدیم و حسابی گپ زدیم. خیلی خوب بود. تقریبا ۱۱ و نیم رسیدیم خونه. تمام کوچه‌های فرعی ملاصدرا و رسالت و استقلال و.. رو متر کردم. خیلی فاز داد. خلوت و ساکت. اومدم خونه و یه مروری به کانال های تلویزیون زدم. چیزی توش پیدا نشد. خوب مشخصه که سراغ چی میرم! تا ۳ صبح پشت کامپیوتر بودم. دیگه غش کردم تا ۹ صبح.

طبق معمول رفتم سر کار. تا ۱ اونجا بودم. خدا بخواد کارهای بنایی دیگه تمام میشه امروز!

بعد از نهار نشستم پای فیلم Fracture. خیلی باحال بود. یه چیزی تو مایه های "آپارتمان" بود. حدود ۴ امید اومد پیشم. ساعت ۶ هم زنش احضارش کرد. (هم سن منه اما زن گرفته!!)

تا ۸ واسه خودم وووول می‌زدم تا اینکه دیدم دیگه نمی‌تونم خونه بمونم. زنگ زدم به مهران، بیرون بود. قرار شد تا نیم ساعت بعد یه جایی با هم وعده کنیم. منم همون موقع آماده شدم و پریدم بیرون. پیاده واسه خودم قدم می‌زدم. ۹ و نیم شده بود اما هنوز از مهران خبری نبود. چند بار هم به موبایلش زنگیدم اما جواب نمی‌داد. بیخیالش شدم. از ۱۰ گذشته بود که داشتم برمی‌گشتم. نزدیکای خونه بودم که ماشینش رو جلوی تریا کاکتوس پارک شده دیدم (ماشینش از ۱۰۰ کیلومتری تیبل، گالانت نقره ای ۹۴ داره). نشد درست ببینم اما فکر کنم دوست دخترش با ۲ نفر دیگه بودن. نمی‌دونم چرا الکی وعده گذاشت؟ چرا جواب تلفن نمی‌داد؟ مثه آدم بگه برنامه منتفی شده.. کار دارم.. اصلا میگفتی date داری. مگه من چیکار می‌کردم؟! خیلی بدم میاد از این پسرهایی که تا چشمشون به ۴ تا دختر می‌خوره دیگه swich OFF میشن. همه چیز یادشون میره. مگه چقدر ارزش داره؟!

وقتی اومدم خونه نشستم و سیزن ۴ Friends رو هم تمام کردم. (یه چیزی رو صادقانه بگم؟ خیلی دلم می‌خواست تا میتونستم با اون سیستم زندگی کنم اما حیف که نمی‌شه)

امروز صبح با این آهنگ از خواب بیدار شدم. مامانم همیشه از صبح که بیدار میشه می‌گذاره رادیو فردا. خیلی گشتم تا پیداش کردم. اصلا نمیدونستم ماله کیه، فقط جمله هایی رو که شنیده بودم رو سرچ می‌کردم تا اینکه بالاخره پیداش کردم. نمی‌دونم چرا، اما به من که خیلی حال داد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

اگر بدونی که کی می‌میری

سلام به همگی

خوب هستین شماها؟ خوش می‌گذره؟

بی خیال که امروز چیکار کردم و چیکار می‌خوام بکنم. دیشب one tv یه فیلم گذاشته بود به اسم Life or something Like it. (اتفاقی به تورم خورد) خیلی جالب بود. نمی‌دونم دیدینش یا نه. موضوع این بود که یه مجری تلویزیون (انجلینا جولی) یه جورایی فهمید که ۲ هفته دیگه روز پنج شنبه می‌میره!

کاری به فیلم ندارم.. اگه بفهمی که مثلا فلان تاریخ راس ساعت ۱۰ صبح می‌میری، چیکار می‌کنی؟

واقعا سخته.. خیلی بهش فکر کردم و ۲ تا نتیجه گرفتم. یکی اینکه همون روشی رو پیاده می‌کردم که "لینی" توی فیلم انجام داد، یا اینکه بدون معطلی به یه روشی که زجر نکشم خودم رو سر به نیست می‌کردم! (البته با فرضیه اول خیلی موافق ترم چون به هر حال ممکنه یه شانسی داشته باشم تا بتونم به زندگی مسخره‌ام ادامه بدم)

بگذریم.. امروز از لینک‌های بلاگ کاوه به یه وبلاگ دیگه رفتم. یه نگاهی انداختم بهش و از لینک‌های اون هم رفتم به یه وبلاگ دیگه.. دوباره یه بلاگ دیگه.. اما این آخری خیلی جالب بود. از اینجا می‌تونید بهش سر بزنید. بعدن که دقت کردم فهمیدم که همه می‌شناسینش و لینک مستقیمش توی بلاگ شما هم بوده اما منه خنگ تاحالا ندیده بودم. نوشته‌هاش خیلی برام جالب بود. یه دو ساعتی سرگرم بودم. تقریبا همه پست‌ها رو خوندم. یک خط در میون هم برای پست‌های جدیدش کامنت دادم. (واسه هر پست به اندازه ۴تا برگ A4 می‌تونستم کامنت بنویسم!!) خیلی خوب بود برام.. از این دپی بیرون اومدم تقریبا.

مرسی که چرندیات امروز رو هم خوندید. یه آهنگ روانی هم گذاشتم اینجا براتون که به موود الان من می‌خوره.

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

21

سلام به همه دوست‌های خوبم که این ۳-۲ روزه بهم سر زدن و من نبودم. از همه معذرت می‌خوام. راستشو بخوای اصلا نمی‌تونستم بیام حتی ۱ خط بنویسم. اوضاع خوبی نداشتم. (از این گرفتاری‌های الکی) هنوز هم تمام نشده اما دارم سعی می‌کنم تمامش کنم. امیدوارم تا به خیر و خوشی بگذره.

بگذریم.. شما چطورین؟ خوبین؟ ۲ روز تعطیلی خوش گذشت؟ من که هیچی نفهمیدم!

کلی نقشه کشیده بودم تا با دوستم محمدرضا (یا همون ManoN) از این ۳ روزی که از سربازی برگشته نهایت استفاده رو بکنیم و حسابی خوش بگذرونیم اما به زور ۱ ساعت دیدمش. امروز ساعت ۳ دوباره میره و خدا می‌دونه که کی می‌تونه برگرده. همه برنامه ها مالید. چیکار میشه کرد؟ بعضی وقت‌ها پیش میاد دیگه.

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

خسته‌ام

سلام به همه دوست‌های مهربونم.

راستش رو بخوای واقعا خسته‌ام.. اصلا نا ندارم..

فردا همه چیز رو می‌نویسم.

فعلا شب بخیر

از موزیک هم خبری نیست، تعطیل

سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

19

سلام به همه دوست‌های خوبم

حال و احوال چطوره؟

امروز چه خبر؟ هیچی.. صبح دلی از عزا در آوردم. تا ۹ و نیم خوابیدم. خیلی فاز داد. یه چیزی خوردم و رفتم بیرون. چندتا کار بانکی داشتم. تا خود ۱۲ و نیم بانک بودم. دیگه به زور همه رو انداختن بیرون! بعدش هم یه سری به ساختمان زدم. همه چیز رو به راه بود. موقع برگشتن رفتم سراغ نصیری و dvd هایی که سفارش داده بودم رو گرفتم. تقریبا ۲ خونه بودم. مامان و بابا بزرگم هم اومده بودن. خلاصه جای شما خالی نهار دور هم بودیم. بعد از نهار ۱ ساعتی کتاب خوندم. بعدش هم یه چرت حسابی. خودمونیم اما امروز حسابی خوابیدم!

عصر حدود ساعت ۶ مامانم و خواهرم رفتن بیرون خرید. منم دوباره نشستم پشت کامپیوتر. حوصله‌ام سر رفته بود اساسی. ۱۰ دقیقه بعد خاموشش کردم. به هرکی هم که تلفن زدم حوصله بیرون اومدن نداشت.

دور خودم می‌چرخیدم. روی تختم نشسته بودم و به فیلم‌هایی که تازه خریده بودم نگاه می‌کردم. کدوم رو ببینم؟

الان وقت مناسبی واسه فیلم جدید دیدن نبود، چون ممکن بود که وسط کار یهو خاموش کنم برم سراغ یه کار دیگه (گرچه اینجوری نشد) اما همیشه فیلم‌های جدیدی رو که می‌گیرم سر فرصت و وقتی سرحال هستم می‌بینم چون می‌خوام حواسم ۱۰۰٪ پیش فیلم باشه.

Under World. خیلی وقت بود که گرفته بودمش اما فرصت نشده بود ببینمش. از فیلم‌های Vampire ها خیلی خوشم میاد. حتی mbc2 هم هر موقع بذاره باز هم می‌بینم. نشستم و تا یک ربع به ۹ دیدمش. از این "سلین" خیلی خوشم میاد. راستشو بخوای بدم نمیاد من هم خوناشام باشم!

فردا هم قسمت دوم under world رو می‌بینم.

ساعت ۹ "میزگردی با شما" با علیرضا نوری زاده برنامه داشت. ازش خوشم میاد. اون رو هم دیدم. دوباره دلم برای کامپیوترم تنگ شد. همین الان اومدم و شروع کردم به نوشتن.

فردا چهار شنبه ست. کلاس دارم. باید برم دانشگاه. باور کن اصلا حوصله ندارم. کاشکی این ۳-۲ ماه هم تمام می‌شد. (البته به شرطی که پاس بشن!!)

فردا می‌بینمتون.

این هم یه آهنگ نسبتا قدیمی از Crazy Town که N میلیون بار گوشش دادم و فکر نکنم هیچ وقت ازش خسته بشم. اگه اشتباه نکنم باید ماله ۱۹۹۹ باشه. سوم دبیرستان بودم ( یا پیش دانشگاهی) که آلبومش اومد. یک روز تمام گوشش کردم تا بالاخره شعرش رو حفظ شدم! خوب یادمه که اولین بار کلیپش رو از کانال DEE JAY دیدم. در زمان خودش خیلی باحال بود، مخصوصا با اون تتوهای ستاره‌ای، visual effect های جالبی هم داشت. یادش بخیر DEE JAY، کانال خیلی خوبی بود و نمی‌دونم چرا تعطیل شد.

دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶

18

یه سلام مخصوص به کاوه و شیما و تارای عزیز که همیشه لطف می‌کنن و بهم سر می‌زنن و چرت و پرت‌های منو می‌خونن. راستش رو بخواین الان که لاگین کردم و دیدم واسه پست قبلی ۳۲ تا کامنت اومده کلی ذوق کردم!

تا یادم نرفته، شیما خانوم اون لینک‌هایی که برات فرستادم مال RapidShare هستن. خیلی گشتم تا از جایی دیگه لینک پیدا کنم اما نشد. من خودم شخصا از رپیدشیر اصلا خوشم نمیاد چون سرعت دانلودش زیاد خوب نیست و از دانلود منیجر هم نمی‌شه استفاده کرد. برای دانلود هم احتیاجی به ثبت نام نداره. فقط باید گزینه Free رو انتخاب کنی، بعدش یه صفحه دیگه میاد که باید کد تایید رو وارد کنی و بعد دانلود شروع میشه. فقط یادت باشه که نمی‌تونی از دانلود منیجر استفاده کنی. واسه تارا خانوم هم لینک‌ها رو میل زدم. همون آدرسی که توی کامنت بود. اگه نیومده بگو تا دوباره بفرستم.

خوب چی بگم از امروز؟ راستش رو بخوای تصمیم داشتم که تا ساعت ۹ بخوابم اما موبایل راس ساعت ۷ و نیم صدای زنگش بلند شد. طبق معمول آقای هوایی عزیز مشغول غر زدن بود. هیچی، خواب رو بیخیال شدم و رفتم دنبال کار و زندگانی. تا ۱ و نیم سر ساختمان بودم. اومدم خونه و بعد از نهار حدودا ۱ ساعتی کتاب خوندم و یه چرتی هم زدم. یهو تصمیم گرفتم بشینم apocalyptica رو ببینم. به نظرم خیلی فیلم جالبیه. حدودا ۷ بود که فیلم رو دیدم. بعدش به یکی از بچه ها زنگیدم تا بریم بیرون یه گشتی بزنیم.

آخ که باز دوباره دلم شات گان خواست. نمی‌دونم چرا این مدلی شدم من؟! به خدا اینجوری نبودم، بد جوری روی مخ آدم پیاده روی می‌کنن. همین الان که ساعت ۱۱ باشه اومدم خونه. هنوز لباس هام رو در نیاوردم که متوجه شدم پشت کامپیوتر هستم و دارم می‌نویسم. وقتی آپ زدم می‌خوام برم بشینم Friends ببینم.

امروز یه جایی یه جمله از فیثاغورث (امیدوارم املاش رو درست نوشته باشم!) خوندم که جالب بود:

"طلا را به وسیله آتش.. زن را به وسیله طلا.. و مرد را بوسیله زن، امتحان کنید!!"

امروز وقتی به بلاگ شیما سر زدم اون پایین نوشته بود Have a Nice Day

با این جمله منم یاد آهنگی از Bon Jovi با همین اسم افتادم. امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد ازش.


آخرهای آهنگ میگه:
Now when this world keeps trying to drag me down
I've gotta raise my hands to stand my ground
Well I say, have a nice day


یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶

17

سلام به همگی

خوبین شما؟ منم خوبم. چه خبر؟ خوش میگذره؟

من که همه چیز طبق معموله. امروز هم ساعت ۸ بیدار شدم و زدم از خونه بیرون. تا ساعت ۱ و نیم سر ساختمان بودم. کاشکی این ۱ ماه هم زودتر تمام می‌شد، دیگه خسته شدم. نمی‌دونم چرا طلسم شده. الان ۱۰ روزه که می‌خوایم کف حیاط رو موزاییک کنیم اما هر بار یه چیز الکی پیش میاد و نمی‌شه!

بعد از نهار یه ذره تلویزیون نگاه کردم و بعدش تا ۳ و نیم یه چرت کوچیک زدم. امروز کلاس مثنوی داشتم. قرار بود که این هفته من و افشین واسه افطار یه چیزی ببریم. حلیم کشک و بادمجون آماده کرده بودیم. حدودا ۵ و نیم باهاش وعده داشتم. خلاصه اینکه جای شما هم خالی بود. تقریبا ساعت ۸ بود که توی راه که داشتم برمی‌گشتم خونه، عاطفه زنگید به موبایلم. دختره شیطون منو توی خیابون دیده بود. ۲ تا از دوستاش هم باهاش بودن. می‌خواست بره یه سری mp3 بگیره، منم می‌خواستم چندتا فیلم جدید بگیرم. خلاصه اینکه با هم رفتیم سراغ نصیری. بعدش هم همه رو به پیتزا مهمون کرد. تا ۱۰ بیرون بودیم. خوش گذشت، جای شما خالی.

تقریبا ساعت ۱۱ خونه بودم. یه زنگ به مهران زدم و حسابی گپ زدیم. بعدش هم تا ساعت ۱۲:۴۰ نشستم پای Friends.

فردا صبح چندتا ماموریت مسخره دارم که باید انجام بدم. تصمیم دارم صبح زود بیدار بشم.

راستی.. یه آهنگ دیگه از Papa Roach براتون گذاشتم. (یه چیز دیگه، لینک دانلود آلبوم‌ها رو برای تارا ایمیل کردم و برای شیما توی بلاگش پیغام گذاشتم، دیگه نمی‌دونم لینک‌ها توی بلاگفا کار می‌کنن یا نه)

شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

خوابم میاد اسیدی

سلام بچه‌ها

آخ که چقدر خسته شدم امروز. عمرا انرژی کم بیارم اما این دفعه دیگه بریدم. به نظرم از ۲۴ ساعت شبانه روز حداقل ۳ ساعت کم داشتم. خیلی دوستتون دارم که حاضر شدم ۱۰ دقیقه دیرتر بخوام ولی به جاش یه چیزی بنویسم و یه آهنگ هم بندازم و برم!

واسه خواب دارم "زنجه موره" میرم.. نمیدونی.. عوضش یه آهنگ پر انرژی از Muse براتون گذاشتم. امیدوارم خوشتون بیاد.

شب همگی خوش.

راستی، تا یادم نرفته.. لینک آلبوم‌های Papa Roach رو پیدا کردم. اگر خواستید آدرس ایمیل برام بذارین تا فوری بفرستم براتون. (باور کنید اینجا حوصله ادیت کردن ندارم، با ایمیل خیلی راحت تره)

جمعه، مهر ۱۳، ۱۳۸۶

همه‌اش تقصیر خودم بود

این دفعه دومه که دارم می‌نویسم، من باز هم کپی نگرفتم و باز هم بلاگفا پست منو خورد! بعد از این می‌خوام یه شکایت نامه واسه مدیران سایت بنویسم که بابا یه save now بگذارید اینجا. ثبت موقت خیلی کار مسخره‌ایه. دیگه هر ۲ ثانیه یک بار ثبت موقت می‌زنم!

چی بگم از امروز؟ خبر خاصی نبود. با اینکه دیشب ۳ و نیم خوابیدم اما ۹ به زحمت بیدار شدم. کلی کار داشتم که انجام بدم. یه لیوان چای خوردم و رفتم سر ساختمان. مثل خر کار کردم. ۴ که رسیدم خونه دیگه خود جسد بودم. نهار رو خوردم و غش کردم تا ۷ و نیم. نمی‌دونی چقدر حال داد. جون گرفتم. تا بیدار شدم یک راست اومدم پشت کامپیوتر. یک سری نوشتم و پاک شد ولی من از رو نمی‌رم.

دلم فیلم جدید می‌خواد اما چیزی ندارم. شماها جدیدا فیلم چی دیدین؟ اگه مامانم اجازه میداد تا Wild Hogs رو ببینم خیلی خوب می‌شد. نه خودش می‌بینه و نه می‌گذاره من خودم ببینم. ۱۰۰ بار تا حالا نشستم ببینم اما هی میگه صبر کن با هم ببینیم. بهش میگم بابا بگذار من ببینم بعد تو هر موقع وقت کردی با تو هم می‌بینیم اما مثل ضبط صوت میگه نه!

خیلی حوصله‌ام سر رفته. یه کم هیجان احتیاج دارم. من تنوع لازم دارم. احساس می‌کنم زندگیم مثه خط ممتد شده. دارم سعی می‌کنم تا با چند تا از بچه‌ها اگه بشه یه مسافرت بریم. دارم کپک می‌زنم. می‌دونی.. تکراری شدم دیگه.

خدا لعنت کنه این "ایران خودرو" رو که این ماشین منو تحویل نمی‌ده. اتفاقا چند روز پیش بابام شروع کرد به مسخره کردنم و هی میگفت: پس کی این رعد و برق ۹۰ رو بهت میدن؟! (منظورش تندر ۹۰). لااقل اون موقع که ماشین داشتم یه کم اوضاع بهتر بود. حداقل دیگه نمی‌پوسیدم. اما تقصیر خودمه، چشمم کور، ۲۴ اسفند یهو جو گیر شدم و تصمیم گرفتم تا سمند رو بفروشم و لوگان ثبت نام کنم. قرار بوده تا آخر خرداد همه کسایی رو که ثبت نام کردن ماشین‌شون رو تحویل بدن اما الان ۷ ماه میشه که ماشین ندارم. خدایی ماشین خوبی بود. تنها ایرادش این بود که هی چراغ بنزینش تند تند روشن می‌شد!

حسابی بهش رسیده بودم. تمیز بود. فقط ۲۵ هزار کیلومتر کار کرده بود. دلم از این می‌سوزه که با رینگ و لاستیک فروختمش. البته بابام گولم زد چون اصولا با رینگ سایز بزرگتر مخالفه. اغفال شدم. پیش خودش فکر می‌کرد دیگه پول کم میارم و نمی‌تونم رینگ واسه لوگی بخرم اما کور خونده، می‌گیرم ازش. یارو خریداره خودش رو کُشت تا سیستم رو هم بهش بدم اما به هر بدبختی بود باز کردم. آخه ۳ سال پیش ۱میلیون و ۱۰۰ خرج کرده بودم. الان دیگه به این راحتی نمی‌تونم دوباره با اون مبلغ چیز به درد بخوری بگیرم. یادش بخیر.. هر شب کف خیابون چرخ می‌زدیم. الکی خوشحال بودیم. خیلی باهاش خاطره دارم.

هی روزگار.. به یاد اون موقع‌ها یه آهنگ از Deep Dish براتون آپلود کردم. نمی‌دونی با این آهنگ چقدر خاطره دارم. با ManoN چقدر گوش می‌کردیم اینو. واسه یه بازه زمانی روانی این آهنگ شده بودیم.

یه اعتراف هم باید بکنم. این تندر ۹۰ واقعا بی ریخته و زشت تزین ماشینی هست که تا حالا دیدم. نمی‌دونم چیکارش کنم تا یه ذره بشه بهش نگاه کرد. اگه به نتیجه نرسیدم باید به فکر تعویض باشم!

پنجشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۶

M6

طبق معمول ساعت ۸ از خواب بیدار شدم. یه چیزی خوردم و رفتم سر ساختمان. توی مسیر که داشتم میرفتم یه BMW سری 6 مشکی دیدم، یعنی بهتر بگم.. یدونه M6 دیدم. با فاصله ۱۵-۱۰ متر جلوتر از من حرکت می‌کرد. کمتر از یک دقیقه بعد دلم می‌خواست تا راننده‌اش رو بُکشم. دلم می‌خواست با ماشین خودش از روش رد بشم.

اگه بدونی چطوری رانندگی می‌کرد. توی ترافیک چپ و راست لایی می‌کشید با این ماشین!! با موتور هم نمیشد اونجوری بین ماشین‌ها ویراژ داد. داشتم روانی می‌شدم.. آخه چطوری دلش میاد؟! کافیه یه مسافرکش عوضی بهش راه نده و بماله به یکی.

خلاصه اینکه بالاخره مسیرش نسبت به من عوض شد و از جلوی چشمم رفت!

تقریبا تا ساعت ۱ ساختمان بودم. بعد از ظهر هم یه کم تلویزیون دیدم و یه چرت کوچولو هم زدم. عصر با بابام رفتیم بالا پشت بام و کولرها رو تمیز کردیم. تا همین الان دستمون بند بود. ظاهرا امشب قراره با داییم اینها شام بریم بیرون.

جون مادرتون با این ماشین‌های خفن‌تون عین آدم رانندگی کنین، ما بیچاره‌ها اعصاب نداریم!

تارا خانوم، ببخش که دیروز موزیک نگذاشتم. به جاش امروز یه آهنگ با حال از Avril به اسم Girl Friend گذاشتم.

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

fuckin' MAD

از دست خودم عصبانی‌ام

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

Never Give up

ساعت ۷ از خواب بیدار شدم و فوری آماده شدم و پریدم از خونه بیرون. اول وقت خودم رو گذاشتم اداره آب. یک ساعت از این اتاق به اون اتاق. زبونم دیگه مو در آورد از بس که حرف زدم. عاقبت؟ هیچی!

برگشتم سر ساختمان. این عوضی‌ها اجازه نمی‌دن که کف شور توی حیاط به فاضلاب ساختمان وصل بشه. دوباره شروع کردیم به کندن کف حیاط تا لوله های فاضلاب رو اصلاح کنیم. دیگه بماند که این کارگر کله پوک چند بار لوله‌های برق رو که از کف رد شده بودن رو با تیشه و کلنگ له کرد. منم با چسب برق و تیغ و لوله دنبالش راه می‌رفتم و گنده کاری هاش رو درست می‌کردم. تا ساعت ۴ همین ماجرا بود. وقتی اومدم خونه نیم ساعت چرت زدم. بعدش هم کلی از مامانم خواهش و التماس کردم تا بالاخره راضی شد که موهام رو کوتاه کنه. بعدش هم رفتم و دوش گرفتم. الان هم که پشت کامپیوتر نشستم هنوز حوله رو از تنم در نیاوردم.

یه آهنگ از آلبوم جدید Linkin Park براتون گذاشتم. Given Up البته فکر کنم شیما زیاد خوشش نیاد، چون توی بلاگش نوشته: Never Giveup

دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

Chicks

صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم و در یک حرکت نمادین یه دستی به سر و گوش اتاقم کشیدم. خدایی مثه جنگل شده بود. حدود ساعت ۱۱ رفتم تا یه سری به ساختمان بزنم. چون می‌دونستم که امروز کار خاصی نیست اصلا عجله نداشتم. همه چیز رو به راه بود. کماکان مشکل وصل فاضلاب داریم. فردا باید تکلیف رو روشن کنم. حدود ۱ خونه بودم. حوصله‌ام سر رفته بود. خیلی وقت پیش ۳ تا فیلم کمدی گرفته بودم اما پایه نشده بودم تا ببینمشون. گفتم الان بد نیست یکی رو ببینم.

اسمش Hot Chick بود و خیلی خنده دار. یه بار دیدنش ضرر نداره، می‌خندونه آدم رو.

ساعت ۴ و نیم آقای شفیعی (همونی که مصالح ساختمانی می‌فروشه) زنگ زد و گفت "اونجا کسی هست؟ همین الان یه ماشین شن با سیمان فرستادم". بخاطر ماه رمضان کارگر و بنا زود تعطیل می‌کنن و ۳ و نیم دیگه رفتن. جالب اینکه هیچ کدوم هم روزه نمی‌گیرن و فقط ادای روزه داری در میارن!! هزار بار تا حالا هم بهشون گفتم بابا منم نمی‌گیرم، لطفا فیلم بازی نکنید. اما فایده نداره.

خلاصه همون موقع راه افتادم. آخه پاکت سیمان ۱ دقیقه بیشتر روی زمین نمی‌مونه، سوت ثانیه بردنش. در رو باز کردم و سیمان‌ها رو خالی کرد داخل. ساعت ۵ هم با آقای نجار وعده داشتم. دیگه ۶ اینها بود برگشتم خونه. دم افطار خیابون‌ها اینقدر خلوت می‌شه که حسابی می‌تونی واسه خودت ویراژ بدی!

خیلی حوصله‌ام سر رفته.. یکی بگه من چه غلطی بکنم؟

همونطور که دیشب بهتون قول دادم یه آهنگ از آخرین آلبوم NickelBack براتون آپلود کردم.

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

اندر مزایای RSS

این RSS هم عجب چیز جالبیه، من تازه کشفش کردم. به هر جایی که لینکش کنی می‌تونی به محض اینکه اون صفحه مورد نظرت آپدیت شد با خبر بشی، جالبه‌ها مگه نه؟ مثلا من به بلاگ اولین دوست وبلاگی‌ام (شیما) وصلش کردم تا در اولین فرصتی که آپدیت کرد خبردار بشم و بهش سر بزنم. آخه همیشه اولین کامنت‌های من ماله شیما هستن، می‌خوام ببینم می‌تونم واسه یک بار هم که شده من اولین کامنت رو براش بگذارم یا نه. ( البته این رو هم باید اضافه کنم که یه نفر اول دیگه ای هم وجود داره که اسمش عاطفه هست و اولین کسی بود که لینک بلاگ من رو داشت. و شیما هم اولین دوست وبلاگ نویس من هست)

بگذریم. امروز حذف و اضافه بود. من یه درس تداخلی داشتم و چون با اینترنت نمی‌شد که اون واحد رو بگیرم باید میرفتم دانشگاه تا با کلی کاغذ بازی و امضاء و هزار تا اعتراف و نامه از آموزش (که اینجانب ترم آخر هستم و فقط همین ۱۰ واحد برام مونده) اون درس مسخره رو بگیرم.

با اینکه دیشب تا ۳ بیدار بودم اما در نهایت تعجب ساعت ۶ خیلی راحت از خواب بیدار شدم و خلاصه رفتم دانشگاه و همه چیز با موفقیت انجام شد و ساعت ۳ دیگه خونه بودم.

یه چرتی زدم و ۵ بیدار شدم. فوری دوش گرفتم و آماده شدم و رفتم دنبال دوستم افشین تا ۲ تایی بریم کلاس مثنوی. خیلی خوب بود. راستی یه خبر دیگه، امروز تولد افشین هم بود. بعد از کلاس به دعوت افشین با چند تا از بچه‌ها رفتیم پیتزا خوردیم. راستش هنوز فرصت نکردم تا براش چیزی بخرم.

حدود ۱۱ خونه بودم. باز هم طبق معمول می‌خوام بشینم پای Friends. نمی‌دونی این سریال رو چقدر دوست دارم. (از پایین می‌شنوم که برنامه شباهنگ داره راجع به آلبوم جدید Nickel Back حرف می‌زنه. فردا از این گروه خوب کانادایی براتون آپ می‌کنم)

یه آهنگ هم از Limp Bizkit براتون گذاشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد.

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶

بلاگفا خر است

این بلاگفا چرا اینجوری شده؟ ۱۰۰ بار تا حالا پست دادم اما هر بار که ثبت میکنم پیغام میده "برای سایت مشکل بوجود آمده است، لطفا بعدا مراجعه فرمایید" بعدش هم اون پست لعنتی منو می‌خوره!

خسته شدم از بس که نوشتم. نمیدونم چرا به این عقل ناقص من نمی‌رسید که قبل از ثبت کردن یه کپی از نوشته بگیرم؟! این دفعه ۴ امه که دارم می‌نویسم و تازه درک کردم که باید کپی می‌گرفتم و چون دیگه حوصله ندارم که از اول بنویسم بنابراین بیخیال می‌شم!

امروز هم هیچ خبر خاصی نبود.. مثه همیشه.. بعد از ظهر هومن اومد پیشم و تا حدود ۱۱ و نیم اینجا بود. کلی کاور واسه DVD هامون درست کردیم.

یه آهنگ از Papa Roach براتون آپلود کردم. راستش من پاپا روچ زیاد گوش می‌کنم و این آهنگ یکی از مورد علاقه‌های منه.

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶

و باز هم جمعه

امروز یه فکر جدید به ذهنم رسید. توی پست قبلی دوست خوبم شیما برام کامت گذاشته بود که اون هم مثه من خوره موزیکه و هم سلیقه هستیم. تصمیم گرفتم تا جایی که میشه توی هر پست یه آهنگ به سلیقه خودم آپلود کنم تا شماها هم ازش لذت ببرید. اصلا می‌تونم هر آهنگی رو که دوست دارید (یا اینکه دنبالش هستید) رو بگذارم. فکر می‌کنم تنوع جالبی باشه. اول می‌خواستم اون آهنگی رو که آپلود می‌کنم توی بلاگ پخش کنم اما پیش خودم گفتم شاید اونایی که با dial up کانکت میشن از این موضوع زیاد خوششون نیاد، چون لود شودن صفحه خیلی براشون طول می‌کشه.

بگذریم.. اولین جمعه پاییز هم اومد. دیشب تا نزدیک ۴ صبح بیدار بودم. multivision یه فیلم ترسناک گذاشته بود به اسم Wolf Creek. داستانش واقعی بود. ماجرای واقعی یه قاتل زنجیره‌ای. شبیه فیلم House of WAX بود. با این تفاوت که آقای قاتل محترم همه قربانیان رو بجر ۱ نفر تیکه تیکه کرد و تا آخر فیلم هم کاملا صحیح و سالم باقی موند! احتمالا باید منتظر قسمت دوم این فیلم هم باشیم. اتفاقا چند هفته پیش هم فیلم Zodiac آخرین فیلم دیوید فینچر رو دیدم که داستان واقعی یه قاتل زنجیره ای اواخر دهه ۶۰ میلادی توی آمریکا بود که هرگز نتونستن قاتل رو پیدا کنن. فیلم طولانی بود ولی حرف نداشت. توصیه می‌کنم حتما ببینید. حالا که اینها رو گفتم فیلم se7en رو هم ببینید. فوق العاده‌اس این فیلم. باز هم ماله فینچر. ۱۰۰ بار تا حالا بیشتر این فیلم رو دیدم.

اما از امروز بگم. ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم. یه چیزی خورم و رفتم دنبال موزاییک برای حیاط. برای فردا باید بگیرم. چندتا کارگاه رفتم اما اون مدل‌هایی که خوشم اومد رو برای فردا آماده نداشتن. ساعت ۱ و نیم دست از پا درازتر برگشتم. دوباره ساعت ۴ رفتم تا ببینم چیزی گیر میارم یا نه. البته هر طور که شده باید امروز جورش کنم. هرچی کارگاه موزاییک سازی سراغ داشتم رو سر زدم اما همه تعطیل بودن. حدود ۷ و نیم خسته و کوفته رسیدم خونه. حالا فردا صبح اول وقت باید برم. تازه فردا حذف و اضافه هم باید بکنم. طبق معمول نشستم پای Friends و ۴ قسمت از season 4 رو دیدم. دیگه حوصله هیچی دیگه هم ندارم. برای حسن ختام برنامه هم یه آهنگ بی‌نهایت زیبا از Schiller براتون گذاشتم و امیدوارم که ازش لذت ببرید. من می‌تونم تمام طول روز گوشش کنم.

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

تاخیر

می‌دونی امروز ساعت چند بیدار شدم؟ البته خودم هم بیدار نشدم، مامانم ساعت ۹ و نیم بیدارم کرد!!

اومده بود بالای سرم و می‌پرسید: من میخوام برم خرید، تو تا یک ساعت دیگه ماشین رو نمی‌خوای؟

وقتی دیدم ساعت چنده برق از وجودم پرید. بیچاره مامانم. فقط دید که من مثه دیوونه ها دارم لباس می‌پوشم. خدا می‌دونه چند بار ممکنه زنگ ساعت موبایلم رو snooze کرده باشم. خودم هنوز تو کف موندم که آخه چطوری خواب موندم؟! آخه همیشه مواقعی که خودم احتمال میدم که ممکنه زنگ رو خاموش کنم و بخوابم، موبایلم رو ۱۰۰ کیلومتر دورتر از خودم (یا حتی زیر تخت) می‌گذارم تا مجبور باشم بلند بشم و خاموشش کنم. البته دست به خواب موندن من خیلی خوبه. یه بار ترم ۴ یا ۶ بودم که برای امتحان ریاضی۲ خواب موندم و به امتحان نرسیدم!!

بگذریم.. گوله کردم به طرف اداره آب. توی راه به معمار زنگ زدم. گفت یه زمانی نامی اومد واسه بازدید. دیگه بدتر از این نمی‌شد. خودش رفته بود. زنگ زدم بهش و کلی عذرخواهی کردم. مرده بود از خنده وقتی بهش گفتم خواب موندم. امروز کلی کار داشتم که انجام بدم. ساعت ۴ که داشتم خونه می‌اومدم این چراغ بنزین واقعا توی مخم بود. ۲۸ لیتر هم بنزین آزاد زدم شد ۸۴۰۰ تومن. نزدیک ۴ و نیم نهار خوردم و با ذوق تمام نشستم پشت کامپیوتر عزیزم. آلبوم جدید ATB رو دانلود کردم. فعلا که آهنگ Justify رفته توی مخم. در تمام این مدت که دارم می‌نویسم ۱۰۰ بار تکرار شده!

دلم نیومد شما هم گوش نکنید. اینجا براتون آپلود کردم.

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

آقای آب و گلاب

آه ه ه ه که چه روز خسته کننده‌ای بود. صبح زود (منظورم ساعت ۷ و نیم) بیدار شدم و از خونه زدم بیرون. باید میرفتم اداره " آب و فاضلاب" تا برای بازدید و وصل فاضلاب ساختمان نوبت بگیرم. حالا بماند از اینکه چقدر فک زدم و زیر میزی و.. به این و اون دادم تا اینکه تونستم واسه فردا نوبت بازدید بگیرم و قرار شد فردا ساعت ۷ و نیم برم دنبال آقای زمانی که مسئول بازدید توی منطقه ما هست.

تا حدود ساعت ۱۰ و نیم اونجا علاف بودم. بعدش هم رفتم سراغ ساختمان. خر حمالی‌های اونجا هم بماند. تا ساعت ۱ و نیم دیگه نئشه شده بودم. خدایی این ترافیک از همه چیز خسته کننده تره. موقع برگشتن به خونه رفتم یه سری به آقای نصیری زدم تا ببینم DVD جدید چیزی آورده یا نه.

فیلم جدید که ندیده باشم نبود. فقط ۲ تا DVD که چند روز پیش تلفنی سفارش داده بودم رو گرفتم. یکی Transformers و یکی هم Wild Hogs که جان تراولتا و تیم آلن و مارتین لارنس و ویلیام می‌سی بازی کردن و یکی دو ماه پیش اکران شده بود و شنیده بودم که کمدی جالبیه.

اومدم خونه و بعد از نهار نشستم که Wild Hogs رو ببینم. مامانم داشت می‌رفت بیرون خرید کنه. آخه شب مهمون داشتیم. به محض اینکه چشمش به تراولتا افتاد جیغ زد و هورا کشید و گفت: این همون فیلم جدیده ست که بازی کرده؟

گفتم آره. (نمی‌دونه که Hair Spray هم اومده وگرنه همین الان خودش میره از نصیری میگیره DVDش رو)

سوت ثانیه ضبط و تلویزیون رو خاموش کرد و جوری که معلوم بود اصلا شوخی نداره گفت بعدا با هم از اول می‌بینیم. بعدش هم دستور دادن که تا قبل از ساعت ۷ بنده باید دوش گرفته باشم و اصلاح هم کرده باشم. نکته مهم اینکه اتاقم هم باید کاملا مرتب باشه. (چون دخترهای این مهمون‌مون که دوست مامان هستش ۱۰۰٪ با شیوا میان توی اتاق من و می‌شینن پای کامپیوتر بدبخت من!)

من هم از اونجایی که حوصله دردسر ندارم اطاعت کردم. خلاصه اینکه مهمونا اومدن و تا حدود ۲ شب نشسته بودن. یه چیز جالب اینکه حدود ساعت ۱۰ شب بود که متوجه شدم بابام نیستش! وقتی سوال کردم کجا غیبش زده؟ متوجه شدم ظاهرا همه خبر داشتن که مسعود ماموریت داشته و الان هم توی هواپیماست!!

خلاصه.. وقتی رفتن یه خرده جمع و جور کردیم و چون صبح ساعت ۷ و نیم باید برم دنبال اون یارو، می‌خوام زود کپه رو بگذارم.

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

روز مدرسه

به نکبت ساعت ۷ و بیست دقیقه بیدار شدم. نمی‌دونی چند بار زنگ ساعت رو snooze کردم. جدا یه فکری برای تنظیم خواب باید بکنم. توی این تابستون من تبدیل به جغد شدم. شب بیدارم و روز خواب. (در طول روز از نظر جسمی بیدارم اما مغزم کلا خاموشه!)

یه چایی درست کردم و فوری با ۲ تا کلوچه خوردم و زدم بیرون. آخه دیروز با امیر و مهران قرار گذاشتیم تا بریم دانشگاه. (البته کلاس نداشتیم و اگه هم داشتیم عمرا نمی‌رفتیم. آخه امروز آخرین مهلت واسه ریختن پول به دانشگاه بود). قرار بود که یک ربع به ۸ امیر بیاد دنبال من و بعدش هم بریم مهران رو بندازیم بالا. ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه بود. نفهمیدم که چی پوشیدم.. فقط رفتم. به موقع خودم رو گذاشتم سر قرار.

ساعت شد ۸.. هشت و ۱۰ دقیقه.. نخیر.. خبری از امیر نیست. موبایلش هم جواب نمی‌ده. دو زاری‌ام افتاد که خواب مونده. زنگ زدم به مهران. اونم گیج خواب بود ولی اومده بود بیرون. گفتم کجایی؟ گفت استقلال. گفتم صبر کن که اومدم.

دو دقیقه بعد پیشش بودم. حال و احوال کردیم و دیدیم بد نیست که تا موقعی که امیر می‌رسه یه شیر کاکائو بخوریم. خلاصه، ما ۲ تا مثل درخت ایستاده بودیم تا اینکه ۸ و ۴۰ دقیقه امیر زنگ زد و گفت کدوم گوری هستی پس؟ گفتم من رفتم. کلی بد و بیراه گفت و قطع کرد. ۱ دقیقه بعد موبایل مهران صداش در اومد. امیر بود، رفته بود دم خونه مهران و می‌گفت که بیا بیرون. مهران هم ضایعش کرد و گفت سر و ته کن بیا اول استقلال.

سوت ثانیه اومد پایین. محمد هم بود. تا ما رو دید همه زدیم زیر خنده و کلی بد و بیراه بار هم کردیم و راه افتادیم.

واسه رفتن به دانشگاه حدود ۱۰۰ کیلومتر باید رانندگی کنیم. تقریبا ساعت ۱۰ دانشگاه بودیم. توی این ۲ ماه و نیم کلی عوض شده بود. ورودی جدیدها هم کلی واسه خودشون ویراژ می‌دادن و حال می‌کردن. همه متولد ۶۸، خوشحال.. (مسخره نمی‌کنم اما ماها بعد از ۱۳ ترم دیگه تبدیل به دایناسور شدیم). جالب اینکه دیگه از دانشجوها هیچ کسی رو نمی‌شناسیم، یعنی خیلی کم.. یه جورایی ما هم ورودی جدید حساب می‌شیم!

خلاصه اینکه تا ساعت ۲ طول کشید این ثبت مالی تخمی. چقدر هم شلوغ بود. توی بانک وقتی داشتم تند تند واسه خودم و مهران فیش بانکی پُر می‌کردم یه دختره با چندتا از دوستاش که معلوم بود ترم یکی هستن اومد پیشم و گفت شماره حساب شهریه و وام و خوابگاه و اینا چنده؟

بهش گفتم شماره حساب‌ها رو روی اون ستون پرینت کردن، برو یادداشت کن.

فیش‌های خودم رو که نوشتم دیدم هنوز دارن دور خودشون می‌چرخن. گفتم چرا منو نگاه میکنی؟ صف رو نمی‌بینی؟ د بجنب دیگه، تا فردا که نمی‌خوای اینجا بمونی؟

خندید و باز هم زل زد بهم. منم خنده‌ام گرفت، گفتم بده من فیش‌هات رو.. و شروع کردم به نوشتن. معماری بودن. ( رقم‌ها رو که می‌نوشتم دلم به حالشون سوخت. از این ورودی جدیدها خیلی شهریه می‌گیرن. واقعا گرون شده)

داشتم می‌نوشتم که ازم پرسید شما هم ترم یک هستی؟

یه نگاه بهش کردم و گفتم: بله، فقط یدونه ۳ به یکان اضافه کن، میشه ۱۳

چشم‌های همه شون گرد شد و زدن زیر خنده.

یکی شون گفت اخراجتون نمی‌کنن؟

گفتم: چرا، اتفاقا این ترم اگر فارغ تحصیل شدیم دیگه اخراجیم!

مهران که توی صف ایستاده بود یه لحظه اومد در گوشم گفت "کوفتت بشه. قانون ۳ یادت نره" و دوباره رفت توی صف.

اصلا حوصله ژانگولر بازی نداشتم ولی قانون قانونه دیگه. خلاصه اینکه برای همشون کارهای بانکی رو انجام دادیم. از بانک که بیرون اومدیم دعا می‌کردم خدافظی کنن برن اما نرفتن. همگی با هم رفتیم سراغ امیر و محمد تا بریم ثبت مالی. وقتی ما رو با اونها دیدن دیگه نیششون بسته نمی‌شد!

لزومی نداره تعریف کنم دقیقا چی شد (همه می‌دونن)، فقط اینو بگم که من با خانم شیوا (با اینکه اُکازیون بود) هیچ تیریپی نزدم. موقع برگشتن توی ماشین همه شاد و شنگول بودن. نهار هم پیک منو حساب کردن. تازه امیر از کارت سوخت من بنزین نزد!! اما تا خود خونه هرچی از دهنشون بیرون می‌اومد گفتن، که چرا شیوا رو پیچوندم. (خدایی حرف نداشت اما حوصله نداشتم)

تقریبا ۵ خونه بودم. یه کم هله هوله خوردم و پای تلویزیون ولو شدم و طبق معمول Friends گذاشتم. مامان اینا رفتن بیرون. حوصله نداشتم. اومدم پای کامپیوتر و وبلاگ رو آپدیت کردم.

امشب دیگه می‌خوام زود بخوابم. فردا کلی کار دارم که باید صبح زود بیدار بشم.

پ.ن: دلم نیومد دوباره لاگین نکنم و اینو ننویسم.

الان داشتم از CNN حرف‌های "احمدی نژاد" رو توی دانشگاه کلمبیا گوش می‌کردم. فردا اگه حوصله کردم مفصل راجع به این موضوع می‌نویسم اما فعلا اینو بگم که خنده دار تر از این نمی‌شه.. گوزپیچ شده بود.. نمی‌فهمید چی داره می‌گه و چی دارن بهش می‌گن!

کاشکی همه می‌تونستن صحبت‌های رئیس دانشگاه کلمبیا به احمدی رو گوش کنن. دیگه بیشتر از این نمی‌شد کسی رو سبک کرد. نمی‌دونی چقدر دلم خنک شد

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

قاطی پاتی

سلام به همگی

امروز هم طبق معمول ساعت ۹ از خواب بیدار شدم. زود یه چیزی خوردم و زدم بیرون.

راستش امروز خیلی قاطی پاتی بود، همه چیز حل شد اما با زور!

مثل سگ دویدم. حدود ۲ برگشتم خونه و ساعت ۴ داشتم لباس عوض می‌کردم که موبایلم دوباره صداش در اومد. یکی از دوستام بود. یک ساعت و ۵۸ دقیقه حرف زدیم.. گوشم آتیش گرفته بود. هر موقع که زیاد با موبایل حرف می‌زنم گوشم مثل لبو قرمز می‌شه. خلاصه اینکه بعد از حرف زدن یادم افتاد که هنوز نهار هم نخوردم. تازه ساعت ۴ نهار کوفت کردم. بعدش هم خیلی زود اومدم اینجا و چند خطی نوشتم و تا ساعت ۵ و نیم پای تلویزون چرت زدم. حدود ۶ و نیم بود که با مامان و شیوا رفتیم بیرون. خواهرم خرید داشت. چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم تا برای مامانم یه عینک آفتابی بگیرم. دیدم که انگار امروز جورش داره جور میشه.

خلاصه رو مخش راه رفتم تا اینکه راضی شد بریم آلمان اپتیک و یه عینک PUMA براش گرفتم ۱۴۰ هزار تومن. یه خرده فشار بهم آورد ولی ارزشش رو داشت. (الان ۱۵ هزار تومن بیشتر تو کارتم نیست!)

ساعت ۱۰ بود که اومدیم خونه. بد جوری هوس هات داگ داشتم. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، زنگ زدم که بیاره. شیوا هم که همیشه پایه ثابت. خلاصه جاتون خالی، چسبید. فردا صبح زود با چندتا از بچه‌ها می‌خوایم بریم دانشگاه یه سری بزنیم ببینیم دنیا این ترم دست کیه؟

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

nokia N95

سلام

اول مهر هم اومد. بوی گند ماه مدرسه!

امروز اصلا جالب نبود. دیشب خونه مامان بزرگم موندم. تا ۱ و نیم داشتم از eurosport مسابقات قهرمانی SkateBoard می‌دیدم. واقعا دیدنی بود. کاشکی vhs داشتم و ضبط می‌کردم. خلاصه که واقعا حال کردم. باید می‌دیدی این Tony Hawk چطوری بازی می‌کنه.

هنوز ساعت ۸ نشده بود که با صدای زنگ این موبایل لعنتی از خواب پریدم. آقای هوایی بود و می‌گفت که کلید رو جا گذاشته و الان پشت در ساختمان هستن. منم پا شدم و رفتم سر ساختمان. گیج خواب بودم.

اونجا یه کارگر داریم به اسم "ابوذر" که ۲۰ سالش هم نیست ولی وقتی ببینیش فکر می‌کنی که حداقل ۲۷ و ۲۸ رو داره. می‌گه اهل یکی از روستاهای یاسوج و به نظرم پسر خوبیه، واقعا زحمت می‌کشه. حدود ۱ ماه بود که سیم کارت خریده بود اما هنوز گوشی نداشت. خودش می‌گفت می‌خواد N95 بخره و من هم فکر می‌کردم شوخی می‌کنه. تا اینکه امروز صبح وقتی رفتم سراغشون تا در رو باز کنم، قبل از اینکه لباس‌هاشون رو عوض کنن و مشغول کار بشن دیدم که ابوذر خوشحال اومد پیشم و گفت: آقای مهندس موبایل خریدم!!

خیلی خوشحال بود. منم خندیدم و گفتم نکنه واقعا N95 گرفتی؟ می‌خندید و با سر اشاره کرد آره.

ذوق کردم و داد زدم بیار ببینمش.. گفتم قول بده که یک روز گوشیت رو به من قرض بدی تا باهاش پیش دوست‌هام پز بدم.

ابوذر هم خوشحال رفت طرف وسایلش تا موبایل رو بیاره. گذاشته بودش توی یه جلد چرمی بزرگ. وقتی از توی جلد آوردمش بیرون داشتم شاخ در می‌آوردم. بهش گفتم اینو چند خریدی؟ گفت ۴۸۰ هزار تومن.

گفتم از کی خریدی اینو؟ این که اصلا N95 نیست.. اصلا نوکیا نیست!!

گفت از یه آشنا خریده و به خیال خودش قیمت رو خوب باهاش حساب کرده!!

بهش گفتم واقعا باهات خوب حساب کرده!! انداخته بودن. گوشی مارکش nokla (نوکلا) بود و با وقاحت تمام از N95 کپی شده بود و تازه صفحه کلید دوم مدل واقعی رو هم نداشت. امان از دست این چین که به هیچی رحم نمی‌کنه.. همه چیز کپی.

از حال ابوذر نگو که اگه کارد بهش می‌زدی خون در نمی‌اومد. خیلی دلم براش سوخت. بهش گفتم همین الان پاشو بریم به طرف پسش بدیم. گفت دیگه نمی‌شه. گفتم واسه چی؟ خوب الان یک راست میریم مغازه طرف. گفت من از مغازه نخریدم. هیچ مدرکی هم ندارم. چند نفر از دوست‌هاش بهش گفته بودن که یه بابایی یه دونه N95 داره و قیمتش رو خیلی مناسب میده و خلاصه اینکه خرش کرده بودن. این هم مثل گاو رفته بود اون اسباب بازی رو گرفته بود و اومده خونه. به همین راحتی!

بهش گفتم آخه مرد حسابی تو با N95 چه غلطی می‌خواستی بکنی؟ اصلا تا حالا دیده بودی چیه؟ ۲ ماه پیش اگه بهت می‌گفتن نمی‌دونستی خوراکیه.. پوشیدنیه.. جونوره.. آخه یه گوشی خفن و به این گرونی به چه دردت می‌خورد؟ می‌خواستی شافتت کنی؟ این دوست‌هات هم دیدن سیم کارت خریدی زارتی برات نقشه کشیدن و ۵۰۰ هزار تومن پول بی زبون رو که با جون کندن در میاری رو کشیدن بالا، به همین راحتی.

واقعا حرصم گرفته بود. دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. به خاطر حماقتش. بهش گفتم کسخل، آخه وقتی ۵۰۰ هزار تومن می‌خوای پول بدی گوشی بخری لااقل دست یکی رو بگیر ببر بگو می‌خوام همچین گهی بخورم. بعدش هم این همه مغازه رو ول کردی رفتی از اون عوضی گرفتی؟ پسر، اول می‌رفتی گوشی رو پشت ویترین یه مغازه میدیدی که حداقل بدونی چه شکلیه. سوم، تو که آخر هر هفته وقتی بهت دست مزد میدم روی ۶۰ تا برگ کاغذ تاریخ می‌زنی و امضا می‌کنی که مثلا اینقدر پول گرفتی، حالا نباید از طرف یه برگه به عنوان فاکتور بگیری؟ (واقعا قاطی کرده بودم!!)

بعد بهش گفتم: ببین، هر طور که شده میری طرف رو پیداش می‌کنی و میگی که به پولت احتیاج داری. بگو منصرف شدم. اگر ۸۰ هزار تومن هم خواست کم کنه به درک، فقط بقیه پولت رو پس بگیر ازش.

ابوذر دیگه حرفی نزد. منم دیگه نتونستم چیزی بگم ولی واقعا ناراحت و عصبی شده بودم. آخه چطوری دلشون اومده تا پول این بنده خدا رو هاپولی کنن؟!

ظهر نزدیک ساعت ۲ اومدم خونه. بعد از نهار هوس Friends کردم. نشستم و ۲ قسمت اول season 4 رو دیدیم. تا ۴ و نیم یه چرتی زدم و بعدش رفتم یه دوش گرفتم. ساعت ۶ تا ۷ و نیم کلاس مثنوی داشتم. بعد از کلاس هم با یکی از دوست‌هام شام رفتیم بیرون چلو کباب خوردیم. از اونجا تا خونه رو هم پیاده اومدم. نزدیکای خونه که رسیدم طبق معمول مهران و رفقا رو با ماشین در حال گشت زنی دیدم. نیم ساعتی هم با اونا بودم. دیگه ۱۱ برگشتم خونه. خسته ی خسته.

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

خداحافظ تابستان

سلام

آخ خ خ که تابستون تمام شد و این پاییز لعنتی اومد. حیف شد. کاشکی مسئولین زمانش رو زیاد می‌کردن! اگه می‌تونستم کلا پاییز رو حذف می‌کردم و به جاش ۱ ماه به بهار، ۱ماه به تابستون و ۱ ماه هم به زمستون اضافه می‌کردم. همیشه از اول مهر متنفر بودم. شاید باور نکنی اما تا زمانی که یادم میاد ۳۱ شهریور من از شدت ناراحتی مریض می‌شدم و همیشه اول مهر غایب بودم. نمی‌تونستم برم مدرسه. می‌دونم داری می‌خندی اما هنوز هم همون احساس زمان بچگی رو دارم. ولی چه می‌شه کرد؟

اما از دیروز.

ساعت ۷ بود که واقعا کلافه بودم. خودمونیم اما این بعد از ظهر جمعه هم عجب تایم مزخرفیه. به هیچ دردی نمی‌خوره. کسل کننده ترین زمانی که خدا آفریده!!

با ماشین زدم از خونه بیرون. یه زنگ به مهران زدم گفت فعلا حوصله ندارم. خودم تنهایی یه گشتی زدم اما ۲۰ دقیقه بعد فرار کردم باز اومدم خونه. هیچ خبری نبود. دوباره ولو شدم پای تلویزیون. ساعت ۸ مهران زنگ زد آماده باش میام دنبالت. حدود ۸ و نیم توی ماشین بودیم و واسه خودمون می‌تابیدیم. طبق قانون همیشگی رفتیم دم خونه مهران اینا ایستادیم. حاضری اول مال خودمون بود. همینجوری دم ماشین ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم و ملت رو نگاه می‌کردیم و منتظر که ببینیم کدوم از بچه‌ها بهمون ملحق می‌شه.

این رو هم بگم که خونه مهران اینا واقعا اینجایی نیست که همیشه با Gang دور هم جمع می‌شیم. یه خیابون فاصله داره. دلیل اینکه اینجا تبدیل به محل اجتماع ما شد اینه که هم موقعیت خیلی خوبی داره و هم اینکه همیشه جای پارک واسه ۳-۲ تا ماشین هست و چون مهران اینجا رو کشف کرد دیگه به اسم خودش ثبت شد.

بالاخره ۲ تا از رفقا با ماشین و با سر و صدای همیشگی پیداشون شد. دوباره مثل همیشه شروع کردیم به وراجی و تکرار همه اون مزخرفاتی که مدام به همدیگه تحویل میدیم! کم‌کم شلوغ شد. در و داف هم با ماشین زده بودن بیرون. تا دلتون هم بخواد ماشین جدید و مدل بالا بود که افتاده بودن دنبالشون. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. بازار داغ بود. هر از گاهی هم دنبال یکی می‌کردیم و دوباره برمی‌گشتیم سر جامون!

همه چیز تکراری.. حتی آدما.. حدود ۱۰ بود که طبق معمول چندتا از برادرهای محترم بسیجی سوار بر موتور حضورشون رو اعلام کردن. با اینکه دیگه ما رو می‌شناسن و می‌دونن که مال همین محل هستیم ولی یک راست بیسیم به دست اومدن سراغمون که نباید اینجا بایستید و از این حرفها. ما هم باهاشون خداحاظی کردیم و رفتیم. از اون دور هم سر و کله ماشین گشت پیدا شد. سوت ثانیه همه در رفتن و پر و پخش شدن! (اما ۲۰ دقیقه بعد دوباره همه چیز به حال اولش برمی‌گرده) ما هم یه تابی زدیم و باز دوباره اومدیم دم خونه مهران اینا. خبر خاصی نبود. ساعت ۱۱ بود که یادم افتاد امشب قراره MTV France و MTV idol مثلا MTV awards 2007 رو زنده پخش کنن. با بچه ها خدافظی کردم و راه افتادم سمت خونه. (خونه ما هم از خونه مهران اینا خیلی فاصله‌ای نداره) کلید نداشتم. کسی هم خونه نبود. رفتم خونه مامان بزرگم (چندتا پلاک اون طرف تر). مامان اینا هم اونجا بودن و خلاصه اینکه تا ساعت ۱۲ و نیم MTV awards دیدم. بدکی نبود. دوبله فرانسه ولی خیلی شکنجه داد.

صبح ساعت ۹ بیدار شدم و زود یه چیزی خوردم و رفتم سر ساختمان. همه چیز طبق معمول بود. ساعت ۱۲ و نیم اومدم خونه. ساعت ۳ هم با آقای کاظمی (نقاش باشی) وعده داشتم. بعد از نهار فوری یه چرتی زدم و دوباره ساعت ۳ خودم رو گذاشتم سر ساختمان و خلاصه قرار شد که از فردا کار رو شروع کنه. امروز حوصله بیرون رفتن ندارم. شاید برم یه سری به مامان بزرگم بزنم، شاید که نه الان دارم میرم اونجا. خونه مامان جونم فاز میده واسه کتاب خودن، کسی کاری یه کارت نداره. اصلا شب می‌خوابم همونجا. تا قبل از ۵ مهر هم یه سری باید به دانشگاه بزنم ببینم چه خبره.

خدافظ تابستون

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

شروع

سلام به همه

من سلمان هستم، ۲۴ سالمه، ترم ۱۳ عمران هستم و این ترم فقط ۸ واحد برام مونده.

خیلی وقت بود که دوباره تصمیم گرفته بودم تا یه وبلاگ تازه راه بندازم. راستش رو بخوای نزدیک به یک سال و نیم توی پرشین بلاگ می‌نوشتم و یهو جو گیر شدم و درش رو بستم. اما الان دیگه تصمیم ندارم مثل قبل بنویسم. فعلا می‌خوام چیزهایی رو که روزمره باهاش درگیر هستم رو اینجا بنویسم. در واقع می‌خوام خودمو سرگرم کنم.

خوب.. امروز حدود ۱۰ از خواب بیدار شدم. آخه دیشب تا ۴ بیدار بودم. یه چیزی خوردم و بعد مثل همیشه نشستم پشت کامپیوتر. یکدفعه یادم اومد که ۲ روز پیش فیلم The Bourne ultimatum رو گرفتم اما هنوز ندیدمش!!

الان بهترین فرصت بود. دیدمش. خوب بود. ادامه ۲ قسمت قبلی و بالاخره jason کارش رو تمام کرد و دیگه فکر نمی‌کنم چیزی واسه ادامه دادن ماجرا باقی مونده باشه. فیلم جالبی بود البته به شرطی که ۲ قسمت قبلی رو هم دیده باشی.

می‌خوام کتاب "خانوم" رو شروع کنم. مال "مسعود بهنود". چند روز پیش هم "چراغ‌ها رو من خاموش می‌کنم" رو تمام کردم. خیلی معمولی بود به نظرم. تعجب می‌کنم چطوری به چاپ ۲۶ رسیده. واسه بعد از ظهر برنامه‌ای ندارم. از بعد از ظهرهای جمعه متنفرم. مخصوصا آخرین جمعه تابستون. کاشکی به جای پاییز یهو زمستون می‌اومد!