یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

شبنامه

از نصف شب پست دادن اصلا خوشم نمیاد اما الان بهترین زمانه. همه جا ساکت... کسی کاری باهاتت نداره... آرامشش رو دوست دارم.
این ۳-۲ روز بد جوری معتاد "خانوم" شده م. با سرعت وحشتناکی دارم میخونم. الان که دیدم صفحه ۲۲۷ رسیدم یکه خوردم!
نمی دونم خوندیش یا نه اما من توی داستان ذوب شدم. رفته م به اون زمان. با اینکه دارم کتاب رو میخونم اما همه چیز رو توی ذهنم میبینم.

چند وقتی میشه که همه ش دارم با خودم الکی کلنجار میرم. حس میکنم دارم عوض میشم. دو م افتاده که انگار مثه قبل نیستم. چیزایی که حتی تا ۱ ماه پیش هم برام مهم بودن دیگه برام ارزش ندارن. یه خود درگیری دارم که هیچی ازش سر در نمیارم. خسته م چون برام ناشناخته س...
میدونم فکرم بیخودی مشغوله اما هنوز نتونستم خاموشش کنم. مثه وقتی شده که کامپیوترت spyware میگیره و CPU الکی مثه خر کار میکنه. دلم end task میخواد. هیچی نیست که بهش فکر کنم اما مدام دارم فکر میکنم!!!
این وضع داره دیوونه میکنه منو

آهای تویی که اون بالا نشستی، یا شاید هم همین پایین باشی. اصلا مهم نیست که کجایی و چیکار داری میکنی. من که سر از کارهات در نمیارم، البته به من مربوط نیست تو کار کسی دخالت کنم اما فقط خواستم بهت بگم: کمک

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

100

امروز تا چشمام رمق داشتن کتاب خوندم.
وقتی که "نزهت السلطنه" خودش رو کشت بد جوری دمق شدم. دلم براش سوخت. الان دوباره میخوام برم بشینم بخونم.

پ.ن: الان ۲:۲۵ صبحه. اصلا خوابم نمیاد. میدونی همین لحظه چی دلم میخواد؟ PSP، آخه کرمش تمام موجودم رو گرفته. دارم بازی God of War II رو واسه وقتی که ۲۵۰ تومن پول مفتی پیدا کردم و psp خریدم، دانلود میکنم. ۸ امین قسمت هم دانلود شد و هنوز ۸۰۰ مگابایت دیگه مونده تا تمام بشه. قول میدم به محض اینکه همه ش رو دانلود کردم ۱ ثانیه بعدش در به در دنبال psp میگردم.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

دل تو به چی خوشه؟

امروز داشتم پیش خودم فکر میکردم که واقعا الان چی میخوام؟ چی منو خوشحال میکنه؟ با چی یا کی احساس بهتری پیدا میکنم؟
خیلی فکر کردم. توی خیلی از موقعیت ها و شرایط خودم رو گذاشتم و داشتن خیلی چیزا رو واسه خودم تجسم کردم. نه اینکه فکر کنی فراری سوار بشم و توی مودنا باهاش رانندگی کنم... یا با فلان سلبریتی برم شام بخورم... نه، تصوراتم کاملا واقعی و تقریبا در دسترس بودن اما در نهایت به جواب نرسیدم.
همه چیز برام بی معنا و بدون مفهوم شده. الان دارم میفهمم زندگی Day by Day یعنی چی.
من دلم رو به چی خوش کردم؟!
من دل خوشی هام رو گم کردم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

فنیتتو

بعد از ۲۵ سال واسه اولین بار دلم میخواست تا تعطیلات عید زودتر تمام بشه. خیلی کلیشه ای و تکراری بود. در کل اصلا باهاش رفیق نشدم. به هر حال هرچی که بود (خوب یا بد) رفت تا سال دیگه. از نظر من سال جدید تازه از فردا شروع میشه. روز از نو و روزی از نو.
امروز این sms رو واسه بیشتر دخترهایی که میشناختم فرستادم و جواب های جالب تری هم گرفتم:

سبز ترین بهار تقدیم تو باد. یک شوهر پولدار تقدیم تو باد. با سبزه گره زدن اگر یافت نشد، ۱۰۰ ها گره ی چنار تقدیم تو باد!

کسی واقعا فلسفه و رابطه بین گره زدن سبزه و آرزو رو میدونه؟! من که امسال موقع گره زدن فقط آرزو کردم که همه شاد و سلامت باشن، همین. دیگه نتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم. گرچه بعید میدونم اگه به چیزای دیگه ای هم که دلم میخواست فکر میکردم برآورده بشن چون آرزوهای سال های قبل هنوز تو نوبت هستن. اصولا آرزو بر جوانان عیب نیست.
دیشب "بیگانه" رو تمام کردم. خیلی وقت بود که دستم بود اما ۴ صفحه ش رو بیشتر نخونده بودم ولی در طول ۲ روز پیش حسابی وقت داشتم تا سر فرصت و با آرامش بخونمش. آقای "مورسو" رو خیلی دوسش داشتم. باز هم کتاب میخوام. فقر فرهنگی گرفته م. از توی خرت و پرت های میترا یه کتاب از پائولو کوئلیو کشیدم بیرون. مکتوب.

پ.ن: دارم به این فکر میکنم که واسه دورغ ۱۳ چی بنویسم که جالب باشه اما چیزی به ذهنم نمیاد.
دروغ ۱۳: بعدن یه دروغ مامانی براتون مینویسم که کف کنین!!!

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

97

در طول هفته گذشته خیلی قاطی پاطی بودم و هنوز هم هستم. از درون متلاشی شدم. این تعطیلات مزخرف کاشکی زودتر تمام می شد.
اصلا دلم نمیخواست که این ۱۴ روز اینطوری به گند کشیده بشه. کلی برنامه داشتم براش. ولی دیگه مهم نیست. فقط میخوام این ۳ روز دیگه هم تمام بشه و بره پی کارش.

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

گوز فلسفی

تا حالا شده گیر کنی؟ تا حالا شده خیلی دلت بخواد حرف بزنی اما نتونی حرف بزنی؟ تا حالا شده که بی حس و کرخ بشی؟
بیشتر از ۱ ساعت میشه که مدام دارم تایپ میکنم و بعدش همه ی نوشته ها رو پاک میکنم. به شدت دلم میخواد بنویسم. اما نمیتونم. یعنی نمیدونم چطوری و از کجا بنویسم. یه کشمکش درونی داره دیوونه م میکنه.
حتی به زبون آوردن و بیان کردن احساسات درونی م خیلی برام مشکل شده. چیزی که همیشه و به راحتی انجامش میدادم اما الان درست اون موقعی که میخوام حرف بزنم لال میشم.

بد جوری خودم رو گذاشتم زیر میکروسکوپ. بد جوری دارم "سلمان" رو آنالیز میکنم. قیافه م مثه ؟ شده. فردا از صبح زود میخوام بزنم بیرون شهر. میخوام یه ذره باد به سرم بخوره تا بهتر بتونم فکر کنم.
میدونی... به خودم، به باورهام، به اون چیزایی که باید درکنم اما نمیکنم، به اون چیزایی که درک میکنم اما درک نمیکنن، و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه دارم شک میکنم.
از بس که نوشتم و پاک کردم دیگه کلافه شدم. ول کن. دلم میخواد دکمه RESET مغزم رو فشار بدم.

امروز واسه فوق لیسانس ثبت نام کردم. تصمیم دارم بخونم. من باید قبول بشم.

مستانه یهو وبلاگش رو پاک کرد.

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

بیخیال بابا

من امروز به این نکته پی بردم که اگه بابای آدم بیشتر از ۶-۵ روز توی خونه بمونه اصلا خوب نیست. از اون صبح که از خواب بیدار شدم اگه انگشتم رو هم که توی سوراخ دماغ خودم میکردم گیر میداد.
چرا پشت کامپیوتر میشینی؟ چرا Fashion TV نگا میکنی؟ مگه کار و زندگی نداری تو؟ چرا راه میری؟ چرا... ، ۲ روزه که زندگی من شده جواب پس دادن. گرچه جوابی هم ندارم بدم و فقط خفه خون میگیرم.

خدا وکیلی کار و زندگی هم ندارم. یعنی در شرایط الان هیچی ندارم. چیکار میتونم بکنم. خودم هم خسته م. میدونم علافم.

این چند روز شماره شانس من برنده شده. دست روی هرچی میذاری درد سر میشه. یه کاری رو میخوای درست کنی اما بدتر خراب میشه... وقتی هم میخوای بهترش کنی اون وقت بیشتر گند میزنی.
باور نمیکنی اگه بهت بگم از صبح تا همین الان که ساعت ۳:۲۰ صبح ۶ فروردین باشه خونه نبودم و هرچی هم فکر میکنم که کدوم کار مفید رو انجام دادم به هیچ نتیجه ای نمیرسم؟! فقط برو دنبال این و اون. اینو بگیر، اونو ببر، فلان رو بخر، برو فلان جا... ، در یک کلمه " نوکر خانواده".
قسمت بد داستان اینجاس که تازه طلبکار هستن که چرا بیشتر از این حرفا گوش به فرمان نیستی. یکی نیست بگه بابا بی انصاف، از اون دختر کوچیکت هم که ۱۹ سالش شده هم یه ذره انتظار داشته باش.

توی همه ی اون دید و بازدیدهای ت*خمی که لزومی نداره من حضور داشته باشم. شیوا هم باید یدونه حاضری بزنه یا نه؟! چرا اون حق داره هرچی دلش خواست دو دره کنه و جیم بزنه اما من باید باشم چون زشت میشه!!!
حالم از ادب و احترام به هم میخوره.
واسه حسن ختام برنامه هم... بیخیال، ولش کن. چی رو بگم آخه؟

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

94

میدونم که من اینجا تنهام و هیشکی نیست اما باز هم مینویسم. ۴ روز از سال جدید هم رفت و در این مدت همه ش مشغول دید و بازدیدهای آبکی و مزخرف بودم. حرف ها و تعارف های کلیشه ای و همیشگی که حوصله آدم رو سر میبره.

تا قبل از عید احساس میکردم که وقتی دور و برم شلوغ بشه حال ِ من هم جا میاد اما الان میبینم که کاملا در اشتباه بودم. با اینکه من همیشه وقتی با ماشین بزنم بیرون و ول بگردم لذت میبردم ولی دیگه این کار ِ مسخره هم جواب نمیده. دیشب رفته بودم بیرون تا یه گشتی بزنم اما فوری برگشتم خونه. ترافیک کشنده بود. حوصله آدم رو بیشتر سر میبرد.
دلم میخواد الان که میخوابم یهو ۲۰۰۰ سال دیگه بیدار بشم. دلم میخواد تنها باشم. حوصله تو رو هم ندارم... آره خود ِ تو!

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

سال نو مبارک

سال نو رو به همه تون تبریک میگم و براتون بهترین آرزوها رو دارم. امیدوارم سال خوبی همراه با سلامتی و موفقیت در پیش داشته باشید.

خواستم از همه شماهایی که توی این ۶ ماه اومدید و به من سر زدید و وقت گذاشتید و مزخرفات منو خوندید تشکر کنم و ازتون درخواست کنم که در سال جدید هم به این کارتون ادامه بدید!

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و
به اندازه هر روز تو عاشق باشی

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

سرخی تو از من ، زردی من از تو

آخرین ۳شنبه سال هم تمام شد... به همین راحتی. الان که فکرش رو میکنم باورم نمیشه که یک سال دیگه هم رفت. انگار همین دیروز بود که با دوستام زدیم بیرون و تق و توق و آتیش سوزوندن و فرار کردن از دست یگان و ...
با اینکه من همیشه پایه ی این کارا بودم و هستم اما نمیدونم چرا امسال اصلا حال بیرون رفتن رو هم نداشتم.
به اصرار مامانم قدم زنان رفتیم تا ببینیم بیرون چه خبره. آخه منطقه ما از قدیم و ندیم پاتوق ملت واسه ۴شنبه سوری بوده و هست.
همون داستان همیشگی. فـــــــــــــیــــــــش... تـــــــق... تــــــوق... بـــــــــــــــــــــــــــــــــوم... ، بعدش هم پلیس ِ زره پوش و فرار. ۲ دقیقه بعد دوباره روز از نو و روزی از نو.

سال های قبل کوله پشتی م رو پر از مهمات میکردم و مثه متخصصین انفجار از این طرف به اون طرف میدوییدم اما امسال حتی انگیزه روشن کردن یه ترقه کبریتی رو هم نداشتم.
تا حدود ساعت ۹:۳۰ بین مردم و پلیس درگیری بود اما بعدش ظاهرا ضد شورش هم کم آورد و بیخیال شد. (گرچه قبول ندارم که این عوضی ها کم بیارن و بهتره بگم که دیگه حال و حوصله اذیت کردن نداشتن). ۴-۳ تا از ماشین های سیستم دار وسط رسالت ایستاده بودن و آهنگ گذاشته بودن و ملت هم یه آتیش خیلی بزرگ روشن کرده بودن و بزن و برقص. برنامه با حالی بود. من که فقط تماشاچی بودم. یه اعتراف هم باید بکنم و اون این که در و داف ترکونده بودن. Hot Chick های به تمام معنا.
دیگه ۱۱:۰۰ بود که اومدیم خونه. اصلا واسه عید آماده نیستم. امروز دیگه به هر بدبختی بود اتاقم رو تر و تمیزکردم و از دست نق زدن های مامانم راحت شدم.

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

91

دیروز دوباره 170 تومن دیگه ریختم توی حلقوم این ماشین تا بشه باهاش یه ذره موزیک گوش کرد. همون سیستم سمند رو بستم روش. البته اسپیکرها و ساب رو یه مدل قوی تر بستم. در حرکت بعدی باید یه آمپلیفایر 2 کاناله دیگه هم بخرم، چون این که خودم دارم یه ذره کم میاره و امیدوارم دیگه احتیاجی به خازن نداشته باشم چون واقعا تحت فشار قرار میگیرم. البته میدونم که توی دلتون دارید میگید "مگه مرض داری؟" اما واقعا لازمه. یه جورایی قید ارتفاع رو هم واسه یه چند وقتی زدم.

امروز بعد از کلاس مثنوی رفتم سراغ ManoN و ... چرخ بازی رو با ماشین افتتاح کردیم. تا همین الان هم بیرون بودیم ولی چون هرچی ماشین مدل بالا و هیولا تو شهر هست تازه دارن میزنن بیرون ما هم دممون رو گذاشتیم روی کولمون و در رفتیم.

خدا وکیلی از این سیستم و این نوع وقت تلف کردن متنفرم. از کاری که میکنم لجم میگیره. خدایا منو ببخش اما باور کن کار ِ بهتری به مغزم نمیرسه. کمکم کن خواهشن.

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

هیس... هیچی نگو لطفا

چی میشه که بعضی از ما آدم ها قدرت درک کردن رو از دست میدیم؟
چی میشه که واقعیت ها رو نمیبینیم؟
چی میشه وقتی که از توهمات توی اون ذهن ِ ... ، یه دنیای خیالی به اون شکل دلخواه خودمون میسازیم؟
به چه حقی میاییم و با توهماتی که کوچکترین وجود خارجی ندارن شخصیت یه آدم دیگه رو زیر و رو میکنیم و به شعورشون توهین میکنیم؟
به چه حقی در مورد کسایی که حتی نمیشناسیمشون به راحتی قضاوت میکنیم؟
به چه حقی هرچی که دلمون خواست رو از دهنمون میریزیم بیرون؟
واسه چی از کاه کوه میسازیم؟
واسه چی خودمون رو به یه منگنه تبدیل میکنیم؟
حالم داره به هم میخوره... فقط ساکت باش... هیچی نگو...

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

سفرنامه

بعد از ۱ هفته دوباره برگشتیم سر جای اولمون.
۴شنبه هفته پیش ساعت ۳ بعد از ظهر من واسه اولین بار سوار قطار شدم. تجربه ی جالبی بود. به نظر من از هواپیما و اتوبوس خیلی بهتره. ۹ و نیم شب میدون راه آهن بودیم و داییم هم اومده بود دنبالمون. شهریار هم لحظه به لحظه check point ها رو کنترل میکرد!

۵ شنبه صبح حدود ۹ بود که مامانم بیدارم کرد و گفت پاشو... علی (داییم رو میگفت) میگه بیایین بریم ایران خودرو ببینم میتونم شما رو با ماشینتون برگردونم خونه یا نه. با اینکه شدیدن خوابم میومد اما مثه فنر پریدم.
۳ تایی رفتیم ایران خودرو ِ جاده کرج. ۳-۲ ساعت بعد از اینکه داییم با یکی دو نفر از آشناهاش اونجا رو شلوغ پلوغ کرد قرار شد فردا یه لوگان EP+CP خاکستری با ۲ ایربگ بهمون تحویل بدن. عمرا فکرش رو هم نمیکردم که بشه همچین کاری کرد. خلاصه اینکه در آنجایمان جشن و پایکوبی برقرار بود!
بعداز ظهرش تولد ۹ سالگی سیاوش بود. از ۶ تا ۹ شب چند تا از هم کلاسی هاش دعوت بودن و بعدش هم خاله م و عموی من و خاله های سیاوش و ... واسه شام مهمون بودن. با ورود این ۹ تا بچه انگار که زلزله اومد. چنان از در و دیوار بالا میرفتن که بعضی وقتا شک میکردی اینا از کجا اومدن که هیچ بویی از تمدن نبردن!!! خلاصه اینکه خیلی بهشون خوش گذشت. واسه ما هم دیدنی بود. کلی خندیدیم. مهمونی تا ۳ صبح ادامه داشت. جای شما خالی. البته شهریار هم دعوت بود اما چون باید کادو میخرید نیومد!!!

فردا ظهر (جمعه) که از خواب بیدار شدم با شهریار تماس گرفتم و برای بعد از ظهر با هم قرار گذاشتیم. حدود ۷ بود که با کاوه اومد دنبالم. یه چیزی تو مایه های پسرخاله ش بود - نسبتش رو نگرفتم چی بود- از قبل میشناختمش اما تا حالا ندیده بودمش. خیلی پسر با حالیه. آخر ماشین بازه. یه Type 5 داره که وقتی ببینیش یه جورایی احساس "دوج وایپر" بهت دست میده با اون ۲ تا نوار مشکی سرتاسری روی ماشینش. ماشینش واقعا خفنه. وقتی دنده عوض میکنه از اگزوزش آتیش میاد بیرون. ۳ تایی رفتیم سورنا که رینگ لاستیک ببینیم. به جای اینکه من چیزی بخرم کاوه و شهریار قرار شد که فردا بیان و Quick Shifter نصب کنن. من هم یه چندتایی رینگ دیدم که قرار شد فردا ماشین رو واسه پرو بیارم. در ضمن کاوه یه رینگ o.z دید و عاشقش شد و احتمالا تا هفته دیگه رینگ هاش رو عوض میکنه! . بعدش هم کاوه رو رسوندیم خونه چون کار داشت و من و شهریار واسه شام رفتیم کباب ترکی بهاران. اگه اشتب نکرده باشم توی شریعتی نرسیده به تجریش بود. حدود ۱۱:۳۰ بود که شهریار منو دم خونه داییم انداخت پایین و رفت. نمیدونی واسه کوییک شیفتر چقدر ذوق داشت!

شنبه قبل ظهر قرار بود که من و شهریار و کاوه بریم سورنا که اون ۲ تا کوییک شیفتر روی ماشیناشون ببندن و من هم رینگ و لاستیک بخرم اما داییم گفت بیا بریم کوچه زغالی ها تا رینگ و لاستیک ببینی، اونوقت اگه چیزی گیرت نیومد هرجا که دلت خواست برو. شهریار و کاوه رو با کوییک شیفترهاشون تنها گذاشتم تا ۲ تایی حسابی با هم ریس بندازن و کل کل کنن. ما هم رفتیم کوچه زغالی ها. از بس که رینگ بود ** گیج شده بودم. بعد از ۳ ساعت یه مدل رینگ پسندیدم و چون با ماشین داییم رفته بودیم روی یه لوگان دیگه پرو کردیم و خوشم اومد. پیش خودم میگفتم کاشکی با ماشین خودم اومده بودیم که دیگه قال قضیه کنده میشد و مجبور نبودم این مسیر رو دوباره برم و برگردم اما بعدش نفهمیدم که چطور شد که داییم مخ یارو رو زد و راضیش کرد که لاستیک ها رو همینجا توی مغازه روی رینگ ها بندازه و با وانت بیاد خونه نصب کنه!!! . کلی خر کیف شدم. رینگ های فابریک رو ۲۰۰ از من برداشت و با هزینه کرایه و قفل رینگ و ... ۵۰۰ تومن دیگه پیاده شدم که در مجموع بشه ۷۰۰ تومن. ۶ عصر به شهریار زنگ زدم و گفتم زود باش آماده باش که دارم میام دنبالت. یه گشتی زدیم و بعدش هم با کاوه توی سورنا وعده کردیم. فنر میخواستم، جلو پنجره میخواستم، مه شکن جلو میخواستم، سر اگزوز هم میخواستم. بعد از کلی وقت من و شهریار ۲ تایی فقط ۲ تا سر اگزوز REMUSE خردیم دونه ای ۱۴ تومن. کیت کامل فنر هم ۲۲۰ تومن بود که یه ذره برام گرون بود و فعلا تا وقتی که تجدید قوا کنم کم کردن ارتفاع رو بیخیال میشم. اون شب تعمیرگاه آقای آندره هم تعطیل بود و باید فردا واسه نصب میومدیم. قرار شد که بریم دم خونه کاوه اینا تا ماشینش رو بذاره و ۳تایی با یه ماشین بزنیم بیرون. چند دور جردن رو دور زدیم و خلاصه اینکه کلی خیابون گردی کردیم. آخر شب هم رفتیم "اوه... اینو" و کراکوف پنیری نوش جان کردیم. خیلی حال داد.

فردا (۱شنبه) با شهریار سر کوچه شون وعده کردم تا با هم بریم سراغ آندره واسه سر اگزوز. بعد از نصب زوزه کش مثه تیر گوله کردیم واسه خونه شهریار اینا تا ماشینش رو بذاره و با هم بریم نمایندگی ایران خودرو توی یادگار امام تا ببینم مه شکن و جلو پنجره گیرم میاد یا نه. نزدیک ۵ بود که دست از پا درازتر برگشتیم. شهریار رو رسوندم خونه و رفتم. شب داییم گفت که این نمایندگی آدیداس اسکان حراج زده. بد نیست یه سری بهش بزنی. همه با هم رفتیم اونجا. من که هیچی نخریدم چون به شدت مشکلات money داشتم و هنوز هم دارم. شیوا و سیاوش خودشون رو خفه کردن. میترا هم روی هر کدوم از کفش ها دست میذاشت سایزش نبود. دلم براش سوخت. واسه شام هم رفتیم سوپراستار. با خداداد عزیزی هم عکس گرفتیم! . دیگه ۱ شب بود که رفتیم باک ماشین رو پر کردم واسه فردا که موقع برگشتن مجبور نباشم توی اون شلوغی بنزین بزنم.

صبح ۲ شنبه قبل از ۱۱ بود که حرکت کردیم و ۴ خونه بودیم. Home Sweet Home . فقط خوابیدم.

۳ شنبه رفتم و چرخ ها رو بالانس کردم. روکش صندلی و کفی خردیم و ۷۰ تومن دیگه پیاده شدم.
امروز به این نتیجه رسیدم که واسه سیستم ۱۰۰ تومن کم دارم. تازه برام sms هم اومد که "با فرا رسیدن تعطیلات سال نو ضمن تبریک به اطلاع میرسانیم که شارژ adsl شما رو به اتمام است، تا قبل از تعطیلات نسبت به تمدید آن اقدام فرمایید". به این دیگه میگن قوز بالا قوز. بابا دیگه به خدا ندارم. ۳۰ تومن دیگه هم واسه شارژ برای ۳ ماه کم دارم. اینو دیگه باید از شیوا در بیارم. مفتی داره از dsl من استفاده میکنه... معنی نداره که!

هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم... قابل پرداخت در کلیه شعب بانک سپه

خدایی ماشین بدون موسیقی با کالیسکه هیچ فرقی نداره. باید هرطور شده از مامان مساعده + عائله مندی + عیدی و پاداش بگیرم. فقط امیدوارم که فک و فامیل امسال خوب عیدی بدن که در باز پس دادن اقساط زیاد به پیسی نخورم!

این هم از داستان من و بابام. (البته به بابام هیچ ربطی نداشت اما خب... حالا). خیلی ورجای کردم. با این آهنگ خوش باشید تا بعد. میبینمتون.

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

88

من نمی فهمم این ساعت چطوری داره مثه فرفره میچرخه؟ بعضی وقتا که دلت میخواد زمان زود بگذره ساعت هی فـــــــــــــــــــــــــــــس میزنه اما بعضی وقتا هم که یه خروار کار داری و همه هم باید انجام بشن انگار که گذاشتنش روی دور تند. یعنی چی آخه؟!
کلی کار عقب مونده دارم. فردا داریم میریم تهران. پسر داییم تولد گرفته. سیاوش امسال ۹ ساله میشه. راستش رو بخوای اصلا mode ش رو ندارم اما چاره ای نیست دیگه.

دیروز قرار بود که دفترچه های پیام نور پخش بشه و واسه ۲ نفر دیگه از دوستام هم من دفترچه بگیرم. ۳۰ هزار تومن گذاشتم توی جیبم و رفتم پست آزادگان. اولا اینکه دفترچه ی فوق لیسانس و دکترا هنوز نیومده بود و معلوم هم نیست که کی قراره پخش بشه. اون یکی دوستم واسه لیسانس میخواست شرکت کنه. دفترچه رو از یاو گرفتم و وقتی گفتم چقدر شد و طرف جواب داد ۵۰۴۰۰ تومن یه ذره میخ شدم. سرم رو خاروندم و گفتم: اوه ببخشید. پول به اندازه کافی همراهم نیست. بعدن میام.
دیگه خجالت کشیدم بگم که من با ۳۰ هزار تومن + ۱۰ یا ۱۵ تومنی که داشتم اومده بودم که ۳ تا دفترچه بخرم!!!

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

87

ما امروز انسان خیلی مفیدی بودیم و مثه خر کار کردیم. پدر گرامی هم همینطور!
هنوز ۹ نشده بود که با امواج فراصوت میترا خانوم لرزه بر انداممون افتاد و با اینکه حتی اگه میگفتن تا ۱۰ دقیقه دیگه اگه بیدار شدی، ۱ میلیون دلار بهت میدیم، من عمرا اگه از جام تکون میخوردم، مثه تیر از جام در رفتم. (حس میکنم فعل و فاعل ِ این جمله م خیلی پیچیده شد!)
پام رو که از اتاقم بیرون گذاشتم دیدم که تقریبا هیچی سر جاش نیست و خیلی زود به این نتیجه رسیدم که روز بسیار سختی در پیش خواهد بود.
فهم این قسمت از داستان رو به دلیل مشقت بار بودن به عهده خواننده گرامی میذارم.
چیز جالبی که میتونم براتون تعریف کنم تا یه ذره بخندین اینه که پدر عزیزم امروز متوجه نکته ی خیلی مهمی شدن.
همون طور که ۲ تایی مشغول کار بودیم یهو رو به بنده کردن و فرمودند: پسر عزیزم... چند وقته که نمیبینم دانشگاه بری، مگه ترم جدیدتون شروع نشده؟!
از شدت خنده هیچی نمیتونستم بگم. فقط سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و برگشتم طرف میترا و گفتم: ببین این پسر بزرگه چی میگه...
مامانم وقتی شنید زد زیر خنده و به ابوی فرمودند که مدتی است که گل پسرشان مهندس شده است و در این لحظه بود که پدر، پسر را در آغوش کشید و به وی تبریک گفت و برایش بهترین آرزوها را نمود... اما ۱ ساعت از همکاری های مشترکمون در خانه تکانی نگذشته بود که مسعود به این نتیجه رسیدند که ما هنوز آدم نشده ایم چون نمیتوانیم نوار تفلون را به درستی (و مهندس وار) به دور شیر گاز بپیچانیم!!!

بعد از زیبا سازی منزل ما به حمام تشریف بردیم و در آنجا کلی استراحت نمودیم. همچنین به این فکر فرو رفتیم که با موهای زیبای بدنمان چکار کنیم که دیگر آنها را نبینیم. واقعا مشکل بغرنجی است، مخصوصا در مناطقی که دستمان به ایشان نمیرسد و هیچ کسی هم حاضر به همکاری با ما نمیباشد. ما دوست میداریم که کمی سکسی تر شویم.
از اونجایی که دیروز یه هیولایی بنده رو ۴ بار K.O کردن (ناک اوت - Knock out - فکر بد نکنین) و چون در این امر خیلی حرفه ای هستن و من هم دیگه قصد رفتن توی قوطی رو ندارم بنابراین از همینجا باخت سنگین خودم رو اعلام میکنم. نمیدونم میخونه یا نه اما ما گفتیم که دیگه از این بلاها سرمون نیاد!

پ.ن: ما در این پست احساس میکنیم که از دستور زبان "کودک فهیم" و خواهر ایشان یعنی "سایه" به شدت تاثیر گرفته ایم. باور کنید که دست خودمان نبود. دلیلش را هم نمیدانیم اما نوشتن به این روش به شدت حال میدهد!!!

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

آب

"البته واضح و مبرهن است که آب مایه حیات مسلمین است، لیکن اگر آب نباشد ملت نمیتواند حتی انگشت دست خود را در دماغش ببرد" - امام سلمان «ره»

امروز بعد از ظهر از ساعت ۲ تا فکر کنم ۸ و ۹ شب آب قطع شده بود و این موضوع باعث شد که ما قدر آب را بیش از پیش درک کنیم و بفهمیم که بدون آب حتی نمیتوان دوش گرفت تا این بوی سگی را از خودمان جدا کنیم.
از صبح تا بعد از ظهر رو نمیگم که چطوری گذشت چون گفتن نداره. مثه همیشه. خواب + کامپیوتر + خواب
۷:۳۰ با ManoN قرار گذاشتم تا بریم walk بزنیم. حداقل خوبیش این بود که مقادیر زیادی انسان مشاهده کردیم و کمی روحیه م شاد شد. بعدش هم رفتیم کافه سیب توی خیابون خورشید و به این نتیجه رسیدیم که "قهوه موکا" با "قهوه ونیز" هیچ فرقی نمیکنه، اصولا همه شون مثه همدیگه هستن با این تفاوت که اسم و احتمالآ فنجونشون فرق میکنه!!! (من نمیدونم این اسم های جانگولک رو از کجا در میارن)
از اونجا تا خونه رو پیاده برگشتم. هوا عالیه. جون میده واسه قدم زدن و پیاده روی. اگه اون شخص VIP هم باهات باشه که دیگه نگو...
خلاصه این هم از امروز. بدکی نبود. فردا صبح هم ممد آقا تشریف میارن واسه Part 2 . امیدوارم آخرین قسمت باشه.
امشب به جای آهنگ یه ویدیو خیلی جالب گذاشتم.
شب همه خوش

پ.ن: امروز متوجه شدیم که " آی دی" salman24x ما که در یاهو بود هک شده است. ما هم در آنجا یک salman24h ساختیم تا با ID جی میلمان ست شود. البته جناب هکر تمام پروفایل هایمان را پاک کرده بود. از همینجا به این جنایت کار اعلام میکنم که اگه جرئت داری بیا این یکی رو هک کن!

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

هویجوری

امروز روز نسبتا خوبی بود. صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم که یه دستی به سر و گوش اتاق کاملا شلوغ و پلوغم بکشم. با کمد لباس شروع کردم. خدا میدونه که اون تو چه خبر بود. کلی بازیافت کردم. یه عالمه تی شرت گذاشتم کنار، تا جمعه که ممد آقا میاد بهش بدم.
بعد از ظهر رفتم سراغ اون DVD هایی که توی نوبت گذاشته م تا سر فرصت بشینم و ببینم.
Mr. Brooks با بازی کوین کاستنر و دمی مور. معرکه بود این فیلم. تعریف نمیکنم جریان رو تا خودتون برید و ببینید. واسه امروز یه ذره سر حالم کرد.
امروز تا دلت بخواد کتاب خوندم. چشمام دیگه چپ شدن.

ساعت ۸ قرار بود که با آرش بریم تنیس اما بجای ساعت ۸ جناب آرش خان ۱۰:۳۰ تشریف آوردن. ضد حال شدیدی نبود چون حدسش رو میزدم. بعدش هم یه مهمون برامون اومد. اصلا حوصله ش رو نداشتم. کلی از DVD هام رو هم با خودش برد. از این کارش اصلا خوشم نیومد.

از این شبکه های لس آنجلس ی خیلی لجم گرفته. شبکه های داخلی رو که باید فاکتور بگیری، ۳۶۵ روز سال همینه، اما اون شبکه ها که تمام ۲۴ ساعت شبانه روز دارن تبلیغ شرت و سوتین و روغن موتور و داروی افزایش قد و افزایش سایز سینه و ... میکنن، یهو واسه این شهادت تخمی میزنن اون کانال و لباس مشکی میپوشن و موزیک پخش نمیکنن و کلا مؤمن میشن. بعضی ها که کلا تعطیل میکنن. که چی آخه؟ حرف حسابتون چیه؟ چرا ما ایرانی ها اینقدر راحت رنگ عوض میکنیم؟ این عزاداری چه سودی براتون داره؟ تو رو خدا این حرف رو نزنین که "ما اعتقاد داریم"

من که در روز هیچ کدومشون رو ۱۰ دقیقه هم نگا نمیکنم اما از این فیلم بازی کردن لجم میگیره. مخصوصا این مرتیکه شبخیز.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

کپک زدگی

بابا چرا هیشکی بوی گند حوصله ی منو که داره حالم رو به هم میزنه نمیفهمه؟! حالت تهوع دارم. باورت میشه که گیر افتادم؟ خسته م ... میخوام نق بزنم. چرا هیچ کار مفیدی نیست من انجام بدم؟
من موندم ملت چیکار میکنن که من نمیتونم؟! چطوری وقت میگذرونن؟! چرا همه فقط حرف میزنن؟!
باور میکنی امروز به کی که التماس نکردم که بیا منو ببر بیرون یه ذره دلم وا بشه... اما هیچکس جواب + نداد.
خسته شدم. دلم از این زمانی که داره توی جوی آب میره من همینجوری دارم نگاش میکنم میسوزه.
دارم کم میارم. من تنوع میخوام.

بعد از ظهر mbc2 فیلم Cold Mountain گذاشته بود. واسه دفعه N ام دیدمش. چقدر فیلم قشنگیه. Jude Law رو خیلی دوسش دارم. اون سال نیکول کیدمن نامزد اسکار واسه نقش اول زن شد اما نبرد (یادم نیست کی برنده شد) اما رنه زلوگر جایزه اسکار هنرپیشه زن نقش مکمل رو بخاطر بازی توی همین فیلم برد.

امروز زد به سرم که به Blogger مهاجرت کنم. رفتم یه بلاگ هم اونجا ساختم. آرشیو ۲ ماه رو هم منتقل کردم اما بعد دوباره پاکش کردم. اینجا رو بیشتر دوست داشتم. البته اونجا رو هم خوشم اومد ازش اما باز هم همین بلاگفا یه چیز دیگه س.

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

83

دیشب خیلی دلم میخواست تا بشینم Oscar 2008 رو ببینم اما خواب غلبه کرد... و امروز که نتیجه ها رو دیدم خوشحال شدم که بیدار نموندم! ، آخه هیچ کدوم از اون کسانی رو که دوست داشتم برنده نشدن و اونایی که برنده شدن رو دوست نداشتم!!!

بگذریم. امروز ظهر نشستم و فیلم ATONEMENT رو دیدم. عجب فیلم قشنگی بود. بعدن سر فرصت میخوام یه بار دیگه ببینمش. اگه اشتباه نکرده باشم نامزد ۳ تا اسکار بود که هیچ کدوم رو نبرد.

بعد از ظهر حدود ۷ بود که با دخترها (میترا و شیوا) رفتم واسه خرید. البته من فقط تماشاچی بودم. آخ که چقدر سخت خرید میکنن این خانم ها و جالب اینکه آخر شب هم دست خالی برمیگردن. خرید کردن من بیشتر از ۱ ساعت طول نمیکشه. از اولین چیزی که خوشم بیاد همون موقع میخرمش اما این دخترا...
الان که اومدم خونه دیگه پخش تکرار اسکار از کانال Dubai One داره تمام میشه. نمیدونین کی و کجا دوباره تکرارش رو میذاره؟

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

خوابمان می آید

امروز ساعت ۸:۳۰ با امواج فراصوت مامانم از خواب بیدار شدم. هنوز ۴ ساعت نشده بود که خوابم برده بود. خداوند شیطان را از گیرهای این بشر مصون بدارد!!!
هر ۲ تا پای مبارک را در ۱ کفش کرده بودند و کوتاه هم نمیامدند، بابا... جون هرکی دوس داری بذار ۱ ساعت دیگه بخوابم.
حدودا ۱۲:۳۰ خونه بودم. از این خوشحالم که هیچ کدوم از کارایی که میخواست انجام بشه، ردیف نشدن. باشد که دیگر ما را مورد آزار قرار ندهند!
مثه سگ خوابم میومد اما دیگه نمیشد.
دیشب افشین چند دقیقه ای اومد پیشم واسه خداحافظی. امروز ساعت ۳ رفت آموزشی. مرزن آباد. فکر کنم نیروی انتظامی افتاده. حقشه مرتیکه کله خر. بره شاید آدم بشه.
بگذریم... دیشب بعد از اینکه آقا خرسه رفتش چون خیلی حوصله م سریده بود پیاده زدم بیرون تا یه ذره قدم بزنم. همیشه این جور موقع ها سر از مغازه نصیری در میارم و باید چندتا فیلم بگیرم تا دلم خنک بشه.

دیشب فیلم جدید Will Smith به اسم رو گرفتم.
I
AM
LEGEND

امروز ظهر دیدم که الان وقت فیلم دیدنه. ماجرای داستان شبیه سری ۳ گانه Resident Evil بود اما به نظرم این فیلم خوش ساخت، ارزش دیدن رو داشت. ماجرا از این قراره که در سال 2009 دانشمندان یه واکسن برای سرطان میسازن اما کمی بعد این واکسن تبدیل به یه ویروسی میشه که انسان ها رو به یه موجودات خونخوار تبدیل میکنه و حالا بعد از ۳ سال یعنی در سال 2012 در شهر نیویورک فقط ۱ نفر (که همون ویل اسمیث باشه) زنده مونده... اگه از این سبک فیلم ها خوشتون میاد حتما ببینیدش.

بعد از فیلم رفتم و تا ساعت ۵ تخت خوابیدم. بعدش هم یه دوش گرفتم و فوری رفتم واسه کلاس.
امشب ساعت ۲:۳۰ قراره مراسم اسکار 2008 از کانال Dubai One پخش بشه. سعی میکنم که ببینمش ولی مطمئن نیستم چون به شدت خوابم میاد.

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

نمی خوام

سلام به همگی
امروز راس ساعت ۸ ممد آقا تشریفشون رو آوردن و بدون اتلاف ثانیه ای مثه ماشین شروع به کار کردن.
از بس که پرده باز کردم و دوباره نصب کردم جونم بالا اومد. مدام دم دست این ممد هی سطل آب و پارچه و ... بردم و آوردم.
این مراسم پاکیزگی در جمعه های آینده هم ادامه خواهد داشت.
چند دقیقه پیش داوود زنگ زد و کلی خواهش کرد که ۱۰ روزی رو برم سر اون ساختمان کوفتی تا یه نفر دیگه بجای من پیدا کنن. خوبه بهش گفتم که نمیام و باز هم از جانب من قول + داده.
خلاصه اینکه فردا ۸ صبح باید اونجا باشم. خیر سرم امشب میخواستم راحت بشینم فیلم ببینم. حالمان گرفته میباشد که دوباره باید برویم سر کار. این چند وقت که بیکار بودم خیلی خوش میگذشت.
دیگه چیزی واسه گفتن به ذهنم نمیاد.
امیدوارم کارفرما آدم حسابی باشه چون اصلا حوصله کلنجار رفتن ندارم. در ضمن بدم هم نمیاد که یارو یه گیر الکی بده و من هم فوری ول کنم و بیام. اعتراف میکنم که اگه پول خوب بده میمونم چون خیلی money احتیاج دارم اما واقعا واسه ۲۰۰ تومن اصلا ارزش نداره.

شب بخیر.

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

80

بالاخره امروز طلسم رو شکستم. ۲ روز بود که تصمیم داشتم بیام و بنویسم اما هی یه کاری پیش میومد. مثلا دیشب اینترنت م No Signal شده بود و کاملا حالم رو گرفت.
بگذریم... چند روزه که خیلی دچار روزمرگی شدم. حوصله م سر میره. نمیدونم چیکار کنم که از این مود بیرون بیام. شما توی همچین وقتایی چطور خودتون رو سرگرم میکنید؟
چند روز پیش یه پیشنهاد کاری داشتم اما بعدش هرچی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اصلا ارزش نداره. اولا اینکه گروهشون رو دوست نداشتم، دوم اینکه محل کار خیلی دور بود و سوم اینکه واسه ماهی ۲۰۰ هزار تومن از ساعت ۸ تا ۵ بعد از ظهر اصلا فایده نداشت. ببینم شماها تصمیم ندارید تا خونه هاتون رو خراب کنید و بجاش یه چند طبقه شیک بسازید. طرح از تارا ، محاسبه و اجرا هم از من و شهریار.
امروز رفتم و یه باغبون آوردم واسه باغچه حیاط. کلی هم گل خریدم. نمی دونی این مامانم چقدر ذوق این باغچه کوچولو رو میکنه ها...

فردا صبح قراره این محمد آقا (صداش میکنیم ممد آقا) بیاد واسه تمیز کاری. معنیش اینه که یه اسباب کشی کامل داریم. این مامان من عاشق تمیز کاری و نظافت و از این جور کاراس. رسما دهن همه ی ما رو سرویس میکنه.
من به این ممد آقا میگم آقای "باشـــــــــه چشــــــــــم"
هرچی که بهش بگی فقط میگه: باشـــــــــه چشــــــــــم

دیوونس... اگه بهش بگی که برو خودتو از بالا پشت بوم بنداز پایین باز هم میگه باشـــــــــه چشــــــــــم.
این بشر اصلا فکر نمیکنه، دقیقا مثه یه ربات فقط فرمان ها رو اجرا میکنه!
مثلا پارسال توی اتاق من بود و داشت دیوار پشت میز کامپیوتر رو تمیز میکرد... یه لحظه که نگا کردم دیدم میخواد بره روی مانیتور وایسه و اون بالا رو تمیز کنه.
داد زدم: ممد آقا... ۴پایه که هست
میدونی چی جواب داد؟
با یه لبخند احمقانه گفت: نترس... حواسم هست، مواظبم که نیوفتم!!!

یه بار دیگه هم داشت دستشویی رو تمیز میکرد، یهو دیدیم Bo0o0oM صدای ترکیدن حباب های چراغ دستشویی اومد.
فوری رفتیم ببینیم چیکار کرده، دیدیم اَبله شلنگ آب رو گرفته بود به چراغ.
بهش گفتیم بابا حواست رو جمع کن. اینجوری که برق میگیردت.
خندید و گفت: نـــــــــه ، من کاری باهاش ندارم!
توی دلم گفتم اگه تو باهاش کاری نداری ولی اون با تو خوب کار داره :دی

خلاصه اینکه باید قدم به قدم دنبالش راه بری وگرنه کار دست خودش میده.
به احتمال زیاد فردا هم کلی شیرین کاری میکنه و میام براتون تعریف میکنم.
یه آهنگ خیلی باحال هم از Kenny Rogers براتون گذاشتم.

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

نخواستیم بابا

نزدیک ۲ هفته ای میشه که به شدت دنبال یه internet explorer ورژن 7 میگشتم. با اینکه اصلا ازش خوشم نمیاد ولی خیلی جاها (مثلا همین بلاگفای خودمون) مجبوری که فقط با IE کار کنی. واسه همین تو مخم رفته که ۷ رو نصب کنم. تا این لحظه شاید ۳۰ تا فایل نصبش رو دانلود کردم اما همه fake بودن. به توصیه شهریار رفتم و از نصیری یدونه از این cd هایی که توشون همه چیز با کرک پیدا میشه رو خریدم و با خوشحالی تمام، اکسپلورر ۷ رو نصب کردم.
وقتی کامپوتر رو restart کردم تا برم و ببینم این ورژن ۷ که میگن خیلی توپ شده چیه، با یه ارور مزخرفی رو به رو شدم که از کامپیوترم هیچی باقی نگذاشته بود!
به ۱۰۰۰ بدبختی با Safe Mode وارد شدم. یه desktop خالی و یدونه فلش موس... دیگه هیچی. فقط دعا میکردم که Task Manager کار کنه. بالاخره با تسک منیجر تونستم system restore رو پیدا کنم و خودم رو نجات بدم. البته در اینجا لازمه که از کمک دکتر شهریار هم تشکر کنم که location این سیستم ریستور کوفتی رو به من نشون داد وگرنه خیلی بیشتر از اینها علاف بودم.
مرده شور این وضعیت رو ببرن که نمیشه مثه آدم یه IE.7 رو راحت و بدون کرک نصب کرد. قبلنا این مایکروسافت جهان خوار تا این حد به ویندوزهای تقلبی ما گیر نمیداد ولی الان دره پیت ترین نرم افزارها هم برات شاخ میشن.
نخواستیم بابا... اکسپلورر ۷ ارزانی خودتان باد... ما یدونه از اکستنشن های FireFox رو با کل کمپانی شما عوض نمیکنیم. قربانش بروم که همین چند روز پیش به ورژن 2.0.0.12 آپدیت شد.

بگذریم. امروز Mouse *** خل عقب افتاده ام رو عوض کردم. یه Genius مشکی خریدم. ظاهرا موش خوبیه!
امروز فیلم علی سنتوری رو هم خریدم. فردا میخوام سر فرصت بشینم ببینمش.
دیگه حرفم نمیاد
خیلی حوصله مان سر رفته
فردا برایتان درد دل میکنیم. یعنی همین امشب میخواستم بنویسم اما ورژن ۷ سوژه دستم داد.

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

حس نوشتن نیست

امروز اصلا mode نوشتن ندارم.
دیشب واسه شام مهمون داشتیم. همون مهمونی دوره ای همیشگی. ۴ تا خونواده هستیم که دور هم جمع میشیم.
حدود ۸ بود که مهندس دادگر زنگ زد و گفت که یکی از دوستانشون فوت کرده و امشب نمیان. خیلی ناراحت شدیم و وقتی که سوال کردیم که کی بوده؟ گفتن که ما نمیشناسیمشون.
جای همه خالی بود. خیلی خوش گذشت. حدود ۱.۵ شب که کم کم همه داشتن میرفتن، مهندس دادگر روی موبایل همه یدونه sms زد که اون کسی که فوت کرده کسی نبوده جز دکتر مولوی.
همه میخ کوب شدیم. اصلا باورمون نمیشد. همون موقع به دادگر تلفن زدیم. بله...
تا ۲.۵ فقط همدیگه رو نگاه میکردیم...
یکی از دوستداشتنی ترین آدم هایی که میشناختم. ۵۸ سالش بود. یه آدم سرحال و خوش مشرب و مهربون. یه آدمی که همه به خوبی ازش یاد میکنن. یکی از پایه های sms بازی. همیشه جدیدترین جک ها رو میفرستاد برام. صدای خیلی قشنگی هم داشت و خیلی هم قشنگ ترکی میخوند. همیشه وقتی اصفهان میومدن دور هم جمع میشدیم. آخرین باری که دیدیمش حدود ۲ ماه پیش خونه مهندس دادگر بود و آخرین sms ی که ازش گرفتم همین ۲ روز قبل.

از صبح تا حالا همه ش تو فکرشم. خدا رحمتش کنه. اینجور که شنیدم دیشب توی بزرگراه همت با یه کامیون تصادف میکنه. روحش شاد.

راستی امروز مستانه هم امتحان دکترا داره. از صمیم قلب امیدوارم که قبول بشه چون میدونم که خیلی زحمت کشید.
به این نوشته ابراهیم نبوی هم یه نگاهی بندازین. کلا نوشته های این آدم رو خیلی دوست دارم.

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

Valentine's Day




فردا 14 Feb ست. روزی که همه جا بوی Luv میاد... بوی بهار میاد. روزی که همه مهر و محبتشون فوران میکنه. روزی که چشم ها برق خاصی پیدا میکنن و خلاصه اینکه همه جا پر میشه از قلب های واقعی و گاهی هم قلب های مصنوعی.
امسال من ولنتاین کاملا متفاوتی با اونچه که سال های قبل داشتم، رو تجربه کردم. تجربه ای که خیلی خیلی برام به یادموندنی و لذت بخش بود. تجربه ای که معنی واقعی عشق رو فهمیدم.
امسال بجای یک بار، ۲ بار ولنتاین داشتم. بر خلاف سال های قبل که موقع هدیه دادن فقط یه تشکر مصنوعی تحویل میگرفتم، امسال ۲ بار تونستم طعم شیرین هدیه ولنتاین رو تجربه کنم!
راستش هرسال تصور میکردم که Valentine خوبی در پیش خواهم داشت اما هیچ کدوم درست از آب در نمیومد و در حالی که امسال فکر میکردم باید با "تنهایی" جشن بگیرم، اینطور نشد و ۲ بار سوپرایز شدم و این موضوع رو مدیون دوستهای خوب و واقعیم هستم.
امیدوارم که فردا همه شما روز خوب و خوش و سوزانی در پیش داشته باشید. مهم نیست که چه هدیه میدی و چی هدیه میگیری... مهم اینه که نشون بدی دوستش داری.


When You Tell Me That You Love Me
I want to call the stars, down from the sky
I want to Live a day, that never dies
I want to change the world, only for You
All the impossibles, I want to Do
I want to hold You close, under the Rain
I want to Kiss your smile, and feel the pain
I know what's beautiful, looking at You
in a world of Lies, You are the Truth
and baby everytime You touch me, I become a Hero
I'll make You safe no matter where You are, and bring You
everything You ask for, nothing is above Me
I'm shining like a candle in the dark
when You tell me that You Love me
I want to make You see, just what I was
show You the loneliness and what it does
You walked into my life, to stop my tears
everything is easy now
I have You here
You Love, tell me that You Love me
in a world without You, I would always hunger
all I need is your Love to make me stronger

این متن رو همیشه رو بسته هایی که هدیه میدادم مینوشتم و حالا هم واسه همه شما نوشتم.

این هم یه آهنگ رمانتیک وصف الحال که خودم عاشقشم. امیدوارم که شما هم ازش لذت ببرید.

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

روزمره گی

راستش امروز هم حرف و حدیث خاصی واسه گفتن ندارم اما فقط میام که باشم!
امروز صبح از ساعت ۹ تا حدود ۱۲ رفته بودم مراسم مامان محمدرضا. ساکت بودنش آدم رو بیشتر ناراحت میکرد.
بگذریم... امروز خیلی بی هدف پشت کامپیوتر بودم. حوصله م سریده!
حدود ساعت ۸ بود که با مامانم دوتایی (و بدون غرغرهای خواهرم) نشستیم و فیلم "پرسپولیس" رو دیدیم. یه انیمیشن ساده و بینهایت با معنا و مفهوم. به نظر من که فوق العاده بود. یه جورایی حرف دل همه رو میزنه، از هر سن و جنس و مسلکی که باشی.
توصیه میکنم هر طور شده گیرش بیارید و ببینید.
واسه امشب هم یه آهنگ مامانی از Ronan Keating براتون گذاشتم. در ضمن اون صدای 3D رو هم گوش نکردین. قول میدم براتون جالب باشه. (البته ۵ تا دانلود داشته اما هیچ کس چیزی نگفته بود که چطوره. راستش واسه خود من خیلی جالب بود اما اگه خوشتون نیومد دیگه بذارید به حساب بی سلیقگی من)

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

بدون عنوان

تنها چیزی که از این ۲ روز میتونم براتون تعریف کنم اینه که ظاهرا غافلگیری هنوز ادامه داره!
دیشب یکی از دوستای خیلی خوب و قدیمی ام (که شما نمیشناسیدش) تماس گرفت و قرار شد که همدیگه رو ببینیم. خیلی خوب بود که دیدمش. دلم خیلی براش تنگ شده بود. دست آخر موقع خداحافظی متوجه شدم که واسه Valentine برایم هدیه گرفته. حدس بزن چی... یکی از جدید ترین مدل های Ray Ban. باور کن نمیدونستم باید چیکار کنم. میدونی... اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم.

امسال ۲ بار سوپرایز شدم. واقعا نمیدونم از این دوستای خوبم چطوری تشکر کنم. راستش یه جورایی از خودم خجالت میکشم چون من اصلا به این فکر که بخوام براشون هدیه بگیرم نبودم و الان هم این کار دیگه هیچ فایده ای نداره. بنابراین تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از صمیم قلب از این ۲تا دوست خوبم تشکر کنم.

فردا صبح با مامانم میخوایم بریم مراسم مامان محمدرضا.
چند روزه که اینترنت من داغون شده. امروز که با شهریار صحبت میکردم گفت که ظاهرا لنگر یکی از ناوهای توی خلیج فارس افتاده روی فیبر نوری خاورمیانه و اینترنت رو له کرده! (شوخی نمیکنم. کاملا جدیه)

درضمن تارا خانم، این شهریار آلبوم کامل آهنگ درخواستی شما رو داره. برو ازش بگیر تا فرار نکرده. به خدا من ۲ روزه به eMule آویزون شدم اما فقط ۱۰ درصد دانلود شده.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

خوب... بد... زشت...

امروز، روز خیلی عجیبی بود. خیلی خوب شروع شد اما خیلی غم انگیز تمام شد.

صبح کیومرث از دانشگاه زنگ زد و گفت که راه آهن رو با ۱۷ و روسازی رو با ۱۸ و پی رو با ۱۰ پاس کردم. اون لحظه نمیدونی چقدر خوشحال بودم.

بعد از ظهر حدود ساعت ۵ عاطفه زنگ زد بهم و گفت که میخواد منو ببینه. به شکل خیلی وحشتناکی منو غافلگیر کرد. واقعا سوپرایز شدم. عمرا خودم رو در همچین موقعیتی تصور نمیکردم. باید بگم بهترین هدیه دنیا رو گرفتم. یه ساعت cK خیلی خیلی خوشگل.

حدود ساعت ۷ واسه کاری رفته بودم بیرون. بعد از اینکه کارم تمام شد به محمد رضا تلفن زدم تا اگه وقت داره یه گشتی با هم بزنیم. بیمارستان بود. مادرش رو از دست داده بود. نمیتونم بگم چقدر ناراحت شدم. تا همین الان پیشش بودم. اصلا حال خوبی ندارم. باورم نمیشه که واقعا این اتفاق افتاده.

میبخشید که ناراحتتون کردم اما گفتم اگه شما هم خبر داشته باشید بد نیست.

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

73

ســـــــــــــــــــلام به همه دوستای گلم
خوبین شماها؟ خوش میگذره؟ دماغتون چاقه؟
جای شماها خالی دیشب رفته بودیم باغ عمو. کلا همیشه با خانواده عمو اینا خیلی خوش میگذره. دیشب تا رسیدیم خونه دیگه ساعت ۲ شده بود.
امروز هم تا ظهر خواب بودم... ای کیف داد.
بعد از ظهرهای جمعه واقعا حوصله آدم رو سر میبره. حدود ۶ پیاده از خونه زدم بیرون. هوا هم خیلی خوب بود. خلاصه اینکه کلی پیاده روی کردم. کلی مغازه دیدم. حدود ۸-۷ بود که افشین هم تلفن زد و سر و کله ش پیدا شد. تا ۱۰ بیرون بودیم.
امروز ۲ تا بازی خیلی باحال آن لاین پیدا کردم. یکی تخته نرد و یکی هم Ball 8 و بقیه مشتقاتش. اولی رو از play65.com و دومی رو از play89.com میتونید بازی کنید. اول یه فایل نصب که حدود ۳۰۰ کیلوبایت هست رو باید نصب کنید و بعدش برنامه مقادیر نامشخصی مشغول دانلود میشه و بعدش هم میتونید بازی کنید. واقعا با حاله.
کلی تصمیم داشتم تا بنویسم اما این اینترنت من امشب بازیش گرفته. نمیدونم چه مرگش شده. اصلا همکاری نمیکنه.

تارا جون، آهنگ شما رو هم گذاشتم واسه دانلود. سورس خیلی هم داره. روی نت هم آپ شده پیدا نکردم. در اولین فرصت برات میذارمش.

شب همه خوش تا فردا

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۶

Body

 
 
امروز چشمم به این افتاد. دلم نیومد تا شما رو از این اثر هنری محروم کنم!

سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

بالاخره تمام شد

سلااااااااااااااااااام
بالاخره من هم تمام شدم. ۲ قلو زاییدم. امروز آخرین، آخرین امتحان رو هم دادم. هنوز باورم نمیشه که دیگه درس و مشق تمام شد.
بذارید این چند روز رو که ننوشته بودم خلاصه براتون تعریف کنم.

از اواخر روز شنبه دیگه حالم نسبتا خوب شده بود. فقط ۱ شنبه رو واسه راه آهن وقت داشتم. با تمام توان مشغول خر زدن شدم. این دفعه ۳ ام بود که راه آهن داشتم. نمیدونم چرا این درس های اختیاری واسه من شاخ شدن.
پارسال همین موقع بود که دفعه اول با خانم کرباسیون (یارو آقاس اما بهش میگیم خانم کرباسیون) افتادم. نمره ام ۱۰.۲۵ شده بود. روز اعتراض رفتم سراغش که یه ذره نمره اضافه کنه بهم اما بیشعور توی لیستش که نگاه کرد با یه قیافه مسخره ای بهم جواب داد: " آقا شما ۷ جلسه غیبت داشتین. واسه هر جلسه ۰.۲۵ از نمره تون کم میکنم." فکر کردم شوخی میکنه. لطف کرد با ۹.۵ انداخت منو. نمیدونی چقدر تلفنی باهاش حرف زدم... کشتم خودم رو... اما انداختم. یه ذره فکر کن، درس رو پاس کرده باشی اما بخاطر غیبت بندازنت. همون ترم مهندسی سیستم هم با همین نادان پاس کرده بودم اما از ترسم دیگه واسه اعتراض نرفتم باهاش حرف بزنم.
ترم بعدی راه آهن با ابوطالبی گرفتم و خریت کردم ترافیک و اصول مدیریت (این ۲تا هم درس اختیاری) رو باز با کرباسیون گرفتم و خدا وکیلی همه جلسه ها رو هم میرفتم ردیف اول مینشستم. حدس میزنی چی شد؟ هر ۲ تا رو با فضاحت افتادم!!! و نمره هر ۲ تا رو همین شهریار مارمولک بهم خبر داد!!!
برعکس ِ من، این شهریار هیچ وقت خبر نمره پاس شده به من نداد. هر موقع زنگ میزد و میدونستم نمره اعلام کردن مطمئن بودم که دخلم اومده.
ابوطالبی نمره های راه آهن رو اعلام کرده بود و من ۸.۵ شده بودم. همون موقع بهش زنگ زدم و کلی خواهش و التماس که پاس کنه منو. بالاخره قبول کرد و قول داد که ۱۰ رد میکنه. ۱ ماه بعد که کارنامه ها اومد افتاده بودم!
آقای کرباسیون رو هیچ وقت نمیبخشمش. ۶ واحد درس اختیاری منو رو به فاک داد وگرنه من تابستون فارغ التحصیل بودم.
بگذریم. این ترم دوباره راه آهن با دکتر جون گرفتم. توی این ۱ روز نهایت تلاشم رو کردم. از همه سلول های مغزم استفاده کردم. به جرئت میتونم بگم که همه راه آهن رو توی ماشین حسابم نوشتم. مساله... فرمول... متن... خلاصه اینکه ترکوندم. امتحان ساعت ۱ بود. با مهران ساعت ۱۰.۵ دم خونه شون وعده کردم. قرار بود با ماشین اون بریم. خلاصه اینکه حرکت کردیم. حدود ۲۰ کیلومتر رفته بودیم که مهران پرسید فرمول ها رو توی ماشین حساب زدی یا نه؟ ... منو میگی؟ خشکم زد... ماشین حساب رو جا گذاشته بودم. همونجا سر و ته کردیم. ۱۱.۵ از جلوی مامانم که چشماش داشت از حدقه بیرون میومد رفتم توی اتاقم و موتور حسابم رو برداشتم و فرار کردم. فقط اینو بگم که کمتر از ۱۴۰ تا نرفتیم. مهران هم که عاشق لایی بازی... انصافا دست فرمونش لنگه نداره. Gang ما بهش میگیم "مهران Drift" از بس که دستی و لایی میکشه. خدا رو شکر که زنده و به موقع به امتحان رسیدیم!
امتحان خوب بود. این دفعه دیگه با نمره خوبی پاس میکنم. درضمن آقای جعفری هم نمره های"اصول تصفیه آب و گلاب (همون فاضلاب خودمون)" رو زده بود. واقعا دمش گرم. از اون امتحان ۲ هم نمیاوردم اما ۱۲.۶ داده بود بهم. دستش درد نکنه. مذاکراتی که بعد از امتحان باهاش کرده بودم جواب داده بود.
با مهران برگشتیم. حدود ۵ نهار خوردم و بعدش هم تا ۷.۵ گرفتم خوابیدم. از ساعت ۸ تا ۱۱.۵ فقط سازه بنایی خوندم. ساعت رو هم واسه ۷ کوک کردم و خوابیدم.
امروز ساعت ۱ همزمان ۲ تا امتحان داشتم. روسازی و سازه بنایی. سازه بنایی هم درس اختیاریه که یه بار ترم تابستون گرفته بودم و فقط من افتادم!!! (تو رو به خدا نخندین. آخه با معلومات عمومی رفتم سر جلسه)
خلاصه اینکه امروز صبح تا ساعت ۹ فقط فرصت کردم که یه نگاهی به روسازی بندازم. اعتراف میکنم که روحیه ام رو به شدت از دست دادم. هیچی یادم نبود. هیچ کدوم از روندها و روش ها رو یادم نبود. همه چیز رو با هم قاطی کرده بودم. روسازی یه دنیا روش و نمودار و جدول داره. ۴۰۰ صفحه.
۱۱ بود که من و نادر و بهمن با ماشین شهرام به سمت دانشگاه حرکت کردیم. سازه بنایی فقط آیین نامه رو خونده بودم و قید مساله رو زده بودم.
تصمیم گرفتم اول سازه بنایی امتحان بدم. رفتم و روی صندلی ۳۸۲ نشستم و مثه برق و باد تست ها رو زدم. ۲۰ دقیقه هم طول نکشید. همه ش حواسم به بغل دستیم بود که داشت روسازی مینوشت. قبل از اینکه برگه های مساله رو پخش کنن من بلند شدم و برگه رو تحویل دادم. یگانه (رییس جلسه) گفت مساله رو حل نمیکنی؟ گفتم وقت ندارم. هیچی، سازه بنایی رو تحویل دادم و روسازی رو تحویل گرفتم و رفتم یه گوشه واسه خودم نشستم.
روسازی ۳ تا سوال بود. مشغول اولی بودم که انصاری (استاد سازه بنایی) اومد بالای سرم و گفت: نمیخوای مساله رو حل کنی؟ بهش گفتم: سلام استاد، اولا وقت ندارم و دوما اینکه بلد نیستم. به خدا ترم آخرم. فقط یه ۱۰ میخوام. اصلا نگاه خوبی بهم نکرد. چیزی نگفت و فقط راهش رو کشید و رفت.
وسط های مساله اول بودم که احساس کردم به یه مورد بغ رنج رسیدم. معطلش نکردم. رفتم سراغ دومی. حل شد. سومی هم راحت حل شد. دوباره برگشتم سراغ سوال ۱ و به هر نکبتی که بود حلش کردم. سرم رو که از روی برگه بلند گردم چشمام گرد شد. سالن خالی بود. فقط یگانه و ۲ تا مراقب دیگه منتظر من بودن. از ۴ هم گذشته بود که شاد و سرحال از سالن اومدم بیرون.
بقیه بچه ها رو پیدا کردم و راه افتادیم. توی شهر بچه ها گیر دادن که چون دیگه تمام کردم باید نهار مهمونشون کنم. هیچی، جای شما خالی رفتیم و از اون چیزبرگرهای مزخرف شهرکرد نوش جان کردیم. ساعت ۵... نهار گیر نمیومد. حتی نیکا هم بسته بود. خلاصه یه جای دره پیتی پیدا کردیم و تا جا داشتیم خوردیم!!!

الان احساس میکنم به تمام معنا آزادم. تعطیل. دلم میخواد ۱ هفته تمام فقط استراحت مطلق.